جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 72

موضوع: نقد فیلم

  1. #1

    Post نقد فیلم

    باسلام
    این تاپیک مخصوص نقد فیلم است.

  2. 6 کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  3. #16

    پیش فرض

    جن گيري اميلي رز ( The Exorcism of Emily Rose )


    كارگردان : اسكات دريكسون


    فيلمنامه : اسكات دركسون، پل هريس بوردمن



    بازيگران : لورا ليني، تام ويلكينسن، كمبل اسكات، شهره آغداشلو
    مدت زمان فيلم : 114 دقيقه
    اكران : نهم سپتامبر 2005

    بازسازي جديدي از جن گير :



    «ارين برونر» در يك پرونده قضايي نادر ، دفاع از كشيشي كاتوليك بنام «پدر مور» را بر عهده مي گيرد. «پدر مور» متهم است كه در يك مراسم جن گيري براي دانشجوي جواني بنام «اميلي رز» باعث مرگ او شده است.




    «جن گيري اميلي رز» حاصل تركيبي مغشوش از گونه هاي هراس، دادگاهي، درام و فيلمهاي برگرفته از واقعيت است. داستان فيلم برداشتي سطحي از ماجراي «آنه ليس ميشل» دختر جوان آلماني است كه طي يك مراسم جن گيري در اواسط سالهاي 1970 در گذشت. اسكات دريكسون اين ماجرا را به آمريكاي معاصر آورده و تمركز فيلم را بر دادگاه كشيشي كه متهم به قتل اميلي است قرار داده است. ماجراهاي مربوط به اميلي از طريق فلاش بك نمايش داده مي شود و در صحنه هاي دادگاه شاهد بحث بر سر اعتقاد به خرافات و حقايق علمي هستيم. كليشه هاي استاندارد فيلمهاي هراس نيز مابين صحنه هاي فيلم گنجانده شده اند.





    «جن گيري اميلي رز» بعنوان فيلمي ترسناك وارد بازار شده است، اما جواناني كه توقع دارند پس از تماشاي فيلم دچار كابوسهاي شبانه شوند از ديدن آن چندان خرسند نخواهند شد.

    البته برخي جلوه هاي ويژه فيلم به ويژه آنهايي كه از «حلقه» تقليد شده اند، شايد توقع اين دسته از تماشاگران را برآورده كند، اما اين صحنه ها نيز در حد درجه PG-13 ملايم شده اند. مسلما صحنه هاي طولاني دادگاه نيز حوصله علاقمندان فيلمهاي ترسناك را سرخواهد برد.








    «جن گيري اميلي رز» شبيه بازسازي جديدي از جن گير است كه صحنه هاي دادگاه به آن اضافه شده است. بيشتر زمان اين صحنه ها صرف پرداختن به بحث درباره مسائلي چون وجود يا عدم وجود ارواح خبيث شده است. با اين كه فيلمسازان ادعا دارند در صحنه هاي دادگاه توانسته اند تعادل را بين هر دو طرف دعوا برقرار سازند، اما ساختار فيلم باعث بر هم خوردن اين تعادل شده است چرا كه وقايع از نقطه نظرات مدافعان روايت مي شود.





    در «جن گيري اميلي رز» شخصيتها تبديل به طرفين يك مناظره شده اند و در بيشتر صحنه هاي فيلم تنها شاهد يك جر و بحث معمولي بر سر علم و خرافات هستيم. برجسته ترين بازي فيلم توسط «جنيفر كارپنتر» در نقش يك دختر بيمار ارائه مي شود. حركات پر پيچ و تاب بدن او در صحنه هاي جن گيري بسيار خوب اجرا شده اند.





    جيمز براردينلي ( منتقد )
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  4. #17

    پیش فرض

    يك زندگي ناتمام ( An Unfinished Life )





    كارگردان : لاسه هالستروم



    نويسندگان : مارك اسپراگ و ويرجينيا كورس اسپراگ


    بازيگران : رابرت ردفورد، جنيفر لوپز، مورگان فريمن، جاش لوكاس



    مدت زمان فيلم : 107 دقيقه


    محصول : سال 2005 كشور آمريكا در كمپاني ميراماكس



    رتبه و ژانر فيلم : درام با رتبه 7.4 از 10








    سقوط يك فيلمساز :

    يكي از پيش پا افتاده ترين حركات نمادين در فيلمهاي امسال هاليوود با نمايش آزاد كزدن يك خرس گريزلي در وسترن معاصر « زندگي ناتمام » صورت مي پذيرد. واقعا رها ساختن يك خرس از زندان موقتش، قرار بوده نشان دهنده چه چيزي باشد؟ شايد كارگردان اين حركت سانتي مانتال را علامتي بر گرد هم آمدن خانواده پس از سالها كشمكش مي دانسته است.






    با توجه به نمايش «زندگي ناتمام» اندكي پس از مستند «دوستدار گريزلي» ساخته ورنر هرتسوگ مي توان سال 2005 را سال خرس در هاليوود دانست. با اداي احترام به اثر هرتسوگ به نظر مي رسد «زندگي ناتمام» قصد دارد اعلام كند كه زمان توجه به سينما به اين موجودات فرا رسيده است. حال اين توجه مي خواهد نمادين باشد يا غير نمادين و تصاوير حيوانات هم چه واقعي باشد چه كامپيوتري (كه در اين فيلم از هر دو شكل استفاده شده است.)





    «زندگي ناتمام» نشانه اي از سقوط بيش از پيش به درون مضامين كليشه اي و شبه روشنفكرانه، توسط كارگرداني است كه ديگر به مهره مورد اعتماد استوديوها براي ساخت فيلمهاي پر زرق و برق اسكاري تبديل شده است.






    بررسي اين مسئله نيازمند يك مطالعه جدي است تا معلوم شود چگونه يك هنرمند در برابر تفكزر سطح پايين هاليوود سر تعظيم فرود مي آورد تا به تدريج به فيلمسازي سانتي مانتال تبديل شود.





    از نتايج اين طرز تفكر حضور جنيفر لوپز است تا 3 سال پس از «كافي» (2002-مايكل آپتد) بار ديگر نقش زن داغديده را، اين بار با نامي ديگر ايفا كند. رابرت ردفورد نقش «اينار» را بسيار دقيق و حساب شده بازي كرده و باعث شده اين شخصيت تنها يك مجنون منزوي به نظر نرسد، اما اين نقش را پيش از اين نيز ديده ايم. موسيقي كريستوفر يانگ نيز بر ملال افزوده است.



    راجر ابرت (منتقد )


    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  5. #18

    پیش فرض

    کنترل

    Kontoroll
    • محصول:2003
    • به كارگرداني: Nimród Antal
    • فيلمنامه: Jim Adler ، Nimród Antal
    • ژانر:تريلر-مهيج-درام
    • رده بندي سني: R افراد زیر ۱۷ سال تماشا نکنند
    • مدت زمان:107 دقيقه
    • بازيگران:
    • Sander Csányi در نقش Bulcsí
    • Zoltán Mucsi در نقش Professor
    • Csaba Pindroch در نقش Muki
    • Sándor Badár در نقش Lecsí³
    • Zsolt Nagy در نقش Tibi
    • Bence Mátyási در نقش Gyalogkakukk (Bootsie)
    • Gyözö Szabó در نقش Shadow
    • Eszter Balla در نقش Szofi
    • László Nádasi در نقش Laci
    • Péter Scherer در نقش Chief
    • خلاصه فيلم:
    • كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند سرپرست يكي از اين گروه ها Bulcsí است ...
    • Link URL:
      لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    • راهی به سوی روشنایی
    • زندگي سگي
    • كنترل روايت انسانهايي است كه در يك جهان زيرين به بدترين شكل ممكن زندگي ميكنند .فيلم داستان چند كنترلچي مترو است كه مسئوليت حراست و دريافت بليت را از مردمي كه وارد مترو ميشوند را بر عهده دارند .اما براي اين فيلم من يك نقد مجزا خواهم نوشت و اصولا برداشت شخصي خودم را از فيلم مينويسم .به عقيده من روايت اين فيلم با وجود نمايش پست مدرنيته فيلم در اين جهان شكل نميگريد .من مترو و زيرزمين مترو را به نوعي برزخ و جهاني ماوراي اين جهان تشبيه ميكنم جهان و دنياي زيرزميني كه نور در ان وجود ندارد و جايي كه نور نباشد روشنايي نيست .ما در مترو با انسانهاي روان پريشي روبه رو هستيم كه هيچ كدامشان سلامتي ذهني ندارند .فيلم داستان انسانهاي گناه كاري است كه اجبارا در فضاي پست مترو زندگي ميكنند انجا غذا ميخورند انجا ميخوابند و در انجا زندگي ميكنند .اينكه ميگويم برزخ انسانها به اين دليل است كه هيچ كدام از كاركنان مترو حق خروج از انجا را ندارند.كنترل چي ها هر روز عذاب ميشوند .هر روز كتك ميخورند و چهره و صورت انها همواره از ابتداي فيلم سياه و كبود است از بيني انها خون مي ايد بدون هيچ دليل خاصي .و به خاطر همين موارد من جهان زيرين و تاريكي را كه در مترو وجود دارد جهان برزخ گونه و محل مجازات انسانهاي جهان واقعي ميدانم (شخصي) اما در واقع اين جهان زيرين يك ميدان مبارزه است شخصيت ها دائما با خود دچار مبارزه هستند و اين همان نكته اصلي است كه وجهه منفي انسان با وجهه مثبت در حال جنگ هستند و به نوعي تداعي كننده همان نبرد معروف خير و شر است .با اين تفاوت كه اين بار ما در جهاني هستيم كه چيزي به عنوان خير وجود ندارد و هرانچه كه هست شر است .اينكه نيمرود انتال به عنوان كارگردان فيلم با ايجاد چنين فضايي تيره و تاريك و با شخصيت هايي كه بهترين انها شخصيتي خاكستري دارد چه موضوعي را مد نظر قرار داده بر من پوشيده است .
    • شايد او تلنگري به جامعه خودش میزند و یا شايد اعماق وجود انسان را نشانه گرفته اما به هر حال همين ترديدها و چرا هايي كه همواره مثل خوره از ابتداي اغاز فيلم كه شخصي ناشناس يك زن را حل ميدهد به زير قطار و از زن فقط يك كفش قرمز رنگ باقي ميماند اين فيلم را ملموس تر و متمايز تر ميكند .اينجا مقصد قطار مشخص نيست و هر ايستگاهي افراد مخصوص به خود را دارد شايد اگر از بعد زيبايي شناسي به فيلم نگاه كنيم متوجه اين موضوع بشويم كه حركت قطار و خود قطار نمادي است از پست مدرن نمادي است از حركت انسان به سوي تكنولژي و تونل كه همواره در بسياري از مكتبها و مذاهب عبور از اين جهان به عالمي ديگر را به عبور از يك تونل تشبيه ميكنند .هنگامي كه وارد تونل ميشويم تاريكي و سياهي بر نور غلبه ميكند و ما در محيطي قرار ميگيريم كه ديگر نوري وجود ندارد .و شايد دچار وحشت و عذاب شويم اما چيزي كه باعث دلگرمي است اين است هر تونلي ختم ميشود به يك نور و روشني دوباره و شايد همين دلگرمي در شخصيت هاي خاكستري و كنترل چي هاي مترو هم وجود داشته باشد؟ و دارد؟اما در مورد اين فضاي تاريك و سياه و مفهوم نور و روشنايي ويتوريو استورارو در فيلم اينك اخرالزمان تاريكي و نور را اين طور تحليل كرد كه: تحليل از تاريكي و نور اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم
    • ما در فيلم كنترل شخصيتي( Bulcsí ) را كه همان قهرمان داستان است را ميبينيم كه ميل به خوب شدن دارد او خود را ميخواهد از تاريكي ها نجات بخشد و براي همين ابتدا از خود شروع ميكند و در واقع در اعماق درون خويش دچار جنگ رواني ميشود .او براي رها شدن از اين دنياي كثيف و سياه نياز به نور دارد و اينجا نور و روشنايي همان وجهه خير و مثبت شخصيت قهرمان داستان است كه به كمك او مي ايد.نيمرود انتال در فيلمش همه چيز را واقعي نشان ميدهد .اما او در پس اين صحنه هاي رئال جهاني را ترسيم ميكند كه اصلا واقعي نيست .جهاني كه در ان خشونت . و مرگ وجود دارد و را هي به سوي رستگاري نيست .
    • در سكانسي شخصيت اصلي فيلم Bulcs ميگويد: زندگي ما هر روز مبارزه‌اي براي اينكه ببريم و بهتر بشويم واسه يك روزي....... Bulcsدر اين داستان زجر ميكشد .عذاب ميكشد.دچار اسيب هاي رواني ميشود اما با وجود اين مراحل و متحمل شدن اين عذابها شخصيت ما كم كم پاك ميشود و اماده ميشود براي سفري ديگر سفري كه مقصد ان نور و روشنايي است خب اين نوع پاك شدن از گناه را در مذاهبي مثل مسحيت و اسلام داريم .درست به همانند جايي كه در اديان به جهان برزخ معروف است جهاني كه پس از مرگ براي انسانها وجود دارد و يك توقف گاه موقتي است .انتال نيمرود از محيط تيره و تار مترو از حركت مردم از توقف موقتي مردم در مترو سعي دارد همان جهان سورئال از نظر ماديون و رئال از نظر الهيون را ترسيم كند
    • ....در ادامه فيلم ما با شخصيت عجيب زني رو به رو ميشويم
    • Tibiكه لباسي مثل دلقك هاي سيرك پوشيده و لباس او طرح يك سگ و يا يك حيوان است .هر چه قدر از فيلم ميگذرد دختر رفته رفته بيشتر از لباس سگ بيرون مي ايد و اين درست مثل پوست انداختن يك پيله است كه از پوست خود و در واقع از ان جنبه نمادين پست و كثيف بودن انسان بيرون مي ايد و جالب اينكه لباس يك سنجاقك را بر تن ميكند. چه قدر باشكوه اين صحنه ها و نمادها نشان داده ميشود.چه قدر دقيق اين نمادها در فيلم گنجانده شده.سنجاقك كه به خودي خود در بسياري از مكاتب نشان گر روح و مرگ است .و اين پوست انداختن و خارج شدن تدريجي دختر از لباس سگ ما را به ياد پروانه اي مي اندازد كه پس از مدتها از دنياي تنگ و تاريك پيله خارج ميشود و حالا به شكل زيباي يك پروانه جهان جديدي را تجربه ميكند .برخورد اين دو شخصيت زن و مرد با يكديگر در تقريبا اواسط فيلم پديده اي را به وجود مي اورد به نام عشق كه سر منشاء تمام زيبايي ها و اساس وجود انسان همين عشق است ...
    • اينجا به زيركي نيمرود انتال مسئله عشق و دوست داشتن را مطرح ميكند .در سكانسي از فيلم توسط Bulcs گفته ميشه كه هيچكس ما رو دوست نداره! شايد براي ما به عنوان يك تماشاگر غير غربي مسئله دوست داشتن و عشق زياد جلوه نكند اما در جوامع غربي كه عشق و دوست داشتن يا همان سنت گرايي با پيشرفت بشر به سوي علم و زندگي مدرن جاي خودش را به روابط سرد عاطفي داده است و در حالي كه مردم بي تفاوت به يكديگر در حال زندگي هستند شايد عشق بتواند معجزه كند .شايد انتال از جهتي ديگر جوامع غربي را تشبيه ميكند به يك زيرزمين مترو مدرن كه روزانه هزاران مسافر در ان بدون اينكه توجهي به يكديگر داشته باشند مشغول رفت و امد هستند .انتال در اين فيلم قهرمان اصلي داستان خودش را با عشق نجات ميدهد ...و شايد بتوان اين تصور را كرد كه كارگردان مشكل عمده جوامع غربي و دنيايي را كه خود در قالب فيلم كنترل ترسيم ميكند را عدم وجود واژه هايي نظير عشق و ايثار ميداند.وشايد اين همان نكته تيره جوامع مدرن باشد...
    • .در ادامه شخصيت مرد با سعي و تلاش بر قسمت تاريك شخصيت خود پيروز ميشود و قاتل ذنجيره اي را كه موجب مرگ بسياري از انسانها در مترو شده بود را پيدا ميكند كه در واقع ان قاتل ذنجيره اي همان قسمت تاريك و سياه خود او است و بر او غلبه ميكند.شخصيت زن هم از ان لباس سگ گونه رهايي پيدا ميكند و در انتها و به همراه يكديگر در حالي كه شخصيت زن لباس سفيدي بر تن دارد پيش به سوي مكاني ميروند كه حالا ديگر ممنوعه نيست .
    • مكان ممنوعه در يك سكانس پله برقي است كه اين بار جهت حركت پله ها به سوي بالا است و در بالاي پله برقي فضايي را مشاهده ميكنيم كه پر است از نور و روشنايي .در حالي كه يك جغد مسير حركت را به شخصيت هاي رها شده از تاريكي و ظلمت را نشان ميدهد .و زن و مرد را به سوي نور و جهاني ديگر رهنمون ميسازد . نيمرود انتال موقعيت جهاني را را كه در بالاي پله برقي وجود دارد را هرگز نمايش نميدهد .و اين شايد به خاطر اين باشد كه بيننده خود در درون خود اين جهان را متصور شود چون تنها چيزي كه ما به عنوان بيننده از پايين پله برقي به سوي بالا ميبينيم فقط نور است ......
    • نقد تكنيكي
    • خب براي فيلمهايي تعليقي و در ژانر دلهره اور عواملي كه ميتواند موثر باشد .حركت هاي ناگهاني دوربين.و نورپردازي و طراحي اين نوع فيلمها است.و اگر بخواهيم اين شاخص ها را در فيلم كنترل در نظر بگيريم بايد بگويم نيمرود انتال واقعا در محيط بسته و تاريك مترو كه از نور واقعي خبري نيست يك شاهكار ساخته.با توجه به اينكه تمام لوكيشن هاي فيلم درون مترو فيلمبرداري شده اما به شيوه عالي نور پردازي صحنه ها ي فيلم با توجه به نبودن نور واقعي عالي است و حركت هاي ناگهاني دوربين بر زيبايي هاي فيلم افزوده است .فيلم كنترل با اينكه به نظر ميرسد داراي داستان خطي است اما رفته رفته ما متوجه اين موضوع ميشويم كه سر رشته داستان از دستمان خارج شده .
    • طراحي لباس و به خصوص گريم بازيگران فيلم به خوبي انجام گرفته و بازيهاي خوب بازيگران اين فيلم كه معروف هم نيستند .كمك بزرگي به انتال كرده است .شايد فيلم كنترل يك فيلم اکسپرسیونیسمی باشد چون واقعیت خارجی دنیای دوروبر را کنار میگذارد تا واقعیت درونی آن را کشف کنند و براي همين قبل از هرچیز طراحی صحنه ولباس ، شیوه بازیگری وفیلمنامه مورد نظر قرار ميگيرد .به طوریکه فیلمساز از طریق دکورهای عجیب وغریب ،نورپردازی با کنتراست قوی ، حرکات وزوایای دوربینی خودنما وبازیهای اغراق آمیز ، ظاهر واقعیت را درهم میشکست وواقعیتی جدید خلق می کرد که اعتقاد داردحقیقت دنیای معاصرش است .به هر حال با ديدن اين فيلم بيننده به شدت تحت تاثير قرار ميگيرد و هنگامي كه فيلم به اتمام ميرسد .شايد مدتي سپري شود تا از شوك ناشي از اين فيلم بيرون ايد .كنترل فيلم زيبايي است كه شايد در حين ديدن فيلم دچار احساس خوبي نشد اما در ادامه و وقتي كه فيلم به اتمام ميرسد .بيننده به احساس خوبي از تماشاي يك فيلم خوب از سينماي اروپاي شرقي و كشور مجارستان ميرسد .كشوري كه تقريبا فيلمسازان خوبي را پروش داده و شايد نيمرود انتال يكي از پديد هاي جديد سينماي مجارستان باشد.
    • در مورد کارگردان
    • كنترل اولين فيلم بلند نيمرود آنتال درباره گروهي از كنترل چي‌هاي قطار است دليل اينكه او اين عالمها براي داستانش انتخاب كرده آن است كه اين شغل يكي از حرفه‌هاي دشوار در مجارستان محسوب مي‌شود كنترل چي‌ها افراد گمنامي هستند كسي اهميت نمي دهد نامشان چيست ؟ آن‌ها در دل جمعيت در قطارها و ايستگاه‌هاي مترو در بوداپست بليط مسافران را واري مي‌كنند شغل‌ها متفاوت و دشوارش هيچ جلوه و شكوهي ندارد نيمرود آنتال پدر و مادري مجار دارد متولد لس آنجلس اما در نوجواني به سرزمين مادري نقل مكان كرده و تحصيل سينما در مجارستان پي گرفته هدف او از رجعت به ميهن اجدادي بازگشت به ريشه‌هايش بوده كنترل نمايش موفقيت آميزي در مجارستان ديگر كشور‌هاي اروپايي داشت در جشنواره اروپاي خوش درخشيد و بعنوان نماينده رسمي مجارستان در رقابتهاي اسكار در رشته بهترين فيلم خارجي معرفي شدآنتال زماني كه شرايط ساخت فيلم خود صحبت مي‌كند به مشكلات متعددي اشاره مي‌دارد او مي‌گويد : اصلا فكر نمي كردم ساختن اين فيلم در حكم چنين چالش دشواري باشد پيش از شروع كار يك استوري برد 495 فرمي آماده كرده بودم از قبل به طور دقيق مي‌دانستم چه كاري انجام دهم و نسبت كاملا اميدوار بودم ولي شرايط كاري دقيقا آن جور نبود که انتظارش را داشتم . كنترل نه تنها تماشاگر را درگير بخشي از واقعيتهاي مردم مجارستان مي‌كند بلكه آن‌ها را با حركت تازه ای که در سينماي اين كشور در حال پا گرفتن است آشنا مي‌سازد . آنتال براي تحقيق درباره وضعيت كنترل چي‌ها فقط يك ساعت مثل سايه و به صورت مخفیانه گروهي از آن‌ها را در ايستگاه‌هاي زير زميني بوداپست دنبال كرد اين كار تجربه فوق العاده براي اين فيلم ساز بود پيش از اين ويدئو كليپ و آگهي‌هاي تبليغاتي مي ساخت . او با تأكيد خاصي مي‌گويد پس از سي دقيقه تحقيق به خودم گفتم بايد اين محل را ترك كنم چون ديگر كارم تمام شده است همين مدت كافي است تا موقعيت كلي و وضعيت عمومي و زندگي كار آن ا را درك كنيد نمي توانيد مدت زيادي به آن‌ها خيره شويد چون آن وقت متوجه تهي شدن زندگي و حرفه آن‌ها خواهيد شد.لازم بذکر است که نقش قاتل روانی در فیلم کنترل را خود نیمرود انتال بازی کرد.
    حسین یوسفی
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  6. #19

    پیش فرض

    نقد فيلم 300 توسط دكتر رزمجو باستانشناس ومتخصص دوره هخامنشي
    رزمجو: 300 يك فيلم نژاد پرستانه است

    دکتر شاهرخ رزمجو باستانشناس و متخصص دوره هخامنشي معتقد است، فيلم 300 يك فيلم نژاد پرستانه است که برخلاف واقعيتهاي تاريخي ساخته شده است.


    دکتر شاهرخ رزمجو باستانشناس و متخصص دوره هخامنشي

    تهران ـ خبرگزاري ميراث فرهنگي- فرزانه ابراهيم زاده :«براي مقابله با فيلم ضد ايراني 300 بايدطي فراخواني از وكلاي زبده ايراني خواست تا در يك واكنش هماهنگ از فيلمساز و كمپاني سازنده اين فيلم به جرم ساخت فيلم نژاد پرستانه، جعل و تحريف تاريخ و توهين به هويت ملي ايراني به يونسکو و سازمان هاي ديگر شكايت كنند.»
    دكتر شاهرخ رزمجو، باستان‌شناس و متخصص دوره تاريخي هخامنشي با محكوم كردن ساخت و اكران فيلم ضد ايراني 300 با اشاره به اين كه پيش از اين هم بارها چنين توهين‌هايي به تاريخ ايران شده است، به ميراث خبر گفت:«اين براي نخستين بار نيست كه اين گونه به هويت ايراني با اين نگاه نژادپرستانه تاخته مي‌شود. اما تاکنون كمتر اعتراضي نسبت به اين موضوع شده است. در خارج از كشور گروه‌هايي هستند كه در مقابل چنين مسائلي اعتراض مي‌كنند. اما اين کار نياز به حمايت داخلي نيز دارد. لازم است فراخواني منتشر شود كه از وكلاي ايراني خارج از كشور دعوت شود تا از سازندگان اين فيلم به عنوان خراب كننده چهره ايران و ارائه ديدگاه نژادپرستانه به سازمان هاي مربوطه همچون يونسکو شكايت كنند. از طرف ديگر بايد پايه‌ كاري را بگذاريم كه در آينده جلوي چنين حركت‌هايي گرفته شود. يعني گروههاي مختلف از جمله تشکل هاي داخلي نيز بتوانند با حمايت و بدون گير و بندهاي اداري به چنين مسائلي اعتراض كنند. »
    وي با بيان اين كه اين فيلم مشوق نژاد پرستي است، معتقد است:« نمايش 300 به گونه اي ساخته شده که کينه از ايرانيان را در دل بينندگان بوجود مي آورد که باعث مي شود ايرانيان توسط افرادي که با ديدن اين فيلم مغزشويي شده اند، مورد تحقير وآزار قرار بگيرند. پيام اصلي فيلم تشويق به کشتن ايرانيان آنهم در حد زياد است که همگي در اين فيلم مانند هيولا يا موجودات عجيب الخلقه فيلم هاي فضايي نشان داده شده اند در حالي که يوناني ها همگي مانند کشتي گيران ورزيده نشان داده شده اند. به اين دليل اين تصوير نادرست و دلايل ديگر حتما بايد از كمپاني سازنده و داستان پرداز فيلم شكايت كرد. چنين تصوراتي حتي در نوشته هاي يوناني ها نيز ديده نمي شود. اين فيلم اولين فيلم نيست و آخرينش هم نخواهد بود. در داخل و خارج از ايران وکلاي ايراني زبردستي هستند که به هويت ملي کشورشان علاقمند هستند. بايد از اين وكلا دعوت كنيم جمع شوند و هرچه سريعتر از كمپاني فيلمساز به دليل بي‌توجهي به اسناد تاريخي و از سازنده فيلم به دليل جعل تاريخ و اشاعه نژاد پرستي شكايت كنند. اين فيلم فرقي با همان هدف فيلم "پيروزي اراده" ساخته لني ريفنشتال ندارد که هدف آن تبليغات براي رايش سوم داشت. تنها تفاوت خوش ساخت بودن فيلم ريفنشنال از نظر سينمايي است و اينکه در آن فيلم تنها رايش سوم تا حد اسطوره سازي بالا برده شده بود و کسي مورد تحقير قرار نگرفته بود. اما فيلم 300 آن جنبه هنري را ندارد و سراپا پر از صحنه هاي ساختگي و دروغين است و تحقير تاريخ درخشان يک ملت است. حتي در فيلم هايي چون پادشاهي آسمان که داستاني از جنگ هاي صليبي را روايت مي کند، در هر دو جناح انسان هاي خوب و بد وجود دارند و حال هر دو طرف تا حدودي رعايت شده. فرانک ميلر، خالق اين داستان، تم اصلي داستان خود را از هرودوت گرفته اما به هرودوت نيز کاري ندارد و همه چيز را به ميل خود ساخته و پرداخته است. اما کار او نشان مي دهد نگاه او چقدر سطحي، ابتدايي و حتي ساده لوحانه است. او از تاريخ هيچ نمي داند و کارگردان نيز همين نگاه بدوي را براي کار خود مي خواسته. تبليغ اينکه غير يوناني بودن يعني بربر بودن، همان تلقي نادرست قديمي كه باعث آن همه جنگ و خون‌ريزي شده است، دوباره آغاز شده است. ديدگاه فيلم حتي از متحجرترين تفکرات کلاسيک قرن نوزدهم نيز فراتر رفته است.»
    فيلم 300 تنها دشمني و فاصله ميان ملت‌ها را تشديد مي كند. در صورتي که دو تمدن ايران و يونان جدا از مشکلات سياسي روابط فرهنگي بسيار نزديکي داشته اند. براي نمونه مي توان به روابط افلاتون با ايراني‌ها اشاره کرد. افلاتون براي ديدن موبدان ايراني به شرق سفر کرد. او هم استادان پارسي داشته و هم شاگرد پارسي. پس از مرگ افلاتون، پارسيان مجسمه نيم تنه اي از وي سفارش مي دهند و در آکادمي آتن نصب مي کنند. به جاي اين كه فيلمسازان درباره روابط زيباي ميان دو تمدن ايران و يونان فيلم بسازند تا باعث تاثير مثبت وگسترش روابط دوستانه ميان فرهنگ ها گردد، جنگي را نشان مي‌دهند که تنها در داستان سازي هاي هرودوت ديده مي شود و ايراني‌ها را زشت، وحشي و بربر نشان مي‌دهند. پاسخ روشن است، زماني که تاريخ آلوده به سياست شود به هر صورت که زمانه ايجاب کند تاريخ مورد سوء استفاده قرار مي گيرد. روابط ايران و يونان مانند يك كوه يخ است كه همواره سطح کوچک بيروني آن که روابط سياسي است، مورد توجه قرار گرفته. اما حجم عظيم روابط فرهنگي ايران و يونان در زير قرار گرفته و به عمد فراموش شده است.»
    شکي نيست چنين تصويرسازي غلطي در آينده منجر به بروز احساسات و برخوردهاي نژادپرستانه خواهد گرديد. چگونه در كشور سازنده فيلم كه نژادپرستي جرم به شمار مي رود، کسي عوامل اين فيلم را بازخواست نميکند؟ امروزه حتي داستان مصور "تن تن در آفريقا" متهم به داشتن ديدگاه نژادپرستانه مي شود، اما فيلم 300 با ديدگاه شديدا افراطي خود براحتي در صدها سينما در جهان به اکران در مي آيد و به تاريخ و هويت يک ملت توهين مي کند و کسي در صدد پاسخگويي نيست. تنها عده اي در پاسخ مي گويند اين به تاريخ باستان مربوط است و نه امروز، يا اينکه به دليل آزادي بيان هر کسي مي تواند داستان را هر طور که مي خواهد بازگو کند. اين درست است به شرطي که اين کار باعث اهانت به ملت ها نشود.»
    وي درباره دلايل نژادپرستانه بودن فيلم 300معتقد است: «در اين فيلم تعدادي از ايراني‌ها از جمله سفير ايران و حتي خشايارشا را سياهپوست و مانند روساي قبايل آفريقايي نشان داده اند. اشکال اصلي در اينجاست که ايرانياني را كه از نظر تاريخي بد نيستند، بد و وحشي نشان داده اند و از طرف ديگر آن گروه بد سياهپوست نشان داده شده اند. اين نه تنها توهين به ايراني‌هاست، بلکه توهين به سياه‌پوست‌ها هم هست. در واقع براي سازندگان فيلم، غير اروپايي بودن و يا سياهپوست بودن يعني بد بودن و براي نشان دادن بدکاران از سياهپوستان استفاده شده است. اين يعني رواج ديدگاه نژادپرستانه. حتي تفاوت ظاهري افراد در فيلم، يعني با نشان دادن اروپاييان خوش اندام و از سوي ديگر زشت و ناقص الخلقه نشان دادن غير اروپاييان، نشانه ديگري از اين ديدگاه نژادپرستانه است. »
    به عقيده رزمجو:« اين ديدگاه ناشي از تفكر نژادپرستانه اين جور فيلمسازان و آدم‌ها است اما خود چنين تصوري ندارند. در بحثي که رابين لين فاكس مشاور اليور استون در فيلم اسكندر در لندن داشت، متوجه شدم او به هيچوجه نگاه علمي و آکادميک ندارد، بلکه کاملا خود را يکي از سربازان اسکندر تصور مي کند! ايشان در حين صحبت خود ضمن اينکه از سوزاندن تخت جمشيد و کشتار مردم آن توسط اسکندر دفاع مي کرد گفت:« ايراني‌ها خيلي نژاد پرستند! به دليل اين كه به من اعتراض مي‌كنند كه در فيلم، چرا به جاي ركسانا همسر ايراني اسکندر، يك زن سياه پوست بازي كرده است! ايشان مي‌گفت چه اشكالي دارد كه يك خانم هنرمند سياه‌پوست در اين نقش بازي كند؟ او متوجه منظور ايراني ها نشده بود، هيچ ايرادي به بازي يک زن سياه پوست نيست، اما مسئله اين است كه چرا فيلمسازان، يک سياهپوست را براي بازي در نقش اسکندر تعيين نمي کنند. اسكندر كه در همه نقاشي‌هاي سنتي اروپا با موي سياه تصوير شده است چرا بايد در فيلم موهاي پريشان و بور داشته باشد. اگر اين نژادپرستانه نيست، پس چيست؟ چرا اسکندر که يونان را ويران کرد در فيلم براي افتخار يونان مي جنگد و شعارهاي سياسي امروزي مي دهد ؟ تمام اين موضوع سر اين است كه برتري تمدن يونان بر تمدن هاي باستاني ديگر بويژه شرق نشان داده شود. البته يونان نقش مهمي در تمدن بشري داشته و کسي منکر اين نقش نيست. درحالي که نقش تمدن هاي ديگر به هيچوجه کمتر از تمدن يونان براي بشر نيست. اما تحريف تاريخ و لگدمال کردن هويت تمدن هاي ديگر براي بالا بردن تمدن يوناني کار غلطي است که بايد در برابر آن ايستاد. حتي يوناني هاي امروز چنين افراطي فکر نمي کنند.
    به اعتقاد اين متخصص دوره هخامنشي، اين دوره يكي از مهمترين و درخشان ترين دوره‌هاي تاريخي ايران و جهان بود كه بيشتر از همه دوره‌هاي تاريخي ديگر مورد حمله قرار مي‌گيرد: « بيشترين بخش هويت ايران در دوره هخامنشي شكل گرفته است و اگر كسي در مورد هخامنشيان مطالعه كند و نقاط مثبت فراوان آن را بداند، درمي يابد که نمي‌شود آن را به راحتي كوبيد. در اين دوره افراد ملل مختلف بدون توجه به مليت و رنگ پوست در مشاغل گوناگون مشغول به کار بودند و حتي يوناني ها نيز مي توانستند تا سمت فرمانده ارتش ارتقا يابند. همه مردمان ايراني و غير ايراني نيز بدون تبعيض نژادي در کنار هم ميزيستند. به همين دليل هركسي كه مي خواهد به هويت ايراني حمله‌كند، حمله خود را از اين دوره آغاز مي‌كند که بنيان تاريخ و هويت ايراني به شمار مي رود. هيچ كس به دوره اشكاني، ساساني، ساماني، صفوي يا هر دوره ديگر از تاريخ ايران نمي‌تازد. ما تا اين قسمت از هويت تاريخي‌مان را براساس پژوهش و مدارک مستند تاريخي محكم نكنيم و آن را در جهان ارائه نکنيم، هرمغرضي به آن حمله مي‌كند و پس از آن نوبت به شاخصه هاي ديگر هويت ايراني مي رسد. »
    رزمجو بخشي از ساخت چنين فيلم‌هايي را ناشي از كم كاري ايرانيان در زمينه نمايش فرهنگ و تمدن خود مي‌داند و معتقد است:« ما خودمان هم بايد از هويتمان حمايت كنيم. بايد جاي پاي خودمان را محكم كنيم و تمدن ايران را به خوبي آنگونه که بوده معرفي كنيم. اما از كنار اين موضوعات بي‌توجه مي‌گذريم در صورتي كه بايد حساسيت داشته باشيم. تا به حال چند فيلم در حمايت از تاريخ خود در اين زمان ساخته ايم؟ درست زماني كه لازم بود، هيچ توجهي نكرديم. وقتي جاي موضوعي را خالي مي‌گذاريم، ديگران مي‌آيند و آن را با اطلاعات غلط پر مي‌كنند. اين فيلم پيش از اين به صورت كميك استريپ چاپ شده بود. هيچ كسي آن را جدي نگرفت و به چاپ آن اعتراضي نكرد. يا اگر هم اعتراضي كرد، حمايت نشد. همين باعث شد تا همان کميک استريپ کوچک تبديل به يک فيلم سينمايي هاليوودي ‌شود تا در همه دنيا به نمايش در آيد. » به گفته وي :«در خود ايران كساني كه از فعاليت هاي داخلي براي معرفي درست و علمي اين دوره از تاريخ ايران حمايت نمي‌كنند، در واقع به ساخت اين فيلم هاي توهين آميز عليه هويت ايراني کمک مي کنند.
    رزمجو برگزاري نمايشگاه هخامنشي در موزه بريتانيا را در مقابل ساخت فيلم اسكندر حركت خوبي دانست كه تاثير مثبت و فراوان در روشن شدن افکار عمومي داشت:« نمايشگاهي كه اين قدر خوب كار مي‌كرد، تا حدود زيادي تحت تاثير مشكلات اداري داخلي قرار گرفت و هر مطلبي كه در خارج از كشور منتشر مي‌شد ناچار به اين مشكلات هم اشاره مي‌كرد. اين مسائلي است كه خودمان پيش آورديم، پس چه طور انتظار داريم شاهد چنين دشمني هايي نباشيم. »

    جنگ به تلافي آتش زدن شهر سارد
    رزمجو در بخشي از اين گفتگو درباره نبرد ميان ايران و يونان در زمان هخامنشي توضيحاتي داد. او با رد مسائل تاريخي كه در فيلم 300 در مورد نبرد ترموپيل و رويارويي خشايارشا و لئونيداس پادشاه اسپارت؛ به نمايش در آمده است در مورد روايت واقعي تاريخي آن گفت:«ما در مورد اين جنگ هيچ مدركي به جز نوشته هرودوت و تکرار آن توسط مورخان بعدي نداريم. نبرد ترموپيل برخلاف اسطوره‌ سازي هاي يوناني‌، نوشته هاي مورخان قرن نوزدهم و سپس فيلم سيصد ، نبردي سرنوشت ساز ميان شرق و غرب نبود. اگر چنين جنگي براستي رخ داده باشد، جنگ كوچكي بوده كه سر راه خشايارشا پيش آمده. اما يوناني‌ها با اسطوره سازي آن را تبديل به يك نبرد بزرگ ميان بربريت شرق و تمدن غرب كردند. تنها سه روز معطل کردن سپاه ايران نيز کمکي به يوناني ها نمي کرد تا در اين فرصت اندک آماده مقابله با ايران شوند. هدف تصرف موقت آتن و مجازات آن بود که آنهم بدون مشکل انجام شد.» وي افزود: افراد سپاه ايران تماما پارسي نبودند بلکه ملت هاي بسياري در اين لشگرکشي بر ضد آتن شرکت داشتند. اين، به طور نمادين گوياي اتحاد دسته جمعي در برابر دست اندازي ها و آتش افروزي هاي آتن از سوي جوامع متمدن آن روزگار بود.
    وي نگاه منفي يوناني ها و مورخان اروپايي به تاريخ دوره هخامنشي را محدود به حمله خشايارشا به آتن ندانست:« مشكل ميان يونان و ايران از دوره قبل از خشايارشا آغاز شده بود. از زماني كه يوناني‌ها متوجه شدند بازار‌هاي تجاري آن ها در مصر و قبرس و آسياي صغير، زير سلطه ايران قرار گرفته تلاش کردند تا اين تسلط را با مشکل روبرو کنند. بخصوص چون دولتشهر آتن که از وجود همسايه جديد نگران بود، به دنبال راهي براي تضعيف سلطه ايران بود. ايراني ها هيچ نياز و علاقه اي به گسترش قلمرو خود به يونان و جزاير آن را نداشتند.»
    به گفته رزمجو: «آتني‌ها مرتب سربازهايي به سرزمين‌هاي تحت نفوذ ايران مي‌فرستادند تا شورش بپا كنند. چنين تحريک هايي براي برقراري دموکراسي و آزادي انجام نمي گرفت و تنها مقاصد سلطه جويانه براي آتن داشت. آتني هايي كه به ايوني رفتند به همراه شورشيان مورد حمايتشان به شهر سارد هجوم بردند. سارد در آن زمان شهر مهمي در آسياي صغير بود. آتني ها اين شهر را سوزاندند، معابد را نابود كردند و جنگل مقدس آن را به آتش كشيدند. داريوش در مقابل چنين حركتي تصميم به تنبيه کساني مي گيرد که به قلمرو ايران وارد شده و باعث شورش و ويراني و کشتار شده بودند. اين جنگ مسئله ميان ايران و آتن تلقي مي شد، يعني كل يونان مطرح نيست. زماني كه مي‌روند تا سياستمداران آتن را تنبيه کنند، نبرد ماراتن پيش مي‌آيد كه به نظر من آن هم يك جعل تاريخي است. نبرد ماراتن اگر براستي روي داده باشد، جنگ كوچكي براي جانشيني بوده ، تاكيد مي‌كنم كه اين نبرد بسيار كوچك بوده براي اين كه يك نفر تحت حمايت ايران به آتن بازگردد و سياست خصمانه آتن را تغيير دهد. بقيه داستان نيز همچون دونده ماراتن نيز همان روش اسطوره سازي بدون مدرک است.»
    وي با اشاره به اين كه در فيلم هيچ اشاره اي به دليل لشگرکشي ايران به يونان و دخالت هاي نظامي آتن در ايران نمي شود، مي گويد: بعد از مرگ داريوش، خشايارشا تصميم داريوش در تنبيه آتن را دنبال کرد. او سفيراني براي مذاکره به يونان مي فرستد. در بيشتر شهرها سفيران را به خوبي مي پذيرند. اما در آتن و اسپارت با سفيران رفتاري غير انساني مي شود. در اسپارت آن ها سفراي ايراني را به درون چاه مي‌اندازند و مي‌كشند. كاري كه خلاف عرف ديپلماتيك آن زمان نيز بوده كه براي جان سفرا ارزش قائل بودند. با اين عمل صبر ايران تمام مي‌شود و لشگر كشي مي‌كنند.» متاسفانه در داستان فيلم، فرانک ميلر کشتن سفيران را کاري پسنديده و شجاعانه جلوه داده است و از اين کار احساس شرم نمي کند. چيزي که در فيلم اصلا به آن اشاره اي نمي شود اينست که در مقابل، خشايارشا سفيران اسپارتي را که براي عذرخواهي کشتن سفيران ايران نزد او رفته اند، به انتقام سفيران خود نمي کشد. خشايارشا در پاسخ آنها مي گويد: »من نميخواهم با کشتن شما مانند اسپارتيها باشم. آنها با کشتن سفيران، قوانيني را که ميان ملت ها محترم است نقض کردند، اما من با شما کاري ندارم و مانند شما رفتار نخواهم كرد. رفتار ها خيلي با هم فرق دارد، اما در اين فيلم حقايق و رفتار دو طرف کاملا وارونه به بيننده نشان داده شده.»
    رزمجو با تاكيد بر اين كه اين نبرد ميان ايران و آتن بود، در مورد ورود اسپارت به اين جنگ معتقد است:« اسپارت تنها دولتشهري بود که براي رقابتي كه با آتن داشت مي خواست خود را بيشتر در ميان يونانيان مطرح کند.
    اين پژوهشگر دوره هخامنشي براساس اسناد تاريخي معتقد است علت اين كه كه اسپارتي‌ها جلوي تنگه را مي‌گيرند، بيشتر به دليل ترس از مجازات مردم اسپارت براي اعدام سفيران ايران بوده. اين ناشي از عدم شناخت يوناني ها از ايراني‌ها است. در فيلم مي بينيم که لئونيداس در روياي خود تسلط ايرانيان را برابر با بردگي و کشتار و سوزاندن تصور مي کند. « اما واقعيت درست خلاف اين بوده است. ايراني‌ها اگر جايي را مي‌گرفتند كشتار نمي‌كردند و اجازه نمي دادند زندگي مردم آن سرزمين برهم بخورد. اين توهم اسپارتي‌ها از ايراني‌ها بود. مي بينيم که پس از نبرد ترموپيل خشايارشا کاري با اسپارت ندارد و به سوي آتن پيشروي مي کند. اکنون فرانک ميلر و زک سنايدر با بي توجهي به مدارک تاريخي آن را وارونه نمايش مي دهند و قصد ايرانيان را تصرف يونان و به بردگي کشاندن مردم اروپا عنوان مي کنند.» واقعيت اين است که مردم سرزمين هايي که زير سلطه ايرانيان مي زيستند، آزادي بسيار داشتند در حالي که در يونان چنين آزادي هايي وجود نداشت.
    رزمجو مي‌گويد:«زماني كه ايراني‌ها به تنگه ترموپيل مي رسند، لئونيداس يكي از دو پادشاه اسپارت (چون همه اسپارتي‌ها با جنگ موافق نبودند) با گروهي براي زمان كوتاهي تنگه را مي‌بندند. برخلاف آن چه در فيلم نشان مي‌دهد، تا آخرين نفر مقابله نمي‌كنند تا كشته شوند ؛ بلکه در ترموپيل گير مي‌افتند. تعداد آنها نيز بيشتر از 300 سرباز بوده که بقيه آنها همگي ناديده گرفته شده اند. در مقابل سپاه خشايارشا را تا يک ميليون نفر بالا مي برند تا جذابيت اين درگيري را بيشتر کنند و از اجساد ايرانيان پشته بسازند. اين ارقام چيزي است که امروزه ديگر هيچ مورخي آن را نمي پذيرد و همگي ادعاهاي هرودوت را گزافه گويي مي دانند. اين بزرگنمايي از يک درگيري کوچک در سر راه سپاه ايران را هرودوت و تاريخ پردازاني همچون فرانک ميلر به يک اسطوره تبديل کرده اند که هيچ سندي آن را تاييد نمي کند. به قول معروف دروغ هرچه بزرگتر باشد، مردم بيشتر باور مي کنند. بويژه در اروپا که از کودکي اين داستان ها در مدارس به کودکان تدريس مي شود، داستان پردازي هاي هرودوت و امثال او تبديل به واقعيت هايي مي شود که هيچ کس در درستي اين گفته ها شک نمي کند. در حاليکه از ديد باستانشناسي هيچ مدرکي قادر به تاييد چنين افسانه هايي نيست. » اما در مقابل خود نويسندگان يوناني به پايداري کساني همچون بئاتيس فرمانده پادگان غزه و آريوبرزن در دربند پارس اشاره کرده اند. آريوبرزن و سپاهش به اذعان يوناني ها با وجود محاصره، تسليم اسکندر نمي شوند و تا آخرين نفرکشته مي شوند اما. با دقت در جزييات اين دو نبرد مي بينيم، نبرد بئاتيس و آريوبرزن بسيار عظيم تر از ترموپيل است. اما اين پايداري ها عمدا ناديده گرفته شده است.
    وي در باره تهمت‌هاي اخلاقي كه در فيلم به خشايارشا زده مي‌شود، مي‌گويد:« با توجه به گفته هاي هرودوت اين تهمت‌هايي است كه يوناني‌ها دچارش بودند نه ايراني‌ها. سازندگان اين فيلم حتي به هرودوت هم وفادار نمانده اند و هرچه خواسته اند سرهم کرده اند.» رزمجو با اشاره به اين كه اين فيلم تا اين حد هم به نوشته‌هاي يوناني و بخصوص هرودوت وفادار نبوده است، مي‌افزايد:«نويسنده اين فيلم از خودش داستاني ساخته كه در يك طرف ايراني‌ها را وحشي، بربر و ناقص الخلقه نشان داده است که در مقابل يوناني‌هاي متمدن قرار گرفته‌اند! »
    وي با اشاره به اين تصور غلط تاريخي كه ايران از يونان شكست خورد، مي‌افزايد:« برخلاف آنچه تبليغ مي شود ايران از يونان شکست نخورد. ايران قرار بود آتن را براي آتش افروزي هايش و حمله به سرزمين هاي تحت حمايت ايران مجازات كند و اين كار را كرد. خود هرودوت هم مي‌گويد ماموريت خشايارشا تمام شد. او مي‌خواست اين را به آتني‌ها ثابت كند كه اگر شما وارد قلمرو ما شده و شهرها را بسوزانيد، ما هم مي‌توانيم چنين كاري بكنيم، تا آتن رفته، پرستشگاه آتنا را به تلافي سوزاندن پرستشگاه هاي سارد بسوزانيم و شما را تنبيه کنيم. اما خشايارشا شهر آتن را نسوزاند. او تنها يك معبد يعني معبد آتنا را به تلافي سارد سوزاند. معابد ديگر سالم بودند. حتي آتني هايي در سپاه خشايارشا بودند که مخالف سياست هاي نادرست شهرشان بودند. خشايارشا به اين آتني ها گفت تا به آکروپوليس رفته و مراسم مذهبي خود را انجام دهند. اين نشان مي دهد پرستشگاه هاي ديگر سالم باقي مانده بود. سپس او بدون نبرد آتن را ترک کرده از آن جا بيرون مي‌آيد. هيچ جنگي براي پس گرفتن آتن در نمي‌گيرد. اسپارتي‌ها را هم مجازات نمي كند. داستان هاي بعدي همچون جنگ دريايي سالاميس نيز ابهامات بسيار دارد. هنوز بعد از چندين دهه کاوش در زير آب هيچ اثري از ناوگان غرق شده ايران بدست نيامده، بلکه تنها آثار يوناني است که از زير آب خارج مي شود. پس از خروج خشايارشا از يونان، آتن و اسپارت هريک به ستايش از خود پرداختند که چگونه خشايارشا و سپاهش را از يونان رانده اند و به دنبال آن داستان ها ساختند که هيچکدام سند و مدرکي براي اثبات ندارد و مدارک ارائه شده نيز همگي نياز به تفسير مجدد دارند. به مرور اين کار به افراط کشيده شد و سال ها بعد،کساني مانند هرودوت کار داستان پردازي را برعهده گرفتند و پول خوبي نيز براي داستان سازي هاي خود دريافت کردند. آتني ها پس از بازگشت ايرانيان بلافاصله به جان سرزمين هاي پيرامون خود افتادند و به کشتار مردم جزاير اطراف و به بردگي بردن زنان و کودکان آنان پرداختند. آيا اين را مي توان آزادي و دموکراسي ناميد؟ متحد شدن يوناني ها پس از نبرد با ايران نيز واقعيت ندارد چرا که دهها سال يونان درگير جنگ هاي داخلي گرديد که به ويراني يونان و دولتشهرهاي آن انجاميد.
    به نظر اين متخصص تمدن هخامنشي آن چه در اين فيلم به نمايش در مي‌آيد نشانه ناآگاهي فيلمساز است:« من فكر مي‌كنم هيچ كس در اين گروه فيلمسازي نبوده كه از هنر، تاريخ و باستانشناسي، حتي در حد ابتدايي، آگاهي داشته باشد. ظاهرا کارگردان علاقه اي به حضور يک کارشناس نداشته. اگر هم كسي را به عنوان كارشناس داشتند، بسيار ناآگاه بوده و نشان داده است كه هيچ چيز از تاريخ و هنر نمي‌داند چون تصويري كه از ايراني‌ها و حتي اسپارتي ها ساخته شده است واقعي نيست و کاملا ساختگي است.»
    وي با اشاره به نقل قول زك سنايدر كارگردان اين فيلم كه گفته من به تاريخ کاري ندارم و تنها کتاب ميلر را ساخته ام، گفت:«كسي كه به تاريخ تعهد ندارد، حق ندارد فيلم تاريخي بسازد. مثل کسي مي‌ماند كه برق كار نباشد و برود يک ساختمان را سيم کشي کند. مسلما نتيجه کار آتش سوزي آن ساختمان خواهد بود. اثر کار مخرب يک فيلمساز بيشتر از سوختن يک ساختمان است، چرا كه مي‌تواند ذهن ميليون‌ها آدم را خراب كند. فيلم سازي كه فيلم تاريخي مي‌سازد و از تاريخ كشورهاي ديگر مايه ميگذارد، بايد پاسخگو باشد. آيا او حاضر است نياکان و مردم کشور خودش را به اين صورت نشان دهد؟ فرانک ميلر هم چيزي بيش از يونان پرستي افراطي و نگاه محدود و يک بعدي به تاريخ نمي داند. » سنايدر گفته است اين فيلمي از کتاب کميک فرانک ميلر است و خواسته با همين جمله مسئوليت خود را در قبال تاريخ از خود سلب کرده و به گردن ميلر بياندازد. اما اين بهانه مناسبي نيست، چرا که هرکس ميتواند يک کتاب کميک سراپا اهانت را به يک فيلم تاريخي تبديل کند. اگر يک ايراني کميک داستان آريوبرزن را بدست اين کارگردان بدهد آيا او حاضر به ساخت فيلمي از آن خواهد بود؟ آيا حاضر است سپاهيان اسکندر را موجودات وحشي، ناقص الخلقه و هيولاوار نشان دهد و اسکندر را سياهپوست؟ آيا آنها اعتراض نخواهند کرد؟
    رزمجو به مسئله برده داري که در فيلم به ايرانيان نسبت داده شده اشاره مي‌كند و آن را خلاف تاريخ صحيح ايران مي‌داند:« ايراني‌ها مخالف برده داري بودند. در عوض از آغاز تسلط ايران بر برخي كشورهاي برده دار مانند بابل که به طور سنتي برده دار بودند، مدارک مبني بر برده داري کاهش مي يابد تا ديگر اثري از آن در مدارک ديده نمي شود. در گل نوشته هاي تخت جمشيد نيز اثري از بردگان ديده نمي شود و همه افراد از سوي دولت دستمزد مي گيرند. اين نشان مي دهد ايرانيان مخالف برده داري بودند. کورش نيز پس از تصرف بابل دستور آزادي اسيران و بردگان را صادر مي کند. برخلاف اين، يونان يك جامعه برده دار بود. نه تنها در آتن و اسپارت بلكه در تمام يونان از اسرا و بردگان استفاده مي کردند. از نظر رفتار با مردم نيز ايراني‌ها هرگاه به كشوري حمله مي كردند به سكنه عادي كاري نداشتند و مردم مي‌توانستند زندگي خودشان را داشته باشند. همه ملت ها در دين، زبان و سنت‌هاي محلي آزاد بودند که اين ها همه سند مكتوب دارد. حتي سندهايي داريم كه از روحانيان يوناني آسياي صغير نبايد ماليات گرفته شود
    جامعه يونان در آن روزگار تنها نام دموکراسي را با خود دارد اما حقيقت اينست که يونانيان برده دار بودند و بخش بزرگي از جامعه را بردگان تشکيل مي دادند که از حقوق اجتماعي محروم بودند. گروه بسياري نيز شهروندان درجه دو و سه به شمار مي رفتند و در نهايت زنان بودند که حتي اجازه خروج از خانه نداشتند چه رسد به حق راي. چنين جامعه اي به غلط دموکراتيک ناميده شده. اما در ايران که زنان مي توانستند فرمانده ناوگان نيروي دريايي باشند، عضو شوراي جنگي باشند، سرپرست گروه هاي کارگري باشند و خود در اداره اموال خود سهيم باشند هرگز در تاريخ مطرح نمي شوند. يونانيان آن زمان که چنين وضعي را درک نمي کردند، ايرانيان را زن صفت مي ناميدند و تصور مي کردند حضور زنان در فعاليت هاي کاري و اجتماعي دليل زن صفت بودن ايراني هاست. درگل نوشته اي اداري به حق زايمان و مرخصي زايمان زنان اشاره شده. چنين چيزي هرگز در يونان وجود نداشت. متاسفانه حکومتي برپايه روابط انساني، احترام به حقوق بشر و زنان آزاد، به دروغ برده دار و بربر ناميده مي شود. اين ناآگاهي از تاريخ نيست بلکه تحريف تاريخ بشري توسط افراد خاصي است به دلايل سياسي و براي سود مالي. سود مالي باعث مي شود کمپاني هاي فيلمسازي به اصول اخلاقي پايبند نباشند.
    داستان فيلم به خوبي نشان مي دهد هدف اصلي فيلم ضربه به هويت ايراني است و براي اين کار از هر تهمتي که توانسته اند استفاده کرده اند. جنبه پنهان سياسي اين فيلم با وجود انکار کارگردان، چندان پنهان نمانده و به خوبي ديده مي شود. تنها افراد ساده نگر که به واقعيت هاي تاريخي علاقه اي ندارند، از اين فيلم لذت خواهند برد و متوجه هدف اصلي آن نخواهند شد. بايد با اين فيلم به طور قانوني برخورد کرد تا در آينده، تاريخ و هويت ايران، لقمه اي آسان براي فيلمسازان و داستان پردازان نباشد.
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  7. #20

    پیش فرض


    نقدی بر خانه ای از مه و شن
    اقلیت‌های قومی و نژادی ساکن آمریکا همگی به تدریج پای خود را در هالیوود باز کردند. ایتالیایی‌ها و پورتوریکویی‌ها قهرمانان خشن و آسیب‌پذیر سینمای گانگستری شدند، چینی‌ها با جکی‌چان محبوب شدند و موج فیلم‌های هنرهای رزمی را در هالیوود به راه انداختند. هیسپانیایی‌ها هم گاهی در فیلم‌های روبرتو رودریگوئز (دسپرادو، ال ‌ماریاچی، روزی روزگاری در مکزیک) سنت گیتارنواز/انتقام گیرنده‌ی تنها را زنده کردند و گاهی رئالیسم جادویی را محمل قرار دادند و در فیلم‌های اقتباس شده از ادبیات آمریکای لاتین (مثل آب برای شکلات) راه خود را باز کردند.

    اما تاکنون جمعیت عظیم ایرانی لس آنجلس نتوانسته بود به هالیوود راه پیدا کند. تعداد فیلم‌هایی که ایرانی‌ها را حتی در نقش‌های فرعی مطرح کنند، تقریبا انگشت شمار بود و به جز «بدون دخترم هرگز» که نوعی توهین به ایرانی‌ها محسوب می‌شود، هیچ فیلم دیگری درباره‌ی این اقلیت پرشمار ساخته نشده بود. از طرف دیگر جمعیت مهاجران ایرانی در آمریکا نیز هنوز آنقدر پا نگرفته که بتواند ادبیات و هنر خود را تولید کند. هنوز متن هنری مهمی که رابطه یک ایرانی و زندگی در خارج از ایران را توصیف کند – لااقل به زبان انگلیسی – وجود ندارد. این وضعیت مانند به سر بردن در یک سکوت اجباری است. سکوتی که هرچند از طرف یک جامعه‌ی دیکتاتوری تحمیل نشده است، اما به هر حال یک خفقان است.

    خب این بار آستین را خود آمریکایی‌ها بالا زدند. آندره دوبوسی کتاب «خانه‌ی ماسه و مه» را درباره‌ی سرهنگ امیر مسعود بهرانی، مهاجر گریخته از ایران نوشت. تلاش سرهنگ برای بازگرداندن شکوه گذشته و حفظ خانواده و همسرش او را به پافشاری در تصاحب خانه‌ای که آن را به قیمت ارزان در حراج خریده است، وا می‌دارد. صاحب اصلی خانه،کتی، زنی تنها و رها شده است که خانه تنها تعلقش محسوب می شود. نبرد میان سرهنگ و کتی بر سر خانه، قصه را به پیش می برد و به فاجعه‌ی نهایی منجر می‌شود. این داستان گیرا با شخصیت‌های پر رنگ، صحنه‌های تأثیرگذار، و مقدار کافی از ****** و خشونت و عاطفه، نظر تهیه کنندگان هالیوود را به خود جلب کرد و نهایتا زندگی ایرانی‌ها و زبان فارسی را به روی پرده‌های هالیوود کشاند.

    فیلم خانه‌ی ماسه و مه به یکی از فیلم‌های مطرح امسال تبدیل شده است. منتقدان نقدهای بسیار خوبی روی آن نوشته‌اند. دو تن از بازیگران آن، بن کینگزلی و شهره آغداشلو (بازیگر فیلم‌های «سوته‌دلان» و «گزارش» در سال‌های قبل از انقلاب، همسر سابق آیدین آغداشلو، گرافیست ایرانی، و یکی از بازیگران فعال تئاتر ایرانی در خارج از کشور) نامزد جایزه‌ی اسکار شده‌اند.



    اما همه‌ی اینها تا آنجا برای من اهمیت دارد که می‌بینم فیلمی درباره‌ی ایرانی‌ها ساخته شده و سایه‌ی مخوف تروریسم و خشونت بی‌دلیل بر سر آن نیفتاده است. اهمیت اصلی خانه‌ی ماسه و مه – لااقل برای من– در این است که با نگاهی انسانی و بدون دروغ و پرده‌پوشی ساخته شده است. وقتی کتاب خانه‌ی ماسه و مه را می‌خواندم، خدا خدا می کردم که روزی به فیلم تبدیل شود. نه به دلیل این که کتاب من را خیلی متأثر کرده بود، بلکه صرفا به این دلیل که می‌دیدم در موقعیت فعلی، این نقدترین و دم دست‌ترین و بهترین متنی است که در آن چند نفر ایرانی قادرند درباره‌ی اندیشه‌ها و احساسات و عواطف خود حرف بزنند. حالا که این فیلم در این سطح کلان مطرح شده و حتی شهره آغداشلو را تا نامزدی اسکار کشانده است، احساس می کنم که این حرف‌ها تا حد زیادی شنیده هم شده است.

    از این بحث های جنبی که بگذریم، یکی از جنبه‌های جذاب فیلم برای من حداقل، تقابل فرهنگ خانواده‌‌ی جمع‌گرای ایرانی و فردگرای آمریکایی بود. در دنیایی که زنی به خاطر یک اشتباه اداری تمام زندگی خود را بر باد رفته می‌یابد و به قدری از درون احساس خلأ می‌کند که حتی عشق یک مرد نیز نمی‌تواند او را نجات دهد، زندگی خانواده‌ی ایرانی (که به دلایل دیگری طوفان زده است) محلی امن و انسانی به نظر می‌رسد. وقتی کتی خودکشی می‌کند تنها کسانی که حضور دارند و به دادش می‌رسند همان خانواده‌ی متخاصم ایرانی هستند. خانواده‌ای که بر خلاف جامعه‌ی سرد آمریکایی به او «محبت» نشان می‌دهند، بی آن که دلیلی پشت آن باشد و او در امنیتی که این خانواده در خود دارد، برای اولین بار احساس آرامش را تجربه می‌کند.

    آندره دوبوسی کتاب خود را با مشاهده‌ی دقیق و ریز ریز زندگی ایرانی‌ها نوشته است. چنان که شهره آغداشلو هم به او گفته بود که «تو پشت میز بودی یا زیر تخت قایم شده بودی؟ چطور همه‌ی جزئیات زندگی خصوصی ما را می دانستی؟»

    در مقابسه‌ی میان کتاب و فیلم، اگرچه فیلمنامه‌ی اقتباسی فیلم تحسین برانگیز است، اما چند صحنه‌ی خوب کتاب که به نظرم خیلی حیف بودند، از آن حذف شده‌اند. یکی از این بخش‌ها جایی است که برای اولین بار کتی و لس در کنار ساحل به هم ابراز علاقه می‌کنند که به علت نامنتظره و غیر عادی بودن موقعیت، بسیار تکان دهنده‌ است. توصیف دوبوسی از فضای ساحل و سردی نیمکتی که بر آن نشسته‌اند و طعم نوشابه‌ای که کتی می‌نوشد، (او از ترس بازگشت به عادت سابق، از نوشیدن الکل امتناع می‌کند) بسیار تکان دهنده و همچنین پیش‌بینی کننده‌ی عشق آسیب‌پذیر و در عین حال آتشین میان آن دو است.

    حذف شدن این صحنه از فیلم، رابطه‌ی آن دو را به یک رابطه‌ی عشقی معمول هالیوودی تبدیل کرده که با موسیقی و نماهای کلیشه‌یی همراه شده است و نه تنها قدرت تکان‌دهندگی کتاب را ندارد، بلکه عمق آن را نیز (که دربردارنده‌ی مفهموم آسیب‌پذیری عشق دربرابر سرنوشت است) از دست داده است.

    صحنه‌ی دیگری از کتاب که متأسفانه در فیلم حذف شده است، صحنه‌یی است که کتی بعد از آرام گرفتن در خانه‌ی سرهنگ، از خواب بیدار شده، به آشپزخانه می رود و در آنجا عکس‌های خانوادگی سرهنگ را می بیند. دیدن عکس‌ها و مخصوصا عکس عروسی دختر سرهنگ، کتی را منقلب می کند. تضاد میان آرامش و خوشبختی دختر سرهنگ و آشفتگی و بی پناهی کتی، او را به آخر خط می‌کشاند و تصمیم مجدد به خودکشی می‌گیرد. با حذف شدن این صحنه، دلیل خودکشی دوم کتی که منجر به انتقام خشم آلود لس و فاجعه‌ی نهایی می شود، مشخص نمی‌گردد.

    یکی دیگر از ضعف‌های فیلم در مقایسه با کتاب، شخصیت لس است. در کتاب، لس مرد آرام و جا افتاده‌ای است که زندگی خوبی دارد، اما از درون احساس خوشبختی نمی‌کند. آشنایی او با کتی مانند حادثه‌ای پیش‌بینی نشده و عشق ناخواسته‌ای است که بر سر او هوار می‌شود. او در تنگنای اخلاقی کمک به زن بی پناه و تحت تآثیر کشش غریبی که به این زن حس می‌کند، تصمیم‌های سریع و جنون آسا می‌گیرد. در فیلم اما، لس مردی نامتعادل به نظر می‌رسد که بدون فکر و تحت تآثیر احساسات آنی عمل می‌کند.

    با این حال فیلم از کتاب روان‌تر و جذاب‌تر جلو می‌رود. کتاب با توصیف ذهنی سرهنگ شروع می‌شود در حالی که در گرمای چهل درجه‌ی روزه است و همراه جمعی از کارگران مهاجر جاده‌سازی می‌کند. این فصل چند صفحه‌ای کتاب، در یک فصل کوتاه بسیار تأثیرگذار فیلم خلاصه می‌شود. چهره‌ی مغرور، دانا و پیچیده‌ی بن کینگزلی در مقابل صورت خندان و بی معنی کارگران قرار می‌گیرد. او کوچکترین شباهتی به همکاران خود ندارد. کلنل به سراغ کارفرما می‌رود و به او می‌گوید که استعفا می‌دهد. کارفرما هم نمی‌فهمد که این استعفا برای او بیشتر یک اعاده‌ی حیثیت و ترمیم عزت نفس آسیب دیده است.

    صحنه‌های فیلم و حوادثی که یکی بعد از دیگری اتفاق می‌افتند و فاجعه‌ی اصلی فیلم را در هم می‌تنند، خیلی خوب ساخته شده‌اند. کارگردان اوکراینی الاصل فیلم (که خود را همدرد سرهنگ ایرانی می‌دیده است) به شکل نمادینی از نماهای زیبای طبیعت، درختان، تاریکی، مه و دریا استفاده می‌کند تا انقلابات درونی شخصیت‌ها را نشان دهد.

    قصه درباره‌ی آدم‌هایی است که در ته خط قرار دارند. کتی شوهرش را از دست داده و به جز خانه‌ای که از پدرش به ارث رسیده، تقریبا هیچ تعلقی ندارد. کلنل اگر نتواند خانه را نگه دارد و از این طریق عزت نفس از دست رفته‌ی خود و خانواده اش را بازیابد، آخرین امید برای حفظ زندگی‌اش را از دست داده است. لس سال‌هاست با همسری که عاشقش نبوده زندگی کرده و با نزدیک شدن به کتی برای اولین بار عشق زندگی‌اش را یافته است. در عین حال عشق میان او و کتی، همسر و فرزندانش را از او گرفته است. بنابراین برای او از دست دادن کتی به معنی از دست رفتن همه چیز است.

    در این نقطه‌ی حساس این سه نفر با هم برخورد می‌کنند. جنگ برای هر سه‌ی آن‌ها نبرد مرگ و زندگی است. در نتیجه هیچ سازشی وجود ندارد. هر چه قصه جلوتر می‌رود، هر یک از آن‌ها متوجه پایداری شدید دیگری در ادامه‌ی نبرد می‌شود. همه‌ی آن‌ها در واقع دارند «برای زنده ماندن» می‌جنگند و در نتیجه هیچ مصالحه‌ای در کار نیست. همچون تراژدی‌های یونانی، سرنوشت این نبرد سهمگین را خدایان با قربانی کردن یک معصوم رقم زده‌اند. پسر سرهنگ (که نام او اسماعیل است) به طور تصادفی کشته می‌شود و پدر را به نقطه‌ی خودکشی خود و خانواده‌اش می‌کشاند. کتی و لس هم برنده نیستند. کتی دیگر نمی‌تواند خانه‌ای را که در آغوش آن خانواده‌ای به کام مرگ رفته‌اند، به عنوان خانه‌ی خود بپذیرد. لس کار خود را از دست داده و احتمالا به زندان رفته است.

    بسیاری از تماشاگران، فیلم را به عنوان نقدی بر رویای آمریکایی دیدند. من خیلی با این خوانش موافق نیستم چون فکر نمی‌کنم که فیلم قصد تعمیم دادن زندگی کتی و لس و سرهنگ به همه‌ی جامعه‌ی آمریکا را داشته است. اما فکر می‌کنم خشونت و نامهربانی زندگی آمریکایی را به زیبایی تصویر ‌کرده است. همچنین ناسازگاری این جامعه را با مردمی که از فرهنگی مهربان‌تر و آرام‌تر وارد آن می‌شوند و از قضا به شکل تناقض‌آمیزی کارشان به خشونت و ترور هم کشیده می‌شود.

    یکی از جنبه‌های کتاب که در فیلم وجود ندارد، فحش‌هایی است که به زبان فارسی در کتاب داده می‌شود و فکر می‌کنم دلیل اصلی حذف آن‌ها، ترس از غلط تعبیر شدن آن‌ها بوده است. مخصوصا که حس نژادپرستی تماشاگران را نباید دست کم گرفت. (مرد مهاجر ایرانی، خانه‌ی یک زن بی پناه آمریکایی را تصاحب کرده و تازه او را به انواع و اقسام حرف‌های رکیک نیز مزین می‌کند!) حدف فحش‌ها البته باعث شده که جنبه‌های مفرح و مزاح‌ گونه‌ی قصه (که تازه در کتاب هم تعداد آن‌ها خیلی نیست) از فیلم حذف شوند و به فیلم حالتی غم‌انگیز و تک‌رنگ ببخشند.

    این تک‌رنگی شاید مهمترین دلیلی است که فیلم را به جای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار و هنری، به فیلمی معمولی و حادثه‌ای تبدیل می‌کند. با این حال نکته‌ی قابل تقدیر فیلم، نغلطیدن آن به فیلمی افسرده کننده و نومیدانه و انتخاب قالب تراژدی برای به نمایش در آوردن اندوه و چاره ناپذیری انسان‌ها است. پایان فیلم اگرچه غم‌انگیز، اما افسرده‌کننده نیست. زیرا که آدم‌ها همگی قهرمانانه می‌جنگند و اگر می‌میرند مانند قهرمان می‌میرند.

    وقتی فیلم تمام شد، فکر کردم که انتخاب خودکشی سرهنگ، در واقع همان انتخابی است که ایران (لااقل تا مدتی مدید) دربرابر آمریکا کرد. انتخابی که فیلم نشان می‌دهد چقدر چاره‌ناپذیر بوده است.

    ساخته شدن خانه‌ی ماسه و مه و مطرح شدن آن در این سطح وسیع در آمریکا را باید به فال نیک بگیریم. بعد از تبلیغات وسیعی که درباره‌ی تروریسم و متهم کردن ایران به محور شیطانی در آمریکا شده است، حالا فیلمی ساخته شده که تصویری انسانی و همدردانه نسبت به ایران ارائه می‌دهد. فیلم یک قدم به سوی درک متقابل و نگاه انسانی به آدم‌های دارای فرهنگ متفاوت است. بعد از آشفتگی غریبی که آمریکایی‌ها در خاورمیانه ایجاده کرده‌اند، شاید کم‌کم به فکر افتاده‌اند که ببینند پشت قضیه‌ی تروریسم و خشونت و «مرگ بر آمریکا» چیست. ما که آن طرف خط قرار داریم، قبلا به فکر افتاده و آمده و دیده‌ایم که پشت قضیه‌ی «مک دونالد» و «دیزنی‌لند» و رویای آمریکایی چیست. حالا بد نیست که آن‌ها هم به این فکر بیفتند. شاید در پشت این کنجکاوی نوعی غافلگیری نهفته باشد...

    صابره محمد کاشی

    برگرفته از وبلاگ قاصدک

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  8. #21

    پیش فرض

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.



    The Girl Next Door
    به کارگردانی:Luke Greenfield
    فیلمنامه:David Wagner ، Brent Goldberg ، Stuart Blumberg
    اهنگساز:Richard Patrick ، Pharrell Williams ، Paul Haslinger ، David Gray ، Elliott Smith
    مدت زمان:110 دقیقه
    ژانر:کمدی
    محصول2004 USA
    رده بندی سنی:R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند
    بازیگران:
    فيلم نامه:
    Emile Hirsch در نقش Matthew Kidman
    Elisha Cuthbert در نقش Danielle
    Timothy Olyphant در نقش Kelly
    James Remar در نقش Hugo Posh
    Chris Marquette در نقش Eli
    Paul Dano در نقش Klitz
    Timothy Bottoms در نقش Mr. Kidman
    Donna Bullock در نقش Mrs. Kidman
    Jacob Young در نقش Hunter
    Brian Kolodziej در نقش Derek
    Brandon Irons در نقش Troy
    Amanda Swisten در نقش April

    خلاصه داستان:
    متیو پسر 18 ساله ایست که در سال آخر دبیرستان درس می خواند . او دانش آموزی مودب و درس خوان است که تنها هدفش قبولی در یک کالج سطح بالاست و بنابراین توجهی به دختران ندارد . در همین احوال دختر جذاب و زیبایی به اسم دانیله همسایه متیو می شود و زیبایی او توجه متیو را جلب می کند . بزودی رابطه ای عاطفی بین آندو شکل می گیرد اما در ادامه دوستان متیو به او اطلاع می دهند دانلیه ستاره فیلمهای ***** است هر چند که تصمیم دارد این کار را کنار بگذارد . متیو با شنیدن این خبر دچار پریشانی روحی می شود و سپس تصمیم می گیرد هر طور شده به دانیله کمک کند تا این حرفه شرم آور را برای همیشه کنار بگذارد . متیو درس را رها می کند و تمام وقت خود را صرف این کار می کند اما حل این مشکل کار ساده ای نیست زیرا دوست پسر سابق دانیله و تهیه کننده فیلمهای او شدیداً مخالف این کار است و برای حفظ دانیله اقدام به تهدید و ارعاب متیو می کند .

    شخصیت به سبک امریکایی
    فیلم راه بعدی دختر محصول سال 2004 (در سال ۱۹۹۸ هم یک فیلم با همین نام ساخته شده است لازم به ذکر است که قسمت دوم این فیلم هم ساخته شد)به کارگردانی لوک گرین فیلد میباشد این کارگردان با ساختن مجموعه های طنز تلویزیونی راه خود را باز کرد و این فیلم به نوعی بهترین اثر کاری وی محسوب میشود راه بعدی دختر یک فیلم کمدی به سبک امر یکان پای و فیلمهای مشابه است اما چیزی که این فیلم را از فیلمهای مشابه خود متمایز میکند پرداختن به مسائل مختلف و معضلات اجتماعی است که در قالب طنز با یک ساختار ساده بیان میشود شاید مقوله طنز تنها به خودی خود تنها جایی باشد که یک فیلمساز و یا یک شخص معمولی میتواند از مسائل اطراف پیرامون خود مثل سیاست معضلات اجتماعی و فرهنگی و سایر موارد به راحتی صحبت کند چون بیان صحبت و یا عمل در قالب طنز ان بعد مخرب قضیه یعنی واکنشها ی منفی را خنثی میکند اینها همگی از ویژه گی های طنز است در سینما و خصوصا سینمای هالیوود هم تقریبا به همین شکل میباشد بیان مشکلات یک جامعه در قالب طنز و یک نتیجه گری احمقانه از دست اوردهای این نوع سینمای کمدی هالیوودی است که اتفاقا کارگردان سعی میکند به جای مخاطب نتیجه گیری کند فیلم راه بعدی دختر شاید از نظر دوستداران سینما یک فیلم در رده ب فیلمهای هالیوودی باشد اما چیزی که مهم است پرداختن لوک گرین فیلد به آنچه که مشکل جوامعی مثل امریکا است را بیان میکند البته مشکلاتی که در جوامع شرقی هم وجود دارد لوک گرین فیلد در فیلم راه بعدی دختر به شکل گیری شخصیت های سیاستمداران امریکا از همان دوران کودکی و مدرسه اشاره میکند و چیزی را که به عنوان شخصیت نمایش میدهد بسیار جالب و در خور توجه است شاید شخصیت متیو کیدمن مثال مناسبی باشد جایی که در سکانسی میبینیم که او یکی از رهبران بزرگ اینده امریکا خطاب میشود شخصیتی که قانون مند است و از یک نظم و دیسیپلین خاص پیروی میکند همان چیزی که یک رئیس جمهور اینده به ان نیاز دارد !در واقع شخصیت متیو کیدمن نمادی است از یک رئیس جمهور ازادی خواه اینده با این تفاوت که او هنوز به سن ریاست جمهوری نرسیده است و هنوز یک جوان دبیرستانی است نکته جالب این است که شخصیت او ازادی خواه است او در عین اینکه به فکر اینده خود است اما به فکر مردم جهان سوم است در این فیلم او سعی میکند که یک جوان کامبوجی را که یک استعداد خاص در زمینه ریاضی است را به امریکا بیاورد تا استعداد او را شکوفا کند !در واقع این بعد اصلی قضیه این نیست چیزی که به عنوان کمک های غربی در حرف زدن و نه عمل کردن همواره انجام شده است اما در عمل قضیه طور دیگر ایست در سکانسی از فیلم جایی که متیو کیدمن در حال سخنرانی برای جوانان دبیرستانی است چهره جوان کامبوجی از اسنوبورد دبیرستان نمایش داده میشود اما خب دیالوگهای که جوان کامبوجی میگوید جالب است مثلا در حالی که تصویر یک کامبوجی جهان سومی برای بچه های دبیرستانی امریکا نمایش داده میشود از لابه لای جمعیت جوانان امریکایی خطاب کامبوجی میگویند :میخواهیم بزنیم ت و کامبوجی هم میگوید برید وحشی ها !در واقع این همان چیزی است که عملا بین جوامع غرب و شرق وجود دارد ان چیزی که از شخصیت متیو کیدمن به عنوان یک رهبر اینده آزادی خواه جوان ارائه میشود درست همانند ان چیزی است که رهبران امریکایی از ان صحبت میکنند اما در عمل فقط چیزی که در جهان وجود دارد فقط جنگ است اما جدا از این مسائل مسئله مهم دیگری که در فیلم وجود دارد مسئله شخصیت است لوک گرین فیلد شکل گیری شخصیت یک رهبر اینده و یک جوان امریکایی و یا هر جایی را نمایش میدهد معضلی که به عقیده من غرب و شرق ندارد و شاید مشکل خیلی از جوامع باشد متیو کیدمن که یک ارمان گرای منظم و تحت قواعد و قوانین خویش بود به یک باره ساختار شکن میشود و تمام قوانینی را که خود به ان عقیده داشت را زیر پا میگذارد و این اتفاق زمانی رخ میدهد که او عاشق یک دختر جوان که بازیگر فیلمهای پور نو است رخ میدهد !

    از اینجا به بعد کارگردان فیلم راه بعدی تمام دختران امریکانی را نشان میدهد جایی که متیو کیدمن شخصیت خود را در گرو داشتن یک دوست دختر زیبا میبیند در واقع در فیلم کسانی را که یک شکل انسانی تری برای زندگی انتخاب کرده اند را احمق نشان داده میشوند و کاراکترهایی که چند دوست دختر در اختیار دارند اشخاصی قدرتمند نمایش داده میشوند جوانی که در امریکا دوست دختر نداشته باشد و دختری که در دبیرستان ب .ا .ک .ر .ه. باشد احمق و کودن به زعم فیلم راه بعدی دختر هستند جالب اینجاست که در این فیلم تمام ان راههایی که یک دختر امریکایی در پیش رو دارد بعد از دوران دبیرستان نمایش داده میشود !بازی کردن در فیلمهای پ .و .ر .ن .و این همان راهی است که لوک گرین فیلد در این فیلم سعی دارد به ان اشاره کند .راهی برای بدست اوردن شخصیت تجربه ای که شخصیت اصلی داستان متیو کیدمن سعی دارد ان را بدست اورد شاید تصویری که ما از این شخصیت در ابتدای فیلم میبینیم با ان تصویری که در انتهای فیلم از این کاراکتر مشاهده میکنیم در نظر اول یک چرخش 180 درجه ای باشد اما با کمی دقت میبینیم که در واقع متیو کیدمن همان ارمان گرای ازادی خواه احمقی است که در ابتدا در او سراغ داشتیم در سکانسی متیو کیدمن برای اولین بار به یک بار ا س ت ر ی پ ت ی س میرود مکانی که در ان هیچ قوائدی از نظر اخلاقی وجود ندارد اما جالب اینجاست که این مکان فاسد هم قانون خاص خود را دارد متیو کیدمن در این مکان از استادان مدرسه خود تا همسایگان خود و تمام کسانی را که پیرامون او وجود دارند را میبیند کسانی که در ظاهر یک اخلاق گرا جلوه میکردند اما در واقعیت جدا از ان چیزی بودند متیو کیدمن به ان فکر میکرد این نمادی است از تمام مردمی که در ظاهر ازادی خواه و اخلاق گرا هستند اما در باطن انسانهای هرزه روانی بیش نیستند لوک گرین فیلد در این فیلم به مسائل اخلاقی درون دبیرستان های امریکا اشاره میکند و به نوعی عملکرد شرکت های فیلمسازی پ و ر ن و را زیر سوال میبرد به هر حال لوک گرین فیلد به عنوان یک کارگردانی که از طریق طنز به این مسائل پرداخته است در نوع خود موفق عمل کرده است و شاید جدا از قضیه تکنیکی سینمای طنز در زمینه روایت معضلات در قالب یک جریان طنز بسیار موفق عمل کرده است خصوصا اینکه این فیلم از تمام فاکتورهای هالیوود پیروی میکند فیلم راه بعدی دختر آنچنان در زمینه سینمایی و بعد تکنیکی فیلم قدرتمندی نیست اما از لحاظ جامعه شناختی و مسائل فرهنگی فیلم خوبی است که میتوان به ان پرداخت و مشکلات مطرح شده فیلم را با جوامع شرقی مقایسه کرد مشکلاتی که شاید در بسیاری از ساختارها با هم مشترک باشند .از نقاط برجسته فیلم اهنگ و موسیقی متن فیلم است که به خوبی ساخته شده است در نهایت شاید در نظر این فیلم هم همانند فیلمهایی ضعیفی مثل امریکان پای به نظر برسد اما در واقع این طور نیست این نکته را میتوان از فیلم قبلی کارگردان فیلم متوجه شد فیلم با نام انیمال و یا حیوان که در ان فیلم گرین فیلد تمام شخصیت های حیوانی انسان را در قالب یک کمدی و طنز حساب شده ارائه میدهد پس این نگاه دقیق به مشکلات اجتماعی نمیتواند اتفاقی باشد شاید راه بعدی دختر در واقع راه قبلی هم باشد !

    برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  9. 2 کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  10. #22

    پیش فرض



    هزارتوی پن (هزارتوی فاون) Pan's Labyrinth






    نویسنده و کارگردان: گیلرمو دل تورو.
    موسیقی: خاویر ناوارت.
    مدیر فیلمبرداری: گیلرمو ناوارو.
    تدوین: برنات ویلاپالانا.
    طراح صحنه: یوجینو کابالارو.
    بازیگران:
    آدریانا گیل[کارمن ویدال]، ایوانا باکرو[اوفلیا]، سرگی لوپز[سروان ویدال]، ماری بل وردیو[مرسدس]، داگ جونز[پان/مرد رنگ پریده]، الکس آنگلو[دکتر فری یه رو]، مانولو سولو[گارسس]، اسکار وئا[سرانو].
    ١١٩ و ١١٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ مکزیک، اسپانیا، آمریکا.



    جوایز و افتخارات:
    نامزد اسکار بهترین طراحی صحنه، فیلمبرداری، چهره پردازی، موسیقی، بهترین فیلم خارجی و فیلمنامه اصیل،
    نامزد بهترین طراحی صحنه از اتحادیه طراحان صحنه،
    نامزد جایزه بهترین جلوه های ویژه، فیلمبرداری، طراحی لباس، چهره پردازی، طراحی صحنه، فیلمنامه، صدا برداری و بهترین فیلم خارجی از مراسم بافتا،
    برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم بوستون،
    برنده جایزه طلای بهترین فیلمبرداری از Camerimage،
    نامزد نخل طلای بهترین کارگردانی از جشنواره کن،
    برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم فلوریدا ،
    نامزد ١٣ جایزه گویا،
    نامزد ٩ جایزه از انجمن نویسندگان سینمایی اسپانیا،
    نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم گلدن گلاب،
    نامزد جایزه بهترین کارگردانی و فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم لندن ،
    برنده جایزه بهترین طراحی صحنه از انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس،
    برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا،
    برنده جایزه بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم آن لاین،
    برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم سن فرانسیسکو و ...


    خلاصه داستان:

    سال ١٩٤٤. جنگ داخلی اسپانیا با پیروزی ژنرال فرانکو به پایان رسیده، اما هنوز گروه هایی هستند که در مقابل فاشیست ها مقاومت می کند و نبرد در قسمت های شمالی کشور جریان دارد. همزمان اوفلیای ده ساله به همراه مادر آبستن اش کارمن عازم مناطق شمالی است تا به پدرخوانده اش سروان ویدال بپیوندد. سروان ویدال با مامور پاک کردن منطقه از وجود نیروهای مقاومت مردمی است و در این راه از ابراز هر گونه خشونت و ددمنشی ابا ندارد. او سخت شیفته قدرت است، از اوفلیا خوشش نمی آید و منتظر است همسرش پسری برای وی به دنیا بیاورد؛ حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. اوفلیا که دلبسته دنیای افسانه ها و قصه های پریان است با رسیدن به اقامتگاه تازه خود هزار تویی اسرار آمیز را در نزدیکی آن کشف می کند. یک شب با هدایت یک پری به داخل هزارتو پا گذاشته و با پان روبرو می شود. پان به او می گوید که اوفلیا فرزند پادشاه دنیای زیر زمین است و برای پیوستن به خانواده اش باید سه کار را قبل از کامل شدن قرص ماه انجام دهد. اوفلیا می پذیرد، اما هنگام اجرای دومین دستور العمل خطایی کوچک از وی سر می زند. پان او را ترک می کند. در دنیای واقعی نیز نبرد میان نیروهای مقاومت و افراد سروان ویدال به شدت جریان دارد. کارمن نیز به علت ضعف تحت نظر دکتر قرار گرفته و اتاق وی از دخترش جدا شده است. تنها همدم اوفلیا خدمتکار ارشد خانه به نام مرسدس است که پنهانی با پارتیزان ها ارتباط دارد. کارمن هنگام به دنیا آوردن فرزندش می میرد. سپس یک شب پان دوباره به سراغ اوفلیا آمده و به او می گوید که تصمیم گرفته تا فرصتی دیگر به او دهد. اوفلیا باید برادر تازه به دنیا آمده خود را برداشته و به هزار توی پان ببرد. اوفلیا به زحمت موفق می شود تا برادرش را ربوده و به مرکز هزارتو برساند، اما پان تقاضایی از او دارد که نشدنی است...





    نقد:
    لالایی برای کودکان فراموش شده



    "سالها پیش ، در یک دنیای زیرزمینی ، که در آن درد و رنجی نبود ، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت . او رویای آسمان آبی ، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند ، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون ، درخشندگی نور ، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد ، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش ، پادشاه همان دنیای زیرزمینی ، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت ، شاید در جسمی دیگر ، مکانی دیگر و زمانی دیگر . و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید ، تا دنیا از چرخش باز ایستد..."

    با این جملات به سبک و سیاق افسانه های پریانی ، فیلم "هزارتوی پن" آغاز می شود و مخاطبش را به تصور قصه ای خیالی ، ناگهان در میانه واقعیتی خشن و وحشیانه از جنگ های داخلی اسپانیا رها می سازد. سال 1944 ، سالی که دیکتاتوری ژنرال فرانکو با استفاده از آتش جنگ جهانی دوم ، نیروهای انقلابی و میهن پرست آزادیخواه را قلع و قمع کرد. یکی از افسران سنگدل فرانکو به نام کاپیتان ویدال قرار است همسر مادر قهرمان داستان" هزارتوی پن" شود که دخترکی 12 ساله به نام افلیاست و قصه ای که در ابتدای فیلم می شنویم ، در واقع متعلق به کتابی است که افلیا می خواند در حالی که همراه مادرش به سوی مقر کاپیتان ویدال در سفر است.

    از همین جا گی یرمو دل تورو (نویسنده فیلمنامه و کارگردان "هزار توی پن" ) تماشاگرش را در میان دو دنیای افسانه ای پن و رئال کاپیتان ویدال معلق نگه می دارد. آنچه که کمتر در آثاری اینچنین سابقه پیدا نموده است. شاید تنها در فیلم های استیون اسپیلبرگ بتوان سراغ این گونه ترکیب تاثیر گذار از واقعیت و خیال را مشاهده کرد. چراکه قهرمانان اسپیلبرگ نیز برای گریز از جهان خشونت بار و تلخ واقعی ، رهسپار سرزمین های خیالی و افسانه ای می شوند. مثل ریچارد درایفوس و همه آدم هایی که خسته و دلزده از دنیای واقعی شان در"برخورد نزدیک از نوع سوم" تمامی خطرها و رنج ها را به جان می خرند تا همراه بیگانه های فضایی که تمایل به تماس با زمینی ها را داشته اند ، به سوی دنیاهای ناشناخته و تازه رهسپار گردند. یا همچون پیتر فیلم "هوک" که به نورلند می رود تا دوباره بتواند با بچه هایش ارتباط برقرار کند و یا ....از همین روست که فیلم های غیرافسانه ای اسپیلبرگ ، به شدت تلخ و تکان دهنده هستند ، مانند رنج آن زنان سیاهپوست فیلم "رنگ ارغوانی" ، له شدن کودکی و نوجوانی در اسارت فیلم "امپراتوری خورشید" ، سوختن زندگی عاشقانه در فیلم "همیشه" ، به بردگی کشاندن وحشیانه سیاهپوستان آفریقا در "آمیستاد" ، سلاخی انسانها در جنگی بی هدف در "نجات سرباز راین" و ...



    اگرچه به نظر می آید که دل تورو در فیلم "هزارتوی پن" نوع ساختار روایتی فیلم های اسپیلبرگ را منبع الهام قرار داده ولی با هوشمندی به آن وجهی تازه ای بخشیده که به چنین شکل و شمایلی در همان فیلم های اسپیلبرگ نیز دیده نشده است.او دو دنیای افسانه و رئال فیلم را کاملا از یکدیگر جدا و منفک نگاه داشته ، که تا اواخر فیلم به نظرمی آید هر یک از این دو دنیا ، برای خود ساز جداگانه ای می زنند و حتی تماشاگر ناصبور از خود سوال می کند که اساسا این دو روایت نا همگون چه تناسبی با یکدیگر دارند که در کنار هم قرار گرفته اند. و تنها در آخرین صحنه فیلم است که گویی پازلی تکمیل شده و هر دو دنیای خیال و واقعی ، جایگاه خود را در کنار هم می یابند. این در حالی است که لحن دو پهلوی فیلم همچنان باقی می ماند ، به این مفهوم که بالاخره نمی توان حکم قطعی صادر کرد ، آیا همه آن دنیای زیرزمینی پن ، تصورات خیالی افلیا بوده که از خواندن کتاب مربوطه در ذهنش جای گرفته؟

    آن طور که در موقع مرگ ، لحظه ای تصور می نماید ، واقعا همان شاهزاده گمشده است و اینک به قلمرو پادشاه بازگشته تا زندگی جدیدی آغاز نماید. اما تمام شدن آن دنیا با خاموش گشتن لبخند کم رنگ برروی لبان افلیای در حال مرگ و سپس جان دادن او ، می تواند باعث ابطال فرضیه یادشده باشد. اما وقتی پس از مردن افلیا ، دوربین از زمین فاصله می گیرد و همچنان صدای پن می آید و سرنوشت افلیا را در دنیای زیرزمینی حکایت می کند که قرن ها بر آن دنیا حکومت کرده و اینکه تنها افرادی می توانند نشانه های وی را در زمین ببینند که چشم بصیرت داشته باشند ، مجددا فرضیه حقیقی بودن دنیای افسانه ای پن تقویت می شود.

    اما دل تورو ، هر دو دنیا را به غایت زشت و ناموزون به تصویر کشیده است. گویی وی علاقه داشته که همچنان موجودات کریه المنظر خود را در این فیلمش نیز به نمایش بگذارد. (به خاطر داریم که وی در فیلم های قبلیش مثل" هل بوی" و "بلید" و "میمیک" و...نیز در استفاده از مخلوقات مشمئز کننده ، نهایت علاقه را به خرج داده بود. به طوری که حتی چهره شخصیت های مثبت همچون خود هل بوی نیز چندان دوست داشتنی و قابل تحمل نبود ) از خود پن گرفته که گویا قرار است مجددا شاهزاده یا همان افلیا را به سرزمین پدری اش رهنمون گرداند و سر و شکل ترسناکی دارد ، تا آن ریشه درختی که افلیا برای بهبود مادرش به توصیه پن در زیر تخت وی قرار می دهد (به نظر از ریشه های زنده فیلم "هری پاتر و سنگ جادو" آمده باشد) تا قورباغه عظیم الجثه ای که با استفراغ خود ، کلید مورد نظر افلیا را به او می سپارد و تا آن موجودی که چشمانش را در کف دست گذاشته و به تعقیب افلیا می پردازد.


    در دنیای واقع نیز کاپیتان ویدال دست کمی از آن مخلوقات کریه المنظر ندارد و اگرچه زمانی آن کراهت را درون خود پنهان نموده ولی هنگامی که با چاقوی مرسدس ، دهانش چاک می خورد و خود با نخ و سوزن آن را در مقابل چشمان تماشاگر می دوزد ، تقریبا با همان موجود چشم در دست ، تفاوتی پیدا نمی کند!!

    دل تورو رنج زندگی در دنیای رئال را آنچنان مرارت بار و دشوار نشان می دهد که افلیا وقتی پس از مرگ مادرش ، بعد از مدتها پن را می بیند که می خواهد شانس دیگری برای بازگشت به دنیای زیرزمینی به وی بدهد ، مشتاقانه به آغوش آن موجود زشت و بی قواره پناه می برد و به وی التماس می نماید که با همراهش برود.

    به نظر می آید آنچه در نظر دل تورو و فیلم "هزار توی پن" ، بیش از هر چیزی وحشتناک و محنت بار می نماید ، همان زندگی تحت سلطه فاشیسم است که در قتل و کشتار و شکنجه انسانها برای حاکمیت خود ، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. این هراس و رنج در دنیای کودکانه افلیا که از دیکتاتوری و فاشیسم و مبارزه و انقلاب چندان درکی ندارد ، به شکل از دست دادن پدر و مادر و سپس زندگی زیر دست ناپدری خشن و بی رحم ، خود را نشان می دهد . ناپدری که در مقابل مرگ مادر و تنبیه و مجازات اطرافیان و حتی خود افلیا هیچگونه مروتی از خود بروز نمی دهد. درواقع دل تورو در فیلمنامه توانسته به خوبی دنیای ستمگر فاشیستی را با ساده ترین و ملموس ترین الفاظ و کلمات و رفتارها به زبان کودکانه برای افلیا و همسالان وی معنا ببخشد. مثلا علاقه شدید افلیا به شنیدن لالایی که از مرسدس خواهش می کند تا برایش بخواند ، یکی از همین معانی به نظر می آید.



    خواندن لالایی کودکانه به عنوان عصاره محبت یک مادر که در آواز آرام و حزینی تبلور پیدا می کند تا آرامش و امنیت را به کودکش هدیه نماید ، ساده ترین حق یک کودک است که افلیا از آن محروم شده است . اینکه سرش را برروی زانوی مادر بگذارد و مادرضمن نوازش موهای وی ، در گوشش لالایی زمزمه کند را دیگر بعد از مرگ مادر و در خانه کاپیتان ویدال ، لمس نخواهد کرد.. دل تورو نا امنی و تنش فضای حاکمیت فاشیسم را در خوانده نشدن ساده لالایی برای کودکان معنی می کند تا نشان دهد که چگونه کودکان در یک محیط اشغال شده توسط بیگانگان ، حتی در خانه حفاظت شده هم همواره در هراسی گنگ و ترسی ناشناخته به سر می برند.

    غم انگیزترین صحنه فیلم ، سکانس پایانی است که افلیا در حال مرگ برزمین افتاده و مرسدس بالای سرش لالایی می خواند تا آن امنیت و آرامشی را که هیچگاه در زندگی درک نکرد را هنگام مردن به او هدیه کند و همین لالایی است که به ملودی موسیقی فیلم "هزار توی پن" تبدیل شده و یکی از زیباترین موزیک های فیلم سال گذشته را به وجود می آورد.



    البته "هزار توی پن" برخلاف نامش لایه های چندان پنهان و تودرتویی ندارد. قصه ای سرراست و ساده که شاید بارها نظیرش را شنیده ، خوانده و یا دیده باشیم در دو سویی موازی که البته در آخر به یکدیگر می رسند. حتی قضیه آن مبارزان علیه فرانکو و نفوذشان در مقر کاپیتان ویدال توسط خواهر یکی از انقلابیون (مرسدس که رییس قسمت غذا و آشپزخانه است) و پزشک پایگاه سربازان فرانکو دیگر پس از فیلم هایی مانند زیر زمین (امیر کاستاریکا ) بیشتر به قصه و افسانه های قهرمان پردازانه شبیه است. خصوصا با آن قلع و قمع افراد کاپیتان ویدال در حالی که مرسدس را محاصره کرده اند که وسترن های معمولی دهه 40 و۵۰هالیوود را به ذهن متبادر می سازد.می گویند در جریان جنگ ها ، بمباران ها ، اشغال بیگانه ، آوارگی ها ، خرابی ها و ...بیشترین آسیب را کودکان تحمل می کنند ، آسیب هایی که بیش از آنکه جسمشان را زخمی کند ، روح لطیفشان را می آزارد. آزاری که جراحتش تا آخر عمر با آنهاست و در هر شرایطی ، گذر زندگی شان را تحت تاثیر قرار می دهد. شاید بتوان گفت آنچه بیش از هر نتیجه ای می توان در فیلم "هزارتوی پن" مورد اشاره قرار داد ، همین باشد.


    نوشته سعید مستغاثی برگرفته از وبلاگ
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  11. 2 کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  12. #23

    پیش فرض



    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.







    عشق پاک
    سینمای برتولوچی همواره یک سینمای جنجال بر انگیز و سیاسی بوده فیلم زیبایی ربوده شده محصول 1996 فیلم دیگری از برناردو برتولوچی است که در بین فیلمهای او کمتر به ان پرداخته شده است اما این فیلم هم پرده از مفاهیمی عمیق بر میدارد و البته باید گفت که شاید با فیلمهایی چون رویا پردازان و اخرین تانگو در پاریس و فیلمی مثل بودای کوچک تفکرات مشترکی را دنبال میکند مثل نظام سرمایه داری ،سیاست،رابطه امریکا با اروپا،و مسائلی از این دست که بارها و بارها از ان صحبت شده است و بازگو کردن مطالب این چنینی در مورد این فیلم ,با اینکه بدون ربط نخواهد بود اما از گفتن انها اجتناب میکنم و فیلم را از ابعاد دیگری چون مذهب در سینمای برتولوچی برسی میکنیم موضوعی که اغلب در مورد سینمای برتولوچی نادیده گرفته میشود و حال اینکه او فیلمی چون بودای کوچک را در کارنامه هنری خود دارد!فیلم زیبایی ربوده شده یک درام کند و کسل کنند و خالی از هیجان است که البته همیشه خلاء عنصر هیجان در سینمای برتولوچی با نمایش صحنه های اروتیک پر میشود و برتولوچی معمولا با این ترفند, اینگونه هیجان کاذب تصاویر اروتیک را به تماشاگر خود انتقال میدهد تا از ریتم کند فیلمهایش بکاهد!یکی از بزرگترین مشکلات این فیلم همان ریتم کند فیلم است که واقعا در بسیاری از مواقع از حوصله تماشاگر خارج میشود اما برتولوچی در همین ریتم کند مطالب بسیاری را به همان ارامی و سکون درامهایش بازگو میکند .برتولوچی در این فیلم هم در پاره ای از مواقع از دوربین غیر ثابت و به اصطلاح دوربین متحرک به سبک فیلمهای مستند استفاده میکند که این نوع سبک تصویربرداری در سینمای اروپا خصوصا سینمای فرانسه بسیار رایج است و این به ان خاطر است که تصاویر واقعی تر به نظر برسند .خصوصا اینکه در اغاز فیلم هم ما شاهد یک دوربین و یک شخص نظاره گر که به صورت دزدانه ای مشغول گرفتن فیلم از لوسی(Liv Tyler) هستیم



    و جالب این جاست که همین جا برتولوچی کد های فیلم را به تماشاگر میدهد و ما در ادامه شاهد نگاههای دزدانه مردان به لوسی هستیم که این نگاهها تا اخر داستان همچنان ادامه دارد .یکی از نقات قوت فیلم استفاده برتولوچی از یک لوکشین باز و زیباست که تماشاگر را در این فیلم با تصاویر زیبایی از طبیعت رو به رو میکند و البته توجه برتولوچی به هنر معماری در این فیلم کاملا مشهود است مجسمه ها و طراحی صورت انها که گاها تمثال هایی از انسانهای نیمه عریان هستند ما را به یاد پتراگ هنرمند بزرگ می اندازد .چیزی که با دیدن این طراحی ها و معماری ها کاملا مشخص است توجه ویژه برتولوچی به تاریخ و فرهنگ و اثار باستانی است !و البته طراحی این مجسمه ها در این فیلم بی دلیل نبوده و هریک از این مجسمه ها نمادی از انسان خوب و انسان بد است که در اکثر سکانسهای فیلم ما شاهد این نمادها و مجسمه ها هستیم !و البته یک سکانس زیبا که هنرمند(پدر لوسی) مشغول ساختن مجسمه لوسی است و اتفاقا هنگام ساختن وطراحی مجسمه لوسی را مجبور میکند که تا قسمتی از بدن خود را عریان کند!در واقع اینجا کارگردان پرده از رازی که لوسی برای یافتن پدر واقعی خود به دنبال ان است بر میدارید و همان کسی که مشغول ساختن مجسمه لوسی است شخصی است که لوسی حقیقی و واقعی را چند سال قبل طراحی کرده است و در واقع طراح مجسمه ساز همان پدر لوسی است .عریان شدن لوسی هم در این سکانس کار بسیار زیرکانه برتولوچی است که واقعا در این صحنه و سکانس معروف فیلم استادانه عمل میکند .برتولوچی در این فیلم عشق را هم مورد ارزیابی قرار میدهد او نماد عشق دروغین را در مورد شخصیت میراندا (Rachel Weisz )و شوهرش و خود لوسی و دوست پسر قدیمیش به خوبی نمایش میدهد به عنوان مثال سکانسی از فیلم زمانی که دوست پسر اسبق لوسی به او ابراز عشق میکند لوسی روی او ناخواسته استفراغ میکند!و این به خودی خود عشق دروغین را با نشان دادن این صحنه باز گو میکند .در واقع دغدغه های برتولوچی در این فیلم هم درست به مانند تمام فیلمهایش کاملا اشکار است !عشق ,س ک س،کثافت،سیاست,و البته مذهب و هنر که از شاخصه های سینمای برتولوچی است !اگر از بعد سیاسی بخواهیم به این فیلم نگاه کنیم تمام شخصیت های مردی که به نوعی لوسی زیبایی خود را دزدانه به انها میفروشد و انها هم دزدانه زیبایی او را سرقت میکنند متوجه میشویم که از تمام طبقات جامعه در شخصیت هایی که لوسی به نوعی با انها در ارتباط است استفاده شده خصوصا امریکایی و انگلیسی که انگلیسی در این فیلم شخصیت جالب تری دارد !جوان انگلیسی لوسی را بعد از یک مهمانی همراهی میکند و بعد به خانه لوسی میرود اما هرگز در کنار او نمیخوابد!حال انکه همگان فکر دیگری میکردند !در واقع لوسی با این کار خود در این فیلم از یک سیاست ساده مثل دروغ استفاده میکند و جالب اینجاست که کارگردان این دروغ لوسی را که برای رهایی او از فشارهای اطرافیان مبنی بر علت باکره گی او تا این سن و سال میباشد را با حضور یک شخصیت انگلیسی در این فیلم انجام میدهد !در واقع وقتی لوسی از سیاست دروغ استفاده میکند درست همزمان است با حضور یک فرد انگلیسی در منزل لوسی و البته نکته های زیادی از این دست که ما در فیلم رویا پردازان برتولوچی به صورت عمده ای با این نگاه سیاسی کارگردان و نمایش ارتباط کشورها در قالب ارتباط انسانها یی مثلا از کشور فرانسه و امریکا بوده ایم !اما پیام اصلی این فیلم در یکی از سکانسهای پایانی فیلم است ،تا قبل از این سکانس برتولوچی شخصیت لوسی را که یک دختر باکره است را در موقعیت های گوناگونی قرار میدهد و البته خود این موضوع که یک دختر 19 ساله چرا تا این سن باکره مانده است موضوعی است که برتولوچی با حالت طعنه امیز با ان برخورد کرده است و به نوعی زندگی ناپایدار و غیر اخلاقی غرب را زیر سوال میبرد !طوری که در طول فیلم لوسی از اینکه تا این سن و سال باکره و پاک مانده است از نظر تمام شخصیت های داستان یک نکته عجیب است طوری که تمام اطرافیان به نوعی سعی در کمک کردن لوسی برای از بین بردن باکره گی او دارند و خود شخصیت لوسی که بارها از باکره بودن خود شرمسار میشود !درست نکته عکس جوامع شرقی و دینی که عدم باکره بودن یک دختر برای او باعث ننگ و بدنامی است !ما در این فیلم نقطه عکس این ماجرا را میبینیم !



    و در نهایت و در یک سکانس کاملا اروتیک و البته زیبا ،زیبا از نظر پیام کارگردان و فیلم که خود شاید بعد مذهبی این فیلم در این معاشقه س ک س ی بازگو میشود !در نهایت لوسی در این فیلم بکارت خود را با یک عشق ناب عوض میکند ! لوسی با تمام زیبایی های منحصر به فردش از گزند تمام عشق های دروغین و نگاههای هرزه مردان اطاف خود رها میشود و با یک پسر پاک که هیچ رابطه ای قبلا نداشته همبستر میشود!شاید این سکانس همان نمونه گفتار کتاب مقدس باشد که :زنان پاک از ان مردان پاک هستند و مردان پاک از ان زنان پاک؛پیام نهایی این فیلم به تماشاگر همین نکته مهم است که واقعا قابل تامل است!این یک نگاه مذهبی است که نشان گر علاقه و دیدگاه این کارگردان به مقوله مذهب دارد ما در فیلم بودای کوچک یک سیر تکاملی از مذهب بودایی را مشاهده میکنیم و فیلم اخرین امپراتور که نشان گر علاقه برتولوچی به فرهنگ شرق است !شاید توجه سینماگری که سینمای او به استفاده زیاد از تصاویر ******ی محکوم است اما این این رویکردها و این نگاههای برتولوچی به مذهب و فرهنگ شرقی نکته ای عجیب اما درخشان است .کارگردانی که از در پس هر یک از صحنه های اروتیک فیلمهایش حرفهای زیادی بازگو میشود .به هر حال برناردو برتولوچی کارگردان بزرگی است که هنر خود را به اثبات رسانده است زیبایی ربوده شده هم درست به مانند تمام فیلمهای برتولوچی از شاخصه های اصلی سینمای او بهره جسته است به طوری که اگر کسی واقعا سینما را حرفه ای دنبال کند و این فیلم را بدون دانستن نام کارگردان فیلم تماشا کند به زودی متوجه ردپای برتولوچی در این فیلم خواهد شد .در هر حال زیبایی ربوده شده فیلم به مراتب تمیز تری نسبت به رویا پردازان است و دیگر فیلمهای برتولوچی است یک درام ساده که تمام اتفاقات ان در یک روستا زیبا رخ میدهد که در هر حال طرفداران ژانر درام از دیدن این فیلم لذت خواهند برد .تنها ایراد این فیلم جدا از بازی خوب و طبیعی Rachel Weisz در نقش میراندا به عنوان بازیگر نقش دوم بود و بسیار خوب و روان بازی کرد و تا حدودی خود LivTyler که بعد از این نقش پیشرفت چشمگیری در کارنامه بازیگری او نمیبینیم .



    و البته بازی بسیار زیبای جرمی ایرون که نقش یک نویسنده بیمار را بازی می کند و یکی از نقاط قوت این فیلم بازی احساسی و تاثیر گذار جرمی ایرونس بود.برتولوچی شاید در انتخاب بازیگر خوب عمل نکرده است و البته این نظر شخصی من است !هر چند که تمام بازیگران فیلم در حد خود عالی بودند اما در کل نه تنها در این فیلم بلکه در تمام فیلمهای برتولوچی به عقیده من این یک ظعف محسوب میشود !در مورد موسیقی هم این فیلم حرفی برای گفتن ندارد یعنی اصلا موسیقی در این فیلم جایی نداشته هر چند که صدای طبیعی طبیعت این خلا را به خوبی پر کرده است و در نهایت تصویر برداری فیلم که از نقاط قوت فیلم محسوب میشود تصاویری کاملا ساکن از یک نما به همراه تصاویر متحرک دوربین که گاهنا در بعضی سکانسها این تصاویر شبیه به تصاویر مستند هستند و نکته دیگر نگاه دوربین در قالب نگاه شخصیت های فیلم که دوربین به جای انها نگاه میکند خصوصا در نگاههای دزدانه مردان به لوسی این امر کاملا مشهود است .

    نوشته حسین یوسفی برگرفته از وبلاگ cinema Comment

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  13. یک کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  14. #24

    پیش فرض



    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    بلیطها

    کارگردان: کن لوچ ، عباس کیارستمی ، ارمانو اولنی

    فیلمنامه : عباس کیارستمی ، پائول لاورتی

    بازیگران: کارلو دل پیان ، والریا برونی تدشی ، سیلوانا د سانتیس ،فیلیپو تروجانو

    محصول 2005 ایتالیا انگلیس ایران

    زمان : 109 دقیقه






    فيلم بليط ها محصول مشترك ايتاليا و انگليس و كار مشترك سه كارگردان مطرح سينما، "كن لوچ "،"ارمانو اولمي" و "عباس كيارستمي" بود. فیلمی سه اپیزود که سفر خانواده ای آلبانیائی را از مرکز اروپا به رو به تصویر میکشد خانواده ای که به رم مهاجرت میکنند تا به پدر خانواده که دوسال است برای کار به ایتالیا رفته است بپیوندد .



    روايت سفر اين خانواده پناهجو ، روايت حساسي از نظر آلبانيايي ها بود. اين را كن لوچ هم مي دانست و به همين دليل پيش از نمايش فيلم، استرس خود را از عكس العمل مردم آلباني با اين جمله كه نمي داند واكنش مردم پس از ديدن فيلم چه خواهد بود ، ابراز كرد.

    البته استرس او بي مورد نبود، پس از نمايش فيلم يكي از تماشاگران آلبانيايي با فرياد به لوچ و برگزار كنندگان پرخاش كرد و گروهي از حاضران در سالن با كف زدن با اين اعتراض همداستان شدند.
    روز بعد از نمايش يكي از آلبانيايي هاي حاضر در سالن سينما كه در كنار من نشسته بود با اعلام نظر خود و ترجمه اعتراض هاي روز گذشته ، نظر من را هم جويا شد كه اين اهميت موضوع را بيشتر از پيش براي من آشكار كرد كه در ادامه اين نوشته به آن خواهم پرداخت.




    فيلم "بلیطها" يك فيلم سه بخشي است كه سه داستان مختلف را به هم مربوط مي كند. لوكيشن اين فيلم عمدتا در قطار است كه هميشه مورد علاقه فيلمسازان تاريخ سينما بوده است. لوكيشني كه مي گويند توان برقراري ارتباط هاي شخصي و خاص بين غريبه ها و تعامل آن ها در چهره به چهره شدن را دارد و ان چيزي است كه داستان را غير قابل پيش بيني و مهيج مي كند. همچنين با حضور افراد طبقات مختلف در چنين لوكيشني، توان استعاري نشان دادن جوامع و طبقات خارج از قطار را هم دارد.

    هر سه فيلمساز پيشينه دلبستگی به سينماي نئو رئاليست انسان گرايانه را دارند.



    قسمت اول فيلم توسط "اولمي" ايتاليايي ساخته شده است كه داستان پروفسور داروساز ايتاليايي است كه نقش او را "كارلو دل پيانه" بازي مي كند كه چون پرواز خود را به دليلي از دست داده با بليط درجه يك قطار به رم باز مي گردد. هنگام حضور در رستوران قطار درباره زن جذاب و سرزنده اي كه در تداركات اين سفر او را مراقبت و ياري كرده ،خيالپردازي مي كند. اين خيال ها با به ياد آوردن خاطرات دوردست شيرين كودكي اش به هم مي آميزد. اين خيالپردازي ها توسط رخدادهاي ساده اي كه در قطار اتفاق مي افتند هر بار قطع مي شوند، مانند حضور نظامي خشن و يا ريختن شير كودك آلبانيايي بر زمين در كريدوري كه آلباني هاي فقير مهاجر در فضاي بيرون رستوران درجه يك تنگاتنگ عده اي نشسته و عده اي ايستاده اند .
    اين قسمت از فيلم علاوه بر بازي هاي قوي و دوست داشتني ، بدايعي هم دارد، آن جا كه پيرمرد تلاش مي كند تا نامه تشكر آميز و عاشقانه ای براي زن با لپ تاپش بنويسد اما هر بار ذهنياتش و اتفاقات او را متوقف مي كنند و و يا سطور را كه به نظرش گويا نيستند از نو پاك مي كند و دوباره مي نويسد .

    تلاقي نگاه عاشقانه پيرمرد با نگاه بسيار مهربان و زندگي بخش دختر و همچنين جزييات خداحافظي اش بارها و بارها در خيال پيرمرد تكرار مي شود ، در واقع پيرمرد متناوبا به اين خاطرات مسرت بخش مي انديشد.
    اگر چه حضور نظامي با عينك دودي بر چشم كليشه است اما برخورد خشن او با مهاجران همدردي پروفسور را تحريك كرده و براي كودكي كه شيرش را با تيپا بر زمين ريخته اند و بي تابي مي كند ليواني شير گرم سفارش مي دهد.
    قسمت اول فيلم "تيكتز" كه به نظر من بهترين قسمت آن است ،از قطعات پيانو هم بهره برده ، جايي كه موهاي مشكي دختر هندي حاضر در رستوران قطار ياد آور خاطره نوجواني مو مشكي است كه در دوردستي از خاطره ها پيانو مي نوازد خاطره مسرت بخش ديگري كه متناوبا و با هر بار نگاه به دختر نوجوان كه بين مسافران است، در ذهن او جان مي گيرد.


    قسمت دوم فيلم را كيارستمي ساخته است كه بي شك هم براي كيارستمي و هم براي مخاطباني كه آثار كيارستمي را دنبال مي كنند ،تجربه جديدي است.

    روايت بيوه ميانسال يك ژنرال با موهاي سفيد است كه نقش او را "سيلوانا دسانتيس" بازي مي كند كه با مرد جوان و زيبايي"فيليپو تروجانا" سفر مي كند، رفتار اين زن غير قابل تحمل و پر از خرده فرمايش هاست. جوان كه حالت نوكر و پيشكار آن زن را دارد همه فرمايش هاي او را بدون اعتراض انجام مي دهد . زن براي حفظ وجهه متكبرانه خود ، دائما به جوان امر و نهي مي كند. بليط اين زن درجه دو است اما او نمي خواهد اين واقعيت را بپذيرد و اما نهايتا جايش را عوض مي كنند.



    نكته خاص اين فيلم اين است كه اگرچه زن به جوان فرمان مي دهد اما عميقا به او نيازمند و وابسته است تا حدي كه حتي از برخورد اين جوان خوش قيافه با زنان جوان و زيبا در هراس است و به شكل كودكانه اي جاي فيليپو را عوض مي كند تا زن زيبا در معرض ديدش نباشد. درگيري هاي لفظي و رفتاري اين زن با ديگر مسافران و صحبت هايش با تلفن همراه نشانگر ناسازگاري عميق اين زن است. زني كه دوران قدرت اش و زيبايي اش! به پايان رسيده است.
    سكانس تعويض لباس هايش _كه ما از پشت كركره آن را مي بينيم_ با كمك فيليپو كه اين زن چاق را در تعويض لباس هايش ياري مي كند ، قطعا سكانس معني داري است.
    در نهايت فيليپو با دختر نوجواني كه در راهروي قطار ايستاده همصحبت مي شود و اين او را متحول كرده و براي تغيير زندگي خود و فرار از دست آزارهاي زن او را ترك مي كند.
    زن به دنبال فيليپو مي دود و براي بازگشتش التماس مي كند كه چهره اصلي و ضعيف و نيازمند او را نشان مي دهد. تنهايي اين زن و هبوط اش از قطار با تواضع در برابر مرد ديگري كه در قطار با او درگير شده بود و حالا براي حمل بارهايش به او كمك مي كند همه به نوعي پيامي اخلاقي دارند . و هجو جوامع طبقاتي و آدم هاي موجود در آن است. اگرچه اين قسمت از فيلم به جذابيت قسمت هاي ديگر نيست اما همانطور كه اشاره شد تجربه نويي براي كيارستمي است. جالب اين است كه ژانر اين قسمت را كمدي نوشته اند اما خالي از لحظات درام نيست. مثل لحظه اي كه زن با بارهاي بر زمين مانده اش و تنها و سرگردان از شيشه قطار در حال حركت كه او را ترك مي كند ، ديده مي شود.



    قسمت سوم فيلم كه توسط كن لوچ ساخته شده است ، بحث برانگيز ترين قسمت فيلم است. كن لوچ در سال 1936 در انگلستان متولد شد . او فيلمساز محبوبي است كه واقعيت هاي اجتماعي را به تصوير مي كشد . فيلم هايي مانند "kes " محصول 1968 "نام من جو است" محصول 1999 ، "AE found kiss" محصول 2004 و"sweet sixteen" محصول 2002كه ماجراي نوجواني است درگير با مسائل گوناگون از كارهاي اوست كه با استقبال زيادي روبه رو شد . فيلمنامه قسمت لوچ را مثل فيلم نامه "sweet sixteen" "پال لاورتي" نوشته است.

    قسمت سوم فيلم تيكتز ، درباره سه نوجوان اسكاتلندي است كه براي طرفداري از تيمشان به رم مي روند. "مارتين كامپستون" كه در "sweet sixteen " هم بازي كرده است، يكي از اين نوجوانان است .



    دوستاني پر سرو صدا و دوست داشتني كه با شورت و پيراهن تيم محبوب خود سفر مي كنند پرشور و پر انرژي با ديگران ارتباط برقرار مي كنند و به نظر نمي رسد كه هيچ دغدغه اي به جز فوتبال دارند تا اين كه يكي از آن ها در مي يابد كه بليط خود را گم كرده است كه در اين جا خانواده آلبانيايي درگير ماجرا مي شود. در واقع بليط اين نوجوانان را يكي از افراد خانواده آلبانيايي كه يك بليط كم داشته اند، دزديده است . و اگر ماموران متوجه شوند سفر آن ها ناتمام مي ماند. اين جا دختر آلبانيايي كه انگليسي را خوب صحبت مي كند، با التماس و خواهش از آن ها مي خواهد كه گذشت كنند ، از سختي هاي خود و از ارزش اين بليط براي خانواده آن ها مي گويد كه احساسات پسرها را تحريك مي كند و مخالف ترين و سرسخت ترين آن ها خودش مي پذيرد كه از خير بليط بگذرند. دختر از آن ها مي خو اهد كه آدرس خود را بنويسند تا هزينه بليط را بعدا به آن ها بازگرداند و به آن ها دفتري براي اين ياد داشت مي دهد كه دفتر مشق انگليسي مدرسه! است.

    نكاتي كه موجب اعتراض آلبانيايي هاي حاضر در سالن سينما بود اين بود كه اين فيلم آلبانيايي هاي مهاجري را نشان مي دهد كه از فرط فقر دزدي كرده اند، و اين دزدي به هر دليلي كه باشد كاري غير اخلاقي است در واقع كرنش و التماس دختر و يا كرنش مادربزرگ پير آلبانيايي هنگام گرفتن ساندويچ هايي كه نوجوانان اسكاتلندي براي تبليغ تيم محبوبشان توزيع مي كنند و تحقير مهاجران اگرچه از واقعيت هاي موجود باشد اما به هر حال توهين و تحقير محسوب مي شود .لوچ اگر چه تعمدا قصد تحقير و توهين نداشته است اما اين همان نگرش طبقه بندي كننده جوامع جهاني است.
    اين كه عده اي هميشه كمك مي گيرند و عده اي هميشه كمك مي كنند. عده اي خوبند و ثروتمند و سخاوتمند و اخلاق گرا و عده اي فقير و بد و دزد ، حتي اگر اين بدي توضيحي داشته باشد. اين سوالي بود كه مرد آلبانيايي در سالن سينما پرسيد و البته برگزار كنندگان به جاي جواب ، شلوغ اش كردند.

    در همين قسمت پسر نوجوان خانواده آلبانيايي با نوجوانان اسكاتلندي دوست مي شود و همه آن ها "بكهام" را و فوتبال را دوست دارند و در واقع فوتبال اشتراك دنيا ي متفاوت آن هاست. سوال اين است كه چرا نوجوان آلبانيايي براي يافتن بليط گم شده به اسكاتلندي هاي كمك نمي كندبه جاي اين كه بليطشان را بدزدد. آيا نمي شد سناريو را اين جور نوشت؟



    اگر چه پايان خوش اين داستان با فرار اين نوجوانان از دست مامور پليس و گم شدنشان در بين عده اي ديگر از فوتبال دوستان است اما اين تلخي آن چه را كه گذشته به هيچ وجه كم نمي كند. اين پايان بسيار كودكانه است و اين انديشه را در ذهن مخاطب مي پروراند كه فيلم نخواسته براي اين بذل و بخشش جوانمردانه ، متقبل هيچ بهايي شود حتي اگر محروميت از ديدن يكي از بازي هاي جام ملت هاي اروپا باشد. با اين همه ايده بليط ها و تفاوت ارزشي شان و تاثيرشان در زندگي آدم ها ايده برجسته اي است كه در قسمت ساخته شده توسط "كن لوچ" به آن توجه بيشتري شده است


    نوشته سرکار خانم سپاسی برگرفته از وبلاگ زبان سینما
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  15. یک کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  16. #25

    پیش فرض



    عشق حقيقي استثنايي است كه در هر قرن تقريبا دو يا سه بار رخ مي دهد. بقيه اوقات صرف خودخواهي و يا ملال مي شود.( آلبركامو )



    خدعه ي عشق!*

    غالباً در توصيف سينما پاراديزو گويند: ((فيلمي است درباره سينما)). اما سينما پاراديزو پيش از آنكه فيلمي درباره سينما باشد، فيلمي است درباره ي عشق! عشقي كه گاه در رابطه ي يك پسر بچه با پيرمرد آپاراتچي تجلي مي يابد، لحظه اي در ارتباط با مكاني به وسعت يك سينما ، و يا در وفاداري يك مادر به همسر و فرزندانش و گاه در رابطه با جنس مخالف.
    فيلم با يك فلاش بك آغاز مي شود. كارگردان مشهور،سالواتوره (ژاك پرن) خبر مرگ آلفردوي آپاراتچي را دريافت مي كند و با اين خبر به دوران كودكي خويش پرتاب مي شود.



    سالواتوره ي كوچك كه او را ((توتو)) (با بازي سالواتوره كاشو) صدا مي زنند، ديوانه وار عاشق سينماست.پاتوغ هر روزه ي او آپاراتخانه ي سينما پاراديزوست و دوست هميشگي او آپاراتچي سينما،آلفردو (با بازي به يادماندني فيليپ نوآره).
    سينما پاراديزو مملو از تماشاچي است.تماشاچياني كه با ديدن آدم هاي متحرك بر روي پرده به وجد مي آيند و غوغايي بر پا مي كنند.
    صحنه هاي ابتدايي فيلم به شدت نوستالژيك است ،اما نه براي ما.براي ما كه از وقتي خودمان را شناختيم پدرانمان دستمان را گرفتند و ما را با سينما آشنا كردند، آن صحنه ها شايد جالب و تماشايي و به يادماندني باشد، اما هيچ خاطره اي را در ما زنده نمي كند.
    در عوض اين صحنه ها براي پدران ما به شدت خاطره انگيز است.آنها كه براي ديدن يك فيلم مسافت هاي طولاني را پياده گز مي كردند و يك قران،دو زار پول توجيبي شان را خرج سينما مي كردند و وقتي كه به خانه مي رسيدند يك كتك مفصل نوش جان مي كردند و ما چه نسل خوشبختي بوده ايم كه نه تنها كتك به ما نزده اند، بلكه پس از خروج از سينما با يك ساندويچ، كيفمان را تكميل كرده اند.
    در اين لحظات فرصتي دست مي دهد تا تورناتوره به مقوله ي سانسور در سينما نيز اشاره كند. كشيشي زنگوله به دست وظيفه خطير! حذف صحنه هاي رمانتيك فيلم را بر عهده دارد اين در حالي است كه خود آشكارا از تماشاي چنين صحنه هايي به وجد مي آيد .



    سكانس هاي آغازين سينما پاراديزو در واقع حديث نفس تورناتوره (كه نويسنده ي فيلمنامه ي فيلم نيز هست ) تلقي مي شود. تورناتوره در جايي اشاره مي كند كه : (( من يك سينماگر خودآموخته هستم. شكل گيري علاقه به سينما در من،از تماشاي نامحدود فيلم در سينما شروع شد.باري نزديك شدنم به سينما بيشتر نتيجه ي ميل به دانستن بود.))
    سينما پاراديزو اداي ديني به تاريخ سينما نيز هست. تورناتوره نه تنها مجموعه اي درخشان از فيلمهاي تاريخ سينما ، از در اعماق ژان رنوار گرفته تا زمين مي لرزد لوكينو ويسكونتي و يا دكتر جكيل و آقاي هايد ويكتور فلمينگ و ... را در فيلمش گنجانده است، بلكه در سكانس درخشان دوچرخه سواري مشترك آلفردو و توتو،از زبان آلفردو ،پدر توتو را همچون كلارك گيبل افسانه اي ترسيم مي كند و همين زمينه اي مي شود تا در سكانس اعلان خبر مرگ پدر، توجه توتو به پوستر فيلم بر بادرفته و مشخصاً كلارك گيبل جلب شود و لبخندي موزيانه بر لبانش نقش بندد.


    در ادامه فيلم، سالهاي جواني سالواتوره را به تصوير مي كشد.حال سالواتوره (ماركو لئوناردي) جواني خوش سيما شده است و با يك دوربين هشت ميليمتري كه براخودش دست و پا كرده ، به اولين تجربه هاي فيلمبرداري خود مي پردازد.
    تجريباتي كه مجددا يادآور تجربيات شخصي تورناتوره است : ((تصاوير را مي قاپيدم.از وقتي دوربين خريدم،تا هجده نوزده سالگي، فكر مي كنم هفت روز هفته دوربين را روي دوشم مي انداختم و از همه چيز فيلم مي گرفتم. از اعتصاب كارگران ساختمان گرفته تا گردهمايي دانش آموزان در حياط يك مدرسه.))
    در يكي از اين تجربيات دختري درست در وسط قاب تصوير توتو مي ايستد. سالواتوره به فيلمبرداري از او ادامه مي دهد.دخترك تقريبا شانزده ساله است و چهره اي شيرين و ساده و چشماني آبي دارد.سالواتوره با دوربينش،بي اراده حركت هاي دخترك را دنبال مي كند.
    دختر از كنار سالواتوره مي گذرد و لحظه اي به او نگاه مي كند،گويي سعي مي كند دريابد كه سالواتوره آن وسيله ي عجيب و غريبش را به كدام سو نشانه رفته است.سالواتوره با شيفتگي لبخند مي زند.
    آري،سالواتوره به همين راحتي عاشق مي شود .سينمايي كه تمام عشق سالواتوره است، اينك يك عشق ديگر نيز به او هديه مي كند..

    این تصویر تغییر اندازه داده شده است. برای مشاهده تصویر کامل روی این جایگاه کلیک کنید. تصویر اصلی دارای اندازه 800x469 می باشد.

    يكي از صحنه هاي به ياد ماندني فيلم،صحنه اي است كه الفردوي نابينا در كنار سالواتوره نشسته است و سالواتوره در سكوت به تماشاي فيلم هايي كه از النا گرفته است نشسته است.
    در اين صحنه آلفردو كه حالا پس از آتش سوزي سينما نابينا شده است، پي به وجود عشق توتو مي برد و از آن پس تلاش خستگي ناپذيرش را براي به سرانجام نرسيدن اين عشق انجام مي دهد.در حالي كه توتو و النا رومانتيك ترين صحنه هاي تاريخ سينما را خلق مي كنند، آلفردو نيز مشغول تدارك تلخ ترين هجران و جدايي تاريخ سينماست.
    حال سوال اين است كه آيا به واقع آلفردو در حق توتو يا همان سالواتوره، خيانت كرد يا خدمت؟
    شايد در نگاه اول اين حركت وي به خيانت تعبير شود. ولي حقيقت چيست؟
    قرنهاست (شايد از آغاز حلقت) كه واژه ي عشق در هر ادبيات و ميان هر قومي تقديس مي شود و هر عاشقي وصل معشوق را مي طلبد و در رويايش با او به كمال مي رسد.
    اما گر نيك بنگري در ميابي عشق حقيقي و معشوق جاوداني مدتهاست كه افسانه ي بيهوده ي گمراهان است. كدام عشق است كه به نتيجه برسد و فنا نشود؟ رومن گاري مي گويد: ((همين كه يك عشق به نتيجه مي رسد معني اش اين است كه كلكش كنده شده است. ))
    كما اينكه تورناتوره از زبان آلفردو، تلويحاً اشاره مي كند كه (( هر آتشي خاكستر ميشه! حتي عميق ترين عشق ها هم دير يا زود به آخر مي رسن و بعد عشق هاي ديگه اي ظاهر مي شن؛عشق هاي بيشمار!))
    و اگر از اين منظر به عملكرد آلفردو بنگري در ميابي كه او نه تنها عشق توتو را جاودان ساخته است،بلكه با عملش وي را بسوي آينده اي درخشان، كه سينما برايش رقم مي زند رهنمون مي سازد.
    سينما پاراديزو سرشار از سكانس هاي دل انگيز است، ولي تاثر برانگيز ترين آنها سكانس فروريختن سينما و نابودي هميشگي آن است. صحنه اي كه قطع مي شود به چهره ي النا و نابودي دروني وي را به نمايش مي گذارد.
    سينما پاراديزو ويران مي شود چرا كه تلويزيون و ويدئو سينما را از سكه انداخته اند و اينك پاركينگ! بيش از سينما به كار آدمها مي آيد. در سكانس از فيلم وقتي كه توتو اندر باب تلوزيون و امتيازاتش سخن مي گويد، آلفردو با اين جملات نفرتش از تلوزيون را آشكار مي سازد : ((ازش خوشم نميياد. يه چيزيش بو ميده!)) و اين مساله براي ما كه نسل تلوزيون و ويدئو و سي دي و دي وي دي قلمداد مي شويم ، بيش از هر چيز آزاردهنده است .ما كه لذت تماشاي فيلم بر پرده ي نقره اي را از كف داده ايم و دلمان را به صفحه ي بي بو و خاصيت و خالي از شور و هيجان تلوزيون هايمان خوش كرده ايم.
    ما كي و كجا آن لذتي كه توتوي كوچك از تماشاي شعاع هاي نور خارج شده از ميان شير غران آپاراتخانه نصيبش مي شود را لمس كرده ايم؟
    نمي توان از سينما پاراديزو ياد كرد و از موسيقي معركه اش هيچ نگفت. هر جا كه فيلم از نفس مي افتد اين موسيقي است كه جان دوباره اي در كالبد فيلم مي دمد و فيلم را حيات دوباره اي مي بخشد. انيو موريكونه آهنگساز برجسته ي ايتاليايي كه چندي پيش جايزه ي افتخاري آكادمي اسكار را تصاحب كرد و ساخت موسيقي فيلمهايي نظير خوب، بد و زشت،به خاطرچند مشت دلاروروزی روزگاری غرب و ... را در كارنامه دارد در اين فيلم به كمك پسرش آندره آ موريكونه موفق مي شود، فضاي نوستالژيك و عاشقانه فيلم را تاثيرگذارتر ارائه نمايد.



    سكانس پاياني فيلم نيز در سينما مي گذرد. جايي كه سالواتوره به تماشاي تكه هاي بريده شده از صحنه هاي عاشقانه ي فيلمهايي كه آلفردو سالها پيش براي او به امانت گذاشته است،نشسته است. فصلي از سينما در چند تكه فيلم چند ثانيه اي،خلاصه شده است:رژه اي عجيب،تاثيرگذار و حسرت بر انگيز. فصلي كه علاوه بر تاكيد بر پوچ بودن نقش سانسور در سينما ، به نوعي القا كننده اين حقيقت است كه سينما خود خود عشق است. جايي است كه مي تواني ناب ترين و در عين حال بي رياترين عشق هاي عالم را تجربه كني و در عين حال گدايي عشق نيز پيشه نكني.
    در اين هنگام صداي آلفردو همچنان در گوش طنين انداز است :آه! عشق...عشق... چه رازي است اين عشق!


    * عنوان مطلب : نام نمايشنامه اي از يوهان فردريش فن شيللر، ترجمه ي يوسف اعتصامي


    نویسنده:فرهاد خالدار

    برگرفته از وبلاگ cinema Commen
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

  17. یک کاربر برای این پست سودمند از Sohrab عزیز تشکر کرده اند:


  18. #26

    پیش فرض تفسيري از فيلم "Mulholland Drive"

    مقدمه
    این اثر یکی از بهترین فیلم هایی است که تا کنون ترجمه کرده ام و امیدوارم شما بیننده گرامی و به خصوص دوستداران سینمای مستقل آمریکا در ایران از ترجمه و زیرنویس آن لذت ببرید ، من حداکثر تلاشم را نمودم تا بهترین و بی نقص ترین ترجمه را ارائه دهم و ترجمه فیلم را ده ها بار با کمک دوستان مرور کردم ، امّا با این حال ممکن است ایراد های ناخواسته ای در آن وجود داشته باشد.
    ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند ، اینجانب حداقل سی بار این فیلم را مشاهده نمودم تا داستان آنرا در حد معقول و نه کامل، متوجه شدم و شاید به سخن اصلی کارگردان رسیده باشم.
    لذا ترجیح دادم تا نقد و بررسی و حتی داستان فیلم را برای شما تشریح نمایم ، اما توصیه می کنم ابتدا فیلم را مشاهده نموده، سپس این متن را مطالعه و مجددا فیلم را بازبینی نمایید.
    سید محمّد


    نقد و بررسی کلی
    فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است(در زمان نوشتن اين مطلب آخرين اثر ديويد لينچ بوده) که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.
    فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.
    ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود.
    برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود.
    نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید".


    اصل داستان چیست؟!
    "دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی در یک مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند.
    دایان عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد پس یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند.
    دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و از ترس چند روزمتمادی در خانهأ خود گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند.


    داستان در قالب فیلم
    در این قسمت سعی می کنم برداشت های شخصی خود از داستان فیلم را توضیح دهم ، لطفاً با من در مورد اشکالات احتمالی با من مکاتبه نمایید. در آینده نیز متن کامل شده و اصلاح شده را نیز در وب سایت خود (
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ) قرار می دهم.

    قسمت اوّل: فیلم با نمایش رقص گروهی شروع می شود که شاید رویا یا خاطرات "دایان" از برنده شدن جایزه رقص در کانادا است. سپس دوربین نمایان شخصی است که در تختی می خوابد و به خواب می رود که این خود دایان است که می خوابد و قسمت اوّل ساختار یعنی ماجرای "قبل از خواب" تمام می شود هر چند بعد از بیداری وی از خواب ، فیلم به زمان قبل از خواب رجوع می کند و اطلاعات بیننده از سابقهأ دایان بیشتر می شود.
    قسمت دوم: قبل از شروع به توضیح قسمت دوم نکته ای که در مورد خواب وجود دارد اینست که عمدهأ عناصر خواب از روزهای آخر عمرش گرفته شده است و تمام اسامی در خواب متفاوت با واقعیت است و هر کسی در شغل و مکانی دیگر با نام و داستانی متفاوت ظاهر می شود و خود دایان نیز نام مستعار "بتی" را برای خود پیدا می کند که این اسم را از پیشخدمت رستوارن "وینکیز" موقع استخدام آدمکش می گیرد.
    1. خواب دایان از آنجا شروع می شود که کامیلا با نام جدید "ریتا" در خواب وی در ماشین لیمو در حال رفتن به بولوار مولهلند است که در راه به جانش سوء قصد می شود ولی در این حین ماشینی با لیمو تصادف می کند ، همانند شبی که خود دایان در بیداری به دیدار کامیلا می رود و در میان راه با دیدار کامیلا سور پریز می شود. ریتا (کامیلا) نیز به نوعی متقارن با اصل ماجرا سور پریز می شود اما جان سالم بدر می برد هرچند که دچار فراموشی حافظه می شود و لنگان لنگان از محل تصادف دور می شود و به خانه عمّهأ "بتی" (نام مستعار "دایان") می رود و شب را در باغچهأ جلوی درب می خوابد ، صبح بعد عمّه بتی (دایان) را می بینیم که با تاکسی به مسافرت می رود ، رانندهأ تاکسی چمدانی بزرگ و دراز و سنگینی را به صندوق عقب ماشین می گذارد که کنایه از مرگ عمّه دایان است و آن چمدان تابوت عمّهأ او و تاکسی ماشین کفن و دفن است و از آنجایی که بعدا متوجه می شویم که عمّه برای فیلمسازی به کانادا رفته است و ضرب المثلی در آمریکا هست که "فیلم ساختن در کانادا" کنایه از مرگ است.
    2. صحنه بعدی شخصی بهت زده به نام "دنی" را نشان می دهد که با روان شناسش در حال گفتگو در رستوارنی به اسم "وینکیز" است. "دنی" خوابش را به روانشناس می گوید و با هم به پشت رستوران می روند ، زمانی که دنی چهره ای مخوف را برای زمان بسیار کوتاهی در پشت ساختمان می بیند از شدت ترس و وحشت جان می سپارد. شخصی که بهت زده و هراسان است خود دایان است و دنی را روز استخدام یک آدمکش در همان رستوران می بیند و آن چهرهأ مخوف و ترسناک پشت ساختمان در خواب دنی که در صحنه ای نیز جعبهأ آبی را در دست دارد همان آدمکش است که شخصیتی شیطانی دارد و چهرهأ وحشتناک اش دنی را از ترس می کشد و همچنین این وحشت بطور غیر مستقیم دایان را می کشد. از آنجا که دایان خود را در دنی می بیند و خوابی در خوابش است ، و دنی نیز می گوید که خواب را دو بار دیده است و همچنین زمانی که دایان از خواب بیدار می شود او نیز دو بار در دو حالت متفاوت یعنی یکی با بدنی مرده و گندیده و دیگری با بدنی زنده و سالم دیده می شود، یعنی دایان این خواب را را دو بار دیده است و آن جعبه آبی نیز محلی است که آن آدمکش برای استقرار پول به دایان گفته است.
    3. بتی (دایان) از کانادا به لس آنجلس میاید ، دو نفر سالمند همراه او هستند که این دو در اصل داوران مسابقه رقص هستند که او را تشویق به بازیگری کرده اند و در خواب دایان بعنوان همسفر وی هستند که تنها تا فرودگاه بتی را همراهی کرده اند. در صحنه ای این دو داور زن و مرد با خنده ای مکّارانه بنظر راضی از اقدام شان هستند. این دو نفر که دوباره در انتهای داستان و در خانهأ دایان ظاهر می شوند و منجر به خودکشی او نیز می شوند و این کنایه از طلسمی است که دایان در تصور خود دارد و فکر می کند که سرنوشت بدش منشایی جز این دو نفر ندارد (بعضا بینندگان به اشتباه تصور می کنند این دو پدر و مادر بتی یا دایان هستند ، اما در صحنهأ بسیار کوتاهی در ابتدای فیلم ، دایان را بروی صحنه می بینیم که همین زوج سالمند در موقع تشویق جمعیت کنار او می روند که خود دلیل مستندی بر مربی بودن آنها دارد).
    4. زمانی که بتی به خانه عمه اش می رسد از زیبایی آن هیجان زده است و مدیر ساختمان "کوکو" با بتی برخورد گرمی دارد و از سگ یکی از ساکنین بخاطر مدفوعش در باغچه عصبانی است و فریاد می زند: "سگت رو جای صبحانه می خورم" چرا که در برخوردی که دایان در بیداری با کوکو داشت ، کوکو بسیار گرسنه بود.
    "کوکو" از اقامت ریتا در خانهأ با شکوه عمه روس راضی نیست و برای همین هم یکبار بتی را بازخواست می کند و به او می گوید که از شر مشکلش خلاص شود ، "کوکو" تصور می کند که "بتی" بازیگر جوان با استعدادی است.
    "کوکو" که در دنیای واقعی هم اسمش "کوکو" است ، در بیداری مادر "آدام کشر" و در حقیقت مادر شوهر آیندهأ کامیلا است و در شب مهمانی بسیار مشهود بود که از کامیلا چندان خوشش نمی آید و برای همین هم بود که در خواب نیز از کامیلا (ریتا) ناراضی و عصبانی است و نمی خواهد او در محدوده زندگی اش باشد.
    5. در صحنه بعدی بتی با ریتا که حافظه اش را فراموش کرده آشنا می شود ، ریتا که نام اصلی اش را فراموش کرده و تنها نام "دایان سلوین" را بخاطر میاورد بعلاوه اینکه شب قبل ، پیش از تصادف به مقصد بولوار موهلند در حرکت بوده است. و در حمام عمه روس نام ریتا را از پوستر فیلم "جیلدا" که بروی دیوار است الهام می گیرد. ریتا در کیف خودش کلید آبی بزرگ و فانتزی بعلاوه مقدار چشم گیری پول نقد دارد که این کلید و پول در واقع گرفته شده از دیدار دایان با آدمکش است که پول درون کیفش را به آدمکش نشان می دهد و کلید آبی را از او تحویل می گیرد کما اینکه ما نمیدانیم این کلید کجا را باز می کند.
    ریتا در واقع تحت تعقیب توسط گروهی است که قصد جانش را دارند و در واقع درمانده از راه کاری برای خودش است کما اینکه حافظه اش را از دست داده است ، اما این دو یعنی ریتا و بتی سعی به کشف هویت اون دارند و بتی به نوعی به او پناه می دهد و زندگی ریتا در خطر است.
    این صحنه اوج نمایش احساسات و خواسته های دایان در بیداری است که در خواب خود آنها را می بیند که نشان می دهد دایان دوست دارد که کامیلا به او وابسته باشد و از او مراقبت کند. گرفتن نام ریتا از پوستر فیلم جیلدا چندان هم بی مفهموم نبوده است ، در فیلم جیلدا با بازیگری ریتا هیوورد ، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق های جیلدا سعی به تصاحب آن دارند ، همانند کامیلا و کارگردان.
    6. (پیش توضیح: کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" در اصل در فیلم ظاهر نمی شود و دایان آدام کشر را در خوابش جایگزین می کند.) کارگردان فیلم "داستان سیلویا نورت" یعنی "آدام کشر" (باب بروکر) با مدیر فیلمش و مسئولین کمپانی سازنده فیلم در حال بحث است که دو نفر وارد اتاق می شوند ، آنان تاکید به انتخاب دختری به نام "کامیلا رودز" در نقش اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" دارند.
    در این صحنه که دایان در خواب می بیند ، کارگردان مجبور به انتخاب اجباری بازیگری می شود که نمی خواهد و دست پشت پرده ای بعنوان سرمایه گذار اصلی فیلم این مسئله را اجبار می کند و این در حقیقت تصور دایان است که کارگردان انتخاب نداشته است و بلکه انتخاب بازیگر از قبل تصمیم گیری شده است.
    شخصیت یکی از دو برادر را دایان در مهمانی آن شب گرفت. زمانی که دایان اسپرسو می نوشید ، مردی عبوس را دید که به او خیره شده بود و از آنجایی که در دایان در آن لحظه بسیار غمگین بود ، قهوه در دهانش بسیار بد مزه جلوه می کرد و به همین دلیل مرد عبوس را در خوابش متنفّر از هر گونه قهوه ای تجسم می کند.
    اما برادر دیگر کاستیگلیانی کیست؟ شخص عبوس دوم در مهمانی آن شب نبود و در هیچ جای دیگر فیلم دیده نمی شود. او در اصل خود دایان است که زمان استخدام قاتل عکس کامیلا را نشان می دهد و در برخورد با آدمکش بسیار عصبانی و کم حوصله است ، دایان به عنوان یکی از برادران کاستیگلیانی کارگردان را بخاطر تنفرش از قبل اخراج می کند و به او می گوید: "این فیلم دیگه مال تو نیست."
    زمانی که برادارن "کاستیگلیانی" عکس را نشان می دهند می گویند: "این همون دخترست!" که این دقیقا جملهأ دایان در بیداری به آدم کش است.
    7. آدام کشر به خانهأ خود می رود و زنش را همبستر با نظافت چی استخر می بیند ، بعد از جدالی مسخره به هتل می رود و هتل دار به او می گوید که کارت اعتباریش مسدود است سپس به دیدن کابوی می رود ، کابوی می گوید: "اگر خوب عمل کنی من رو یک بار می بینی و اگر بد عمل کنی دو بار می بینی" ، و سپس دستور کمپانی را می پذیرد و دو دختر را تست می کند و کامیلا را انتخاب می کند.
    همبستر شدن زن کارگردان که در بیداری اتفاق افتاده است و در اصل دایان شب مهمانی از آن مطلع می شود ، جایی که کارگردان می گوید: "استخر مال من شد و استخر دار مال اون شد."
    کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" بیداری نامش "باب بروکر" است که دایان در خواب او را با "آدام کشر" جایگزین کرده است.
    آدام کشر که یکبار کابوی را دیده است ، به گفته خود کابوی در خواب خوب عمل کرده و اما دایان خواب را دو بار می بیند پس کابوی را دوبار می بیند که او را از خواب بیدار می کند پس به گفتهأ خود کابوی بد عمل کرده است.
    8. بتی به تست بازیگری می رود و تست را بخوبی انجام می دهد و او را نزد آدام کشر می برند تا به او معرفی کنند ، آدام و بتی از دور همدیگر را می بینند و به هم خیره می شوند طوری از قبل همدیگر را می شناسند ، بتی می گوید که قرار دارد و باید برود ، سپس با ریتا به خانهأ خود می رود و با جسد مردهأ دایان سلوین مواجه می شوند ، شب آن روز نیز بتی و ریتا عشق بازی می کنند و نیمه های شب ریتا بتی را از خواب بیدار میکند و به کلوپی به نام سکوت می روند ، بعد از نمایش در کلوپ یک جعبه آبی در کیف بتی پیدا می کنند که کلید آن را ریتا در کیف خود داشت ، به خانه بر می گردند و قبل از اینکه ریتا در جعبه را باز کند بتی مفقود می شود و ریتا نیز بعد از باز کردن آن به درون جعبه می رود.
    پیروزی بتی در تست بازیگری به نوعی حاکی از اینست که دایان خود را بهترین دختر برای نقش اصلی فیلم می دانست امّا کسی دیگری انتخاب می شود و آن کامیلا رودز است ، و دایان همیشه دوست داشت که عمّه اش به او افتخار کند و برای همین است که "وودی کتز" تهیه کننده فیلم به او می گوید: "عمّهأ تو امروز بهت افتخار می کنه." چرا که این چیزی است که دایان دوست داشت بشنود ، امّا نکتهأ جالبی که در تست بتی وجود دارد اینست که "وودی کتز" که با بتی تست را بازی می کرد دقیقا با کامیلا هم همین تست را بازی کرده بوده است و می گوید: "می خوام زیبا و پیوسته بازی کنم ، مثل اون یکی دختره که مو های مشکی داشت".
    از آنجایی که دایان در خواب ، آشنایی با کارگردان را به قرار خود با کامیلا ترجیح می دهد و با اینکه دایان برای رسیدن به نقش تلاش کرده و حتی تن به هر کاری با کارگردان داده است اما باز هم چون کامیلا را دوست دارد در این نقش دیگر اصرار نمی کند و اما کلوپ سکوت اولین جایی است که شروع به گیج کردن بیننده می کند ، لرزش های بتی در آن کلوپ ، خواندن آواز "گریه کردن" اثر "روی اوربیسون" و آن هم به زبان اسپانیولی که زبان مورد علاقه دایان در خواب است (اسپانیولی از آنجا گرفته شد که شب مهمانی کامیلا و آدام با هم به این زبان صحبت می کنند) و همه به نوعی به عذاب وجدان بتی بر می گردد و نشان دهنده غم و اندوه اوست و عذاب وجدانی که به آن دچار شده است.
    قسمت سوم: این قسمت از آنجا شروع می شود که کابوی به سراغ جسد مردهأ بتی میاید و می گوید که زمان بیدار شدنش است ، این صحنه دوربین "دایان" را در دو حالت مرده و زنده نشان می دهد که این خود دلیلی بر این است که دایان خواب را دو بار دیده و در واقع چون دوبار این خواب را دیده است ، کابوی را نیز دوبار دیده است و در رقابت با آدام کشر بازنده است ، دایان بعد از بیداری از خواب به دلیل عذاب وجدان خود کشی می کند ، در قسمت سوم فیلم که در واقع رجوع های متعددی به گذشته نیز انجام می شود که در قسمت دوم موارد اصلی آن را توضیح دادم.
    اما در این قسمت از داستان کامیلا آدم کشی را استخدام می کند تا کامیلا را بکشد و در رستورانی به اسم وینکیز با او ملاقات می کند و این ملاقات منشاء بسیاری از عناصر خواب او نیز هست.
    در پایان و قبل از خودکشی مربیان دایان که از درون جعبه آبی به صورت آدمک هایی خارج شده اند به سراغ دایان می آیند و او از وحشت و ترس و برای خاتمه این عذاب و به قول خودش از کلام "دنی": "که از این احساس لعنتی راحت بشم."
    نکتهأ جالب دیگری نیز در قسمت سوم وجود دارد ، مقداری از اساس های همسایهأ دایان پس از تعویض آپارتمان نزد کامیلا مانده است که برای اینکه آنها را پس بگیرد پیش دایان می آید و زیر سیگاری پیانو شکل خود را می برد و به کامیلا می گوید که آن دو نفر کارآگاه دوباره آمده اند.
    دایان سیگاری نیست اما زیر سیگاری را برای کامیلا لازم داشته است چرا که کامیلا سیگاری بوده است و شب مهمانی او را با سیگار بی فیلتر می بینیم.
    کارآگاه هایی که به دنبال دایان آمده بودند نیز عناصری در خواب او دارند و در صحنهأ تصادف در خواب وی حاضر هستند و جالب اینجاست که آدام کشر زمانی که به آن هتل مخروبه پناه می برد ، متصدی هتل به او می گوید که دو نفر از بانک آمده بودند و همچنین به آدام می گوید که: " کسانی که ازشون پنهان شدین ، می دونن شما کجایی. " که این نشان دهنده اینست که دایان می داند که پلیس دیر یا زود او را پیدا خواهد کرد و فکر می کند به زودی ماجرایش لو خواهد رفت.


    سوالات موجود
    - مفهوم عدد 16 در این میان چیست؟
    دختر اوّلی که آدام کشر امتحان می کند آوازی را می خواند که متن شعر آن "16 دلیل که عاشقت هستم" می باشد ، بهتر بودن آواز این دختر و اجرای آن از کامیلا رودز (شخص پیشنهادی "برداران کاستیگلیانی") بدیهی است.
    شمارهأ اتاق آدام کشر در هتلی که مخفی شده است نیز 16 است ، مهمان دار هتل و شخصی که در کلوپ سکوت کار می کند نیز یکی هستند پس دایان در بیداری حتما این پیرمرد اسپانیایی را می شناسد و این مهماندار زمانی که در هتل به سراغ آدام کشر می رود تا او را از مسدود بودن حساب بانکی مطلع کند به نوعی گوشش را بروی در می گذارد تا استراق سمع کند.
    در حقیقت این عناصر 16 و مهمان دار هتل و همچنین نگاه های رد و بدل شده بین دایان و آدام کشر در خواب گواهی از رابطه این دو در بیداری است و از آنجایی که دایان در شب مهمانی می گوید که: "نقش اصلی را بدجوری می خواهد." ، بلکه دایان در بیداری و در همان اتاق کثیف و کهنهأ آن هتل که حتی در اتاقش از خارج باز می شود با باب بروکر کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" نیز همبستر شده است تا به نقش اصلی برسد و برای تصاحب آن حاضر به انجام هر کاری شده است و با اینکه کارگردان قصد استفاده دایان در فیلمش را ندارد و به نوعی این نقش از قبل تعیین شده است ، امّا از او سوء استفاده می کند.
    - چرا دایان نام خود را هم نیز عوض کرد؟
    دایان از روی پشیمانی آرزو می کند که کامیلا جان سالم بدر ببرد و دایان در مکان و شخصی دیگر سر راه او قرار بگیرد و با کامیلا رابطه ای جدیدی را از نو برقرار کند و چه بسا این بار کامیلا به دایان وابسته است و دایان حامی و پشتیبان کامیلا ، یعنی نقطه مقابل بیداری.
    - کلوپ سکوت چه بود و چه اتفاقی افتاد؟
    موارد زیر را می توان از صحنه این کلوپ فرا گرفت:
    - آگاهی بیننده و بتی: این قسمت از خواب دایان دلیل و سندی به خود او و حتی بینندهأ فیلم است که هر آنچه تا به حال دیده اید خواب بوده است غیر واقعی ایست و یا حتی اگر هم این مطلب واضح بیان نشود حداقل شدیدا در ذهن ایجاد شک می کند.
    - خطای دید در سینما: کلوپ سکوت تقلیدی از صحنهأ معروف فیلم نقاب اثر اینگمار برگمن است تا بیننده را برای پیامد ثانویه ای یعنی اظهار نظر لینچ دربارهأ طبیعت خطای دید در سینما آماده کند.
    لینچ با صراحت به دو نکته تاکید می کند ، اوّل: اهمیت ترکیب صدا و تصویر. دوم: فریب کاری در هنر بازیگری (که مسلما نظری بیرحمانه است).
    - مفهوم فلسفی – (زندگی خطای دید است): ادراک منشاء حقیقت است و حقیقت همواره نسبی است و بنابراین ادراک ما همیشه نسبی است و هر آنچه ما می بینیم ساختهأ چشمان ماست ، این مطلب فلسفی بسیار با فلسفه و افکار شرقی مطابقت دارد و با این نکته که لینچ معتقد به یوگا-درمانی است.
    همچنین این مطلب که زندگی خطای دید است با "پست مدرنیسم" نیز کاملا مطابقت دارد.

    این کلوپ با استدلال به شواهدی بسیاری می تواند تعبیر مهمانی آدام در خواب دایان باشد:
    - ریتا از بتی می خواهد که بدنبال او به کلوپ برود و در بیداری کامیلا دایان را به مهمانی آدام دعوت می کند.
    - بتی و ریتا در تاکسی نمایش داده می شوند که به کلوپ سکوت می روند و در بیداری دایان در لیموزین مشکی به خانه آدام می رود.
    - بتی و ریتا در کلوپ سکوت دستان همدیگر را نگه می گیرند. در بیداری کامیلا و دایان دست همدیگر میگیرند و از میان جنگل به مهمانی می روند.
    - دایان در کلوپ سکوت متوجه می شود که همه چیز خطای دید است و در مهمانی آدام متوجه می شود که تمام آن چیزی که آرزویش را داشت و در رویایش بود رویای متلاشی شده و خطای دید بوده است.
    - در کلوپ بتی و ریتا گریه می کنند و در مهمانی هم دایان گریه می کند.
    - در هر دو صحنه موسیقی پخش می شود.
    - چرا شعبده باز در کلوپ سکوت به سه زبان صحبت می کند؟
    شعبده باز برای سه نفر صحبت می کند: بتی ، ریتا و عمّه روس.
    مشخص است که عمّه روس با زبان فرانسوی آشناست چرا که در منزلش کتاب های فرانسوی یافت می شود و او نیز به کانادا می رود و فرانسوی صحبت کردنش در کانادا بعید نیست ، کامیلا نیز اسپانیایی صحبت می کند و در شب مهمانی نیز صحنه از آن را می بینیم و بتی که صراحتا به زبان انگلیسی مسلط است.
    - جعبهأ آبی چیست؟
    جعبه آبی نمونه کوچک شده از کلوپ سکوت است. با این تفاوت که کلوپ برای همگان است و عموم مردم به آن مراجعه می کنند و معرف نسل بشر است و باز کنندهأ خطای دید و اشتباه فاحش نسل بشری در درک مسائل است ، اما جعبهأ آبی شخصی است و تنها باز کننده تاریکی های روح افراد است.
    - رنگ آبی معّرف چیست؟
    استفاده از رنگ آبی در فیلم لینچ از دیرباز وجود داشته است و اما در این فیلم رنگ آبی نشانهأ وجود اهریمن و خباثت است و این رنگ در نقاط متعدد فیلم مشاهده می شود که اولین بار در اتاق آقای روگ صاحب کمپانی ظاهر می شود ، بعد از آن کلید آبی در کیف ریتا است ، سپس در کلوپ سکوت به دفعات این نور و رنگ دیده می شود و حتی زنی با کلاه گیس آبی رنگ در نقطه ای مرموز و تنها در سالن نشسته است ، بعد از آن جعبهأ آبی رنگ دیده می شود سپس کلید آبی از آدمکش به دایان منتقل می شود و در نهایت دوباره زن مرموز شبیه به جادوگران با کلاه گیس آبی کلمه سکوت را به اسپانیایی می گوید و فیلم تمام می شود.
    - و امّا کلید چه چیزی را باز می کند؟
    آن کلیدِ آبی جعبه ای آبی رنگ را برای ریتا باز کرد که وی را به تاریکی هدایت می کند ، و در اصل تاریک ترین و زشت ترین زوایای روح دایان را برای کامیلا باز می کند که تا زمان استخدام آدمکش برای قتل کامیلا پنهان بوده است و این ارتکاب قتل دایان چالش بروز و شکوفا کننده نقاط تاریک روحش برای کامیلا است و استخدام آدمکش کلید باز کردن آن تاریکی است.
    - چه کسی در انتهای فیلم به درب خانه دایان می کوبد؟
    این در واقع وجدان اوست که به طرز مهیبی درب او را می کوبد و این بلکه الهام لینچ از یکی از نمایشنامه های شکسپیر است که در آن نمایشنامه نیز قاتلی زمانی که پادشاه را می کشد ، کسی به در می کوبد هرچند در آن نمایش نامه کسی وارد نمی شود و فقط به در می کوبد. و آن وجدان قاتل است. اما در این روایت وجدان از زیر در به صورد آدمک های کوچکی که دایان آنها را می شناسد وارد می شوند و سپس بزرگ می شوند.
    به نقل از سايت
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ویرایش توسط Don Corleone : 23-11-07 در ساعت 14:46
    تالار گفتگوي فوتبال ارنا ( مربي گري آنلاين فوتبال )
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


  19. یک کاربر برای این پست سودمند از Don Corleone عزیز تشکر کرده اند:


  20. #27

    پیش فرض درباره فيلم Crash

    تصادف ( CRASH )


    تصادف ( CRASH )
    فیلم ملودرام تصادف به کارگردانی پل هاگیس در سال 2004 ساخته شد و در سال 2005 به اکران عمومی در آمد . این فیلم که با هزینه بسیار کم ( شش و نیم میلیون دلار ) ساخته شده است ، پس از اکران موفق خود به بیش از 100 میلیون دلار فروش دست یافت . پل هاگیس که اولین کارگردانی خود را در این فیلم تجربه میکرد ، در حالی به ساخت این فیلم دست زد که سابقه فیلم نامه نویسی ، فیلم محبوب میلیون دلاری را یدک می کشید .
    این فیلم که با یک صحنه ی تصادف ماشین آغاز می شود در واقع موضوع اصلی فیلم برخورد و تصادف بین شخصیت های فیلم می باشد و نه تصادف ماشین ، وی با در کنار هم قرار دادن حوادث مانند پازلی آنها را می چیند و فیلم را به جلو می برد .
    بهتر است که فیلم را از زبان امیر عزتی نویسنده ، مترجم و منتقد سینما و تلویزیون بشنویم ...
    ژانر : درام .
    محصول کشور : آمریکا ، آلمان .
    زمان فیلم : 113 دقیقه .
    سال ساخت : 2004 .
    سال انتشار : 6 ماه مه 2005
    هزینه ساخت : 6 و نیم میلیون دلار .
    فروش در آمریکا : 55 میلیون و چهارصد هزار دلار .
    فروش بین المللی : 83 میلیون و چهارصد هزار دلار.
    فروش دی وی دی های فیلم در آمریکا : هر هفته 20000 عدد .
    بعد از اعلام نامزد جایزه اسکار شدن : هر هفته 50000 عدد .


    عوامل فیلم :
    کارگردان: پل هاگیس.
    فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس.
    مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو.
    تدوین: هیوز واینبورن.
    موسیقی: مارک ایشام.
    طراح صحنه: لارنس بنت.

    بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد).

    جوایز و انتخابها :
    فیلم "تصادف" در سال 2006 کاندید 6 جایزه شد که موفق به کسب سه تا از آنها گردید .
    • Won: Best Motion Picture ( برنده جایزه بهترین تصویر برداری )
    • Won: Best Original Screenplay (برنده جایزه بهترین تدوین )
    • Won: Best Achievement in Film Editing (بهترین ویرایش فیلم )
    • Nominated: Best Performance by a Supporting Actor (Matt Dillon)
    • Nominated: Best Achievement in Direction (Paul Haggis)
    • Nominated: Achievement in Music Written for Motion Pictures (In the Deep)



    خلاصه داستان و
    تحلیل و نقد فیلم :
    بعد از دیدن نقد و تحلیل بسیار زیبا و جامع از آقای امیر عزتی ، نویسنده و مترجم و منقد سینما و تلویزیون دلم نیومد که اون نقد زیبا رو برای شما نذارم :
    دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.

    در جستجوی پناهگاه


    امیر عزتی


    همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.
    تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.
    این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد اهمیت است.
    در تصادف انسان هایی حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.
    مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:
    کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.
    اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.
    از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.
    برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟
    حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.
    البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند .
    در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.
    هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.
    یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.
    فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.
    تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛ دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟
    آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم.
    در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.
    گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن چه که با هم تصادف می کنند فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.
    تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او راه حل های ساده ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.
    با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و آمریکا نیست، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد و در همان جا نیز بایستی حل شود. امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...


    اخبار مربوط به فیلم :

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    - چهارشنبه 17 اسفند 1384

    آفتاب : روزنامه بريتانيايی گاردين در شماره روز سه شنبه هفت مارس گزارشی منتشر کرده از اينکه چگونه دست اندرکاران فيلم تصادف تنها در چند روز توانستند رای اعضای آکادمی علوم و هنرهای سينمايی آمريکا را به سوی اين فيلم برگردانند.
    تا قبل از اهدای جوايز، تصور همه بر اين بود که فيلم کوه بروک بک بيشترين بخت را برای کسب جوايز اصلی شامل جايزه اسکار بهترين فيلم دارد.
    شرکت فيلمسازی توليدکننده تصادف که با کسب جايزه بهترين فيلم، همه را شگفت زده کرد، در روزهای مانده به تصميم گيری نهايی جوايز اسکار در کل چهار ميليون دلار هزينه کرده تا اعضای آکادمی را به فيلم علاقمند سازد.
    جالب اينجاست که هزينه اين فيلم تنها شش و نيم ميليون دلار بوده است.
    گفته می شود دليل اصلی موفقيت اين فيلم هزينه کردن دو ميليون دلار بيشتر در روزهای مانده به رای گيری نهايی بوده است. اين رقم اضافه بر دو ميليون دلاری است که پيش از آن برای تبليغ فيلم هزينه شده بود.
    هرچند رقم هزينه شده به نظر کم می آيد با اين حال تلاش ها موثر واقع شده است.
    به گزارش گاردين در زمان اعلام نامزدی فيلم تصادف برای اسکار و در حالی که توجه دست اندرکاران به جوايز گلدن گلوب بود، شرکت سازنده، دو ميليون دلار برای تبليغ فيلم صرف کرده و نسخه های فيلم را با جملات پر طمطراق برای اعضا آکادمی ارسال کرد.
    تصادف به رغم آنکه يکی از پخش کنندگان آنرا "تلويزيونی" خوانده بود، فروش خوبی در سينماها داشت. اين فيلم کلا در آمريکا ۵۵ ميليون و چهار صد هزار دلار فروش داشته و از پخش بين المللی اش نيز ۸۳ ميليون و چهار صد هزار دلار کسب کرده است.
    فروش دی وی دی های فيلم نيز در آمريکا همزمان با فصل اسکار بخوبی پيش رفته بود. در اين ايام تصادف هر هفته ۲۰۰۰۰ دی وی دی فروخته بود.
    با اعلام نامزدی اين فيلم برای اسکار فروش دی وی دی به ۵۰ هزار در هفته رسيد. پيش بينی می شود کسب جوايز اسکار چند صد هزار دلار ديگر نصيب فيلم کند و بهای حقوق پخش تلويزيونی اش را نيز افزايش دهد.
    گاردين در پايان اين گزارش برآورد کرده که با سرمايه گذاری ۶ و نيم ميليون دلاری برای فيلم تصادف، تهيه کنندگان آن درآمدی حدود ۱۰۰ ميلون دلار نصيبشان خواهد شد.


    ملودی و شعر ایرانی، در فیلمی با جايزه اسکار
    فيلم تصادف، هر چند نتوانست جايزه اسکار موسيقی متن و بهترين ترانه را از آن خود کند؛ ولی ملودی زيبا و ترانه‌ای ايرانی، با حفظ ترکيب اصيل خود توانست از ميان کلاف سر درگمی از نوا و ترانه، بر تن موسيقی متن فيلمی جهانی، جامه‌ای ببافد موزون.
    سوای سوژه‌ای که فيلم بر آن استوار است تا حوادث را با هم تصادف دهد، اين تمهيد را می‌توان در همه عناصر فيلم از نور و تصوير گرفته تا تصادف ملودی‌ها سراغ کرد.
    هيچ نشانی، از اين نوا و ترانه ايرانی نخواهم داد، تا حين تماشای فيلم، چيزی از زنگ اثر نکاهد. و به اين اميد که شايد در اين تصادف، وزن ملودی ايرانی در يک فيلم غربی بهتر بتواند شما را زير بگيرد.
    اما نشان به همين نشان، دادن نشانی خواننده جوانی که دست موسيقی کهن ايرانی را گرفت تا اين پير زال بر بلندای بام جهان نفسی تازه کند، خالی از شوق نيست.
    اين خانم جوان که آهنگساز فيلم
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    آقای "
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    " از ساخته ايشان در موسيقی فيلم خود استفاده کرده، کسی نيست جز خانم "
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ".

    کمتر کليپ‌های "اندی" و يا کنسرت‌های او را ديده‌ايد که خانم"شانی" را در کنار خود نداشته باشد. اين شوق و پيوستگی هنری، يک فرخندگی به همراه داشته و دارد که طلسم پژواک آوای ايرانی را شکست، و نشان داد که می‌توان و بايد گوشه‌ها و رديف‌های ايرانی را با احساسات دنيا پيوند داد.
    "شانی" در اين باب با لهجه‌‌ای نمکين، گپ و گفتگويی دارد که قرار است عيدانه ما باشد به شما.
    سبک و شيوه‌ی "شانی" به زودی خواننده پر توانی را به سرعت از نردبام خويش بالا خواهد برد.
    نام "
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    " خواننده مقيم پاريس را از همين حالا به خاطر بسپريد.


    نویسندگان : محمد . ج ، محمد . ش
    منابع :
    1. From Wikipedia, the free encyclopedia
    2. وبلاگ موج نو ( نقد سینما ) ، امیر عزتی .
    3. وب سایت پرشیا فیلم .
    4. خبر گزاری جمهوری اسلامی ایران ( ایرنا ) .
    5. وب سایت پیام ( روز نوشت های پیام یزدیان ) .
    6. وب سایت این روزها .



    -------------------------------------
    به نقل از وبلاگ
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ویرایش توسط Don Corleone : 23-11-07 در ساعت 15:37
    تالار گفتگوي فوتبال ارنا ( مربي گري آنلاين فوتبال )
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


  21. 3 کاربر برای این پست سودمند از Don Corleone عزیز تشکر کرده اند:


  22. #28

    پیش فرض درباره ده فرمان كيشلوفسكي

    سلام دوستان - در حال حاضر به علت کمبود وقت قادر به نوشتن نقد فیلم بید مجنون نیستیم . بنابراین مجبور شدیم که از وبلاگ قدیمی خود یعنی (
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ) مطالب را در اختیار شما بگذاریم . امیدواریم که مفید واقع شود .

    کارگردان :کریستف کیشلوفسکی .
    نام فیلم :ده فرمان ( فرمان دهم ) .
    محصول :سینمای لهستان .
    کرستف کیشلوفسکی از فیلم های مستند و داستانی شروع کرده است و اولین فیلم سینمایی او فیلم " جراحت " است . فیلم بعدی او " خوره ی دوربین " یا " آماتور " است که ساخته ی 1978 است . بعد از این فیلم " شانس کور " را در سال 1981 ساخته است که به سوژه ی تصادف و شانس می پردازد . داستان این فیلم مربوط به فردی است که به دنبال قطاری می دود و برای او سه حالت اتفاق می افتد : 1. رسیدن به قطار و سوار شدن آن و ادامه ماجرا ... 2. در حین دویدن به دنبال قطار توسط پلیس دستگیر می شود و ... 3. به قطار نمی رسد و بعد از آن با دختری آشنا شده و ... .
    این فیلم نشان دهنده ی یه لحظه ی تعیین کننده در زندگی یک شخص است که هر حالت این لحظه می تواند مسیر زندگی او را به طور کامل تغییر دهد . این نوع فیلم سازی کیشلوفسکی ( شانس و تصادف ) در فیلم قرمز او به دوام کامل رسید .

    خلاصه ی فیلم ده فرمان :
    پدر می میرد . دو پسر پس از مراسم خاک سپاری به خانه ی پدری می روند و پس از بازدید از وسایل به یک سری تمبر بر می خورند که پس از تحقیق متوجه ی ارزش چند ده میلیونی آنها می شوند . پسران پس از دیدن این ارزش و کار پدر تصمیم به نگهداری از کلکسیون و پر کردن جای خالی یکی از سری های تمبر می کنند . ( این تمبر چاپ شده در سال 1981 و صورتی رنگ است ) .
    در جست و جوی این تمبر به شخصی برمی خورند که محل این تمبر را می دانند و به آنها پیشنهاد کلیه یکی از بردارها را در برابر این تمبر می دهد . برادر بزرگ پیشنهاد را قبول می کند و به اتاق جراحی برای اهدای کلیه می رود . اما در همین زمان دزدان به خانه ی پدری آنها رفته و کلیه ی تمبرهای آنها را به سرقت می برند . دو برادر به یکدیگر برای این دزدی مشکوک می شوند ، اما بعد از گذشت فیلم این دو به اشتباه خود پی می برند وبعد از عذرخواهی از هم به راه پدر ( جمع کردن کلکسیون تمبر ) با خنده و شادی ادامه می دهند .

    نقد فیلم :
    خود کیشلوفسکی بر بدبین بودن خود به سینما و زندگی معترف است . و همان گونه که در فیلم ده فرمان او مشاهده کردیم ، دو برادر که دارای زندگی زیر متوسط هستند و دارای مشکلات فراوان ، امیدی کوچک در زندگی آنها پیدا می شود و آن هم ادامه ی راه پدر و علاقه مندی به جمع آوری تمبر است . اما این دو نفر برای رسیدن به این امید و شادی بهای بسیار سنگینی را می پردازند که یک از دست دادن یک کلیه ی برادر بزرگتر و دیگر بهای بسیار سنگینی است که از دست دادن کل کلکسیون تمبر پدری است . که این باز هم بر می گردد به دید بدبینانه کیشلوفسکی به زندگی . که البته در پلان آخر فیلم مشاهده می کنیم که دو برادر سرهای خود را بهم نزدیک کرده و با خنده ی خود به تلاش دوباره دست می زنند و امید خود را بازمی یابند و این نشان دهنده ی این فکر کیشلوفسکیست که می داند زندگی بدون امید و بدبینی مطلق پوچ است و امکان پذیر نیست ...

    --------------------------------
    به نقل از وبلاگ
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    تالار گفتگوي فوتبال ارنا ( مربي گري آنلاين فوتبال )
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


  23. 2 کاربر برای این پست سودمند از Don Corleone عزیز تشکر کرده اند:


  24. #29

    پیش فرض درباره فيلم "saw"

    Saw


    (اَره)



    نسخه اول فیلم اره توسط جیمز وان و به نویسندگی خودش و لیگ وانل با سرمایه حدود ۲۴ میلیون دلار در سال 2004 ساخته شد. با نگاه اول به تریلر و باکس شاتها و پوستر فیلم این طور برداشت میشد که با فیلمی صرفا ترسناک و با چاشنی کشت و کشتار مواجه هستیم. ولی بعد از اکران فیلم همه چیز به گونه ای تغییر کرد به طوری که فیلم با دو جایزه برای بهترین فیلم و پنج نامزدی برای بهترین فیلم ترسناک و همینطور با فروشی نزدیک بر 220 میلیون دلار تمام نظریات بر این فیلم را از بین برد و برای تهیه کنندگان فیلم که در موقع اکران فیلم حساب بانکیشان صفر را نشان می داد به یکباره میلیونر شدند!
    داستان فیلم اره ، داستان یک قاتل زنجیره ایست که قتل های خود را با برنامه ریزی دقیق و حساب شده و با در نظر گرفتن تمامی جوانب کار انجام می داده . قاتل طوری با مقتولان خود بازی می کرده که آنها به نحوی به نابودی خود کمک کنند و با استفاده از نقطه ضعف های روانشناختی آنها ، آنان را به سوی خودکشی پیش می برد . در این فیلم انگیزه ای که برای قاتل نشان داده شده ، انگیزه ایست که در سال های اخیر چندین فیلم به آن پرداخته اند و آن حسابرسی کارهای گذشته مقتولان است . گویی قاتل از جانب خدا برای حسابرسی به کارهای آنها فرستاده شده و تجسم اعمال را برای آنان ایجاد می کند . این گونه از فیلم ها در چند سال اخیر ، در سینمای هالیوود کم نبوده اند . فیلم هایی مانند : Seven ، و یا فیلمی مانند باجه تلفن و ... که در همه آنها قاتل با انگیزه نشان دادن کارهای زشت گذشته مقتول دست به بازی با فرد مورد نظر می زند .
    در فیلم SawI هم به اینگونه است . قاتل دو نفر را که یکی از آن دو دکتر است در داخل انباری زندانی می کند ، بدون اینکه آن دو از هویت قاتل با خبر باشند و بتدریج بازی با پیغام های مستقیم و غیر مستقیم قاتل شروع می شود . این بازی تا آخرین لحظات فیلم ادامه می یابد ، به گونه ای که به تدریج تماشاچی و همچنین دو نفر زندانی با هویت قاتل آشنا می شوند .
    اما همه چیز در انتهای فیلم به کلی دگرگون می شود و معلوم می گردد که شخصی که همه به عنوان یک قاتل می شناختند در واقع خود یکی از مقتولین قاتل اصلی بوده و بازیچه دست اوست . در آخرین سکانس فیلم قاتل واقعی که از ابتدا تا انتهای فیلم در جلوی آن دو فرد خود را به مردن زده بود ، بلند می شود و آخرین مرحله از کار خود که کشتن دکتر می باشد به پایان می رساند و به این ترتیب فیلم طوری تمام می شود تا با زنده ماندن قاتل زمینه برای ساختن قسمت دوم این فیلم آماده باشد .
    معمولا اینگونه فیلم های ترسناک به صورت سریالی ساخته می شوند و در انتهای هر قسمت نشانی از قاتل نمایان می شود تا حاکی از زنده ماندن قاتل باشد . فیلم هایی مانند : جیغ ، کلبه وحشت و ... از این نوع می باشند که هر کدام در حدود 4 قسمت ساخته شده اند . فیلم SAW I موفقیت زیادی در اکران داشت و با استقبال فراوانی که از آن شد ، موجب شد تا فیلم SAW II در ادامه آن ساخته شود . فیلم SAW II نیز مانند قسمت اول آن بود ، با این تفاوت که این بار تماشاچی و مقتولین از قاتل آشنایی بیشتری دارند و با سوابق وی که افراد را مجبور به خودکشی می کرد آشنایی بیشتری دارند .
    قسمت دوم این فیلم نیز مانند قسمت اول با استقبال عمومی مواجه شد . در این قسمت نیز عده ای توسط قاتل در مکانی نامعلوم زندانی شده اند و به تدریج با بازی گرفتن آنها توسط قاتل ، خود را نابود می کنند . قاتل برای تمامی مقتولین خود که انتخاب کرده ، انگیزه ای دارد . مثلا برای یکی اعتیادش به مواد مخدر ، برای دیگری فسادی که داشته و ... . قاتل گویی خود را مقام خدا می بیند که باید این گناپلاگیناران را به سزای اعمال خود برساند و بدین ترتیب ، ترتیبی می دهد تا حسابرسی آنها انجام شود .
    جیگساو قاتل سریالی قسمت اول فیلم اره که برای از میان بردن قربانیان خود نقشه هایی نبوغ آمیز و خوفناک طراحی کرده بود بار دیگر بازگشته تا ارزش زندگی را به قربانیان خود بفهماند. این بار یک گروه هشت نفره برای فرار از مکانی دربسته از هوش و استعداد خود بهره بگیرند، البته قبل از این که گاز اعصاب کشنده ای که جیگساو برای شان تدارک دیده آنها را از پای درآورد. از سوی دیگر کارآگاه اریک متیوز سرنخ هایی از جیگساو به چنگ آورده و خود را در شرف دستگیری او می داند. اما زمانی که درمی یابد همه چیز از سوی جیگساو طراحی شده، دیگر برای هر کاری دیر است، چون خود نیز یکی از قربانیان خود اوست و رهیدن از این دام چندان کار ساده ای به نظر نمی رسد.
    این فیلم در جنبه ای دیگر ، یک فیلم کاملا روانشناختی است که همانند فیلم سکوت بره ها ( با بازیگری آنتونی هابکینز در نقش یک روانشانس ) به روانشناسی مقتولین خود می پردازد .
    موفقیت در قسمت دوم موجب شد تا قسمت سوم با نام SAWIII ساخته شود . در این قسمت یک بازیگر زن ایرانی که قبلا در فیلم تصادف با نام درا نقش آفرینی کرده بود ، یکی از نقش های اصلی آن را بر عهده دارد . فیلم SAW III نیز با اقبال عمومی مواجه شده و یکی پرفروش ترین فیلم ها شد . بنابراین تهیه کنندگان این فیلم به فکر ساخت قسمت چهارم !!! برای این فیلم افتادند . (البته در حال حاضر كه من اين مطلب رو نقل ميكنم قسمت چهارم فيلم هم ساخته شده)
    منابع :
    1. سایت فکسون .
    2. وبلاگ برداشت بلند .

    -----------------------------------------------
    برگرفته از وبلاگ
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


    ویرایش توسط Don Corleone : 23-11-07 در ساعت 16:00
    تالار گفتگوي فوتبال ارنا ( مربي گري آنلاين فوتبال )
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


  25. 2 کاربر برای این پست سودمند از Don Corleone عزیز تشکر کرده اند:


  26. #30

    پیش فرض درباره فيلم چوپان خوب

    THE GOOD SHEPHERD

    (آمریکا /2006 دسامبر/ 168 دقیقه)
    کرگردان : رابرت دنیرو
    Robert Deniro
    نویسنده : اریک روث
    تهیه کننده : جیمز جی.رابینسون / جاین رازنتال / رابرت دنیرو
    بازیگران : مت دیمون / انجلینا جولی / آلک بالد ویندا / رابرت دنیرو / تامی بلنچارد / بیلی کرودیوپ

    این فیلم یک فیلم ژانر درام _ جنایی درمورد زندگی یک جاسوس است که بعد ها با اغاز به کار سازمان سیا به یکی از افراد بالارتبه سیاه بدل میگردد . این فیلم در سالهای بین 1939 تا 1970 پیگیری میشود . در کل داستان گویای آن است که یک جاسوس به خصوص یک افراد سیا با توجه به صعوبت کاری خانواده ی درستی نخواهند داشت و گاها بسیار بیگانه با خانواده خود هستند . و از طرفی نشان میدهد که این افراد کاملا از طرف جاسوسان طرف مقابل تحت نظر هستند . در این فیلم گوشه هایی از وطن پرستی رابرت دنیرو به وضوح دیده میشود . در جایی که کاسترو صحبت میکند و یا در اختلاط شخصیت اصلی با ان طرف ایتالیایی شاهد وطن پرستی او می باشیم .
    در ابتدای فیلم شاهد شروع فیلم از سال 62 هستیم که ادوارد در حوالی سال 62 قرار دارد و یک تکه تصویری که مربوط به جاسوس زن است کار میکند . فیلم در ادامه به زمان 39 برمیگردد که ادوارد (مت دیمون) در دانشکده در حال بازی نقش دخترک کره فروش است .بعد از تئاتر پیشنهاد عضویت در گروه مخفی بونز را قبول میکند و این شروع کارهای جاسوسی اوست . در طول فیلم شاهد جابجایی زمانی بسیاری هستیم که گاها بیش از حد به نظر میرسد باعث سردرگمی می شود . در طول فیلم شاهد تاثیرات منفی شغلی ادوارد بر زندگی او هستیم از جمله گرفتن نامه ماموریت در جشن ازدواج او و رفتن به ماموریت و بازگشت او پس از 6 سال که در هنگام بازگشت پسرش کاملا با او بیگانه و همسرش تختی جدا برای او در اتاقی دیگر تهیه دیده و میگوید که با کسی رابطه نیز داشته است و یا تاثیرات دیگری که مهم ترین ان ها را هنگامی است که متوجه میشود آن زن جاسوس قرار است با پسرش ازدواج کند و مجبور میشود به خاطر حفاظت و مسائل امنیتی وی را که نامزد پسرش محسوب میشود غیر مستقیم بکشد. در تکه ای از فیلم که در به هویت فرد روسی شک میکنند شاهد سختی و بیروحی این افراد میشویم که در نهایت ان مرد بیچاره خود کشی میکند ولی کسی ناراحت نمیشود و احساس گناه نمیکند . شاید این قانون کاری این جور افراد به حساب می رود. در کل این فیلم به طوری واضح و بدون داوری و قضاوت به شرح خصوصیات اخلاقی و اجتماعی و زندگی خصوصی این گونه افراد پرداخته است . با توجه به سابقه بازیگری رابرت دنیرو در این گونه فیلم ها شاهد یک فیلم قوی از او در این زمینه میباشیم .
    در طول فیلم چنین عنوان می شود که سیا مسئول بسیاری از حوادث دردنیا می باشد . در این فیلم از جنگ امریکا و کوبا به عنوان جدالی بین سیا و کا-گ-ب (سازمان جاسوسی شوروی سابق) یاد می شود .این فیلم در استانه حضور در مراسم و رقابت های سینمایی است . گرچه فروش قابل قبولی از سوی تماشاگران عاید این فیلم نشد . این فیلم برای علاقه مندان به فیلم های جاسوسی و روایی توصیه می شود . امیدوارم از دیدن ان لذت ببرید .

    کارنامه کارگردان :

    :(Filmography ofRobert Deniro (directoring


    The Bronx tale 1993


    The Scor 2001


    Good Shepherd 2006
    ----------------------------------------
    به نقل از سايت
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    تالار گفتگوي فوتبال ارنا ( مربي گري آنلاين فوتبال )
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


  27. 2 کاربر برای این پست سودمند از Don Corleone عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

1991, 1997, 2001, 2008, 5 دقیقه, apocalypse now, color, flickr, http, red, taxi driver, the departed, the good, url, فقط, فیلم, فیلمها, فروش, فروش فیلم, قهوه, قهرمان, قهرمانان, قبل, قصد, لینگ, لذت, من, مورد, موسيقي, موضوع, می‌رود, مانند, محبوب, محصولات, مخالف, مختلف, مرد, مطالبی, معرفی, نفوذ, چقد, نقشه, نمي, نمیشه, چند, چيزي, نیست, نگاه, نام, ندارد, نرفته, چرا, نشان, نظر, هفته, همه, همکاري, همان, هنوز, هنر, هالیوودی, های, هر, ولی, واقعا, وارد, وبلاگ, يک, یه, یک, یادم, کنند, کنی, کند, که, کافی, کارگردان, کدام, کرد, کردن, گذاشتن, گروه, پل, پیدا, پايان, پدر, پس, پشت پرده, www, آلمان, آلماني, آنها, آخرين, انتخاب, انجام, اونجا, اين, این, اگه, اجتماعي, اخبار, اساس, است, استت, اطلاعات, بلند, به, به نمايش, بهتر, بهترین, بودن, بودجه, بیاد, بايد, بازیگران, بتونه, بخشي, براي, برای, برابر, بردم, بزنید, بزرگ, بسازه, بعد, تونی, تونید, توسط, تيم, تاثیر, تاريخي, تازه, تر, تز, جنگ, جور, جان, جاسوسي, جشنواره, حمله, حوادث, حال, حداقل, حرف, خوب, خود, خوش, خوشتون, دليل, دلیل, دوم, دوربين, دوست دختر, دوستان, دیدم, دانشگاه, دارم, داستان اجتماعی, داشت, داشتید, در خطر, دریافت, درگیر, درآمد, درباره, دست, ذهنت, رنگ, روی, راه, راهی, رابرت, رابطه, رساله, زنان, زندگیت, زیاد, زبان, زدن, سلام, سیگار, سرمايه گذاري, سری, شمال, شوند, شیشه, شکل, شکست, شخصیت ها, شدن, شده, شدت, شروع, طرفداران, طراح, عاشقانه, عرصه, عزیزان, غير, غیر

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •