جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 124

موضوع: مهدی اخوان ثالث(کلیات)

  1. #1

    Post مهدی اخوان ثالث(کلیات)

    دفتر از این اوستا

    منزلی در دوردست

    منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
    اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
    لیک
    ای ندانم چون و چند ! ای دور
    تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
    دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
    کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
    که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
    یا کدام است آن که بیراه ست
    ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
    نیز می دانستم این را ، کاش
    که به سوی تو چها می بایدم آورد
    دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
    من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
    کاش می دانستم این را نیز
    که برای من تو در آنجا چها داری
    گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
    می توانم دید
    از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
    تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
    شب که می اید چراغی هست ؟
    من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
    یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
    ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

  2. 6 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2

    پیش فرض

    کتیبه

    فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
    و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
    زن و مرد و جوان و پیر
    همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
    و با زنجیر
    اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
    به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
    تا زنجیر
    ندانستیم
    ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
    و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
    چنین می گفت
    فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
    بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
    چنین می گفت چندین بار
    صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
    و ما چیزی نمی گفتیم
    و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
    پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
    گروهی شک و پرسش ایستاده بود
    و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
    و حتی در نگه مان نیز خاموشی
    و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبی که لعنت از مهتاب می بارید
    و پاهامان ورم می کرد و می خارید
    یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
    و نالان گفت :‌ باید رفت
    و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
    باید رفت
    و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
    یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
    کسی راز مرا داند
    که از اینرو به آنرویم بگرداند
    و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
    و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
    هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
    هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
    عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
    هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
    چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
    و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
    ز شوق و شور مالامال
    یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
    به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
    خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
    و ما بی تاب
    لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
    و ساکت ماند
    نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
    دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
    بخوان !‌ او همچنان خاموش
    برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
    پس از لختی
    در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
    فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
    نشاندیمش
    بدست ما و دست خویش لعنت کرد
    چه خواندی ، هان ؟
    مکید آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    کسی راز مرا داند
    که از اینرو به آنرویم بگرداند
    نشستیم
    و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
    و شب شط علیلی بود

  4. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  5. #3

    پیش فرض

    قصه ی شهر سنگستان
    دو تا کفتر
    نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
    که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
    دو دلجو مهربان با هم
    دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
    خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
    دو تنها رهگذر کفتر
    نوازشهای این آن را تسلی بخش
    تسلیهای آن این را نوازشگر
    خطاب ار هست : خواهر جان
    جوابش : جان خواهر جان
    بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
    نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
    ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
    تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
    نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
    پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
    شبانی گله اش را گرگها خورده
    و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
    و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
    سپرده با خیالی دل
    نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
    نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
    اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
    مرا به ش پند و پیغام است
    در این آفاق من گردیده ام بسیار
    نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
    نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
    ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
    بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
    وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
    یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
    سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
    و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
    رهایی را اگر راهی ست
    جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
    نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
    غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
    نشانیها که در او هست
    نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
    همان بهرام ورجاوند
    که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
    هزاران کار خواهد کرد نام آور
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
    پس از او گیو بن گودرز
    و با وی توس بن نوذر
    و گرشاسپ دلیر آن شیر گندآور
    و آن دیگر
    و آن دیگر
    انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
    بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
    پریشان شهر ویران را دگر سازند
    درفش کاویان را فره و در سایه ش
    غبار سالین از جهره بزدایند
    برافرازند
    نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
    گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
    ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
    نشانیها که دیدم دادمش ، باری
    بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
    ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
    تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
    نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
    و از بسیارها تایی
    به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
    نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
    که گوید داستان از سوختنهایی
    یکی آواره مرد است این پریشانگرد
    همان شهزاده ی از شهر خود رانده
    نهاده سر به صحراها
    گذشته از جزیره ها و دریاها
    نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
    اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
    بجای آوردم او را ، هان
    همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
    به شهرش حمله آوردند
    بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
    به شهرش حمله آوردند
    و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
    دلیران من ! ای شیران
    زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
    وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
    اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
    صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
    از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
    پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
    و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
    و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
    دلیران من ! اما سنگها خاموش
    همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
    ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
    دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
    و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
    نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
    نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
    دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
    چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
    ز سنگستان شومش بر گرفته دل
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    که رسته در کنار کوه بی حاصل
    و سنگستان گمنامش
    که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
    نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را
    سرود آتش و خورشید و باران بود
    اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
    به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
    کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
    چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
    در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
    و صیادان دریابارهای دور
    و بردنها و بردنها و بردنها
    و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
    و گزمه ها و گشتی ها
    سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
    نگه کن ، روز کوتاه ست
    هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
    شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
    بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
    کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
    تواند بود
    پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
    در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
    از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
    چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
    غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
    اهورا وایزدان وامشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
    پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد
    در آن نزدیکها چاهی ست
    کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
    پس آنگه هفت ریگش را
    به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
    ازو جوشید خواهد آب
    و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
    نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
    تواند باز بیند روزگار وصل
    تواند بود و باید بود
    ز اسب افتاده او نز اصل
    غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
    سخن پوشیده بشنو ،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
    غم دل با تو گویم غار
    کبوترهای جادوی بشارتگوی
    نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
    بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
    من آن کالام را دریا فرو برده
    گله ام را گرگها خورده
    من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
    من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
    ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
    دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
    کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
    اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
    درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
    فروزان آتشم را باد خاموشید
    فکندم ریگها را یک به یک در چاه
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
    به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
    زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
    گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
    پشوتن مرده است ایا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
    سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
    سخن می گفت با تاریکی خلوت
    تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
    ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
    ستم های فرنگ و ترک و تازی را
    شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
    غمان قرنها را زار می نالید
    حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
    غم دل با تو گویم ، غار
    بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
    صدا نالنده پاسخ داد
    آری نیست ؟

  6. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  7. #4

    پیش فرض

    مرد و مرکب

    گفت راوی : راه از ایند و روند آسود
    گردها خوابید
    روز رفت و شب فراز آمد
    گوهر آجین کبود پیر باز آمد
    چون گذشت از شب دو کوته پاس
    بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو
    که : شما خوابید ، ما بیدار
    خرم و آسوده تان خفتار
    بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنه ی ناورد
    گرد گردان گرد
    مرد مردان مرد
    که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند
    چشم بردراند و طرف سبلستان جنباند
    و به سوی خلوت خاموش غرش کرد ، غضبان گفت
    های
    خانه زادان ! چاکران خاص!
    طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید
    گفت راوی : خلوت آرام خامش بود
    می نجبنید آب از آب ، آنسانکه برگ از برگ ، هیچ از هیچ
    خویشتن برخاست
    ثقبه زار ، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد
    پاره انبانی که پنداری
    هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد
    فخ و فوخ و تق و توقی کرد
    در خیالش گفت : دیگر مرد
    سر غرق شد در آهن و پولاد
    باز بر خاموشی خلوت خروش آورد
    های
    شیر بچه مهتر پولادچنگ آهنین ناخن
    رخش را زین کن
    باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب
    بار دیگر خویشتن برخاست
    تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست
    در خیالش گفت : دیگر مرد
    رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصیه ی ناورد
    گفت راوی : سوی خندستان
    فت راوی : ماه خلوت بود اما دشت می تابید
    نه خدایای ، ماه می تابید ، اما دشت خلوت بود
    در کنار دشت
    گفت موشی با دگر موشی
    آنچه کالا داشتم پوسید در انبار
    آنچه دارم ، هاه می پوسد
    خرده ریز و گندم و صابون و چی ، خروار در خروار
    خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش
    ما هم از اینسان ، ئلی بگذار
    شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند
    وز پسش خیل خریداران شو کتمند
    خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش
    و آسمان شد هشت
    ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند
    پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم
    اگامخواره جاده ی هموار
    بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده
    چون نوار سالخوردی پوده و سوده
    و فراخ دشت بی فرسنگ
    ساکت از شیب فرازی ، دره ی کوهی
    لکه ی بوته و درختی ، تپهای از چیزی انبوهی
    که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند
    یا صدایی را به سویی باز گرداند
    چون دو کفه ی عدل عادل بود ، اما خالی افتاده
    در دو سوی خلوت جاده
    جلوه ای هموار از همواری ، از کنه تهی ، بودی چو نابوده
    هیچ ، بیهوده
    همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت
    مانده از او نور باقی خسته اندی پاس
    مرد و مرکب گرم رفتن لیک
    ماندگی نپذیر
    خستگی نشناس
    رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت
    لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت
    مرد و مرکب ، گفت راوی : الغرض القصه می رفتند همچون باد
    پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد
    لکه ای در دوردست راه پیدا شد
    ها چه بود این ؟
    کس نمی بیند ، ندید آن لکه را شاید
    گفت راوی : رفت باید ، تا چه باشد
    یا چه پیش اید
    در کنار دشت ، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده
    سوده ی پوده
    در فضای خیمه ای چون سینه ی من تنگ
    اندرو آویخته مثل دلم فانوس دوداندودی از دیرک
    با فروغی چون دروغی که ش نخواهد کرد باور ، هیچ
    قصه باره ساده دل کودک
    در پیشانبوم گرداگرد خود گم ، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست
    بستر دو مرد
    سرد
    گفت راوی : آنچه آنجا بود
    بود چون دارند گانش خسته و فرسوده ، گرد آلود
    نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار
    نیز چون دارندگانش رنجه از هستی
    واندر آن مغموم دم ، نه خواب نه بیدار ، مست خستگیهایی که دارد کار ،
    ریخته واریخته هر چیز
    حکی از : ای ، من گرفتم هر چه در جایش
    پتک آنجا کلنگ آنجای ، اینهم بیل
    هوم، که چی ؟
    اینجا هم از اهرم
    فیلک اینجا و سرند اینجا
    چه نتیجه ، هه
    بیا
    آخر که
    نهم جای
    خب ، یعنی
    طناب خط و
    چه
    زنبیل
    اینهمه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو ؟
    گفت راوی: راست خواهی راست می گفت آن پریشانبوم با ایشان
    واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم
    من شنیدستم چه می گفتند
    همچو شبهای دگر دشمنامباران کرده هستی را
    خسته و فرسوده می خفتند
    در فضای خیمه آن شب نیز
    گفت و گویی بود و نجوایی
    یادگار ، ای ، با توام ، خوابی تو یا بیدار ؟
    من دگر تابم نماند ای یار
    چندمان بایست تنها در بیابان بود
    نوشید این غبار آلود ؟
    چندمان بایست کرد این جاده را هموار ؟
    ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر
    بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج
    رده از رنج قیبله ی ما فراهم ، شایگان صد گنج
    من دگر بیزارم از این زندگی ، فهمیدی ، ای ، بیزار
    یادگارا ، با تو ام ، خوابی تو یا بیدار ؟
    خست حرفش را و خواب آلود گفت : ای دوست
    ما هم از اینسان ، ولیکن بارها با تو
    گفته ام ، کوچکترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست
    تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی
    روز شیرینی که با ماش آشتی باشد
    آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم
    جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی
    ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت
    گفت : بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی
    تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم
    آه ، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی
    گویی کنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی
    شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی
    آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند
    گفت راوی : خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج
    آسمان نه
    آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
    ما در اینجا او از آنجا تفت
    آمد و آمد
    رفت و رفت و رفت
    گفت راوی : روستا در خواب بود اما
    روستایی با زنش بیدار
    تو چه میدانی ، زن ، این بازیست
    آن سگ زرد این شغال ، آخر
    تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو

  8. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5

    پیش فرض

    آنگاه پس از تندر

    نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
    بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
    در خلوت خواب گوارایی
    و آن گاهگه شبها که خوابم برد
    هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
    از روشنا گلگشت رؤیایی
    در خوابهای من
    این آبهای اهلی وحشت
    تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست
    این کیست ؟ گرگی محتضر ، زخمیش بر گردن
    با زخمه های دم به دم کاه نفسهایش
    افسانه های نوبت خود را
    در ساز این میرنده تن غمناک می نالد
    وین کیست ؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون
    سرشار و سیر از لاشه ی مدفون
    بی اعتنا با من نگاهش
    پوز خود بر خاک می مالد
    آنگه دو دست مرده ی پی کرده از آرنج
    از روبرو می اید و رگباری از سیلی
    من می گریزم سوی درهایی که می بینم
    بازست ، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست
    از کیست
    تا می رسم در را برویم کیپ می بندد
    آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه
    قهقاه می خندد
    وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجه ی خونین
    سبابه اش جنبان به ترساندن
    گوید
    بنشین
    شطرنج
    آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم
    تازان به سویم تند چون سیلاب
    من به خیالم می پرم از خواب
    مسکین دلم لرزان چو برگ از باد
    یا آتشی پاشیده بر آن آب
    خاموشی مرگش پر از فریاد
    آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود
    اما
    من گر بیارامم
    با انتظار نوشخند صبح فردایی
    این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
    تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی
    از بارها یک بار
    شب بود و تاریکیش
    یا روشنایی روز ، یا کی ؟ خوب یادم نیست
    اما گمانم روشنیهای فراوانی
    در خانه ی همسایه می دیدم
    شاید چراغان بود ، شاید روز
    شاید نه این بود و نه آن ، باری
    بر پشت بام خانه مان ، روی گلیم تر وتاری
    با پیردرختی زرد گون گیسو که بسیاری
    شکل و شباهت با زنم می برد ، غرق عرصه ی شطرنج بودم من
    جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود
    اندیشه ام هرچند
    بیدار بود و مرد میدان بود
    اما
    انگار بخت آورده بودم من
    زیرا
    ندین سوار پر غرور و تیز گامش را
    در حمله های گسترش پی کرده بودم من
    بازی به شیرینآبهایش بود
    با این همه از هول مجهولی
    دایم دلم بر خویش می لرزید
    گویی خیانت می کند با من یکی از چشمها یا دستهای من
    اما حریفم بیش می لرزید
    در لحظه های آخر بازی
    ناگه زنم ، همبازی شطرنج وحشتناک
    شطرنج بی پایان و پیروزی
    زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند
    گویا مراهم پاره ای خنداند
    دیدم که شاهی در بساطش نیست
    گفتی خواب می دیدم
    او گفت : این برجها را مات کن
    خندید
    یعنی چه ؟
    من گفتم
    او در جوابم خندخندان گفت
    ماتم نخواهی کرد ، می دانم
    پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان
    من سیلهای اشک و خون بینم
    در خنده ی اینان
    آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی
    کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت
    با لهجه ی بیگانه و سردی
    ماتم نخواهی کرد ، می دانم
    زنم نالید
    آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت
    با آن کنار آسمان ، بین جنوب و شرق
    پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد ، گفت
    آنجاست
    پرسیدم
    آنجا چیست ؟
    نالید و دستان را به هم مالید
    من باز پرسیدم
    نالان به نفرت گفت
    خواهی دید
    ناگاه دیدم
    آه گویی قصه می بینم
    ترکید تندر ، ترق
    بین جنوب و شرق
    زد آذرخشی برق
    کنون دگر باران جرجر بود
    هر چیز و هر جا خیس
    هر کس گریزان سوی سقفی ، گیرم از نکس
    یا سوی چتری گیرم از ابلیس
    من با زنم بر بام خانه ، بر گلیم تار
    در زیر آن باران غافلگیر
    ماندم
    پندارم اشکی نیز افشاندم
    بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی
    و آن بازی جانانه و جدی
    در خوشترین اقصای ژرفایی
    وین مهره های شکرین ،‌ شیرین و شیرینکار
    این ابر چون آوار ؟
    آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرد
    اینجا چراغ افسرد
    دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
    این هردم افزونبار
    شطرنج خواهد باخت
    بر بام خانه بر گلیم تار ؟
    آن گسترشها وان صف آرایی
    آن پیلها و اسبها و برج و باروها
    افسوس
    باران جرجر بود و ضجه ی ناودانها بود
    و سقف هایی که فرو می ریخت
    افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما
    و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
    در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما
    افسوس
    انگار درمن گریه می کرد ابر
    من خیس و خواب آلود
    بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
    انگار بر من گریه می کرد ابر

  10. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  11. #6

    پیش فرض

    روی جاده ی نمناک

    اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
    ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
    و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
    هنوز از خویش پرسم گاه
    آه
    چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
    زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
    سگی ناگاه دیگر بار
    وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
    چنانچون پاره یا پیرار ؟
    سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
    اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
    به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
    و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
    هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
    چه نجوا داشته با خویش ؟
    پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
    همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
    درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
    ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
    تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
    تفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام ؟
    چه نقشی می زده ست آن خوب
    به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
    به شوق و شور یا حسرت ؟
    دگر بر خاک یا افلک روی جاده ی نمناک ؟
    دگر ره مانده تنها با غمش در پیش ایینه
    مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
    شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
    وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
    کدامین شهسوار باستان می تاخته چالک
    فکنده صید بر فترک روی جاده ی نمناک ؟
    هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
    گهی چونان گهی چونین
    که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
    دگر دیریست کز این منزل ناپک کوچیده ست
    و طرف دامن از این خاک برچیده ست
    ولی من نیک می دانم
    چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
    که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا هر جلوه می دیده ست
    نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک

  12. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  13. #7

    پیش فرض

    آواز چگور

    وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
    نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
    با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد
    و موجهای زیر و اوج نغمه های او
    چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد
    من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
    در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند
    احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
    خاموش و غمگین کوچ می کردند
    افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
    فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
    چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند
    من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
    می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
    وز زیر انگشتان چالک و صبور او
    بس کن خدا را ، ای چگوری ، بس
    ساز تو وحشتناک و غمگین است
    هر پنجه کانجا می خرامانی
    بر پرده های آشنا با درد
    گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست
    که م تاب و آرام شنیدن نیست
    این ست
    در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
    روح کدامین شوربخت دردمند ایا
    در آن حصار تنگ زندانیست ؟
    با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
    با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
    گوید چگوری : این نه آوازست نفرین ست
    آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور
    گوری ازین عهد سیه دل دور
    اینجاست
    تو چون شناسی ، این
    روح سیه پوش قبیله ی ماست
    از قتل عام هولناک قرنها جسته
    آزرده خسته
    دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
    گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
    خواند رثای عهد و ایین عزیزش را
    غمگین و آهسته
    اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
    و آنگاه می خواند
    شو تا بشو گیر ،‌ ای خدا ، بر کوهساران
    می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
    از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنور
    من شکوه دارن ، ای خدا ، دل زار و زارون
    آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
    شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
    ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
    بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون
    بس کن خدا را بی خودم کردی
    من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
    من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
    بی اعتنا با من
    مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
    و آن کاروان سایه یو اشباح
    در راه و رفتارش

  14. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  15. #8

    پیش فرض

    پرستار

    شب از شبهای پاییزی ست
    از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور
    ملول و سخته دل گریان و طولانی
    شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
    و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
    من این می گویم و دنباله دارد شب
    خموش و مهربان با من
    به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
    نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
    من اینها گویم و دنباله دارد شب

  16. یک کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  17. #9

    پیش فرض

    غزل 4

    ون پرده ی حریر بلندی
    خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب
    ایینه ی سیاهش چون اینه عمیق
    سقف رفیع گنبد بشکوهش
    لبریز از خموشی ،‌ وز خویش لب به لب
    امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو
    شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم
    من ناز می کنم
    چون مشتری درخشان ،‌ چون زهره آشنا
    امشب دگر به نام صدا می زنم تو را
    نام ترا به هر که رسد می دهم نشان
    آنجا نگاه کن
    نام تو را به شادی آواز می کنم
    امشب به سوی قدس اهورائی
    پرواز می کنم

  18. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  19. #10

    پیش فرض

    در آن لحظه

    در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
    کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
    و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
    دمادم تق و تق منقار می زد باز
    و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
    نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
    و تنها می خورد هر کس که دارد
    در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
    که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم
    شیرین تر از شهد و شکر می کرد
    نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
    شلوغ است
    دروغ است و غریب است
    و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
    برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
    نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
    و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
    و نرم
    و بسیاری که بی شرم
    در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
    نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
    دد است
    درنده است
    بد است
    زننده ست
    و بیش از این همه اسباب خنده ست
    در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
    دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
    نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
    و دور است
    و کور است
    در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
    و لختی عمر جاویدان هستی را
    بغارت با شتابی اشنا می برد و می رفت
    در آن پرشور لحظه
    دل من با چه اصراری تو را خواست
    و می دانم چرا خواست
    و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
    که نامش عمر و دنیاست
    اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

  20. 3 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  21. #11

    پیش فرض

    حالت

    آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش
    ای لحظه های گریزان صفای شما باد
    دمتان و ناز قدمتان گرامی ،‌ سلام !‌ اندر ایید
    این شهر خاموش در دوردست فراموش
    جاوید جای شما باد
    ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب
    این مشت خون و خجل را
    در بارش نور نوشین خود می نوازید
    او می پرد چون دل پر سرود قناری
    از شهر بند حصارش فراتر
    و می تپد چون پر بیمناک کبوتر
    تن ،‌ شنگی از رقص لبریز
    سر ، چنگی از شوق سرشار
    غم دور و اندیشه ی بیش و کم دور
    هستی همه لذت و شور
    ای لحظه های بدینسان شگفت از کجایید ؟
    کی ، وز کدامین ره ایید ؟
    از باغهای نگارین سمتی ؟
    از بودن و تندرستی ؟
    از دیدن و آزمودن ؟
    نه
    من
    بس بودم و آزمودم
    حتی
    گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم
    اما
    نه
    ای آنچنان لحظه ها از کجایید ؟
    از شوق اینده های بلورین /
    یا یادهای عزیز گذشته ؟
    نه
    اینده ؟ هوم ، حیف ، هیهات
    و اما گذشته
    افسوس
    باز آن بزرگ اوستادم
    یادم
    آمد
    چون سیلی از آتش آمد
    با ابری از دود
    بدرود ای لحظه ! ای لحظه !‌ بدرود
    بدرود

  22. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  23. #12

    پیش فرض

    صبوحی

    در این شبگیر
    کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست ؟ ای مرغان
    که چونین بر برهنه شاخه های این درخت برده خوابش دور
    غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله ی مهجور
    قرار از دست داده ، شاد می شنگید و می خوانید ؟
    خوشا ، دیگر خوشا حال شما ، اما
    سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است ، می دانید ؟
    کدامین جام و پیغام ؟ اوه
    بهار ، آنجا نگه کن ، با همین آفاق تنگ خانه ی تو باز هم آن کوه ها
    پیداست
    شنل برفینه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود
    زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های تیره و سردش
    بهار آنجاست ، ها ، آنک طلایه ی روشنش ، چون شعله ای در دود
    بهار اینجاست ، در دلهای ما ، آوازهای ما
    و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
    هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین تر خبرپویان و گوش آشنا جویان
    تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر
    در این دپلاگینور دور افتاده از معبر
    چنین غمگین و هایاهای
    کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی ؟
    اگر دوریم اگر نزدیک
    بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

  24. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  25. #13

    پیش فرض

    و نه هیچ

    نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
    تهی ست اینه مرداب انزوای مرا
    خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
    شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا

  26. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  27. #14

    پیش فرض

    سبز

    با تو دیشب تا کجا رفتم
    تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
    من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
    من نمی گویم که باران طلا آمد
    لیک ای عطر سبز سایه پرورده
    ای پری که باد می بردت
    از چمنزار حریر پر گل پرده
    تا حریم سایه های سبز
    تا بهار سبزه های عطر
    تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
    پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
    همچنان کز خویش و بی خویشی
    در رکاب تو که می رفتی
    هم عنان با نور
    در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
    سوی اقصامرزهای دور
    تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
    تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
    پا به پای تو
    تا تجرد تا رها رفتم
    غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
    موجساران زیر پایم رامتر پل بود
    شکرها بود و شکایتها
    رازها بود و تأمل بود
    با همه سنگینی بودن
    و سبکبالی بخشودن
    تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
    عزت و عزل و عزا رفتم
    چند و چونها در دلم مردند
    که به سوی بی چرا رفتم
    شکر پر اشکم نثارت باد
    خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
    ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
    تا کجا بردی مرا دیشب
    با تو دیشب تا کجا رفتم

  28. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


  29. #15

    پیش فرض

    صبح

    چو مرغی زیر باران راه گم کرده
    گذشته از بیابان شبی چون خیمه ی دشمن
    شبی را در بیابانی - غریب اما - به سر برده
    فتاده اینک آنجا روی لاشه ی جهد بی حاصل
    همه چیز وهمه جا خسته و خیس است
    چو دود روشنی کز شعله ی شادی پیام آرد
    سحر برخاست
    غبار تیرگی مثل بخار آب
    ز بشن دشت و در برخاست
    سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه اید
    برآمد عنکبوت زرد
    و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد
    وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت
    نسیمی آنچنان آرام
    که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت
    و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی
    و خود را از غبار حسرت و اندوه
    در ایینه ی زلال جاودانه شست و شویی کرد
    بزرگ و پاک شد و ان توری زربفت را پوشید
    و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد
    در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی
    ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد
    نگهدار سپهر پیر در بالا
    بکرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد
    و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد
    نگدار زمین
    چونین در این پایین
    بکرداری که پایین تر نمی لیزد
    ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار
    نه می افتد نه می خیزد
    ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد
    که را این صبح
    خوش ست و خوب و فرخنده ؟
    که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر ؟
    بگو با من ، بگو ... با ... من
    که را گریه ؟
    که را خنده ؟

  30. 2 کاربر برای این پست سودمند از mrafa عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •