جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 45 , از مجموع 111

موضوع: ز مثل...زندگی(داستان هایی الهام بخش برای یک زندگی شادو موفق)/ مسعود لعلی

  1. #1

    پیش فرض ز مثل...زندگی(داستان هایی الهام بخش برای یک زندگی شادو موفق)/ مسعود لعلی

    کتاب ز مثل ...زندگی..شامل چند تا داستان کوتاه هست

    نوشته:مسعود لعلی

    ناشر:فراانگیزش

    تعداد صفحات:199

    98ia


    قصه ای بیدار سازد,قصه ای خواب آورد
    در خرد هر داستان را حسابی دیگر است

    "الهی قمشه ای"



    "مقدمه"

    پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.او از تمام نقاط حکما,خردمندان و هنرمندان را به قصرش فراخوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند.
    روزی از روزها حکیمی به دربار پادشاه آمد.پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و از او پرسید:
    "ای راست کردار از برای چه به قصر آمده ای؟"
    حکیم پاسخ داد:پادشاه,من شنیده ام که وزرایتان در خرد و فرزانگی شهره عام و خاص هستند.به همین دلیل سه عروسک به اینجا آورده ام تا وزرایتان انها را بررسی کنند و بگویند کدام از همه بهتر است.
    پادشاه عروسک ها را به وزیر بزرگ خود,که از همه وزرا باهوش تر بود داد,داد.وزیر به عروسک ها نگاه کرد و از پادشاه خواست که دستور دهدسیمی فولادی برایش بیاورند.پادشاه کمی تعجب کرد و با درخواست وزیر موافقت نمود.
    وزیر سیم فولادی را گرفت و وارد گوش راست یکی از عروسکها کرد.سیم فولادی از گوش چپ عروسک خارج شد و وزیر با لبخند به حکیم نگاه کرد و عروسک را به کناری گذاشت.سپس عروسک دوم را برداشت و سیم داخل گوش راست ان کرد.این بار سیم از دهان عروسک خارج شد و وزیر باز لبخندی زد و عروسک دوم را نیز به کناری گذاشت.او عروسک سوم را برداشت و این بار نیز سیم را درگوش راست عروسک وارد کرد,اما سیم,نه از دهان عروسک خارج شد و نه از گوشش.پادشاه و درباریان,مشتاقانه به این صحنه می نگریستند.
    در همین حال ,وزیر بزرگ رو به حکیم تعظیم کرد و گفت:"ای بزرگوارسومین عروسک از همه بهتر است.در حقیقت سه عروسک نمادی از گروه های انسانی و درک و آگاهی انها هستند.انسان ها به سه گروه تقسیم میشوند:

    اول کسانی هستند که سخنان را از گوشی گرفته و از گوش دیگر به در کنند.
    دوم کسانی که سخنان را شنیده و درک میکنند تا بتوانند خوب صحبت کنند.
    سومین گروه,انسان هایی هستند که سخنان را به گوش جان میشنوند و آنها را مانند گنجی در دل خود نگاه می دارند و به کار میگیرند در بین این سه گروه ,سومین از همه بهتر هستند."
    حکیم به پادشاه برای داشتن چنین وزیر باهوشی تبریک گفت و انان را برکت داد و قبل از اینکه قصر را ترک کند رو به پادشاه و درباریان کرد و گفت:"در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی انها را درک کرده و در ذهن خود پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید".
    این کتاب مجموعه ای از الهام بخش ترین داستان هایی است که ما از منابع مختلف گرداوری و یا ترجمه کرده ایم,با این امید که این مجموعه بتواند همانطور که برای ما اثر بخش و مفید بوده,برای خوانندگان ان نیز قابل استفاده و اثرگذار باشد و ما بتوانید در مقاطع مختلف زندگی از خرد و پیام های نهفته در ان برای ساختن یک زندگی خوب,موفق و توام با شادی سود ببرید.اما همانطور که حکیم میخواست به همه ما بیاموزد دانستن کافی نیست,باید به انچه می اموزیم,متعهد باشیم و انها را دز زندگی روزمره خود در عمل پیاده کنیم.

  2. 6 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  3. #31

    پیش فرض

    بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر
    که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
    "حافظ"




    "حکایت معبد دوستی"




    بر گستره دو مزرعه همجوار,دو کشاورز دوست زندگی می کردند,یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی.محصول خود را برداشت کردند.آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشته محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد:"خدا چه مهربان است با من,اما دوستم که خانواده ای دارد,نیازمند غله بیشتری است."چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشت و به مزرعه دوست برد.وآن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد:"چه فراوان است,آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد."پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غله ی خویش بر خرمن او نهاد و صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند هر یکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است.و این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی در مهتاب دوستان فرا روی هم آمدند,هر دو با یک بغل انباشته غله و راهی کشتزار دیگری.آنجا که این دو به هم رسیدند معبدی بنیاد شد.

  4. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  5. #32

    پیش فرض

    دانی که تو را خدا چرا داده دو دست
    من معتقدم که اندرآن سری هست
    یک دست به کار خویش پردازی
    با دست دگر زدیگران گیری دست



    "داستان دو دریاچه"




    در فلسطین دو دریاچه هست.یکی از آنها تمیز و تازه است,ماهی ها در آن جست و خیز می کنند,سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است,ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند.
    رودخانه اُردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون این دریاچه می ریزد.دریا زیر نور آفتاب برق می زند.مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند.پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هاشان را ساخته اند.
    رود اُردن به دریاچه دیگر هم می ریزد.اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید,نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند,و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید,رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است,رود اُردن,اما دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کتد,قطره ای از خود بیرون می ریزد.اما دریاچه دوم همه ی آب های دریافتی را در خود نگه می دارد.دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه می دارد,راکد و مرده است.
    "بروس بارتون"

  6. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  7. #33

    پیش فرض

    اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی
    آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.





    "امروز چه کار خوبی می توانم بکنم؟"





    تصمیم بگیر در روز دست کم یک کار خوب انجام بده.
    گرچه چند بار,یا به تعداد بی شمار نباشد.
    هر صبح با خداوند حرف بزن و از او بپرس"امروز چه کار خوبی می توانم بکنم؟"
    او به تو پاسخ می دهد و راهنمایی ات می کند چون او در وجود تو هست و تو با درخواست از او,او را در خودت زنده می کنی.
    او ممکن نیست بدون اینکه خواسته شود,خود را آشکار سازد.خداوند به وسیله ی روحت که راهنمای واقعی تو در زندگی است با تو حرف خواهد زد.از خدا بخواه,با خدا صحبت کنی,با خدا راز و نیاز کنی و تو منشاء معجزات بسیاری خواهی شد.
    تا آخرین روز زندگیت,در روز دست کم یک کار خوب انجام بده.اگر تمام شش میلیارد انسان ساکن بر روی زمین یک عمل خوب در روز انجام دهند,چه سیاره ای خواهد شد!
    "رابرت مولر"

  8. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  9. #34

    پیش فرض

    سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار
    کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند
    "صائب تبریزی"


    "امانت"
    روزی "سادو واسوانی"در جاده ای می رفت.او به گدایی برخورد که زیر درختی خوابیده بود.لباسهای مرد گدا پاره و کثیف و پاهایش گِل آلود بودند.
    سادو واسوانی با دست های خود بدن آن مرد را شست و پیراهنش را به او بخشید.مرد گدا به کلاهی که روی سر واسوانی بود اشاره کرد و او بدون کوچکترین درنگ و تردیدی کلاهش را نیز به آن مرد بخشید.
    "پیراهن,کلاه و هر چه دارم همه به من امانت داده شده است تا آنها را به کسانی بدهم که بیش از من به آنها نیاز دارند".هر چه در تملک ماست:زمان,توانایی ها,تحصیلات,قدرت,ثروت و دارایی ها,سلامت,نیرو و حتی خود زندگی همه امانت هایی هستند که به ما سپرده شده اند تا به کسانی که بیشتر به آنها نیاز دارند بدهیم.
    "جی.پی واسوانی"

  10. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  11. #35

    پیش فرض

    زافتادگی به مسندِ عزت رسیده است
    یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟
    "صائب تبریزی"



    "کدام بادکنک بالاتر می رود؟!"





    در یک پارک شهربازی,پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد,که از قرار معلوم فروشنده ی مهربانی بود.بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
    پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود تا این که پس از لحظاتی پرسید:
    -"آقا!اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟"
    مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود بُرید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت:
    "آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود,رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد".

  12. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  13. #36

    پیش فرض

    همه چیز گذرا است,فقط
    عشق جاودانی است.
    "جی.پی.واسوانی"

    "کیف پول"

    همچنان که در یک روز خیلی سرد به خانه می آمدم به کیف پولی برخوردم که کسی در خیابان گم کرده بود.آنرا برداشتم به محتوای داخلش نگاهی انداختم که مشخصاتی پیدا کنم تا به صاحبش خبر بدهم.کیف حاوی سه دلار و یک نامه مچاله شده بود که به نظر می رسید سالها کسی دست به آن نزده است.
    پاکت نامه کهنه و تنها چیزی که قابل خواندن بود,نشانی فرستنده اش بود.به امیدی که نشانی را پیدا کنم آن را باز کردم.سپس تاریخ آن را مشاهده کردم:1924.
    آن نامه تقریبا شصت سال قبل نوشته شده بود.نامه با دستخط زیبای زنانه ای روی یک کاغذ آبی کم رنگ که گُل کوچکی در گوشه چپ داشت نوشته شده بود.نامه به "جان عزیز"که ظاهرا نامش مایکل به نظر می رسید خطاب شده بود و نویسنده گفته بود که مادرش دیدن او را غدغن کرده و دیگر نمی توانست او را ببیند.گرچه در نامه نوشته بود که همیشه او را دوست خواهد داشت.
    آن نامه با نام "مانا"امضاء شده بود.نامه ی زیبایی بود.برای شناسایی صاحبش فقط نام مایکل در دسترس بود.فکر کردم اگر به مرکز اطلاعات تلفن بزنم,شاید تلفنچی بتواند شماره تلفن صاحب نشانی روی پاکت را پیدا کند.این طور شروع کردم:"خانم تلفنچی,این یک تقاضای غیر معمول است.من سعی دارم صاحب کیف پولی را که گم شده پیدا کنم.آیا امکان دارد شماره تلفن صاحب نشانی روی پاکتی را که در کیف پول است به من بدهید؟"او پیشنهاد کرد تا با سرپرست صحبت کنم.سرپرست او بعد از کمی مکث گفت:که آن نشانی شماره تلفن دارد ولی نمی تواند آن شماره را به من بدهد.خانم سرپرست از روی احترام گفت که او به آن شماره تلفن می کند و ماجرای مرا تعریف می کند و از کسی که تلفن را پاسخ می دهد,خواهد پرسید که آیا می خواهد با من صحبت کند.من چند دقیقه ای منتظر ماندم سپس خانم سرپرست روی خط آمد و گفت:"کسی هست که با شما صحبت خواهد کرد."از خانمی که در آن طرف خط بود پرسیدم آیا شخصی بنام مانا را می شناسد.او اظهار داشت"ما این خانه را از خانواده ای خریدیم که دختری بنام ""مانا"داشت.ولی این مربوط به سی سال پیش است!"
    آن خانم گفت:"به خاطر دارم که مانا مجبور شد چند سال پیش مادرش را در یک آسایشگاه سالمندان بگذارد.شاید اگر شما با آنها تماس بگیرید آنها بتوانند رد آن دختر را پیدا کنند."او به من نام آسایشگاه را داد و من به آنجا تلفن کردم.خانمی که پشت تلفن بود به من گفت:"چند سال قبل در گذشته است ولی آسایشگاه شماره محلی را که دخترش ممکن است زندگی کند دارد."
    من از شخصی که در آسایشگاه شماره را به من داد تشکر کردم و به آن شماره تلفن کردم.خانمی که پاسخ را داد گفت,مانا هم اکنون خودش در آسایشگاه زندگی می کند.پیش خودم فکر کردم:همه ی این کارها احمقانه است.چرا من برای پیدا کردن صاحب کیف پولی که فقط سه دلار و یک نامه متعلق به شصت سال قبل در آن است این قدر خودم را به زحمت اندازم؟معهذا به آسایشگاهی که احتمالا مانا در آن زندگی می کرد تلفن زدم و مردی که به تلفن پاسخ داد به من گفت:"بله,مانا پیش ماست."اگرچه ساعت 10 شب بود پرسیدم که آیا می توانم بیایم و او را ببینم.
    او با تردید گفت:"اگر بخواهید می توانید بیایید.او احتمالا در اتاق اجتماعات سرگرم تماشای تلویزیون است."ما به طبقه سوم آن ساختمان بزرگ رفتیم در اتاق اجتماعات پرستار مرا به مانا معرفی کرد.او زنی سالخورده,شیرین و مو نقره ای بود که تبسمی گرم و شیرین در چشمانش داشت.
    درباره پیدا کردن کیف پول برایش گفتم و نامه را به او نشان دادم.لحظه ای که او پاکت آبی کم رنگ با گل کوچک سمت چپ آن را دید,نفس عمیقی کشید و گفت:"مرد جوان,این نامه آخرین ارتباطی بود که من با مایکل داشتم ولی در آن موقع من فقط شانزده سال داشتم و مادرم احساس می کرد من خیلی جوان هستم."
    او ادامه داد:"بله مایکل گلداشتاین شخص جالب توجهی بود.اگر او را پیدا کردید به او بگوئید که من اغلب به او فکر می کنم."سپس لحظه ای مکث کرد.لبش را گاز گرفت و گفت:"به او بگوئید من هنوز هم دوستش دارم."در حالی که تبسمی بر لب داشت و چشم هایش از اشک لبریز شده بود ادامه داد:"من هرگز ازدواج نکردم,فکر می کنم کسی هرگز مثل او نمی شد..."
    از مانا تشکر و خداحافظی کردم.همچنان که جلو در ایستاده بودم کیف پول چرم قهوه ای ساده با لبه ی قرمز را بیرون آوردم.وقتی نگهبان آن را دید گفت:"یک دقیقه صبر کنید,این کیف پول آقای گلداشتاین است.من آن را از لبه ی قرمزش هر کجا که باشد می شناسم.او همیشه کیف پولش را گم می کند.تا به حال حداقل سه بار آن را در راهرو پیدا کرده ام."
    در حالی که دستم شروع به لرزیدن کرده بود پرسیدم:"آقای گلداشتاین کیست؟"
    -"او یکی از قدیمی ها در طبقه هشتم است.این مطمئنا کیف پول مایک گلداشتاین است.او باید آنرا در یکی از قدم زدنهایش گم کرده باشد."از نگهبان تشکر کردم و به سرعت به دفتر پرستاران رفتم.آنچه را که نگهبان گفته بود به پرستار گفتم.به طرف آسانسور رفتم و سوار شدیم.دعا می کردم که آقای گلداشتاین بیدار باشد.
    در طبقه هشتم پرستار بخش گفت:"فکر می کنم که او هنوز در اتاق اجتماعات باشد او را دوست دارد شبها مطالعه کند.او پیرمرد نازنینی است."ما به تنها اتاقی که چراغش روشن بود رفتیم.در آنجا مردی بود که کتاب می خواند.پرستار نزد او رفت و پرسید آیا کیف پولش را گم کرده است.آقای گلداشتاین با تعجب به بالا نگریست و دستش را در جیب پشتش فرو کرد و گفت:"اوه بله گم شده است!"من کیف را به دست آقای گلداشتاین دادم و لحظه ای که آنرا دید به آرامی تبسمی کرد و گفت:"بله درست است.باید امروز بعدازظهر از جیبم اُفتاده باشد.می خواهم به شما پاداش بدهم."گفتم:"نه,سپاسگزارم ولی باید مطلبی را به شما بگویم.به امید این که بدانم صاحب این کیف پول چه کسی است این نامه را خواندم."ناگهان تبسم صورتش از بین رفت."آیا شما این نامه را خوانده اید؟"."نه تنها نامه را خوانده ام بلکه فکر می کنم می دانم مانا کجاست."ناگهان او رنگش پرید:"مانا,آیا می دانید او کجاست؟حالش چه طور است؟آیا او هنوز همان طور زیباست؟"و با التماس گفت:"خواهش می کنم,خواهش می کنم به من بگویید".
    من به آرامی گفتم:"او حالش خوب است...درست همان قدر زیباست که شما او را دیده اید".پیرمرد تبسم کرد و با حالت انتظار پرسید:"آیا می توانید بگویید او کجاست؟""می خواهم فردا به او تلفن بزنم."
    او دست من را گرفت و گفت:"می دانید آقا من به قدری عاشق آن دختر بودم که وقتی آن نامه رسید زندگی من عملا خاتمه یافت.من هرگز ازدواج نکردم.فکر می کنم من همیشه او را دوست داشته ام."گفتم:"مایکل با من بیا".ما با آسانسور به طبقه سوم رفتیم.راهروها تاریک بودند.تنها یک یا دو چراغ راه ما را به اتاق اجتماعات روشن کرده بود,جایی که مانا تنها نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد.پرستار به طرف او رفت.در حالی که مایکل را که در آستانه در با من ایستاده بود نشان می داد به آرامی می گفت:"مانا این مرد را می شناسی؟"او عینکش را جا به جا کرد یک لحظه نگریست ولی چیزی نگفت مایکل به نرمی و تقریبا خیلی آهسته گفت:"مانا من مایکل هستم آیا مرا به خاطر داری؟"
    در حالیکه دست های همدیگر را گرفته بودند لحظاتی را به چشمان همدیگر خیره شدند.پرستار و من در حالی که اشک بر روی گونه هایمان سرازیر بود اتاق را ترک کردیم.گفتم:"ببین چگونه خدای بزرگ عمل می کند!اگر قرار است کاری بشود حتما می شود."حدود سه هفته بعد ار آسایشگاه سالمندان تلفنی به دفتر من شد:"آیا می توانی روز یکشنبه برای مراسم عروسی حاضر شوید؟مایکل و مانا می خواهند با هم ازدواج کنند!"تمام افراد آسایشگاه برای شرکت در مراسم خود را آراسته بودند.عروسی خوبی بود,مانا لباس بلند قهوه ای روشن مایل به زرد پوشیده بود و خیلی زیبا جلوه می کرد.مایکل نیز لباس آبی تیره پوشیده بود و بلند به نظر می آمد.آنها مرا ساقدوش خود کردند.اگر شما می خواستید یک عروس هفتاد و شش ساله و یک داماد هفتاد و نه ساله را ببینید که مانند دو جوان رفتار کنند,باید به سراغ این زوج می رفتید.سرانجامی کامل و تمام عیار برای رابطه ای عاشقانه که تقریبا شصت سال به طول انجامیده بود.
    "آرنولد فاین"

  14. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  15. #37

    پیش فرض

    شاه و گدا به دیده ی دریادلان یکی است
    پوشیده است پَست و بلند زمین در آب
    "صائب تبریزی"




    "نگهبان"




    یک نیروی تازه وارد که برای نگهبانی از درب ورودی یک اردوگاه ارتش گماشته شده بود,دستور داشت تا نگذارد هیچکس با اتومبیل وارد قرارگاه شود,مگر آن کَس که نشان مخصوص را داشته باشد.
    یک روز او مجبور شد یک اتومبیل حامل یک ژنرال را متوقف سازد,اما ژنرال به راننده اش دستور داد که ایست نگهبانی را نادیده گرفته و به قرارگاه وارد شود.نیروی جدید جلوی اتومبیل رفت و تفنگ خود را بالا آورد و گفت:
    "مرا ببخشید,آقا!من تازه وارد هستم و نمی دانم به کدام یک از شما باید شلیک کنم,شما یا راننده؟"
    شما بزرگ خواهید بود,اگر نسبت به مقام و منزلت کسانی که از شما بالاترند بی اعتنا باشید و نیز آنانی را که از شما پائین ترند,وادار نمائید تا نسبت به مقام و رتبه ی شما بی اعتنا باشند.آن زمان,نه به خاطر فروتنی خود مغرور هستید و نه بواسطه ی غرورتان,فروتن.

  16. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  17. #38

    پیش فرض

    بهترین حکومت,سلطنت و فرمانروایی بر قلب هاست.
    "ناپلئون بناپارت"



    "ترس یا عشق"




    وقتی ناپلئون از جزیره آلپ باز می گشت متوجه شد روزنامه های پاریس از روز حرکت تا روز ورودش به پایتخت این طور نوشته اند:

    روز اول:طبق اخباری که به ما رسیده باز هم این غول بی شاخ و دُم از پناهگاه خود بیرون آمده و قصد آشامیدن خون ملت را دارد.
    روز دوم:اخبار حاکی از این است که ببر خون آشام در سواحل مملکت از کشتی پیاده شده است.
    روز سوم:بنا به خبری که داریم قاتل فرانسویان به شهر گرونویل رسیده است.
    روز چهارم:بر طبق گزارش های رسیده ناپلئون به پاریس نزدیک می شود.
    روز پنجم:آخرین خبر این است که امپراتور به فونتن رسیده اند.
    و بالاخره روز آخر:بشارت به فرانسویان عزیز!اعلیحضرت همایونی ناپلئون کبیر امپراطور عظیم الشان به پاریس وارد شدند و در دفتر سلطنتی نزول اجلال فرمودند.

  18. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  19. #39

    پیش فرض

    تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
    تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
    "صائب تبریزی"



    "سم خودخواهی"




    شنیده ام که در اندونزی درختی به نام "یوپاس" وجود دارد.این درخت سم ترشح می کند و چنان انبوه و پُر است که هر گیاهی را که در پای آن رشد کند نابود می کند.این درخت پناه می دهد,سایه دارد و نابود می کند.متاسفانه باید بگویم که من کسانی را می شناسم که مانند این درختند.فکر می کنم شما هم کسانی از این نوع را می شناسید.این آدم ها خود پسندند.آنها همه چیز را برای خود می خواهند و می خواهند که مرکز توجه واقع شوند.هیچ علاقه ای به کمک به دیگران ندارند ولی از همه به نفع خود بهره می جویند.آنها مانند درخت "یوپاس" خاصیتی برای اطرافیان ندارند و موجب شکوفایی رشد و باروری دیگران نمی شوند.
    از طرف دیگر یادم می آید وقتی کوچک بودم سعی می کردم روی خط راه آهن راه برم.چند قدم بیشتر نمی توانستم راه بروم و تعادل خودم را از دست می دادم.اما اگر دوستم روی خط قرار می گرفت ما می توانستیم دست یکدیگر را بگیریم و تعادل خود را حفظ کنیم.در این صورت می توانستیم تا آن سر دنیا برویم.
    من و تو حق انتخاب داریم می توانیم مثل درخت یوپاس باشیم.سم خودخواهی ترشح کنیم.فقط به خود و خواسته های خودمان بیندیشیم.در خود خواهی جا خوش کنیم یا اینکه همزمان با رشد و زندگی به دیگران یاری کنیم.
    می توانی زندگی را در خدمت دیگران باشی,یا با خود پسندی گمراه کننده آنرا به هدر دهی.یا باید از مردم سوءاستفاده کنی یا با آنها دوست شوی.هر دو با هم ممکن نیست.
    "زیگ زیگلار"

  20. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  21. #40

    پیش فرض

    انسان خردمند با گفتار به دیگران نمی آموزد
    بلکه با کردار به آنها می آموزد.
    "لائوتسه"




    "از حرف تا عمل"





    زمانی مردی بود که مقداری وسایل دوخت و دوز داشت.روزی حضرت مریم(س)مادر حضرت عیسی (ع)نزد او آمد و گفت:
    "ای دوست,پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آنکه به معبد برود آن را بدوزم یک سوزن به من نمی دهی؟"آن مرد سوزن را به حضرت مریم(س) نداد ولی نطق غرایی درباره ی دادن و گرفتن برای او کرد تا پیش از رفتن پسر به معبد برای او نقل کند.
    "جبران خلیل جبران"

  22. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  23. #41

    پیش فرض

    عشق یعنی به انسان ها اجازه بدهیم
    که بنا به میل خودشان در زندگی ما
    حضور داشته باشند.
    "اندره متیوس"



    "عشق پرنده ای رها"



    روزی روزگاری پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ و عالی و در یک کلام حیوانی مستقل و آماده پرواز در آزادی کامل.هر کس آن را در حین پرواز می دید خوشحال می شد.روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد در حالی که دهانش از شگفتی باز مانده بود,با قلبی پرتپش و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز پرنده نگریست.پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند...و زن پذیرفت...هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند...زن پرنده را تحسین می کرد,ارج می نهاد و می پرستید...ولی در عین حال می ترسید.می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود.می ترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید.زن احساس حسادت کرد...حسادت به توانایی پرنده در پرواز.
    و احساس تنهایی کرد.
    اندیشید:"برایش تله می گذارم.این بار که پرنده بیاید دیگر اجازه نمی دهم برود.".پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت و به دام افتاد و در قفس زندانی شد.زن هر روز به پرنده می نگریست,همه ی هیجاناتش در آن قفس بود آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:"تو همه چیز داری!"
    ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست.پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت.بنابراین علاقه او به حیوان به تدریج از بین رفت.پرنده نیز بدون پرواز زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت.درخشش پرهایش محو شد,به زشتی گرایید و دیگر جز موقع غذا دادن و تمیز کردن قفس کسی به او توجهی نمی کرد.
    سرانجام روزی پرنده مُرد.زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید.ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد.تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها در حال پرواز دیده بود.اگر زن اندکی دقت می کرد به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد,آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود,نه جسم ساکنش.بدون حضور پرنده زندگی برای زن مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در آورد.از مرگ پرسید:
    -چرا به سراغ من آمده ای؟ مرگ پاسخ داد:
    برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده ها در آسمان پرواز کنی.اگر اجازه می دادی پرنده به آزادی برود و بازگردد هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی.حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به من نیاز داری...
    "پائلوکوئیلو"



  24. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  25. #42

    پیش فرض

    "عشق چیست؟"


    شخصی به همسرش می گوید:
    "من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم".
    اما این عشق نیست گرسنگی است.
    شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.
    در عشق اجباری نیست.
    عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری رهایش کن.
    "اندره متیوس"

  26. 2 کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  27. #43

    پیش فرض

    گوش کردن توام با همدلی یعنی به
    چارچوب ذهنی افراد داخل شویم,آن
    را به دقت بررسی کنیم.دنیا را همان طور
    که آنان می بینند مشاهده کنیم.
    "استفان کاوی"



    "گوش کردن فعال"


    اگر به خاطر دردی در شانه هایتان نزد دکتر بروید و او بدون هیچ گونه پرسش و آزمایشی شروع به نوشتن نسخه کند و شما را به داروخانه بفرستد چه احساسی خواهید داشت؟احتمالا بدون آنکه متقاعد شده باشید حتی اگر آن را هم تهیه کنید اعتقادی به اطاعت از تجویزات وی نخواهید داشت.
    علت این است که دکتر اصلا شما را در روند معاینه و نسخه نوشتن دخالت نداده است.اگر راه حل ها و موفقیت های حرفه تان را زودتر از موعد معرفی کنید
    شما هم دقیقا مثل آن دکتر رفتار کرده اید و وقتی که شما به افراد درباره اینکه برای بهبود زنگیشان چه باید بکنند به انها توضیح بدهید,حتی اگر بدانید که راه حلتان چقدر مفید و کارا است و حتی شاید بهترین راه حل ممکن در چنین شرایطی باشد,طرف مقابل معتقد است که شما بر دیدگاه خودتان تاکید می کنید.
    همیشه سعی کرده اید دیگران به شما گوش کنند در حالی که شما هیچ وقت چنین نکرده اید.زمان زیادی صرف پرسیدن و متقاعد کردن می شود و کمتر زمان کافی برای شنیدن به آنها گذاشته اید و کمتر اجازه حرف زدن داده اید و همین امر مانع کشف حقیقت درون افراد می شود.


    این درس اناتومی را باید مدام بازآموزی و به خود یادآوری کنیم


    که ما دو گوش و یک دهان داریم و باید به همین نسبت از آنها استفاده کنیم.

  28. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  29. #44

    پیش فرض

    آنانکه حقیقت را می شناسند با آنانکه به آن
    عشق می ورزند برابر نیستند و آنانکه به آن
    عشق می ورزند با کسانی که با آن زندگی
    می کنند برابر نیستند.
    "کنفسیوس"



    "فرق درست و غلط"




    "جان مورلی"از انگلستان به کانادا سفر کرد تا برای دانشجویان فوق لیسانس سخنرانی کند.او سخنرانی خود را چنین آغاز کرد:من نزدیک سه هزار کیلومتر سفر کرده ام تا به شما بگویم:
    -فرق است بین درست و غلط.اگر مردی برای فرار از مالیات در حسابرسی های مالی خود دستکاری می کند فرق درست و غلط را نمی داند.اگر زنی به همسرش قولی می دهد که وفادار بماند و بعد عهدشکنی کند فرق درست و غلط را نمی داند.اگر والدین به کودکشان می گویند که:به فلانی بگو در خانه نیستیم,فرق درست و غلط را نمی دانند.
    اگر دختری در مورد جایی که رفته است به والدینش دروغ بگوید فرق درست و غلط را نمی داند.اگر کارمندی برای غیبت یا تاخیر غیر موجه اش دروغ بگوید,فرق درست و غلط را نمی داند.اگر فروشنده برای فروش کالایش اطلاعات نا صحیح بدهد,فرق درست و غلط را نمی داند.
    "زیگ زیگلار"

  30. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


  31. #45

    پیش فرض

    بربساط نکته دانان خود فروشی شرط اینست
    یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش



    "مشتری دست خالی نرود"




    یک مغازه دار بخشی از حرف های یکی از فروشندگانش را خطاب به یک مشتری شنید که می گفت:
    -"نه,خانم!چند هفته ای است که نداشته ایم و به نظر نمی رسد که به این زودی داشته باشیم."
    مغازه دار از شنیدن این حرف ها وحشت کرد و شتابان به دنبال مشتری که در حال خروج از مغازه بود دوید و گفت:"خانم!حرف فروشنده صحت ندارد.مطمئن باشید که ما بزودی مقداری خواهیم داشت.در واقع ما یکی دو هفته پیش آن را سفارش داده ایم!"و بعد از آن فروشنده را به کناری کشید و با عصبانیت به او گفت:
    "هرگز!هرگز هرگز!این یادت باشد که ما هرگز به یک مشتری نمی گوییم که چیزی نداریم.حتی اگر آن را نداشته باشیم راهش این است که بگویی:ما آن را سفارش داده ایم.راستی بگو ببینم او چه چیزی می خواست؟"
    فروشنده شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"باران!"
    نکته:تصور نکنیم هر آنچه را که دیگران می خواهند درباره ی آن حرف بزنند ما میدانیم.

  32. یک کاربر برای این پست سودمند از shahrzaad عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. زمان اکران «جرم» مسعود کیمیایی
    توسط DaDashii در انجمن اخبار سینما و تلويزيون
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 19-04-11, 14:59
  2. مسعود كیمیایی در بیمارستان بستری شد
    توسط DaDashii در انجمن اخبار سینما و تلويزيون
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-03-11, 16:29
  3. عربستان سعودي در صدر كشورهاي عرب ف.ي.ل.ت.ر كننده اينترنت
    توسط MAHMOUD در انجمن اخبار و تازه های دنیای کامپیوتر و تکنولوژی , نرم افزار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-07-09, 22:17

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •