جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 32

موضوع: داستانک هایی در فاصله ی یک پلک برهم زدن

  1. #1

    پیش فرض داستانک هایی در فاصله ی یک پلک برهم زدن

    داستانک هایی در فاصله ی یک پلک برهم زدن

    ترجمه و گردآوری: اسدالله امرایی

    تعداد صفحات 191

    نوبت چاپ اول/1387

    انتشارات لحن نو


    شامل 178 داستانک زیبا ست

    98ia

    مقدمه

    داستانک را معادل فارسی فلش فیکشن گرفته اند که یکی از گونه های روایی در روزگار ماست؛ در عصری که فرصت دیدن و شنیدن تنها درجهارچوب قابی کوچک و گاه دست می دهد، عصری که قبیله یک نفر است یا واحد از چند نفر؛ عصر لحظه ها و پیام ها؛ و هر چه می خواهیم کوچک کنیم یک کاف تصغیر به آخرش می افزاییم. داستانک، روایت مطلوب خوان ها هم هست. دیگر نیازی به بسیار سفر باید تا پخته شود خامی نیست. داستان کوتاه کوتاه با بریدن تمام شاخ و برگ های خود این روزها به سادگی و به سرعت در زندگی ما جای باز کرده است، هم زمان با سرعت ماشین، قطار، مترو، هواپیما و شتاب تلویزیون و اینترنت، انسان امروزی وقت فراقتش اندک است. در یک نام چه چیزی نهفته است. دنبال اسم می گردیم برای این همه داستان فلش فیکشن، سوپر میکرو فیکشن، پارافیکشن، متافیکشن، سادن فیکشن. گاه پیشنهاد هایی می شودکه قابل تامل است. مسعود طوفان معادل دم داستان را برای فلشفیکشن پیشنهاد میکند که من در مجموعه ی بهترین بچه ی عالم آن را پسندیدم. برای فلش فیکشن پیشنهاد داستان های برق آسا هم داده اند. برای سادن فیکشن داستان ناگهان را برگزیده ام که در مجموعه ای با همین نام چاپ شده است. مجموعه ی دیگر، داستان های 55 کلمه ای است و مجموعه ی داستان گلوله که آن هم به قلم مترجم شده، در اختیار علاقمندان قرار گرفتهاست.

    این شیوه ی روایی به ما اجازهمی دهد در کمتر زمان ممکن ببینیم، بیندیشیم و بگذریم. جنسی از زیبایی که در چشم برهم زدنی قابل دیدن و محسوس است. در واقع داستانک پدیده ای نو ظهور نیست. گونه های روایی بسیار متنوعی در گنجینه ی ادبیات جهان یافت می شود که شباهت فرمی زیادی با داستانک های امروزی دارند. قصه ها و حکایت های کوتاه در ادبیات فارسی مسبوق به سابقه است، البته ساختار درونی، افق های معنایی و ارتباط های نشانه شناختی داستانک های امروزی با حکایت های کهن متفاوت است، اما فصول مشترک مهمی را نیز در این آثار می توان یافت. شباهت هایی که به بنیان های روایی و ساختار ارتباطی آن ها بر می گردد.
    اولین نکته ای که در داستانک نظر مخاطب را جلب می کند، معنای نهفته در پس این جمله است. چنانکه وقتی آن را می خوانی، ابتدا متوجه معنا و حالتی می شوییم که به آن اشاره می کنند یا حسی که سعی در القای آن دارند. داستانک ویژگی روایی خود را حفظ کرده است، گویی آن چه می خوانیم هم یکداستان است و هم نیست؛ کیفیتی که خواننده راغافلگیر می کند. از این منظر؛ اولین واکنش خواننده به متن، بیش از هر چیز، تحریک ذهنی برای اندیشیدن به معنای مستقیم آن است. عنصر غافلگیری یکی دیگر از ویژگی های داستانک وو انواع و اقسام نام نا یافته ی آن است.
    داستانک، در فضای فرهنگی معاصر ایران روز به روز در حال افزایش است. شاهد آن انتشار کتابهایی است که در این حوزه با استقبال فراوان مواجه شده اند. برگزاری جشنواره های متهدد داستانک نیز شاهد این مدعاست. استقبال مختص مانیست و اغلب کشورها ی جهان شاهد گسترش این نوع ادبی هستند که به تازگی به عرصه ی موبایل یا تلفن همراه هم راه یافته. این توجه روز افزون ضرورت پژوهش و پرداختن دقیق تر به این گونه ی داستانی را افزایش می دهد. مجموعه ی حاضر به این امید فراهم شده که فرصتی برای دیدار باشد و خواندن این داستان ها در لحظه های تنهایی، در همین فرصت که دست میدهد. قرار نیست ترتیب و آدابی در کار باشد، از همه کار هست، از استاد همینگوی تا شاگردان کوچکش که این عرصه را پرکرده اند. با سپاس از علی عبدالهی، سرکار خانم فریبا فرهنگ و تقدیر از زحمات دو دوست خوب ومشو، هدیه کعبی و نگار تقی زاده داستان نویس جوان کشورمان که در تنظیم کتاب کمک های شایانی کرده اند.





  2. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2

    پیش فرض

    کودک پیر

    آرتور دوناوان


    پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.گاهی هم با هم سن وسالان خود در آسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست. به بازی بی انتهای زندگی رنگ فراموشی می زد. خود رابرای مرگ آماده می کرد، انگار. صبحانه اش را که

    روی میز گذاشته بودند، دست نخورده برگرداندند. راستی برای ورزش صبگاهی هم نیامده بود.





    کهنه سرباز


    ایوان پتروف


    پدرم را آخرین بار وقتی از عراق برگشته بود دیدم. توی حیاط آسایشگاه ارتش.گل میکاشت.دست های خود را می شست. مدام می گفت:«آخرچه می دانستم؟کاش او را قبل از ورود به مدرسه می گشتم. اگرپشت نمی کردم، حالا چهل کودک شاید سر کلاس درس می خواندند. آه چر این بوی خون از دستانم نمی رود؟»

    دست ها را به پشت لاب کرده بود وتوی آب استخر غرق شد.
    گل های شعمدانی کنار استخر بوی خون می داد.
    گزارش رسمی: خفگی در آب.

    کیک عروسی
    یان مریکا


    آژیر های موزه به صدا در آمد. الماس ها را دزدیدند. پلیس دنبال استیشن آبی رنگ بود. خوسه مانگو، گشت جاده، سر ایست بازرسی استیشنی را که با سرعت کم حرکت می کرد نگه داشت. در عقب را که باز کرد، بوی خامه ی تازه حالش را جا آورد.
    دستور حرکت داد. راننده قیافه ی معصومی داشت. تازه حیف نبود کیک عروسی مردم خراب کند؟






    گاو صندق

    دیوید مک نالی


    صدای غریبی داشت این همه آهن و فولاد توی یک تکه جا. لولا را شکستم. صدای آژیر را هم در بدو ورود خفه کردم. در گاو صندق را باز کردم. برق شمش های طلا و دسته های پشت سبز حالم راجا آورد. پول ها را توی کیسه ریختم. طلاها راهم. در بسته شد. از دستگاه خودپرداز اسم و مشخصات خودم را شنیدم و سوابق همه پرونده هایم را به ترتیب تاریخ مرور کردند. آخرش هم گفتند اگر دست هایم را بالا نبرم آبکش میشوم. به خشکی شانس.

    گدای کور
    آمالیا رندیک

    به همه شک می کردند الا به پدرو، گدای کوری که می آمد و سر کوچه ی مقر حزب می نشست. پدرو کاری به کار کسی نداشت. کار خودش را می کرد و کلاهی که روی زمین بود، تا عصر پر می شد. چشم هایش را در یک حادثه اسید پاشی ازدست داده بود. منظره ی بدی داشت.یک روز آقای محترمی آمد و کلی از هنرش تعریف کرد. بعد هم یک عینک تیره ی منجق دار خرید و به او داد. از فردای آن روز همه ی کسانی که به دفتر حزب می آمدند.شناسایی شدند. فردای کودتا آن ها با اسم و مشخصات شناسایی شده بودند و چندی بعد، همه را در استادیومجمع کردند.
    عینک نوازنده ی کور به یک سیستم تصوری مجهز بود که از لحظه لحظه یورودافراد فیلم تهیه می کرد.






    گم شده پیدا شده

    الن هی لند

    لورا در مدرسه به کرم کتاب عروف بود. همیشه سرش توی کتاب بود. می گفت دانش گنج است.
    امروز آخرین زمان نویسنده ی محبوب خود را خواند که از کتابخانه امات گرفته بود. صفحه ی آخر راکه برگرداند، یک برگ بلیط بخت آزمایی از لای کتاب سر خوردو چرخان کف اتاق اقتاد.فردا میلیاردر می شود.

  4. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  5. #3

    پیش فرض

    لوکومو تیو
    ادواردمارتین

    روزگاری لوکوموتیو ریل های راه آهن تازه تاسیس را در می نوردید؛ صیقل می دادوچرخ هایش صیقل می خورد. سال ها گذشت و همچنان کار می کرد تا آن که براثر خوردگی فرسوده شد. آن را به انبار اسقاط فرستادند. می دانست زندگی اش به پایان رسیده شهردار ی آن را تحویل گرفت، رنگ کرد و زیر سایبانی در پارک گذاشت. لوکومتیو حالا زندگی تازه پیدا کرده بازی قایم باشک بچه ها شادی گذشته را به او برگردانده است.





    مادر
    کلوتیلده مارگی یری

    صبح روز قبل از عید، کاترین مجسمه های سه پادشاه شرق را از داخل جعبه در آورد، تمیز کرد و روی طاقچه گذاشت.یادگار مادرش بود.حال وحوصله ی درست و درمانی نداشت.چوپانها را که زانو زده بودند،گوسفند ها، فرشته ها و سه پادشاه شرق را کنار هم می چید؛ اما ذهنش جای دیگری بود.آخر هر سال برای خاطر مادرش سفره و طاقچه رامی آراست.دو سه سالی بود که مادر رقته بود. حوصله نداشت. دم عید هم ازآن شورقدیم خبری نبود.
    شب خواب مادرش رادیدکه به طاقچه ی خالی دست می کشد.از خواب پرید: مادر،مادر. پدرش را در آستانه ی دردید که جعبه ی مجسمه ها را آورده. گربه ی مادر هم برگشته بود و خود را به پای پدرمی مالید.

    ماده موش
    رودلف کریستن

    ماده موشی زیر دیوار کلیسایی لانه داشت. بچه هایش رادور خود جمع کرده بود و زندگی اش می گذشت. بچه ها گفتند:«مادر چرا آدم ها چنین بنای عظیمی را ساخته اند؟»

    مادرشان گفت:«برای اینکه باران توی سوراخ ما پر نشود.»






    ماه بدر
    شری فلیک

    دو بچه، دوقلو، فنجانی قهوه، اینجا همه چیز مال من است از لگن ظرفشویی گرفته تا اجاق و بچه ها و لیوان قهوه. همه اش تازه است و بخارش بلند می شود. قرار نیست قهوه بنوشم – دست کم تا وقتی این جا هستم و بچه داری می کنم. اما باید این کار را بنم. دوقلو ها هم باید بخوابند. بعد این همه کتار باید یک جوری خودمان را راحت کنیم.

    آن ها هم همدیگر را دارند و من لیوان قهوه ای را. از بیرون به آن ها گاه می کنم. سعی می کنم ببینم چطور بزرگ می شوند. آپارتمان انگار کش می آید. چهار شعله ی اجاق با هم روشن می شود، آفتاب سر می زند، یک ماه بدر دیگر، لیوان لب پر می شود، قهوه سرد.
    عطسه می کنم. دوقلوها مثل یک کپه شاخه و برگ هستند.

    خجالتی
    وولف دیتریش شنوره


    مارمولکی رفت پیش ماری که چشم پزشک بود. از او خواست برایش عینکی تهیه کند.
    مار گفت:«عینک به چه درد تو می خورد؟ مگر با عینک و بی عینک فرقی می کند؟ تو که جایی را نمی بینی.»
    -عینک که بزنم دیده می شوم.





    مبارک است مبارک!
    جی ماروتی


    جان با عجله خودش را به بیمارستان رساند. نه پس اندازی داشت و نه پول و پَله ای. با سابقه ی کار سابقه ی کار یک روزه، از کجا باید می آورد هزینه بیمارستان را بدهد؟ اما مهم نبود. از پس آن برمی آمدند. شیرینی بچه به دردسرش می ارزید. در بخش زنان و زایمان نگاهش به شریل افتاد که دو تا قنداق بغلش بود. جا به جا غش کرد.





  6. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  7. #4

    پیش فرض

    مدال طلا
    ویکتور ژودیس


    نسیم خنکی می ورزید و قایق تاب بر می داشت. پدر به آرامی پاور می زد و پسر دمغ بود. در مسابقه ی شنای مدرسه نفس کم آورده بود. از زیر پل که گذشتند شیشه ی نوشابه ای محکم به سر پدر خورد. پدر فریادی کشید و پارو از دستش افتاد. پسر ترسید. پدر از او خواست که پارو بزند، اما تعادلش را از دست داد و ا پاور داخل آب افتاد. هر کاری کرد نتوانست او را توی قایق بکشد. با ناامیدی چند بار فریاد زد و کمک خواست، اما کسی صدایش را نشنید. به ساحل نکاه کرد. به سرعت لباس هایش را در آورد. در آب شیرجه زد و پدر را با فرق شکافته گرفت و کشاند. بازمثل مسابقه یشنای مدرسه نفس کم آورد، اما جان پدر در خطر بود. خود را به گروه امداد رساند.

    روز بعد در مدرسه مدال طلا را به او دادند.





    نامه های یک زن

    ادواردو گالئانو


    مردی پیر و تنها بود که بشتر وقت خود را در رختخواب می گذراند. شایع کرده بودند که گنجی در خانه اش پنهان کرده است. یک روز چند دزد به خانه اش زدند و همه جا را پشتند و صندوقچه ای را در زیر زمین یافتند. آن را با خود بردند. در صندوقچه را باز کردند، اما توی صندوقچه فقط پر از نامه بود. نامه های عاشقانه ای که پیرمرد طی زندگی طولانی اش دریافت کرده بود. دزدها اول خواستند را بسوزانند، اما پس از مشورت و صحبت تصمیم گرفتند آن را برگردانند. یکی یکی. هفته ای یکی. از آن به بعد هر دوشنبه پیرمرد سر ظهر منتظر می شد تا سر و کله ی پستچی پیدا شود و به محض این که او را می دوید. پستچی که دیگر پیرمرد را می شناخت، نامه را در دست می گرفت و پیرمرد هیجان زده را دور خود می چرخاند و با او شوخی می کرد. حتی حضرت پطرس هم صدای ضربان قلب پیرمرد را می شنید که از شادمانی دریافت پیام زنی به سرش زده بود.


    مرگ بی صدا
    کوری آلدریچ

    گلوله ازسینه ی سرباز رد شد و کف پوش لینو لئوم اتاق را با رنگ سرخ رنگین کرد. وقتی آرامش گشتی معمول بامرگ بی صدای تک تیرانداز شکست، یک لحظه زمان متوقف شد. تتق! صدای گلوله که آمد، همه کف اتاق پناه گرفتند و طرح ظریف خون روی کف پوش را مالاندند.






    مسابقه لاک پشت و خرگوش

    فنگ جی کای


    لاک پشت و خرگوش مسابقه دادند. خرگوش شکست خورد. علت ماجرا این بود که خرگوش به پیروزی خود اطمیمان داشت. وسط راه چرتی رد اما خوابش برد. لاک پشت برنده شد. خرگوش اعتراض کرد و خواستار دور دیگری از مسابقه شد. اما این بار نخوابید و موفق شد. اما لاکپشت دبه کرد و به خرگوش گفت: دوباره مسابقه بدهیم. خرگوش جواب داد:خوب، به هر حال من تندتر می دوم. لاک پشت گفت: در اولین و دومین مسابقه تو مسیر را انتخاب کردی،این بار من این کارمی کنم. خرگوش موافقت کرد. مسابقه ی سوم آغاز شد. خرگوش جلوتر از لاک پشت می دوید، اما رودخانه راه او را مسدود کرده بود. لاکشت شنا کرد و از رودخانه رد شد. از این رو لاک پشت در مسابقه ی سوم موفق شد.


    کفش های سیندرلا
    لازار ناژین


    ساعت دوازده ضربه زد. سیندرلا خواست بدود. نتوانست. با کفش پاشه بلند بلوری که نمی شود بدوی. شاهزاده دستور داد دخترک خاکستر نشین را به جرم سرقت کفش و جعل عنوان بازداشت کنند و به علت نقض حریم حفاظتی کاخ به سیاه چال بیندازد. همه ی ماموران حفاظت را هم برکنار کردند.






    کارگر فصلی
    آندره نولان


    تازه وارد شرکت شده ام. نمی دانم کارم چقدر طول می کشد. توی هر شرکتی که وارد می شوم، باید جمع کنند بروند. فبل از آنکه من در اداره حاضر شوم،کارها خوابیده، مصاحبه یا گزینشی در کار نیست. من مدیران و حتی روسای ادارات را نمی شناسم. پرونده ها و پوشه ها ، میزها و صندلی ها را بسته بندی کرده اند. من هم همراه وسایل،تجهیزات و کارکنان قدیمی شرکت جا به جا می شوم. کارم که تمام می شود از شرکت چیزی نمی ماند. من کارگر فصلی حمل بار هستم.


    حضور و عیاب
    رون سیگلر

    قرار شد مدرسه ها فصلی بشود. دانش آموزان فصل معتدل، دانش آموزان فصل سرد و الی آخر. اما قضیه ی گرم شدن زمین و تغییر اقلیم که پیش آمد، بعضی روزها هیچ کس نمی آمد. یک روز دختری یادداشت آورد. توی یادداشت نوشته شده بود: جولی دیروز نتوانست به مدرسه بیاید، چون نمی تواند شنا کند.







    آخرین دزدی

    کنت تامپسون

    دوره ی ممنوعیت الکل بود. جک و دوستش توپی قفل در خانه ی ویلایی بزرگ ترین قاچاقچی الکل شیکاگو را زدند. وارد خانه شدند. اگر این خانه را خالی می کردند، دیگر لازم نیود تا آخر عمر کار کتنند. در را بستند و با خیال راحت جواهرات و پول نقد را در کیف های دستی ریختند. قبل از رفتن در یخدان را باز کردند. یک یطری آن جا بود موفقیت خود را جشن گرفتند. روز بعد پلیس جنازه ی آن دو را کف آشپزخانه پیدا کرد.


  8. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5

    پیش فرض

    ایکاروس
    آندره کودرسکو


    ایکاروس پرهایی را با موم به هم چسباند و آن ها را با بند هایی محکم به هم بست و به بازوان خود گره زد تا از جزیره بگریزد. پدرش به او گفت خیلی بالا نرود که گرمای خورشید موم ها را آب می کند. پسر ه ی سرتق حرف نشنو! افتاد توی آب مرد. با یک حساب سرانگشتی معلوم می شود که سازندگان این اسطوره و باور کنندگان آن، یکی از یکی ساده تر بودند. اولاً آن همه موم کجا بود؟ بعد آخر با کدام عقل سلیمی می شود فرار هوایی را به این شکل محقق کرد؟ تازه گیرم که همه ی این ها به مدد ذهن خلاق داستان سرا عملی می شد، بابای ایکاروس که یک جورهایی با المپ نشینان سَر و سِر داشت، علم هواشناسی را نمی دانست که هر چه از سطح زمین فاصله بگیری هوا سردتر می شود ولاجرم موم ها آب نمی شود؟
    آقا اجازه هست با موم بال درست کنیم؟




    بچه ی سر راهی
    الیزابت الیسون


    در زدند. سگ های توی حیاط پشتی پارس کردند. گرسنه بودند.

    لرد آرتور داد زد:«خفه هنوز وقت شام نشده!»
    سگ ها بلندتر پارس کردن. آرتور رفت دم در و در راباز کرد. نگاه کرد. بچه ای را توی سبد گذاشته بودند. هیچ یادداشتی هم همراه آن نبود.
    آرتور گفت:«اسم نداری بچه؟ خوب بگذار ببینم می توانم اسمی برایت پیدا کنم. »
    سبد را با خود به حیاط پشتی برد. بچه را پرت کرد جلوی سگ های گرسنه:«اسم تو را می گذارم شام!»
    سبد را هم برد توی دستشویی گذاشت تا در آن مجله ی باطله بگذارد.

    نامه های بی صاحت
    آلن و لیت


    مامور اراره ی پست هیچ وفت نامه ای گم نکرده بود. غیر از یک بار در هاید اند سیک سان فرانسیسکو که بادی وزید و کارت پستالی را از دست او برد. دوید که آن را بگیرد اما با ماشینی تصادم کرد. نامه به نشانی خودش بود.«آقای جو جان اشتراک شما برای مجله ی زندگی به پایان رسیده است.»





    بمب افکن

    چارلز بو کو فسکی


    توی آن شرایط تنها کاری که می شد بکنم، همین بود. اگر خبر داشتم که به چه روزی می افتم شاید تمرد نمی کردم. اما اینجور چیزها در اختیار من نبود. بنابراین غلط است که بگوییم اشتباه شده، اما خوب تعمدی هم نبود. دستور داشتم. دکمه را فشار دادم.

    ترس
    لیدیا دیویس

    هر روز صبح زنی توی مجتمه ما سر آسیمه از خانه اش بیرون می دود و فریاد میزند. رنگش پریده و پالتوی او در باد می رقصد. داد میزند خطر! خطر! یمی از ما می دود و او را می گیرد تا آرام شود و ترسش بریزد. می دانیم که دروغ می گوید و از خودش در می آورد. هیچ اتفاقی برای او نیفتاده. اما خوب درک می کنیم. تقریباً کسی در مجتمع ما پیدا نمی شود که کاری را که او کرده نکرده باشد. هر بار تمام توش و توان ما را گرفته و تمام دوستان و خانواده را هم. هیچ وقت هم نشده که کم بیاوریم.






    تقدیر

    وارلام شالاموف

    دزدی از دیوار بالا رفت. قفل را با مهارت تمام در اولین حرکت باز کرد. هر چه سبک وزن و سنگین قیمت دم دستش رسید جمع کرد و از خانه بیرون زد. پاسبان ها سر به دنبال او گذاشتند. به فرمان ایست توجهی نکرد. با اولین تیر هوایی تنها چراغ روشن خیابان خاموش شد.

    دزد گفت: آخ، خداخواست که جستم!

    سرهنگ
    آماندا دیویس


    -جناب سرهنگ بفرمایید جلو.

    سرگرد دستی به درجه های خود کشید و گفت: نه همین عقب راحت ترم.عادت ندارم صندلی جلو بنشینم.
    -یا بفرمایید جلو، یا این که شما را نمی رسانم، حتی اگر اخراج شوم.
    -حق ندارد این کار را ببکند، اما من حوصله ی بحث ندارم، پیاده می شوم.
    فردای آن روز سرهنگ را ازموسسه ی کرایه ی اتومبیل اخراج کردند. سرهنگ در کشور خود همیشه در صندلی عقب نشست. از وقتی به این کشور پناهنده شده بود، به عنوان راننده ی اتومبیل کرایه کارمی کرد.حاضر نبود کسی را که درجه اش پایین تر ازاوست، در صندلیعقب بنشاند.





    کارمند نمونه

    باروسلاوناکیدزه


    سر برج دریافتی ایوان پترف و آلکساندر کوشکین از همه ی کارمدان بیشتر بود. بعد از ساعت اداری اضافه کاری اضافه کاری می کردند. از فداکاری شان لذت می برد. من هم تصمیم گرفتم از الگوی آن ها پیروی کنم اما دیدم چپ چپ نگاهم می کنند. آخرش بعد از پافشاری من، ایوان گفت: ببین رفیق ولادیمیر، ما دوتا حاضریم سهم اضافه کار تو را بدهیم که اضافه کار نمانی.

    داوطلب اضافه کاری زیاد شد. دیگر اضافه کاری نمی صرفید. آخرش ایوان بی جنبه قضیه را لو داد. کار به پولیت بورو کشید. اعتراف کردند که با آخرین شماره ی کامیون ها ی خروجی انبار بیست و یک بازی می کردند.
    نان همه آجر شد.




  10. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  11. #6

    پیش فرض

    آقای رییس
    جانت بارووی


    مادر آقای رییس مرده بود. کسی جرات نمی کرد به او خبر دهد. باتری قلبش را تازه عوض کرده بودند. مستخدم چلی را پیدا کردند. به گردن او انداختند.

    -آقای رییس، حال مادرتان چطر است؟
    -خوب خوب!
    -چی فرمودید؟ همکارها می گفتند مادرتان مرده!
    -ها!
    فنجان قهوه از دست منشی رها شد!






    آلمان 1921

    آنی کامپی سی


    حرف دایی، بهترینپزشک متخصص کودکان بافاریا قانونبود.وقتی مامانبزرگ الیزابی در هفت سالگی سرخجه گرفت،ائرا یک سال تمام توی خانه قرنتینه کرد، تمام پنجره ها باز بود. نه ملاقاتی و نه کتاب. عروسک ها را سوزاند. الیزابت سرش را از پنجره بیرون اورد. پابرهنه راه افتاد و در میان برف دوید و سورتمه ای را کش رفت و ازتپه سرآزیر شد. مادربزرگ آزادی را دوست دارد.


    آینه ای که خوابش نمی برد
    آگوستو مونته روسو


    روزگاری آینه ای دستی بود که وقتی می ماند و کسی را در خود باز نمی تابان، احساس بد و ناخوشایندی داشت.چون وجودش از بین می رفت. شاید هم احساس درستی داشت. اما آینه های دیگر مسخره اش می کردندو شبها که سر جایشان در همان کشوی میز آرایش به خواب ناز می رفتند، ذهن آینه های دیگر دل مشغولی های روان پریشانه می شد






    اتومبیل ماوریک 1975 مسرقه ی من

    ریچارد گریسون


    یکی ماشین مرااز کانارسی به سرقت برد. یک کتاب امانی کتابخانه توی ماشین بود. زوج ها، اثر جان آپدایک. چند هفته بعد پلیس اتومبیل را در براونزویل پیدا کرد.زوج ها پریده بودند. اما روی صندلی عقب یک کتاب امانی دیگر بود. خوب بخوریم تا هیکل مناسبی داشته باشیم، نوشته ی ادل دیویس. دزد جریمه دیر کرد مرا پرداخته بود. من هم مال او را پرداختم.

    بستنی

    هالی کانینگهام


    بستنی فروش داد می زد بستنی. دهان ما آب می افتاد. بستنی بخور خنک شو.آفتاب بی امان می تابید و بستنی فروش عرق می ریخت.سکه های ما را که توی دخل می ریخت عرقش را پاک می کرد که خنک شود.






    هدیه ی بیست ساله

    جی بویر


    پدر خوسه ناخدای کشتی بود. تا سه روز دیگر به خانه می رسید. طوفان که آغاز شد در خبر رادیو از غرق شدن کشتی گفتند و از دزدان دریایی. بیست سال بعد خوسه در گارد ساحلی خدمت می کرد. قایق قاچاقچی ها رابازرسی می کرد که به یک ماکت کشتی برخورد و امضای پدرش را پای آن دید که برای چهارسالگی او هدیه می آورد.


    از خود گذشتن

    آنانتا نرایان


    آن قدرخاطرش را می خواست که حاضر بود هر کاری برایش بکند. برایش دزدی می کرد که کرد. برایش آدم کشت. برایش می مرد. قرار بود فردا صبح ساعت پنج با صندلی الکتریکی اعدامش کنند
    اما او کجا بود؟






    شاهزاده ی خفته

    کلی آن تانگ


    شاهزاده خانم دلیرانه با اژدها جنگید و شاهزاده فلبپ پانصد سال تمام در خواب بود. اژدها سرانجام به خاک افتاد. شاهزاده خانم با عجله از پله ها بالا رفت وخاکستر فلس اژدها را طبق باطل السحر روی چشم های شاهزاده ریخت.فلیپ چشم باز کرد.خواب الود گفت: اگر گذاشتی پنج دقیقه بخوابم.

    منظومه شمسی
    ریچ ریگان

    خورشید می خواست سیاره های منظومه ی شمسی را برهنه ببیند. مریخ سرخ شد. بهرام تب کرد. ناهید از شرم عرق کرد. زحل اورانوس را با اخبار احاطه کرد. نپتون از سر احتیاط دور ایستاد. پلوتون ریزه اندام خود را پنهان کرد.

    زمین دلی داغ داشت و جبه ای سنگین و ماهی داشت که دورش می گشت. گاهی جلوی خورشید را می گرفت.





    آزار

    ناتانیل نائورت

    شروع کردم به نوشتن داستان های پنجاه و پنج کلمه ای. ناگهان صدای هم همه ای به گوش رسید. در را باز کردم و یک سفینه ی فضایی دیدم. چهار موجود از آن بیرون آمدند. تعارف کردم. آمدند تو تا چای بنوشند. داستانم را برای آنها خواندم. گفتند مزخرف است. گفتم چه کار کنم؟ گفتند از ما بنویس که خواننده پیدا کنی. درباره ی آن ها نوشتم.


  12. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  13. #7

    پیش فرض

    بازنشستگی
    هلواز سینگل ویت


    موتور گازی بابابزرگ توی ماسه های زمین بازی فرو رفت. موتورش پت پتی کرد و از نفس افتاد. بچه ها نتوانستند او را تکان بدهند. اول خنده دار بود، بعد مصیبت و آخرش غمبار. رفتند و کلوچه و پتو آوردند. روز بعد یکی رفت روی موتور و بوق زد. جالب بود. بابابزرگ هم خوشش آمد. ار آن به بعد بخش سرگرم کننده ی پارک که همه دوست داشتند همین بود.






    ببین روی پاکت چی نوشته
    مایکل ترین


    یان پاکتی را باز کرد. برگه های منگنه شده از پاکت بیرون ریخت:

    آلفرد، باز هم دردسر.
    -بریز توی سطل کاغذ باطله! روی پاکت نوشته بریده ی روزنامه.
    جان مادرت یک قهوه ی دیگر به من بده!
    یا به غر زدن سردبیر ارشد توجهی نکرد و پاکت زرد دیگری را گشود: مارگارت داستان این بابا را توصیه کرده. می خواهی چایش کنی؟
    -بریده ی روزنامه است؟

    بخت
    گراهام سویفت

    مراسم تدفین بلافاصله پس از ماهعسل برگزار شد. داماد نود سال داشت.




    پایان
    عالی اسمیت

    در پایان همه چیز دوباره به خیر و خوشی آغاز شد.





    کیف پول
    اندرو اوهاگان

    زن گفت: کیف پولم پیدا شد.
    پولی توی آن نبود.




    منتقدین
    آلکساندر مک گال اسمیت

    کتاب طنز که منتشر شد، منتقدین از بس خندیدند، مردند.


  14. #8

    پیش فرض

    بدبختی
    الن ای مایر

    از دردی که تمام تنم را گرفته بود بیدار شدم. پرستار بالای سرم بود. گفت: آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم بدر بردید. این جا ، توی این بیمارستان در امان هستند.
    با صدای ضعیفی پرسیدم: من کجا هستم؟
    گفت: ناکازاکی؟




    پرستار

    کریس اوفیوت

    سه روز است که از خانه بیرون نرفته ام و نمی دانم از آخرین حمام چند روز می گذرد. موهایم ژولیده است و اتاقم نامرتب. قبض آب و برق و تلفن را دیدم که توی صندوق گذاشت. تلفن خانه قطع شده دیگر کسی زنگ نمی زد حالم را بپرسد. پای چشم هایم سیاه شده از سه روز پیش که پرستار رفته چیزی جز غذاهای روی میز را نخورده ام. خدا کند زودتر بیاید.
    تلویزیون یک ریز روشن است. وای چه خبر بدی. پرستارم در حادثه ای نیراندازی سارقان بانک کشته شده حس کردم گلوله سارق به قلبم خورد آخ!

    پرنده ها در برف
    کنوت هامسون

    شب ناگهان هوا برگشت و برف سنگینی بارید. صبح پترس که از خواب بیدار شد همه جا را صاف و سفید دید. گوشه ی حیاط چند پرنده زیر برف کز کرده بودند. پترس بی آنکه به مادرش بگوید از اتاق بیرون رفت. کاپشن گرم خود را روی پرنده های وحشت زده انداخت و آن ها را به خانه آورد. پرنده ها جانی گرفتند. اما پترس سرما خورد بود و کاپشنش خیس بود. نمی دانست چطور به مدرسه برود . رادیو اطلاعیه ی دولت را خواند که مدارس سه روز تعطیل است.




    پرومته در تبعید
    بیل وست

    پرومته آتش را از خدایان دزدید و به سرزمین آدمیان آورد. خدایان هم خدمتش رسیدند. پیش از آنکه در زمین پا بگیرد، بارانی زد و آتش خاموش شد. پرومته را به زنجیر کشیدند. گاهی که فرصتی دست می داد، روی پوست آهو فرمول تهیه ی آتش را نوشت. اما نتوانست فرمول را به دست برساند.

    بشر خودش آتش را کشف کرد و برای آن که به سرنوشت پرومته دچارنشود، آن را به گردن پرومته انداخت.

    پول خون
    پیتر آبراهامز

    لب شکری و آبله رو هستم . فقط شب ها بیرون می آیم. کارم راحت کردن این و آن است. فقط پول را می شناسم. تمیز کار می کنم. سی سال است که این کار را می کنم. دیگر باید بازنشسته شوم. این دوتا را نمی شناختم. گفتندطرف ژنرال بازنشسته ی خارجی است. پانصد هزار تا می دادند. همه اش را نقد دادند. صدی . کارم را که کردم. رفتم توی یک کافه خواستم یک نوشیدنی بگیرم. تلویزیون توی کافه یکی از آن دوتا را نشان می داد. پانصد هزار دلار از بانک زده بودند.




    تروریست
    آلکسیس پی مینتا

    برنارد مگنوم را به دست راننده ی آقای رییس داد. گفت بچه ها امیدشان به توست. کسی جرات نمی کند با وجود محافظ ها به او نزدیک شود. سر چراغ قرمز تپانچه را رو به رییس گرفت.

    -خوب خداحافظ فربان!
    -گفته بودند با تروریست ها می پری. گفتم امتحانت کنند.
    -چی فرمودید؟
    چکش تپانچه که رها شد، عرق سردی پشت لبش جوشید.

  15. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  16. #9

    پیش فرض

    تفرج
    جان لیری

    مردی در منطقه جنگلی خوش آب و هوای کوهستانی قدم می زند و ناگهان پا روی مین ضد نفر می گذارد.


    تنهایی
    لری لین دراموند

    بچه ها هر کدام توی شهری بودند. فرصت دیدار مادر دست نمی داد. مادر گاهی زنگ می زد تا بگ.ید حالش خوب است. کم کم فاصله ی تلفن ها زیاد شد. بچه ها حال همدیگر را نمی پرسیدند. پیرزن نمی توانست برای پرداخت قبض تلفن و قبض های دیگر از خانه بیرون برود. جان باغبان ملک مجاور خریدهای پیرزن را انجام می داد. جان در تصادم اتومبیل جان باخت. برق و تلفن پیرزن قطع شد. همیشه می ترسید در تنهایی بمیرد. اگر گربه ها نبودند؛ کسی نمی فهمید پیرزن مرده.



    جراحی
    جان لیری

    مردی به جراح مراجعه می کند تا کیسه ی صفرایش را عمل کند. دکتر اسفنجی توی بدن او جا می گذارد. بعد که متوجه می شود، قول می دهد تکرار نشود. عمل می کند تا اسفنج را در بیاورد. این بار دو اسفنج و یک انبر جا می گذارد. باز قول می دهد تکرار نشود. این بار سه اسفنج و یک تراکتور جا می گذارد. دکتر قول می دهد تکرار نشود. الخ...


    جراحی زیبایی
    باربارا بیچ جاکوبسن

    مارجی حالش ار بینی گنده ی خودش به هم می خورد. رفت سراغ جراحش و گفت: ببر بینداز دور. جراح عصبی به درخواست او تن داد. طولی نکشید که برگشت: این شانه های پهن و شکم آویزان را هم نمی خواهم. می توانی ترتیب شان را بدهی؟ دکتر به اکراه پذیرفت. به ران هایش هم اشاره کرد و گفت: این ها هم زیادی چاق است. از مارجی چیزی نمانده بود جز یک جفت پا. چه کفش های خوشگلی.





    جنایت و مکافات
    آلبرت بلز

    خیلی اذیت می کرد، این صاحبخانه. دو روز مانده به آخر هفته می آمد و از من می خواست یادم نرود پس فردا چه روزی است. هی حرص می خوردم. به فکر افتادم کتاب جنایت و مکافات را بخوانم. از راسکولنیکوف خیلی خوشم می امد. داستایوفسکی آن رمان را نوشته. راسکولنیکوف زن صاحبخانه اش را با تبر می کشد.

    کتاب را که باز کردم دو مامور امنیتی کارتشان را نشانم دادند. مرا بردند. تبر خونین را بعد ها در اتاق سرایدار پیدا کردند.

    چای با کلاغ
    شوکت صدیقی

    گدای خسته کنار دیوار باغ نشست. به زحمت آتشی درست کرد. کتری خود را از توی خورجین در آورد. آب بطری را ریخت توی کتری و آن را گذاشت که بجوشد. چای ام کرد تا خستگی در کند. کلاغی روی شاخه ی درخت بود. فضله ای انداخت که توی کتری افتاد.آه که ای.




    چشم بند

    جیمز وردیر

    بیش از این که به پاگرد بپیچد، می دانست که همسایه ی بلند بالای بد جنسشان است که روی یک چشمش چشم بند زری باف زده. از پاهای کشیده ی بلندش فهمید. خواست پیش دستی کند و غافلگیرش کند تا کمی بخندند، اما چشمش که به او افتاد چهره اش در هم رفت. پارچه ی چشم بند را بالا زده بود و پماد چشمی را با انگشت توی حدقه ی تخلیه شده پر می کرد. به نظرش رسید همسایه اش می خواهد توی دیوار فرو برود او را در آن حالت دیده.





    چمدان

    جونا ووس

    -آقا، من هم آدم معتبری هستم.

    -بر منکرش...
    -می خواستم اگر ممکن باشد چون بارتان کم است، این چمدان را برای من بیاورید که اضافه بار ندهم.
    -اشکالی ندارد. فقط چه طور تحویلتان بدهم؟ آخر من از بخش ویژه ترخیص می شوم.
    -این کارت و تلفن من است.
    -می دهم راننده ام برایتان بیاورد.
    راننده که زنگ در را به صدا در آورد، اربابش هم پشت سرش بود. پلیس مبارزه با مواد مخدر: کوکایین تان را آوردم. شما بازداشتید آقای معتبر.


  17. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  18. #10

    پیش فرض

    چوپان دروغگو 1
    محمد زاهد چیچک اوغلو


    چوپان هر روز عصر برای این که سر به سر ارباب تنها و کنس بگذارد فریاد میزد: کمک! گرگ آمد! گرگ آمد!

    همه از ترس گرگ پنهان می شدند. ارباب تفنگ برمی داشت و تیر هوایی در می کرد. وقتی از گرگ خبری نمی شد، خیال می کردند گرگ از تفنگ ارباب ترسیده اند. یک روز راستی راستی گرگ آمد. ارباب تفنگ خود را برداشت تا شلیک کند. گلوله گیر کرد و تفنگ ترکید. ارباب مرد و چوبان دست تنها سنگی برداشت و بر گرگ کوبید. گرگ مرد.گله ی بی صاحب هم مزد چوبان بود.
    همیشه که قرار نیست چوپان بدبخت بمیرد!



    چوپان دروغگو 2

    محمد زاهد چیچک اوغلو

    چوپان هر روز ظهر گرسنه که می شد برای این که قارو قور شکمشرا بخواباند یواشکی جیم می شد می آمد به خانه و می گفت: گرگ آمد و گوسفندها را درید!

    ناهار را می خورد. وقتی برمی گشت نه از گرگ خبری بود و نه اتفاقی برای گوسفندها افتاده بود. ساق و سالم می چریدند. یک روز راستی راستی گرگ آمد. اما قبل از این که به گله برسد، چوپان را دید و او را درید. گوسفندها هم سرشان را انداختند پایین و ساق و سالم به دو برگشتند.
    دیگر چوپانی توی ده نمانده بود. همه گوسفندهاشان را به شهر بردند و فروختند. خودشان هم همان جا ماندند.

    چوپان دروغگو 3
    محمد زاهد چیچک اوغلو

    چوپان دروغگو هر روز می گفت: گرگ آمد و فراری دادمش.

    علاوه بردستمزد یک گوسفند هم دست خوش می گرفت. گله اش که بزرگ شد، دیگر چوپانی نمی کرد. چوپان گرفت. او و گوسفندانش را بیمه کرد. حالا هر گرگی دلش خواست بیاید و گوسفند و چوپان را بدرد.




    چوپان دروغگو 4

    محمد زاهد چیچک اوغلو

    چوپان دروغگو هر روز می گفت: گرگ آمد و گرگ آمد. مردم هم باور می کردند و به کمکش می رفتند. اما انگار گرگ ها قبل از رسیدنن آن ها خبردار می شدند و در می رفتند.

    چوپان در خواست دستمزد بیشتر و بیمه ی عمر کرد. صاحبان گوسفندها قبول کردند. بعد از آن نسل گرگ در روستا منقرض شد.




    چوپان دروغگو 5

    محمد زاهد چیچک اوغلو

    چوپان درغگو هر روز می گفت: گرگ آمد و گرگ آمد. مردم هم باور می کردند و به کمکش می رفتند. اما از گرگ اثری نمی دیدند. آخر سر خسته شدند. چوپان را بیمه کردند. چوپان هم با خیال راحت گوسفندها را به چرا می برد. گاهی دروغکی سر و صدایی اما اهالی توجهی نمی کردند. یک روز دسته ای گرگ گرسنه به گله زدند. اول از همه چوپان را دریدند.

    خانواده چوپان بعد از آن با بیمه زندگی راحتی کردند.

  19. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  20. #11

    پیش فرض

    چهار فصل
    هارلن الیسون

    عصر پاییز بی باران. پنجره را باز کردم. نسیم ملایمی می وزید. چهار فصل ویوالدی را گذاشتم. به آخر تابستان رسید. روی سیم برق رو به روی پنجره ام پرنده ها نشسته بودند و صداشان در نمی آمد. ضبط صوت را خاموش کردم تا پرنده ها بخوانند. پرنده ها پر کشیدند. آن هم برای شنیدن چهار فصل ویوالدی آمده بودند.




    حادثه
    کرک نست


    آقای هاوارد پزشک ارشد بیمارستان در صحنه ی تصادم اتومبیل به ناچار ترمز گرفت. درست مماس با جسد روی زمین ایستاد. دنده عقب گرفت و راه افتاد. تلفن همراهش زنگ زد. یک تصادم جرجی در جاده فرعی. دکتر خودتان را برسانید. تیم امداد در راه است. برگشت. خون زیادی از جسد رفته بود. وسط برف و یخ جنازه را معاینه کرد. کار تمام بود. صورت او را که برگرداند، دید دختر خودش است.


    حبس ابد
    ریموند گراسمن


    آلیستر ماگس هفتاد سال پیش به اشد مجازات بدون استحقاق تخفیف، حبس ابد مجکوم شد. از قضا روح خودش را به شیطان فروخت تا به زندگی جاوید دست یابد. کسی باور نمی کرد، اما آلیستر طی مدت محکومیت خود اصلاً پیر نمی شد. هیچ کدام از اقدامات روز ازون و سوءقصد هایی که به جانش کردند، به نتیجه نرسیده. زخم هایی که خیلی زود خوب می شد و جای آن نمی ماد. نه دندانش می شکست، نه بند انگشتی از او جدا می شد. صبح روز بعد که از خواب بیدار می شد، درست مثل اولین روزی بود که لباس شماره دار تنش کردند.
    جانور را انداختم توی بتن و او را توی حیاط زندان دفن کردیم.



    حسرت
    آلبرت مالتس


    خیلی دلم می خواست مثل او باشم. کت و شلوار فلانل، عینک دسته شاخی، کیف سامسونت، کفش ایتالیایی. درست مثل هنرپیشه ها راه می رفت. همه سر برمی گرداندند و نگاهش می کردند. لابد آدم موفقی بود. از آن طرف خیابان به این طرف می آمد. سرش را که برگرداند، ماشینی ترمز کرد و لحظه ای بعد انگار هندوانه ای ترکید.



  21. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  22. #12

    پیش فرض

    حق ثبت
    تیموتی بروز


    مشاور حقوقی از جا بلند شد و گفت: کخ سند به نامت شد نمی خواهی حق الثبت و مالیات بدهی؟

    پیرمرد گردن گرفت و به آرامی گففت: نخیر!
    -چرا؟
    -علتی نمی بینم که سهم زنم را هم من بپردازم.
    مشاور حقوقی خندید و سرش را آورد جلو: خوب مقررات است جانم. چرا نمی خواهی مثل بقیه سهمت را بدهی.
    پیرمرد مکثی کرد و گفت: زنم سی سال پیش مرده.





    حواست را جمع کن

    اندرو یان دوج


    -چرا نمی گذارید خبرنگارها از تابوتهایی که به میهن بازمی گردند عکس بگیرند؟

    -برای این که نمی خواهیم تعدادشان معلوم شود. واقعیت این است که تعداد کشته های نا خیالی زیاد نیست. البته زخمی و موجی داریم که تا حالشان خوب می شود برشان می گردانیم بجنگند. اما قرارداد داریم. کلی تابوت و پرچم و قبر به مناقصه گذاشتیم و قرارداد بستیم. می دانی که پنتاگون سر قرار دادها کوتاه نمی آید.
    برای این همه تابوت باید کلی هزینه ی انبارداری بدهیم. کالای مصرفی استو مطبوعات هم موی دماغمان می شوند.




    خبر بد

    جیمز شاو


    غولِ شیرینی دهانش پر از خرده های نان شیرینی بود که به پزشک مراجعه کرد. دکتر پرسید: چی شده غولِ شیرینی؟

    غولِ شیرینی لرزید و چشم هایش گرد شد: شیرینی که می خوردم حالم بد می شود.
    دکتر چندتا آزمایش نوشت. بعد از نتیجه ی آزمایش گفت: خبر بدی دارم. دیابت داری!

    داستان زاغ و روباه1
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی درخت ساندویچ پنیر می خورد. نگاهی به روباه انداخت. هیچ اتفاقی نیفتاد. روباه که زبان زاغ را نمی فهمید.




    داستان زاغ و روباه2
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی درخا ساندویچ پنیر می خورد نگاهی به روباه انداخت هیچ اتفاقی نیفتاد. معلوم می شود هم ازوپ ملت را سرکار گذاشته هم تربر، با این درس های اخلاقی شان




    داستان زاغ و روباه3
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی درخت افسانه های ازوپ را می خواند. روباه نگاهی به او انداخت. توی دلش به او خندید. کتاب را پدر روباه به زبان زاغ ها ترجمه کرده بود. به همین علت آخرش همیشه یک اتفاق دیگر می افتاد.

  23. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  24. #13

    پیش فرض

    داستان زاغ و روباه4
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی نیمکت پارک لم داده بود. روباه نگاهی به او انداخت. به زبان زاغی گفت جنس خوب داری؟ زاغ عینک ری بن خود را بالای سرش گذاشت و گفت برو بابا مشتری نیستی... روباه دلخور شد.
    زیر نیمکت پر از پر سیاه بود.

    داستان زاغ و روباه7
    کارلوس کینگ

    روباه که وارد باغ شد توی تله افتاد. زاغ بالای درخت قار قار کرد. سه ماه بعد پالتوی زن ارباب با دو روباه تزیین شده بود و زاغ دیگر قار قار نمی کرد. به علت آنفلوآنزای مرغی با سایر پرنده های باغ توی کوره ریختند و تا روزها بوی پر سوخته و گوشت جزغاله می آمد.



    داستان زاغ و روباه8
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی صندلی لم داده بود و ساندویچ پنیر با نان اضافه می خورد. روباه بو کشید و رفت از دکه ی کنار جاده یک دوبل برگر گرفت. آمد سر میز زاغ نشستو با هم نوشاه خوردند. جای دیگری نبود بنشیند، و گرنه دوست نداشت با غریبه ها دو خور شود.




    داستان زاغ و روباه9
    کارلوس کینگ

    روباهی از راهی می گذشت. زاغ روی درخت ساندویچ پنیر می خورد. تا روباه را دید ضبط صوت را روشن کرد و صدای هاپ هاپ سگ همسایه پخش شد. روباه دوید و سر پیچ گم شد.




    داستان زاغ و روباه5
    کارلوس کینگ

    زاغ روی نیمکت پارک لم داده بود. هرچه منتظر شد روباهی نیامد نگاهی به روزنامه انداخت. در ستون محیط زیست نوشته بودند برای جلوگیری از انقراض نسل روباه، چند قلاده ی باقی مانده را به باغ ملی برده اند. زاغ گفت ما که هیچ نویسنده های کتاب های درسی چه کنند؟



    داستان زاغ و روباه6
    کارلوس کینگ

    داستان زاغ و روباه روی نیمکت پارک لم داده بود و از آفتاب لذت می برد. زاغ هم از درخت نمی آمد. پنیری که به جای طعمه گذاشته بود، اول زرد شد و بعد کپک زد.

  25. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  26. #14

    پیش فرض

    داستان کوتاه و قهرمان
    آگوستو مونته روسو

    -نه نشدآقا. گوش به عرض بنده ندادید. داستان کوتاه خیلی کوتاه است، مثل آه. قهرمان هایش هم مثل قدیم عرضه ندارند. چیزی کشف نمی کنند. چیزی به اثبات نمی رسانند. حتی توی خانه ی خودشان هم آقایی نمی کنند.
    آقا با شما هستم.
    آه
    قهرمان تکان نمی خورد.


    داستان نویس
    علی السعید

    روزی بود روزگاری بود. داستان نویس قابلی در جایی زندگی می کرد. دیگر داستان رابرای گفتن نداشت.





    دایناسور
    ادوین مولر

    دایناسورهای مرده در اعماق زمین خواب آشفته ی نفت آلود می دیدند. تا به خود آندند، آنها را با تلمبه به سطح زمین کشاندند و سواندند. روح شان به آسمان رفت. آپا تو ساروس و آلوساروس و آرکئوپتریکس از آن بالا به دنیا یی پوشیده از برف وو یخ نگاه کردند. ناامیدانه دست به دست هم دادند و زمین را گرم کردند تا باز هم نخل ها سبز شود.


    دایی خوسه
    یولاندا بدرگال

    روساریو همکلاسی من دختر قشنگی است. همیشه از قوم و خویش های پولدارش تعریف می کرد. توی کلاس ما فقط او قوم و خویش پولدار داشت. ما به داستانهای عجیب و غریب او از سفرهای خارج گوش می دادیم و در خیال خودمان همراهی اش می کردیم. گاهی شکلات های خوشمزه ی سویسی هم می آورد. برادرم می گفت ما هم اگر خانواده درست و حسابی داشتیم سفر خارج که سهل است، کره ی ماه می رفتیم.
    یک روز دایی خوسه ی او از پورتو پرنس با یک مادیلاک بزرگ کروکی آمد. به خواهش روساریو همه را سوار کرد. سرچهارراه دوم پلیس آژیرکشان ماشین را دنبال کرد. خوسه از ماشین بیرون پرید و در رفت. مامورها او را گرفتند. بعد از آن روساریو سفرهای خارج از کشورش تمام شد.



    در مرز صفر
    کاترین وبر


    زیر آب غوطه می خوردم. دهلیزی مرا به درون می کشد... نور و صدا کش می آمد. خواب می بینم خوابم و هواب می بینم. مرده ام انگار. صدا می آید. کسی مرا به نام می خواند. نمی فهمم. عکس مادرم توی قاب بال زنان شنا می کند. زنی فریاد می کشد. کسی که نمی شناسمش دردکشان در آب بالا می رود. دستم را می طلبد. دستم را دراز می کنم دور می شوم. دور می شود. اشباح سرگردان در لا به لای هاله های نور می رقصند. صدا می آید. نمی آید... روشنایی کدرِ سطح آب را میبینم. پاها را می رهانم.دست می دهم به هوا. پتو را کنار می زنم. نفس تازه می کنم. زنده ام . صدا می آید. کسی به در می کوبد. گاسپار پسرم بوی گاز می آید. مبادا چراغ را روشن کنی. الان می آیم. اورؤانس هم خبر کردم.




    بخت ریق
    کارلوس ایمز


    تک و تنها توی بزرگراه می راند. توی گوشش گوشی گذاشته بود. صدای چپ شدن ماشین حمل پول را شنید. آینه نداشت. حوصله نکرد برگردد. پشت سرش اسکناس می بارید.



  27. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  28. #15

    پیش فرض

    دریا
    رابرت فاکس

    سه نفر بودند و به دریا نگاه می کردند.
    یکی دریا را وصف می کرد. دومی می شنید. سومی نه می گفت، نه می شنید، او در ژرفای دریا بود، غوطه ور بود. به قایقی شکسته نگاه می کرد... حباب های ظریف بالا می امد.
    ناگاه یکی پرسید:«غرق شد؟» دومی گفت«غرق شد.»
    سومی حرف نمی زد.




    دستمزد
    دوریس دوری

    کهنه ای رابرای هزارمین بار توی سطل آب پر از کف فرو برد. کف رستوران برق افتاده بود. حالا باید دستشویی های مردانه و زنانه را نظافت کرد، مزد روانه اش را می گرفت و به کمپ پناهندگان برمی گشت هم اتاقی اش دختری بنگلادشی بود که از دو پسر کوچک مراقبت می کرد و بابت این کار سه روبل می گرفت. نگرانشان بود. دیده بود مردهای لاابالی را به خانه می آورد. نئونازی های هلندی حشیش می کشیدند و جلوی بچه ها رعایت نمی کردند. هم اتاقی اش هم حاضر نبود از بیست یورو بگذرذ.





    دوئل
    آلیس موری

    لاشخورها بالای درختان بر فراز سر او می چرخیدند. هاله ی مات پنجه های ریز و شه پرهای مشکی را می دید. هفت تیری که هنوز دود می کرد، کمی دورتر از انگشتان از درد تابیده اش افتاده بود. کمی آن طرف تر در ده قدمی اش با رنگ پریده و دستانی که با شدن فشار سفید شده بود، او را تماشا می کرد. این یارو همیلتون نمرده بود و زخمی روی خاکی به پیچ و تاب افتاده بود که صبح روز بعد به آن می سپردندش.

    دوست من
    جنکس مالوی



    هر شب به سراغم می آید. او را نمی بینم، اما حس می کنم. روی گردنم. وسط دو کتفم. در جاهایی که خجالت می کشم بگویم. تا بفهمم و به خودم بیایم رفته است. لذتی در حد قلقلک در کسری از ثانیه و تمام. امشب باید سر در بیاورم. دست دراز می کنم. در می رود. گرفتم. گازم گرفت.
    مورچه است بدجنس.



    خاطرات شاهزاده خانم

    جنکس مالوی



    یکی بود یکی نبود. شاهزاده خانمی روی تختی خوابید که زیر تشک نخودی گذاشته بودند و کمرش شکست. هفت کوتوله وکیل جادوگر بدجنس را به دادگاه کشاندند و از او شکایت کردند. شاهزاده خانم با کفش بلور زد تو سر جادوگر. طلسم شکست و جادوگر به شاهزاده ی جوانی تبدیل شد. قورباغه حسودی می کرد اما آن ها به خوبی و خوشی زندگی کردند.



    تا آخر عمر

    انجی کرافورد



    هم دیگر را دیدند. خاطر هم را خواستند. به خواستگاری رفتند. مرد کار پیدا کرد. یک سال بعد عروسی کردند. دعوا داشتند، اما زندگی شان معقول می گذشت. دو بچه آوردند. یک پسر و یک دختر. زندگی شان به خوشی گذشت. مرد در هفتاد و نه سالگی مرد. زن هم یک سال بعد از او.




  29. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. moville خودرویی استثنایی
    توسط Tina_alone در انجمن اتومبیل های خارجی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-03-10, 17:30
  2. پدیده‌های برونگرایی (Extraversion) و درونگرایی (Introvwersion)
    توسط YAGHOT SEFID در انجمن مهارت های ذهنی و فردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 21-11-09, 12:19
  3. تصویرهایی مربوط به عشایر قشقایی فارس (کوچ از قشلاق به ییلاق)
    توسط electron در انجمن آرشیو موضوعات قدیمی گالری عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-04-07, 02:36

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •