جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 79

موضوع: لطفا گوسفند نباشید/محمود نامنی

  1. #1

    پیش فرض لطفا گوسفند نباشید/محمود نامنی

    لطفا گوسفند نباشید: روانشناسی چگونه خود را بشناسیم/نویسنده: محمود نامنی-تهران: گوهر کمال، انتشارات نامن، 1384.
    98ia

    برخی از اشارات نویسنده
    کتاب را در حالت عمودی بخوانید، نه افقی!
    به بیانی دیگر:
    کتاب را نخوانید که بخوابید
    کتاب را بخوانید که بیدار شوید!
    زیرا:
    بعضی کتاب ها قصه می گویند که بخوابید
    و بعضی کتاب ها قصه می گویند که بیدار شویم!
    و به یاد بسپارید:
    چقدر خواندن مهم نیست
    چگونه خواندن مهم است!
    به بیانی دیگر:
    سعی نکنید که چندین کتاب را بخوانید
    بلکه یک کتاب خوب را چند بار بخوانید!
    فراموش نکنید:
    کتاب نردبان نور است برای پرواز شما به سرزمین
    روشنایی دانایی و آگاهی، نه تزئین کتابخانه!
    و ما می گوییم:
    فقط بخوان، بخوان و بخوان، زیرا دانش نهفته در کتاب ها
    جان بسیاری از انسان ها را نجات داده است!
    اما به یاد بسپارید:
    شما هرگز با خواندن یک کتاب آشپزی سیر نمی شوید
    پس، مساحت درک خود را با حجم مطالعات توأم با عمل خود بسنجید!



    فصل اولّ
    چگونه باید آموخت؟

    «به نام آن که هستی از او طعم گرفت»
    چگونه باید آموخت؟
    سلام!
    سلامم به گرمای دستت ای دوست
    دلم لحظه ای با دلت روبروست
    بگو عاشقی تا سلامت کنم
    تمام دلم را به نامت کنم
    "شهین محمدی"

    مولانا می فرماید:
    آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش
    اما چگونه بیامزیم؟
    جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم.سقراط گفت: با یقین آمدی؟ جوان گفت: بلی!
    آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی اورد و گفت: سرت را داخل آن کن. جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد! جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید؛ سقراط جواب داد: در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟ جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس!
    سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز چنین- با تمام وجود خویش- طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!
    این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن! آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم؟
    عرفا گویند:
    اهل دل را دو خصلت باشد:
    دل سخن پذیر
    سخن دلپذیر
    خود را در این جمله پیدا کنید. کدام یک هستید؟
    سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید، روح او را از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها را در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده شان می گردند.
    اما، نیمه گمشده ی ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند، مانند: پدر، مادر، برادر، یک دوست، همچنین می تواند اشیایی باشند، مانند: یک قلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد، مانند: یک آرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره ی معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدای گونه خویش نماید.
    به بیانی دیگر: نیمه گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد.
    دقت کنید! اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد، آرام و بی صدا می گردد. آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید! به شکل مبهمی زیباست! زیباست و وهم انگیز!
    رود را کودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازیگوشی های خاص کودکان است. وقتی این کودک بازیگوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکری کامل رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.
    رود بعد از رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن، دیگر فغان و ضجه ی قبل را ندارد، مانند: کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد.


  2. 7 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2

    پیش فرض

    مادر، نیمه گمشده
    «
    خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید
    «مثل عربی»
    در اینجا چون صحبتمادر به میان آمد، داستانی را درباره ی این زیباترین، فداکارترین ووفادارترین عزیز خداوند بگویم. من مادر را یک «عشق بی بهانه» یک «شوقشعفناک شیرین» نام نهاده ام.
    اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار «مادر» در پیشگاه حضرت دوست: از «سعید ابو الخیر» سؤال کردند این حسن شهرت را از کجا آوردی؟
    «
    ابو سعید» گفت: شبی مادر از من آب خواست، دقایقی طول کشید تا آب آوردم،وقتی به کنارش رفتم، خواب مادر را در ربود! دلم نیامد بیدارش کنم، بهکنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را دردستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت: فرزندم امیدوارم که نامت عالمگیرشود.
    بدین سان «ابو سعید ابو الخیر» مرد خرد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش رامرهون یک دعای مادر می داند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرفمادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.
    گوش جان می سپاریم به واژگانی که مادر از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادر _به عنوان دعا_ برای فرزند خود سرریز می گردد:
    وقتی کوچک بودی
    تو را با رواندازهایی می پوشاندم
    و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم
    ولی حالا که برومند شده ای
    و دور از دسترس،
    دستهایم را بهم گره می کنم
    و تو را با دعا می پوشانم
    !
    (دانا کوپر)
    حکایت بهشت و موسی:
    روزی موسی در خلوتخویش از خدایش سؤال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب میرسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب می رسد: او مرد قصابیاست در فلان محله. موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!
    فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند. و میگوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟قصاب در جواب می گوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجامدهم، آن گاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مردقصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوش ران گوسفند را برید و قسمتی ازجگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت. ساعاتی بعد قصاب میگوید: کار من تمام است برویم. سپس با موسی به خانه قصاب می روند، به محضورود به خانه، رو به موسی کرده و می گوید: لحظه ای تأمل کن! موسی مشاهدهمی کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته، آن را باز کرده و آرام آرامطناب را شل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسیرا به خود جلب کرد، وقتی تور به کف حیاط رسید، پیرزنی را در میان آن دید،با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداریغذا به او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادر جاندیگر کاری نداری. و پیرزن می گوید: پسرم ان شاء الله که در بهشت همنشینموسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آن قدر پیرشده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشهاین دعا را برای من می خواند که «انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شویچه دعائی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی!
    موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!
    صحبت کردن در خصوصمادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت، زمان دیگری را می طلبد. بهراستی تا به حال با تمام حضور خویش مادر را به آغوش کشیده اید؟ وقتی ازسفری هر چند کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را می شنوید به آغوشمادر می جهید و در آن لحظه است که احساس شوق مطلق می کنید. و عشق را تجربهو طعم عاشقی را می چشید و عطر و بوی رسیدن را می گیرید و جام وجودتانلبریز از شور و شعف می گردد، (حس ماهی ای را دارید که از تنگ تنگ بلور بهبرکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لحن لطیف نیمه گمشده را درزیر پوست خویش احساس می کند و به این بهانه است که این گونه شعفناک، سینهبه امواج آبی و آرام برکه می دهد) و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمهگمشده خویش را در زیر زبان روح می چشید. وه، که چه حس خدای گونه ای! حسکامل بودن که همهی هستی انسان فریاد برمی آورد:
    تمام ناتمام من!
    باتو تمام می شوم!
    درست مانند کودکی های دریا، وقتی به آغوش دریا می رسد!!
    « دوروتی کانفیلد فیشر » می گوید: «مادر فردی نیست که به او تکیه کنیم بلکه کسی است که ما را از تکیه کردم به دیگران بی نیاز می سازد
    پدر یا مادر به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی های ما ولبخند شوقناکی هستند بر ضجه های بی وقفه مان که متأثر از رنج های روزگاراست.
    در طول زندگی، این احساس می تواند در وجود برادر، دوست، فرزند، یا هر انسانی که با حضورش احساس کامل شدن می کنیم، تجلی نماید.
    «
    اما نوئل » این احساس را بسیار زیبا بیان کرده و می سراید:
    روحم را جستجو کردم
    اما نتوانستم آن را بیابم
    خدایم را جستجو کردم
    اما او از من گریخت
    برادرم را جستجو کردم
    و هر سه را در او یافتم
    !
    «
    سهراب» در تعبیری بسیار ژرف و لطیف، نیمه گمشده را بیان کرده و تنهایی واندوه انسان را در ماهی کوچک تنگ بلور می بیند که دچار! آن نیمه گمشده اش _که دریاست_ می باشد و به این بهانه محزون و غمگین چنین می سراید:
    چرا گرفته دلت؟
    مثل آن که تنهایی
    _
    چه قدر هم تنها!_
    خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
    دچار یعنی، عاشق!
    و فکر کن چه تنهاست،
    اگر ماهی کوچک،
    دچار آبی دریای بیکران باشد.
    چه فکر نازک غمناکی!
    دچار باید بود!
    در این جا نیمه گمشده ماهی تنگ بلور دریاست که دچار و عاشق اوست و این است که دلش گرفته و غمگین است.
    حال دانستیم که در صبح ازل بهانه و انگیزه حضور و حرکت ما در این جهان،پیوسته به دنبال نیمه گمشده ی خویش گشتن است، ولی چگونه می توانیم بفهمیمکه نیمه گمشده ی ما چه کسانی، چه اشیایی و یا چه آرمان و آرزویی می تواندباشد؟
    برای جواب به این سوال ابتدا باید از زندگی و خویشتن شناختی شفاف و زلال داشته باشیم.
    علی (ع) می فرماید: «خود شناسی، خدا شناسی است
    «
    جودت استافتن» می گوید: خودیابی در واقع همان خدایابی است، زیرا ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشر است!

    چکیده مطالب:_فراموش نکنیم! یگانه فرق بین انسان و حیوان "دانستن" است و برای "دانستن" باید شیفته باشیم و سینه چاک و شتابناک!
    _
    میزان فرزانگی و فهم و درک ما بر دو عامل استوار است:

    گفتن سخنی دلنشین و پسندیده
    داشتن دلی سخن پذیر
    _
    مادر! پاره و قسمتی از وجود ماست که سمبل و نمونه یک نیمه گمشده عزیز و حقیقی است
    !


    * جان کلام:

    نیمه گمشده ما، علت اصلی و اساسی حضور ما در جهان است. به دنبال چه هستید؟ نیمه گمشده شما چیست؟ هر چه باشد شما نیز همان خواهید بود!

  4. 5 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  5. #3

    پیش فرض

    اما براستی انسان چیست؟
    به دنیا پا نهاده ای
    درست مانند:
    کتابی باز ساده و نانوشته
    باید سرنوشت خود را رقم بزنی
    خود و نه کس دیگر
    چه کسی می تواند چنین کند؟
    چگونه؟
    چرا؟
    به دنیا آمده ای!
    هم چون یک بذر زاده شده ای
    می توانی همان بذر بمانی و بمیری
    اما می توانی گل باشی و بشکفی
    می توانی
    درخت باشی و ببالی!
    « اوشو»

    دکتر «الکسیس کارل» بر این باور است که انسان موجودی است بسیار کوچک که عجایب و پیچیدگی های دهها کپلاگینشان در و جودش تجمیع یافته است و ادامه می دهد که بدن انسان شامل 000/000/000/000/100 سلول است. هر یک از این سلول ها خود 000/100 ژن گوناگون دارد که هر ژن شامل رشته های بلند و مارپیچی ( دی ان ای) است. هر کدام از این سلول های کوچک میکرو سکوپی طرح ژنتیکی ساختمانی را در خود جای می دهند. اگر قادر باشیم همه این رشته های مارپیچی را بازکنیم و به یکدیگر متصل کنیم، طول آنها 000/000/000/000/120 کیلومتر خواهد شد که حدود 800 برابر فاصله زمین و خورشید است. و با این وجود تمامی این رشته های مولکولی (دی ان ای) به اندازه یک گردو است.
    «صادق هدایت» با جهان بینی خاص خویش، آدم ها را مستراح های پرتابل می داند!

    «جلال آل احمد» می گوید: یک سوراخ در بالا و یک سوراخ پایین با کیلومترها روده نامش آدم!

    «دکتر شریعتی» می گوید: آدم های اربعه (آدم های چهار بعدی) _ آدم های دمبه دار خوشحال اربعه (شکم، زیر شمک، نشیمنگاه، پوشش).

    «انشتین» می گوید: اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونوم معده شان بود، اکنون کره ی زمین تعریف دیگری داشت!

    اما براستی در یک شبانه روز، ما چند دقیقه فکر می کنیم؟
    «لقمان حکیم» می گوید:
    بیچاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد، اول می گوید: مرا پر کن و گرنه رسوایت می کنم و چون پر شد، می گوید: مرا خالی کن، وگرنه آبرویت را به باد می دهم!

    «جبران خلیل جبران» بعد از شنیدن سخنان لقمان حکیم با حسرتی حیرت آور می سراید:

    کاش می توانستید با بوی خوش زمین زندگی کنید
    و مانند گیاهان هوایی
    تنها روشنی آفتاب خوراک شما باشد.

    «مولانا» فرماید: آدمی نیمی ست ز جان و دل، نیمی ز آب و گل.

    و دکتر شریعتی بر این باور است که: انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت؛ بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته!

    نگارنده معتقد است: میزان انسان بودن هر کس درست به اندازه ی حس مسئولیتی است که نسبت به پدر و مادر، نیاکان و هویت خویش دارد، زیرا؛
    هرگز از رودی که خشک شده است، به خاطر گذشته اش سپاسگذاری نمی شود!

    «سی.ای.فلین» تعریف انسان را در بزرگی رویاهایش می بیند و می گوید:
    بزرگی و شأن انسان
    در بزرگی رویاهایش،
    در عظمت عشقش،
    در والایی ارزشهایش،
    و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است.

    بزرگی شأن انسان،
    در بزرگی و شأن افکارش،
    در ارزش تجسم یافته اش،
    در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد،
    و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است.

    بزرگی و شأن انسان،
    در بزرگی و شأن حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد،
    در یاری و مساعدتی که بذل می کند،
    در مقصدی که می جوید،
    و در چگونه زیستن او نهفته است!

    توجه فرمایید! در یک بررسی آماری چه نتیجه ای گرفتیم:
    یک کودک فرضی را در نظر بگیرید که در یک صحرا به دنیا می آید، غذای او چیست؟ اول ، شیر ، بعد، نان، عسل، گوشت و ...یعنی، زیباترین و لطیف ترین رستنی ها را زنبور و گاو و گوسفند می خورند و بعد از انجام تغییرات در سیستم ارگانیزم آنها را به صورت مواد خوراکی تحویل می دهند و بعد این کودک چه چیزی تحویل طبیعت می دهد؟
    ادرار و مدفوع!
    حال تصور کنید که این وضعیت ادامه دارد و این کودک بیست ساله، چهل سال و شصت ساله می شود. گاو ها و گوسفند ها گیاهان را می خورند و عصاره ی آن را به صورت شیر به او می دهند. زنبور عسل شهد گل را می نوشد و چکیده ی آن را که عسل باشد، نثار این آدم می کند. فرض کنید که این ادرار و مدفوع او تجزیه نگردد و به همان شکل اول باقی بماند، بعد از گذشت شصت سال، ما با چه منظره ای روبرو هستیم؟ آن کودک دیروز، اکنون انسانی کهنسال و سپید موی شده و در دو طرفش دریایی لبریز از میلیون ها لیتر ادرار و کوهی انباشته از مدفوع قرار دارد. آیا حاصل ما از حیات این است؟ آیا منظور خداوند از ساختن این همه سیستم های پیشرفته در بدن رسیدن به این کوه مدفوع و دریایی از ادرار بود؟

  6. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  7. #4

    پیش فرض

    انسان از دیدگاه ارقام
    به خوبی آگاهید که ارقام هیچگاه دروغ نمی گویند. پس نگاهی به ارقام آتی بیندازید تا ببینید ساعات و روزهای عمر خود را چگونه تلف می کنید!
    توضیح: ارقام مربوطه توسط پزشک متخصص مشاور تهیه و جملگی تقریبی هستند. پس به جزییات توجه نکرده و به پیام اصلی این ارقام اندیشه کنید!

    کار کردن:
    یک انسان در طول روز بطور نسبی 10 ساعت کار می کند. اعم از؛ تحصیل، اداره یا خانه داری.
    یک روز ....10 ساعت
    یک سال ....3650 ساعت
    60 سال ....219000ساعت....9125 شبانه روز....304 ماه....25 سال
    یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «25 سال» به طور شبانه روزی به کار کردن اشتغال داشته اید!

    خوابیدن:
    یک روز ....8 ساعت
    یک سال ....2920 ساعت
    60 سال....175200 ساعت....7300 شبانه روز....243 ماه....20 سال
    یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «20 سال» بطور شبانه روزی در حالت افقی! یعنی خواب تشریف داشته اید!
    نکته: این آمار کسانی است که وقتی بیدار می شوند واقعا بیدارند، بماند آنهایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت هستند!

    غذا خوردن:
    یک روز ....1 ساعت
    یک سال ....365 روز
    60 سال....21900 ساعت....912 شبانه روز....30 ماه ....2/5 سال
    یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «دو سال و نیم» بطور شبانه روزی در حالت غذا خوردن بسر برده اید.

    آبریزگاه (دستشویی):
    یک روز ....30 دقیقه
    یک سال ....10950 دقیقه....182 ساعت
    60 سال .... 10920 ساعت .... 455 شبانه روز ....15 ماه ....1/5 سال
    یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «یک سال و نیم» بطور شبانه روزی در آن حالت جالب! در آبریزگاه بسر برده اید!
    حالا خنده داره یا گریه دار؟!

    اکنون ببینیم حاصل این ساعات چیست؟
    اگر روزی 3 کیلو مدفوع کرده باشید:
    یک روز ....3 کیلو
    یک سال .... 1095 کیلو
    60 سال ....65700 کیلو
    یعنی شما در طول 60 سال خود «65700 کیلو» مدفوع کرده اید.
    اگر روزی 2 لیتر ادرار کرده باشید:
    یک روز ....2 لیتر
    یک سال ....730 لیتر
    60 سال ....43800 لیتر
    یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «43800 لیتر» ادرار تولید کرده اید.

    حاصل کلام:
    اگر شما 60 سال عمر کنید:
    25 سال _ بطور شبانه روزی _ کار کرده اید.
    20 سال _ بطور شبانه روزی _ خوابیده اید.
    2/5 سال _ بطور شبانه روزی _ مشغول خوردن بوده اید.
    1/5 سال _ بطور شبانه روزی _ در حالت ادرار یا مدفوع کردن بوده اید.
    اکنون از خود سؤال کنید:
    _ در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداخته اید؟
    _ آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟
    پیشنهاد می کنیم:
    یک بار دیگر این ارقام را بخوانید!
    اگر از ته دل خندیدید یا گریه کردید، به خود امیدوار باشید!
    ولی اگر..............؟!

    حکایت بانک زمان:
    تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.
    در این صورت شما چه خواهید کرد؟
    البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
    هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم؛ حساب بانکی زمان!
    هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد. هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

    ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، می داند.
    ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، می داند.
    ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
    ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
    ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده.
    و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند.
    باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید!
    به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!
    فراموش نکنید:
    دیروز به تاریخ پیوست.
    فردا معما است.
    و امروز هدیه است!

    حکایت عارف و آبخانه:
    یکی از عرفا به دیدن درویشی می رود که آوازه و شهرت او تا آبادی های دوردست رفته بود. شامگاه به خانه ی درویش رسید، خود را مسافری گم کرده راه معرفی کرد تا به بهانه مهمانی به علت شهرت او پی برد. چند روزی می گذرد، مشاهده می کند که غذای میزبان همیشه اندکی نان خشک با آب است، هر چند که برای مهمان غذای چرب تری حاضر می کند، خود، همچنان از نان خشک استفاده می کند.
    مهمان شگفت زده از میزبان می پرسد: شما بیمار هستید یا اعتکاف می کنید؟
    میزبان می گوید: هیچکدام!
    مهمان می پرسد: پس چرا اینقدر کم و بی مقدار غذا می خورید؟
    میزبان می گوید: از روی حضرت دوست شرم دارم و خجالت می کشم که ساعاتی را در آبریزگاه در آن حالت باشم و او به من نگاه کند!
    به این می گویند: خود آگاهی!
    اکنون خود را در آن حالت جالب! تصور کنید.
    که خداوند هم خیره خیره به شما نگاه می کند.
    شما چه احساسی دارید؟!

    چکیده مطالب:
    _اکنون به خوبی آگاهید که برای آن که یک انسان واقعی شوید، باید از دو راهی لجن و فرشته، یکی را انتخاب کنید!
    _انسان بودن یعنی؛ فکر کردن، تعقل داشتن، نه فقط زنده بودن!
    _اگر می دانستیم که چه سیستم پیچیده و شگرفی در وجود ما نهاده شده! هرگز خود را بیهوده نمی انگاشتیم و پیوسته به انسان بودن خود افتخار می کردیم و شادمان بودیم!


    *جان کلام:
    بزرگی ما به هدفی است که در سر داریم و آن را می جوییم. شما اکنون چه هدفی در سر دارید؟ به همان میزان عظیم هستید!!

  8. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5

    پیش فرض

    خود آگاهی چیست؟

    کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است
    که به درون برکه ای پرتاب می شود.
    امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرند.
    سنگ ریزه ای آگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند!!
    (آنتونی رابینز)

    این حکایت را چند بار بخوانید:
    عارفی در معبد در میان کوهستان زندگی می کرد.
    روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید و از او پرسید: استاد راه کدام است؟
    عارف گفت: چه کوه زیبایی!
    راهب با حیرت گفت: من پرسیدم راه کجاست؟
    عارف با لبخند نگاهی به کوه کرد و گفت: چه کوه زیبایی!
    راهب با تعجب و دلخوری گفت: من راجع به کوه از شما نپرسیدم، بلکه از راه پرسیدم!
    عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت: پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی، راه را نخواهی یافت!

    به بیانی ساده، اگر من از پنجره طبقه اول یک ساختمان 20 طبقه به بیرون نگاه کنم، منظره ی محدودی را در پیش روی خود خواهم داشت ولی اگر شما از طبقه بیستم همان ساختمان به بیرون نگاه کنید، قهراً افق وسیع و نامحدودتری را خواهید دید، حتی می توانید مثلا: وضعیت هوا و ابرها را هم پیش بینی کنید. در تعریف به من می گویند: نا آگاه و شما را فردی آگاه اندیش می نامند.
    به تعبیری دیگر آگاهی، از بالا نگریستن به مسایل زندگی است و جور دیگری به زندگی نگاه کردن است.

    آیا ما به خود آگاهی رسیده ایم؟
    آیا ما به دنیا آمده ایم که در مسیر افقی دنیا (به نام زندگی) بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت، هستی را به لجن بکشیم؟ و در یک خط افقی از گاهواره تا گور حرکت کنیم؟
    هیچ فکر کرده اید؟ زنبور عسل، شهد گل را می نوشد، چه پس می دهد؟ الاغ هم گل و علف را می خورد، چه پس می دهد؟
    و انسان این اشرف مخلوقات، چکیده و عصاره ی پاکیزه ترین و لطیف ترین موهبت های طبیعت را می خورد، چه پس می دهد؟ آیا فرایند عمل ما به زنبور عسل نزدیک تر است یا به الاغ...؟!
    (لحظاتی به این سؤال فکر کنید!)

    (سهراب) با آگاهی از این موضوع می گوید:
    من به سیبی خوشنودم،
    و به بوییدن یک بابونه،
    من به یک آینه،
    یک بستگی پاک قناعت دارم!

    نگارنده معتقد است:
    اکثر مردم به چَرا می اندیشند، اندک مردمند که به چرا می اندیشند!
    در اندیشه شما چه می گذرد؟

    (کارن استیونس) می گوید:
    تو انسان شگفتی، شگفتی بیافرین
    بخت واقعی از درون تو باید که درآید.
    و تو آن را خواهی یافت.
    اگر مشعل آگاهی خود را
    چراغ راه کنی.
    به آوای دانسته ی خویش
    گوش فرا دهی
    و پی گیری
    و این کلید دروازه های بخت است!

  10. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  11. #6

    پیش فرض

    (ویلیام بلیک) به مرحله ای از خودآگاهی می رسد که دنیا را در یک دانه شن به تماشا می نشیند و می سراید:
    دیدن دنیا در یک دانه شن
    و بهشت در یک گل وحشی
    تسخیر بی نهایت در کف دستان تو
    و جاودانگی تنها در ساعتی!

    (جبران خلیل جبران) به چنان مرحله ای از آگاهی می رسد که حضور سبز خداوند را در برگ برگ درختان حس می کند و می سراید:
    در کوهستان هنگاهی که به زیر سایه ی درختان سپیدار می نشینید و از آرامش و صفای کشتزارها و چمنزارهای دوردست بهره مند می شوید، بگذارید دلتان در خاموشی بگوید:
    خداوند در خرد آرمیده است.
    (دکتر شریعتی) خود آگاهی را (عصیان) و انسان را چون (فواره ای) می نگارد و می گوید:
    انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و شورانگیزش هر چه بیشتر اوج می گیرد، بیشتر پریشان و تردید زده می شود!

    (حسن بصری) در تایید سخن دکتر شریعتی در خصوص انسانی که به خودآگاهی رسیده است، می گوید:
    چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یکی بر تخته ای بمانند؟
    یارانش می گویند: بسیار سخت باشد!
    حسن بصری می گویند: حال من هم چنین است!

    (اشو) آگاهی را نور می داند و می گوید:
    با ژرف تر شدن آگاهی،
    نور می افشانی،
    ما از ماده ای ساخته شده ایم که نور نام دارد.
    آگاهی، آتش درون تو را روشن می کند!
    و هنگامی که شعله ور شدی،
    آرزوها در این آتش خواهند سوخت.
    ناخالصی ها در این آتش خاکستر خواهند شد.
    و تو از این میان چون زرتاب بیرون خواهی آمد!
    چیزی گرانبهاتر از آگاهی نیست!
    آگاهی بذر خدایی شدن در توست!
    آن گاه که این بذر به رشد کامل برسد،
    سرنوشت خود را رقم زده ای!
    خود را نباید فراموش کنی!
    نیازمند آنی که شعله ای از آگاهی درونی باشی.
    آگاهی چنان ژرفی که حتا در خواب حضور آن را احساس کنی!

    (اشو) آگاهی را نوعی ایمان دانسته و آن را همسایه شادمانی می پندارد و ادامه می دهد:
    آیین بر اعتقاد و ایمان استوار نیست.
    آیین بر حیرت و آگاهی استوار است.
    اگر می خواهی آن را احساس کنی.
    از آن آگاه گردی و ببینی اش،
    چشم بگشا و غبار صدساله از آن بزدای.
    آینه را پاک کن!
    و ببین که چه زیبایی تو را در بر گرفته،
    چه شکوه بی انتهایی که بی وقفه بر در می کوبد!
    چرا با چشمان بسته، نشسته ای؟
    چرا نمی توانی دست بیفشانی؟
    و چرا نمی توانی بخندی؟

  12. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  13. #7

    پیش فرض

    خانم ناظم
    اجازه میخوام برای اولین بار به این نوشتار شما البته بابت نوشتن این مطلب نه بلکه به خود مقاله بنویسندگی /اقای محمود نامنی انتقادی هرچند در حد اماتور داشته باشم
    این اقا چنان که در اول ادعا میکنند هیچ چیز تازه ای رو بلحاظ روانشناسی وخود شناسی ارائه نمیدهند که هیچ بلکه خیلی هم بصورت خود شیفتگی کلماتی رو بیان میکنند که اگه کسی کتابی نخونده باشه فکر میکنه حتما با یه نوشته ویا کتاب اسمانی روبرو خواهد شد(اشاره او در اغاز مطلب به شعر مولانا که :ادمی فربه شود از....)
    من هیچ قصد نقد وبررسی رو ندارم که عاجز از اینگونه امتیاز ها هستم فقط اون چیزی که بعداز خواندن این مطلب بذهنم رسید رو عرض میکنم
    بگمانم نقل بیان کردن بی حد ومرز از نویسندگان یا عارفان بزرگ نمیتونه اسم نویسندگی رو یدک بکشه//انهم با اون همه ادعا که در هر بخش از نوشته هاش مشهوده/
    بابت این نوشته هام از محضر خود شما (خانم ناظم) سایت معذرت میخوام
    ولی نمیدونم چرا اون انتظاری که در اول با خوندن اون همه هشدار که //افقی نخوانید //چقدر خواندن/و.....کتاب نردبان/ وچندین بار توصیه کردن بخوانیم رو اصلا وابدا براورده نساخت که هیچ بلکه از خواندن بعضی از الفاظ که بیش از اندازه هم سعی در تکرار ان ها دارد رو (در توصیف ادمی وادرار...
    واین جور حرفابکلی نا امید میکنه
    در اخر فقط میتونم به شمه ای که شاید بخوندنش ارزید رو اشاره کنم .:نقل قول ایشون از سی .ای فلین/
    وهمچنان از خود شما عذر خواهی کنم بابت این گونه اعتراضم به این اقا
    امیدوارم متوجه این امر باشید که به هیچ عنوان قصد جسارت خدمت خود شما رو نداشته ونمیتوانم داشته باشم/
    ..مراقب من باش/
    ..از
    ...من فقط تو مانده ای...

  14. 3 کاربر برای این پست سودمند از rasa1 عزیز تشکر کرده اند:


  15. #8

    پیش فرض

    با سلام خدمت شما دوست عزیز،
    اینکه من کتابی رو در بخش کتاب قرار میدم به این معنی‌ نیست که اون رو قبول دارم و صد درصد موافقم ,من اسم این کتاب رو زیاد شنیده بودم وفکر کردم بد نیست که دوستان هم با نوشته‌های این نویسنده آشنا شوند

    بعضی‌ وقتها ما مطلبی رو نمیپسندیم و دیگری برعکس خیلی‌ هم خوشش میاد
    به هر حال از این که همراهی می‌کنید و توجه دارید خیلی‌ هم خوشحالم ، و هیچ عیبی هم نداره که در مورد کتابها با هم بحث و گفتگو کنیم


    نکته مهم اینجاست که این کتاب هنوز تموم نشده و ادامه داره اگر مایل به بحث در مورد این کتاب و یا هر کتاب دیگری هستید لطفا در تاپیک ایستگاه کتاب بیان کنید، از این نظر که اگر شخصی این مطلب رو دنبال میکنه مجبور به خواندن چند پست مختلف نشه

    از توجهتون سپاسگزارم

  16. 3 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  17. #9

    پیش فرض

    سلام از ماست
    چشم/ حتما رعایت میشه
    ولی اجازه میخوام چون اون تاپیک رو فعلا نداریم اینم اضافه کنم که :
    باور کنید میخواستم اینو هم بنویسم که :
    من مطمئنم خود شما هم با شناختی که در این مدت از خود شما خانم ناظم بدست اوردم .مطمئن بودم که خود شما نیز حتما با این گونه نوشتار ومطلب از همون اول کتاب که با یه عنوان ....چی بگم اخه برای یه نویسنده به اصطلاح....؟/(گوسفند نباشیم)موافق کامل نیستین
    اینو میخواستم بنویسم که یادم رفت/والان خود شما بنوعی اشاره کردین...راحت شدم /
    بهرحال بابت همه چی ممنونم/خانم ناظم
    :icon_pf (68):
    ..مراقب من باش/
    ..از
    ...من فقط تو مانده ای...

  18. 3 کاربر برای این پست سودمند از rasa1 عزیز تشکر کرده اند:


  19. #10

    پیش فرض

    (هنری لانگ فلو) خودآگاهان را قهرمان می انگارد و می سراید:
    در آوردگاه پهناور دنیا، در اردوی زندگی،
    چون گوسفندی مباش که بی اراده رانده می شوند.
    قهرمانی باش در تکاپو!!

    (امانوئل) آگاهی را فرایند تاریخ می داند و می گوید:
    این فرایند تاریخی است
    شاید احساس کنید با یک ماه پیش فرقی نکرده اید
    در حالی که چنین نیست
    زیرا، یک ماه زندگی را بیشتر تجربه کرده اید
    و آگاه تر از یک ماه پیش هستید
    بدین ترتیب، نومیدی هایتان را بزدایید
    تلاش را کنار نگذارید
    هر چه تلاش آگاهانه تر باشد، رشد هم سریعتر است!

    (احمد خضرویه) عارف فهیم خودآگاهی را به نحوه ی شگرف ولی ساده، چنین بیان می دارد:
    جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی به تمسخر گفت: خواجه تو در آن میان چه می کردی و کجا بودی؟ گفت: من نیز با ایشان بودم، اما فرق، آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم!

    (پائولو کوئلیو) آگاهی را در قالب داستانی چنین بیان می کند:
    دو جهانگرد امریکایی به قاهره رفتند تا عارف معروفی را در آنجا که به نام (حافظ اعیم) خوانده می شد، ببینند. وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند که عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی می کند، اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد، دو جهانگرد از عارف می پرسند: لوازم منزلتان کجاست؟
    عارف می گوید: مال شما کجاست؟
    جهانگردان می گویند: لوازم ما؟ اما، ما اینجا فقط مسافریم!
    عارف می گوید: من هم همین طور!

    (جونیوان) خودآگاهی را در آگاهی تازه ای از بودن! می پندارد و می گوید:
    آن زمان که آفتاب روز
    آرامش شب را در هم می شکند
    در مه صبحگاهی بال بگشا
    و روزی نو را به هماوردی فراخوان
    آگاهی تازه ای از بودن!
    دست جهان را در دست هایت بفشر،
    و گل لبخند بر لبان بنشان
    چه با شکوه است زنده بودن!

    اما (پائول ویلیامز) خودآگاهی را در دور ریختن گذشته و آینده می داند و می سراید:
    از دنیای کهنه ات بیرون بیا
    دنیای نو
    _مثل پوستی تازه_
    بر تو خواهد رویید!
    گذشته و آینده اجتناب ناپذیرند
    اما دیگر وجود ندارند!
    تنها این پوسته قدیمی را دور بینداز!

    (ایرج میرزا) آگاهی را در درک زمان می داند و می سراید:
    گر گوهری از کفت برون تافت ....... در سایه وقت می توان یافت
    گر وقت رود ز دست انسان ........ با هیچ گوهر خرید نتوان
    و (اما نوئل) فرد خودآگاه را چون قایق رانی می داند و می سراید:
    قلب خود را به روی آگاهی و رهنمود الهی بگشایید
    اما مانند برگی در جریان آب، بی اختیار نباشید
    بلکه قایق رانی بر آب های خروشان باشید
    که بر آب ها می راند و مراقب قایق خویش است!

    حکایت ابو سعید، (تندیس آگاهی):
    روزی ابوسعید ابوالخیر به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند، یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابو سعید می ایستد و با فضولات صحبت می کند و یارانش که از راه دور شاهد این صحنه بودند، پنداشتند شیخ دیوانه شده. لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد و یارانش از او می پرسند: شیخ چه می کردی؟! شیخ می گوید: با فضولات صحبت می کردم، آنها از شما گلایه داشتند و به من می گفتند: ای شیخ! ما همان میوه ها، سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد، یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند، سپس ما را خوردند. فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز درآوردند. حال تو پاسخ بده! ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما؟ شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند!

    اما براستی ما چه هستیم؟ حقیقت وجود ما چیست؟ هدف از آفرینش انسان چه بوده؟ و اثر و فایده ی ما در زندگی چیست؟

    (جبران خلیل جبران) گوید: هرگز در پاسخ عاجزانه ای درنمانده ام، مگر در برابر کسی که از من پرسید: تو کیستی؟

    اگر هدف خداوند از آفرینش انسان این بود که بیشترین حجم غذا را بخورد، نهنگ را قبلا برای این منظور آفریده بود. اگر هدفش این بود که موجودی داشته باشد که بیشترین زاد و ولد را انجام دهد، موش را قبلا آفریده بود!
    ما به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم، اما چه تعریفی از زندگی داریم؟
    پس چه رسالتی به دوش انسان است و مسئولیت او در این جهان چیست؟

    چکیده مطالب:
    _در آینه اندیشه و خرد، خود را نگریستن، یعنی، خودآگاهی!
    _خود آگاهی یعنی، اشراف بر اعمال خود!
    _ خودآگاهی یعنی، هزاران چرا و چگونه؟
    _ خودآگاهی چراغی است برای ظلمانی شبهای فرداهایمان!
    _ با رسیدن به خودآگاهی می فهمیم که چرا آمده ایم؟ چه کار باید بکنیم؟ کجا باید برویم؟
    _ خودآگاهی انسان را هدفمند و جهت دار می سازد!
    _ اگر بدانید در این جهان چه رسالتی دارید و چه مسئولیتی بر دوش؟ آنگاه شما را می توان کسی خواند که به خودآگاهی رسیده است.

    *جان کلام:
    خود آگاهی، یگانه فرق بین انسان و حیوان است!

  20. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  21. #11

    پیش فرض

    زندگى چيست؟
    «زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاك كن خبري نيست!»
    «جان كانفيلد»
    علي (ع) مي فرمايد: من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا!!
    از ايشان پرسيدند: مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است؟
    فرمود: دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگي، نگريستن در چشم كودك يتيمي است كه از پس پرده شوق به انسان مي نگرد!

    «اشو» زندگي را چون نيلوفر آبي مي داند و مي سرايد:
    زندگي را به تمامي زندگي كن.
    در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي.
    همچون نيلوفري باش در آب،
    زندگي در آب، بدون تماس با آب!
    زندگي به موسيقي نزديكتر است تا به رياضيات.
    رياضيات وابسته به ذهن اند
    و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند!


    سپس ادامه مي دهد:
    زندگي سخت ساده است!
    خطر كن!
    وارد بازي شو!
    چه چيزي از دست مي دهي؟
    با دستهاي تهي آمده ايم،
    و با دستهاي تهي خواهيم رفت.
    نه، چيزي نيست كه از دست بدهيم،
    فرصتي بسيار كوتاه به ما داده اند،
    تا سر زنده باشيم،
    تا ترانه اي زيبا بخوانيم،
    و فرصت به پايان خواهد رسيد.
    آري اين گونه است كه هر لحظه غنيمتي است!


    سپس در پايان زندگي مي سرايد:
    مرگ تنها براي كساني زيباست كه،
    زيبا زندگي كرده اند!
    از زندگي نهراسيده اند!
    شهامت زندگي كردن را داشته اند!
    كساني كه عشق ورزيده اند،
    دست افشانده اند،
    و زندگي را جشن گرفته اند!
    پس؛
    هر لحظه را به گونه اي زندگي كن،
    كه گويي واپسين لحظه است.
    و كسي چه مي داند؟
    شايد آخرين لحظه باشد!


    «ليندا پرين سايپ» با نگاهي فهيم، زندگي را مجموعه اي از درد و غم و شادماني و شعف مي داند و مي سرايد:
    گرچه زندگي با درد و غم همراه است،
    اما مسير از شادماني هاي بسيار نيز خالي نيست.
    اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتي،
    تكه هاي سالم را برگير و به راه ادامه بده،
    چون در پايان، آرزوهايت را برآورده خواهي يافت.
    به ياد داشته باش!
    كه در پايان، همين فراز و فرودهاست كه يكديگر را توازن مي بخشند.
    بگذار اشك هايت جارى شوند،
    بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد.
    اما تسليم، هرگز! هرگز!
    به ياد آر،
    كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را مي دهد.
    حتا آن زمان كه بسيار دور مي نمايند!

    «دكتر شريعتى» بر اين باور است كه زندگى يعنى:
    نان، آزادى، فرهنگ، ايمان، دوست داشتن.

    اما «اما نوئل» زندگى را مجموعه اى از رنج ها و شادى ها مى انگارد:
    زندگى بشر داراى امكان آموزشى است.
    بشر مى تواند در پيچ و خم زندگى رنج ببرد
    بشكند، بيفتد، برخيزد، شادى كند
    و سرانجام حقيقت يا ذات خدا را دريابد!

    ولى (دونا لوين) زندگى را آموزگار شگفتى ها مى داند و مى سرايد:
    زندگي آموزگاز شگفتى است!
    با دست مايه ى تجربه هاي شيرين و خاطره هاي تلخ
    درك عميق روزهاي عذاب، بسي دشوار است
    اما در امتداد همين روزگار سخت
    به اكسير قدرت درآميزى و استقامت آموزى
    و تجربه مي كني كه به آهنگ هر روز همپاي شوي
    و در مقابل آن استوار باشي.
    چه غم از پيمودن كوته راهي به درد
    و كشيدن بارى به ناكامى.
    و مى آموزي كه تمناي تو هر چه به سادگي رو كند
    پاداشي، بايسته تر فراچنگ آري!
    و با آنكه باختن هميشه گامي ديگر است
    به سوي بردن و پيروزي!
    و ديگر بار چون عادت ديرينه
    زندگي لب به خنده گشايد.
    خويشتن را باز مي يابي
    توانمندتر از پيش و به دانشي فراخ
    از تماميت بي انتهاي خويش
    و آن گاه قدر آرام و كام لحظه هاي خوب را در مي يابي
    به ژرفايي كه هرگز نمي شناختي!


    «پائولو كوئليو» تعبير زندگى را بر دو بال شادى و عشق در قالب داستاني چنين مي سرايد: شخصي نزد عارف بزرگي به نام «موشه دكو برين» رفت و گفت: زندگي ام را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضي باشد؟ عارف بزرگ گفت: تنها يك راه وجود دارد؛ زندگي با عشق!
    لحظاتي بعد شخص ديگري نزد عارف آمد و همين سؤال را پرسيد و عارف گفت: تنها يك راه وجود دارد؛ زندگي با شادي!
    شخص اول كه در آنجا نشسته بود با حيرت پرسيد: اما شما به من توصيه ي ديگري كرديد، استاد! عارف گفت: نه، دقيقا همين توصيه را كردم!

    «دام راس» زندگى را مكتب درسى مى داند و مى سرايد:
    به ياد داشته باشيم!
    زندگى مكتب است
    برخي از درس ها را بايد بر آسمان نوشت
    تا همه آن را بشنوند و بفهمند!


    «صمد بهرنگى» از زبان ماهي سياه كوچولو مي گويد: زندگي اين نيست كه تو هر روز يك مسير را طي كني، بعد به خانه بروي، بخوري و بخوابي و باز فردا تكرار كار ديروز تو باشد. آيا نام اين كار را زندگي مي گذاري؟

    «پت رادگاست» معتقد است كه: هدف زندگى جستار است، يادگيرى، سرور و گامى ديگر به سوى موطن و تجارت زندگي نماد چيزهايي است كه شعور مي خواهد بياموزد!

    «پژمان بختيارى» در اعتراض لطيفى مي سرايد:
    گر نشان ِ زندگى جنبندگى است
    خار در صحرا سراسر زندگى است
    هم جُعل1 زنده است و هم پروانه ليك
    فرق ها از زندگى تا زندگى است



    1-جُعل: سوسك فضله خوار را گويند.

  22. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  23. #12

    پیش فرض

    «فروغ فرخزاد» زندگي را بسيار ساده مي انگارد و مي سرايد:
    زندگي شايد
    يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيل از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    طفلي است كه از مدرسه باز مي گردد.


    «كارن برى» ـ سبكبال و شادمان، زندگي را دم غنيمت شمردن مي داند و مي سرايد:
    نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم،
    تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد،
    و لغزش هاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
    نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم.
    تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيكوست،
    و باور كنيم كه چنين خواهد شد.
    مي توانيم روزي را زندگي كرد،
    دم را غنيمت شمريم،
    و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم!


    خواجه شيراز مثل هميشه نغز و نازك مي انديشد: زندگي فاصله اي است كوتاه بين دو راه منزل (تولد و مرگ) كه فرصت صحبت را بايد غنيمت شمرد:
    فرصت شمار صحبت كزين دو راه منزل
    گر بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

    «اميلي ديكنسون» بيهوده نبودن زندگي را چنين مي انگارد:
    اگر بتوانم از شكستن يك دل جلوگيري كنم،
    زندگي بيهوده نخواهد بود!
    اگر بتوانم يك زندگي را از درد تهي سازم و يا رنجي را فرو نشانم،
    اگر بتوانم سينه سرخ مجروحي را كمك كنم تا دوباره به لانه خويش بازگردد، زندگيم بيهوده نخواهد بود.


    «اما نوئل» هدف زندگي را يافتن حقيقت مي داند و مي سرايد:
    هدف سفر زندگي،
    يافتن حقيقت است.
    در اين سفر پختگي ها، درس ها و تجزيه ها را بايد از سر گذراند.
    هر كس به اقتضاي شعور خويش!


    «سهراب» با نگاه سبزش مي سرايد:
    زندگي بال و پري دارد،
    با وسعت مرگ .
    پرشي دارد،
    به اندازه عشق .
    زندگي چيزي نيست
    كه لب طاقچه عادت
    از ياد من و تو برود.
    زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
    زندگي سوت قطاري است،
    كه در خواب پلي مي پيچد.
    زندگي شستن يك بشقاب است!


    «نانسي سيمس» با نگاهي نرم و نازك مي خواند:
    زندگي مسابقه نيست
    زندگي يك سفر است
    و تو آن مسافري باش
    كه در هر گامش
    ترنم خوش لحظه ها جاري است.
    با دم زدن در هواي گذشته
    و نگراني فرداهاي نيامده
    زندگي را مگذار كه از لابلاي انگشتانت فرو لغزد،
    و آسان هدر رود.
    روياهايت را فرو مگذار
    كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست
    و بي اميد، زندگاني را آهنگي نيست!


    و «هوشنگ شفا» با واژگاني معترض مي سرايد:
    زندگي يعني، تكاپو
    زندگي يعني،هياهو
    زندگي يعني، شب نو، روز نو، انديشه نو
    زندگي يعني، غم نو، حسرت نو، پيشه نو
    زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد.
    زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد.
    زندگي بايست يك دم، يك نفس حتي ز جنبش وانماند،
    گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
    زندگاني همچو آب است.
    آب اگر راكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
    و بوي گند مي گيرد.
    در هلال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد
    آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند
    مرغكان شوق در آيينه ي تارش نمي جوشند
    من سرودي تازه مي خواهم،
    افتخاري آسمانگير و بلند آوازه مي خواهم.
    كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش
    نيستم شب كور كز خورشيد روشن گر بدوزم چشم ،
    آفتابم من كه يكجا، يك زمان ساكت نمي مانم.
    من هواي تازه مي خواهم!


    اما «توماس هالكى» زندگي را مجموعه اي از عادات دانسته و مي گويد:
    زندگي شما از مجموعه عادات شما تشكيل يافته است. هر چه عادات شما بهتر و نيكوتر باشد، زندگي شما هم عالي تر و زيباتر خواهد بود. بكوشيد به عاداتي معتاد شويد كه مايليد بر زندگي شما حكمفرما باشد!

    ولي «توماس كارلايل» زندگي را از نظر زمان چون جرقه اي مي داند و مي گويد:
    زندگي همچون جرقه اي از زمان ميان دو ابديت است و ما هرگز طالع دو بار ديدن آن را نداريم!

    «سهراب» در تأييد سخن توماس كارلايل مي سرايد:
    زندگي آبتني در حوضچه ي اكنون است!
    و آدمي چه دير مي فهمد انسان يعني،عجالتاً !


    «ژوزف مورفي» در بيان لطيفي مي گويد: وقتي مي خواهي بنويسي "زندگي" ، نيم نگاهي به انتهاي خط داسته باش كه كج نروي!

    «نظام وفا» با نگاهي ژرف مي گويد:
    زندگي درياي متلاطمي است كه قطب نماي آن محبت است!

    اما، «مارسل پيره ور» علت ناكاميمان در زندگي را چنين بيان مي كند:
    وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، دليل آن است كه شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد!

    «بودا» از پس قرن ها فرياد بر مي آورد:
    يك روز زندگي به روشن بيني، بهتر از صد سال عمر در تاريكي است!

    اما «امرسون» با نگاهي ساده بر اين باور است كه:
    زندگي انسان يعني، انديشه روزانه او!

    «سوزان پوليس شوتز» ترانه زندگي را چنين مي سرايد:
    مهم تر آن كه هميشه بخاطر داشته باش
    به پيروزي بر هر مشكلي كه زندگي فرا راهت بگذارد توانايي
    از اين رو، همت كن هر آنچه را كه بايد
    و احساس كن هر آنچه را كه بايد
    و هرگز فراموش مكن
    كه ما هر آينه داناتر مي شويم و حساس تر
    و مي توانيم با گذر از رنج ها از زندگي بيشتر لذت ببريم!


    «فريدون مشيري» در نگاهي مهربان مي سرايد:
    زندگي، گرمي دل هاي به هم پيوسته است
    تا در آن دوست نباشد، همه دل ها خسته است!


    «شرلي هولدر» زندگي را همتاي تلاش مي داند و مي سرايد:
    اگر زندگي
    نام آساني داشت
    ديگر بر زمين، تلاش معناي خويش را،
    از كف مي داد!


    «زرتشت» مي فرمايد: زندگي شما وقتي زيبا و شيرين خواهد شد كه پندارتان، كردارتان و گفتارتان نيك باشد!

    اما «جو نيوان» نگاه تازه اي به زندگي دارد، او مي گويد:
    زندگي سرشار از شور است.
    پاره اي از آن باشى!
    زندگي آميخته به تلاش است
    با آن آغاز كن!
    زندگي با اندوه همراه است،
    درد از آن بزداي!
    زندگي با شادي همراه است
    احساسش كن، دريابش و تقسيم اش كن!
    زندگي بسته به آرمان هايي است
    بكوش تا به والاترينشان برسي!
    زندگي مقصدي را مي جويد،
    كاشف آن باش!

  24. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  25. #13

    پیش فرض

    حكايت نگاه نابيناى بينا به زندگى:
    در بيمارستاني، دو بيمار، در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اطاقي اش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها درباره همسر، خانواده، و دوران سربازي شان صحبت مي كردند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه از بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقي اش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت، مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي در آب سرگرم بودند. درختان كهن و آشيانه پرندگان به شاخسارهاي آن تصوير زيبايي را به وجود آورده بود همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد، هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و لبخندي كه بر لبانش مي نشست حكايت از احساس لطيفي بود كه در دل او به وجود آمده بود.
    هفته ها سپري مي شد و دو بيمار با اين مناظر زندگي مي كردند. يك روز مرد كنار پنجره مُرد و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود درخواست كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا بتواند آن مناظر زيبا را با چشمان خودش و به ياد دوستش ببيند همين كه نگاه كرد باورش نمي شد چيزي كه مي ديد غير قابل قبول بود، يك ديوار بلند، فقط يك ديوار بلند! مرد حيرتناك به پرستار گفت: كه هم اتاقي اش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرد، پس چي شده...؟! پرستار به سادگي گفت: ولي آن مرد كاملا نابينا بود!

    «جين سيسمون» ارزش زندگي را در طمع و مزه واژگان مي شناسد و مي سرايد:
    جملاتي مثل: ببين چقدر دوستت دارم!

    يا كلام صميمانه ي: من در كنار تو هستم!

    اينهاست كه به زندگي ارزش جنگيدن مي دهد!


    «ديانا وست ليك» شهامت آغاز، آگاهي و ايمان به قداست ثانيه ها را زندگي مي نامد و مي سرايد:
    زندگي حركت است و صعود.
    زندگي تسليم است و ايثار.
    كارهايي درست و در زماني مناسب،
    شهامت آغاز، آگاهي و ايمان به قداست ثانيه ها،
    تنها چيزي است كه به آن نيازمندي.
    آن گاه نو خواهي شد،
    كه كهنه را سراسر رها كني،
    نبايد در هماني كه بوده اي، بماني.
    هميشه راه ديگري به سوي آگاهي پيش روي توست.
    برو ي، ببال و دگرگون شو.
    نيرويي كه بدان نيازمندي از ژرفا به سطح مي جوشد،
    به خود آگاهي مي پيوندد و ديگر گونه ات مي كند.
    تازگي را بجوي .
    به توانايي هايت تكيه كن .
    بي پروايي خود را نشان بده .
    دگرساني را بپذير .
    حق خود را باور بدار ،
    تا از آن تو گردد!

    «محمد تقي جعفرى» براي زندگي ارزش عيني و ملموس قايل است و به چهار نوع زندگي در دنيا اعتقاد دارد و انواع زندگي را براساس آن چنين طبقه بندي مي كند:
    1_ عقلي 2_ عاطفي 3_غريزي 4_حركتي (انسان كامل)
    1______ 2_عاطفي 3_غريزي 4_حركتي (اسب، سگ، دولفين، ميمون).
    1_____ 2_____ 3_غريزي 4_حركتي (پست ترين نوع حيوانات مانند: كرم).
    ميزان تعالي يا پستي نوع انسان ها را مي توان با تطبيق دادن جدول فوق ارزيابي كرد.

    شما در كدام طبقه قرار مي گيريد؟
    «آرتور اش» بر اين باور است كه: ما با آنچه به دست مي آوريم مي توانيم گذران زندگي كنيم، اما آنچه مي دهيم، زندگيمان را مي سازد!

  26. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  27. #14

    پیش فرض

    حكايت زندگي را بخوانيد، در پس قرن ها از لابلاي دفتر تاريخ و از پنجره نگاه «اسكندر مقدوني»:

    يك نكته:
    در حكايات قديمي به دنبال نام دقيق قهرمان و زمان وقوع نگرديد بلكه به دنبال پيام و نتيجه آن باشيد!

    حكايت زندگي از نگاه اسكندر:
    مورخان مي نويسند: اسكندر روزي به يكي از شهرهاي ايران (احتمالا در حوالي خراسان) حمله مي كند، با كمال تعجب مشاهده مي كند كه دروازه آن شهر باز مي باشد و با اين كه خبر آمدن او به شهر پيچيده بود، مردم زندگي عادي خود را ادامه مي دادند. باعث حيرت اسكندر بود زيرا در هر شهري كه صداي سم اسبان لشكر او به گوش مي رسيد عده اي از مردم آن شهر از وحشت بيهوش مي شدند و بقيه به خانه ها و دكان ها پناه مي بردند، ولي اين جا زندگي عادي جريان داشت. اسكندر از فرط عصبانيت شمشير خود را كشيده و زير گردن يكي از مردان شهر مي گذارد و مي گويد: من اسكندر هستم!
    مرد با خونسردي جواب مي دهد: من هم ابن عباس هستم!
    اسكندر با خشم فرياد مي زند: من اسكندر مقدوني هستم؛ كسي كه شهرها را به آتش كشيده، چرا از من نمي ترسي؟
    مرد جواب مي دهد: من فقط از يكي مي ترسم و او خداوند است.
    اسكندر به ناچار از مرد مي پرسد: پادشاه شما كيست؟
    مرد مي گويد: ما پادشاه نداريم!
    اسكندر با خشم مي پرسد: رهبرتان، بزرگتان؟!
    مرد مي گويد: ما فقط يك ريش سفيد داريم و او در آن طرف شهر زندگي مي كند.
    اسكندر با گروهي از سران لشكر خود به طرف جايي كه مرد نشاني داده بود، حركت مي كنند در ميانه راه؛ با حيرت به چاله هايي مي نگرد كه مانند: يك قبر در جلوي هر خانه كنده شده بود.
    لحظاتي بعد به قبرستان مي رسند، اسكندر با تعجب نگاه مي كند و مي بيند روي هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس يك ساعت زندگي كرد و مرد. ابن علي يك روز زندگي كرد و مرد. ابن يوسف ده دقيقه زندگي كرد و مرد!
    اسكندر براي اولين بار عرق ترس بر بدنش مي نشيند، با خود فكر مي كند اين مردم حقيقي اند يا اشباح هستند؟ سپس به جايگاه ريش سفيد ده مي رسد و مي بيند پيرمردي موي سفيد و لاغر در چادري نشسته و عده اي به دور او جمع هستند؛ اسكندر جلو مي رود و مي گويد: تو بزرگ و ريش سفيد اين مردمي؟
    پيرمرد مي گويد: آري، من خدمتگزار اين مردم هستم!
    اسكندر مي گويد: اگر بخواهم تو را بكشم، چه مي كني؟
    پيرمرد آرام و خونسرد به او نگاه كرده و مي گويد: خب بكش! خواست خداوند بر اين است كه به دست تو كشته شوم!
    اسكندر مي گويد: پس تو را نمي كشم تا به خدايت ثابت كنم عمر تو در دست من است.
    پيرمرد مي گويد: باز هم خواست خداست كه بمانم و بار گناهم در اين دنيا افزون گردد.
    اسكندر سر در گم و متحير مي گويد: اي پيرمرد من تو را نمي كشم، ولي شرط دارم.
    پيرمرد مي گويد: اگر مي خواهي مرا بكش، ولي شرط تو را نمي پذيرم.
    اسكندر ناچار و كلافه مي گويد: خيلي خب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اينجا مي روم.
    پيرمرد مي گويد: بپرس!
    اسكندر مي پرسد: چرا جلوي هر خانه يك چاله شبيه به قبر است؟ علت آن چيست؟
    پيرمرد مي گويد: علتش آن است كه هر صبح وقتي هر يك از ما كه از خانه بيرون مي آييم، به خود مي گوييم: فلاني! عاقبت جاي تو در زير خاك خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوري و به ناموس مردم تعدي نكني و اين درس بزرگي براي هر روز ما مي باشد!
    اسكندر مي پرسد: چرا روي هر سنگ قبر نوشته ده دقيقه، فلاني يك ساعت، يك ماه، زندگي كرد و مرد؟!
    پيرمرد جواب مي دهد: وقتي زمان مرگ هر يك از اهالي فرا مي رسد، به كنار بستر او مي رويم و خوب مي دانيم كه در واپسين دم حيات، پرده هايي از جلوي چشم انسان برداشته مي شود و او ديگر در شرايط دروغ گفتن و امثال آن نيست!
    از او چند سوال مي كنيم:
    _چه علمي آموختي؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجاميد؟
    _چه هنري آموختي؟ و چه قدر براي آن عمر صرف كردي؟
    _براي بهبود معاش و زندگي مردم چه قدر تلاش كردي؟
    و چه قدر وقت براي آن گذاشتي؟
    او كه در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا ميگويد: در تمام عمرم به مدت يك ماه هر روز يك ساعت علم آموختم؛ يا براي يادگيري هنر يك هفته هر روز يك ساعت تلاش كردم. يا اگر خير و خوبي كردم، همه در جمع مردم بود و از سر ريا و خودنمايي! ولي يك شب مقداري نان خريدم و براي همسايه ام كه مي دانستم گرسنه است، پنهاني به در خانه اش رفتم و خورجين نان را پشت در نهادم و برگشتم!
    بعد از آن كه آن شخص مي مرد، مدت زماني را كه به آموختن علم پرداخته محاسبه كرده و روي سنگ قبرش حك مي كنيم:
    ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد!
    يا مدت زماني را كه براي آموختن هنر صرف كرده محاسبه و روي سنگ قبرش حك مي كنيم: ابن علي هفت ساعت زندگي كرد و مرد! و يا براي بهبود زندگي مردم تلاشي را كه به انجام رسانده، زمان آن را حساب كرده و حك مي كنيم: ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد. يعني؛ عمر مفيد ابن يوسف يك ساعت بود!
    بدين سان، زندگي ما زماني نام حقيقي برخود مي گيرد كه بر سه بستر؛ علم/ هنر/ مردم، مصرف شده باشد كه باقي همه خسران و ضرر است و نام زندگي بر آن نتوان نهاد!
    اسكندر با حيرت و شگفتي شمشير در نيام مي كند و به لشكر خود دستور مي دهد: هيچ گونه تعدي به مردم نكنند و به پيرمرد احترام مي گذارد و شرمناك و متحير از آن شهر بيرون مي رود!
    خب حالا كمي فكر كنيد: اگر چنين قانوني رعايت شود، روي سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟

    لحظاتي فكر كنيد ...
    بعد عمر مفيد خود را محاسبه كنيد!

    براي چگونگي محاسبه عمر مفيد خود بخش بعدي را مطالعه فرماييد.

    به خاطر داشته باشيد: عمري كه با مرگ تمام شود هيچ ارزشي ندارد! (پائولو كوئليو)

  28. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  29. #15

    پیش فرض

    عمر مفيد شما چقدر است؟

    توجه كرده ايد؟ غالب مردم هميشه به طول عمر انديشه دارند و هرگز به عرض عمر خويش نمي انديشند! اما، براي فهميدن ميزان عمر مفيد خود ابتدا بايد فرق بين طول و عرض عمر خويش را بدانيم.



    طول عمر چيست؟

    ميزان زماني را كه يك انسان براي زيستن تلف مي كند، طول عمر گويند، كه با تولد جسم شروع و حركت در چهار بعد، خور و خواب و خشم و شهوت ادامه و سپس با مرگ جسم پايان مي پذيرد.

    در يك كلام حركتي افقي از گاهواره تا گور است!

    به طور مثال؛ گويند: فلاني هفتاد سال عمر كرد و مرد و از او تعدادي بچه و يك يا چند باب خانه يا مغازه اي يا حقوقي ماهيانه به جاي مانده است. همين!



    عرض عمر چيست؟

    فرايندي را گويند كه يك انسان در جهت رشد، آگاهي، دانايي و تعالي روح خويش بكار مي برد.



    عمر مفيد چيست؟

    تطبيق طول و عرض عمر بيانگر ميزان عمر مفيد يك انسان مي باشد.

    آدمي كه 70 سال طول عمر داشته ولي فقط 10 سال به تعالي روح خويش پرداخته، يعني اين آدم 70 سال عمر كرده ولي عمر مفيدش 10 سال بوده است.

    دوست داريد جاي اين آدم باشيد؟!

    نكته جالب!: عرفا حركت از گاهواره تا گور را سفرگِل و حركت از گاهواره تا خدا را سفر دل نامند.

    حال انساني كه 30 سال عمر كرده ولي حدود 50 سال به تعالي روح خويش پرداخته. يعني، اين انسان 30 سال عمر كرده ولي عمر مفيدش 50 سال بوده است.

    دوست داريد جاي اين انسان باشيد؟!

    اكنون كه معناي عمر مفيد را متوجه شديد، مي توانيد عمر مفيد خود را محاسبه كنيد.

    راستي عمر مفيد شما چقدر است؟!!



    نكته جالب!:

    وقتي كسي در اين جهان مي ميرد مي گويند: كسي مرده ولي در آن جهان مي گويند: كسي متولد شده! در اين جهان مي گويند: از خود چه به جاي گذاشته در آن جهان مي گويند با خود چه آورده است؟



    «اوشو» در مورد طول عمر مي گويد:

    تمام زندگي را در خطي افقي بسر برده اي

    از گاهواره تا گور!

    در مراقبه دگرگوني رخ مي دهد.

    ديگر در خطي افقي سير نمي كني.

    به حالت قايم در مي آيي

    به اوج خود آگاهي خواهي رسيد

    و به ژرف ترين نقطه خودآگاهي،

    نقب خواهي زد!



    «ساي بابا» _ عارف مشهور هندي _ زندگي را چنين مي سرايد:

    زندگي يك آواز است ، آن را بخوان!

    زندگي يك بازي است ، آن را بازي كن!

    زندگي يك مبارزه است ، با آن مقابله كن!

    زندگي يك رؤيا است ، به آن واقعيت ببخش!

    زندگي يك فداكاري است ، آن را عرضه كن!

    زندگي يك عشق است ، از آن لذت ببر!



    نگرش «جبران خليل جبران» نيز مانند هميشه بر اساس عشق بنيان نهاده شده و مي سرايد:

    _ به شما گفته شده كه زندگي تاريكي است.

    _ من مي گويم: زندگي به راستي تاريكي است! مگر آن كه شوق و كششي باشد،

    و هر گونه شوقي نابيناست، مگر آن كه دانشي باشد و هر گونه دانشي بيهوده است، مگر آن كه كاري باشد.

    و هر كاري ميان تهي است، مگر آن كه عشقي باشد.

    و هنگامي كه با عشق زندگي مي كنيد، خود را به خود و به يكديگر و به خداوند پيوند مي دهيد!



    «كوئين مك كارتي» روزهاي زندگي را گاهي تيره مي بيند و با لحن لطيفي مي سرايد:

    همه چيز اگر تيره مي نمايد

    باز روشن مي شود زود

    تنها فراموش نكن اين حقيقي است،

    باراني بايد تا كه رنگين كماني برآيد!

    و ليموهايي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود

    و گاه روزهايي در زحمت

    تا كه از ما،

    انسان هايي تواناتر بسازد

    خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

    خواهي ديد!



    «سياوش كسرايي» با نگاهي فهيم و عميق به زندگي مي سرايد:

    گفته بودم زندگي زيباست.

    گفته و ناگفته اي بس نكته ها كين جاست

    آسمان باز، آفتاب زر

    باغ هاي گل، دشت هاي بي در و پيكر.

    سر برون آوردن گل از درون برف

    تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

    خواب گندمزار در چشمه ي مهتاب

    بوي عطر خاك باران خورده در كهسار

    آمدن ،رفتن، دويدن، عشق ورزيدن،

    در غم انسان نشستن

    پا به پاي شادماني مردم پاي كوبيدن.

    آري آري زندگي زيباست!

    زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست.

    گر بيفروزش، رقص شعله اش

    در هر كران پيداست.

    ور نه خاموش گناه ماست.

    زندگاني شعله مي خواهد.

    شعله ها را هيمه سوزنده.

    جنگلي هستي تو اي انسان!

    جنگل، اي روييده ي آزاده

    سر بلند و سبز باش!

    اي جنگل انسان، اي جنگل انسان!

  30. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ونگر:پپ، فرگوسن و دل بوسکه، برترین مربیان دنیا
    توسط YAGHOT SEFID در انجمن آرشیو مطالب قدیمی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-04-10, 16:12
  2. چرا انسانها همدیگر را می‌بوسند؟
    توسط inaz55 در انجمن دیدنی ها و شنیدنی ها
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-01-10, 09:48

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •