جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 17

موضوع: رمان هستی

  1. #1
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض رمان هستی

    رمان هستی از رویا نوری


    باورم نمیشد!از شنیدن صدایش که عاشقانه برای دیگری زمزمه میکرد قلبم از تپش باز ایستد.فشار پنجه های غم راه نفسم را بست . من که در این مدت به سان محتضری در بستر مرگ دست و پا میزدم به راستی مردم ،روح و قلبم مرد . چگونه میتوانستم باور کنم؟ من که همه ی هستی ام را بر سر تصمیم گذاشته بودم. من که در میان این همه مشکل او را انتخاب کرده بودم.حال با باقی عمرم جه میکردم؟ با غرور بر باد رفته، با یک قلب پژمرده؟ دیگر به چه دلیلی ادامه میدادم؟ اصلا برای چه زنده بودم؟ در آن لحظه قلبم به هزاران تکه تبدیل شده بود . تکه های ریزی که تبدیل به سنگ میشد. از هر چه بود و نبود بیزار بودم. چرا به دنیا آمده بودم؟ در میان مردمی بی عاطفه و سنگدل اسیر شده بودم. اصلا من که عشق را به مسخره می گرفتم چرا عاشق شده بودم؟گناه من چه بود؟ گناه من و امثال من که از عشق ، بتی پرستیدنی میسازند. بتی که بر روی شن ساخته شود و با نسیمی واژگون میشود چرا کسی نیست تا در این سفر راه را از بیراه نشانمان بدهد. یعنی نباید هیچ گاه سفر کنیم؟ یا بی سفر به منزل مقصود برسیم؟ سرم پر از افکار مختلف بود که صدایشان درون سرم میپیچید و مرا از خود بی خود می کرد. کاش به جایی میرفتم که سکوت بود و آرامش. آرامشی که مدتهاست با من غریبه شده. باید فرار میکرئم. به جایی میرفتم که رهایم کنند. تا جایی که توتن داشتم دویدم تا شاید سایهسیاه مصیبت لحظه ای از تعقیبم دست بر دارد. از پشت پرده رقصان اشک همه جا تار و در هم بود. اما چراها رهایم نمی کردند. چرا در قمار عشق همه هستی ام را گذاشته بودم؟چرا من بازنده بازی بودم؟ مگر نمی گویند خدا به اندازه ی تحمل اشخاص به آنها درد میدهد؟ پس چرا شانه های من دیگر تحمل نداشتند ؟مگر خدا نمیبیند چگونه زیر این همه فشار خرد میشوم؟ خدایا! صذایم را میشنوی؟ من گم شده ام. خسته ام. بریده ام. دیگر جز تو پناهی ندارم.کمکم کن...
    با شنیدن صدای ترمز،لحظه ای به خود آمدم و ایستادم. کسی بلند مرا به نام می خواند و متوجه ماشینی شدم که به سرعت ترمز کرد و لاستیکهایش بر روی زمین کشیده شد. برای تصمیم گرفتن وقتی باقی نمانده بود. شاید هم مانده بود و من ترجیح دادم تصمیمی نگیرم. من به پایان مینگریستم و این پایان بود. نقطه ی پایان بر جمله ی زندگی من. چه جمله ی کوتاهی. چشمهایم را بستم بالاخره زندگی کوتاه آمده و رضایت به رفتن من داده بود. با برخورد به بدنه ی ماشین از زمین کنده شدم. سرم محکم به جسمی سخت اصابت کرد . با این همه درد دیگر مجالی برای تفکر نمانده بود . صداها خاموش میشدند و من هر لحظه به آرامش نزدیکتر میشدم. صدای همهمه ی اطرافم هر لحظه گنگ تر می شد جز یک صدای آشنا ...یک صذای خوشایند...احساس کردم کسی مرا بر روی دستانش بلند کرد و از دیگران خواست تا راه را برایش باز کنند. سرم بر روی سینه اش قرار گرفت و با شنیدن صدای تپش های قلبش درون مه غرق شدم. گویی میان آسمان و زمین معلق بودم. همه جا سفید بود . اما نوری وجود نداشت همانند مسافری بودم که در مه گم شده باشد. هر چه تلاش می کردم فریاد بزنم و کمک بخواهم هیچ صدایی از بین لبهایم بیرون نمی آمد. سرم مثل یک کوه سنگین و سرد بود و لبانم خشکیده و تشنه ... یک مرتبه میان دریا رها شدم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم از گزند ماهیانی که سعی میکردند تکه ای از بدن مرا جدا کنند فرار کنم. دست و پایم میان جلبک ها گیرکرده بود. احساس خفگی میکردم . هیچ هوایی برای نفس کشیدن نبود. رفته رفته تاریکی همه جا را فرا گرفت . چشم باز کردم . جنگلی تاریک اطرافم را فرا گرفته بود . نمی توانستم بدنم را حرکت دهم. از تشنگی بی طاقت بودم . صئای زوزه گرگ از دوردستها می آمد . قلبم به شدت میتپید . صدا نزدیک و نزدیک تر شد . برق چشمهای وحشی بدنم را از ترس فلج کرد . چشمهایم را بستم . صدای نفس هایشان را می شنیدم . دردی شدید بر روی دستم احساس کردم و از ترس در سیاهی غرق شدم .
    خاطرات پیش چشمم رژه میرفتند . خاطرات کودکی و نوجوانی به یادم می آمدند ، گاهی بزرگ بودم و زمانی کوچک. کم کم هجوم افکار به مغزم کمتر شد حالا خاطراتم را به صورت مرتب می دیدم.
    از صبح مادرم گفته بود که فامیل را به خاطر قبولی من دعوت کرده و سفارش کرده بود مرتب و خوش برخورد مقابلشان حاضر شوم.می دانستم گفته پدر را تکرار میکند تا بدانم از من انتظار مهمان نوازی خاصی از عمو دارد . بی حوصله در حالی که حوله دور تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که با صدای مادرم به خودم آمدم :
    -هستی؟ الانه که مهمونا بیان . آماده شدی؟
    آهسته از روی تخت بلند شدم. حتی فکر نکرده بودم که چه لباسی بپوشم. می دانستم پدر با چشمان دقیقش منتظر دیدن ایرادی است تا از من بهانه ای بگیرد .
    باز جای شکرش باقی بود که بهرام مثل همیشه در سفر بود ودر این مهمانی حضور نداشت . لباسهایم را بر روی تختم چیدم. به نظرم لباسی که مادر برایم دوخته بود مناسب تر آمد. رنگ آبی اش با رنگ چشم و موهایم هماهنگ بود . بعد از پوشیدن لباس ، در آیینه به خود خیره شدم . قد بلندم را از پدر به ارث برده بودم و هیکل لاغرم را از مادر ، همراه با چشمان سبز تیره که مژه های بلندم بر رویشان سایه می انداخت . و بینی کوتاه ولبانی پر که درون صورت سفیدم جای گرفته بودند. موهای بلند و خرمایی رنگم که با پیچ و تاب طبیعی چهره ام را قاب گرفته بودند.هر چند گاهی تعریف دیگران از زیبایی ام لبخندی گذرا بر لبانم می نشاند و لرزه غرور را در وجودم حس می کردم اما هیچ گاه زیبایی برایم مهم نبود . نگاهی دیگر به خود انداختم و موهایم را که خشک شده بود شانه کردم و ترجیح دادم مثل همیشه ساده باشم . با شنیدن صدای اولین گروه از مهمان ها لبخندی به خود زدم و از اتاق بیرون آمدم
    ختنواده عمو اولین مهمان ما بودند با وجود آنکه برای عمو احترامی خاص قائل بودم اما از دیدن ایشان خوشحال نشدم. می دانستم نمی توانم روی پدرم حساب کنم و بهرام هم نبود تا مرا نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم . در حالیکه آرام پایین می آمدم بابک را دیدم که با نگاهش در حال جست و جوی اطراف است وقتی نگاهش به من افتاد مطمئن شدم دنبال من می گشته است. ابتدا به سمت عمو رفتم که مانند همیشه خوش لباس و در عین حال محکم بالای مجلس نشسته بود و پیپ اش را گوشه لبش گذاشته بود. بوی توتون ، همیشه مرا به یاد گذشته ها می انداخت. زمانی که دختر کوچکی بودم و بر زانوانش می نشستم . شاید عمو تنها کسی بود که پدر روی حرفش حرف نمی آورد و به ما هم گوشزد می کرد همیشه احترامش را داشته باشیم . من در حالیکه دوستش داشتم با دیدنش کمی میترسیدم. اخلاق زن عمو درست مانند مادرم بود . به زیبایی مادر نبود اما به همان اندازه صبور و ساکت بود و همیشه تابع. مسلما اگر غیر از این بود تحمل زندگی در کنار این دو برادر مستبد و مغرور برایشان غیر ممکن میشد . در آخر به سمت بابک رفتم که از ابتدای ورودم ایستاده بود . آخر از همه با او سلام و احوالپرسی کردم .می توانم بگویم درست همانند پدرش بود با همان خصیصه های اخلاقی که پشتیبانی های بیش از حد و حصر خانواده ویژگی تن پروری و لجاجت را هم به آن اضافه کرده بود . بابک به دلیل پشتوانه های مالی پدر، تا به حال بدون کوچکترین تلاشی به هر چه خواسته بود رسیده بود . از انجام هیچ کاری ابا نداشت و خجالت نمی کشید . وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، لحظه ای برق غضب را در چشمانش دیدم که مانند بچه ای که اسباب بازی محبوبش را به زور از دستش کشیده باشند خشمگین شد. محلی را برای نشستن انتخاب کردم که در معرض دیدش نباشم. وقتی زری خانم با سینی چای وارد شد بابک به بهانه ی برداشتن شیرینی از روی میز ، مبل روبروی مرا انتخاب کرد و نشست و در حالیکه پا روی پا می انداخت گفت
    -اینم شیرینی قبولی ات توی دانشگاه. تبریک میگم که غول کنکور رو شکست دادی اما به نظر من درس خوندن برای دختر ها فایذه ای نداره ، مخصوصا تو که در آینده کاملا از احاظ مالی تامین هستی .
    با نگاهی گذرا به صورتش گفتم :
    - مگه تحصیل کردن فقط برای پول در آوردنه؟ در ضمن من اصلا دوست ندارم چند سال دیگه از لحاظ مالی به کسی وابسته باشم . می خوام توی رشته ای که بهش علاقه دارم فعالیت بکنم و اصلا از زنانی که تمام وقتشون رو یا توی آشپزخانه می گذرونن یا با بچه سر و کله میزنن خوشم نمیاد.
    - و اگر همسر آیندت با درس خوندنت یا کار کردنت مخالف باشه چی؟
    - اولین شرط من برای ازدواج همینه. دوست دارم همسرم از پیشرفت من لذت ببره نه اینکه جلوی اونو بگیره.
    - به نظر من عمو دیگه داره زیادی بهت رو میده . این شرط رو دیگران قبول نمی کنند .
    -اولا من فعلا هیچ عجله ای برای ازدواج ندارم . دوما تا منظورت از دیگران چی باشه...
    .
    با ورود بقیه فامیل برای لحظه ای حرفمان قطع شد . مثل همیشه حرفهای ما آخرش به دعوا ختم شد. بابک انتظار داشت به حرفهایش گوش دهم و مقابلش کوتاه بیایم اما من به هیچ عنوان چنین چیزی را نمی پذیرفتم. هر وقت هم کار به اینجا می رسید با چشم غره پدر به من و طرفداری عمو از بابک بحث تمام می شد ،بی آنکه ما هیچ وقت با هم به تفاهم برسیم . با آمدن افسانه که بعد از مدتها می دیدمش موقعیت را برای فرار از دست بابک مناسب دیذم و با هم به سمت اطاقم رفتیم. افسانه دوم دبیرستان بود اما ظاهرا از من بزرگتر نشان می داد . بی نهایت شیطان بود و همین حالت ،به چهره اش زیبایی می بخشید . مثل همیشه برای مدتی کوتاه به نهران آمده بود و با آن حالت جذابش همه ی خبر ها را با هیجان تعریف می کرد . نصیحتهای من هم مانند همیشه بی تاثیر می ماند چون دفعه بعد کارهایش را تکرار میکرد . تا ساعتی بعد سرگرم گفتن و خندیدن بودیم که با صدای مادرم که ما را صدا زد به خود آمدیم . دست افسانه را گرفتم و در حالیکه در گوشم جوکی جدید تعریف می کرد و من می خندیدم پایین رفتیم . بقیه مهمان ها آمده بودند و هر کدام دو به دو یا چند نفری مشغول صحبت با هم بودند . بابک با نگاه خشمگینش در کمین ما نشسته بود . همیشه از ظاهر و حرکاتش مشخص بود که چه احساسی دارد . از افسانه جدا شدم و نظری به مهمانها انداختم . قسمت غذا خوری با سه پله از پذیرایی جدا می شذ که با میز و صندلی های زیبا که مادرم به سلیقه خریده و چیده بود جلوه خاصی داشت. زری خانوم برای کمک به مادرم مشغول چیدن میزبود ومن مثل همیشه متعجب بودم تهیه این همه غذا برای مهمانانی که نهایتا بیست نفر هم نمی شد چه لزومی داشت . مطمئن بودم دایی پرویز حتی به خاطر من هم حاضر نمی شود به منزلمان بیاید و با پدر روبرو شود .
    خاله پری به همراه عمه سودابه و مادر در قسمت نشیمن دور هم جمع شده و مشغول صحبت بودند. در گوشه ای دیگر عمو وپدر مشغول بازی تخته نرد بودند وصذای خنده شان از همان فاصله به گوش میرسید . هر دو برادر با وجود اینکه پا به سن گذاشته بودند هنوز جذاب و شیک پوش بودند . مسلما اگر پدر مشکل قلبی نداشت خیلی بهتر می توانست گذر ایام را زیر پرده ظاهرش پنهان کند . شوهر خاله و شوهر عمه کنار بابک نشسته و مشغول صحبت بودند . وقتی بابک نگاه مرا به سمت خودش دید با اکراه لبخندی زد و بلند شد و به سویم آمد. نمی دانستم کجا بروم . قبل از آنکه تصمیمی بگیرم مقابلم ایستاد وگفت:
    -شب قشنگیه، قدم زدن توی باغ شاید بتونه اخماتو باز کنه .
    در حالیکه دستم را از حصار پنجه اش آزاد می کردم با لحنی که سعی میکردم آرام باشد گفتم:
    -در قشنگی شب حرفی نیست . اما الان موقعش نیست. نمی تونم مهمونا رو تنها بذارم.
    با تمسخر در حالیکه نگاهش را بر روی دیگران میچرخاند گفت:
    -مگخ تا حالا که نبودی کسی متوجه شد؟
    -بابک حوصله ندارم خواهش می کنم سر به سرم نذار .
    -پس تو کی حاضری؟
    -همیشه!به غیر از مواقعی که مخالف میلم عمل کنم.
    -زندگی همیشه میل آدما نمی چرخه.
    -میدونم اما اینو یکی باید به خودت بگه.
    با گفتن «ببخشید»به سمت آشپزخانه رفتم .مانند همیشه از اینکه تند رفته بودم پشیمان شدم . به طور کلی دختر آرام و ساکتی بودم اما در مقابل بابک همیشه اختیار از دست میدادم . با وجود آنکه از ته دل خواستار ؟آزارش نبودم اما همیشه با رفتارش به نوعی ترغیبم می کرد که اذیتش کنم . با نگاه پیدایش کردم ،در حالیکه متفکر و
    گرفته بود از اتاق خارج شد . با آنکه محبتی به او در قلبم نبود اما به خودم اعتراف کردم که بی نهایت جذاب است . ولی من سرکش و رام نشدنی بودم و حتی اگر خودم هم میخواستم کمی در مقابلش نرم باشم،قلبم با تمام قدرت او را پس می زد .
    میز شام که چیده شد ،مادر همه را به صرف شام دعوت کرد . من و افسانه بشقاب هایمان را برداشتیم و به سمت اتاق نشیمن به راه افتادیم تا فارغ از صحبت های دیگران با هم گپ بزنیم ، اما بابک حریم ما را شکست و روبروی ما نشست. وج.د افسانه برایم دلگرمی بود چون همیشه با حاضر جوابی من را اززحمت جواب دادن راحت می کرد . بابک تکه ای مرغ درون بشقابم گذاشت و من که از این حرکت خنده ام گرفته بود پرسیم:
    -مگه صاحب خونه هم باید شام بخوره؟
    افسانه که آماده بود بابک را اذیت کند گفت:
    -تو اصل کاری هستی ، یعضی ها فقط به خاطر تو اینجا هستند .
    بابک در حالیکه از دخالت فرزانه دلگیر شده بود جواب داد:
    - چیه ؟ حسودیت می شه؟
    -افسانه با تمسخر جواب داد:
    - نه خدا رو شکر می کنم جای هستی نیستم وگرنه باید قیافه تورو تو مهمونیا روبرویم تحمل می کردم . هر چند حالام به خاطر همراهی با اون بی نصیب نموندم .
    بابک در حالیکه از عصبانیت قرمز شده بود جواب داد:
    - عمه تو رو خوب تربیت نکرده . دو روز دست من باشی ادبت می کنم .
    - اما اگه صد سال هم روتو کار کنند هیچ وقت درست نمی شی ،چون ذاتت خرابه!
    در همین حین در اثر خنده غذا تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم و بابک در حالیکه هول شده بود لیواب آب را به سمتم گرفت و افسانه تاکید می کرد آرام نفس بکشم و سرفه نکنم ومن در حالیکه از زور سرفه و خنده اشک ا چشمانم جاری بود به سمت آشپزخانه رفتم و آبی به صورتم زدم تا آرام شدم . از درون قابلمه تکه ای گوشت برداشتم و مشغول خوردن شدم ،چون می دانستم زیر نگاه سمج بابک هیچ لقمه ای از گلوم پایین نمی رود . زری خانوم از اینکه جلوی دستش را می گرفتم عصبانی شد و مرا از آشپزخانه بیرون کرد . لز دور افسانه و بابک را می دیدم که حرف می زنند . افسانه می خندید و ظاهر بابک نشان می داد که عصبانی است . ترجیح دادم همانجا کنار دیگران بنشینم و در کنار مادرم جای گرفتم . عمو در حالیکه با دستمال دهانش را پاک می کرد رو به من گفت:
    -خوب عمو جان ، بالاخره حرف خودت رو به کرسی نشوندی . حالا از رشته ات راضی هستی؟
    با لبخند جوابش را دادم :
    - معماری رشته مورد علاقه منه. برای کنکور خیلی زحمت کشیده بودم.
    - ولی برلی ترم بعدی باید مرخصی بگیری.
    در حالیکه با فشار دادن بر لیوان سعی می کردم اثری از عصبانیت در چهره ام نباشد با احترام پرسیدم:
    - به چه مناسبتی؟
    به صندلیش تکیه داد و با لحنی مطمئن گفت:
    - خوب هر دختری یه روزی باید ازدواج کنه . چه بهتر تا جوونتره تشکیل خانواده بده. محیط دانشگاه خیلی هم سالم نیست.
    میدانستم منظورش چیست، اما الالن جوابش را نمی دادم شاید هیچ گاه این جواب را نمی یافتم .پدر هرگونه مخالفتی را بی احترامی می دانست.
    -ولی عمو جان من تا پایان درسم تصمیم به ازدواج ندارم در ضمن سالم بودن یا نبودن محیط هم مهم نیست. خود شخص باید سالم باشه که من به خودم اطمینان دارم.
    عمو اخمهایش را در هم کشید اما لبخند را به وضوح در صورت خاله دیدم.پدر که به شدت ناراحت شده بود با لحنی تند گفت:
    -صلاح کار رو تو می دونی یا ماها که چند تا پیراهن بیشتر از شما پاره کردیم؟ تو که هنوز یاد نگرفتی چطور با بزرگترت صحبت کنی چطور اونقدر به خودت اطمینان داری؟
    مثل همیشه در مقابل پدر سکوت کردم. می دانستم منتظر یک بهانه است تا اجازه رفتن به دانشگاه را از من بگیرد. چیزی که حکم کلید نجات من از این زندان طلایی را داشت . در حالیکه به شدت بغض کرده بودم عذر خواهی کردم و به اطاقم رفتم و با لباس به رئی تخت افتادم و گریه کردم . حتی در زدنهای مکرر افسانه هم نتوانست مرا از اطاق بیرون بیاورد. نمی خواستم بابک مرا گریان ببیند
    .
    اواخر شب بود که متوجه شدم هیچ صدایی از بیرون نمی آید . عاشق شب و سکوتش بودم . احساس می کردم شب مال من است و من در شب متعلق به خود هستم . سکوتش، رمز و رازش وعمق اش را دوست داشتم . شب زیبایی بود . بی خواب بودم ، بنابر این به حیاط رفتم و روی صندلی نشستم . . عکس رقصان ماه در آب استخر انعکاسی زیبا داشت . دست باد لای گیسوان درختان می پیچید و صدای نجوای عاشقانه ی آنها به من آرامش میداد . سر به آسمان بردم . همه ستاره ها با چشمک های فریبنده شان مرا به مهمانی خود دعوت می کردند . دنبال ستاره ی خودم گشتم. تنها و سوت و کور در خلوتی نشسته بود. او هم مانند من تنها بود .
    در زندگی تنهایی را انتخاب کرده بودم . در نظرم ازدواج مساوی با یک قفس یا زنجیری بود که دست و پایم را می بست. مساوی با خود نبودن بلکه آنچه دیگری می خواست بودن . پدر از کودکی در گوشم فرو کرده بود که عشق وجود ندارد . عشق یعنی هوس . یعنی گناه . هیچ وقت فیلمهای عاشقانه را نمی پسندید یا اگر می شنید زوجی از روی عشق ازدواج کردند بر افکارشان می خندید ولی برای من زندگی با دیگری بدون عشق مساوی مرگ بود . مرگ شادی ، مرگ عاطفه و مرگ خوشبختی.
    زندگی بدون عشق برلی روح حساس من خالی و بی انگیزه بود . هیچ گاه جرات نکرده بودم عاشق شوم . شاید هم عشق تاکنون به سراغم نیامده بود . خاطراتی که دوستانم تعریف می کردند مانند یک سراب شیرین و خوشایند اما در نظرم غیرر واقعی و دوردست بود . همیشه به آنها می خندیدم و می گفتم عاشق شدن دست خود ماست و من هیپ گاه عاشق نمی شوم . گاهی با دیدن کسی که گاهی از فراق یاری گریه می کرد و گاهی عاشق دیگری بود متعجب می شدم . جایگاه عشق در نظرم بالاتر از این بازی های کودکانه بود . جایگاهی ناب و مقدس که اسیر هیچ آلودگی نمی شد و حالا بابک با اخلاقی همانند پدرم بر سر راه زندگیم آمده بود و پدر با تکذیب نکردنش مهر تایید بر او میزد .
    من بنا به موقعیت خانوادگی و ظاهری زیبا خواستگاران زیادی داشتم اکثرشان را ندیده بودم در دل راضی هم بودم چون قصد ازدواج نداشتم و اکنون می فهمیدم دلیل کارهای پدر چیست. از هر زمان دیگری بیشتر احساس تنهایی می کردم . اما از یک جیز مطمئن بودم ،هرگز همسر بابک نمی شدم . اولین بار بود که مصمم بودم در مقابل حرف پدر ایستادگی کنم . این چیزی نبود که با صبوری تحمل کنم . نمی توانستم به خاطر احترتم به حرفش با زندگی ام بازی کنم . هدف من در زندگی چیزهای بزرگتری بود . می خواستم خودم باشم ، باد موهایم را به بازی گرفته بود ، مثل روزگار که روح و قلب مرا بازی می داد .
    روز های آخر تابستان بود و روزهای تنهایی به انتها می زسید . پرستو نزدیک به یک هفته بود که به اصفهان رفته بود و ما هم به دعوت عمو ، آخر هفته به رامسر می رفتیم . اصلا علاقه ای برای رفتن به این سفر نداشتم . بهرام مثل همیشه از آمدن سر باز کرد . با وجود آنکه تقریبا با بابک همسن بود ولی با هم جور نبودند پس بدون مشکلی در تهران ماند ولی من نتوانستم پدر را متقاعد کنم و مجبور به این سفر شدم .
    یاد روزهای گذشته افتادم . درختانی که شاهد قد کشیدن ما بودند . روزهایی که بهرام و بابک با بازی و سر و صدا حیاط را روی سرشان میگذاشتند . روزهایی که من فقط ناظر بودم و با تمام کوچکی حق بازی کردن با آنها را نداشتم . یاد روزی افتادم که بهرام مریض شده و مشغول استراحت بود . بابک با دوچرخه بهرام مشغول بلزی بود و من که حوصله ام سر رفته بود روی پله نشسته بودم و نگاهش می کردم . وقتی مرا متوجه خود دید به سمتم آمد و گفت :
    -می خوای دوچرخه سواری کنی؟
    - آره اما بلد نیستم.
    -خوب بیا یادت بدم .
    به آسانی بلندم کرد و روی زین دوچرخه مرا نشاند . هنوز لذت بازی زیر دندانم نرفته بود که با صدای پدر از جا پریدم . با فریاد مرا صدا می کرد . با ترس پیاده و پشت درخت قایم شدم . پدر در جواب عمو که قصذ آرام کردنش را داشت گفت
    - بارها بهش گفتم خوشم نمی یاد دختر دوچرخه سوار شه . اگر الان جلوش رو نگیرم فردا پس فردا می شه مثل ...
    و حرفش را خورد و می دانستم پدر دوست ندارد با پسر ها همبازی شوم . اما مقصر من نبودم که هیچ دختر همسن و سالی نبود که همبازی ام شود . پدر مرا به خانه فرا خواند و من بدون هیچ سرپیچی دنبالش راه افتادم . هنوز تمسخر های بابک که مرا «لوس» و « بچه ننر» خطاب می کرد و بغض فرو خورده ام به دلیل توبیخم بدون اینکه هیپ گناهی مرتکب شده باشم برایم زنده بود
    پدر هیپ گناهی را بر من نمی بخشید . از همان ابتدا هم حتی به دلیل بچگی در مورد کارها و اشتباهم اغماض نمی کرد . نمی دانستم تقاص چه کسی را پس می دهم اما گویی گناهی انجام داده ام و خود خبر ندارم منتظر فرصتی بود تا ایرادی بگیرد
    همیشه در گوشه پنهان قلبم دوستش داشتم . محتاج محبتش بودم ، آرزو داشتم دستی از سر مهر بر گیسوانم بکشد امادر در مقابل من از سنگ بود . در زلال چشمانش گاهی برق محبت را میدیدم . بارها چشمان مهربانش را که خیره به من بود غافلگیر کرده بودم اما لحظه ای بعد بیتفاوتی و سردی آن به من گوشتزد میکرد که اشتباهی دیدم .
    .
    غرق افکارم بودم که با صدای پدر از جا پریدم :«هستی؟ دیر وقته بیا بخواب!» پس شب هم مال من نبود . سکوت وآرامش هم مال من نبود . به راستی سهم من چه بود ؟
    صبح خیلی زود راه افتادیم . دیدن انوار صورتی خورشید که بر روی ابر ها افتاده بود ، خواب را از سرم پراند . ترکیب زیبایی از نور و سایه بود و تصویری زیبا که میتوانست ساعت ها مرا به خود مشغول سازد . بعد از مدتی با تکانهای آرامش بخش ماشین به خواب فرو رفتم .
    با صدای مادر چشم باز کردم . گردنم خشک شده بود . از ماشین بیرون آمدم و نگاهی به اطراف انداختم .صدای جوی آب و آواز پرندگان همراه درختان بلند و کوه های در هم پیچیده و نوازش نسیم و عطر طبیعت منظره ی زیبا خلق کرده بود . برای صرف صبحانه به قهوه خانه رفتیم . بابک مقابلم نشست و لبخند زنان گفت :
    - مطمئنم خیلی خوش می گذره به شرطی که این 3 روز مثل الان نخوابی .
    خیلی آرام به طوری که دیگران صدایم را نشنوند گفتم:
    -معمولا اگه کاری که دوست ندارم به زور مجبور به انجامش بشم کسل می شم.
    و در حالیکه با دیدن قیافه ناراضی اش لبخند میزدم از جا بلند شدم . شاید بین همه آدمها فقط می توانستم با بابک مخالفت کنم و ناراحتی هایم از بابت کارهای دیگران را بر سر او خالی کنم . هر چند او هم بی تقصیر نبود . نمی دانستم چگونه فکر میکند که این چنین مطمئن از فرداست . چگونه مردی حاضر می شود با دختری ازدواج کند که هیچ میلی به این وصلت ندارد ؟ برای بابک این ازدواج یک معامله بود . شاید علاقه ای هم وجود داشت که من نام «عادت » را روی آن می گزارم اما این ازدواج علاوه بر مستحکم کردن پیوند دو خانواده ،ثروت بهرامی ها را در خانواده شان نگاه می داشت و حفظ می کرد . اما چرا این معامله با من شده بود ؟ عمو جز بابک فرزندی نداشت . بابک بعد از سالها مثل هدیه ای بود که کشتی طوفان زده عمو را به ساحل رساند . این هدیه کوچک با بهترین شرایط بزرگ شد . با کوچکترین بهانه گیری اش قلب پدر و مادرش را میلرزاند و با یک قطره اشک خواسته های محال او ممکن می شد . برای بابک تحصیلات اصلا مهم نبود . اطلاعات او که به اصطلاح در حد دیپلم بود ریاضی را برای جمع سودهایش و ادبیات را برای استفاده از جمله امری لازم می دانست . تفریحاتش از دوستان رنگارنگش شروع می شد و با پارتی و شب نشینی و خدا می داند چه مسائل دیگری ادامه پیدا می کرد .
    یادم آمد که چند ماه قبل با وجودی که زمزمه ی ازدواج من و بابک شروع شده بود او را در یک بوتیک دیدم . شلید این نقطه ی شروع دلزدگی من از بابک و توجه به زشتی اعمالش بود . با پرستو برای خرید عطر به یک مغازه رفته بودیم که پرستو مرا متوجه به یک زوج کرد و گفت:
    -اونجا رو نگاه کن . ببین مثا همیشه پسز خوش تیپ در کنار یه دختر بد ترکیب . خدا شانس بده ، کاش خدا این خوشگلی و شیرین زبونی رو از من بگیره ، در عوض یه شوهر مثا اون پسره پیدا کنم که همین جوری برام خرج کنه .
    به شوخی های پرستو عادت کرده بودم . با خنده برگشتم و با دیدن بابک و دختری که با حرکات سبکسرانه اش می خندید یکه خوردم . دختر وقتی نگاه مرا بر روی بابک ثابت دید با غیظ رویش را برگرداند و من که تا به حال هیچ احساسی به بابک نداشتم وقتی او را دست به دست دختری دیگر دیدم دلزده شدم . بابک به سمت ما برگشت و وقتی ما را متوجه خودش دید ، با آرامش دختر همراهش را به سمت ما آورد . رو به من گفت:
    «اینجا چه کار می کنی؟ دوستای به این خوشگلی داری و از من قایمشون میکنی؟» و در حالی که دست دختر همراهش را در دست میگرفت گفت:«ماندانا یکی از دوستای خوب منه» و به سمت من نگاه کرد و گفت : « ایشون هم هستس دختر عموم و این خانم زیبا .. » و با لبخند به پرستو نگاه کرد . پرستو که تازه متوجه جریان شده بود مرا نگاه کرد و من که از این عمل دور از ادب بابک عصبانی بودم ، به سرعت پرستو را معرفی کردم و گفتم:« بیرون منتظرمان هستند » و دست پرستو را کشیدم و بیرون رفتیم . از آن اتفاق به بعد در مقابل اعتراض پدر هر چه تعریف کردم که اصل ماجرا چه بوده نپذیرفت و مرا سرزنش میکرد که با کی بودیم و چه کسی منتظر من و پرستو بوده که مجبور به ترک بابک شدیم . پدر متاسف بود که وجه ی من پیش بابک خراب شده و نگران بود در مورد من چگونه فکر میکند. میدانستم پدر هنوز منتظر موردی است تا از من بهانه بگیرد .
    با ورود شخصی نگاهی به آینه انداختم . آب سرد رخوت خواب را از تنم بیرون کرد . با نگاهی به پنجره که رو به خیابان باز میشد آرزو کردم کاش آنقدر جرات داشتم که از همین جا فرار می کردم و برمیگشتم . با این فکر لبخندی زدم و بازگشتم . سر میز تصمیم گرفتم در مقابل رفتارهای بابک کاملا سرد و بی تفاوت باشم . پس با آرامش شروع به خوردن کردم و جوابش را با کلمه بله یا خیر ،خیلی کوتاه و مختصر میدادم .
    اطاقی که رو به دریا بود انتخاب کردم . زیر پایم منظره ای از باغ نارنج بود و روبرو وسعت دریا خود نمایی میکرد . با وصف اینکه بیشتر مسیر را خواب بودم باز شدیدا احساس خستگی میکردم . به حمام رفتم و در جواب دیگران که می خواستند به گردش بروند خستگی را بهانه کردم و خوابیدم .
    وقتی چشمهایم را باز کردم خورشید در حال غروب بود . منظره بی نهایت زیبا بود . ظاهرا دیگران مشغول استراحت بودند . ترجیح دادم به ساحل بروم و از آنجا غروب را تماشا کنم . هر بار که غروب دریا را میدیدم برایم مانند اولین بار بکر و تازه بود . در حالیکه پای برهنه روی شنهای مرطوب قدم میزدم به فکر فرو رفتم ، بعد از مدتی حضور بابک را احساس کردم . به روی خود نیاوردم و به قدم زدن ادامه دادم . چند لحظه ای به سکوت گذشت که پرسید :
    - چرا از من فرار میکنی ؟ هر وقت خواستم با هم حرف بزنیم بد خلقی کردی و رفتی . چرا این رفتار رو داری ؟
    بابک این بار از در صلح وارد شده بود . کوتاه آمده بود، اما این کارها نمی توانست مرا گول بزند . من با او بزرگ شده بودم . سعی کردم با لحنی بی تفاوت جوابش را بدهم :
    - من فرار میکنم ؟ چیزی وجود نداره که من ازش فرار کنم . ببین بابک ، من وتو توی هیچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم . اگه من شرق باشم تو غربی . پس صحبت کردن ما نتیجه ای نداره
    - به نظر من تفاهم دست آدماست . اگه بخوان میتونن به تفاهم برسن .
    - و حالا من و تو برای چی باید به تفاهم برسیم ؟ و اصلا چه احتیاجی به تفاهم هست؟
    مطمئن جواب داد:
    - برلی اینکه در آینده راحتتر با هم زندگی کنیم .
    متحیر پرسیدم:
    - زندگی کنیم ؟ من و تو ؟ کی گفته قراره من و تو با هم زندگی کنیم ؟
    - همه با این ازدواج موافقند .
    - پس من چی؟ چطور کسی نظر من رو نپرسیده ؟ یا حتی در این رابطه صحبت هم نکرده؟
    - حتما لازم نبوده . همه مطمئنند که تو با من خوشبخت میشی . خودت میدونی خیلی لز دخترها آرزوشونه من لب تر کنم تا بله بگن . تو هم بهتره بدونی نازت تا مدتی خریدار داره اگه از حد گذشت آدم رو بی حوصله میکنه.
    در حالیکه عصبانی شده بودم جواب دادم :
    -به نفعته که یکی از همون عشاق سینه چاکت رو انتخاب کنی چون من با تو خوشبخت نمیشم . در ضمن من برای کسی که نمی خوام در آینده شریک زندگیم باشه ناز نمیکنم
    -تو مگه از همسر آیندت چی میخوای؟ می دونی مشکل تو اینه که خیلی رمانتیک و احساسی هستی

    -تو برای چی منم انتخاب کردی؟
    -هم زیبایی هم میتونی بچه های خوبی برام به دنیا بیاری و مادر خوبی براشون باشی . پدرامون هم که خیلی مایل به این ازدواج هستند . در ضمن با سرمایه ای که پدر من و تو بعد از ازدواج بهمون میدن میتونم یه امپراطوری راه بندازم .
    -پس بگو طمع پول تورو گرفته . بهتره بدونی من عروسک نیستم که بخری . اگرم قرار باشه پدرم سرمایه ای بده ترجیح میدم دست خودم باشه و براش تصمیم بگیرم . با کسی هم که تمام فکر و ذکرش پوله نمی تونم زندگی کنم . فکر کردی کی هستی که اینجوری صحبت میکنی؟ من فقط بشینم و بچه بزرگ کنم اونوقت تو ... هوا تاریک شده بود . صدای نفس های تند بابک مرا ترساند و ساکتم کرد. ترجیح دادم به ویلا بر گردم امابابک بازویم را گرفت و به طرف خودش کشاند . احساس کردم استخوان دستم در حال خرد شدن است . صورتش را نزدیک آوردو در چشمانم نگاه کرد . از فشار دندانهایش به هم عضلات فکش بیرون زده بود . در حالیکه دندانهایش را از روی خشم به هم فشار میداد گفت:
    -بهتره لگد پرونی نکنی که خوب بلدم با تو و امثال تو چیکار کنم . کاری نکن که برای ازدواج با من به دست و پام بیفتی . اگه با این ادا و اصولت حوصلمو سر ببری با رئش خودم رامت میکنم .
    نمیتوانستم باور کنم که مرا تهدید میکند . تا به حال چنین رفتاری از او ندیده بودم . ناگهان به جای ترس ، خشم تمام وجودم را فرا گرفت . با مشت به سینه اش کوبیدم و دستم را از دستانش بیرون کشیدم و عقب رفتم . در حالیکه از شدت خشم میلرزیدم و سوزش اشک را در چشمانم احساس میکردم . سرم را بالا گرفتم و محکم گفتم :
    - هیچ کاری نمی تونی بکنی . اگه بمیرم هم حاضر نیستم با تو زندگی کنم . پس بهتره راحتم بزاری...
    و در حالیکه به سمت ویلا میدویدم گفتم :«ازت متنفرم»
    بدون توجه به دیگران که مشغول صحبت بودند با عجله از پته ها بالا رفتم . با ورود من همه ساکت شده بودند اما به قدری عصبانی و دلشکسته بودم که در صورت صحبت کردن با آنها ، دیگران را هم دلشکسته میکردم . چطور اجازه ی تصمیم گیری درباره ی آینده ام را به من نمیدهند . تحمل این یک مورد از توانم خارج بود . در این مدت در مقابل هر سختگیری و نا عذالتی سر فرود آورده بودم تا حق فرزندی را ادا کرده باشم . اما اگر این بار مانند قبل رفتار میکردم آینده ام تباه میشد . من که به امید ساختن یک آینده طلایی لحظات سخت زندگی ام را تحمل کرده بودم ،اکنون احساس پوچی میکردم . دیروز رفته بودم ، امروز که سرگردان و حیران مانده بودم و فردایی تاریک و مبهم در کنار بابک پیش رویم بود . چقد میتوانستم در مقابل خواسته ی خوانواده ام مقاومت کنم ؟ چرا آنها مرا قربانی تصمیمات خویش میساختند ؟ مگر فرزند آنها نبودم؟ چرا مادر اینقدر مطیع و آرام و کم حرف بود ؟ چرا پدر فکر میکرد که همیشه اوست که درست فکر میکند و زندگی دخترش دست اوست؟ و هزاران چرای دیگر که جوابی نداشتند . تمام شب حاضر نشدم از اتاقم بیرون بیایم . میدانستم پدر عصبانیست اما ترجیح میدادم تنها باشم . گرچه بیخواب بودم و دلم هوس قدم زدن کنار دریا را کرده بود اما از ترس حضور بابک به تماشا از پشت شیشه دل خوش کردم . آسمان صاف و پر ستاره بود مانند چشمان من و دریا عمیق و تاریک و پر طلاطم مانند دل نا آرام من . از دور نوری ضعیف سوسو میزد . یعنی میتوان امید داشت؟ هر چه بیشتر فکر میکردم حراسم از آینده بیشتر میشد . انتخاب بهترین برخورد دشوار بود .
    صبح روز بعد هم برای برای خوردن صبحانه سر میز حاضر نشدم . می دانستم پیش پدر این کار بی احترامی غیر قابل بخششی است مخصوصا به خاطر حضور عمو اما سرم درد میکرد و از فکر دیدن دوباره بابک اشک در چشمانم جمع میشد . وقتی مادر دوباره صدایم کرد سردرد را بهانه کردم و خوابیدم . بعد از مدتی که از رفتن بقیه مطمئن شدم پایین آمدم و بعد از خوردن صبحانه به ساحل رفتم . پای برهنه روی شن های داغ قدم میزدم . هوا بوی پاییز میداد . دریا آرام شده بود . مرغان دریایی با حضورشان سکوت دریا را می شکستند و من به سبکبالیشن غبطه می خوردم . چه زیبا با هم کنار می آمدند و چقدر شاد بودند . راه رفته را آرام بازگشتم . رد پایم را بر شن های ساحل نگیستم. مگر خدا نگفته بود همیشه همراه ماست. پس چرا فقط یک جفت رد پا وجود داشت؟ احساس تنهایی غریبی کردم . مخصوصا مقابل وسعت دریا . به ویلا برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم . همیشه دیدن دریا به من آرامش میداد . در حین دیدن تلویزیون به خواب رفتم .
    با تماس دستی از خواب پریدم . با دیدن پهره بابک که رویم خم شده بود به شدت ترسیدم . قلبم به شدت میزد و دهانم خشک شده بود . صدایم میلرزید برای همین ترجیح دادم صحبت نکنم . بابک در حالیکه از دیدن حرکات من لبخند میزد و مستقیم به سویم نگاه میکرد گفت:
    - ساعت خواب. مگه نگفتم دوست ندارم تمام مدت بخوابی ؟ برای خواب خیلی وقت داری اما این سفر فقط 3 روزه پس بهتره ازش لذت ببری.
    در حالیکه می نشستم و سعی میکردم موهایم را با دست مرتب کنم گفتم :
    -من کارامو بر حسب سلیقه تو انجام نمیدم . اتفاقا برای خواب اصلا وقت ندارم چون بر عکس تو تمام ساعات روزم رو مشغولم . یه بار گفتم اگه مجبور به انجام کاری بشم نهایتا مثا الان کسل میشم . حالا سعادت دیدن شما رو به چی مدیونم؟
    -لجبازی رو بذار کنار . اونوقت میبینی خیلی بیشتر از ما از این مسافرت لذت میبری . تو دلت می خواد اما قد بازی در میاری . بقیه تصمیم گرفتند ناهار بیرون بخوریم بنابر این منو فرستادند دنبال شازده خانم . حالا بجنب که همه گرسنه اند.
    در حالیکه خود را بی تفاوت نشان میدادم دوباره دراز کشیدم و گفتم :
    - زحمت کشیدی ، اما من تازه صبحانه خوردم و میلی به بیرون اومدن ندارم . منتظر میشم تا بقیه برگردن .
    مطمئن بودم این حرکتم عصبانیش کرده . نمیدانم چه حس مرموزی درونم بود که از دیدن عصبانیتش در عین اینکه میترسیدم ، لذت میبردم .
    سریع به سمتم آمد و گفت :
    - منم از تو نظر نخواستم . همین که گفتم ، بقیه منتظرن بلند شو .
    و دستم را گرفت و همراه خودش کشاند . به زور دستم را بیرون کشیدم و ایستادم . مانتو و روسری ام را به سمتم گرفت و مرا به سمت در برد . واقعا از رو نمیرفت . اگر حریف زبانش میشدم اما زورم به او نمیرسید .پس درنگ را جایز ندیدم و با کمال بی میلی در حالیکه اخمهایم در هم بود سوار شدم و صورتم را به سمت مناظر بیرون برگرداندم .
    حالا دیگه نقطه ضعفش را می دانستم . از بی محلی و بی تفاوتی ام ناراحت میشد . سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم . لحظه ای احساس کردم به من خیره شده ، بعد سرعت ماشین بیشتر و بیشتر شد . با وصف اینکه خیلی ترسیده بودم اما به همان صورت باقی ماندم . حدس زدم مسیر دورتر را برای رسیدن انتخاب کرده. ناگهان ترمز کرد و در حالیکه که سعی میکرد صدایش را آرام نگاه دارد گفت:
    -هستی؟با توام. وقتی باهات حرف میزنم دوست دارم نگام کنی .
    به چشمهای عصبانیش نگاه کردم و دوباره سرم را پایین انداختمک که گفت:
    -این بازیا چیه درمیاری؟مطمئن باش با این کارات من از تصمیم منصرف نمیشم . حتی اگه خیلی بدتر از اینارو انجام بدی . عوض این بچه بازیا سعی ک منو دوست داشته باشی . به هر حال این ازدواج اتفاق میفتهاما اگه بخوای به این لجبازیاادامه بدی تنها تو هستی که میبازی.
    لحظه ای نگاهم کرد و وقتی سکوتم را دید با مشت روی فرمان کوبید و گفت :
    -خیلی خوب،میبینم کی لجبازتره
    باز این بغض لعنتی بد موقعی به سراغم آمده بود . چشمهایم را بستم تا به اشکهایم اجازه پایین آمدن ندهم .
    از طعم غذا هیچ نفهمیدم . در عین اینکه حاضران جمع برایم عزیز بودند در نظرم مانند دشمن می آمدند . دشمن های عزیزی که با خیرخواهی اشتباهشان ، آینده مرا به بازی گرفته بودند .
    زندگی کردن کنار بابک برایم قابل تصور نبود . اصلا نسبت به بابک احساسی نداشتم . او پسری نبود که دست مرا بگیرد و در راه زندگی پناهم باشد . من کسی را میخواستم که مرا بفهمد و درک کند و امنیت بخشد. در کنار او مجبور به تحمل یک زندگی خالی از احساس و عشق میشدم مخصوصا با اخلاقی که او داشت و می خواست همه چیز به میل او بگردد . میدانستم عاشقم نیست . تصور میکردم بعد از ازدواج اگر عاشق دیگری بشود چه؟ مسلما مرا ترک می کرد و سراغ دیگری می رفت. و اگر این اتفاق برای من میافتاد چه؟ اگر جای خالی احساسی که باید به همسرم میداشتم با وجود دیگری پر میشد چه میکردم؟ باید تا آخر عمر میسوختم و دم نمی آوردم . مشکل من ظاهرا راه حل معقولی نداشت چون اطرافیانم انسانهای معقولی نبودند . مرا انسانی فاقد درک و شعور میپنداستند که حتی ارزش مشورت کردن هم نداشت مشورت در مورد زنگی خودم !تصمیم گرفتم برای نشان دلدن اعتراضم بیشتر گوشه نشینی کنم. هر چند مطمئن بودم وقتی برگردیم پدر، از این بابت به شدت عصبانی خواهد شد. بعد از استراحت همگی تصمیم گرفتند بیرون بروند اما باز حاضر به همراهی شان نشدم . صدای عصبانی پدر را شنیدم که بر سر مادر فریاد میزد و رفتار گستاخانه مرا نتیجه تربیت او می دانست . از صدای ماشین فهمیدم همگی با یک ماشین رفته اند . خواستم با ماشین دوم برم اما ترجیح دادم قدم بزنم ، دلم گرفته بود . بنابر این سریع حاضر شدم و مسیر ساحل را در پیش گرفتم . قدم زنان از ویلا دور شدم ،نزدیک غروب بود . همیشه غروب ها حسی غریب آمیخته به غم به دلم میریخت. گویی یادآوری میکرد هر روشنایی و زیبایی هم پایانی دارد . پایانی دردناک به رنگ خون . خورشید با آن همه عظمت ، آسمان با وسعت بی نهایت و دریا با عمق پر غرورش اجبارا به این پایان تن میدادند و به سیاهی می گراییدند. آیا پایلن همه چیز این قدر غم انگیز و سیاه است؟ و پایان هر سیاهی دوباره نور و سپیدی و یک شروع تازه پنهان شده؟ افکاری بی حاصل در مغزم می پیچیدند و بی نتیجه خسته ام می کردند . ناگهان با صدایی به خود آمدم :
    - ببخشید خانم ، قصد مزاحمت ندارم . اجازه دارم کنارتون لحظه ای قدم بزنم ؟
    پسری مودب و خوشتیپ با لبخندی بر لب روبه رویمایستاده بود . سر بلند کردم محیط در نظرم ناآشنا آمد . ظاهرا از ویلا خیلی دور شده بودم . از جسارت پسر در عین آنگه ناراحت شده بودم خنده ام گرفت . با ظاهری سرد خواستم مزاحم نشود که ادامه داد:
    -گفتم که قصدم مزاحمت نیست . ببینید اونجا ویلای ماست . اسم من هم هومنه . دانشجو هستم . حقیقتش خیلی وقته شمارو زیر نظر گرفتم .خیلی گرفته به نظر می آیید خواستم ببینم اگر کمکی از دستم بر می آید انجام بدم. بفرمایید سر این میز هم چایی بخوریم هم گپی بزنیم .
    به یاد پرستو افتادم . کاش به جای این پسر او اینجا بود .سرم را بر شانه اش می گذاشتم و با او درد ودل می کردم . فقط او میتوانست مرا درک کند . در جوابش گفتم :
    -من بیشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم . احتمالا تا حالا نگرانم شدند باید برگردم .
    رابیایی کج کردم تا مسیر رفته را بازگردم که با دیدن بابک که با قیافه ای عصبانی، دست به کمرش زده بود و به ما نگاه میکرد شوکه شدم . فاصله اش نسبتا زیاد بود . به سرعت به راه افتادم و بدون آنکه نگاهش کنم از کنارش گذشتم . صدای قدم های محکم بابک را پشت سرم میشنیدم . وقتی وارد ویلا شدیم قدم تند کردم که به اطاقم پناه ببرم که بابک از پشت بازویم را گرفت و با شدت مرابه سمت خود برگرداند . به شدت ترسیده بودم و نفس نفس میزدم صدایش را تاکنون اینگونه بلند و عصبانی نشنیده بودم :
    -خانوم فقط برای من بد خلق هستند ؟ فقط با من بیرون نمیان . بگو واسه چی می خوای تو ویلا تنها باشی . اگه اونا ساده اند و گول تو مار خوش خط و خال را میخورند من احمق نیستم . تنها میمونی که به عشقت برسی نه؟ اون مرتیکه کی بود وایساده بودی باهاش حرف میزدی؟
    در حالیکه از شنیدن صدای لرزانم ناراضی بودم گفتم:
    -دستمو شکستی. ولم کن به تو هیچ ربطی نداره که بخوای تعقیبم کنی.
    زورم به او نمی رسید . هر لحظه فشار انگشتانش بر روی دستم بیشتر میشد و من بی طاقت تر میشدم اما نمیخواستم واقعیت را بگویم . هم میترسیدم به سراغش برود هم نمیخواستم به خودش اجازه بدهد که از من بازخواست کند . آخرین اشعه های خورشید در حال غروب دریا میتابید و انعکاسش در صورت بابک ترسناک بود . او که به عادت همیشه موقع عصبانیت دندانهایش را به هم فشار میداد گفت:
    - من نامزدت هستم . به تو ... اجازه نمیدم هر غلطی خواستی بکنی.
    در حالیکه از تزس صدایم به زحمت از گلو خارج میشد گفتم:
    - تو حق نداری به من توهین کنی.
    یک مرتبه رهایم کرد و من بر روی زمین افتادم . چراغهای ویلا خاموش بود و این تنهایی به وحشت من دامن میزد . سعی کردم بر خود مسلط باشم . کار خطایی نکرده بودم و حاضر نبودم به او حساب پس بدهم . بلند شدم و در حالیکه لباسم را میتکاندم گفتم :
    - این آخرین باریه که توی کارای من دخالت میکنی . من حالا یک دختر عاقل و بالغ هستم . احتیاج به محافظ هم ندارم . دوست هم ندارم کسی توی کارام دخالت کنه . هر کاریم بکنم فقط به خودم مربوطه . تو هم برای من در حد یکه پسر عموی فضول هستی که میخواد یه اسباب بازی به وسایلش اضافه کنه و چون دستش بهش نمیرسه حریص شده...
    زیر چشمی نکاهش کردم . عصبانی قدم به جلو برداشت اما من ادامه دادم :
    _من مثل دخترای اطرافت نیستم تا چشمم به پول و ظاهر فریبنده ات بیفته دست و پام رو گم کنم . از تو و پسرای مثل تو هم متنفرم . پس بهتره بری سراغ یکی مثل خودت ! پ.ن از بس این دو روز دیدمت از قیافه ات خسته شدم
    نگاهش کردم که دیدم دستش بالا رفت و با تمام قدرت روی صورتم فرود آمد و من که آمادگی نداشتم نقش بر زمین شدم . صورتم می سوخت اما نه به اندازه دلم . تمام نفرتم را توی نگاهم ریختم و به صورتش زل زدم . نزدیکتر آمد و گفت:
    -اگه یه ذره حیا داشتی وقتی سر قرار مچت رو میگرفتم و غافلگیرت میکردم باید سرت رو پایین می اندلختی و معذرت می خواستی ، نه این طور گستاخانه جواب منو بدی . سیلی هم زدم که یادت باشه با بزرگترت چطوری صحبت کنی. از این به بعد هم دست از پا خطا کنی با من طرفی .
    وقتی رفت به اشکهای گرمم اجازه دادم روی صورتم روان شوند. اشک و خون بر چهره ام روان بود . چگونه میتوانستم در کنار بابک خوشبخت باشم؟ دلم رنگ دریا بود، گرفته و به خون دل آغشته . می ترسیدم از آینده که مجبور باشم در کنار بابک زندگی کنم . می ترسیدم از روزی که این درد صورت و سوز دل رفیق آشنای هر شبم باشند. میترسیدم از روزی که مرا مثل بره در مقابل خواسته های خودشلن قربانی کنند. ستاره ها تک تک در آسمان پید میشدند و من در حالیکه به آنها نگاه میکردم ستاره های آسمان نگابیایی آرام آرام به روی شن ها میریختم . با شنیدن صدای مادر اشکهایم را پاک کردم . من را دید و به طرفم آمد و پرسید :
    - پرا اینجا روی ماسه های خیس نشستی ؟ نمیگی سرما میخوری؟ بلند شو مادر . پاشو که نمیدونم پرا بابک اینقدر عصبانیه . هر چی میپرسیم جواب نمیده ، تو نباید تنهاش بذاری.
    اسم بابک دوباره اشکهایم را در آورد . مادر با تعجب نگاهی کرد و گفت:
    -لبت چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
    با بغض کفتم:
    -چرا رفتین و منو با این وحشی تنهاگذاشتید که به خودش اجازه بده دست رو من بلند کنه؟
    - بابک؟ آخه برای چی؟ چی کار کردی که اینطور عصبانی شده؟
    - با همین حرفهااینجور پرورش کردین که هر کاری دلش میخواد میکنه .
    -ببین دخترم، اون دوستت داره ! انقدر باهاش لجبازی نکن و نذار روتون به روی هم بازشه.
    - خودتون بریدید و دوختید . بدون اینکه ازم بپرسید ... من حاضرم با عزرائیل همراه شم اما بابک نه
    -این حرفا چیه؟ این شرط پدرت بود . گفت اگه بخوای بری دانشگاه باید ازدواج کنی. از اولش هم مخالف دانشگاه رفتنت بود. حالا هم چه کسی بهتر از بابک که با هم بزرگ شدید و همدیگه رو میشناسیم .
    - پس من چی؟ چرا از من نپرسیدید ؟
    - آخه دلیلی برای مخالفت تو وجود نداره .
    - دلیلی به این روشنی رو تو صورتم نمیبینید؟ وقتی با کوچکترین عصبانیت این رفتار رو میکنه وای به روزی که مدام چشم تو چشم باشیم و همین احترام هم از بین بره .
    - بلند شو مادر . حالا عصبانی شده و یه کاری کرده . نشون میده که دوستت داره ! فردا صبح که آروم شدی تمام این حرفا یادت میره . بریم لباست رو عوض کن که شام سرد شد.
    اگر کوچکترین مهر فامیلی از بابک در دلم بود همه تبدیل به نفرت شده بود . حتی از تصور روزی که مجبور به زندگی در کنارش باشم وجودم میلرزید . تجسم یک زندگی خالی از عشق ، همراه مردی متکبر و مغرور و مستبد ،آزارم میداد . میدانستم باید ترک تحصیل کنم . کنج خانه بپوسم و مطابق میل او رفتار کنم .
    آخرین روز سفر بود و سعی کردم بهانه به دستش ندهم و با او تنها نباشم .
    برای همین تقریبا همه جا پسبیده به مادر بودم به طوری که صدایش در آمد . بابک رفتار صلح طلبی در پیش گرفته بود . اما تمام مدت حاضر نشدم لحظه ای نگاهش کنم .لبم هنوز زخم بود و ورم داشت اما زخم دلم بیشتر آزارم میداد . پدر یا عمو یا مشغول بازی با تخته نرد بودند یا مشغول برنامه ریزی در مورد آینده. شب آخر همگی زود خوابیدیم تا فردا زود تر حرکت کنیم . اما من مثل همیشه بی خواب بودم . دفتر خاطراتم را باز کردم و مشغول نوشتن شدم . کسی نمیدانست در خلوت برای خودم شعر میگویم ، جز پرستو . تنها محرم اسرارم پرستو بود .
    دلم برای دیدنش بی تاب بود . مطمئن بودم به محض اطلاع از آمدنم با شتاب می آمد و گزارش کاملی از سفرش میداد میدانستم به او خوش گذشته است. پدر و مادرش تفاوت سنی زیادی با پرستو داشتند و پرستو از خواهر زادهاش هم کوچکتر بود . بنابر این در خانه با کسی مشکل جدی نداشت . هر چند فکر میکرد پدر و مادرش دوستش ندارند اما من قبول نداشتم . اکثرا تنها بود و بیشتر اوقاتش را با من میگذراند . هر دوی ما به نوعی تنها بودیم . هر کدام از ما به گونه ای متفاوت اما هر دو بیایی درک میکردیم و صمیمانه یکدیگر را دوست می داشتیم .
    با صدای تقه ای به در به خئر آمدم . قلم به دست و خیره به دفترم در دنیای خود غرق شده بودم . با بی حالی بلند شدم و در را باز کردم که چشمم به بابک افتاد. با لبخندی بر لب گفت:
    -شب بخیر. دیدم چراغت روشنه گفتم سری بهت بزنم ، اجازه می دی بیام تو ؟
    من در حالیکه دم در ایستاده بودم گفتم:
    -داشتم برای خواب آماده میشدم ،کاری دشتی؟
    -هستی خواهش میکنم نگاهم کن ،امروز حتی یکبار بهم نگاه نکردی دستم بشکنه ببین این لبای قشنگت به چه روزی افتاده...


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  2. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    دستش را که به سمت صورتم می آمد پس زدم و به چشمانش نگاه کردم . از جان من چه می خواست. باید چگونه ثابت میکردم که هیچ علاقه ای به او ندارم؟ با تلخی گفتم:
    - جای این زخم چند روز دیگه خوب میشه . فقط راحتم بذار .
    بدون آنکه منتظر جوابش باشم در را بستم . نرمی امشبش به جای آنکه آرامم کند نگرانم میساخت. میدانستم برای آنکه به هدفش برسد به هر کاری دست میزند . مگر خدا کمکم کند.
    تمام راه برگشت ساکت بودم و ترجیحا از جمع فاصله گرفتم. بابک ظاهرا از برخورد دیشبم ناراحت شده بود و با من حرف نمیزد و من در دل از این اوضاع خوشنود بودم . وقتی به دور از همه احساساتم و از دید یک دختر غریبه به او فکر میکردم ،حق میدادم که پسری جذاب و خوش لباس است. قد بلند و هیکل برازنده ، با موهای مشکی و پئستی برنزه و سلیقه عالی در انتخاب لباس ، و ثروت بی حساب و غروری که اگر از حد نمی گذشت و به تکبر تبدیل نمیشد، همه و همه از او شخصی جذاب ساخته بود . او که هر چه میخواست با اشاره ای در اختیارش قرار میگرفت و دختران زیبا همیشه اطرافش بودند و برای به دست آوردنش با هم رقابت میکردند. ولی مهر او در دل من جایی نداشت . به اخلاقش آشنایی داشتم و می دانستم در صورت در اختیار گرفتن من ،مرا هم همراه دیگران در ویترین افتخاراتش جای خواهد داد . و روزی دلش را خواهم زد . او به طبعی تنوع طلب داشت و پایبندی را نیاموخته بود . به زئدی خسته میشد و دلش هوای عروسکی تازه میکرد . خسته و افسرده به منزل رسیدیم . این سفر به جای آنکه خستگی تلاش یک ساله برای موفقیت در کنکور را از تنم بیرون بیاورد ، بیشتر باعث عذلب و پریشان حالیم شد . به سمت اتاقم به راه افتادم که صدای پدر بر جای میخکوبم کرد
    -باهات کار دارم ! فعلا از استراحت خبری نیست .
    به سمت پدر برگشتم . به روی مبل پذیرایی نشسته بود و مشغول پیپ کشیدن بود . با وجودی که می دانستم از دست مادر کمکی بر نمی آید با نگاه به دنبالش گشتم . مادر قدمی پیش گذاشت و هنوز کلامی نگفته بود که صدای پدر بر خواست:
    -خانوم شما اصلا دخالت نکن . اگه واقعا به فکرش بودی اینقدر سر خود بزرگ نمیشد .
    صدای ضربان قلبم که خود را از ترس بر قفسه سینه ام میکوبید میشنیدم . نزدیک به مبل ایستادم و سرم را زیر انداختم .دلیلی برای خجالت کشیدن نداشتم اما نمیخواستم پدر را بیشتر از این عصبانی کنم. پدر به عادت همیشه بلند شد و قدم زد . هر آن منتظر بودم فریادش را بشنوم اما وقتی دیدم مقابلم ایستاده با تعجب به چهره اش نگاه کردم که با ضربه محکمی که بر صورتم نواخته شد نقش بر زمین شدم . با دست جای ضربه را پوشاندم و بغضم را فرو خوردم که پدر برای تخلیه باقی مانده عصبانیتش محکم به پایم کوبید و سرم فریاد زد :
    -آبروم از دست خیره سری های تو رفت . منو جلوی خان داداشم سکه یه پول کردی . فکر کردی کی هستی که انقدر خودتو میگیری . از خدات باشه پسر به این نازنینی تو رو انتخاب کرده ! نمیدونم واسه چی از تو خوشش میاد اما براش متاسفم از این به بعد فقط یک بار از این رفتار های توهین آمیز رو داشته باشی بلایی به سرت میارم که این مسخره بازی ها رو برای همیشه فراموش کنی . نمیدونم چه گناهی کردم که تو باید انقدر مایه عذابم باشی.
    در حالیکه اشک از چشمانم فرو میریخت با بغض گفتم :
    -پدر خواهش میکنم گوش کنید ...
    -خفه شو ،صداتو ببر. اگه زنده ات گذاشتم باید خدا رو شکر کنی . دفعه آخرت باشه فهمیدی؟
    پدر به سمت اتاقش به راه افتاد . زخم لبم که جای دست بابک بود دوباره باز شده بود . مادر دستمال بر زخمم گذاشت و سرم را در آغوشش گرفت. فوران اشکهایم خاموشی نداشت. در حالیکه از پشت پرده اشک چهره غمگین مادر را تار میدیدم فقط توانستم یک جمله بگویم :«مامان چرا من ؟چرا من؟...» سوالی که جوابی برایش نداشتم و شاید ترجیح میدادیم هرگز جوابش را ندانیم .
    پدر بعد از استراحت کوتاهی بیرون رفت و مادر به کارهای خانه مشغول شد . از آشفتگی خانه مشخص بود این چند روزه محل پذیرایی از دوستان بهرام بوده اما از خودش خبری نبود . اتاق پذیرایی مملو از پوست تخمه و آشغال میوه بود و چند تکه از ظرف هایی که برای مادرم با ارزش بود روی زمین به چشم می خورد . روی میز اتاق نشیمن پر از خاکستر سیگار و لیوان های نشسته بود . روی سنگ کف اتاق جای کفش های گل آلوده و سیاه بود. باز با خودم تکرار کردم چرا من؟ من که حتی کوچکترین تفریحی نداشتم . هیچ گاه به روی پدرم بر نگشته بودم . پس تاوان چه چیزی را پس میدادم؟
    در جمع آوری خانه به مادر کمک کردم و بعد از رفع خستگی به پرستو زنگ زدم . بهترین دوست و همراه زندگی ام . مثل همیشه صدای شاد و شیرینش در گوشم پیچید . با شنیدن صدای پر از هیجانش روحیه ام عوض شد واقعا که بدون او چقدر همه چیز سرد و بی رنگ بود :
    -به به خانوم خانوما ، سایه تون سنگین شده . خوش گذشت؟ منم اگه با پسر عموی خوش تیپم میرفتم سفر شمال معلومه بقیه رو بیخیال میشدم . فکر کنم این سفرتون چیزی از شیرینی ماه عسل کم نداشته نه؟
    - یواش تر مسلسل ! چه خبرته؟ شیرینیش دلمو زد اونم چه جور .پاشو بیا اینجا که دلم یه ذره شده .
    - نه تو بیا!تنهام کسی نیست دوتایی یه کم شیطونی میکنیم .
    -نه بابا رودنده ی عصبانیته نمیخوام اوضاع بدتر بشه ، پاشو بیا .
    - تا ده بشمر اونجام.
    باورودش جو سنگین منزل ما رنگ شادی گرفت. مانند همیشه آنقدر برای وارد شدن عجله داشت که تقریبا وسط اتاق کفش هایش را از پا در آورد و من مانند همیشه متعجب بودم با این پاشنه های بلند چگونه همیشه در حال دویدن است . محکم در آغوش کشیدمش و با هم به اتاقم رفتیم . چیزی در نگاهش تغییر کرده بود . همینطور که مشغول بیرون آوردن سوغاتی از کیفش بود نگاهش کردم . مانند همیشه بود با موهای بلند و مشکی و پوستی سفید و هیکلی ظریف اما چشمان درشت و سیاهش میرقصید و لبان زیبایش برای گفتن بیقرار بود . همیشه به شوخی میگفتم اگر پسر بودم حتما باهات ازدواج میکردم . و او با عشوه ای نمکین مرا به خنده می انداخت. در حالیکه کادویش را باز میکردم پرسید:
    -سفر خوش گذشت؟
    با افسردگی گفتم:
    - تا به حال سفری انقدر بهم سخت نگذشته بود . بابک مثل مامور شکنجه همه جا دنبالم بود .اگه بدونی چقدر مایه عذابم شد .
    با شیطنت جواب داد :
    - برو گمشو دیوونه ، همه آرزوشونه بابک یه نگاه بهشون بکنه ، اونوقت تو براش ناز میکنی؟من که اگه جای اون بودم اصلا بهت محل نمیذاشتم تا خودت پشیمون بشی. تو خجالت نمیکشی با این سنت هنوز عاشق کسی نشدی؟ مگه میخوای تارک دنیا بشی؟
    - تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ اگه خیلی خوشت اومده بابک مال تو .
    - اتفاقا توی این سفر احساس کردم خوابم میگیره.
    - خوب میخوابیدی . تو که ماشا ا... خیلی خوش خوابی .
    - حالا تا اینکه خوابم ببره خیلی مونده ...
    - تو هیچ معلومه چی میگی؟
    - مگه نگفتی لالایی بخونم ؟
    و در حالیکه از دیدن قیافه من که هاج و واج نگاهش میکردم میخندید گفت:
    - چقدر شبیه خنگ ها شدی . منظورم عاشقیه دیگه.
    و من که تازه منظورش را فهمیده بودم فریادی از شادی کشیدم و در آغوش گرفتمش. باورم نمیشد پرستو عاشق شده باشد . من و پرستو همیشه در مقابل دیگران که از عشق و عاشقی حرف میزدند با افتخار میگفتیم که هنوز عاشق نشدیم. آنها میگفتند عشق برای ورودش از ما اجازه نمیگیرد و ما میخندیدیم و انها را مسخره میکردیم . من با اطمینان میگفتم که عاشق شدن دست خود آدمه و پرستو تایید میکرد . اما این عمل پرستو خلاف اعتقادات ما را ثابت میکرد . با اشتیاق خئاستم تا برایم ماجرا را تعریف کند و او با اشتیاق شروع به تعریف کرد :
    - آخرای شب بود که به اصفهان رسیدیم. مثل همیشه به منزل عمه ام رفتیم . خیلی خسته بودم . برای همین وقتی شنیدم بهمن ، پسر عمه ام که در طبقه دوم منزلشون با خانواده اش زندگی میکنه ، مهمان داره ترجیح دادم فردا صبح بهشون سر بزنم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم تازه یادم افتاد که در مورد مهمونشون پرس و جو کنم . عمه گفت که فامیل های یاسیمین از تهران اومدند و قراره یکی دو روز دیگه هم برگردند. خلاصه حس فضولیم گل کرد و رفتم بالا ، ظاهرا همه از من سحر خیز تر بودند . بهمن پسر عمه ام از من بزرگتره اما خیلی با هم راحتیم . به جز سیمین و بهمن و پدر و مادر من یه خانواده 4 نفری هم حضور داشتند . بعد از احوال پرسی کنار سیمین نشستم و مهمانهای جدید را زیر نظر گرفتم . سیمین آنها را معرفی کرد . آقای سلطانی مردی سبزه رو با جثه ای کوچک و موهای کم پشت بود . به نظرم مردی ساکت و کم حرف و آرام رسید . خانوم سلطانی ،زنی بلند قد و باریک اندام بود که در نظر اول زنی مغرور و بی احساس به نظرم اومد. آقای سلطانی میوه های پوست کنده را مقابل همسرش گذاشت که برای من جالب بود . سهراب و سینا هر دو شکل پدرشان بودند اما سینا بلند قدی مادرش را به ارث برده بود . سهراب پسری کم رو و خجالتی و بر عکس سینا شوخ و خوش سر زبون بود . با همه گرم میگرفت و صحبت میکرد . پسری بود با چشمهای مشکی و موهای سرکش سیاه و نگاهی گستاخ که تا قلب آدم رسوخ میکرد و لبخندی بر لب که مجبور میشدی لحظه ای بر رویش توقف کنی و جواب لبخندش را بدی. اکثر اوقات نگاه سینا رو روی خودم ثابت میدیدم. همگی برای ناهار ماندیم. آقایون مشغول صحبت شدند و خانوم ها توی آشپزخانه مشغول درست کردن ناهار . خانوم سلطانی بیشتر نظارت داشت و دستور میداد . سیمین به خانوم سلطانی که عمه اش بود احترام میگذاشت اما انگار زیاد از بودن آنها در آنجا راضی نبود . بعد از خوردن ناهار برای دیدن تلویزیون به اتاق برگشتم با وصف اینکه چشمم بر صفحه تلویزیون بود اما فکرم جای دیگری بود . نمیدونم سینا چرا آنقدر روی من تاثیر گذاشته بود . من که همه پسر ها رو اذیت میکردمو مسخره شون میکردم در مقابل سینا ساکت و سر به زیر و خجالتی شده بودم . وقتی احساس میکردم داره نگاهم میکنه هول میشدم و حتی نمی تونستم سرم را بالا کنم . با ورودش به اتاق به خودم آمدم . کنارم نشست و در حالیکه میوه پوست میکند آروم گفت:
    - اولین بار توی عروسیه سیمین و بهمن دیدمت. اون خاطره همیشه یادم هست ... یادته چطور دستم رو میگرفتی و از لابه لای جمعیت رد میشدیم؟
    یادم افتاد . یه خاطره محو و دور . خاطره ای که تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم . یادمه چطور شیرینی بر میداشتیم و میرفتیم زیر میز در حالی که بازی میکردیم میخوردیم. اولین بار بود که این خاطره برام زنده میشد . تصویر مبهم یه پسر بامزه با موهای فرفری و چشمهای درشت که همه جا همراهم بود ومن چه مظلومانه پشت سر سینا پناه میگرفتم . با یادآوری خاطرات کودکی لبخندی روی لبم نشست. سینا همون طوری که سیب تعارف میکرد با خنده خاطراتی تعریف میکرد که برای من در حاله ای از فراموشی قرار داشت . با یادآوریشان در عین لذت طعم خجالت رو میچشیدم . با شیطنت بهم گفت:
    - فکر نمیکردم اون عروسک کوچولو با اون لباس عروسکی تبدیل به دختری به این زیبایی شده باشه
    در حالیکه از خجالت سر به زیر داشتم و با کنترل تلویزیون بازی میکردم گفتم :
    - تعجبه که به این خوبی یادته . من که تا به حال بهشون فکر نکرده بودم .
    سر بلند کردم. در حالیکه برق تحسین در چشمهاش میدرخشید گفت:
    - اما من با خیال تو بزرگ شدم . همیشه آرزوم بود ببینم الان چه شکلی هستی مطمئن بودم خوشگلی اما نه انقدر که الان هستی .
    تنها بودن با او هم برایم لذت بخش بود هم ترسناک . احساس میکردم مثل یک پرنده کوچک توی دستاش اسیرم . ضربان قلبم رو کاملا احساس میکردم . با ورود سایرین خلوت ما به هم خورد و به من فرصتی داد تا اندکی به خود بیام .
    شب به همراه خانواده ها به سی و سه پل رفتیم . همیشه عاشق زاینده رود بودم . اما از اینکه خشک شده بود دلم گرفت. دوست داشتم حس خوبم رو باهاش تقسیم کنم . همیشه لب رودخانه مینشستم و به انعکاس نور و بازی و رقص نور و سایه نگاه میکردم . نمیدونم چرا با دیدن خشکی آنجا دلم لرزید ... مثل یک سراب بود . انگار هیچ وقت حتی قطره آبی آنجا نبوده . اون همه عظمت به این راحتی از بین رفته بود . مثل یه قلب عاشق با اون همه هیجان و التهاب که یه مرتبه بشکنه و بمیره . نمیخواستم به این چیزا فکر کنم
    مردها بساط کباب را راه انداختند و خانمها مشغول چیدن سفره شدند و من از دیدن دو چشم مشتاق که همه جا دنبالم بود بی قرار بودم. چند بار بشقابها از دستم افتاد و بقیه متوجه حواس پرتی ام شده بودند . تصمیم گرفتم روی چمنهای خیس قدم بزنم تا کمی آروم بشم که بعد از مدتی وجودش را کنارم احساس کردم . امواج صدایش گوشم را نوازش داد :
    - شب قشنگیه . کاش این شب همین طور ادامه داشته باشه.
    - من که عاشق شبم .
    - دیگه عاشق چی هستی؟
    در حالیکه با یه نفس عمیق عطر وجودش رو همراه با هوای خنک به ریه ام میکشیدم گفتم:
    - عاشق همه دنیا .
    - این دنیا شامل منم میشه؟
    یه لحظه از جسارتش مبهوت شدم . یه حس گرم توی رکهام جوشید . در کنارش، از گرمی وجودش و زیر حرارت نگاهش و با شنیدن صدای جذاب و گیراش لحظه به لحظه ذوب میشدم . در حالیکه دستم رو توی دستش میگرفت گفت:
    - تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی.
    -تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی . این احساس همیشه مثل خنجر به قلبم میزد . اما باز امیدوار بودم . توی ذهنم مثل الان دستت رو میگرفتم و برات از احساسم میگفتم . پرستو من با عشقت بزرگ شدم و زندگی کردم . حالا که کنارمی احساس میکنم سالهاست که میشناسمت. احساس میکنم تمام این سالها لحظه ای از من جدا نبودی.
    در حالیکه به حرفهاش فکر میکردم پرسیدم:
    -این احساس کمی عجیبه. چطور منو میشناسی؟کسی که در تمام عمرت فقط یک بار دیدی؟
    - من دورادور از تو میشنیدم و بهت فکر میکردم . تو هم برای شناخت من وقت داری . حاضری منو بشناسی؟
    همون لحظه صدای مادر رو شنیدم که نگران صدایم میکرد . زمان و مکان رو فراموش کرده بودم. ناراضی از سینا جدا شدم و به سوی بقیه رفتم . چند دقیقه بعد سینا از جهتی مخالف به ما پیوست و من مست از نگاه گرمش مشغول غذا خوردن شدم.
    آخر شب ، سینا کتاب حافظ آورد و از همه خواست نیت کنند تا تفالی بزند . چشام رو بستم و نیت کردم تا حافظ از زبان دل سینا باهام حرف بزنه. وقتی چشم باز کردم باز دو چشم وحشی رو دیدم که من رو در خودش غرق میکرد. وقتی کتاب رو باز کرد اول مروری کرد و بعد با لبخندی به من نگاه کرد و با صدایی خوش شروع به خواندن نمود.
    از من جدا مشو که توام نور دیده ای
    آرام جان و مونس قلب رمیده ای
    از دامن تو دست ندارند عاشقان
    پیراهن صبوری ایشان دریده ای
    از چشم بخت خویش مبادت گزند که آنک در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
    منعم نکن ز عشق وی ، ای مفتمی زمان
    مغرور دارست که تو او را ندیده ای
    آن سرزنش که کرد تو را دوست، حافظ<
    بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟
    هر کس این شعر را با نیت خودش مطابقت میداد و معنی میکرد اما این شعر زیبا در نظر من از قلب سینا می آمدو بر گوش و جان من مینشست . باد موهایش را نوازش میکرد و نگاه او دل مرا . به زحمت نگاهم را از چشمانش گرفتم و به زیر انداختم . هنوز منگ بودم . یک روز از دیدنش میگذشت و من اینچنین بی تاب بودم . غریبه ای که یک شبه آشنای دلم شده بود . احساسات چنان احاطه ام کرده بود که جواب حرفهای دیگران را کوتاه و بی معنی میدادم وقت برگشتن به خانه دلم گرفته بود. فردا آنها راهی تهران بودند و ما میماندیم از فکر اینکه ممکنه دیگه نبینمش قابم میلرزید . اگه بدون هیچ نشونه ای میرفت چی کار میکردم . وقت برگشت من به همراه سیمین و بهمن و سینا و سهراب داخل یک ماشین جاگرفتیم . سینا پشت فرمان نشست و سهراب کنارش و بقیه عقب ماشین نشستیم . هنوز نتونسته بودم به خود به خود مسلط بشوم . این حس عجیب در حالیکه من رو غرق لذت کرده بود منو میترسوند . انگار همه ی وجودم چشم شده بود و فقط سینا رو میدید. آینه رو روی صورت من تنظیم کرد . هر کاری کردم به چشماش نگاه نکنم نشد . انگار جاذبه ای توی چشماش بود که به اختیار من عمل نمیکرد . به چشماش نگاه کردم و غرق شدم . دیگه برام مهم نبود کی منارم نشسته یا دیگران چی فکر میکنند . فقط نگاهش کردم . چشمایی مشکی و مرموز مثل سکوت شب ، که با فریاد سیمین کاخ رویائیم فرو ریخت . سینا کنترل ماشین رو به دست گرفت و جلوی یه تصادف حتمی رو گرفت . از پدر و مادرمون جدا شده بودیم . قرار شد برای خوردن بستنی توقف کنیم . به محض ایستادن سیمین و بهمن از ما جدا شدند و سهراب برای شستن دستش از ما دور شد . به ماشین تکیه داده بودم و با وجود اینکه به سینا نگاه نمیکردم تمام ذهن و روحم متوجه اش بود .صدای قدم هایش که به سمت من می آمد آشفته ام میکرد . سینی بستنی ها را روی ماشین گذاشت و مقابلم ایستاد . دستش را ستون بدنش کرد و به ماشین تکیه تکیه داد . حالا مقابلم بود . و نزدیک تر از آنچه تصور میکردم . از شدت اضطراب حتی نمیتوانستم نگاهش کنم یا لبخند بزنم . با قاشق بستنی دهانم گذاشت اما هنوز مزه اش را نچشیده بودم که به گلویم پرید و شروع به سرفه کردم . نه دلم میخواست نه میتوانستم از بین بازوانش بیرون بیام . وقتی آرومتر شدم خودمو کنار کشیدم ولی خنده اش نشون میداد خوب دست منو خونده . وقتی دیگران برگشتند دیگه حتی نگاهم نکرد . یک لحظه اونقدر نزدیک و لحظه بعد اونقدر دور . وقتی به رختخواب رفتم فقط گریه کردم . میترسیدم بهش وابسته بشم و اون دیگه نخواد . یه حس وحشتناک ، هنوز خوابم نبرده بود که با صدای تقه ای به پنجره پریدم .سینا سومین سنگ رو آماده پرتاب داشت که پنجره رو باز کردم . اشاره کرد که پایین بروم. اصلا فکر نکردم اگه مارو اون موقع شب با هم ببینن چی میشه . لباسم رو عوض کردم و با شتاب به حیاط رفتم . لب حوض نشستم و سینا هم کنارم نشست . نسیم باعث رقصیدن ماه در حوض میشد . هیچ صدایی سکوت شب رو نمیشکست . بازوانش آروم به دورم حلقه شد . هیچ وقت اونقدر احساس آرامش نداشتم .هیچ کدوم حرفی نزدیم فقط نشستیم و از حضور هم اذت بردیم .وقتی خواب اونقدر منو از خود بیخود کرد که او تکیه گاهم شد ، ازم خواست که برگردیم و من با وجود اینکه اصلا نمی خواستم ازش جدا بشم قبول کردم .
    صبح به سختی بیدار شدم . یاد خواب دیشب افتادم ، خواب دیدم تک وتنها در کنار زاینده رود ایستاده ام . تشنه هستم اما آبی نیست . بر بستر خشک رود خانه قدم گذاشتم ، همه بر حذرم داشتند . مادرم گریه می کرد . ناگهان آب جریان یافت و موجی مرا در خود فرو برد . هنوز احساس خفگی میکردم و درست زمان و مکان را به یاد نیاورده بودم، کابوش وحشتناکی بود . موهای مرطوبم را از صورتم کنار زدم و نشستم . چرا چنین خوابی دیده بودم ؟ هنوز وحشت از غرق شدن در وجودم بود . خیلی ترسیده بودم . به ساعت نگاه کردم . نزدیک ظهر شده بود . ناگهان یاد دیشب قلبم را غرق نور کرد و ناراحتی کابوس را از تنم زدود . یاد نگاهش هنگام خداحافظی افتادم . با چه اندوهی از رفتن میگفت . یک مرتبه به یاد آوردم امروز آنها به سمت تهران حرکت میکنند . اگر تا به حال رفته باشند چی؟ به سرعت از اتاق بیرون اومدم . هیچ کس نبود و تنها بودم . از راه پله به پلیین خم شدم تا از بودن ماشینشان مطمئن شوم ناگهان با صدایی ترسیدم . سینا بود در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت:
    -ببخش اگه ترسوندمت . نگران بودم شاید بیشتر خم بشی و اتفاقی برات بیفته .
    در حالیکه هنوز از آمدن ناگهانیش دستپاچه بودم گفتم:
    -ولی با این کارت نزدیک بود پرت بشم پایین.
    در حالیکه دستانش را بر روی سینه قلاب کرده بود با لبخند نگاهی کرد و گفت:
    -تازه از خواب بیدار شدی؟
    یادم افتاد که حتی نگاهی هم به آینه نکردم.شلوارک و تی شرت قدیمی به تن داشتم .احساس کردم گونه هایم از شرم سرخ شده ، از اینکه فهمیده بود از ترس ندیدنش هول شدم ناراحت بودم . خواستم برگردم که گفت:
    - به چشم من اینجوری هم زیبایی. زیبا و خواستنی. شاید قشنگتر از دیروز .پرستو! شاید فرصتی نباشه ، پس ترجیح میدم الان حرفهام رو بشنوی . من همیشه به فکرت بودم . تو انگیزه ای هستی برای زندگی کردن من ،میخوام دوباره شروع کنم . با تکیه به عشق تو ، به وجود تو . می خوام تو انگیزه ای بشی برای ادامه دادنم. میخوام راه درست رو بهم نشون بدی . حاضری کنارم باشی و همراه زندگیم بشی
    موجی از عشق و لذت سراسر وجودم را گرم کرد . از من میخواست که کمکش کنم و گرمی بخش زندگیش باشم و این فکر برایم بی نهایت لذت بخش بود . با صدایی لرزان گفتم :
    - من اگر کسی را دوست داشته باشم براش از هیچ چیز دریغ نمیکنم .
    بعد از لحظه ای سکوت گفت:
    -قول بده باهام میمونی. دستامو میگیری و راه زندگی رو نشونم میدی فقط تو میتونی منو از این گرداب نجات بدی . من بهت احتیاج دارم .
    دست در جیبش کرد و با همان لبخند همیشگی تکه کاغذی که معلوم بود از قبل آماده کرده در حالیکه دستانم را می گرفت آهسته گفت:
    -منتظرتم. حالا بیشتر از همیشه. هر وقت رسیدی تهران تماس بگیر. از شنیدن صدات خوشحال می شم.
    و من خمچنان با آن سر و وضع خنده دار ایستاده بودم و نگاهش می کردم. شنیدن صدایش برایم مثل موسیقی آرامبخشی بود که از شنیدنش سیر نمی شدم. به دستانم فشاری داد و گفت:«منتظرتم و... به امید دیدار!»
    و رفت و من همچنان کاغذ بدست ایستاده بودم و نگاهش می کردم. لحظه ای ایستاد و به سمتم برگشت. با نگاهش عشق و نور به رویم پاشید و رفت. بعد از رفتنشان تا ساعتها گیج و منگ بودم. هنوز برایم قابل باور نبود که این احساس عجیب چطور یک روزه در جانم ریشه دوانده. شوخی های بهمن کم کم مرا به خود آورد.
    -چرا غذاتو نمی خوری؟تو که تا دیروز به کسی مهلت خوردن نمی دادی؟
    -گرسنه نیستم.
    -نه مشکل جای دیگه ایه.
    و آهسته طوری که دیگران نشنوند گفت:
    -عاشق شدی؟
    با وصف اینکه می خواستم قیافه ی متعجبی بگیرم، احساس کردم صورتم سرخ شده و این باعث خنده بیشتر بهمن شد.
    -بیخود قیافه نگیر که من می شناسمت. اما فقط یه چیز رو بگم. مواظب باش، داری اشتباه می کنی. آدما اونطور که نشون می دن نیستن.
    بی اختیار اخمهایم در هم رفت. یعنی منظورش سینا بود؟دوباره گفت:
    -خیلی خوب تسلیم. قیافه نگیر. این حرفم فقط از رو خیر خواهی بود.
    .ولي بازم ميگم،مواظب باش.[/
    font
    ">
    يه لحظه از بهمن بدم اومد.نمي دونم چرا اين حرفها رو زد.انگار قصر قشنگي كه براي خودت ساختي رو خراب كنه.سعي كردم به حرفاش ديگه فكر نكنم.تمام دو روز باقي مانده را فقط به سينا فكر كردم.هستي باورم نميشه عاشق شده باشم.اونم در عرض يكروز و با اين همه شدت و علاقه.احساس مي كنم بدون اون نمي تونم زندگي كنم.سينا همونيه كه هميشه آرزوش رو داشتم.زيبا و شوخ و وحشي.
    پرستو در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود دستانم را گرفت و با هيجان ادامه داد:
    _يادته هميشه عشق رو مسخره مي كرديم؟اما حالا فهميدم كه عشقه كه به زندگي زيبايي ميده.انگار تازه خودمو شناختم.زندگي در نظرم قشنگتر شده.حتي به نظرم تو هم زيباتر شدي.و من با اخمي به ظاهر ساختگي روي از پرستو برگرداندم و گفتم:
    مگه تا حالا زشت بودم؟
    و پرستو كه سر تا پا شور و عشق بود مرا در آغوش كشيد و گفت:
    _الهي من فداي تو بشم كه ملكه زيبايي هستي.
    از يك طرف از شادي پرستو شاد بودم و از طرفي ديگر گوشه اي از قلبم از اين جريان دلگير بود.عشق پرستو،هميشه مختص به من بود و حالا يه رقيب تازه نفس حس حسادت را در من برانگيخته بود.با شوق برايم گفت كه در طول اين مدت يكبار با هم تماس تلفني داشتند و قرار براي ديدار مجدد گذاشته اند.
    پرستو با اصرار از من خواست كه همراهش بروم تا سينا را ببينم اما من كه فعلا مايل نبودم سينا را ببينم بر حس كنجكاويم غلبه كردم و قول براي دفعه بعد دادم
    رسميت بخشيدن به اين رقيب تازه،مدتي زمان مي گرفت.من كه هر لحظه بيشتر با عشق آشنا مي شدم كمتر از پرستو دلگير مي شدم.هر چند اوقات پرستو كه هميشه مختص به من بود حالا بين من و سينا تقسيم شده بود و اين تقسيم در نظر من اصلا عادلانه نبود،اما شور و هيجان پرستو به من هم منتقل مي شد.پرستو كم كم از من دور مي شد و احساس كسالت از دوري پرستو همراه با فشار هاي پدر كه از رفتار من در طول سفر ناراضي بود،مرا كج خلق و عصبي كرده بود.سرزدنهاي گاه و بي گاه خانواده عمو،گاهي مرا از كوره به در مي برد.هر چند هميشه سعي در فرار از برخورد با بابك داشتم اما از اينكه احساس مي كردم اين حركت نشانه ضعف من است در عذاب بودم.ضعفي كه بابك به عنوان منافع خود،از آن استفاده مي كرد.احساس پرستو به سينا را با احساس خودم به بابك مقايسه مي كردم و رنج مي بردم،حالا ديگر به عشق بدبين نبودم اما گويي جهاني است پر از اسرار كه من از آن هيچ نمي دانم.با نزديك شدن روز شنبه و شروع كلاسها اشتياقم بيشتر مي شد.اميدوار بودم بابك به تدريج دلسرد شود و از زندگيم كنار برود.شايد غرورش باعث ميشد از بي تفاوتي من برنجد وبه سراغ ديگري برود.
    جمعه شب براي خواب آماده ميشدم كه صداي زنگ در،ورود مهماني ناخوانده را اعلام كرد.از پنجره به حياط نگاه كردم و با ورود عمو،چشم بابك به پنجره اتاقم دوخته شد و من كه مطمئن بودم در پناه نور اطاق،دبده شده ام كنار رفتم و به رختخواب خزيدم.بعد مادر وارد شد و گفت:
    _زشته مادر، پاشو!عموت سراغت رو مي گيره.
    در حالي كه ناراحت بودم ملحفه را روي سرم كشيدم و گفتم:
    _من حوصله ندارم بگو هستي خوابه.
    _بابك تورو ديده.پاشو وگرنه صداي بابات در مياد
    با كج خلقي بلند شدم و لباسم را عوض كردم و وارد پذيرايي شدم.در حالي كه هيچ سعي اي براي پوشاندن بي حوصلگي ام نداشتم گوشه اي نشستم.بابك در كت و شلوار تيره رنگي كه پوشيده بود بيشتر شبيه مانكني بود كه از مجله مد بيرون آمده باشد.اما براي من هيچ جاذبه اي نداشت.عمو در حالي كه پيپش را از گوشه لبش به دست مي گرفت رو به من گفت:
    _خوب عمو جان از فردا سر كلاس حاضر ميشي.دليل مزاحمت ما هم اين موقع شب از شب همينه.بابك نگرانت بود،براي همين مي خواستم از پدرت اجازه بگيرم كه بابك مسئول بردن و آوردنت باشه.
    انگار آب سرد به رويم ربخته باشند.بدترين اتفاق ممكن همين بود كه هفته اي چند بار مجبور به تحمل وجود بابك در كنارم باشم.مسلما همراه شدنش با من در محيط دانشگاه،مشكلات زيادي به همراه داشت.ضمن آن كه از بودن در كنار پرستو بي نصيب مي ماندم.صداي بابك مرا به خود آورد:
    _ظاهرا هستي موافق نيست.شايد هم قبلا اين قرار رو با كس ديگه اي گذاشته.
    در حالي كه سعي مي كردم در كمال آرامش حرف بزنم گفتم
    _حدس شما كاملا درسته.آقاي اصلاني پدر دوست صميمي من،پرستو،قراره من و دخترش رو ببره و برگردونه.اينجوري نه توي خيابون به مشكلي برميخوريم و نه دانشگاه ازمون ايراد ميگيره.پدرم هم سالهاست اين خانواده رو ميشناسه و بهشون اطمينان داره.مطمئنم پدرم با رفتن من با پدر پرستو مخالفتي نداره.در ضمن شايد وجود بابك برام توي دانشگاه مشكل انضباطي درست كنه.
    وبا خواهش و التماس به چشمان پدر نگريستم.مي دانستم پدر از اين كه توي خيابان يا محيط دانشگاه مشكلي به وجود آيد چقدر ناراحت ميشود،حتي اگر باعثش بابك باشد.پدر كه بر سر دو راهي بود براي اولين بار طرف من را گرفت.شايد با وجودي كه بابك برادرزاده اش وبه حسابي نامزد دخترش بود،اما از اين كه هر روز با من تنها باشد ناراضي بود.شايد هم دلايل ديگري داشت اما هر چه بود به نفع من تمام شد.بابك سرخورده از اين رفتار،عزم رفتن كرد و به دنبال او عمو و زن عمو هم بلند شدند.به چشمان بابك نگاه كردم و با لبخندي پيروزي ام را جشن گرفتم.در حاليكه از صدايش رايحه تهديد بلند مي شد گفت:
    _فكر نكن اين طوري از دست من راحت مي شي.مطمئن باش تو رو بين اون گرگها رها نمي كنم تا اغز من بدزدنت.تو خوراك لذيذي براي خيلي ها هستي اما نميذارم جز من نصيب هيچ كس دبگه اي باشي.يا من يا هيچ كس.
    و من لبخند زدم و گفتم:
    اتفاقا تو بيشتر شبيه يه گرگي كه براي ديگران دندون تيز كرده اما مطمئن باش من هيچ وقت بره نخواهم بود.اگرم باشم قرباني تو و امثال تو نخواهم شد.
    مثل هميشه قرمز شد و در حاليكه رگهاي گردنش متورم شده بود دستم را براي خداحافظي فشرد و آهسته گفت:‌‍‌‍«خواهيم ديد»و من كه درد در دستانم پيچيده بود فقط لبخند زدم.مگر چاره ديگري هم داشتم؟هر چه تلاش او براي به دست آوردن من بيشتر مي شد از او دورتر مي شدم و هر چه سعي در دوري از او مي كردم، اشتياق او به من بيشتر مي شد
    از شوق شروع كلاس ها صبح خيلي زود بيدار شدم،و در حاليكه خانه در سكوت بود آماده رفتن شدم.ساعتي قبل از قرار آماده بودم و ترجيح دادم به حياط بروم.هواي صبحگاهي تمام رخوت مرا از تنم زدود.گنجشكها دنبال هم مي كردند و سر و صدا راه انداخته بودند.سوار تاب شدم و با حركات موزونش آرامش يافتم.نسيم خنك پائيزي چهره ام را نوازش مي داد و من غرق اين همه زيبايي بودم.پائيز را دوست داشتم و هميشه از ديدنش و حس كردنش لذت مي بردم.با صداي زنگ بلند شدم و به سمت در رفتم.پدر را از پشت پنجره ديدم و برايش دست تكان دادم.مي خواست مطمئن شود كه پدر پرستو به دنبالم آمده است.
    آقاي اصلاني مردي مسن و جا افتاده بود.عاشق سفر بود بنابراينخيلي مواقع به اتفاق همسرش به سفر مي رفتند وپرستو يا تنها مي ماند يا به خانه ما مي آمد. خواهر پرستو شهرستان زندگي مي كرد و برادرش را سالها قبل از دست داده بود.براي من كه پدر هميشه محدودم كرده بود،رفتار پدر پرستو قابل درك نبود و هميشه در دلم آرزو مي كردم كه من هم كمي آزادتر بودم.اما پرستو از اين مسئله شاد نبود.فكر مي كرد خانواده من به خاطر علاقهشان هميشه همراهم هستند ومن رفتار پدر و مادرش را نشانه اعتماد و محبت آن ها به او مي دانستم.دليل بردن و آوردن ما هم، تنها اين بود كه مي دانست اگر پدرم يا بابك مسئول بردن ما باشند نمي توانيم كنار هم باشيم،بنابراين از پدرش خواهش كرده بود كه همراهمان باشد.
    هيجان در راهروي دانشگاه موج مي زد.جمعي از جواناناز هر قشر و طبقه،همه در كنار هم يك هدف را دنبال مي كردند.براي پيدا كردن كلاس زياد معطل نشديم و جزء نفرات اول بوديم.صندلي كنار پنجره را انتخاب كردم،پرستو هم كنارم نشست و شروع به تعريف از سينا نمود.از ديدن شوق و حرارت او من هم شاد مي شدم.با تعريف هايي كه از سينا مي كرد براي ديدنش مشتاق شدم.ديگر مي دانستم هيچ كسي نمي تواند جاي مرا در قلب پرستو بگيرد.ورود بچه ها توجه ما را جلب كرد با ورودشان پرستو عيبي بررويشان مي گذاشت و مرا مي خنداند.
    _فكر مي كنم اين پسره شاگرد اول بشه با اون عينك ته استكاني و هيكل عصا قورت دادش.هستي اون جا رو نگاه كن.اون دختره كه رديف اول نشسته.چقدر به اين پسره كه لباس آبي تنشه مياد.خودم اين دو تا رو دست به دست مي دم.
    هنوز فضاي دبيرستان را حفظ كرده بوديم و به نوعي شاگرد مدرسه به حساب مي آمديم،با همان بي مسئوليتي و رهايي از قيد رفتار.چقدر از اينكه باز در كنار پزستو بودم خوشحال بودم.در تمام سال هاي عمرم بهترين دوستم بود و هميشه پدر و مادرش تلاش مي كردند كه ما در يك كلاس باشيم.چقدر تلاش كرده بوديم در يك رشته قبول شويم و موفق شده بوديم.مثل يك روح در دو بدن بوديم.كم كم به تعداد بچه ها اضافه مي شد.كلاس به دو گروه تقسيم شد.تنها من و پرستو هم را مي شناختيم.بچه ها به سرعت با هم آشنا شدن.دخترا يك طرف و پسرها طرفي ديگر نشسته بودند و سر به سر هم مي گذاشتند.دستم را كه با آرنج روي ميز گذاشته بودم تكيه گاه سرم كردم و به پرستو نگاه مي كردم كه چه پر حرارت مشغول تعريف بود.در اثر صحبت بچه ها هم همه اي در كلاس به وجود امده بود ولي بيشتر صداي دختر ها به گوش مي رسيد.با خنده و شوخي هاي دو دختر پشت سريمان متوجه كلاس شدم يك عضو جديد دم در ايستاده بود و براي انتخاب جا مردد بود.پرستو كه ديد كه ديد متوجه حرفايش نيستم و بعد از نگاه كردن به پشت سرش چشمكي زد و گفت:
    خوشگله نه؟خدا وكيلي رو اين يكي نميشه عيبي گذاشت.
    پسري قد بلند،پوشيده در لباسي مشكي بود.خيلي آرام و محكم قدم برداشت و در رديف وسط،جلوتر از ما نشست.موهاي پر پشت و سياهش،صورتش را قاب گرفته بود.پيشاني بلند و كشيده اي داشت و چشماني درشت و عروسكي،در پناه مژگاني برگشته،آرام گرفته بود.ابروهايي پيوسته كه تا كنار شقيقه ها ادامه داشتند.نيمرخ صورتش را مي ديدم بيني استخواني و لباني پر،در صورتي كشيده جاي گرفته بودند.پوست برنزه اش در مقابل چشمانش در تضاد زيبايي بودند.گردني بلند و شانه هايي عريض با قدي بلند و پاهايي كشيده تركيب زيبايي به وجود آورده بود.پرستو حق داشت.هيچ ايرادي بر او وارد نبود.خداوند زيبايي و غرور را به غايت در او جمع آورده بود.
    پرستو كه حواس مرا جمع او مي ديد زير دستم زد و من با تكاني به خود آمدم.ائ كه تا به حال مرا محو پسري نديده بود به شوخي گفت:
    _نه بابا بد سليقه نيستي.داشتم بهت شك مي كردم كه احساس نداري.حالا مي فهمم دنبال بهترين بودي كه صبر كردي.هر چند بازم ميگم بابك از اين پسره خوش تيپ تره.
    _يواش تر.داري براي خودت مي بري و مي دوزي.من فقط كنجكاوي كردم،همين!
    آره جون خودت.من تورو نشناسم به درد لاي جرز مي خورم.
    با ورود استاد بحث بين من و پرستو پايان يافت.استادمان مردي مسن با موهاي كم پشت و سفيد اما خوش اخلاق بود.بعد از خوش آمد گويي شروع به صحبت كرد اما حواس من اصلا جمع نمي شد.به عادت هميشه كه در اين مواقع با خط خطي بر روي كاغذ آرام مي يافتم تكه اي كاغذ برداشتم و بي هدف نقشي بر آن زدم.تمام طول كلاس مشغول نقاشي بودم و وقتي ساعت درس به پايان رسيد،در دست من نقش زيبايي از همكلاسي جديدم بود.پرستو وقتي كاغذ را در دستم ديد در حاليكه چشمانش گرد شده بود گفت:
    _مي تونم ببينم؟
    _يواش تر خرابش نكني.
    با خنده گفت:
    _مي بينم كه بد جور گرفتار شدي.
    _حرف توي دهن من نذار.اين فقط يه اثر هنريه به نظرم چهره زيبايي داشت من هم طرحش رو زدم.
    پرستو در حاليكه مي خنديد گفت:
    _بابك هم چهره زيبايي داره.منم جزو آثار هنري هستم.چرا تا به حال چهره منو نكشيدي؟
    و من در حاليكه آماده فرار مي شدم،نقاشي را لاي كتاب جاي دادم و گفتم:
    _چون تو اثر هنري نيستي،اثر باستاني هستي.
    و با خنده از دستش فرار كردم.
    كلاس هاي بعدي را با تمركز بيشتري دنبال كردم.هر چند قسمتي از حواسم به سوي او بود.اما او بي خبر از اينكه چند جفت چشم كنجكاو،ناظر بر او هستند،مشغول نوشتن بود.اين بار بيشتر دختر ها صندلي كنار يا نزديك به جاي او را برگزيدند اما او به آخر كلاس رفت.وقتي من به هواي صحبت با پرستو بر مي گشتم سايه اي از او را مي ديدم.موقع پايان كلاس ها، بدون كوچكترين توجه به اشتياق ديگران رفت.هر پسري بود از اين موقعيت به نفع خودش استفاده مي كرد.دختران كلاس كه از او روي خوشي نديده بودند،او را متهم به تكبر و بي ادبي كردند و از كنارش گذشتند.اما ردي كه او بر قلب و احساس من گذاشت از بين رفتني نبود.محيط جديد و درس،اوقاتم را به قدري پر كرده بود كه كمتر وقتي براي فكر كردن و غصه خوردن پيدا مي كردم.روز دوم شروع ترم وقتي سر كلاس حاضر شديم تقريبا پسر سياهپوش كه قلبم را لرزانده بود فراموش كرده بودم،اما با ورودش دوباره دچار سردرگمي شدم.با هر بار ديدنش اين احساس شديدتر و من در برابرش ناتوانتر مي شدم.سعي مي كردم حتي با پرستو هم در موردش صحبت نكنم و به روي خودم نياورم اما قلبم اين دلايل را نمي پذيرفت.يكي از دختر ها كه هميشه سركلاس مشغول شيطنت بود چند بار سعي كرده بود خودش را به او نزديك كند اما هميشه نا موفق بود.حتي يكبار وقتي از كنارش رد مي شد نامه اي را روي ميزش انداخت اما سرنوشت آن نامه نخوانده سرازير شدن به سطل زباله بود.
    پرستو به قدري غرق در دنياي خودش بود كه كمتر متوجه آشفتگيم مي شد.عشقش به سينا روز به روز بيشتر مي شد به طوري كه بعضي اوقات از ترس آينده و عشق نافرجامش گريه مي كرد.ومن هنوز نمي دانستم نام اين احساس را چه بگذارم.مسلما در طول زندگيم از او زيباتر و مغرورتر و جذاب تر ديده بودم و راحت از كنارشان گذشته بودم اما اين بار با موارد قبل فرق داشت.كاملا توجهم جلب شده بود كه براي خودم هم عجيب بود چند روزي سر كلاس حاضر نشدم اما نمي توانستم آرام بمانم.عصبي و غمگين بودم اما باز نمي خواستم پيش خودم اعتراف كنم.بعد از مدتي تلاش،قبول كردم او را در كنار خود بپذيرم و با احساساتم جنگ نكنم.ديگر به ديدن احساس متقابلي از طرف او اميدي نداشتم و از طرفي با وجود بابك بلاتكليف بودم و تمام اين ها باعث مي شد كه نخواهم به احساسي جديد كه لحظه به لحظه در وجودم شكل مي گرفت وبه من مي آويخت فكر كنم اما جدال با او و افكارم مرا بيشتر غرق مي كرد.پس همه چيز را پذيرفتم وبه اميد روزي ماندم تا اين احساس تكراري شود ومن بتوانم از او دل بكنم.سرزدنهاي گاه و بي گاه بابك و آزارهايش ديگر عذابم نمي داد چون براي خودم دنياي زيبايي پيدا كرده بودم.در كلاس با ديدنش آرامش مي گرفتم ودر منزل با تنهايي خود با ياد و ديدن طرح چهره اش خوش بودم.بارها اسمش را نوشته بودم و تكرار و تكرار كرده بودم:اميد سرافراز.زرنگترين دانشجوي كلاس بود و من كه تمام سال هاي تحصيلي را با بهترين رتبه پشت سر گذاشته بودم تمام سعي ام براي درس خواندن بي نتيجه بود.
    با پرستو قرار گذاشتيم به بهانه كلاس اضافي با سينا بيرون برويم.هر چند نگران و نا راحت تز دروغ گفتنم بودم اما در منزل اگر ميفهميدند كه ما جز دانشگاه جاي ديگري هم ميرويم اجازه نمي دادند.پرستو راحت بود چون پدر و مادرش براي مدتي سفر رفته بودند و كسي كاري با او نداشت.تمام روز را در اضطراب گذراندم.ترسم از اين بود كه بابك تعقيبم كند چون گاهي اوقات ماشينش را پارك شده دورتر از دانشگاه ديده بودم.در ميان جمعيت حركت كرديم وبا تاكسي به محل قرار رسيديم.بر عكس من كه مضطرب بودم پرستو آرام و خوشحال بود.وقتي رسيديم اثري از سينا نبود.بعد از دقيقه اي با اشاره پرستو متوجه اش شدم.با ماشين شركت به دنبالمان آمده بود.سينا را با تعاريف پرستو منطبق كردم.نگاهي كه او وحشي وصف كرده بود من واژه گستاخ بر او گذاشتم. لخظه اي رو به عقب برگشت و بعد از اظهار خوشحالي از ديدن من و آشناييمان به راه افتاد.
    از پشت سر او را زير نظر گرفتم.در حين رانندگي و صحبت با پرستو آينه اش را بر روي صورتم تنظيم كرد و مرا معذب ساخت.در عين حال متوجه بيرون بود و با ديدن هر زن يا دختري از نگاه كردن به آن ها بي نصيب نمي ماند.پرستو هم يا نمي ديد يا اهميت نمي داد چون هيچ ناراحتي در صورتش نبود.به ملاصدرا كه رسيديم لحظه اي توقف كرد و براي خريد بستني پياده شد.پرستو به سويم برگشت و گفت:
    _خوب نظرت چيه؟
    در مقابل آن همه شور و اشتياق چه بايد مي گفتم؟در ضمن من كه به اخلاق سينا آشنايي نداشتم.شايد هم احساسات شخصي من بود و حقيقت نداشت.اگر مي گفتم از سينا خوشم نيامده پرستودر موقعيت سختي قرار مي گرفت.بنابراين با لبخندي گفتم]:
    _به اين زودي نميشه نظر داد.اما به نظر من پسر شيطوني به نظر مياد بايد مراقبش باشي.
    _همين شيطنتش من رو به دام انداخت.وقتي باهاش حرف مي زنمم يا در كنارش هستم اصلا گذر زمان رو احساس نمي كنم.
    به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
    _بايد برگرديم،مي ترسم نگران بشن.
    _باشه!بياد مي گم از همين جا برگرديم و تو رو برسونيم.
    وقتي به منزل رسيدم به اطاقم رفتم.ميلي به غذا خوردن نداشتم.مضطرب و نگران بودم.سينا اصلا به دلم ننشسته بود.مسلما از ديد پرستو زيبا و دوست داشتني بود اما از ديد من...
    حس عجيبي آزارم مي داد.ترس از آينده اي نا معلوم براي هر دوي ما.با توجه به زيبايي و سرزندگي پرستو در دانشگاه،يسياري از پسر ها خواهانش بودند اما او به هيچ كس توجهي
    نداشت.عاشق سينا بود و اين عشق روز به روز در تار وپود دلش بيشتر نفوذ مي كرد
    وقتي آقاي اصلاني ما را مقابل در دانشگاه پياده كرد پرستو مرا به گوشه اي كشيد و گفت.
    _امروز جز ساعت آخر نمي تونم كلاس بيام.بعدا جزوه ها رو ازت مي گيرم.
    و من گيج و متعجب پرسيدم:
    _مگه چي شده؟چرا به پدرت چيزي نگفتي؟
    _با سينا قرار دارم.جز اين ساعت وقت نداشت.
    _مواظب خودت باش.مطمئني كار درستي مي كني؟
    در حالي كه با دست به قلبش اشاره مي كرد گفت:
    _اين جا اين حرفا حاليش نميشه.خداحافظ.
    ناراحت به كلاس رفتم.اميد،انتهاي كلاس نشسته بود.من چون دختر دير جوش و وابسته به پرستو بودم جز او دوست صميمي ديگري نداشتم،تنها ماندم.آن روز رياضي داشتيم.تازه دريافته بودم كه از درس عقب مانده ام.من كه در دبيرستان بهترين دانش آموز بودم و با رتبه اي عالي در كنكور قبول شده بودم،از حل مسائل عاجز بودم.چند روزي بود كه با جديت تصميم به درس خواندن گرفته بودم اما براي اولين بار پرستو با من همراه نبود.سينا تمام وقت و ذهن او را درگير كرده بود و حال با وجود نگراني از وضع خودم و او بايد تنها ادامه مي دادم.استادمان كه مردي موقر و جا افتاده بود بر خلاف هميشه دير به كلاس رسيد و شروع به تدريس كرد.تمام سعي ام را كردم كه از مسائل سر در بياورم اما در خيلي از موارد اشكال داشتم.بعضي از اشكالاتم را با سوال كردن از استاد متوجه شدم اما بعضي از آن ها آن قدر پيش پا افتاده به نظر مي آمد كه خجالت مي كشيدم سوال كنم.دقايق آخر كلاس بود و استاد مدام به ساعتش نگاه مي كرد.روي مسئله اي خاص تاكيد كرد و گفت در امتحان هفته آينده از آن سوال مي دهد.لحظه اي دستم را بالا بردم تا سوالي بكنم اما معذرت خواست و گفت ساعت كلاس تمام شده و عجله دارد.لحظه اي به جمع نگاه كرد و رو به اميد گفت:
    _آقاي سر افراز،در طول كلاس شما مسلط تر از ديگران بوديد.لطف كنيد به جاي من در حل تمرينات به خانم بهرامي كمك كنيد.اگر اشكالي باقي ماند جلسه بعد اول به اشكالات رسيدگي ميشه.
    دستپاچه سر به زير انداختم.بودن در كنار او را دوست داشتم.اميد قبول كرد و استاد كلاس را ترك نمود.نگاه مريم را روي خودم احساس مي كردم.نگاهي حسود و غضبناك.مريم از كنارم رد شد و با تمسخر گفت:
    _خوش بگذره.
    اما هيچ چيز برايم مهم نبود،جز اميد!
    كم كم كلاس خالي شد و من معذب مانده بودم.اميد هنوز مشغول نوشتن بود و من بلاتكليف بودم.وقتي ديدم توجهي به من ندارد وسايلم را جمع كردم و در حالي كه چشمانم از حضور نا گهاني اشك مي سوخت بلند شدم.لحظه اي نظر به من انداخت و گفت:
    _اگر عجله نداريد يك لحظه تامل كنيد الان خدمت مي رسم.
    لحظه اي مردد ماندم.غرور امر به رفتن مي كرد و قلبم فرمان ماندن مي داد.تسليم احساسم شدم و ايستادم.شايد اين آخرين فرصت براي با او بودن بود.نگاهش كردم.طره اي از موهاي سياهش برپيشاني اش پريشان بود و با دستان كشيده اش مشغول نوشتن بود.به سرعت كارش را به انتها رساند وبعد از معذرت خواهي،از من خواست در صندلي كناريش بنشينم و من در حاليكه از لرزش زانوانم در اثر هيجان،توانايي ايستادن نداشتم،خودم را به سمت صندلي كشاندم و نشستم.نفس عميقي كشيدم بلكه از التهاب درونم كاسته شود.مي ترسيدم او هم صداي ضربان قلبم را بشنود.دفترم را باز كردم.عطر خوش وجودش در مشامم پيچيد اما شجاعت نگاه كردن به او از اين فاصله نزديك را نداشتم.حتي تصور آ نكه او آنقدر به من نزديك است كه گرماي وجودش را احساس مي كنم برايم مشكل بود.از زير چشم نگاهش كردمراحت و خونسرد مشغول ورق زدن كتاب بود تا مسئله مورد نظر را پيدا كند.پس فقط من بودم كه اين گونه هيجان داشتم.او در اين مدت حتي نيم نگاهي هم به من نينداخته بود.مطمئنا احساسي به من نداشت.شايد اصلا من را نمي شناخت و تا به حال لحظه اي هم به من فكر نكرده بود.شايد اصلا نمي دانست در دل من چه مي گذرد از كجا بايد مي دانست؟بي اختيار نگاهم بر انگشتانش به دنبال حلقه اي گشت اما اثري نديدم.شايد او كس ديگري را دوست مي داشت.گويي آب سردي بر رويم مريختند و التهابم به خاكستر نشست.ابن بار بر چهره ام سرخي خشم نشست.قلبم از حسد به لرزه در آمد.جمله ها در فكرم مي رقصيدند و تكرار مي شدند..«او تو را دوست ندارد.او عاشق ديگريست.»نبايد مي گذاشتم از احساسم چيزي بفهمد.با همه توانم بر روي درس تمركز كردم.اميد دفترم را برداشت و براي پيدا كردن برگي سفيد ورق زد.دفترم بيش از آن كه مسئله و فرمول داشته باشد با تصويري از استاد يا يكي از بچه ها ويا گاهي با يك بيت شعر كه به ذهنم آمده بود زينت شده بود.خجالت كشيدم!چه بر سر شاگرد ممتاز دبيرستان آمده بود.لحظه اي نگاهش بر صفحه اي خيره ماند.ياد روزي افتادم كه براي اميد نوشته بودم:
    آنچنان سوخته ام در عطش ديدارت
    كه دگر در همه عالم نتوان يافت مرا


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  4. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض



    و وقتي ياد بابك افتاده بودم بزرگ نوشته بودم:«ازت متنفرم!» و گوشه دفترم نوشته بودم«عشق پوچ است» و با خطي بر آن رنگ بطلان كشيده بودم.بابك با رفتارش مرا تا اوج نفرت مي برد و كلمه عشق را برايم بي معني مي ساخت اما اميد با رفتارش مرا با عشق آشتي مي داد و آن را برايم مقدس و زيبا مي ساخت.
    اميد نوشته ها را خواند و بعد از مكث،به ورق زدن ادامه داد تا برگي سفيد يافت.مسئله را نوشت و شروع به توضيح دادن نمود.خيلي آرام و با اطمينان حرف مي زد.آهنگ كلامش چون موسيقي ذهنم را آرام نمود.چه فرقي مي كرد كه او ديگري را دوست مي داشت يا نه؟همين كه در كنارش بودم كافي بود.پس دل به كلماتش دادم و محو حركات موزون دستانش هنگام نوشتن شدم.خط زيبايي داشت و مطمئن سخن مي گفت و كامل مقصودش را بيان مي كرد.او استاد بود،استاد من در وادي عشق.در حيطه علم و شناختن من به خودم.با او عاشق شده بودم و حال با او قدم به قدم پيشرفت مي كردم.وقتي تلاشش را براي به راه انداختن جوهر خودكار بي نتيجه ديدم خود كارم را به سويش گرفتم.بدون توجه،دستش را پيش آورد تا خودكار را بگيرد كه دستش با دستم تماس پيدا كرد.بي اختيار دستم را كشيدم و خودكار را رها كردم.خودكار اهدايي افسانه به زمين افتاد و شكست و من مات به او كه بر زمين نشست و خجالت زده مشغول برداشتنش شده بود نگاه كردم.شرمسار از احساس خوشي بودم كه اين اتفاق به وجود آورده بود.ساكت سر به زير انداختم.او آرام و خجالت زده گفت:
    _اصلا قصد جسارت نداشتم.تمام توجهم متوجه اين مسئله بود.اميدوارم من رو ببخشيد.اگر اجازه بدين اين خودكار پيش من بمونه.
    در حاليكه سعي مي كردم لرزش صدايم در گفتارم محسوس نباشد گفتم:
    _خودتونو ناراحت نكنيد.مهم نيست ولي فكر نكنم اين خودكار به دردتون بخوره.
    _اگه از نظر شما اشكالي نداره پيش من باشه.
    و من كه قلبم از شوقي بي سابقه مي لرزيد جواب دادم:
    _هر جور مايل هستيد.
    دوباره شروع به توضيح دادن كرد ولي اين بار تند صحبت مي كرد و توضيح مي داد و در آخر جزوه خودش را به سمت من گرفت و كفت:
    _اينا پيشتون باشه،اما قبل از جلسه بعد به دستم برسونيد.تا اون موقع بهشون احتياجي ندارم.فقط كافيه يه بار دورشون كنم.اميدوارم بتونه كمكتون كنه.
    سر به زير انداختم و با كلامي كه سعي مي كردم بدون لكنت باشد گفتم:
    _خيلي زحمت كشيديد اميدوارم بتونم جبران كنم.
    _موفقيت شما بهترين پاداش براي منه.
    نمي دانستم اين حرفش را به چه منظوري براي خودم توجيح كنم،كه براي او مهم هستم؟يا فقط به عنوان يك همكلاسي چنين آآرزويي داشت؟به ساعتش نگاه كرد.هنوز تا شروع كلاس بعدب وقت باقي بود.در حاليكه بلند مي شد گفت:
    _ظاهرا شما هم ناهار نخورديد.اگر اجازه بديد ناهار امروز رو همراه هم باشيم.
    و من كه صدايم به سختي در مي آمد گفتم:
    _آخه...آخه...من امروز به اندازه كافي...نمي خوام كه براتون...
    و او كه مرا مردد ديد گفت:
    _براي من باعث خوشحاليه كه در كنار شما باشم.البته اگر شما وقتش را داشته باشيد و از مصاحبت با من ناراحت نشين.
    _نه اصلا.فقط نمي خواستم مزاحمتون باشم.
    _اختيار داريد.شما مراحميد.
    در كلاس را برايم باز كرد تا من خارج شوم و بعد به دنبال من روان شد.شانه به شانه هم قدم برمي داشتيم قدم تقريبا تا شانه اش بود و او با قدمهاي بلند ولي آرام سعي در هم پا شدن با من را داشت.هميشه فكر مي كردم بلند قد هستم اما در كنار او چنين احساسي را نداشتم.هنوز نتوانستم اتفاق هاي افتاده را هضم كنم.من كه تا امروز صبح به ديدن روزانه اش دلخوش بودم،اكنون در كنار او قدم زنان به سمت رستوران نزديك دانشگاه مي رفتم.گويي بر روي ابرها قدم بر مي داشتم،حتي نمي دانستم چه احساسي دارم.
    موقع نشستن،صندلي را برايم نگه داشت و مقابل من جاي گرفت.نا خود آگاه او را در ذهنم با بابك مقايسه كردم.شايد بابك در ظاهر چيزي از اميد كم نداشت يا حتي زيباتر و شيك پوش تر بود اما وقار و رفتار اميد خوشايند ترين چيزي بود كه وجود داشت و بابك از آن بي بهره بود.اين ويژگي اميد مرا به شدت به سمت خودش جذب مي كرد.در صورتي كه رفتار بابك مرا مي راند.هرگز از بابك كه نشاندهنده احترام متقابلش باشد نديده بودم.وقتي از من در مورد انتخاب غذا نظر خواست،با هر آنچه او سفارش داده بود موافقت كردم و براي اولين بار نگاهش را بر چهره ام ثابت ديدم.هميشه از نگاه مستقيم ديگران معذب بودم،حالا او به من خيره شده بود.لحظه اي درنگ كردم و بعد سرم را بالا آوردم طرز نگاهش جالب بود،شگفت زده،شاد،شايد هم مردد.نمي دانم،گويي تازه موجوديت مرا حس كرده بود.هر دو خود را مشغول خوردن كرديم.ميلي به خوردن نداشتم.اشتياق و هيجان وجودم را تسخير كرده بود كه با صدايش به خود آمدم:
    _امروز دوستتون همراهتون نيست.براشون اتفاقي افتاده؟
    _براي نپيش آمده بود،همراهش رفت.
    بي اختيار از سينا به عنوان نامزد پرستو نام بردم.شايد مي خواستم بگويم پرستو ديگري را دوست دارد.دوباره شروع به صحبت كردن نمود:
    _دوستتون به خاطر شلوغيش بيشتر به چشم مياد و شما بر عكس!من تا امروز متوجه شما نشده بودم .شما چي نامزد دارين؟
    از سوالش جا خوردم و جواب دادم:
    _نه مجرد هستم،چطور مگه؟
    لبخندي زد و گفت:
    _بيشتر يه سوشروع صحبت بود ظاهرا شما خيلي اهل حرف زدن نيستيد،به نظرم صرف غذا در سكوت خيلي هم دلچسب نيست.شما موافق نيستيد؟
    نمي دانستم در جوابش چه بگويم.كلمات از ذهنم گريخته بودند.بنابراين لحظه اي طول كشيد و بعد از سكوت ادامه داد:
    _شما خيلي ساكتيد.اگر ادامه صحبت رو به اختيار شما بگذارم بقيه وقت به سكوت مي گذره.
    بعد در حاليكه آرنج هايش را بر روي ميز مي گذاشت،اندكي به جلو متمايل شد و گفت:
    _پس اول من از خودم مي گم،هميشه عاشق رياضيات بودم.اما بعد از ديپلم شانس قبولي در رشته دلخواهم رو نداشتم.بنابراين تصميم گرفتم به سربازي برم و بعد از گرفتن كارت پايان خدمت درباره شانسم رو امتحان كردم كه خوشبتانه قبول شدم.تقريبا سه سال از زندگي عقب افتادم.تمام تلاشم رو مي كنم تا واحد هاي بيشتري بگيرم و جبران كنم تا مدتي پيش هم تمام فكر و تلاشم فقط اين بود كه در درسم موفق بشم.اما حالا احساس مي كنم تو زندگي چيزاي مهم ديگه اي هم هست كه با اون ميشه زندگي و آينده رو ساخت.اينا رو گفتم تا ازتون اجازه بخوام يه سوالي بپرسم.سوالي كه بدجوري توي ذهنم اومده و دوست دارم جوابشو بدونم.توي دفترتون بي اراده چشمم به يه صفحه افتاد كه يه بيت شعر قشنگ نوشته شده بود كه يه جورايي دلم رو لرزوند.با وصف اين كه شعر زياد مي خونم اما اين شعر يه جور ديگه اي بود.انگار يه پرده از جلوي چشمام برداشت.بوي عشق و احساس و لطافت مي داد. امتا گوشه دفترتون نوشته بودين عشق پوچه،و روي عشق خط زده بودين.اين تضاد،من رو خيلي به فكر انداخت.در حاليكه عشق رو قبول دارين و معلومه دختر با احساسي هستين اما ردش مي كنين،چرا؟
    در حاليكه حرفها و توجهش دلنشين بودند اما يك حس خاص را در من به غليان در آورد.من كه در تمام عمرم نه مرد عاشقي ديده بودم و نه با پسري از عشق گفته بودم،ناگهان به جوش آمدم و در حاليكه هيجان زده شده بودم گفتم:
    _شما واقعا از عشق چي مي دونين؟به نظر من مردا از عشق و احساس هيچي سرشون نميشه.اگر دم از عشق هم بزنن براي رسيدن به هدفشونه.عشق براشون وسيله است نه هدف.اگر بهش احتيلج نداشته باشن هيچ وقت عاشق نمي شن.براي شماها عشق يه دست آويزه،براي همينه كه معتقدم عشق پوچه.چون كه ديدم چطور باهاش بازي مي كنند.هيچ وقت قلب شماها براي عشق نزده.هيچ وقت زيبايي و حرمت عشق رو احساس نكردين.اگه به دختري بگين عاشقتم و براش حرفهاي عاشقانه بزنين يه دقيقه بعد يادتون مي ره و همهاون حرفها رو به ديگري مي زنين.اما بر عكس اون چيزي كه توي زندگي بهش اعتقاد داشتم و دارم و در تمام زندگي هدفم بوده،نتئنستم عشق رو توي وجودم از بين ببرم.اين عشق تو وجود منه كه باعث ميشه اون شعر رو بگم و عشق برام مقدس و زيبا باشه اما با ديدن مردهايي كه از عشق،نردبان مي سازند تا به هدفشان برسن به اين نتيجه مي رسم كه عشق پوچه،مثل يه حبابهودر ظاهر بلوري و رنگارنگه اما با كوچكترين نا ملايمت و حتي با وزش يه نسيم مي ميره.
    با ديدن نگاه حيرتزده اميد به خودم آمدم.صدايم از حد معمول بالاتر رفته بود و قلبم به شدت به قفسه سينه ام مي كوبيد.باورم نمي شد حرف هايي كه ساليان سال در كنج سينه ام زنداني شده بود را براي اين غريبه آشنا به زبان آوردم.در نگاه اميد هم تعجب بود/عهم برق تحسين.در حاليكه همان لبخند جادويي بر لبانش بود با صدايي كه موجي از آرامش برايم به ارمغان ميآورد گفت:
    _سخنراني جالبي بود.اما من با حرفاتون كاملا مخالفم.شما زيادي بدبينيد.همه هم مثل هم نيستند.
    بعد در حاليكه ليواني آب به دستم مي داد گفت:
    -حرفم را پس گرفتم شما اصلا كم حرف نيستيد.به موقع اش خوب مي تونيد طرفتون رو ضربه فني كنين.
    به ساعتم نگاه كردم،گذشت زمان را احساس نكرده بودم تازه معني حرف اميد را فهميدم.
    در حاليكه بلند مي شد گفت:
    _حيف كه كلاس شروع شده.من از شنيدن عقايد شما هم متعجب شدم هم خوشحال.تعجب از اين كه چرا بايد همچين طرز فكري در مورد مردها داشته باشيد و خوشحال از اين كه با صداقت پاسخ داديد.اگر مايل باشيد خيلي خوشحال مي شم به اين بحث در فرصتي مناسب بپردازيم.
    هر دو آرام قدم برميداشتيم گويي هيچ عجله اي لراي رسيدن به كلاس نداريم.ابن بار براي شكستن سكوت پيش قدم شدم و خجالت زده در حاليكه كنارش قدم مي زدم گفتم:
    _اصلا نميدونم چي شد كه اون حرف ها رو زدم.اصلا دست خودم نبود.اما به همه اونا معتقدم و مطمئنم شما اصلا نمي تونيد نظر منو تغيير بدين.
    به پشت در بسته كلاس رسيديم.صداي صحبت كردن استاد به گوش مي رسيد.آرام به سويم برگشت.از فاصله اي نزديك به صورتش لحظه اي نگريستم او اينجا بود.آن قدر نزديك به من!كنار من و من چه راحت با او سخن مي گفتم.در حاليكه يكي از ابروهايش را بالا برده بود و چشمانش از برق شيطنت مي درخشيد گفت:
    _خيلي هم مطمئن نباشيد من سر سخت تر از شما هستم.
    در كلاس را باز كرد . من موج تعجب را در نگاه بچه ها ديدم.پرستو آمده بود و با ديدن من و اميد در كنار هم به نظر من تبديل به يك علامت سوال بزرگ شده بود.دستپاچه از استاد معذرت خواستم و كنار پرستو نشستم.پرستو با آرنج محكم به پهلويم كوبيد و گفت:
    _معلومه كجايي؟با اين پسره كجا رفته بودي؟
    من كه از نبود پرستو هنوز ناراحت بودم جواب دادم:
    _مگه فضولي؟ديدم تو رفيق نيمه راهي،برات هوو آوردم تا تنبيه بشي.
    _فعلا عوض اين كه من تنبيه بشم تو مستفيض شدي.
    با صداي استاد به خود آمديم:
    _خانم بهرامي دير آمديد حالا هم نظم كلاس رو بهم مي زنيد.اگه مشكلي هست بلند بگين تا با بقيه بچه ها حلش كنيم.
    لحظه اي نگاهم به اميد افتاد كه با نگاه شيطنت بارش به من نگاه مي كرد.براي اولين بار بود كه سر كلاس او را متوجه خود مي ديدم.با معذرت خواهي از استاد در حالي كه زمزمه هاي ديگران را مي شنيدم خجالت زده سر به زير انداختم،در حاليكه تمام وجودم مملو از عشق و شادي بود.
    تمام طول كلاس سعي داشتم كه حواسم را متمركز درس كنم.اما وجود اميد،دو صندلي جلوتر از من تمام حواسم را به سمت خودش مي كشيد.مطمئنا نمي دانست دختري كه آن قدر راحت عشق را رد مي كند و در مقابل او خونسرد است،خودش عاشق است.عشق او ذره ذره به درونم رخنه مي كرد،نمي دانم اولين بار كي از ديدنش دلم لرزيد.شايد در ابتدا اسير چهره جذابش شدم.اما هر چه بيشتر مي گذشت با ديدن تواضع ذاتي اش در عين غرور،بيشتر به سمتش جذب مي شدم.تلاش و جديت،احترام به ديگران،تواضع و بي توجهي به اشتياق دختران در شروع يك رابطه،مغرور نبودن به خاطر ظاهر جذابش،همه و همه موجب ايجاد حس تحسين در وجود من مي شد و شوق شناخت اين موجود اسرار آميز را كه جمع اضداد بود در من بر مي انگيخت.با اتمام كلاس نفسي از سر آسودگي كشيدم و شروع به جمع آوري كتابهايم كردم.اميد آرام از كلاس خارج شد و پرستو كه در طول اين مدت كلامي با من صحبت نكرده بود،بدون توجه به من حركت كرد.سريع به او رسيدم و گفتم:
    _كجا ميري بي معرفت؟بي خداحافظي؟
    از گوشه چشم نگاهي به من انداخت و با حالت قهر گفت:
    _مگه نگفتي رفيق نيمه راهم؟خوب منم تنهات مي زارم شايد ترجيح بدي با رفيق راهت برگردي؟
    _نكنه من بودم به جاي حاضر شدن سر كلاس با كس ديگه اي بيرون رفتم؟
    _ببين،من باهات رو راستم.از اول همه چيز رو برات تعريف كردم.اما تو موذي گري كردي... خانم با ديگران ناهار مي خورن بدون اين كه به من بگن اونوقت طلب كار هم هستن.
    در حاليكه مي خنديدم گفتم:
    _پس دردت اينه؟خوب همين طوري پيش اومد،فرصت بده اول برات تعريف كنم بعد قهر كن.
    در حاليكه با هيجان برايش تعريف مي كردم از محوطه بيرون آمديم.هنوز آقاي اصلاني نيامده بود.با صدايي كه مرا به نام مي خواند برگشتم و اميد را ديدم كه به سويم مي آمد.
    _جزوه ها رو فراموش كرديد ازم بگيريد.حتما نگاهي بهشون بندازين براي امتحان كمكتون مي كنه اگه مشكلي بود يادداشت كنين،براتون توضيح مي دم.
    _مي بخشيد،فراموش كرده بودم.خيلي لطف كردين تمام سعي ام رو مي كنم.
    و جزوه ها رو در كيفم قرار دادم.از من و پرستو خواست اگر وسيله نداريم يا برايمان تهيه كند يا تا مسيري ما را برساند.اما وقتي گفتيم منتظر هستيم،با نهايت ادب خداحافظي كرد و رفت.
    پرستو با شيطنت گفت:
    _مثل اين كه طرف بد جوري گلوش گير كرده.ببين يه روز تنهات گذاشتم ها!...
    من با تعجب گفتم:
    _اون كه كاري نكرده؟چرا پشت سرش حرف ميزني؟
    _معلومه تو چشاش نگاه نكردي.من استاد عشقم.بهت توصيه مي كنم توي كلاسام شركت كني.
    ومن در حاليكه مي خنديدم گفتم:
    _تو سر سالم از اين ماجرا به در ببر بقيه اش پيشكش.راستي از امروز تعريف كن.
    وپرستو مثل هميشه با شادابي و نشاط گفت:
    _اول يه سر رفتيم تجريش،مي خواست يه كم خريد كنه.اول يه تي شرت خريد.پشت ويترين يه عطر چشمش رو گرفته بود براش خريدم.خيلي خوشش اومده.اين روسري رو هم براي خودم خريدم ببين قشنگه؟
    _آره قشنگه مبارك باشه.سينا برات چي خريد؟
    _همراهش پول نياورده بود.همون لباس هم نصفش رو من بهش دادم._باهت قرار داشته و مي خواسته خريد كنه پول همراهش نبوده؟اون وقت تو براش خرج مي كني؟
    _من و اون نداريم كه... قرار شده صرفه جوئي كنه كه بتونيم يه خونه تهيه كنيم.
    _اين صرفه جوئي فقط براي اونه؟
    پرستو از برخوردم رنجيده بود.با حالت قهر روسري را داخل كيفش گذاشت و رو به خيابان گفت:
    _بابا اومد،بيا بريم.گفتم كه من و اون نداريم.پول هم اصلا برام مهم نيست.
    مسير برگشت هر دو ساكت بوديم.پدر پرستو كلا مرد كم حرفي بود و معمولا جز سلام و خداحافظي با ما كلامي نمي گفت،و اين سردي اصلا قابل تحمل نبود.مقابل منزل قبل از اين كه خداحافظي كنم كنار پنجره پرستو ايستادم و دستش را گرفتم و با وجود ابن كه نگاهم نمي كرد گفتم:
    _ديوونه دوستت دارم.اصلا نمي خوام ناراحتت كنم.
    وقتي سرش را بالا آورد و نگاهم كرد برق اشك را در چشمانش ديدم.آن قدر غرق شده بود كه جز سينا هيچ چيز نمي ديد.با لبخندش دوباره دلم گرم شد و از هم جدا شديم.
    تمام جزوه اميد را مرور كردم.خط زيبايي داشت و تميز و با سليقه نوشته بود.چند جايي كه مشكل داشتم علامت زدم . سعي كردم تمام مسائل را مو به مو حل كنم.حالا كه او به من و درسم توجه نشان داده بود،دوست داشتم بالا ترين نمره را در آن كلاس بياورم.مثل روزهاي گذشته،با وجود خنكي هوا روي تاب حياط نشسته بودم و درس مي خواندم كه در باز شد و بابك گل به دست وارد شد.گ.يي كمين مي نشست تا بهترين لحظات روزم را پيدا كند و با حضورش بر كامم تلخ كند.با اشتياق سلام كرد و سردي رفتارم را نديد گرفت و دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
    _بفرماييد!
    و من كه از اين حركتش كه به نظرم مسخره و مصنوعي آمد خنده ام گرفته بود با تمسخر گفتم:
    _جديدا كلاس ادب رفتي؟اصلا اين حرفها و كارا بهت نمياد.برو براي كسي انجام بده كه تورو نمي شناسه.من يكي رو نمي توني گول بزني.
    انگار آب سرد بر رويش ريخته باشند.لبخند بر روي لبانش خشكيد و كنارم روي تاب نشست.نگاهي به گل ها كرد و در حاليكه ناراحت بود به من نگاه كرد و گفت:
    _ابن همه زيبايي و اين دل سنگي بهم نمياد.آخه مگه من از ديگران چي كم دارم؟
    در حاليكه سعي مي كردم با آرامش صحبت كنم جواب دادم:
    _ببين بابك،تو ايده آل من نيستي.تو براي من در حد يك فاميلي،يه دوست،همين!عاشق شدن كه زوري نيست.دل حساب و كتاب سرش نمي شه.تو هم خيال مي كني عاشقي.همه اينا تلقينه.شايدم عادته،اما عشق نيست.
    سكوت پاييزي،انوار طلائي خورشيد در حال غروب،نسيم خنكي كه برگ هاي درختان را يكي يكي مي چيد،آرامشي زيبا را هديه مي كرد.بابك لحظه اي تامل كرد بعد ناگهان دستان من را گرفت و به لبانش نزديك كرد.من كه غافلگير شده بودم،دستم را كشيدم و ايستادم.طوري كه تعادل تاب بهم خورد و نزديك بود بابك و ناب با هم واژگون شوند.هنوز نمي دانستم چه عكس العملي نشان دهم كه بابك خشمگين ايستاد و گفت:
    _براي من فيلم بازي نكن.خوب مي دونم اين بازيا برلي منه.فكر كردي با اين اداها عزيز تر ميشي؟اما يه بار گفتم،هر چي از حدش بگذره ديگه ارزش نداره.تو كه به غريبه روا مي داري براي من ناز مي كني؟
    دهانم از تعجب باز ماند.اين تهمت خارج از توانم بود با خشم فرياد زدم:
    _خفه شو.تو هيچ مي فهمي چي ميگي؟اومدي تو خونه ما و داري تو چشم من نگاه مي كني و تهمت ميزني؟
    در حاليكه عصباني شده بود نزديك تر آمد و گفت:
    _خودم ديدم. نمي توني حاشا كني.وقتي اين مدت ديدم كبكت خروس مي خونه و چه قدر تغيير كردي خواستم از ماجرا سر در بيارم.ديدي كه موفق هم شدم.
    قدمي به عقب برداشتم.در پشت سرم وجود درختي مانع حركتم شد.او كه سكوت مرا دليل بر ترس بر ملا شدن رازي مي دانست،دوباره قدم پيش نهاد،دست راستش را به درخت تكيه داد وبا دست چپش موهايم را در دست گرفت.بر خلاف رفتار ملايمش از چشمانش شر مي باريد،غريد:
    _فكر كردي من نديدمت؟فكر كردي حالا كه عمو اجازه داده تنها بري و بياي مي زارم هر غلطي دلت بخواد بكني؟
    دندان بر لب نهادم تا صداي ناله دردم از گلو خارج نشود.چشمانم را بستم و به درخت تكيه دادم.مي دانستم اگر اين حرفها را به پدر بگويد براي هميشه از رفتن به دانشگاه محروم مي شوم ولي به چه جرمي؟اي خداي من،اين كابوس چه زماني دست از سرم بر خواهد داشت؟تا به كي بسوزم و دم بر نياورم؟به جرم كدام گناه نكرده اينچنين در گرداب بلا افتاده ام.بابك موهايم را رها كرد اما من چشم نگوشودم.دست زير چانه ام برد و سرم را بالا گرفت و با لحني صلح جويانه گفت:
    _اون چشماي قشنگت منو پا بندت كرده.يعني آنقدر از من بدت مياد كه من رو از ديدنشون محروم ميكني؟تو رو خدا چشماتو باز كن.اينا همه از عشق زياده.هستي من عاشقتم.
    اين اعتراف از نظر من احمقانه و رياكارانه بود.دروغ محض بود.يعني در نظر او آنقدر ساده لوح و احمق بودم كه تمام رفتار هاي زننده اش را با دو كلام محبت آميز از ياد ببرم؟فقط وقتي عصباني مي شد نقاب از رخش مي افتاد و من روي اصلي او را مي ديدم.با دست او را كنار زدم و راه افتادم.شانه ام را گرفت،اما با خشونت خود را رها كردم و بر سرش فرياد كشيدم:
    _فكر كردي من ساده ام كه با دو تا جمله عاشقانه خامم كني؟من از شنيدن دروغ متنفرم.چيزي كه تو مثل ريگ خرجشون مي كني.عشق اين نيست كه باهاش ديگري رو به بند بكشي.عشق يه قفس طلائي نيست.اگر عاشقي بايد تمام تلاشت،راحتي و خوشحالي معشوقت باشه نه اين كه عذابش بدي.در ضمن عشق يك طرفه هيچ ثمري نداره.دليلي براي توضيح موضوع بعد از ظهر نمي بينم.هيچ كدوم از اين مسائل هم به تو ربطي نداره.دوست ندارم با رفت و آمدهاي بي موقعت زهر به كامم بريزي.از اين به بعد حق اين كه تنها به اين جا بياي نداري.هر وقت خواستي خونه عموت بيايي با عمو و زن عمو بيا.موقعي هم بيا كه پدرم خونه باشه.اينجوري شايد جرئت اين وحشي گري ها رو نداشته باشي.مي توني مثل بچه هاي بي اراده و كم ظرفيت بياي همه اين حرف ها رو به پدرم بزني.مطمئن باش فقط خودتي كه سنگ رو يخ ميشي و پيش همه بي ارزش.حتي بي ارزش تر از چيزي كه هستي.
    در حالي كه نفس نفس مي زدم نگاهش كردم.دوباره عصباني شده بود.هر چه قدر در نظرم خطر ناكتر مي آمد زبان من درازتر مي شد.اما بايد دست روي غرورش مي گذاشتم تا كلامي پيش پدرم از من بدگويي نكند.حالا ديگر مطمئن بودم فقط خودش در اين قضيه عكس العمل نشان خواهد داشت.هر چند مي دانستم ممكن است مشكلات زيادي برايم پيش آورد اما بهتر از آن بود كه پدر حق درس خواندن را از من سلب كند.
    بابك قدمي به سويم برداشت كه با صداي مادرم به خود آمديم:
    _بابك جان!بيا بالا الان عموت مياد.بيا پسرم كه از ديدنت خوشحال مي شه.
    بابك با نگاهش تهديدكنان مرا نگريست و بعد رو به مادرم گفت:
    _نه زن عمو مزاحم نميشم.با هستي كار داشتم.بعدا خدمت مي رسم.
    بعد از خداحافظي با مادر به سمت در رفت.اما من قدمي براي بدرقه اش بر نداشتم قبل از خروج لحظه اي به من نگاه كرد و گفت:«فكر نكن جريان تموم شده.»
    با لجبازي جواب دادم:
    _براي من اين جريان شروعي نداشت كه بخواد تموم بشه.بهتره اين مسخره بازي ها رو تموم كني.
    بعد از رفتنش رو به مادر كه در تاريكي بالاي پله ايستاده بود فرياد زدم:
    _مامان تو يه فرشته اي. يه فرشته نجات!
    و در حاليكه مطمئن بودم صدايم را از پشت در شنيده به سمت خانه دويدم و صداي خنده ام فضاي حيلط را پر نمود.
    چشمم به در بود تا اميد وارد شود.پرستو از آشنايي من و اميد خوشحال بود.حالا هر دوي ما همديگر را درك مي كرديم و به احساس هم احترام مي گذاشتيم.اميد درست لحظه اي قبل از اميد وارد شد و فرصت صحبت از ما گرفته شد.با ورودش نگاهمان به هم گره خورد و او با حركتي ظريف سرخم كرد و سلام كرد.بر عكس روزهاي قبل درس ها به نظرم آسان جلوه مي كردواما ذهن پرستو آشفته بود و دل به درس نمي داد.امتحانات پايان ترم نزديك بود و بايد خود را براي آن آماده مي كرديم.بعد از پايان كلاس از پرستو خواستم با من همراه شود و با هم پيش اميد رفتيم.جزوه هايش را باز گرداندم و ضمن تشكر دو سوالي را كه روي كاغذ نوشته بودم به دستش دادم تا برايم حل كندوپرستو آرام گفت كه پايين منتظرم خواهد شد اما من با نگاه از او خواستم كنارم بمان د.وقتي پرستو بود ديگر نه دستپاچه مي شدم و نه دست و پايم مي لرزيد.ما نشستيم و او صندليش را مقابل ما قرار داد و با آرامش شروع به توضيح دادن نمود.تمام تلاشم را مي كردم تا در صدايش غرق نشوم و به حل تمرين توجه كنم.دو سوال را حل نمود و وقتي مطمئن شد من و پرستو كاملا متوجه شديم برگه سوالات را در جيبش نهاد و بلند شديم.قبل از خداحافظي بسته زيبايي از كيفش در آورد و به سمت من گرفت.متعجب نگاهش كردم.پرستو باآرنج به پهلويم زد و گفت:

    _دستشون خسته شد بگير ديگه.
    بسته را گرفتم و گفتم:
    _اما...بابت چي؟به چه مناسبتي؟
    لبخندي زد و دستهايش را در لابه لاي موهاي نرمش فرو برد و گفت:
    _من خودكار شما مقصر بودم و شرمنده ام.خيلي گشتم اما مثل اون پيدا نكردم.اميدوارم از اين خوشتون بياد.
    بر روي جعبه با خطي زيبا نوشته شده بود:تقديم با احترام،اميد سرافراز.
    گفتم:اما اون موضوع اصلا تقصير شما نبود.من حواسم جمع نبود.در ضمن شما با حل سوالات و مشكلاتم، خيلي كمكم كردين.من چطور بايد جبران كنم؟
    _براي من موفقيت شما بهترين جبرانه.
    پرستو در حاليكه روي اولين صندلي مي نشست گفت:
    _بابا شماها چه قدر تعارف مي كنيد .عوض اين همه حرف يكي ما رو كافي شاپ دعوت كنه تا حداقل من اين وسط يه فيضي ببرم.اين جوري كه حوصلم سر ميره.
    اميد در حالي كه مي خنديد گفت:
    _خانم اصلاني،با اين پيشنهادتون منو راحت كرديد.چون روم نمي شد چنين در خواستي كنم.با صرف ناهار بيرون از دانشگاه موافقيد؟پرستو در حاليكه با هيجان بلند مي شد گفت:
    _منو پرستو صدا كنيد.وقتي مي گيد خانم اصلاني خنده ام مي گيره در ضمن من شديدا موافقم.
    _چيه حالا كه حرف دلتو زدم عوض تشكر برام قيافه مي گيري؟
    لب به دندان گزيدم و در حالي كه سعي مي كردم خنده ام را پنهان كنم از اميد تشكر كردم.جعبه اهداييش را باز كردم.خودكار ظريف و بسيار زيبايي بود.در حاليكه مطمئن بودم چهره ام رنگ شرم گرفته باز هم تشكر كردم و در كنارشان به راه افتادم.
    محل قبلي كه جاي دنجي براي دانشجويان بود و محيط آرامي داشت را براي خوردن ناهار انتخاب كرديم.من و پرستو براي شستن دست و صورت او را ترك كرديم.به آينه نگاه كردم،صورتم بر افروخته بود.دستانم را زير آب سرد گرفتم و بر صورتم گذاشتم تا از التهابم كاسته شود.اما با التهاب درونم چه مي كردم؟پرستو با نگاهي به من خنديد و گفت:
    _ديوونه اين چه قيافه ايست براي خودت درست كردي؟بيا از اين كرم پودر بزن اين جوري كه خودت رو لو مي دي.
    _چي كار كنم دست خودم نيست.هيچ وقت فكر نمي كردم موقعيتي پيش بياد باهاش حرف بزنم.
    _خاك تو سرت بي دست و پات كنن.وارفته جلوش واستادي و هي تعارف مي كني.اگه من پيشت نبودم كه حالا حالاها اندرخم يك كوچه بودي.
    از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.با وصف اين كه در خانه تنها بود،اما مثل پسرها حرف مي زد و اين موضوع هميشه برايم جالب بود.پرستو به بهانه آن كه هنوز كاري دارد مرا تنها راهي كرد.آرام به سمت ميز رفتم.اميد نگاهش را به روي ميزدوخته بود ومن مجالي يافتم تا دوباره نگاهش كنم.نمي دانم در نظر من آن قدر زيبا و دلنشين بود يا هر كس ديگري او را مي ديد همين نظر را داشت.ناگهان حس حسادت درونم جوشيد اما مجالي نيافتم چون با صداي قدم هايم سر بلند كرد و لبخندش را پيشواز راهم نمود.روبه رويش قرار گرفتم.با خنده گفت.
    _خوش به حال شما و پرستو كه هم ديگه رو دارين،متاسفانه من اون قدر غرق كار و درس بودم كه فرصتي براي دوست بودن و دوست داشتن پيدا نكردم.
    _من و پرستو سال هاست با هم دوستيم،هيچ چيزي رو از هم پنهان نمي كنيم.بي نهايت بهش وابسته ام.تا به حال نشده مدت زيادي از هم دور باشيم.دختر شاد و مهربونيه و من خيلي دوستش دارم.
    لحظه اي فكر كرد و گفت:بحث اون روز يادتونه؟چطوره حالا ادامش بديم.
    متعجب گفتم:«كدوم بحث؟»
    _اين كه مردا عاشق نمي شن و عشق پوچه.اونروز خيلي مطمئن بودين به اين زودي فراموش كردين؟
    پرستو خندان كنار ما رسيد و گفت:
    _من فقط كلمه عشق رو از بين حرفاتون شنيدم.ميگم اگه مزاحمم قبل از اين كه بيرونم كنيد،خودم برم.
    شرمگين گفتم:از بين او ن همه حرف فقط اين كلمه رو شنيدي؟بيا بشين تا برات توضيح بدم.
    هر سه دستور غذا داديم و در همين حين اميد برايش توضيح داد.
    پرستو گفت:
    _اينو اين جوري نگاه نكنيد.فقط من مي دونم چه قدر با احساس و لطيفه!شعرايي ميگه كه اشك همه رو در مياره.اون حرف ها هم به خاطر همينه.بخاطر محافظت از روح حساسشه.اصلا كيه كه تا به حال عاشق نشده باشد و عشق رو نشناسه؟
    اميد متفكرانه گفت:من تا به حال عاشق نشده بودم.هيچ وقت تو اين حال و هواها نبودم.هميشه تلاشم اين بوده كه روي پايه خودم بايستم ولي حرف هاي خانم بهرامي من رو به فكر انداخت.
    پرستو ميان حرفش پريد و گفت:بگين هستي،نه خانم بهرامي.
    اميد نگاهي به من انداخت و بهش لبخند زدم.ادامه داد:
    _نمي تونم جواب حرف هاي اون روزتون رو بدم.چون هنوز اون قدر كه بايد با اين حس آشنا نشدم.امما مطمئنم عشق دروغ نيست.گناه هم نيست دو واژه اي كه شما استفاده كرديد. پدر ومادرم هنوز بعد از گذشت سال ها عاشق هم هستند.مخصوصا پدرم،برادرم هم عاشق دختري شد و باهاش ازدواج كرد،بنابراين عشق نمي تونه دروغ باشه.
    از سكوتشان استفاده كردم و گفتم:
    _در نظر من هم عشق دروغ نيست اما تا به حال مرد عاشق نديدم،مگر تو فيلم ها!براي همين ميگم باور نمي كنم مردها هم مثل ما و با اين كيفيت عاشق بشن.
    _يعني شما عشق رو تجربه كردين؟يه عشق واقعي؟
    پرستو ميان حرفمان پريد و گفت:
    _من يه عاشق واقعي ام.از من سوال كنيد تا بگم از نظر يه دختر عشق،پاك و مقدسه.حاضرم براي عشق همه كاري بكنم.حتي از جونم مايه بذارم.به نظر من عشق يه احساس پاكه كه قلب آدم و روشن مي كنه يه دختر اگه عاشق بشه براي عشقش همه كار مي كنه.
    از طرز صحبت پرستو هر دوي ما به خنده افتاديم.اميد اين بار با نگاهش دوباره از من سوال كرد.گفتم:
    _هميشه فكر مي كردم عاشق شدن دست خود آدمه.براي همين تصميم گرفته بودم هرگز عاشق نشم.اما حالا مطمئنم عشق براي ورودش از هيچ كسي اجازه نمي گيره.براي عاشق،دنيا در وجود معشوقش خلاصه مي شه تمام سعي اش اينه كه لبخند اونو ببينه.حتي براي يك نگاه محبت آميزش همه هستي اش رو بده.عشق يعني اين كه ديگري رو آزاد بزاري تا خودش باشه.عاشق از ديدن موفقيت و پيشرفت معشوقش شاد ميشه،چيزي رو بهش تحميل نمي كنه.اونو همون طوري كه هست قبول مي كنه و نخواد عوضش كنه.خلاصه اين كه عشق،حساب و كتاب سرش نمي شه.دنياي قشنگيه كه با تمام حسرتها و تلخيهاش،شيرين و دوست داشتنيه.
    به عبارتي:
    عشق يعني بي نهايت در حضور ضربه سنگ حوادث بر بلور
    عشق يعني در هوايت سوختن با خطر هر لحظه غم آموختن
    عشق يعني باشي حتي مال او عشق بغض حسرت در گلو
    صدايم مي لرزيد و ضربان قلبم تنفس را برايم دشوار مي كرد.اين همه حرف را از كجا آورده بودم.مخصوصا اين شعر،شعري كه شاعرش چشمان زيباي او بود.هيچ كس سخني نگفت.سر بلند كردم و در زلال نگاهش غرق شدم.با نگاهش با من حرف مي زد،گويي مي دانست چه مي گويم و چه مي خواهم.همانند كاشفي بود كه به يكباره شي با ارزشي را كشف كند و شگفت زده شود.همه اين ها را در وجودش احساس مي كردم ولي نمي توانستم باور كنم،احساسش به من از محبتي ساده فراتر باشد.من وسيله اي بودم تا او را با عشق آشنا كنم نه آنكه عاشقم شود.لحظه اي نفس عميقي كشيد و گفت:
    _حرفهاي امروز دلنشين تر از روزاي قبل بود.شعر زيبايي هم خونديد مي تونم بپرسم شاعرش چه كسيه؟
    در حاليكه گرمي شرم را بر چهره ام احساس مي كردم گفتم:
    _همين طوري به ذهنم رسيد.مطمئنن دوباره نمي تونم تكرارش كنم.هميشه همينجوره اگه ننويسم كاملا فراموشم ميشه.
    زمزمه كلماتي كه بر لبانش مي نشست مرا دچار حيرت ساخت.تمام شعر را كامل خواند.با تعجب پرسيدم:
    _چه طوري حفظش كرديد؟
    با خنده گفت:
    _كار من نبود،تقصير اين جاست.
    و دستش را بر قلبش گذاشت.در همين حين پرستو با آرنج به پهلويم زد و صداي خنده هر سه ما محيط را صميكانه تر كرد.
    پرستو به ساعتش نگاه كرد و در حاليكه به ساعتش نگاه مي كرد گفت:
    _پاشين كه عشق و عاشقي واسمون نمره نميشه.حيف كه واحدي به نام عشق نداريم.مطمئنم اگر بود هيچ كس از اين درس نمي افتاد.
    در حال رفتن در حاليكه از اميد بابت ناهار تشكر مي كرديم،گفت:«اما من يه روز ثابت مي كنم مردها هم مي تونن عاشق بشن به همون كيفيت كه شما گفتيد.شايد حتي فراتر از اون تعاريف.»
    اول من وپرستو و بعد از مدتي اميد بر سر كلاس حاضر شديم.تقريبا نصف وقت كلاس را از دست داده بوديم.اما من لحظاتي را كه با او بودم با هيچ ساعتي عوض نمي كردم،تمام ذهنم از حرفهايي كه گفته بود،پر شده بود و كلمات در ذهنم مي رقصيدند.مثل هميشه از درس چيزي نفهميدم و تمام فكرم پيش او بود.موقع رفتن كنار هم قدم زنان حركت كرديم از ترس اين كه اين بار بابك به كمين نشسته باشد،قبل از خروج از محوطه از او خداحافظي كردم و بابت ناهار و هديه اش تشكر كردم و او كه ظاهرا دليل معذب بودن مرا يافته بود با ما خداحافظي كرد.به دنبال پدر پرستو مي گشتيم كه ماشين مدل بالاي بابك پيش پايمان توقف كرد.در دل خدا را شكر كردم كه بلوايي به پا نشده.بابك پياده شد و گفت:
    _خانوما افتخار مي دين؟
    به حالت قهر رو برگرداندم و گفتم:
    _مثل هميشه با آقاي اصلاني بر ميگردم.
    _اما كسي خونه نيست عمو و زن عمو خونه ما هستند و قرار شد من تورو برسونم عجله كن هستي ماشين بد جايي پاركه.
    ظاهرا چاره اي نبود.با پرستو خداحافظي كردم كه آهسته گفت:يك دل داري و هزار خاطرخواه.
    ومن به تقليد از گفتار هميشگيه او گفتم:«مي خوام سر به تنش نباشه»و با خنده از هم جدا شديم.سوار ماشين بابك شدم و رو به سوي خيابان كردم.آهسته گفت:
    _ازم دلگيري؟
    جواب ندادم.ماشين را كناري پارك كرد و صدايم زد،اما باز جوابي ندادم.آهسته گفت:
    _تو كه مي دوني دوست دارم توي چشمات نگاه كنم.چرا از من دريغشون مي كني؟باور كن همه كارام از روي عشقه.تا وقتي حرف ازدواج من وتو مطرح نشده بود تو با بقيه دخترا برام مساوي بودي.ولي وقتي متوجه بي تفاوتي تو نسبت به خودم شدم،احساس كردم فقط تورو مي خوام.تا به حال دختري بهم بي محلي نكرده بود و من دست روي هر كس گذاشته بودم به دستش آورده بودم.اما تو با بقيه فرق داشتي...در ظاهر مظلوم و كم حرف بودي اما در مواجه با من مثل يك درياي طوفاني مي شدي.اوايل فقط مي خواستم به زانو در بيارمت.اما حالا مي خوام دوستم داشته باشي.ديگه برام فقط داشتن تو مهم نيست مي خوام قلبت رو داشته باشم.براي فراموش كردنت،سعي كردم با زيبا ترين دخترا دوست بشم اما تمام لحظاتي كه با ديگران بودم فقط تورو مي خواستم.اون قدر دوست دارم كه نمي تونم فكرش رو بكنم با پسر ديگه اي حرف مي زني يا نگات ميكنن.مي خوام فقط مال خودم باشي.دوست ندارم بيرون بياي يا حتي با پرستو باشي.هستي تورو خدا دركم كن.
    وبا مشت به روي فرمان كوبيد.
    آهي از سر تاسف كشيدم.اين ديگر چه نوع دوست داشتني بود؟تحمل مواقعي كه عصباني مي شد راحتتر بود تا اين حرفها و اين كارها.سرم را به صندلي تكيه دادم و گفتم:
    _با زور هيچ مشكلي حل نميشه.ممكنه بتوني با زور مال كسي يا حق كسي رو صاحب بشي حتي با دختري ازدواج كني و جسمش رو تصاحب كني.اما روح و قلب اسير دست زور نمي شه...شايد اگر از اول از در مهر وارد شده بودي،الان وضع فرق مي كرد.هيچ وقت من برات مهم نبودم.فقط رفتارت رو توي سفر به ياد بيار،چند روز پيش.حتي نمي توني ساعتي تظاهر به آرامش و محبت كني.با كوچكترين كاري كه مخالف ميلت باشه به زور متوسل مي شي.بابك من يه عمر زورگويي هاي پدر و بهرام رو تحمل كردم به اميد روزي كه خودم مستقل بشم.نمي تونم با انتخاب تو بقيه عمرم رو مثل مادرم يا مادر تو زندگي كنم.شايد يه روز مي تونستم دوست داشته باشم.اما الان براي عشق تو،تو قلب من هيچ جايي نيست.من با سابقه اي كه از تو و كارات مي دونم نمي تونم قبولت كنم.خودم هميشه مقيد بودم.اما براي تو عشق و هوس يكيه مطمئنم هيچ وقت نمي توني از كاراي گذشته ات دست برداري،بايد با يكي مثل خودت ازدواج كني.
    _تو چي فكر كردي؟براي من تو مهم هستي.
    _اما تو ديروز بهم تهمت زدي.پس من و اون دخترا در نظرت يكي هستيم.
    _اون حرفها از روي عصبانيت بود.رفتارت منو از خودم بي خود مي كنه باعثش تويي.
    _يعني تو لحظه عصبانيت نمي توني اعمالت و كنترل كني؟اگه قرار باشه با تو زندگي كنم،يا بايد اون آدمي بشم كه تو مي خواي يا هر روز دعوا داشته باشيم.تو هم كه برات فرقي نمي كنه طرفت مرده يا زن،رفتارت با همه يه جوره.
    _هستي قسم مي خورم عوض بشم.همه كاراي گذشته رو كنار مي ذارم.اين راضيت مي كنه؟
    _عاليه اين كارو بكن.اما به خاطر خودت و آينده ات،نه به خاطر من.اگر تونستي كنارشون بذاري براي هميشه راحت مي شي.اما اگر به خاطر به دست آوردن دل من باشه با كوچكترين بهانه اي برمي گردي نقطه اول.
    _تو دوستت رو كنار بذار منم دوستام و كاراي سابقم رو ترك مي كنم.برات يه قصر مي سازم.همه زندگيمو به پاتم ي ريزم.هستي بهم فرصت بده كه ثابت كنم دوستت دارم.
    _تو سالها وقت داشتي.اما تنها چيزي كه بين من و تو وجود داره لجبازي هاي كودكانه است.اين همه دختر خوب و زيبا و ثروتمند.چرا نمي گردي و يه مورد خوب پيدا كني؟باور كن ما به هيچ وجه نمي تونيم با هم كنار بيايم.
    _تو نمي خواي وگرنه مي شد.
    _گفتم كه براي تو ديگه جايي تو قلبم نيست.
    ناگهان ترمز كرد.صداي بوق ماشين هاي پشت سر بلند شد.ترسيدم تصادف شود.با تعجب نگاهم كرد و گفت:
    _منظورت چيه؟
    _يعني...يعني نمي خوام عاشق باشم يا ازدواج كنم.در قلبم رو به روي همه بستم.
    احساس كردم از اين دروغ صورتم گر گرفته.نگاهم را ازش دزديدم.
    گفت:
    _پاي كسه ديگه اي وسطه؟
    _فكر نمي كني اين سوال كمي خصوصي باشه؟
    صداي اعتراض ماشين هاي ديگر در فريادش گم شد:
    _جواب منو بده.كس ديگه اي رو دوست داري؟
    به روبرو نگاه كردم و محكم گفتم:
    _به اين سوالت جواب نمي دم.
    شمرده و محكم گفت:
    _هستي قسم مي خورم اگه پاي پسر ديگه اي در ميون باشه هم گردن پسره رو مي شكنم هم قلم پاي تو رو.خدا به هر دوتون رحم كنه.
    وپا روي گاز گذاشت.مثل هميشه از ترس سرعت زيادش چشم هايم را بستم و دعا كردم حادثه اي پيش نيايد.
    .
    .
    زن عمو با قد كوتاه و هيكل گوشت آلودش به استقبالمان آمد ومرا در آغوش كشيد و محكم بوسيد.هميشه احساس مي كردم با رفتار پر محبت و اخلاقصبورش،محبت و عشق به ديگران تزريق مي كند.با خنده پرسيد:«حال عروس گلم چهطوره؟»آهي از سر ناچاري كشيدم و وارد خانه شدم.

    عمو پوشيده در كت و شلواري طوسي در حاليكه به عادت هميشهپيپ مي كشيد پيشانيم را بوسيد.پدر و مادرم خسته نباشيد گفتند،با شنيدن اين حرفتازه به ياد آوردم چه قدر خسته ام.امروز روز طولاني و پر كاري بود اما براي من كهدر كنار اميد شهد عشق نوشيده بودم مثل آني گذشته بود.اما اكنون كه از آن حال و هواخارج شده بودم احساس خستگي شديدي مي كردم.برگشتم و نگاهم به بهرام افتاد.با اشتيقگفتم:

    _به به افتخار دادين،بعضي اوقات يادم ميره برادر بزرگتري همدارم.سفر خوش گذشت؟

    _از دست زبون تو.بزار برسم بعد شروع كن.جات خالي خيلي خوشگذشت.حال خواهر كوچولوي ما چه طوره؟

    متعجب رو به مادرم كردم و پرسيدم:

    _مامان؟اين مدت عضو جديدي به خانواده اضافه شده كه من خبرندارم؟

    بهرام خنديد و گفت:

    _خيلي خب فهميدم بزرگ شدي.با درس ها چه طوري؟

    در حاليكه چشمك ميزدم پرسيدم:_چه نقشه اي برام داري كهمهربون شدي؟

    سراپايم را نگاه كرد و گفت:

    _نه مثل اينكه واقعا بزرگ شدي.اين جوري ميري دانشگاه؟

    _آره مگه چشه؟

    _آرايش كردي؟

    از جايم بلند شدم و رنجيده گفتم:

    _بهرام تورو خدا دست بردار.اونا ايراد نمي گيرن تو دستبردار نيستي؟من كي آرايش كردم كه اين بار دومم باشه؟

    و بي حوصله به سمت اتاق رفتم تا مانتو و مقنعه ام را دربياورم لحظه اي روي تخت دراز كشيدم و غرق تفكر شدم.اما با صداي مادر كه مرا ميخواند در حاليكه بي حوصله بودم به جمعشان پيوستم.

    رفتار بابك مرا به خنده مي انداخت.بهرام با تعجب به رفتارهاي بابك مي نگريست و از ديدن تلاش بابكبراي جلب رضايت من ناراضي بود و به عادت هميشه اخم كرده بود.اما بابك اهميتي نميداد.گويي آخرين صحبت هايمان را در ماشين فراموش كرده بود.بي ثبات و دمدمي مزاجبودنش مرا متعجب مي كرد.عمو رو به من كرد و گفت:

    _عمو جان اين ترم كي تموم ميشه؟

    _حدودا دو هفته ديگه.چه طور مگه؟

    _تو نگران نباش بسپر به ما بزرگترا.

    بابك اشكارا غرقشادي بودملتمس به سوي بهرام نگاه كردم اما ظاهرا او از همه چيز بي خبر بود.هيچ كسنبود كه پناه من باشد و ديگران را قانع كند.بارها با مادر صحبت كرده بودم اما بهبيهودگي تلاشم آگاه بودم.مادر در اين ميان كاره اي نبود.پدر و عمو ميدانداربودند.بابك هم كه همه چيز مطابق ميلش بود و بهرام كه غرق درق در روياي خودش بودطوري كه مدت ها مي گذشت وما همديگر را نمي ديديم.

    بعد از مدتي بهرام و پدر و عمو به صحبت نشستند.بهرام تمايلداشت كه كنار پدر كار كند و پدر كه از اين تحول بهرام خوشحال بود سريعا قبول كرد.پدر از سالها پيش از بهرام مي خواست كههمكار شوند اما بهرام هر بار شانه خالي مي كرد.او اعتقاد داشت كه بايد از جوانيشاستفاده كند و خوش بگذراند.اما اين بار براي اولين بار خود متمايل به كار با پدرشده بود.مادر و زن عمو به آشپز خانه رفتند و من بلند شدم و به كتابخانه رفتم.تنهاجايي در خانه عموكه برايم جذاب بود.گنجينه كتابهايش كه بيشتر بر اساس رنگو جلد تهيه شده بود و بعضي از آنها حتي براي يكبار هم باز نشده بود،ظاهر زيبايي بهاتاق داده بود.قفسه هاي مملو از كتاب چشم هر مشتاقي را نوازش مي داد.ديوان فروغ راانتخاب كردم و بر روي مبل چرمي كنار شومينه نشستم.از پنجره،منظره زيبايي از باغخزان زده نمودار بود.درختان عريان دست به آسمان بلند كرده بودند.گويي ملتسمانه ازخدا حيات دوبارشان را مي خواستند.دستانشان در حالت دعا خشك شده بود.پرده اي طلايياين تصوير زيبا و نمناك را قاب كرده بود.صداي تق تق سوختن چوب،چون آهنگيملايم،آرامش بخش بود.درون مبل فرو رفتم و كتاب را گشودم.با وصف آنكه اكثر شعر هايشرا از بر بودم اما هر بار با دوباره خواندنش غرق لذت مي شدم.صفحه اي را باز كردم وشعري را زمزمه كردم.گويي از زبان من مي كفت:

    منم آن مرغ،آن مرغ كه ديريست

    به سرانديشه پرواز دارم

    سرودم ناله شد در سينه تنگ

    به حسرتها برآمدروزگارم

    به لبهايم مزن قفل خموشي

    كه من بايد بگويم راز خود را

    به گوش مردم عالم رسانم

    طنين آتش آوازخود را




    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  6. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    در كنار گرمي آتش و آهنگ ملايم سوختن چوب در كلمات شعر غرقشدم و پا در سرزمين خواب گذاشتم.خوابي لذت بخش كه خستگي ناشي از هيجان ديدار اميدو برخورد بابك را از تنم بيرون مي برد.مخصوصا كه اين چند شب در اثر هجوم افكارعاشقانه بي خواب شده بودم و بحث امروزم با بابك آرامش را از ذهنم گرفته بود.بهراستي كه خواب بهترين داروي آرامش بخش است.ناگهان با احساس تمسي روي صورتم وحشتزده چشم باز كردم و چشمان پر از عشق بابك را متوجه خود ديدم.در دل خدا را شكر كردمكه اميد در زندگيم بود و گرنه دير يا زود دل به پسر عموي زيبا و خود خواهم مي دادماما اكنون اگر بابك بهترين پسر دنيا هم باشد نمي توانست جايگاهي در قلبم به دستآورد.من هر آنچه داشتم به پاي اميد ريخته بودم.تا ابد نامش بر قلبم ماندگار بود ونمي توانستم فكرش را هم بكنم كه ديگري جاي او را بگيرد.حتي اگر ناچار باشم تا آخرعمر تنها بمانم و تمام اين مشكلات به خاطر بابك بود.

    با عصبانيت گفتم:

    _هيچ معلومه اين جا چي كار مي كني؟

    _ديدم خوابي گفتم نكنه سردت بشه خواستم كتم رو روت بندازمسرما نخوري.

    _از كجا فهميدي اينجام؟

    _بچه كه بودي هميشه تو اين اتاق پيدات مي كرديم.

    _نه اينكه حالا خيلي بزرگ شديم...

    لحن سردم در آن فضا نا مانوس بود.اما من مهري از بابك به دلنداشتم و تمام توانم رو به كار مي بستم كه اغو را از خود برانم.مخصوصا كه ايناواخر صلح جو تر شده بود.اما اگر دريا هم مي شد نمي توانست طبع آتشين اش را مهاركند.او دير به فكر راهي براي بدست آوردن دل من افتاده بود،خيلي دير....

    نگاهي به كتابم كرد و گفت:

    _شعر دوست داري؟

    _كمتر دختريه كه اهل شعر و شاعري نباشه.متاسفانه شما آقايوننمي تونيد روح حساس و لطيف خانوم ها رو درك كنيد.

    _بي خود خودتو قاطي دسته با احساس ها نكن تنها چيزي كه دروجود سرد تو احساسه.

    _جنابعالي از كجا فهميديد؟مگه احساس ديدنيه كه تو نديديش.

    _نه حس كردنيه.

    _پس مشكل از گيرنده ست چون فرستنده هيچ مشكلي نداره.

    _هيچ وقت فكر نمي كردم دختري حريف من بشه.فكر نمي كردم بهدختري...

    من كه حدس مي زدم منظورش چيست براي تغيير جهت صحبتش ميانحرفش پريدم و گفتم:

    _در چه موردي؟قلدري؟زور بازو؟مسلما هيچ وقت به پات نمي رسم.

    در حاليكه سعي مي كرد آرامشش را حفظ كند گفت:

    _خوشت مياد منو عصباني كني؟

    _كاش همين يه قلم رو نداشتي.

    _اونوقت؟

    _اونوقت راحت تر اذيتت مي كردم.

    در حاليكه به سختي خنده اش را كنترل مي كرد با عصبانيتيساختگي بلند شد و كنار پنجره رفت.اين همه تغيير در رفتار او شگفت زده ام كردهبود.در گذشته اگر به اين شكل با او سخن مي گفتم به شدت عكس العمل نشان مي داداما...با نگاهش مجالي براي تفكر بيشتر نيافتم.آرام كنارم نشست.جو اتاق معذبم ساختهبود.دوست ندارم هيچ چيزي بشنوم.حتي از ديدن آرامشش ناراحت و عصبي مي شدم.لحظه ايدستش را دراز كرد تا دستانم را بگيرد كه فورا آن ها را عقب كشيدم.با صدايي آرامگفت:

    _باورم نميشه كه...

    _با تمسخر ميان حرفش پريدم :

    _اين يك اعترافه؟

    _بس كن هستي همه چي رو به مسخره مي گيري.

    و من با اين حرف از جا پريدم:

    _براي اينكه مسخره هست.همه اين كارا در نظر من مسخره استناديده گرفتن نظر من در مورد اين ازدواج،بي اهميت بودن من براي پدر و مادرم و پدرتو...و در مقابل آزادي بي حصر و حد تو و بهرام،زورگويي هاي تو در حاليكه براي منفقط در حد يه فاميل هستي!اصرارت براي قبول يه امر محال،بايد براي همه چي جواب پسبدم.به پدر،تو،بهرام.اجازه ندارم به ميل خودم رفتار كنم و لباس بپوشم.حتي در موردآينده خودم تصميم بگيرم.هر كي از راه مي رسه فكر مي كنه مالك منه و برام يه تصميميمي گيره.تا حالا يك نفر از شما پرسيده هستي تو چي مي خواي؟تو چي دوست داري؟نظر توچيه؟همه شماها براي اينكه برم دانشگاه چه قدر شرط و شروط گذاشتيد؟پدر كه اين طورخرج بهرام مي كنه و همش در سفر و خوش گذرونيه خيلي راحت گفت خرج دانشگاه و كلاسكنكور نمي دم.تو مدام تعقيبم مي كني.نمي تونم براي خودم برم خريد و انتخاب كنم.توجاي من بودي چي كار مي كردي؟من و تو از يه جنسيم.هر دو مغرور و يكدنده.اما زندگيبا تو مهربانانه تر رفتار كرده و بهت پر و بال داده تا بيشتر از چيزي بشي كهبودي.اما از همون اول دست و پاي من رو بست و بهم ياد داد هميشه بر خلاف ميلم سكوتكنم و تسليم باشم.كلماتي كه تو حتي يكبار باهاشون برخورد نداشتي و عمل نكردي.آرهمسخره اس.مسخره تر منم كه براي همه شما مثل عروسكم.

    _باز جاي شكرش باقيه وقتي بال و پرت چيده باشي ايني!واي بهحال ديگران اگر بهت فرصت پرواز مي دادن.

    _هر چي باشم احترام به عقايد و احساسات ديگران رو بلدم.چيزيكه تو ازشون بي بهره اي.

    براي گريز از محيطي كه ايجاد كرده بود تنها راه،عصبانيكردنش بود.ولي او در حاليكه سعي مي كرد لحن كلامش آرام باشد گفت:

    _تو كه دم از اخلاق مي زني كي بهم احترام گذاشتي؟

    _اين كه جلوي دوستام و ديگران سكه يه پولت نكردماحترامه.ابنكه به كسي نگفتم وقت عصبانيت چه رفتاري داري احترامه.فكر مي كني لياقتشو داري؟

    _حتما دارم كه گذاشتي و حتما لياقت نداري كه بهت احترام نميذارم.

    _هر كس با كاراش شخصيت خودشو نشون ميده.برات متاسفم.

    بلند شدم و به قصد رفتن در را باز كردم كه صدايش را شنيدم:

    _اين تازه اولشه. در آينده بايد براي خودت متاسف باشي.

    آهسته و سر در گم در را به هم كوبيدم.نمي دانستم چه كنم.كسي نبود كه به درد دلم گوش كندو راه درست را نشانم دهد.كاش در اين ميان كسي به هواخواهي از من بر مي خواست.ازطرفي لجبازي من با بابك ممكن بود كار را به جاهاي باريك بكشاند و از طرفي مداراكردن من به عنوان رضايتم تلقي مي شد.با پدر نمي توانستم صحبت كنم چون لحظه اي مجالنمي داد و فورا فريادش به آسمان ميرفت كه من صلاح خود را نمي دانم و نبايد روي حرفبزرگتر از خودم حرف بزنم.مادر هم هيچ وقت روي حرف پدر حرف نمي زد.با وجود سردي هوالباس بر تن كرده و به حياط رفتم.حياطشان بيشتر شبيه باغ بود.با درختاني كه دستخزان عريانشان كرده بود.صداي فرياد كلاغ ها غمگينم مي ساخت.روي برگ هاي خشك قدمگذاشتم.با هر قدم پاهايم را محكمتر بر روي پيكر نحيف و شكننده برگها مي كوبيدم واز شنيدن شكستشان لذت مي بردم.ظاهرا فقط زورم به اين برگهاي بي جان مي رسيد.لحظهاي ايستادم.آيا در نظر ديگران مثل اين برگها نبودم؟بي جان و بي احساس و ...

    باز بابك پا به حريم تنهاييم گذاشت.خشمگين با قدمهاي بلند وسزيع به طرفم آمد و گفت:

    _اين چيه؟

    _اين دست تو چي كار مي كنه؟

    _دانشگاه مي ري براي اين كارا؟

    _كي مي خواي دست از سرم برداري؟از دستت خسته شدم.

    و جعبه اهدايي اميد را از دستش قاپيدم.مي ترسيدم از شدتعصبانيت صدمه اي به آن بزند.برايم خيلي با ارزش بود.از پله ها بالا رفتم كه گفت:

    _الان تكليفم رو با تو جلوي ديگران روشن مي كنم.

    _برو به درك.هر كاري هم دوست داري بكن.

    لرزان به داخل برگشتم و كاغذ روي بسته را كندم و داخل جيبمگذاشتم و نفس زنان به جمع بقيه پيوستم.از پنجره به حياط نگاه كردم.بابك قدم مي زدو سيگار مي كشيد.بعد از مدتي وارد شد و من در مقابل ديدگانش بسته را داخل كيفمقرار دادم و كنار صندليم گذاشتم.

    تمام روز نگاه بابك به دنبالم بود و من از نگاه كردن به اوپرهبز مي كردم.به گونه اي رفتار مي كردم كه گويي وجود خارجي ندارد و او در خود ميسوخت و دم فرو مي بست.شايد برايش لازم بود با واژه صبر و سكوت آشنا شود.او كههميشه در صورت دست نيافتن به خواسته اش مي غريد حال از هميشه آرامتر بود ومن ازاين همه تغيير او گاهي شگفت زده و متعجب وزماني ترسان و بيمناك بودم.شب با وجود اينكه فردا تعطيل بود و من كلاسنداشتم،اصرار براي رفتن به خانه كردم،اما ديگران كه گويي از قبل برنامه كوه گذاشتهبودند از آمدن سر باز زدند.آهخ از نهادم برخواست.براي فرار از نگاه هاي بابك بهاتاقي كه به من داده بودند رفتم و در تنهاييم به او فكر كردم،كسي كه جان و دل مرابا عشق آشنا كرده بود،او كه هميشه آرام و صبور بود.زيبا سخن مي گفت و مرا مسحورخود كرده بود.اگر رزماني مجذوب زيباييش شده بودم،اكنون شيداي رفتار و گفتار آرامشگشته بودم.در عين غرور،متواضع بود و مهربان.در حاليكه رفتارش خشك و جدي بود ازچشمهايش برق طراوت و شوخ طبعي مي درخشيد و كلامش عطر لطافت داشت.در حاليكه فاصلهمان را حفظ مي كرد به اعماق وجودم راه پيدا كرده بود.هر چه بابك بر من فشار بيشتريمي آورد،قدر گوهري به نام " اميد " را بيشتر مي دانستم.به ياد صحبتهايامروزش افتادم.چرا آنقدر مطمئن مي گفت كه خلاف نظر مرا در رابطه با عشق در مردانثابت مي كند؟ممكن است مرا دوست بدارد؟او كه نسبت به همه دختران دانشگاه بي تفاوتبود،چگونه اين دو روز از من خواست در وقت ناهار همراهش باشم.آيا نگاه هاي ديگرانمهر تاييدي بر عشق و اميد نبود؟در حاليكه به سقف مي نگريستم هزاران سوال در ذهنمنقش بست.احساس كردم از اينكه فردا او را نمي بينم دلتنگم.داتنگ ديدارش و بي تابشنيدن صدايش.من كه روزي به ديدن او از فاصله اي دور راضي و قانع بودم،حال او را بيشتر از اينها ميخواستم.با اين اشتياق روز افزون،ره به كجا خواهم برد؟با اين خانواده،با عشقبيگانه،چه بگويم.قطره هاي اشك از گونه هايم جاري شدند و به پايين غلتيدند.كاش ميدانستم در قلبش چه مي گذرد.با باز شدن ناگهاني در اتاق،افكارم بهم ريخت.بابكعصباني و آشفته وارد شد.

    بر جايم نشستم و عصباني گفتم:

    _بهت ياد ندادن موقع ورود در بزني؟

    _اسمش اميده؟اميد سرافراز؟

    انگار برق به بدنم وصل كرده باشند.نمي دانستم چه عكس العملينشان دهم.جواب دادم:

    _اسم كي؟تو باز چت شده؟

    _اوني كه زير پات نشسته و مي خواد از راه به درت كنه.

    _ديگه داري پاتو از حد خودت بيرون مي زاري.برو بيرون.

    _اشكات رو هدر نده.بعدا لازمشون داري.
    -اونی که زیر پات نشسته و میخواد از راه به درت کنه.
    - دیگه داری پاتو از حد خودت بیرون میزاری.برو بیرون .
    - اشکات روهدر نده . بعدا لازمشون داری.
    در را محکم به هم کوبید و مرا به اشک و غم و بیچارگی تنها گذاشت . من و امید دست در دست هم قدم میزدیم .آسمان مهتابی و هوا عطرآگین بود . در دنیای زیبایمان غرق بودیم که ناگهان بابک به سمت ما آمد . امید دوید و به من هم نهیب زد . از ترس تمام بدنم میلرزید .نمیتوانستم پا به پای امید بدوم . پایم به سنگ گرفت و زمین خوردم .برگشتم و بابک را دیدم که سوار بر ماشین به دنبال ماست . تلاش امید برای بلند کردن من بی حاصل بود . تسلیم شدم تا با امید کاری نداشته باشد . بابک که مرا بی اعتنا به امید دید ، به سمت من راند او و امید برای آنکه مرا از احتمال تصادف با ماشین نجات دهد ،خود را به سمت او انداخت و لحظه آخر از من خواست تا فرار کنم . بابک با سرعت به امید کوبید و من روی برگرداندم تا این صحنه را نبینم . با تمام توان بلند شدم و دویدم . نمی خواستم دست بابک به من برسد . وارد خانه ای شدم و در را محکم بستم اما بابک پشت سرم بود و وقتی به در بسته رسید شروع به کوبیدن در کرد . از ترس فلج شده بودم. هر لحظه ضربه اش به در محکم تر میشد . تمام توانم را جمع کردم و با فریادی از خواب پریدم . صدای در می آمد . هنوز گیج و وحشت زده بودم و نمیدانستم کجا هستم . هوا تاریک بود و من خیس عرق ، از سرما میلرزیدم . کم کم همه چیز یادم آمد منزل عمو بودم و بابک ... آه که اسمش هم مرا میترساند . صدای مادر را شنیدم که مرا صدای می کرد که حاضر شوم و برای خوردن صبحانه پایین بروم، بلند شدم و قفل در را که از ترس ورود نا به هنگام بابک انداخته بودم گشودم و کفتم:
    -تو رو خدا مامان حوصله داری؟تو این تاریکی و سرما منو از رختخواب گرم کشیدی پایین که چی بشه؟
    - عوض غر زدن عجله کن الان صداشون در میاد .
    در حالیکه بی تفاوت شانه ام را بالا میانداختم گفتم:
    -به خاطر کسی دارین میرین که برای من ارزشی نداره .
    مادر در حالیکه اخم کرده بود گفت:
    - تو دانشگاه اینارو یاد میگیری؟
    - مامان ، تو رو خدا بس کن. شدی مثل بابا ؟
    - خیلی تغییر کردی. دلیل این همه تغییر چیه؟
    -فشارهای بابا و بابک که دست از سرم بر نمیداره. مشکلم اینکه درک نمیشم.
    گفتگوی ما با فریاد پدر که ما را صدا میزد نیمه کاره ماند . مادر رفت و مت با بی میلی حاضر شدم . هنوز از کابوسی که دیده بودم میلرزیدم و وحشت زده بودم . میترسیدم با بابک روبرو شوم . چهره ی وحشتناکش در خواب هنوز مقابل چشمانم بود . لحظه ای که به امید زد همه و همه دوباره مقابل چشمم زنده شد . برای رفتن تردید داشتم که صدای پدر تردیدم را از بین برد . زن عمو میز صبحانه را با سلیقه چیده بود . زیر لب سلامی کردم و نشستم . پدر خیلی مقید بود که وقت صرف غذا همه حاضر باشند که اکثرا این رسم توسط بهرام شکسته می شد . نگاه خیره بابک را بر خود احساس کردم . از زیر چشم نگاهی کردم و با دیدن لبخندش دوباره سر به زیر انداختم . سعی کرئم گریه نکنم ، خواب دیشب تاثیر بدی بر ذهنم گذاشته بود . بعد از خوردن دو لقمه آن هم به زور ، معذرت خوستم و بلند شدم و به اتاقم رفتم . بعد از مدت کوتاهی بابک به اتاق آمد و با تقه ای به در وارد شد . پشت به در بر روی تخت نشسته بودم و زانوانم را در بغل گرفته بودم و فکر می کردم . وقتی عکس العملی ندید مقابلم ایستاد و صدایم کرد . جواب ندادم . با ناراحتی گفت:
    - بیا امروز رو خراب نکنیم . دوست دارم امروز خوش بگذره .
    بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم :
    -اما اصلا حوصله ندارم رو من حساب نکن .
    و بابک بعد از لحظه ای مکث بدون جواب از اتاق خارج شد .
    وقت رفتن بابک از من خواست به ماشین آنها بروم اما قبول نکردم .بهرام که تا حدودی متوجه جریان شده بود برای آنکه مرا رها کند گفت که من او به ماشین عمو خواهد رفت و به این ترتیب تمام مسیر رسیدن تن به خواب سپردم که بهترین داروی فراموشی است . وقت رسیدن با بی حوصلگی و کرختی پیاده شدم . تمام مدت حاضر نشدم با بابک هم قدم شوم و اصرا بابک را برای بالا رفتن از کوه بی جواب گذاشتم و ترجیح دادم از تله کابین استفاده کنم .آنها هم ناچار با ما همراه شدند . از آن بالا منظره برفی کوه دیدنی بود . لحظه ای کسالت و دلمردگی را فراموش کردم و برفها را مشت کردم و به انتهای دره پرتاب کردم.
    بابک و بهرام هم شروع به برف بازی کردند و در این میان من را هم بینصیب نگذاشتند اما من جبرانش را فقط بهرام را نشانه گرفتم و فرار کردم . کاش به زمان کودکی بر میگشتیم . هر چند در آن زمان هم به دلیل فاصله سنی زیاد در کنار هرام جای نداشتم . لحظه ای آن دو را به حال خود رها کردم و جلوتر رفتم . با وصف آنکه از ارتفاع وحشت داشتم ،آرام آرامقدم به جلو نهادم . دره آغوش گشاده بود و گویی مرا می خواند . اشک در چشمانم می رقصید . نمی دانستم از شدت سرماست یا از غم ایام ؟ سنگی برداشتم و در کامش انداختم . اگر به آن سنگ ریزه بودم چه میشد؟ناگهان کسی از پشت سر ، به سمت جلو هلم داد و من با تمام قدرت جیغ کشیدم . فریادی که در دل کوه پیچید و گم شد . ناگهان دستی مرا گفت صدای بابک را شنیدم که گفت:
    - خودت بگو چطوری مجازاتت کنم . در جواب این همه تحقیر بی محلی و بی تفاوتی؟
    - بابک تو رو خدا، من از بلندی میترسم .
    و او بی رحمانه تکانم داد . از ترس فاج شده بودم . اگر کوچکترین بی احتیاطی میکرد هر دو به داخل دره پرتاب می شدیم . من به او تکیه کرده بودم و بدنم از شدت سرما و ترس می لرزید . در گوشم زمزمه کرد :
    - نمی دونی وقتی اینجوری بهم التماس میکنی و ازم کمک میخوای ،چقدر غرق لذت میشم . دوست دارم همیشه همینجوری باشی و به من تکیه کنی .حالا اون غرور احمقانت رو بشکون و عذر خواهی کن . بگو راضی هستی باهام ازدواج کنی . بگو سعی میکنی دوستم داشته باشی و به همه حرفهام گوش میدی .
    سکوت کردم حاضر بودم بمیرم اما رضایت به ازدواج با او ندهم . هر چند متاسف بودم که به خاطر زنده بودن به او آویخته بودم . تصمیم گرفتم خودم را از دستش رها کنم به هر قیمتی که شده ، که صدای بهرام نور امید در دل ریخت .
    – هستی؟ تو جیغ زدی؟ شماها کجائید؟
    - دارم خواهر گستاخت رو ادب می کنم .
    - مگه دیوونه شدی؟ ممکنه پرت شین پایین .هستی! دست منو بگیر و آروم بیا عقب.
    دستن گرم بهرام مرا نجات داد و پناه آغوشش تمام ترسم را با گریه بیرون ریختم . چقدر شیرین بود ، آغوش گرمی که بدان محتاج بودم. گرمای آغوشی که تمام تمام سردی وجودم را از بین می برد و در برش آرام می شدم . پناهی که سالها از وجودش محروم بودم و حالا در این شرایط بحرانی مرا به آرامش رسانده بود . کاش زودتر از اینها مرا در پناه خودش جای میداد . دیگر هیچ حس آزار دهنده ای نسبت به بهرام نداشتم .گویی در وجودش حل شده باشم . اگر این حادثه یخ بین من و بهرام را میشکست ، راضی بودم. بعد از لحظه ای که برای من ساعتها طول کشید از آغوشش بیرون آمدم . گویی دوباره می بینمش . صورت مردانه و چشمان زلالش را .چرا تا به حال نمی دانستم که آنقدر دوستش دارم؟ چرا گذاشته بودم گل عاطفه بین ما پژمرده شود؟ لبخندش مرا به یاد امید میانداخت . تا به حال بهرام را اینگونه ندیده بودم . با نگاهش بابک را سرزنش کرد و کتش را در آورد و روی شانه لرزان من انداخت. تمام بدنم از سرما و شوک ناشی از ترس می لرزید . به بهرام تکیه دادم و کمک بابک را با سردی تمام رد کردم . با سختی بسیار به محلی که بقیه نشسته بودند رسیدیم . نمیتوانستم کلمه ای در جواب سوالات پی در پی مادر بگویم. مگر گفتنش فایده ای هم داشت؟باز خدا را شکر که بهرام بود و دیده بود . صدای مادر توی سرم میپیچید:
    - الهی بمیرم برات، چرا رنگت پریده؟ چرا می لرزی؟ بابک ، بهرام این چش شده؟
    دهان باز کردم تا کلامی بگویم اما صدایی از گلویم برنخواست . صدای گنگ بهرام در حالیکه کار بابک را توضیح میداد در سرم پیچید. نگاهم را گرداندم و به روی بابک ثابت نگه داشتم ، سر به زیر ایستاده بود . شاید اولین بار بود که مورد توبیخ قرار میگرفت و قیمتش را من پرداخت کرده بودم . لحظه ای سر بلند کرد و نگاهمان به هم تلاقی کرد . از دیدن برق انتقام در نگاهش لرزیدم . او مرا مسبب رفتار دیگران می دانست و حدس میزدم در زمانی نه چندان دور دردسری تازه برایم ایجاد کند . چقدر خسته بودم . من که همیشه قوی و سلامت بودم این روزها به تدریج ،تحلیل می رفتم . کاش امید پیشم بود . برای همیشه و به دور از دیگران . دیگر رمقی حتی برای نفس کشیدن ندارم . به محض سوار شدن به ماشین، در پناه گرمای بخاری، به آغوش سیاهی رفتم
    هر چه بود سیاه بود و وحشت . صحنه ایستادن من بر لب پرتگاه و عمل خارج از انتظار بابک بارها در آن سیاهی تکرار شد و باز حس افتادن به اعماق وحشتناکش آزارم داد. این بار حتی بهرام هم نبود تا نجاتم بدهد. هیچ کس فریادم را نمیشنید . سعی کردم چشمانم را باز کنم . با دیدن نور، چشمانم به شدت درد گرفت ، سرم به دوران افتاد . پس سریع بستمشان . سرم به اندازه یک کوه سنگین بود و گلویم دردناک و خشک شده بود . تشنه بودم. لب باز کردم تا کلامی بگویم اما درد و خشکی گلو اجازه سخن گفتن نمی داد . آرام آرام چشم باز کردم و با سختی سرم را برگرداندم . به دستم سرم وصل بود روی میز کنار تختم که همیشه پر کتاب بود، مملو از دارو شده بود .
    - سلام خوشگل خانوم . بابا تو که مارو کشتی . با خودت چکار کردی؟
    لبهایم ترک خورده بود و لبخندم دردناک بود . با زحمت کلمه آب رابر زبان آوردم. پرستو دستمالی نمناک بر روی لبهایم گذاشت و در حالیکه نزدیک می شد گفت:
    -امید داره از نگرانی دق می کنه . روز اول که نیومدی کمی نگران شد . بهش گفتم سرما خوردی و نمی تونی بیای . دیروز حالت رو پرسید . گفتم هنوز نمیتونی از خونه بیرون بیای . تمام مدت توی کلاس بی قرار بود . امروز سراغت رو گرفت نمی دونم چرا باور نمی کرد یه سرما خوردگی ساده باشه . میگفت نگرانه و خواب بد دیده . ازم پرسید که میتونی تلفنی حرف بزنی ، وقتی گفتم نه ، اشک توی چشماش لرزید . فکر کرد بهش دوغ میگم و برات اتفاقی افتاده . منم مجبور شدم بگم جمعه رفتی کوه و نزدیک بوده پرت بشی . برای همین هم ترسیدی و هم سرمای سخت خوردی . نمیدونی چیکار میکرد . خواست برای دیدنت بیاد ،گفتم صلاح نیست . اینطوری بهتر نشد؟
    با بستن پلکهایم حرفش را تایید کردم . دستهایم را به دست گرفت و گفت :
    - بابک کار خودشو کرده نه؟ پسره روانی احمق . به خدا جای بابات بودم مثل سگ از خونه میانداختمش بیرون . خجالت نمی کشه، این سه روزه همش اینجا بوده . الان هم پایین منتظره . بفهمه به هوش اومدی میاد پیشت . این مدت بعد از کلاس تا شب اینجا بودم ،مدام هذیون میگفتی . خدا رو شکر کسی به حرفهات شک نکرد برای همین ترجیح دادم کنارت باشم . هم به درسام می رسیدم هم پیشت بودم . اولین شب وقتی دید می خوام برگردم گفت که منو میرسونه . منم جواب دادو :«من جونمو دوست دارم ، بزار اون یکی جون سالم به در ببره بعد به فکر دومیش باش.» جون تو اگه دست خودش بود ، همونجا خفم می کرد . نمیدونی چقدر نگرانت بودم . خیلی تبت بالا بود . خدا بهت رحم کرد . یکی دو بار که خواستیم برسونیمت بیمارستان ،اتماس ردی که نری و همینجا بمونی . میگفتی اونم اینجاست و تنها نیستی ولی اگه بری بیمارستان اون نمیفهمه . همه فکر می کردن هذیون میگی اما من میدونستم منظورت کیه. یادت هست چیا میگفتی؟
    با تعجب سرم را به علامت نفی تکان دادم . اصلا هیچ چیز یادم نبود . فقط وجود امید را بارها کنارم احساس کرده بودم. شاید به خاطر وجود عکسش بود که اونقدر به خودم نزدیک احساسش میکردم. پرستو در مدت کمی ، اطلاعات کاملی از این مدت به دستم داد . مادر نگران وارد شد و با دیدن من شروع به گریه کرد و خدا را شکر میکرد . با سختی گفتم:
    - مامان، لطفا بابک رو به اتاقم راه نده .اصلا نمی خوام ببینمش .
    - چرا مادر؟ این سه روزه نمی دونی چقدر نگران بود . الان هم پایینه .
    اخم کردم و چشمهایم را بستم . همان چند کلمه صحبت کردن انگار تمام توانم را گرفته بود . من که دختری خوش بنیه بودم به ندرت بیمار میشدم . با این بیماری طولانی مدت و سخت هم را ترسانده بودم . در نگاه همه ترس و اضطراب همراه با خوشحالی موج می زد . اما هیچ کس در مورد بیماری ام صحبت نمیکرد . گویی از یاد آوری اطرات آن چند روز فراری بودند . دلم می خواست در مورد آن اتفاق صحبت کنند و بدانند در دلم چه میگذرد اما آنها چشم بر همه چیز بسته بودند . آنروز بیشتر در خواب گذشت اما از روز بعد دلتنگی هایم شروع شد . هیچ کاری نمیتوانستم بکنم . حتی قدت اینکه مدت طولانی بنشینم تا مطالعه کنم را هم نداشتم . بدنم درد میکرد و اشتها نداشتم . بعد از قطع کردن سرم به زور غذا می خوردم . با زحمت زیاد ، همراه پرستو که در تمام این مدت کناذم بود چند قدمی راه رفتم . دلم برای رفتن به دانشگاه و دیدن امید پر میزد . وقتی من و پرستو تنها شدیم پرسیدم :
    - از سینا چه خبر؟ می بینیش؟
    - حقیقتش به بابا گفتم که دنبالم نیاد . برای همین با سینا برمیگردم ، این یه هفته نتونستم خیی ببینمش . دیروز ناهار بیرون رفتم . از اول قرارمون این بود که موضوع رو به خانواده اش بگه و باهاشون صحبت کنه تا برای عید ترتیب ازدواجمون رو بدن. انا حالا داره دست دست می کنه . این جوری برای من خیلی سخته . نمی خوام باهاش دوست باشم . اگه عقد بکنیم حاضرم همیشه منتظرش بمونم ، چون بدون اون نمیتونم زندگی کنم اما ظاهرا اون این جوری راحت تره . بهش گفتم تا کلاسام تموم می شه اونم آروم آروم جریان رو به خانواده اش بگه تا برای عید تکلیفمون روشن بشه . اما میگه وضع مالیش خوب نیست و ازم می خواد صبر کنیم .هر چی بهش میگم ای چیزا برام مهم نیست و به عقد توی محضر خونه راضیم ، قبول نمیکنه . نمیدونم چرا یه حس بدی آزارم میده.
    با خنده گفتم :« امان از درد عاشقی»
    -منو مسخره میکنی؟ ببینم کی بود الان آبغوره می گرفت که دلم برای دانشگاه تنگ شده؟
    -چه ربطی داره؟ من بچه درسخونی هستم برای همین دلم تنگ شده .
    -آره جون عمه ات . من تورو میشناسم .
    -تو هم روزی چند بار تن عمه نداشته ام رو بلرزون.
    در اوج غم میخندید و برای به دست آوردن چیزی که می خواست تلاش میکرد . بودنش برای من غنیمت بود . در این شرایط سخت که هر کس به کار خودش مشغول بود وجود گوهری به نام پرستو برای من که قدرش را می دانستم، بهترین انگیزه برای تحمل بود . با او می خندیدم و تمام مشکلات در نظرم آسان بود .
    در طول این هفته نتوانسته بودم بهرام را ببینم . صبح زود سرکار پیش پدر میرفت و شبها دیر بازمی گشت . پنج شنبه شب تنها بودم . پرستو زودتر رفته و مادر مشغول کار بود . پدر در این مدت فقط جویای حالم شده بود . سعی کردم کتاب بخوانم اما نتوانستم . . افکارم مغشوش بود . به یاد صحبت های پرستو افتادم که هر روز حامل خبرهایی از دانشگاه بود . از بی قراری های امید میگفت و از این که چطوری برای دیدن من بی قراری میکنه. کم کم مطمئن می شدم که مرا دوست دارد . این جریان با تمام دردها و سختی هایش پر ثمر بود. از این به بعد به این بهانه میتوانستم بابک را از خودم برانم . یاد کمک بهرام افتادم و آرزو کردم مثل همه خواهر و برادر ها با هم دوست باشیم . همیشه به خاطر فرقهایی که پدر بین ما می گذاشت، دلگیر بودم و او که حسادت مرا میدید از من فاصله می گرفت . به تدریج هر کدام از ما در محیطی که برای خود ساخته بودیم غرق شدیم و این فاصله بین ما را بیشتر کرد . در دل همیشه آرزو میکردم که من به جای بهرام پسر بودم یا حداقل او هم دختر بود اما حالا خوشحال بودم که برادری دارم، اما ای کاش پشت و پناهم بود . من تمام هدفم درس خواندن بود تا بتوانم روی پای خودم بایستم و بهرام با دوستانش سرگرم بود . به خاطر وجود من آنها را به خانه نمیآورد و خودش بیشتر منزل آنها بود . برای همین به ندیدنش عادت کرده بودم و با هم کاری نداشتیم . با شنیدن صدایی به پنجره نگاه کردم . هوا تاریک شده بود و من چقدر دلتنگ بودم. ناگهان در باز شد و یک خرس بزرگ از لای در داخل شد . اول ترسیدم اما بعد بع یاد خاطره ای دور افتادم . زمانی که بهرام عروسکم را که شبیه این خرس بود خراب کرده بود و من چقدر اشک ریخته بودم . بهرام همره آن خرس بزرگ وارد شد و با محبت کنارم نشست و گفت :
    -ببخش که زودتر نتونستم بیام . هر دفعه اومدم بالای سرت خواب بودی. همه ما نگرانت بودیم . خدا رو شکر که مشکلی برات پیش نیومد . وگر نه من میدونستم با باعث و بانیش چه کار کنم .
    با شنیدن حرفهایش دلم از خوشحالی لرزید . چقدر زیباست که احساس کنی کسی مواظبت است و برایش مهم هستی. با لبخند گفتم:
    -حالا که بهترم پس خودت رو ناراحت نکن . کارات چطوره؟ خوب پیش میره؟
    - سخته اما کم کم عادت میکنم . دیگه بیشتر از این نمیشه تعلل کرد . اگه بخوام تشکیل خانواده بدم باید یه کاری داشته باشم.
    با خوشحالی گفتم :
    - مگه خبرائیه؟
    -نه همین طوری گفتم . دارم کم کم به سی سالگی نزدیک میشم .
    در حالیکه بلند میشد و برای رفع خستگی کمی خودش را میکشید گفت:
    - تو چیزی لازم نداری؟ برم یه دوش بگیرم که خیلی خسته ام.
    - نه ممنون . امشب اگه تونستم شام رو پایین، پیش شما میخورم.
    در حالیکه گونه ام را میکشید با مهربانی گفت:
    -پس صدام کن بیام کمکت کنم.
    دلم پر از شادی بود . ظاهرا در دل او هم از دلگیری های گذشته خبری نبود . اگر این همه تفاوت بین ما گذاشته نمی شد و میتوانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . مثل امروز که به بهرام نیاز داشتم . به کسی که حرف دلم را بفهمد و کمکم کند و راه درست را نشانم دهد . قبل از شام بهرام کمکم کرد تا پایین بروم . وقتی به میز غذا رسیدم آنقدر خسته بودم که توان غذا خوردن را هم نداشتم . ترسیده بودم . اگر همیشه همینطور بمانم چه؟ مادر بشقابی سوپ برایم ریخت و من بعد از خوردن چند قاشق سیر شدم . این مدت اشتهایی برای خوردن نداشتم و با توجه به داروهای مصرفی ، توانی برایم نمانده بود . شام در سکوت مصرف شد . بهرام خسته بود و من هم اصلا حوصله حرف زدن نداشتم. مادر مثل همیشه ساکت بود و این برای ما امری عادی محسوب می شد . پدر متفکر و در هم بود . طوری به من نگاه می کرد که انگار این در این حادثه تنها مقصر بودم . کاش گوشه ای از قلبش جا داشتم . به سختی بلند شدم و به اتاقم برگشتم . از هفته بعد امتحاناتم شروع می شد و من تنها در اتاقم آرامش داشتم . سعی کردم کمی از دروس عقب افتاده را مطالعه کنم اما زمانی نگذشته بود که به خواب رفتم .
    وقتی لباس تن کردم و مقابل آینه ایستادم آه از نهادم بر آمد. لباس بر تنم زار میزد و صورتم لاغر شده بود و چشمانم از همیشه دشت تر می نمود . در دل به بابک ناسزا گفتم ، چون هر چه می کشیدم از دست او بود . دوست نداشتم امید مرا با این حال زار ببیند . از خود می پرسیدم اگر از قیافه ام دلزده شود چه؟اما دلم به سوی دانشگاه و دیدن دوباره اش پر میکشید . اصرار مادر برای استراحت بیشتر من بیهوده بود . امتحانات را بهانه کردم و راه افتادم . خوشبختانه آقای اصلانی موقع رفتن ما را می رساند . پرستو کمکم کرد تا سوار شوم . تمام این یک هفته لحظه ای از کنارم دور نبود و من که می دیدم با وجود دلتنگی برای سینا کنارم می ماند ،شرمسار از احساس گذشته، قلبم از محبت به او مالامال میشد . یکرنگی و صداقت در نگاهش موج میزد . از آقای اصلانی تشکر کردم و با کمک پرستو و ب گامهای ارام و نا استوار به سمت دانشگاه به راه افتادیم. ناگهان نگاهم به او افتاد . ته ریش به صورت سبزه اش معصومیت خاصی داده بود . موهایش پریشان بودند . با پالتوی اسپرت مشکی، که آن شانه های پهن را در آغوش گرفته بود برای من از همیشه زیباتر بود . نزدیک تر که شدم از دیدن حلقه های زیر چشمش نگران شدم . به وضوح معلوم بود که لاغر شده وظاهرش آشفته بود. نگاهش که به نقطه ای خیره بود برقی از زندگی نداشت . دلم لرزید و همانجا ایستادم . قدرت بر داشتن قدمی دیگر نداشتم. با دیدن حالت او گویی تمام توانم را از دست داده بودم . پرستو با نگرانی صدایم کرد :
    - هستی؟ حالت خوبه؟ کاش امروز هم استراحت می کردی .
    امید با شنیدن صدای پرستو به سرعت به سمت ما برگشت . لحظه ای برق زندگی در چشمانش درخشید و رنگ خوش جوانی به صورتش برگشت. دستش را لای موهایش کشید که رد زیبایی بر جا گذاشت. گویی میخواست خود را آراسته کند. برای من که همیشه او را در نهایت آراستگی دیده بودم این آشفتگی عجیب بود . اما او در کمتر از آنی همان امید آشنایمن شد . مثل همیشه آرام و محکم با قدم های بلند به سوی من آمد . چقدر آرزوی دیدارش را داشتم . قلبم به سویش پر کشید . باور نمی کردم که اینقدر دوستش داشته باشم . روبرویم ایستاد و در چشمانم خیره شد . هر دو سکوت کرده بودیم و کلامی نمی گفتیم . نمی دانم چقدر گذشت ، برای دنیا در دو چشم او خلاصه میشد . چشمانی که هر لحظه به رنگی در می آمد . رنگ عشق، محبت ناب، صداقت ، مهربانی و شاید سرزنش. برای اولین بار جرات یافته بودم به چشمانش بنگرم . لحظه ای مبهوت آن همه زیبایی شدم . خدای من! این همه رنگ را چگونه در چشمانش جمع کرده ای؟ مخلوطی از نارنجی و سبز تیره که در یک نظر رنگ عسلی را در ذهن بیننده القا میکرد . با حاقه ای از رنگ طوسی که ذرات طلائی عشق ، زینت بخش آن شده بود . با تک سرفه پرستو به خود آمدیم و هر دو دیده از هم گرفتیم . پرستو به شوخی رو به ما گفت:
    - ببخشید!من بیچاره دارم اینجا یخ میزنم . اگه مریض بشم هیچ کس نیست پرستاریم رو بکنه !
    هر سه خندیدیم در حالیکه از اشاره مستقیم پرستو هر دو سر به زیر انداخته بودیم . صدای پر مهر امید در گوشم پیچید که با مهربانی گفت :
    - جاتون خیلی خالی بود . باورتون نمی شه چقدر نگران بودم . می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه. اگه امروز هم نمی آمدید از همینجا برمیگشتم . طاقت دیدن جای خالیتون رو نداشتم .
    وجودم از کلام محبت آمیزش د میلرزید و تپش های قلبم را احساس میکردم . سعی کردم بر هیجانم غلبه کنم و لرزش صدایم راآرام کنم . با وجودی که از عشق او سرشار بودم و دوست داشتم بگویم که من هم طاقت دوری او را نداشتم ، با لحنی آرام گفتم :
    - منم دلم برای این جا تنگ شده بود ، به همین خاطر زودتر از موقع از بستر بلند شدم.
    احساس کردم در خود فرو رفت . نگاه پرستو پر از سرزنش بود . اما نمی توانستم مستقیم به دلتنگیم نسبت به او اشاره کنم . می خواستم خودش بفهمد که دوستش دارم .
    برای اینکه سکوت سنگین بینمان رابشکنم، گفتم:
    - فکر نکنم نکنم بتونم با موفقیت امتحاناتم را بگذرونم . خیلی از درس ها عقب افتادم .
    امید در حالیکه اثری از آن همه شور اولیه در صدایش نبود جواب داد :
    - اما من به فکرتون بودم . از روی جزوه های خودم براتون یادداشت برداشتم . امیدوارم کمکتون کنه.
    - واقعا توی این مدت به یاد من بودید؟ نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم .
    با لحنی حاکی از داخوری گفت:
    - با زبون محبت، حتی به یه نگاه یا به یک لبخند هم دلخوشم .
    نگاهم را از او دریغ کردم ، چون مملو از عشق به او بود و به زدن لبخندی اکتفا کردم . لبخندی که پاسخ مثبت به عشق او بود .
    - خاک بر سر بی لحساست کنن، پسره داره واسه تو پر پر میزنه اونوقت تو مثل ماست جوابش رو میدی؟ اگه اون بی قراریت رو ندیده بودم باورم نمیشد دوسش داشته باشی. این همه دخترا دارن براش خودکشیمیکنن تو براش ناز میکنی؟
    به چهره عصبانی پرستو نگاه کردم و رنجیده جواب دادم :
    - پس انتظار داشتی بهش چی بگم؟ بگم از عشقت با این ضعف و درد توی این سوز و سرما اومدم دانشگاه ؟ بگم تین چند روزه از دلتنگیت فقط عکست رو نگاه کردم و گریه کردم؟ بگم تمام روزها و شبا فقط به فکرش بودم ؟ بگم عاشقم و نمیتونم حتی یک لحظه فکر کس دیگه ای رو بکنم؟ اونوقت براش با ارزش تر میشم ؟ اون تا موقعی که مطمئن نشده دنبال منه . بفهمه دوسش دارم اونوقت خودشو میگیره . نمیتونم حتی فکرش رو بکنم یه روز از چشمش بیافتم . نمیخوام بازیچه بشم .
    - تو چرافکر میکنی با ابراز علاقه ات یا نشون دادن اون تحقیر میشی؟ آخه اون بدبخت از کجا باید بفهمه که دوسش داری؟
    - من دوست ندارم خودمو سبک کنم
    - نه ماشا ا... . با این غرور صد منیت از همه مردم عالم سنگین تری.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  8. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    شاید هم پرستو راست میگفت. اما نمیتوانستم به او ابراز محبت کنم . در طول زندگی ام نه کسی به من عشق ورزیده بود و نه من یاد گرفته بودم احساسم را بر زبان آورم . احساس میکردم در آن صورت ارزشی برایش نخواهم داشت . در دل دعا میکردم امید صدایپرستو را نشنیده باشد . به سویش نگاه کردم مشغول مطالعه کتابش بود . جزوه اش را باز کردم و با دیدن دستخط زیبایش لبخند زدم. امشبباید بیدار میماندم و را به بقیه کلاس میرساندم . با ورود استاد و شروع کلاس لحظه ای چشمانم را بستم . خواستم یادش را ساعتی فراموش کنم اما نشد . گویی نقش چشمانش بر پشت پلکم حک شده بود . وقتی او آنقدر نزدیک به من نشسته بود و از همان هوایی که من استشناق میکردم نفس میکشید ، وقتی هر دو زیر یک سقف بودیم چطور می توانستم فراموشش کنم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم قول دادم بخاطر قدر دانی از زحماتش هم که شده توجهم را به درس بدهم و نشان بدهم که قدر زحماتش را میدانم . باید بهترین میشدم .هنگام برگشت با ما تا محوطه همراه شد. کنار هم قدم می زدیم بدون آنکه کلامی بگوییم . قبل از خروج برای خداحافظی ایستادم رو به من کرد و گفت:
    - اگر اجازه بدین من میرسونمتون .
    - نه مننون من با پرستو می رم.
    - پس مواظب خودتون باشید . دکمه های کتتون رو هم ببندید .
    از توجه اش دلم لرزید . چقدر حس زیباییست حس تعلق. تشکر کردم در حالیکه احساسم و قلبم را پیشش جا گذاشته بودم از او جدا شدم. اصرار پرستو را برای رساندنم رد کردم . دوست نداشتم با سوار شدن به ماشین سینا کلی مشکل به جان بخرم. رفتن با تاکسی آسان تر بود . اصرار پرستو بی نتیجه ماند . در همان وقت با دیدن ماشین آشنایی که مقابلم ترمز کرد اخم کردم. بابک پیاده شد و گفت:
    - خوشحالم که بهتر میبینمت . اگه اجازه بدی برسونمت .
    - لازم نکرده گفته بودم که دیگه نمی خوام ببینمت.
    - من باید برات توضیح بدم.
    - احتیاجی نیست.
    - اما این کارا همه به خاطر...
    با عصبانیت به سمتش برگشتم و فریاد زدم :
    - با آوردن کلمه عشق منو از هر چی عشقه بیزار نکن.
    در حالیکه از سرما دندانهایم به هم می خورد ، جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم و گفتم: دربست . و با یر با پرستوخداحافظی کردم و بدون گفتن کلمه ای به بابک سوار ماشین شدم .
    عصر دوباره تب و ارز به سراغم آمد. وجود بابک در زندگی ام با درد همراه بود. با این وصف به سختی جزوه امید را به دست گرفتم . دیدن دست خط او دلگرمم میساخت. چشمهایم را بستم و دستانم را بر روی نوشته هایش گذاشتم . قلبم پر از عشق و شادی بود . وجود او و اسم او برایم سرشار از لذت بود. روز های بعد کمی بهتر شدم تب هم تز جسمم رفته بود اما روح و قلبم در تب می سوخت . در تب دیدار او . این چند روز به من ثابت شد که عاشق او هستم . دیگر از اینکه به خودم اقرار کنم امید را دوست دارم شرمگین نبودم دیگر در نظرم عشق ، گناه نبود . حضور گرم او خورشید را به شب های سیاهم هدیه داده بود . او امید زندگی من بود . عشق او برایم بهترین انگیزه بود . حالا که میدانستم او نیز مرا دوست دارد دیگر نگران و مشوش نبودم . او با من بود . تمام لحظاتم از حضور او ، سبز و درخشنده بود. شب سعی کردم بیشتر بیدار بمانم تابهرام را ببینم مثل همیشه روزها میگذشت و من و او از هم بی خبر بودیم و تنها فرقش آن بود که حالا دلتنگش میشدم . وقتی وارد شد به استقبالش رفتم و کتش را از دستش گرفتم وگفتم:
    - خسته نباشی.
    - سلامت باشی خواهر کوچولو ، چه عجب بیداری؟
    - دلم برات تنگ شده بود بیدار موندم ببینمت
    - قربون قلب مهربونت بشم . این همه سال کجا بودی؟
    در حالیکه با دست سمت اتاقم را نشان میدادم گفتم :
    - اون بالا.
    - چرا همیشه خودت رو تو اطاقت حبس میکنی ؟
    - به تنهایی عادت کردم . راحتترم.
    -چرا؟
    - چون احساس میکنم کسی منو درک نمیکنه.
    - تا حالا خواستی و درک نشدی؟ اصلا اجازه دادی کسی تو رو بشناسه؟
    - فکر نمیکنم برای کسی مهم باشه.
    - چرا اینطوری فکر میکنی؟ حداقل درمورد من اشتباه فکر میکنی. من که در بست مخلصتم. میخوام از این به بعد خودم بیام دنبالت. بابک که دیگه سراغت نمیاد.
    - چرا دوبارهچند روز پیش اومده بود .
    اخم کرد و با ناراحتی پرسید :
    - چه کارت داشت؟بهش گفته بودم باهات کاری نداشته باشه.
    -نمیدونم . به حرفهاش گوش ندادم.
    بهرام با صدای مادر که برای شام دعوتش میکرد از من دور شد و گفت:
    - هر وقت برات مزاحمتی ایجادکرد یا اذیتت کرد به خودم بگو .
    با قلبی شاد لز این محبت جدید به اتاقم رفتم و به یاد امید به خواب رفتم.
    پرستو بعد ازرسیدن به دانشگاه و خداحافظی با پدرش ،دستم را کشید و گفت:
    - امروز هم نمی یام ،با سینا قرار دارم . باید باهاش حرف بزنم. جزوه هات رو کامل بنویس تا ازت بگیرم.
    با ناراحتی ، در حالیکه تردید داشتم حرفم را به زبان بیاورم گفتم:
    - پرستو یه حس بدی دارم. مطمئنی اشتباه نمیکنی؟
    - راهیه که شروع کردم و باید ادامه بدم . تو که خودت عاشقی، باید درکم کنی. نمیتونم رهاش کنم.
    -پس مواظب خودت باش.
    حس عجیبی آزارم میداد . در طول این مدت با سینا روبرو نشده بودم. نه من اشتیاقی برای دیدن او داشتم و نه او . در نظر شخصیت جالبی نداشت . نمیدانم پرستو چه دلیلی برای این همه علاقه نسبت به او داشت. مدتی بود پرستو کم حرف شده بود و من به قدری در مسائل خودم غرق شده بودم که دلیلش را نپرسیده بودم. هر چند هنوزدلهایمان با هم یکی بود و بی نهایت یکدیگر را دوست میداشتیم، اما اوقاتی که با هم میگذراندیم کمتر شده بود.
    با ورود امید لبانم به خنده باز شد . با لبخند سر تکان دادم و سلام کردم و روی اولین صندلی خالی نشست . تنها بودماما نگاهم به او بود . مثل همیشه خوددار و سنگین رفتار کرده بود . در حضور دیگران رفتاری از او سر نمیزد تا شک دیگران به یقین تبدیل شود. غرق در افکارم بودم که با حضور غریبه ای به خود امدم و نگاهش کردم. یکی از همکلاسی هایم بود. با خنده دستش را به سمتم آورد و گفت:
    - سلام ببخشید مزاحم شدم. بعد از این همه مدت جای تاسف داره که باهاتون آشنا نشدم البته شما و دوستتون مجالی برای دیگران نمی ذارین، من لادن قاسمی هستم.
    و من هم متعجب لبخندی زدمو در حالیکه چهره خندان و بانمکش نگاه میکردم جواب دادم:
    - منم هستی بهرامی. از آشناییتون خوشبختم.
    - مزاحم که نیستم؟
    - نه اصلا! امروز تنها هستم. پرستو نتونست بیاد.
    - منو باید با پرستو آشنا کنی. منم آشنایی با تو رو مدیون پیام هستم.
    با تعجب پرسیدم:
    - پیام، پیام کیه؟
    در حالیکه یکی از بچه ها را نشانم میداد گفت:
    - اوناهاش. همون پسره که اون گوشه نشسته .
    پیام که به سمت ما نگاه میکرد برایم سر تکان داد . تا حدودی با اخلاقش آشنا بودم ، پسر شوخ بذله گویی بود که در نبود استاد شروع به شیطنت میکرد . با تعجب به لادن نگاه کردم و گفتم:
    - خوب؟ من ایشون رو نمیشناسم !
    - خوب نداره . خودش روش نشد باهات صحبت کنه منو فرستاده. ظاهرا از من پروتر پیدا نکرده. این چند روز که نیومدی آقا فهمیده عاشقته . اینکه تا دیر نشده به خودش اومده و منو واسطه کرده تا اجازه بخواد بیاد خواستگاری.
    - خواستگاری؟ اونم وسط کلاس؟
    - مگه خواستگاری زمان و مکان داره ؟ خوب نظرت چیه؟
    - من اصلا قصد ازدواج ندارم .
    - به! ما رو بگو به شکممون صابون زدیم یه شیرینی افتادیم
    -تو یه کاری کن دست از سر من برداره،شیرینی ات با من!
    - پس نقش واسطه گری من همچنان پا بر جاست .
    از لحن صحبت و صمیمیتش خوشم آمد. دختر مهربان و پر حرارتی بود ، با روحیه آرام من سازگاری داشت. چهره دلنشینی داشت. لادن تمام آن ساعت را کنارم نشست و در درسهای عقب افتاده کمکم کرد . مسئله خواستگاری پیام حتی لحظه ای فکرم را به خود مشغول نکرد . به اندازه کافی دلمشغولی داشتم که برای مشکلی دیگر نه وقت اضافی داشته باشم نه حوصله کافی.
    امتحانات پایان ترم شروع می شد و من باید بیشترین تلاشم را به کار میبردم. فقط بابت پرستو نگران بودم. غیبت های مکرر و پریشانی فکر باعث می شد که از سطح کلاس پایین تر باشد . فکر اینکه ترم بعدی ، کنار هم نباشیم آزارم میداد . بعد از اتمام کلاس ، لادن خداحافظی کرد و چون مسیرش با ما فرق می کرد و عجله داشت رفت. آماده شدم تا تنها برگردم که دیدم امید با من هم قدم شد . همیشه در ابتدا هر دو سکوت میکردیم و همیشه هم او سکوت را میشکست.
    - امروز تنها بودین؟
    - پرستو جایی کار داشت نتونست بیاد .
    - توی درس اشکالی ندارین؟
    - نه ممنون . جزوات کامل و عالی بودن . واقعا ممنونم.
    - این کمترین کاریه که تونستم برات بکنم .
    از حالت خودمانی صحبت کردنش در عین خوشحالی متعجب شدم. او که حالتم را دید ایستاد و گفت:
    - ازت اجازه میخوام تا باهات راحتتر باشم. توی این مدت هم خودت نخواستی وگر نه توی قلبم همیشه تو رو به اسم کوچیک صدا می زنم .
    - تو قلبتون منو صدا میزنید؟
    - نه دیگه، اگر قراره من باهات راحت باشم ، تو هم باید همین طوری باشی!
    - سعی میکنم.
    - چرا پایین رو نگاه میکنی ؟ من روبروت ایستادم و مشتاق دیدن نگاهت هستم.
    آرام سر بلند کردم . وقتی به صورتم نگاه کرد چیزی گفت که احساس کردم صورتم گر گرفته. شرمگین نگاه از او بر گرفتم و گفتم:
    - این زیبایی ها خدادادیه . دست ما نیست .
    - بله. انسانهای زیبا در دنیا بسیارند که به هیچ عنوان جذاب و دوست داشتنی نیستند . زیبایی اگر با شرم ومحبت ، با قلب زیبا همراه باشد ستودنیه، وگر نه اگر با کبر و ناخالصی همراه باشه ممکنه لحظه اول بیننده ای رو به سمت خودش جذب کنه ، آما آنی و زودگذره.
    به یاد بابک افتادم و در دل کلامش را تصدیق کردم . به تردید پرسید:
    - میتونم یه سوالی بکنم؟
    - بله البته!
    - گفتی نامزد نداری؟
    - نه، چطور مگه؟
    - اون پسری که چند بار دنبالت اومده اگه مزاحمه میتونم باهاش صحبت کنم.
    - بابک پسر عمومه. ما آبمون توی یه جوب نمیره . برای همین از دستش فراریم . از توجهتون ممنونم
    - قرارمون چی شد؟
    - بله یادم رفت از توجهت ممنونم.
    برای من راحت بودن با او سخت بود . در کنارش در عین لذت و بی قراری معذب بودم و دور از او سرگشته و غمگین .وقتی او را متوجه خود میدیدم حس غریبی باعث می شد که سر پوش بر روی احساساتم بگذارم ولی دور از او به طرح چهره اش خیره میشدم و گاهی شعر مینوشتم . میان دو احساس متضاد ، سرگردان بودم . به در خروجی که رسیدیم از او خداحافظی کردم . حالا دیگر می دانست دلیل قبول نکردن همراهیش به خاطر حضور بابک است. با لبخند جوابم را داد و با نگاهش بدرقه ام کرد . منتظر تاکسی ایستادم و امید روبروی من به درختی تکیه داد و نگاهش را به من دوخت . با صددای ترمزی از جا پریدم و با دیدن بابک ناراحت نگاهش کردم
    - هی!زود بیا بالا. زود باش.
    همیشه مزاحم و باعث عذابم بود . با عصبانیت گفتم:
    - چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
    - کاری نکن که اون روی سگ من بالا بیاد !
    در را باز کردم و گفتم :
    - اون روت هم دیدم. دیگه حنات پیش من رنگی نداره . بهرام گفت اگه این دفعه اذیتم کردی بهش بگم، فکر نکن بازم سرپوش روی کارای بچگونه ات می ذارم . دیگه نمیخوام چشمم به تو و این ماشین لعنتی ات بیافته.
    در را با شدت کوبیدم و با قدم های بلند در مسیر بر عکس حرکت ماشین حرکت کردم. از زیر چشم نگاهم را به سمت امید چرخاندم . کنار خیابان ایستاده بود و عصبانی قدم میزد . خدا را شکر کردم که می دانست بابک پسر عمویم است و دخالت نکرد ، وگرنه اوضاع بدتر میشد . در اولین فرصت، سوار تاکسی شدم . از پنجره دوباره به سمت امید نگاه کردم. لحظه ای آرزو کردم کاش تمام جریان را به او میگفتم و از او کمک می خواستم. نگاه خشمگین امید بر روی بابک ثابت بود . لحظه ای بعد آن صحنه در پیچ خیابان گم شد.
    خستهو عصبانی وارد خانه شدم. در جواب مادر که دلیل عصبانیتم را می پرسید گفتم:
    - به خدا قسم اگه این پسره یه بار دیگه پاشو بذاره دم دانشگاه همهچی رو زیر پا میذارم . خودم خدمتش میرسم.
    مادر متعجب پرسید:
    - باز چی شده؟پسره کیه؟
    - بابک خانتون رو میگم. آبرو برام نذاشته .زد تو صورتم هیچی نگفتید. نزدیک بود با اون دیوونگیش منو به کشتن بده با یه عذر خواهی سر و تهش رو هم آوردین . اما دیگه طاقتم تموم شده. یا با بابا صحبت کن یا همه چی رو به بهرام میگم.
    -خودت خوب میدونی حرف من رو بابات هیچ تاثیری نداره هر کاری خودش بخواد میکنه . بهرام هم داخل این ماجرا نکن . خودت خوب میدونی اگه بهش بگی همه چیز رو به هم میریزه
    - چطور تونستی این همه سال این جوری زندگی کنی ؟ طوری که انگار وجود نداری ؟
    توی چشمای مهربانش اشک حلقه زد . ناگهان از حرفم پشیمان شدم و به سمتش رفتم . سر به زیر بر روی اولین صندلی نشست و من مقابلش بر زمین زانو زدم . در حالیکه صدایش از بغض ، گرفته بود ، گفت:
    - فکر میکنی راحت بود ؟ مجبور شدم چون چاره دیگه ای نداشتم پدرت مرد نجیب و خوب و سر به راهیه .
    - یعنی شما به همینا راضی هستین ؟ یه زن توجه می خواد ، عشق می خواد ، دوست داره شریک مردش باشه . بهش توجه بشه . نیازش درک بشه.
    - مادر جون این حرفها دیگه از من گذشته.
    - اما من حاضر نیستم مثل شما زندگی کنم . من مثل شما بخشنده و صبور نیستم .توقعم از زندگی بیشتره .
    - همه اولش همین رو میگن . زندگی به دل هیچ کس نمیچرخه.
    با شنیدن این حرف تمام غم های عالم به دلم ریخت . اگر زندگی به دل من نگردد چه؟ سر به روی پاهایش گذاشتم و هر دو با هم گریستیم . حالا قدر مادر را میدانستم . گذشتن از خواسته خود برای دیگران اصلا راحت نیست . اما به نظر من این ظلم بود . ظلم به خودش و آ موزش این ظلم به من. اگر این چنین به خودم ظلم میکردم هرگز خودم را نمیبخشیدم. اتفاقات اخیر، پرده از روی ذهنم کشیده بود . فکر کردن به زندگی مادر ، قلبم را به درد می آورد ولی هر حرف دیگری در مورد آن تنها موجب آزار بیشتر او میشد . بعد از این همه سال ، امید به بهتر شدن اوضاع ، امیدی عبث بود. باید به حال خود فکری میکردم تا دچار عاقبت مادر نشوم. حالا مطمئن بودم مادر نمیتواند کاری برایم انجام دهد . لحظه ای فکرم به سوی بهرام رفت ....اما اگر به بهرام هم میگفتم نتیجه ای نداشت . اولا بهرام تازه با پدر صمیمی و همکار شده بود و به خاطر من خودش را خراب نمیکرد . در ثانی پدر به حرف او هم گوش نمیداد . فقط رابطه بهرام و بابک تیره تر می شد و شاید بر اجبازی های بابک دامن میزد . دنبال یک راه حل مطمئن میگشتم . احظه ای فکر کردم دوباره با ملایمت با بابک برخورد کنم، اما تصویر امید با آن نگاه مهربان ، در نظرم نقش بست. من حتی نمی توانستم به محبت ظاهری نسبت به بابک تظاهر کنم .تمام قلب و احساسم متعلق به امید بود . هرگز حرکتی دال بر خود پسندی و دورویی از او ندیده بودم . تمام حرکاتش همراه با آرامش بود .در وجودش عشق موج میزد . دوباره به دنبال تصویر نقاشی شده از چهره اش رفتم و قلبم از دیدنش به تپش آمد . دیدن امید برایم حکم نفس را داشت . با عشق به او به دانشگاه میرفتم و به یاد او درس می خواندم . یاد او چنان ذهن و روحم را پر کرده بود که حتی از حال پرستو هم غافل شده بودم . او دیگر آن دختر زنده دل گذشته نبود و من چه بی رحم بودم که او را در آن شرایط سخت تنها گذاشته بودم . در کنارش بودم. با هم بودیم اما هر کدام در رویای خود غرق بودیم . طاقت دوری هم را نداشتیم اما مثل گذشته نمیخندیدیم و شاد نبودیم. اخیرا لادن هم به جمع دو نفری ما پیوسته بود و تا حدودی محرم راز ما بود. با وجود سر زندگی و شاد بودنش بسیار تودار بود وکمتر از خودش حرف میزد و من و پرستو که غرق در مسائل خود بودیم در این زمینه کنجکاوی نمیکردیم. معمولا اممید در حضور بچه ها بامن گرم نمیگرفت و این عمل در حالیکه برایم ناراحت کننده بود ، حس احترام نسبت به ا را در وجودم تقویت میکرد . با تمام وجود عاشقش بودم .
    روزهای آخر ترم بود . من و پرستودر حال برگشتن به منزل بودیم. از پله های راهروی دانشگاه که پایین آمدیم لحظه ای سایه ی شخصی که پشت دیوار ایستاده بود مرال متوجه کرد ، اما بی توجه حرکت کردم. هنگام عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کردم . تمام کتابهایم نقش بر زمین شد . نگاهش کردم پیام بود. کسی که لادن را واسطه بین ما کرده بود . با عصبانیت گفتم:
    - چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟
    - ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود.
    - تصادفی بود؟ من سایه شما رو پشت دیوار دیدم. فکر نمیکنید این کار در شان شما نیست ؟
    - خانم بهرامی به خدا قصد بدی نداشتم .
    - میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟
    - میخواستم اگه اجازه بدین برای خواستگاری خدمت برسیم.
    - مگه من جوابتون رو ندادم ؟
    - مگه می شه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟
    پرستو که عصبانیت من و پافشاری پیام را میدید مداخله کرد و گفت:
    - آقای احمدی چه اصراریه ؟هستی از شما خوشش نمی آد.
    پیام با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صدایش نلرزد پرسید:
    - آخه برای چی؟
    با صدای محکم امید ، به خود لرزیدم . او اینجا چیکار میکرد؟ مگر نه اینکه زودتر از ما از کلاس خارج شده بود ؟ حس امنیت و اطمینان مرا فرا گرفت . صدایش را از پشت سرم و نزدیک شنیدم.
    - آقای احمدی ؟ اتفاقی افتاده؟
    امید رو به ما گفت:
    - شما دیرتون شده بفرمایید.
    پیام به امید گفت:
    - اصلا به شما چه ربطی داره ؟
    امید با نگاه از من خواست که این مسئله را به او واگذار کنم و من در حالیکه با نگاه از او تشکر میکردم کتابهایم را برداشتم و همراه پرستو با عجله از آنجا خارج شدیم. تمام مدت برگشت دلم شور میزد . لز برخورد به موقع امی خرسند بودم اما میترسیدم اتفاقی افتاده باشد. در بین راه متوجه شدم امروز پرستو با سینا بر نگشته . متعجب پرسیدم:
    - تو جرا با من اومدی؟
    - چیه، بده بهت افتخار دادم ؟ ناراحتی همین جا پیاده میشم.
    - من که از خدامه . اما مگه تو با سینا برنمیگشتی؟
    - داریم میرسیم خونه، تو تازه یادت افتاده بپرسی؟
    - تمام حواسم پیش امید و اون حادثه بود.
    - خوش به حالت که اونقدر دوستت داره که به خاطرت این کارو بکنه. - با سینا مشکل داری؟
    - احساس میکنم دوسم نداره.
    - چرا همچین فکری میکنی؟ منو ببین، ممکنه در ظاهر احساسم رو به امید نشون ندم . اما دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم . اونم ممکنه آدم خودداری باشه.
    - اتفاقا بر عکس تو ، مدام حرف از دوست داشتن و این حرفا میزنه . اما اعمالش اینو نشون نمیده.
    - بهش وقت بده . شماها خیلی وقت نیست با هم آشتا شدین .
    - ولی ما برای عید قرار عروسی گذاشته بودیم.
    - خیلی زوده. یعنی تو حاضری دو ماه دیگه عروسی کنی؟
    - میترسم ولم کنه. من بدون سینا میمیرم.
    توی چشمای قشنگش اشک حلقه زدو آروم روی گونه های سردش چکید . مجبور بودم دلگرمش کنم . در حالیکه قلبم میدانست آنچه بر زبانم می آید فقط برای آرام کردن اوست.

    تمام طول روز نگران امید بودم. اگر اتفتقی برایش می افتاد یا کار به کمیته انضباطی می کشید ، من مقصر بودم. اما بابت حمایتش ، شاد و ممنون بودم . پس او اگر چه با من همراه نبود اما مراقبم بود . برای اولین بار از اینکه کسی مراقبم است و نه تنها ناراحت نشدم بلکه فکرش هم ، لبخند بر لبم می آورد. به سراغ خودکار اهدایی او رفتم و به دست گرفتم . لحظه ای چشمانم را بستم . گویی تمام جهان در دست من است . احساس کردم که او در کنارم است . پس با علاقه و انرژی بیشتری به درس پرداختم.
    برای پرستو دلتنگ بودم. کلاس هم نداشتیم تا او را ببینم و با او صحبت کنم. قبل از اینکه بهرام حرکت کند ، حاضر شدم و خواستم تا مرا به منزلشان برساند . وقتی سوار شدم خندان گفت:
    - چه عجب قبول کردی من برسونمت . برای انشگاه که رضایت ندادی.
    - آخه خیلی بد میری . اگه هر روز بیای دنبالم ، اونم با این طرز رانندگی از هر چی درس و دانشگاه سیر میشم . البته اگه زنده بمونم.
    - توی دانشگاه مشکلی نداری؟
    - نه فقط گه گاهی بابک میاد دنبالم که محلش نمیذارم . تو ازش خبر داری؟
    - آره . دیروز اومده بود شرکت. یه راست رفت پیش بابا و محل من هم نذاشت.
    - تو میتونی با بابا صحبت کنی؟تنها امیدم به توئه.
    - فکر میکنی تا به حال حرف نزدم ؟ من از بابک اصلا خوشم نمیاد ولی ظاهرا بابا خیلی راضیه
    - نمیدونم چکار کنم . تو بد وضعیتی گیر کردم. نه حریف بابا میشم نه میتونم بابک رو قبول کنم.
    - بزار گذر زمان همه چی رو حل میکنه.
    - و اگر نکرد؟
    - به وقتش تصمیم بگیر.
    لحظه ای به یاد قهرمان داستان بر باد رفته افتادم. همیشه در اوج سختی میگفت«فردا فکر خواهم کرد » شاید این بهترین راه حل بود . همانند همیشه سعی کردم مدارا کنم . ازاینکه بین من و بهرام دوستی ایجاد شده بود شادمان بودم. جای خالی او همیشه در خاطراتم وجود داشت اما در این بی مهری دوجانبه من هم مقصر بودم. خیلی فرصتها از دست رفته بود. شاید اگر این خلا در ما وجود نداشت، امروز هر دوی ما موفق تر بودیم.
    بهرام مرا مقابل منزل پرستو پياده کرد و رفت . پرستو انتظار ورود مرا نداشت.با شنيدن صدايم , در حاليکه خوشحال شده بود به استقبالم امد.مانند هميشه تنها بود.پدر و مادر پرستو که هر دو پا به سن گذاشته بودند اهل تفريح و سفر بودند.بنابراين پرستو اکثر مواقع در خانه تنها مي ماند.تحمل تنهايي سخت است درست است که من خود تنهايي را برگزيده بودم اما مي دانستم به غير از من کسي در خانه حضور دارد .منزل پرستو در يکي از بهترين مناطق تهران بود.فاصله ي زيادي با منزل ما نداشت.خانه اي که ارث پدري اقاي اصلاني بود و با وجود قدمت , خيلي زيبا مرمت و نوسازي شده بود. خانه ي بزرگي که براي خانواده ي سه نفري انها بزرگ بود مخصوصا که اکثرا اقا و خانوم اصلاني منزل نبودند.ديوارها با نقاشي هاي رنگ و روغن قديمي يا تابلو فرش زينت يافته بود. انعکاس صداي پايمان بر روي سنگ فرش ها و پيچيدن صدا در ان فضا خوش ايند نبود .به اتاق پرستو رفتيم که منظره ي زيبايي از باغ را نشان مي داد.اتاقي که در ان يک دنيا خاطرات مشترک با هم داشتيم. با هم بزرگ شده بوديم.درس خوانده بوديم. هر چند بيشتر اوقات پرستو به خانه ي ما مي امد ولي تمام لحظات با هم بودنمان شيرين بود. روي تختش نشستم و او صندلي را روبرويم گذاشت و نشست.گرچه مثل هميشه لبخند بر لب داشت اما منپشت نقاب خنده اش دريايي از غم مي ديدم.پرستو دختر با روحيه اي بود که هميشه ارزو داشتم مانند او باشم.بر عکس من که اهل سازش و مدارا بودم او به انچه مي خواست مي رسيد.شايد تنها زندگي کردن به او ياد داده بود مقاوم باشد.گرچه خانواده اش هيچ وقت به رفت و امدهاي او کاري نداشتند اما هيچ گاه از ازاديش سواستفاده نکرده بود. هرچند , اين روزها بيشتر روزش را با سينا مي گذرانيد اما پا از حريمي که براي خودش قائل ميشد , فراتر نگذاشته بود. به چهره ي مهتابي اش نگاه کردم .چقدر اين موجود زيبا و ظريف برايم دوست داشتني بود. خدا را به خاطر داشتن او و اميد شکر کردم و در دل اقرار کردم که بعد از اميد تنها دل بستگي ام پرستو است. بي مقدمه گفتم :
    - از سينا چه خبر ؟
    شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
    - هيچي ! داره زندگيش رو مي کنه.
    با لحني شاد گفتم :
    - پس بايد خوشحال باشي .داره براي اينده تون تلاش مي کنه.
    اهي کشيد و گفت :
    دلت خوشه, ديگه کار نمي کنه .مي گه خودش بيرون اومده ولي مطمئنم بيرونش کردند .معلوم نيست داره چه کار ميکنه و کجا مي ره.
    خيلي کم باهاش در تماسم به بهانه هاي مختلف اوقاتش رو بدون من مي گذرونه .قبل از اينکه تو بياي به خونه اش زنگ زدم. مجبور شدم چون هم نگرانش بودم هم بدجوري دلم گرفته بود و براش تنگ شده بود.
    از ديشب تنها توي خونه ام.فکرهاي ناجور اذيتم مي کنه, مي ترسم از روزي که مجبور بشم ترکش کنم , يا اون رهام کنه. براي همين تصميم گرفتم تمام سعي ام رو براي برگردوندش بکنم. اجبارا با مادرش صحبت کردم. مي خواستم اروم بشم اما بدتر پريشون شدم.
    با نگراني پرسيدم ;موضوع چيه ؟ خيلي نگرانم کردي ؟
    اشک توي چشمانش حلقه زد. بغض فروخفته اش را مهار کرد و با صداي لرزاني شروع به تعريف نمود : بهش فشار مي اوردم و قراري که با هم داشتيم رو بهش ياد اوري مي کردم . اما بعد با خودم گفتم شايد ناراحت بشه براي همين اين اواخر اصلا چيزي نمي گفتم. سعي مي کردم بهش محبت کنم. کاراش رو تحمل کنم و به روي خودم نيارم اما فرق که نکرد هيچ , بدتر هم شده. توي خونه پيداش نيست. بد خلق شده با رئيس شرکتشون دعواش شده و اومده بيرون. دوستاش ادماي درستي نيستن. من ازشون خوشم نمياد. تمام روزش رو با اونا مي گذرونه. چند روز پيش هم با يکي از اون دوستاش اومده بود دنبالم . خيلي ازش بدم اومد. اصلا رعايت منو نمي کردند. جلوي من هر چي دلشون مي خواست به هم مي گفتند. وقتي اعتراض کردم گفت اصلا ديگه دنبالم نمياد. انگار دنبال بهانه مي گشت. مي دونه به وجودش عادت کردم. مي دونه چقدر بهش احتياج دارم براي همين اذيتم مي کنه. نمي گه مشکلش چيه. هرکاري که فکر کردم خوشحالش مي کنه انجام دادم. اونطوري که دوست داره لباس پوشيدم. هر کاري خواسته انجام دادم. اما با اين کارا بدتر ميشه. بارها خواستم باهاش به هم بزنم اما نمي تونم. حاضرم تمام اين کاراشو تحمل کنم اما ببينمش. بدون اون نمي تونم زندگي کنم. هر چي با اين کاراش دلم رو مي رنجونه انگار بهش وابسته تر ميشم.امروز بعد از يه هفته بي خبري تصميم گرفتم با مادرش صحبت کنم. باورت ميشه؟ اوني که روزي چندبار بهم زنگ مي زد حالا يه هفته است ازش خبرب ندارم. دفعه اول تا صداي مادرش رو شنيدم از خجالت قطع کردم. اما طاقت نياوردم. وقتي ارومتر شدم دوباره زنگ زدم. خيلي سعي کردم لرزش صدام معلوم نباشه. وقتي خودمو معرفي کردم اصلا تعجب نکرد. حال پدر و مادرم رو پرسيد و گفت سينا منزل نيست. تعجب کردم. سينا گفته بود مادرش از جريان بي خبره و باهاش صحبت نکرده اما مادرش همه چيزو مي دونست. به مادرش گفتم مدتيه از سينا خبر ندارم و نگرانشم. در جوابم گفت : (( نمي دونم سينا باهات چه قراري گذاشته و چه قولي بهت داده . اما من با ازدواج شما دوتا مخالفم. من پسرم رو خوب مي شناسم حتي حاضر نيستم دختر تو خيابون رو براش بگيرم چه برسه به دختري مثل تو که هم خانواده اش رو مي شناسم هم براي خودت احترام قائلم. دخترم ! زندگيت رو به خاطر سينا خراب نکن. درسته که اون پسر منه اما دوست ندارم تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشم تو دختر خوبي هستي.اوايل از اينکه با تو اشنا شده خيلي خوشحال شدم. گفتم شايد عوض بشه و دست از اين رفيق بازياش برداره. يه مدتي خيلي سر به راه شده بود. اميدوار بودم بتوني به زندگي برش گردوني. اما دوباره باز شروع کرده. بدتر از قديم هم شده. براي همين ميگم سعي کن سينا و همه خاطراتتون رو فراموش کني. باور کن خوشبختي تورو ميخوام. ))
    پرستو موقع سخن گفتن لبانش مي لرزيد. با دست اشکاهيش را پاک کردم. دلم از ديدن غمش گرفته بود. سعي کردم اشک به چشمانم نياورم. نمي توانستم غصه اش را ببينم. نمي دانستم بايد چه کار کنم. دلداريش بدهم و اميدوارش کنم يا تشويقش کنم تا رهايش کند با تعجب پرسيدم:
    - براي چي اين حرفا رو زده ؟
    - نمي دونم. يعني مادري حاضر مي شه بين خوشبختي پسرش و دختر ديگه اي طرف ديگري رو بگيره؟
    - شايد به سينا اعتماد نداره . اون پسرش رو از من و تو بهتر مي شناسه. پرستو تو هم ديگه شناختيش.
    - تو خودتو بذار جاي مادرش. اگه پسرت رفيق باز باشه چه کار مي کني؟ تر جيح نمي دي زن بگيره و به راه بياد ؟ اگه ببيني دختري به پاي پسرت نشسته و هم رو دوست دارن از خدات نيست با هم ازدواج کنن؟
    - شايد حق با تو باشه . اما به اون قسمت قضيه هم فکر کن.
    در حالي که اشک مي ريخت گفت:
    - يعني چي ؟ اون ور قضيه چي مي تونه باشه ؟ من پاي همه چي هستم . هستي تو ديگه بايد منو درک کني. من عاشقشم. حاضرم هر کاري بکنم تا اون خوشبخت بشه. حتي اگر از راحتي و خوشبختي خودم بگذرم.من نمي تونم به خاطر حرفهاي مادرش عقب بکشم. نمي تونم حالا که دچار مشکل شده رهاش کنم. کاش مطمئن ميشدم دوستم داره , اونوقت براش همه کار مي کردم.
    مي دونستم جز دلگرم کردنش کار ديگري از من ساخته نيست. بايد ارامش مي کردم تا بتوانم درباره ي اين موضوع درست تصميم بگيريم. با محبت گفتم :
    - براي چي با خودت اينجوري مي کني ؟ با غصه و غم که کاري درست نميشه. تو که هميشه تلاش مي کردي , هميشه منو تشويق مي کردي در مقابل مشکلات خرد نشم تمام تلاشت رو بکن. شايد بتوني موفق بشي.اونوقت هم خودت هم سينا رو خوشبخت مي کني.
    - تو اگه جاي من بودي چکار مي کردي ؟
    چه سوا سختي ! اگر جاي پرستو بودم چه مي کردم ؟ مسلما به دنبال سينا نمي رفتم. امروز که مي دانستم اميد دوستم دارد , نمي توانستم در مقابل خانواده ام بايستم و کاري کنم. اگر جاي پرستو بودم سينا را رها مي کردم. اما نه من جاي پرستو بودم و نه پرستو قادر به ترک سينا بود. دستان سردش را گرفتم و رد اشک را از روي صورتش پاک کردم. محکم و با اطمينان گفتم :
    - هيچ وقت نمي تونم خودمو جاي تو بذارم. اگه مثل الان بودم , وقتي مي ديدم همه مخالف اين ازدوا*** , وقتي مي ديدم خودش هم تلاشي نمي کنه , وقتي ميديدم اعتمادم داره ازش سلب مي شه ترکش مي کردم. اما اگر مثل تو بودم اهل تلاش و مبارزه بودم. اگه اونقدر که تو دوستش داري بهش علاقه داشتم , اگه فکر مي کردم مي تونم کمکش کنم . ماتم نمي گرفتم. عوض غصه خوردن سعي ميکردم کمکش کنم. تلاش مي کردم تا با قدرت عشق بسازمش و راه درست رو بهش نشون بدم. يا حداقل يه تصميم عاقلانه بگيرم. با عقل نه با احساس !...
    کم کم دستهاي سردش گرم شد و لبانش به لبخند نشست. در چشمانش برق اميد را ديدم و در دل دعا کردم با حرفهايم بي جهت گل اميد را در دلش نکاشته باشم. محکم و اميدوار گفت :
    - راست مي گي. غصه خوردن فايده نداره. مادرش اگه دوستش داشت و به فکرش بود هيچ وقت سعي نميکرد منو نا اميد کنه. به همشون ثابت مي کنم در مورد ما اشتباه مي کردن تا اخرش هستم. يا درستش مي کنم يا ...
    با نگراني پرسيدم : يا چي ؟
    - يا خودم هم باهاش از بين مي رم. براي من دنيا بدون سينا بي ارزشه. من تا اخرش باهاش هستم.
    - بايد قول بدي اول خودت رو در نظر بگيري بعد اون رو. قول بده مواظب خودت هستي. داري با اتيش بازي مي کني. مي ترسم خودتو بسوزي.
    - اگر خودمو در نظر بگيرم ديگه عاشق نيستم.هيچ عاشقي به منافع خودش فکر نمي کنه.
    - مي ترسم غرق بشي.
    - من خيلي وقته تو درياي عشقش غرق شدم.
    از دلداري هايم پشيمان شدم.اما هرچه بيشتر گفتم کمتر شنيد.هرچه بيشتر پافشاري مي کردم , احساس مي کردم از من دورتر و در اجراي تصميمش مصمم تر مي شود. مي دانستم اشتباه مي کند.از ان روز نگراني در مورد اينده پرستو همواره هراهم بودو بعد از ان , هميشه خود را بابت همراهي با او و اميد دادن به او ملامت کردم... اما چه سود...
    بعد از چند روزي بي خبري از اميد , با اشتياق به کلاس رفتم.وارد کلاس که شديم با نگاه به دنبالش گشتم اما جايش خالي بود.همراه پرستو در کنار لادن نشستيم.پرستو و لادن هر دو سرحال بودند و شروع به صحبت کردند.روحيه ي پرستو نسبت به چند روز قبل بهتر شده بود.با ورود استاد نگرانيم بيشتر شد. اميد دانشجوي منضبطي بود و تا به حال غيبت نداشت. بعد از ماجراي برخورد با پيام هيچ خبري از او نداشتم.با ورود پيام , خيالم تا حدودي راحت شد که مشکل انضباطي برايشان بوجود نيامده.اما دليل غيبتش چه بود؟ لادن با خنده چشمکي زد و گفت :
    - از مجنون خبرب نيست. چه بلايي سرش اوردي؟
    - منم نگرانم.
    -خوب زنگ بزن ببين چرا نيومده.
    - من که شماره اي ازش ندارم.
    با تعجب گفت:
    - شماره نداري؟يعني بعد از اين همه عشق و عاشقي هيچي ازش نمي دوني؟
    - عشق و عاشقي چيه؟اون که يه کلمه در اين مورد حرفي نزده.
    - تمام بچه هاي کلاس مي دونن طرف دوستت داره. حتي به خاطر تو با پيام دعواش شده, اونوقت تو منتظري جلوت زانو بزنه و اعتراف کنه؟
    با تعجب پرسيدم:
    - تو از کجا موضوع رو مي دوني؟پيام که بلايي سرش نياورده؟
    - قبل از اينکه شما بياين مينا برام گفت.همه اين موضوع رو مي دونن.نگران نباش.اميد ظاهرا خوب پيام رو ادب کرده.نمي بيني مثل موش نشسته اون گوشه و نيم نگاهي هم به تو نمي کنه؟هميشه عوض اينکه نگاش به استاد باشه به تو بود.
    با نگراني پرسيدم:
    -پس چرا اميد نيومده؟
    - اينو ديگه بايد از خوش بپرسي.
    تمام مدت نگران بودم .وقتي استاد پرسيد اشکالي هست يا نه تازه متوجه شدم کلمه اي از درس ان روز نفهميدم.تمام روز بي قرار بودم و تمام شب در انتظار رسيدن صبح و رفتن به کلاس تا شايد نشاني از او بيابم.متاسفانه دوست صميمي هم نداشت تا از او سوال کنم. روز دوم هم جاي خالي اش اشک به چشمانم اورد.حال خودم را نمي فهميدم. ظهر بعد از پايان کلاس صداي زنانه اي مرا متوجه خود ساخت.
    - ببينم از اميد خبري نداري؟
    نگاهش کردم.مريم بود.اميد با رفتار سردش نسبت به او , تمام تلاشش را براي ايجاد دوستي , نا کام گذاشته بود.شخصيت اميد به گونه اي بود که در عين حال که به طرف مقابل احترام مي گذاشت, اما رفتارش اجازه هر گونه سو استفاده را از طرف مقابل مي گرفت.براي او که زيبا و جذاب بود, اين اخلاق بهترين راه مقابله با دختراي از اين دسته بود.اميد پسري بود که دختراي زيادي سعي در جلب نظر او داشتند ولي او هيچ وقت روي خوش به انها نشان نداده بودو حالا اين دختر , با لبخندي اميخته به تمسخر رو به روي من ايستاده بود و اميد را از من طلب مي کرد.
    - نه متاسفانه ! هيچ خبري از اقاي سرافراز ندارم.
    - فکر کنم از ترست تو هفتا سوراخ موش قايمش کردي.نترس ما نمي خوريمش .
    در حالي که عصباني شده بودم گفتم:
    - منظورت چيه؟غيبت ايشون چه ربطي به من داره؟
    - همه مي دونن شما دو تا با هم تريپ دارين.پس بي خودي انقدر واسه من اقا , اقا نکن.
    - کي جرات کرده همچين اراجيفي پشت سر ما بگه؟
    - خيلي خوب .از خدات باشه.واسه چي جوش مياري؟
    از طرز صحبت کردن و حرکاتش مشخص بود قصد رنجاندنم را دارد.بنابراين بدون کلامي راه افتادم تا به پرستو که کنار در به انتظارم بود برسم که خنده هاي بلند مريم بدرقه راهم شد. صحبت هاي لادن در رفتار امروز اين دختر مرا متوجه ساخت و پرده از جلو چشمانم به کناري رفت.ظاهرا همه متوجه علاقه ي بين ما شده بودند اما من هنوز ميان شک و ترديد دست و پا مي زدم. از عشق خودم نسبت به او اطمينان داشتم او اميد من بود و حالا جاي خالي اش عذابم مي داد.نمي دانستم اگر باز نيايد از کجا خبري بگيرم.فکر نبودن و نديدنش ديوانه ام مي کرد. براي انکه کمي ارامتر شويم تصميم گرفتيم قدم بزنيم. پرستو مرا به جايي برد که اکثرا با سينا به انجا مي رفت. در بين راه وقتي براي پرستو تعريف کردم , با لحن دلسوزانه اي گفت :
    - به خدا حيفه تو رو که مطمئنم دوستش داري . شک ندارم که اميد هم بهت علاقه داره .چرا به خودتون ظلم مي کنيد؟ تو هيچ تلاشي براي نشون دادن احساست نمي کني. اخه اون از کجا بايد از تو مطمئن باشه که پا جلو بذاره؟هر جفتتون مغروريد.
    - من تا قبل از ديدن اميد حتي به عشق اعتقاد نداشتم. وقتي ديدمش و با نگاه اول حس کردم سالهاست مي شناسمش , وقتي درپس زيبايي ظاهريش , اخلاق و شخصيت زيبايش رو شناختم باور کردم که همه بد نيستند . اما از من انتظار نداشته باش که قدم اول رو بردارم.
    - منم نمي گم قدم اول رو بردار. اما اين اجازه رو بهش بده که جرات ابراز علاقه اش رو داشته باشه.
    - اما اخرش چي ؟ بابک و پدرم رو چکار کنم؟ اونا نمي ذارن ما به هم برسيم.
    - مگه تو به من اون حرفها رو نمي زدي؟ پس چرا اينطور دست رو دست گذاشتي ؟ تا کي ترس ؟ اينجور که تو به همه مي گي ((چشم ))منم بودم برات تصميم مي گرفتم.
    لحظه اي نگاهم به اشنايي افتاد که تصويرش روي شيشه ويترين افتاده بود.صحبت پرستو را قطع کردم و با اشاره او را متوجه کردم. هر دو تصميم گرفتيم که مسيرمان را عوض کنيم که پيام با ان هيکل درشت در برابرمان ظاهر شد و با ديدن هر دوي ما قدمي به جلو برداشت و گفت :
    - امروز بدون بادي گارد برمي گردين؟ نمي ترسين کسي مزاحمتون بشه؟
    پرستو جواب داد:
    - بادي گاردمون فکر نمي کرد با ادب کردن مزاحم قبلي کسي جرات مزاحمت داشته باشه, اگه من جاي شما بودم از شرم سرمو پايين مي انداختم.
    در حاليکه از حاضر جوابي پرستو لبخند مي زدم دستش را گرفتم و رو به پيام گفتم :
    - متاسفم. با اين عملتون تمام احترامي که نسبت به شما احساس مي کردم از بين رفت.
    پيام به سرعت رنگ عوض کرد و گفت :
    - باور کن بهت علاقه دارم.
    - منم بهتون علاقه دارم. اما مثل يک خواهر اميدوارم با اعمالتون کاري نکنيد نفرت جاي اين علاقه بوجود بياد.
    مايوسانه گفت :
    - يعني هيچ راهي نيست؟
    - چرا تنها راهش اينه که برام يه برادر مهربون باشي.
    و در حاليکه متعجب نگاهمان ميکرد, از کنارش گذشتيم.در حاليکه هر دوي ما از به خير گذشتن اين موضوع شاد بوديم و مي خنديديم , دست هم را گرفته بوديم و قدم مي زديم. هوا سرد شده بود اما من و پرستو که گرم از گرماي جواني بوديم , سراسر شور و هيجان به راهمان ادامه مي داديم. ناگهان پرستو ايستاد و متحير به سمتي خيره شد. براي لحظه اي متعجب شدم. صدايش کردم اما صدايم را نشنيد.ترسيده بودم. به سمتي که خيره شده بود نگاه کردم که با ديدن صحنه اي تمام بدنم يخ کرد. سينا بود که با دختري مشغول قدم زدن بود. او که به پرستو گفته بود به علت بيماري نمي تواند دنبالش بيايد , حالا شاد و سرحال , در کنار دختر ديگري , در محلي که هميشه با پرستو قدم مي زد قرار گذاشته بود. نگران پرستو بودم. رنگ به چهره اش نمانده بود. ترسيده بودم. پرستو به سمت سينا قدم برداشت. دستش را محکم گرفتم اما بدون توجه دستش را کشيد و از خيابان رد شد. ماشيني به شدت ترمز کرد ولي پرستو اصلا حواسش به اطرافش نبود .انگار مسخ شده بودم. نمي توانستم عکس العملي نشان دهم. پرستو رفت و روبه روي سينا ايستاد. دختر همراهش مردد ايستاده بود. صدايشان را نميشنيدم اما هر دو عصباني بودند. پرستو با حالتي عصبي دستانش را تکان مي داد و گريه مي کرد. لحظه اي بر ترديدم غلبه کردم تا به سمتشان بروم که پرستو برگشت و با سرعت از خيابان گذشت و دستم را محکم گرفت و حرکت کرديم. تند و با عجله قدم بر مي داشت . انگار داشت از ان محيط و صحنه فرار مي کرد. بعد از گذشت دقايقي ايستاد. نفسم ديگر بالا نمي امد. درون کوچه اي پيچيد و به محض انکه وارد شديم خودش را در اغوشم انداخت و گريه کرد. بدنش از شدت سرما ميلرزيد. سعي کردم ارامش کنم. در اغوش کشيدمش و با لحني ارام و پر محبت برايش حرف زدم. کم کم از هق هق گريه هايش کاسته شد. کوچه خلوت بود و سردي هوا هر لحظه بيشتر بر ما اثر مي گذاشت . دستش را گرفتم و با هم قدم زديم. با صدايي خفه و لرزان گفت:
    - هر چي لياقتش بود بهش گفتم. ديگه نمي خوام ببينمش . باهاش به هم زدم.
    در حالي که از شنيدن اين حرفها بي نهايت غمگين شده بودم در دل راضي بودم. مي دانستم چه دردي مي کشد اما درد رهايي بود. شايد روزي فراموش مي کرد پسري پا به زندگيش گذاشته و با او چه کرده بود. تا در منزلشان همراهش رفتم و دلداريش دادم. بعد از رفتنش به سرعت راهي خانه شدم. با ورودم انتظا ر توبيخ و دعوا راداشتم. اما هيچ کس نبود. ظاهرا هر کس مشغول کار خودش بوده و از ياد رفته بودم. ارام به اتاقم رفتم. اصلا گرسنه نبودم . نگراني ام بابت پرستو و اميد , قرار از من گرفته بود. در خلوت تنهايي ام به جاي کتاب نقش چهره اش را به دست گرفتم و در ان چشمان رويايي غرق شدم. حتي در اين طرح ساده , محبت عميق چشمانش پيدا بود. هر چند بعد از اولين روزي که اين طرح را کشيده بودم , هربار کاملترش کرده بودم و هربار به چهره واقعي اش نزديک تر شد . اما هيچ هنرمندي جز خدا نمي توانست ان همه زيبايي را يک جا جمع کند. دلم براي ديدن دوباره اش بي قرار بود. قلم اهدايي اش را به دست گرفتم و در حاليکه به چهره اش نگاه مي کردم تمام خاطرات ان روزها را نوشتم . خاطراتي که براي هميشه در قلبم جاودان شده بود. او بود که مي نوشت. احساسم به او بود که قلم به دست مي گرفت و اينگونه مي سرود:
    چه سخته بي تو افسردن
    چه تلخه بي تو پژمردن
    به دور از تو به سربردن
    چو مرغي در قفس مردن
    ز هجرت وه! چه غمگينم
    بيا اي جان شيرينم
    بده ان جام نوشينم
    نشين لختي به بالينم
    بياور جام صهبايي از ان چشمان دريايي
    مشو پنهان که پيدايي , تو دريايي تو زيبايي
    چو ماهي در شب تارم, تويي واقف به اسرارم
    دلت همرنگ رخسارم,چو ايي تو به ديدارم
    چو باشي غرق اوازم , در اوج شوق پروازم
    شميم فصل اغازم ,نواي دلکش سازم
    نباشي بي تو گريانم , اسير دست طوفانم
    چو گيسويت پريشانم , ز هجرت اشکريزانم
    به يک پيغام دلشادم , چو مشتي خاک بر بادم
    ببين افتاده در دامم , فغان و اشک و فريادم
    خوشا روزي که جان بينم , از ان دلبر نشان بينم
    اميدم در جهان بينم , خوشا روزي که ان بينم
    و در حاليکه با اشکهايم نقش کلمات را بر روي دفتر شستشو مي دادم به خواب رفتم.
    چشم باز کردم , هوا رو به تاريکي بود. دلم از گرسنگي مالش مي رفت و ازارم ميداد, به ياد پرستو افتادم. مي دانستم که غرق غصه و اندوه است. بلند شدم و به اتاق بهرام رفتم. شماره پرستو را گرفتم اما اشغال بود. مدتي بي هدف در اتاق قدم زدم. اتاق بهرام با اتاق من بسيار متفاوت بود. هرچه من به سادگي علاقه داشتم , او از اتاقش موزه درست کرده بود. دوباره شماره پرستو را گرفتم . با شنيدن بوق اشغال مايوس شدم و به سمت اشپزخانه رفتم. روز بعد با روحيه اي اشفته در حاليکه اميدي به خوب گذراندن اولين امتحان نداشتم بر سر جلسه حاضر شدم. ارزو داشتم با نمراتي عالي اين ترم را پشت سر بگذارم تا هم خودم را به اميد ثابت کنم , هم از زحماتش تشکر کنم. افکارم مغشوش و درهم بود. مخصوصا که پرستو به دنبالم نيامده بود و مرا بيش از پيش نگران کرده بود. چشمم به در بود که با ورود پرستو قدري ارام شدم. بر عکس هميشه , مقنعه اش را تا روي پيشاني اش کشيده بود. با سر سلام کردم و کنارم نشست. بر عکس انچه فکر مي کردم خوشحال بود. در حاليکه به چهره اش اشاره مي کردم گفتم :
    - چيه! محجبه شدي؟ نه به اون موقع که داد همه رو در مي اوردي نه به الان.
    - محجبه چيه,موهام رو ببين.
    مقنعه اش را عقب کشيد و قسمتي از موهايش که از يک سانتي کوتاه شده بود نمايان شد. در حاليکه نمي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم گفتم:
    - باز دست به قيچي زدي کوچولو؟
    - خودمو تنبيه کردم تا هميشه يادم بمونه.
    - تنبيه براي چي ؟ تو که تازه سر عقل اومدي.
    - نه اون موقع عقل از سرم پريده بود. ديروز به سينا زنگ زدم. مي خواستم ازش بخوام عکس و نامه هام رو پس بده. باهام کلي حرف زد.فهميدم اشتباه کردم.اون دختره نامزد دوستش بوده که با هم به هم زدند.مي خواسته با دختره حرف بزنه و راضيش کنه دوباره با نامزدش اشتي کنه. واقعا خجالت کشيدم که جلوي اون دختره بهش توهين کردم.خلاصه ازش معذرت خواهي کردم و از دلش در اوردم.((خاک تو سرت .ادم انقدر احمق)) خيلي ناراحت بود. بازم من اشتباه کردم. خوشحالم همه چي به خير و خوشي تموم شد.
    از سادگي پرستو عصباني بودم., چطور دروغي به اين بزرگي را باور کرده بود. عصبي گفتم:
    - پرستو , تورو خدا نگو حرفهاش رو باور کردي.
    -البته که باور کردم.منو قانع کرد . من کاملا باور کردم.
    -پرستو!
    - چي مي خواي بگي؟ تو جاي من نيستي پس نمي توني بفهمي.
    - نه تو نمي توني بفهمي اون چه ادميه.
    - هستي!خواهش مي کنم.نمي خوام چيزي بگم که ناراحت بشي.من حرفهاش رو قبول دارم. دوستش دارم چيز ديگه اي مهم نيست.((از بس خري))
    - بسيار خوب هر طور تو راحتي.
    مي دانستم پرستو حماقت مي کند.اما چه مي توانستم بکنم. از اين همه فشار خسته شده بودم. خودش مي خواست, حرفهاي من هم کاري از پيش نمي برد.جز انکه مرا از او جدا کند.پرستو صندلي ديگري انتخاب کرد و نشست و جزوه اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.هر دو احتياج به زمان داشتيم تا مسائل را هضم کنيم.هنوز اميد نيامده بود. دلم به شدت شور ميزد. باز چشم من به در خشک شد و باز جاي خالي او چون خاري دلم را ازرد.با ورود استاد ديگر نااميد شدم.وقتي ورقه ي سوالات را به دست گرفتم , تمام واژه ها از من فرار مي کردند.قلم با من قهر بود و کلمات در برابرم مي رقصيدند. حتي از درک سوالات عاجز بودم. سوالاتي که اميد با حوصله برايم توضيح داده بود. نگاهي به پرستو کردم. ابروهاي گره کرده اش نشان از سختي سوالات داشت. رقص اشک در چشمانم شروع شد. تصميم گرفتم برگه را سفيد تحويل دهم که در پس پرده اشک قامت زيبايش نمودار شد. براي اطمينان چشم بر هم زدم و با ديدن لبخند هميشگي اش مطمئن شدم خواب نيستم. اشک بر روي گونه هايم روان شدو حاضر نبودم ثانيه اي چشم از او برگيرم.به رويم لبخند زد و با بستن چشمانش مرا مطمئن ساخت.چهره اش خسته اما ارام بود. ارامش عميق که مرا هم در ان شريک ساخت. با خجالت اشکهايم را پاک کردم.دوباره برگه سوالات را بادقت نگاه کردم.از اسان بودنشان متعجب شدم. تقريبا جواب تمام سوالات را مي دانستم. سر بلند کردم و با ديدن اميد که سر به زير انداخته بود و سريع مشغول نوشتن بود , دلم ارام گرفت . طره اي از موهاي نرمش به پايين ريخته و دستش را حايل سرش کرده بود. قلمش را برداشتم و مشغول پاسخ دادن شدم. وقتي با اطمينان به همه سوالات پاسخ گفتم , به ساعت نگاه کردم, هنوز وقت داشتم.اما حوصله چک کردن دوباره جوابها را نداشتم. پس بلند شدم تا برگه را تحويل دهم. درست هم زمان با من اميد هم بلند شد و هر دو به سمت استادمان رفتيم و بعد از تحويل برگه بيرون امديم. در کنار اميد گويي به روي ابرها قدم مي گذاشتم .قلبم از شوق در تلاطم بود. گويا فضاي سينه ام برايش تنگ بود. خود را به ديوار مي کوبيد تا رها شود و به سوي او پرواز کند. باز سکوت چون ديواري ميان ما حايل شد.ارام گفتم:
    - چند روز بي خبر رفتي و نگفتي نگرانت ميشم.
    با تعجب به چشمانم نگاه کرد و گفت:
    - يه بار ديگه بگو .تو نگرانم بودي؟ باورم نميشه.
    در حاليکه باز دستپاچه و خجالت زده شدم گفتم :
    - خيلي ها نگرانت بودند, هيچ کس ازت خبر نداشت.حتي مريم هم سراغت رو از من مي گرفت.
    احساس کردم در خود فرو رفت. لحظه اي سکوت کرد. باز ناراحتش کرده بودم. اما دست خودم نبود. هميشه لحظه اي که همه چيز خوب پيش مي رفت , من باعث کدورت مي شدم. با صدايي ناراحت گفت:
    - منو بگو فکر کردم تو نگرانم شدي.مي دونستم برات اهميتي نداره, حتما وقتي ديگران درباره من ازت مي پرسيدن يادت افتاد من نيستم.حالا اين مريم کي هست؟
    باپا سنگ ريزه اي را پرتاب کرد.نمي دانم چرا نمي توانستم از احساسم برايش بگويم.از روزهاي اشک ريختنم , از بي قراري ها و دل نگراني هايم با او بگويم. او از کجا بايد مي دانست که با عکسش حرف مي زنم و به يادش , قلمش را به دست مي گيرم و مي نويسم؟ ياد پرستو افتادم , حتما اگر باز انجا بود مرا متهم مي کرد. در حاليکه صدايم به زحمت شنيده ميشد گفتم:
    - همون دختر چشم سبزه که هميشه سعي ميکنه کنارت بشينه.
    - باز صد رحمت به معرفت اون , حداقل جاي خاليم رو حس کرد.
    در حاليکه به شدت عصباني شده بودم و از ناراحتي بغض کرده بودم گفتم:
    - اگه منظورت از بي معرفت منم , بايد بگم معني معرفت رو هنوز نفهميدي. لعنت به من که چند روز چشمام به اين در سفيد شد. اگه امروز نمي اومدي نمي تونستم يک کلمه هم جواب سوالات رو بدم! منو بگو که به خاطر زحمات تو درس خوندم تا بهترين نمره رو بگيرم. خيلي خوب اميد خان ! بيشتر از اين وقتتون رو با بي معرفتها صرف نکنيد. بهتره بريد سراغ همون با معرفتها .خداحافظ!
    اميد که متحير ايستاده بود , به دنبال من که با قدم هاي بلند محوطه را طي مي کردم , دويد و صدايم کرد. اما نمي خواستم مرا گريان ببيند. پس به راهم ادامه دادم. هرچه صدايم کرد و خواست بايستم توجهي نکردم وقدم تند نمودم. با قدمهاي بلند و سريع از من جلو زد و برابرم ايستاد.همانطور که سر به زير داشتم مسيرم را تغيير دادم که باز پاهايش را در برابرم ديدم. دستهايش را گشود و در حاليکه نفس نفس ميزد گفت :
    - نمي ذارم اين طوري بري. اون همه حرف زدي حداقل وايسا جوابش رو بشنو.
    در حاليکه صدايم از بغض ميلرزيد گفتم :
    - هيچ تمايلي براي شنيدن ندارم. برو کنار. بي خبر ميري تازه طلبکارم هستي؟
    اهسته جلو امد.از سرما و هيجان و گريه تمام بدنم ميلرزيد.ارام اسمم را صدا زد.برق اشک را در چشمانش ديدم. روي از او گرفتم با بغضي خفته گفت :
    - براي هيچکس گريه نکن که کسي لياقت اشکهاي تو رو نداره. اون کسي که لياقتش رو داره هيچ وقت باعث اشک ريختنت نميشه.گريه نکن که من لياقتش رو ندارم. (( توجه دارين که اين يه اس ام اس بود. اوه ببخشيد پيامک. ))
    بعد پالتوش رو دراورد و روي شانه هاي لرزانم انداخت.دستانم را گرفت و به سوي کافي شاپي انسوي خيابان برد. هنوز سردم بود. پشت ميز نشستيم اما بين ما باز سکوت بود. صدايم زد اما جوابي ندادم.دوباره صدايم زد , اهسته جواب دادم. ارام گفت :
    - دوست دارم وقتي باهات حرف مي زنم نگاهم کني حالا سرت رو بيار بالا.
    ارام سرم را بالا بردم و لحظه اي به چشمانش نگاه کردم. نه! من طاقت اين همه عشق را نداشتم در ان چشمان دريايي از عشق موج ميزد و مرا در خود غرق مي ساخت. تازه رنگ عشق را مي ديدم. , رنگ عشق سبز بود , طلايي بود , همراه با قطره هاي بلورين اشک. حضور گارسون خلوت زيباي ما را به هم زد. اميد سفارش قهوه و کيک داد و دو باره به من نگاه کرد. ارام دستهاي سردم را گرفت و گفت :
    - اين دستها هميشه انقدر سردند؟
    عليرغم ميلم , دستانم از ميان دستان مردانه اش سر خوردند و بيرون خزيدند.
    - هميشه نه , فقط وقتي درک نميشن.
    - و اگر بگم حالا درکشون ميکنم چي؟
    - توهيچ وقت نميتوني درکشون کني.
    - اگه تو اجازه ندي ممکنه.من منتظر اجازه تو هستم .تو سراسر رازي , لحظه اي طوفاني و لحظه اي افتابي . بعضي مواقع گرم و درخشاني و زماني سرد و سنگي هستي. من بين اين همه حالتهاي متضاد گيجم. همراهم باش تا بشناسمت.
    - که چي بشه؟ شناختن من چه کمکي به تو ميکنه؟ ((تازه ميگه ليلي زن بود يا مرد ))
    - يه روز بهت گفتم ثابت مي کنم عشق پوچ نيست و مردها بي احساس نيستند. مهلت بده تا ثابتش کنم.
    - با حرف ؟ با قصه ؟ يا با حرکات عاشقانه ؟ من از همه اينها لبريزم.
    - نه با وجودم .با قلبم. تو منو با عشق اشنا کردي. قبل از ديدن تو , هرگز به اين موارد فکر نمي کردم. حالا ميخوام چيزي رو که از تو ياد گرفتم بهت نشون بدم.اما رفتارت منو مي ترسونه .بدون اينکه بخوام ازارت ميدم. بزار بشناسمت...
    - اما فاصله بين من و تو يه درياست.
    - من روي اين دريا با دستامون پل مي زنم. فقط تو بگو اره.
    - ميترسم , از اينکه به سراب برسم ! مي ترسم اين وسط خيلي چيزاست که شايد پيش بياد.
    - فقط يه چيز مهمه. تو کس دي گه اي رو دوست داري؟
    - ديگري ؟ هرگز.
    - همين کافيه . قلبت رو از اون قلعه تاريک ازاد کن. دستانت رو به من بده تا تو رو با خورشيد اشنا کنم.
    - و اگر به کوير رسيديم چي؟ (( نه خير بحث جغرافيايي تمومي نداره.))
    - منم مثل تو تازه واردم و نابلد. مثل تو غرور , احساسم را به دست گرفته.هر دو بايد با هم باشيم.
    - اما يه راه بلدي ! بايد راه رو نشونمون بده.
    - نه بذار با هم کشفش کنيم. اينطوري زيباتره.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  10. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  11. #6
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    لبخندم حکم گفتن اري را داشت.دوباره گرم شدم. مي خواستم به او تکيه کنم و در کنارش هر چه بابک و سياهي و بي رحمي بود , فراموش کنم.زيباترين لحظاتم در کنار او شکل مي گرفت و در دفترم حک ميشد. اميد من ! کدام دست ناموافق مرا اينگونه سرد و خسته و تنها کشيد و کدامين نقاش چيره دست تو را زيبا و مغرور و با عشق اشنا کشيد. بگو با من از عشق از زندگي که دستان سردم با صداي تو جان مي گيرد. بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان مي نمايد. من خسته دل ره به کجا يابم که پايان راهم تويي . دل غمگينم جز تو قراري نيابد که پناهم تويي. بخوان با من سرود عشق را بگو با من داغ شقايق را بنشين در کنارم دمي تا بياسايم نفسي که تو براي من بسي در اين شبان سياه بي کسي . زمزمه کن در گوش جانم قصه لاله هاي پرپر را. بگير در کنارت دمي , اين ليلي خونين پيکر را که از پيمانه صبرم جرعه اي بيش نمانده . که بر شاخه اميدم دست غم , برگهاي خزان زده بي جان را نشانده . بيا با من و تا انتها با من همسفر شو . بيا سفر کنيم با هم تا مرز بي نهايت , تا سرزمين نو , تا ديار خوشبختي.
    هر روز کنار او قطره قطره از شراب عشق مي نوشيدم. و مست از اين احساس پاک دنيا را از هميشه زيباتر مي ديدم. براي من دنيا در يک کلمه خلاصه ميشد (( اميد )) و من هر روز بيشتر از هستي هميشگي فاصله مي گرفتم. دوست داشتم زيبا باشم و زيبا بپوشم. منتظر بودم برق تمجيد را در نگاهش بخوانم تا بخود ثابت کنم در کنار او , مناسب هستم. او که براي من زيباترين مهربانترين و بهترين بود . اميد نيمه گمشده من بود و من که عمري با مردان بي احساس و خودراي و خودبين بزرگ شده بودم , قدر اين گوهر جديد را مي دانستم و او را مي ستودم. اوخود تشنه اموختن بود و مرا تشويق به خواندن و فهميدن بيشتر مي کرد. عاشق هنر بود و با خواندن شعرهاي من غرق در لذت مي شد. تمام حالات مرا مي فهميد و از چشمانم ميخواند. اگر غمگين بودم تمام تلاشش را براي خنداندن من به کار ميبرد و من هر روز شاهد شکوفا شدن وجودم در کنار او بودم. وقتي او بود و با او بودم ,همه چيز زيبا و ممکن مي شد. کم کم ياد گرفتم به ديگران اعتماد کنم. هرگز از حريم خودش پا بيرون نمي گذاشت و روح پاک و کودکانه مرا نمي ازرد. مي دانست تا کجا پيش رود که صميميت مان بيشتر شود و در عين حال مرا ازرده نسازد. کم کم ياد گرفتم که با چشم ديگري به جهان بنگرم . با چشم او , از کمک به ديگران لذت مي برد. همواره مراقبم بود و از من حمايت مي کرد. در عين حال اعتماد به نفسم را تقويت ميکرد و مانند نهالي يادم ميداد که چگونه روي پاي خودم بايستم. با اين حال مانند پيچکي بودم که دور او ميگشتم و لحظه به لحظه بيشتر به او وابسته ميشدم. دور از او , تمام دقايقم را با يادش سپري مي کردم . امتحاناتم را با کمک و پشتکار او با موفقيت به انتها رساندم . فکر اين جدايي چند روزه تا شروع ترم جديد اکثر بچه ها را غمگين ساخته بود. لادن که در اين مدت با من و پرستو همراه بود , براي مدتي به سفر ميرفت. پرستو هم که مثل روزهاي قبل اوقاتش را به تنهايي و يا در کنار سينا ميگذراند. با وجودي که چيزي از محبت بين من و پرستو کم نشده بود , طبق قراري ناگفته , حريمي بين خودمان بوجود اورديم. هيچ کدام نمي توانست بدون ديگري باشد. با هم بزرگ شده بوديم و پيوندي عاطفي هر دوي ما را به هم گره زده بود. حالا قلب من به عشق دو موجود مي تپيد . پرستوي عزيزم و اميدم. بعد از چند روز غيبت اميد , به هر دوي ما ثابت شده بود که به هم علاقه منديم. اما هنوز هيچ کدام از ما , قدم اول را براي ابراز اين احساس بر نمي داشتيم. غيبت اميد براي من حکم معما را داشت. اما من مثل هميشه خوددار و يک دنده , سرپوش بر احساسم مي گذاشتم و اميد مغرورانه تلاش ميکرد قفل سکوت را بر لبانم بشکند.هنوز از موضوع بابک و سختگيري هاي خانواده ام اگاه نبود و ترس از دست دادنش باعث ميشد درد درونم را برايش بازنگويم. مي دانست رنج ميکشم اما نميدانست درد من چيست. با وجود انکه تلفن تماسش را داده بود , روابط ما محدود به کلاسهايمان و در نهايت کافي شاپ بزرگ دانشگاه بود و اين همه خودداري , پرستو را عصباني ميکرد.
    روز اخر امتحانات برف سنگيني باريده بود و اشتياق بچه ها براي ديدن دوباره يکديگر , باعث شد براي جمعه قرار کوه بگذاريم. تمام طول هفته در اشتياق رسيدن روز جمعه بودم. چند هفته قبل که با خانواده عمو رفته بودم چه بي حوصله و دلتنگ بودم و اکنون چه شاد و منتظر . با وجود انکه تمام وجودم , او را مي طلبيد , ترجيح دادم تا جمعه صبر کنم تا او را ببينم. نميخواستم تماسي با او داشته باشم. تلاش پرستو براي امدن سينا به اين جمع بي نتيجه ماند و لحظه اخر بهانه اي اورد و از امدن سرباز زد. صبح روز جمعه به بهانه اردوي علمي از خانواده ام اجازه گرفتم و با شنيدن هزار غر و ديدن اخم پدر و نصيحتهاي بي پايان مادر , همراه پرستو سر قرار رفتيم. پدر ميخواست بابک را همراهم بفرستد اما گفتم فقط دانشجويان را راه مي دهند , با هزار خواهش و التماس قبول کرد. اقاي اصلاني ما را تا ميدان ونک رساند و از انجا بقيه مسير را با ميني بوس طي کرديم. با وجود تاريکي و سردي هوا بچه ها کاملا شاد و سرحال بودند و اکثرا به دسته هاي دو يا چند تايي تقسيم شده بودند. وقتي رسيديم در ميان راه اميد برايم از زندگي اش گفت . از مادرش که چطور برايش همه کار کرده و با هم صميمي هستند. پدرش سالها قبل در اثر سکته زمينگير شده و بار زندگي بر دوش مادرش بود. با وصف انکه وضع ماليشان خوب بود , اميد تصميم گرفته بود روي پاي خودش بايستد . براي همين هم کار مي کرد و هم درس مي خواند. انقدر از مادرش تعريف کرد که نديده شيفته اش شدم. با ديدن عکسش که همراه اميد بود با وجودي که سالها از عمر ان عکس مي گذشت متوجه شباهت بي حد بين مادر و پسر شدم. اميد زيباييش را از مادرش به ارث برده بود .تمام وجودم گوش بود تا او سخن بگويد و من بشتوم و به خاطر بسپارم. در تمام اين دقايق , نگاه سرشار از حسادت مريم بدرقه راهمان بود. وقتي نگاهم به پرستو افتاد در دل دعا کردم که پرستو سينا را رها کند و با مهران بيشتر اشنا شود. از ديدگاه من اميد پسر خوب و مهرباني بود و من مي توانستم در کنار او , ساعتها بي حرف و غرق در سکوت بمانم و حسش کنم و لذت ببرم. بدون گفتن کلامي حرف هم را مي فهميديم.
    روبرويمان عظمت کوه خودنمايي مي کرد . اميد با اشاره به کساني که در ابتداي راه بودند گفت :
    - اونجارو نگاه کن. ببين ادما در مقابل کوه چقدر کوچيک ميشن. چرا فکر مي کنن بزرگ و قدرتمندند؟
    - ولي هر کدوم از اونها براي خودشون يه دنيايي دارن.
    - قشنگي زندگي همينه که همه چيز مثل رازه , چه وسعت اين کوه , چه دنيايي که تو وجود هر ادميه , چه اينده اي که نمي دونيم چي ميشه.
    - ولي مي تونه ترسناک هم باشه. مخصوصا اينده...
    - اينده رو خود ما مي سازيم. زندگي دست خودماست.
    - اما به نظر من زندگي براي راهي که ميره از ما اجازه نمي گيره. نظر هم نمي خواد. مجبوريم همراهش بريم.
    - اين ميشه جبر . انسان ها مختار افريده شدند.
    نه در همه موارد. ما فقط مي تونيم تصميم بگيريم با مسائلي که پيش مياد چه برخوردي کنيم ولي توي شکل گيري اون دخالت صد در صد نداريم. بعضي اوقات کسي که نمي شناسيمش مي تونه زندگي ما رو براي هميشه تغيير بده. اين اختيار نيست.
    - خدا انسانها را رو با عقل و احساس افريده. اگر من بدونم با دختري خوشبخت ميشم ولي به حرف احساس يا عقلم گوش نکنم و او را از دست بدمش , تقصيرش متوجه منه نه زندگي.
    - ولي اگر کسي رو دوست داشته باشي و مطمئن باشي فقط با او خوشبخت ميشي اما ديگران نذارن به هم برسيد , اگر همه سد راه بشن و خيلي اگرهاي ديگر , اونوقت کي مقصره؟
    - انسان به هرچي مي خواد ميرسه , فقط کافيه بخواد.
    با نگاه ميگفت منظورش من است. نمي دانستم متوجه حرفم شده يا نه اما اگر ديگران نگذارند باز هم مقصر من هستم؟ چند قدم به جلو برداشتيم. در کنارم پرتگاهي قرار داشت که ياد اور خاطره تلخ نه چندان دور بود. اما من انچنان در وجودش غرق شده بودم که ناگهان تمام وجودم لبريز از ترس شد. چهره بابک با ان نگاه گستاخ و لبخندي متکبر بر ذهنم نقش بست و ان لحظه که مرا تهديد مي کرد و ترسي که روزها مرا بيمار ساخته بود , به يادم امد. حتي اميد هم از ياد برده بودم. با عجله قدمي به عقب برداشتم که پايم بر سنگي لغزيد و پيچ خورد و تعادلم را از دست دادم. در ان لحظه تمام زيبايي ان روز برايم تلخ شد و پشيمان از امدنم شدم. اميد که کنارم بود به موقع متوجه شد و به سرعت دستم را گرفت. قلبم به سرعت مي زد و همه کس و همه چيز را فراموش کرده بودم. دستانم اشکارا مي لرزيد و گلويم خشک شده بود. به اطرافم نگاه کردم. فقط دوچشم مي ديدم که چطور اين وقايع را دنبال مي کند. دو چشم سبز رنگ که تمام اين مدت به کمين نشسته بود. با ديدن مريم باز دلم لرزيد . پرستو که شاهد اين اتفاق بود , به سرعت خودش را به من رساند و در حاليکه که کمک مي کرد , گفت :
    - مثل اينکه دفعه قبل رو يادت رفته. چرا اينجا اومدي؟
    - اصلا حواسم به اطرافم نبود , يک مرتبه متوجه شدم.
    - پس به اميد بگم يه خورده حواس بگيره.
    بعد رو به اميد کرد و گفت :
    -مي شه بگين چي بهش مي گفتين که داشت خودش رو پرت مي کرد پايين ؟
    اميد که متوجه طنز پنهان در کلام پرستو که براي عوض کردن جو موجود گفت , نشد ناراحت جواب داد :
    - باور کن خودمم حواسم نبود.
    و من در حاليکه نفسي از سر اسودگي مي کشيدم گفتم :
    - تقصير خودم بود ديگه هيچ وقت کوه نميام.
    نمي خواستم روزي که براي رسيدنش بي تابانه انتظار کشيده بودم خراب شود. پس ناراحتيم را پنهان کردم و لبخند زدم. اگر اين اتفاق ياد اور خاطرات تلخ گذشته نبود و مريم انچنان حريصانه د کمين ما نبود , اين روز تبديل به يکي از خاطرات زيباي من مي شد.
    وقت برگشت , خوشحالي روزي که در کنار او طي شده بود با غم دوري از او در وجودم اميخت . هنگام خداحافظي چشمانم لبريز از اشک بود . از مهران براي اينکه ما را تا منزل رسانده بود تشکر کردم و با پرستو روبوسي کردم و در اخر تمام احساسم را در نگاهم ريختم و با اميد دست دادم. هر دو لحظه اي درنگ کرديم و اميد گفت :
    - اگر مشکلي برات پيش اومد باهام تماس بگير . اگر پيش نيومد بازم تماس بگير.
    خنده ام گرفته بود. مي دانستم اصراري براي تماس نخواهد کرد و مي دانست من هم زنگ نمي زنم. با لبخند بابت روزي که گذرانده بودم از او تشکر کردم. هنگامي که از او جدا ميشدم دعا کردم کاش ان دستهاي گرم هميشه براي من بود. به محض رسيدن به خانه , با ديدن ماشين عمو , اه از نهادم بر امد. در تمام اين مدت از بابک خبري نداشتم , در دل دعا کردم کاش بهرام به سفر نرفته بود. هروقت که به او احتياج داشتم نبود. نمي دانستم دليل حضور نا بهنگام انان چيست. هفته ها قبل به بهانه امتحان از حضور در منزل انها سرباز زده بودم اما امروز بهانه اي نداشتم. براي رفتن به اتاقم بايد از مقابل انها رد ميشدم. با ورودم همه سکوت کردند. به ناچار جلو رفتم و با عمو و زن عمو روبوسي کردم و با تکان دادن سر سلامي کوتاه به بابک کردم و براي عوض کردن لباسم از ديگران اجازه خواستم و به سمت اتاقم رفتم. بابک بعد از لحظه اي پشت سر من حرکت کرد و به اتاقم امد. در حاليکه مقنعه و پالتوام را در مي اوردم با لحن سردي گفتم :
    - برو بيرون ميخوام استراحت کنم .
    با لحني حق به جانب پرسيد :
    - اردو بود يا گل بازي مي کردين ؟
    - به تو هيچ ربطي نداره. از اتاقم برو بيرون.
    - صدات رو بلند نکن . از بابات اجازه گرفتم باهات حرف بزنم.
    در حاليکه پشتم را به او مي کردم و خودم را با وسايلم سرگرم مي کردم گفتم :
    - من با تو حرفي ندارم.
    به سمت در راه افتادم تا تشويق به رفتنش کنم. با سرعت بلند شد و دستم را گرفت و مرا روي تخت نشاند و صندلي را پيش کشيد و بر عکس روي ان مقابل من نشست. مدتي نگاهم کرد و بعد ارام گفت :
    - بهم گفتي تنها نيا , منم قبول کردم. توي اين مدت که امتحان داشتي نيومدم تا بهانه دستت ندم. حالا که امتحاناتت تموم شده مي خوام باهات حرف بزنم.
    - در مورد چي ؟
    - قبول دارم اشتباه کردم. اما مقصر خودت بودي. باهام لجبازي کردي. اما تمام اين اتفاقات باعث نمي شه که از ازدواج با تو منصرف شده باشم.
    با ناراحتي گفتم :
    - باز همون حرفهاي قديمي ؟ چندبار بگم من به تو علاقه اي ندارم.
    - اما من دارم.
    - کافي نيست . ببين ! تو ايده ال من نيستي. قبول کن که با هم خوشبخت نميشيم.
    - زندگي همش شعر و عشق و احساس نيست.
    - زندگي پول و خوش گذروني و زور گويي هم نيست.
    - هستي , با اين لجبازي ها نه تو به جايي ميرسي نه من کوتاه ميام. چرا اوقاتمون رو تلخ ميکني؟
    - چرا فکر ميکني لجبازي مي کنم. نه تو بچه اي نه من. تو يه نظري داري , منم براي خودم نظر و عقيده دارم. اون چيزي که تو مي پسندي , پسند من نيست. راه ما از هم جداست. اين نه لجبازي داره نه اوقات تلخي. يه حقيقته که بايد قبولش کني , من با تو ازدواج نميکنم.
    بلند شدم و به سمت در رفتم. ميخواستم از ان فضاي ازاردهنده فرار کنم. از تنها بودن با او ميترسيدم. قبل از انکه در را باز کنم بابک پشت سرم قرار گرفت و با دستش در را بسته نگه داشت. من بين او و در گرفتار شده بودم. لحظه اي گذشت و من ميان حلقه بازوانش جاي گرفتم. برگشتم و به در تکيه دادم. از ديدن چشمانش ترسيدم دستش را در کنارم به در تکيه داد و نزديکتر امد. با وجودي که با من تماسي نداشت از اينکه اين همه به من نزديک بود ناراحت بودم . تمام وجودم لبريز از نفرت بود.کمي که خواست نزديکتر بيايد بدون تامل و با تمام وجودم دستم را بالا بردم و قبل از انکه عکس العملي نشان دهد بر صورتش نواختم . حتي خودم هم از قدرتم متعجب شدم. بابک که شوکه شده بود قدمي به عقب برداشت و دست بر صورتش نهاد. اين عمل براي خودم هم باور کردني نبود. عشق اميد به من نيرو ميداد تا در مقابل بابک بايستم. بابک جلو امد و مچ دستم را گرفت و فشار داد. درد در تمام وجودم پيچيد در حاليکه به عادت هميشه دندانهايش را به هم مي ساييد گفت :
    - بعضي اوقات فکر ميکنم تو لياقت نداري که باهات ازدواج کنم. مطمئن باش تلافي اينکارو در مي ارم. اول به دستت ميارم بعد مثل يه عروسک پرتت ميکنم يه گوشه. اونوقت تا ميتوني واسه خودت دست و پا بزن. اما مطمئن باش حريف من نميشي.
    بابک عصباني از اتاق خارج شد. لحظه اي فکر کردم و تصميم گرفتم در اولين فرصت با پدر صحبت کنم. اين مسئله هرچه ادامه ميافت به ضرر همه تمام ميشد. شايد زماني بابک مرا به خاطر عشقش ميخواست اما حالا حس انتقام تمام وجودش را انباشته بود. او که هميشه عزيز همه بود از طرف من رانده شده بود و من با رفتار نسنجيده ام بازي احمقانه را ادامه ميدادم. شايد بهترين راه صحبت با پدر بود. شايد ...
    - پدر يه لحظه وقت دارين؟
    پدر سرش را از روي روزنامه بلند کرد. لحظه اي در سکوت نگاهم کرد . شايد براي ثانيه اي برق عشق را در چشمانش ديدم اما دوامي نداشت. نميدانم اتش زير خاکستر بود که رو به خاموشي ميرفت اما احساسي ناب بود که پشت قاب بي تفاوتي پنهان ميشد. با لحن امرانه اي خواست که مقابلش بنشينم. نميدانستم چگونه حرفم را بيان کنم که عصباني نشود. ارام لبه مبل نشستم و دستم را در دامانم مشت کردم و سرم را به زير انداختم. ميدانستم پدر از گريه کردن بيزار است اما باز بغض به گلويم نشسته بود. پدر دوباره نگاهي به روزنامه اش انداخت و صفحه ديگري را ورق زد. بعد از مدتي گفت :
    - بگو ميشنوم.
    - پدر من خيلي ميترسم . احساس ميکنم خيلي تنهام . هيچ کس منو درک نميکنه و نميفهمه مگه من براي شما دختر خوبي نيستم؟
    - دوست نداشتم دانشگاه بري اين خواست خودت بود . بالاخره هم رضايتمو گرفتي .چه حرف ديگه اي داري؟
    - پدر خواهش ميکنم. نميخوام ازدواج کنم. ميخوام درس بخونم و بتونم روي پاهاي خودم بايستم. من و بابک اصلا با هم سازگاري نداريم. اون دست بزن داره , بد دهنه , متکبره و فقط به خودش فکر ميکنه. پدر من با اون خوشبخت نميشم.
    - اون چيزي که تو خوشبختي ميدوني , يه سرابه ! من صلاحت رو ميخوام. دوست ندارم با اين افکار خامت زنگيتت رو به باد بدي و روزي بفهمي که دير شده باشه. ميخوام با تجربه من زندگي کني. مطمئن باش خوشبخت ميشي.
    پدر نگاهم نميکرد و حالا با وجود حرفهاي مادر دليلش را ميفهميدم. چقدر دوست داشتم عکس ستاره رو ميديدم. (( ستاره کيه ؟!)) چطور بايد شبيه او ميشدم؟ خواستم دوباره صحبت کنم که پدر روزنامه را به روي ميز گذاشت و در حاليکه بلند ميشد گفت :
    - زندگي شوخي نيست اما تو شوخيش گرفتي. شرط من براي ورود به دانشگاه ازدواجت بود و تو قبول کردي. من سر حرفم موندم پس تو هم باش. اين موضوع رو هم تموم شده فرض کن. نميخوام ديگه در اين مورد توي خونه بحث يا مشکلي باشه.
    حتي نايستاد که حرفم را بشنود در حاليکه مادرم را صدا ميکرد به سمت اشپزخانه رفت. با صداي تلفن اشکهايم را پاک کردم و به سمتش رفتم. صداي پر حرارت پرستو هم نميتوانست غم دلم را تسکين دهد. با شور و شوق پرسيد :
    - چيه صدات گرفته ؟ باز تو خونه مشکل داري ؟
    نه مشکل جديدي نيست . تو چطوري ؟
    - مثل هميشه. پاشو بيا اينجا برات سورپرايز دارم.
    - فکر نکنم بابا بذاره. تو پاشو بيا.
    - نه خونه خاليه مامان اينا رفتن شهرستان پيش پريسا نميتونم خونه رو تنها بذارم. بيا ديگه . بابات خونه اس ؟
    - اره مشکلم همينه.
    - ميخواي اجازتو بگيرم.
    - يه دقيقه گوشي رو نگهدار.
    از مادر سراغ پدر را گرفتم . خوشبختانه مشغول لباس پوشيدن بود تا بيرون برود. دوباره برگشتم و به پرستو گفتم :
    - تا يه ساعت ديگه اونجام. چيزي نميخواي ؟
    - چرا يه دست گل رز کرم برام بگير و بيا ! ممنون.
    - باشه خداحافظ .
    به سرعت به اتاقم رفتم و حاضر شدم. صداي ماشين پدر را که شنيدم خوشحال شدم. تا برگشتنش چند ساعتي وقت داشتم . وقتي از رفتنش مطمئن شدم به سراغ مادر رفتم و بعد از کلي خواهش از خانه بيرون امدم. سر راهم دسته اي گل را گرفتم و در حاليکه به سورپرايزي که پرستو گفته بود فکر ميکردم به منزلشان رسيدم. پرستو زيباتر از هميشه در بلوز و شلواري خوشرنگ که اندامش را در برگرفته بود به استقبالم امد. موهاي زيبايش را بدون هيچ زينتي رها کرده بود و با ارايشي ملايم درخششي خاص به چهره اش داده بود. وارد پذيرايي که شدم ديدم ميز زيبايي چيده. کيک و ميوه و تنقلات و وسايل پذيرايي کامل بود . با خنده گفتم :
    - از کي تا حالا اينهمه تدارک برام ميبيني ؟
    - براي تو نيست خنگ خدا که !يه مهمون ديگه داريم.
    - مهمون ديگه ؟ از بچه هاي دانشگاس ؟
    - نه اما خيلي هم غريبه نيست.
    و در حاليکه گلها را به ترتيب در گلدان ميچيد گفت :
    - قراره سينا بياد .
    - سينا ؟ دروغ ميگي . اون اينجا چکار داره ؟
    شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
    - هيچي , وقتي گفتم تنهام گفت مياد هم خونمون رو ببينه هم من تنها نباشم. حقيقتش دوست نداشتم باهاش تنها باشم. گفتم تو هم بياي هم نشيني تو خونه قنبرک بزني هم من تنها نباشم.
    در حاليکه به سويم بر ميگشت گفت :
    - چيه ؟ چرا قيافت رو کج و کوله کردي ؟ اشتباه کردم گفتم بياي ؟
    - نه اشتباه کردي گفتي اون بياد.
    - هستي تو چه دشمني با سينا داري ؟
    با شنيدن صداي در منتظر جوابم نشد و با شادماني به استقبال مهمانش رفت. مدتي تنها ماندم هر دو به داخل خانه امدند. با ورودشان پرستو رو به سينا گفت :
    - اينم هستي خانوم.
    سينا شلوار لي رنگ و رو رفته و پيراهن چروکي پوشيده بود و در مقابل طراوت و زيبايي پرستو بيشتر توي ذوق ميخورد . با ديدن من وارفت و با عصبايت نگاهي به پرستو کرد و گفت :
    - اگه ميدونستم تنها نيستي مزاحمت نميشدم. ولي گفتي هيچ کس خونه نيست .
    - اره اما زنگ زدم به هستي هم گفتم بياد تا با هم باشيم.
    و دست سينا را گرفت و به سوي من امد. هيچکدام رغبتي براي هم صحبتي نداشتيم. بعد از احوالپرسي مختصري رو به روي هم نشستيم . فقط پرستو ميدان دار جمع بود و سکوت و سردي جمع را ميشکست. وقتي براي اوردن چاي به اشپزخانه رفت سينا هم به دنبالش روان شد. سعي کردم به صدايشان گوش نکنم اما صداي سينا بلندتر از ان بود که بشود ناديده اش گرفت :
    - براي چي بايد اونم ميگفتي بياد ؟ با اخلاقات ادمو از خودت دور ميکني.
    - يواش تر . ميشنوه نارحت ميشه. خوب دوستمه.
    - دوستته باشه , مبارکت. اما من ازش خوشم نمياد. رفتارش مث شازده خانوماست. فکر ميکنه کيه که قيافه ميگيره. من ميخواستم با تو باشم وگرنه اين همه راه نميکوبيدم بيام اينجا.
    - ناراحتي اومدي ؟
    - هم ناراحت هم پشيمون. پرستو تو با اين کارات خسته ام کردي. بعد هي گير ندي چرا وقتت رو با من نميگذرونيا.
    - سينا به جون خودت فکر کردم خوشحال ميشي. حالا ببخشيد. بخند تا دل منم راحت بشه. جون پرستو اوقات تلخي نکن.
    بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. دلم نميخواست پرستو اثار عصبانيت را در چهره ام ببيند. نفس عميقي کشيدم و صورتم را به پنجره چسباندم. شايد خنکي ان اندکي از برافروختگيم بکاهد. با صداي قدمهايشان به سمتشان برگشتم و سعي کردم لبخند بزنم. عذابي که پرستو از دست سينا ميکشيد کافي بود و دوست نداشتم بيشترش کنم. سينا به بهانه دستشويي جمع را ترک گفت. با افسوس به پرستو گفتم :
    - اخلاق من و سينا با هم سازگاري نداره. تو نبايد بابت اين موضوع خودتو ناراحت کني. بذار هرکسي جاي خودش باشه. اينجوري بهتره.
    - از سينا ناراحت نشو. هميشه اينجوري نيست. تازگيا بهونه گير شده. دوباره مشغول به کار بشه مهربون ميشه مطمئنم.
    - اميدوارم همينطور باشه. ولي حقش بود دست خالي نمي اومد اينجا. اولين بار بود خونتون ميومد مگه نه؟
    - اره اما الان وضع ماليش خوب نيست .توقعي ندارم.
    - يه شاخه گل هم کافي بود مگه چقدر هزينه ميبره؟
    - بي خيال دختر. کاش مشکلات فقط همينا بود. چرا سينا دير کرد ؟
    - نميدونم ميخواي برو صداش کن.
    - الان برميگردم.
    از اينکه امده بودم حسابي پشيمان بودم. اما نميخواستم با رفتنم پرستو و سينا را تنها بگذارم. شايد اشتباه ميکردم اما نسبت به سينا هيچ حس خوبي نداشتم. بعد از مدتي پرستو برگشت و با معذرت اجازه گرفت برود و اتاقش را به سينا نشان ده. حوصله ام سر رفته بود. بعد از مدتي پرستو را صدا کردم و گفتم قصد رفتن دارم. پرستو وقتي اصرارم را ديد موافقت کرد اما دلم راضي نميشد . بنابراين رو به سينا گفتم :
    - اقا سينا هوا داره تاريک ميشه . زحمتتون ميشه تا پرستو منو تا يه جايي برسونيد؟
    با ديدن اخم سينا فهميدم به هدف زدم. پرستو با خوشحالي قبول کرد و سينا هم چاره اي جز همراهي با ما نداشت. قبل ازاينکه سوار تاکسي شوم به بهانه روبوسي اهسته به پرستو گفتم :
    - باهاش خونه نرو. اومدنتون فقط يه بهانه بود قول ميدي ؟
    مظلومانه سر تکون داد و من با وجود اين همچنان دلم شور ميزد.
    وقتي که پرستو براي سالروز تولدش مرا همراه با اميد دعوت کرد ناخوداگاه از برخورد اميد و سينا ناراحت شدم. نميدونم در وجود سينا چه بود که اينچنين پرستو را جذب ميکرد و مرا ميراند. ديگر حسادتي نسبت به محبت پرستو در کار نبود ولي اين حس ازاردهنده هر روز بيشتر ميشد و پرستو هر روز بيشتر از دنياي اطرافش فاصله ميگرفت. اصرار من براي نيامدن را قبول نکرد و مجبور شدم باز با سينا روبه رو شوم . بدون انکه اميد را دعوت کنم براي نيامدنش بهانه اي اوردم و پرستو به ناچار قبول کرد که تنها بيايم و در يک کافي شاپ قرار گذاشتيم. عطر مورد علاقه اش را خريدم و زودتر به محل قرار رسيدم. بعد از مدتي پرستو تنها رسيد . ناراحت و عصباني بود. به محض ديدنش در اغوش کشيدمش و تبريک گفتم و سراغ سينا را گرفتم. در حاليکه سعي داشت ناراحتي اش را پنهان کند گفت :
    - هرچي منتظر شدم نيومد . گفتم شايد خودش اومده اينجا. اخه يک ساعت زودتر از ساعتي که با تو قرار داشتم قرار گذاشته بوديم.هميشه اينجا قرار مي ذاشتيم. نمي دونم چرا دير کرده. ميترسم اتفاقي افتاده باشه.
    - خوب برو يه زنگ به خونه شون بزن شايد هنوز اونجا باشه.
    - باشه تا تو سفارش بدي منم ميام.
    نگاهش کردم و در دل افسوس خوردم بر اين همه عشق و زيبايي که به پاي سينا ريخته ميشد کاش سينا قدر پرستو را ميدانست. وقتي ناراحت بر سر ميز برگشت پرسيدم :
    - اتفاقي براش افتاده ؟
    - نه ظاهرا دندون درد گرفته .گفت نميتونه بياد.
    - چرا بهت اطلاع نداده؟
    - نميدونم. گفت يه روز ديگه دوتايي با هم قرار ميذاريم.
    - همين ؟ تو به خاطر اون اينجايي وگرنه من مثل هرسال مي اومدم خونه تون!
    - گفتم که حالش خوب نبود. صداش گرفته بود.
    - اين دليل موجهي نيست.
    - هستي بس کن , خودم درستش ميکنم.
    - پرستو من نگرانتم .تا کي ميخواي پاش بشيني ؟ يه نگاه به دور و برت بنداز. خيليها بهتر از اون هستند که ارزوي داشتن تو رو دارند.
    - من نميتونم. فقط سينا رو دوست دارم.
    - داري اشتباه ميکني.
    - خودم تاوانش رو ميدم. تو به فکر خودت باش.
    با ناراحتي جواب دادم :
    - نميخوام سينا باعث بشه دوستي چند ساله ما به هم بخوره.
    - پس ازش بد نگو. اصلا فراموشش کن.
    - هر جور تو بخواي. اميدوارم همه چي اون طوري که تو دوست داري بشه.
    کاش ميدونست چقدر دوستش دارم و برايش نگرانم/ چقدر از ديدن چهره زيبايش لذت ميبرم و از اينکه اين گل زيبا به دست سينا افتاده متاسفم. کاش ميتوانست از ديدگاه من به اتفاقات بنگرد. من که بدش را نميخواستم. اما او نميخواست , چه ميتوانستم انجام بدهم. براي انکه از دستش ندهم مجبور بودم صبر کنم و دم نزنم. نميتوانستم دوري اش را تحمل کنم. بعد از اميد , بزرگترين وابستگي ام در زندگي او بود. بعد از چند روز پرستو گفت که با سينا قرار دارد. نخواستم با حضورم پرستو را معذب کنم. بعد از ديدن سينا به منزلمان امد. هر دو بيکار و بي حوصله بوديم. فکر ميکردم ديدن سينا باعث خوشحالي اش ميشود. بنابراين از اينکه ديدم ساکت نشسته متعجب شدم. براي انکه به حرف بياورمش گفتم :
    - خوش بحالت که سينا رو ديدي اگه منم اميد رو مي ديدم الان تو اسمون ها سير ميکردم . خوب کادوها رو روکن . بايد قول بدي نصف نصف تقسيم کني.
    رنجيده و ناراحت گفت :
    - ديدي گفتم مامانش از من خوشش نمياد . نميدونم چرا با من لجه. اون از حرفهاي اون روزش اينم از کار ديروزش . سينا برام يه عطر و يه جفت صندل خريده بوده گذاشته بوده توي کمدش , مامانش ميره سر کمدش و با ديدن کادوها جلوي سينا بازش ميکنه و خيلي راحت به سينا ميگه دستت درد نکنه برام خريدي ! و برشون ميداره !... براي همين دست خالي اومد. خود کادو برام مهم نيست اما کار مادرش ناراحتم کرد. چرا با من اينجوري ميکنه؟
    - شايد روش نشده بهت بگه کادو نخريده , بهانه اورده.
    - سينا هيچ وقت دروغ نميگه.
    - خوب دوباره ميخريد. وقت که داشت.
    - گفت ميخواد مثل همونا رو دوباره برام بخره.
    - من که باورم نميشه . نه دندون دردش رو , نه کادو خريدنش رو !
    - من اصلا ازش کادو نميخوام. اگه دنبال اين چيزا بودم راه ديگه اي رو انتخاب ميکردم.
    - پرستو تو چرا خودتو دست کم ميگيري ؟ تا کي چشماتو ميخواي ببندي و چيزي نبيني ؟
    - هستي تو منو درک نميکني پس دخالت نکن. قرارمون يادت رفت؟
    - نه به خدا دوستت دارم .نميخوام اشتباه کني اما بازم هرچي تو بگي.
    کاش دخالت ميکردم به هر قيمتي که تمام ميشد. اما جلوي تقدير را نميشود گرفت.
    با شنيدن صداي زنگ تلفن که بي جواب مانده بود به سمت اتاق بهرام رفتم. با شنيدن صداي زن عمو اهي از حسرت کشيدم و سلام کردم :
    - سلام عروس گلم. خوبي دختر قشنگم ؟
    - ممنون زن عمو ولي شما ديگه چرا ؟
    - چي عزيزم؟
    - من که عروس شما نيستم.
    - خوب ميشي عزيزم. دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره.
    - فقط منم که دارم ميسوزم.
    - اين حرفها چيه هستي جان ؟ من متوجه نميشم.
    - فکر کردم بابک بهتون گفته باشه. من فعلا نميخوام ازدواج کنم.
    - اين حرفها چيه دختر جان. اقا جونت که خيلي هم مشتاقه.
    - اما کسي نظر منو نميپرسه. انگار نه انگار براي من دارين تدارک ميبينين.
    - تو اين حرفها رو به بابک هم زدي ؟
    - بله از همون اول.
    - الهي بميرم براي پسرم. براي همين اونقدر بد خلق شده. مگه من پسر دست گلم رو از سر راه اوردم. مادرت هست ؟
    - بله گوشي...
    دست و پايم از کاري که انجام داده بودم ميلرزيد. ميدانستم اگر به گوش پدر برسد با اين کار در حقيقيت حکم مرگ ازاديم رو امضا کردم. فقط اميدوار بودم حداقل زن عمو کاري کند که اين ازدواج به هم بخورد. اخر شب بود که پدر به خانه برگشت . با شنيدن صداي در قلبم فروريخت. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که صداي فرياد پدرم رو شنيدم. با اضطراب از اتاقم بيرون امدم. ميدانستم چه چيز پيش خواهد امد اما بايد تلاشم را ميکردم. از پله ها پايين امدم و اهسته سلام کردم. مادر گريه ميکرد و با چشم غره به من مرا مقصر ميدانست. اهسته روي اولين مبل نشستم. پدر حاليکه چهره اش از عصبانيت سرخ شده بود مقابلم قدم ميزد کاملا به اخلاقش اشنا بودم. بعد از اعتراضي که کرده بودم هنوز کلامي نگفته بود . هميشه در اوج عصبانيت قدم ميزد و به يکباره فريادش بلند ميشد. چشمانم را بستم تا با ديدن قيافه عصباني پدر بيش از اين مضطرب نشوم که صداي فريادش مرا به دوران کودکيم کشاند . دختر بچه کوچک و هراساني که از ترس فريادهاي پدرش به گوشه اي پناه ميبرد و زود تسليم ميشد.
    - تو غلط ميکني دختره چشم سفيد ! گفتم دانشگاه سرخودت ميکنه. تا پاتو تو اون خراب شده نذاشته بودي روي حرف من , حرف نمي اوردي .حالا وقاحت رو به جايي رسوندي که تو روي بزرگتر خودت برميگردي ؟ يکساله بابک منتظرته. به خاطر درست تا حالا دست نگه داشته. مگه نگفتم دوست ندارم سر خود کاري کني و اين مسئله رو کش بدي؟ براي چي به زن عموت اون حرفها رو زدي ؟ نتونستم درست تربيتت کنم بايد همون پارسال شوهرت ميدادم.
    لحظه تنهايي زندگيم بود يا امروز يا هيچ وقت. دست مبل را به چنگ گرفتم و با تمام توانم گفتم :
    - منتظرمه ؟ زحمت کشيده ! هر روز با دختراي رنگارنگ مشغول تفريحه , منتش رو سر من ميذاره؟ چرا کسي نميپرسه اون چه به روز من مياره ؟ با من چکا ميکنه ؟
    - دهنت رو ببند وگرنه خودم خفت ميکنم! تو خجالت نميکشي جلوي من اينطوري حرف ميزني ؟ تو لياقت بابک رو نداري. حالا ميفهمم اين پسره چقدر از دستت حرص ميخوره.
    - شما پدر منيد يا اون؟
    - اون نه ! بابک. پاشو برو تو اتاقت تا تکليفت رو روشن کنم.
    - پدر...
    - زهرمار .از جلوي چشمم دور شو. توي اتاقت خوب فکراتو بکن. يا براي هميشه قيد خانواده ات رو بزن و برو يا فقط بگو چشم.
    ((چشم ,چشم , چشم !)) مگر جز اين يک کلمه در زندگي چه اموخته بودم ؟ دوباره دستانم بر روي برگه سفيد خزيد و دوباره رقص اشک در صحنه چشمانم اغاز شد.
    به که بگويم که منم تنهاترين , در ميان خانواده و جمع غريب , در درياي سرگرداني غريق , کجاست ساحل نجات , کجاست حتي تکه چوبي که به ان بياويزم. رفتم به ابديت گناه است و ماندن عذاب. منم با تنهايي اشنا با رنج سرخانه . کجاست سر منزل مقصودم. منم گمگشته صحراي هستي. خسته ام! کجاست دست مهرباني که مرا با نور اشنا کند؟ چرا نميگذارند ان دستان مهربان نور خوشبختي را در نهانخانه قلبم روشن کند ؟ به چه جرمي دستانمان را از هم جدا ميکنند ؟ اخر سهم من از زندگي چيست ؟ در کوره راه زندگي , در ميان تاريکي و وحشت , ره سپردن چه زجراور است. حال که کورسوئي ره به قلبم يافته چه ظالمانه مرا به قعر چاه مي اندازند تا از پرتوي نور عشق بي نصيب بمانم. من سرگشته راه نجات را گم کرده ام. بين انتخاب يکي از دو راه باقي مانده سرگردانم. زندگي بدون پدر و مادر يعني بي پناهي و سرگرداني و زندگي بدون عشق و اميد يعني مرگ تدريجي. زندگي چه بي رحمانه مرا بر سر دوراهي قرار داده. يک طرف زندگي خيال انگيز با اميد و بدون خانواده و طرفي ديگر خانواده اما زندگي خالي از احساس در هر دو انتخاب بازنده ام . هنوز به عشق اميد مطمئن نيستم تا فقط او را برگزينم. اما حاضر به زندگي در کنار بابک هم نيستم. کاش مرا به حال خود رها ميکردند. از پشت پنجره مه گرفته به درختان عريان مينگرم. چه مقاومند که زمستان را تحمل ميکنند و به شوق ديدن دوباره بهار بر پا مي ايستند . نه سردي زمستان و نه باد پائيزي انها را از پاي نمي اندازد. کاش بهرام اينجا بود تا ميديد صبر کردنم نه تنها راه حل نبود بلکه سدي شد بر سر راهم. از خودم ميپرسم ايا اميد پذيراي دختري رانده شده ميباشد ؟ نه هرگز نميخواهم در مقابل او خوار شوم. در اين ميان او هيچ کمکي نميتوانست به من بکند . از دست هيچکس کمکي بر نمي ايد. من محکوم هستم به جرم گناهي ناکرده. واقعا گناه من چه بود ؟

    از پشت پنجره سايه لرزان بهرام را ديدم. روزنه اميدي بر رويم گشوده شد. شايد او ميتوانست کمکم کند. لحظه اي دلم از برق اميد روشن شد در اتاق را باز کردم تا به استقبال بهرام بروم که ناگهان صداي فرياد پدر مرا بر جاي ميخکوب کرد. سابقه نداشت شاهد دعواي پدر و بهرام باشم. صداي پدر را ميشنيدم که فرياد ميزد :
    - تو خجالت نميکشي تا اين وقت شب بيروني ! اين از وضع شرکت , اينم از وضع زندگيت کدوم گوري رفته بودي ؟
    - با دوستام بيرون بودم. مگه اولين بارمه که شب دير ميام خونه؟
    - با دوستات يا اون دختره عفريته ؟
    - احترام خودت رو نگهدار پدر !
    - فکر ميکني نميدونم چه غلطي داري ميکني ؟
    - زندگي خودمه و به خودم مربوطه.
    - تو از خودت چي داري که زندگيت مال خودت باشه. گفتم اون دختره ولگرد رو از شرکت مي اندازم بيرون ادم ميشي و ميري سر زندگيت. نميدونستم نون بيار خانوم هم ميشي. جلوي چشم من دنبال اون راه افتادي و رفتي ؟
    - حق نداشتي اونو از شرکت بيرون کني.
    - اومدي ضمانتش رو کردي که مشغول به کار بشه. وقتي در موردش تحقيق کردم و فهميدم خودش چکاره ست و خانوده اش کيان گفتم نه ! اصرار کردي گفتم شايد باعث بشه دختره از خيابون جمع بشه و ادم بشه . شرکت رو به کثافت کشيد. داره با زندگي تو بازي ميکنه. ابروي منو بردين. تو طرفداريش رو ميکني؟
    -اين دفعه بهش توهين کني مجبور ميشم جوابت رو بدم.
    - تو غلط ميکني.
    و صداي کشيده اي که پدر بر صورت بهرام نواخت را شنيدم. انقدر از اين ماجرا جا خورده بودم که مشکل خودم را از ياد بردم. پس دليل عصبانيت امروز پدر اين بود. چه روزي را براي گفتن مشکلم و صحبت با زن عمو انتخاب کرده بودم. و چه اميد عبثي به بهرام بسته بودم. واقعا که نمونه يک خانواده خوشبخت بوديم. صداي گريه مادر را ميشنيدم و فريادهاي پدر که او را براي اعمال من و بهرام مقصر ميدانست. بهرام عصباني از پله ها بالا امد و به اتاق خودش رفت. لحظه اي ايستادم تا تصميم بگيرم. وقتي در اتاقش رو باز کردم ديدم چمدان بسته قصد رفتن دارد.
    - بهرام ؟
    - برو کنار هستي , دخالت هم نکن.
    - ميخواي بري ؟
    - چاره اي نيست.
    با بغض پرسيدم :
    - چاره ؟ يعني اين چاره کاره ؟ حرفهاي بابا درسته ؟
    در حاليکه با عصبانيت مشت به چار چوب در کوبيد گفت :
    - هيچ کدوم نميتونين بفهمين , اون دختر خوبيه .فقط بايد بهش فرصت بديم. گذشته اصلا برام مهم نيست. فقط ميدونم من بدون اون نميتونم.
    - بدون ما , بدون پشتيباني پدر ميتوني ؟
    - من مثل تو نيستم .ميرم دنبال زندگيم. وضعم که جور شد ميام دنبال تو و مامان.
    سرم را بوسيد و رفت. به همين راحتي پناهگاهم را از دست دادم. انقدر منگ و بي احساس بودم که حتي شنيدن التماسهاي مادر که بهرام را از رفتن منع ميکرد لرزه بر دلم نمي انداخت. گنگ و گيج بر روي تخت افتادم.
    چند روز طول کشيد تا به وضع موجود عادت کنيم. در اين ميان من از ياد ديگران رفته بودم. هجوم افکار گوناگون توان فکر کردن را از من ربوده بود. تبديل به کلاف سردرگمي شده بود که بي هدف ميگشت و به دور خود ميپيچيد و گره زندگيش را کورتر ميکرد.بارها شماره اميد را گرفته بودم اما با شنيدن صدايش اشک مهلت پاسخ نداده بود. اگر او را دوست داشتم نبايد خودم و خانواده از هم گسيخته ام را به او تحميل ميکردم. او با من خوشبخت نميشد. روزهاي بدون او برايم چون کابوس بود. بي خبر از او دور از او بي حوصله و غمگين بودم. پرستو اوقات کمي را با من ميگذراند و من از هميشه دلتنگ تر بودم. محيط غم اور خانه خفه ام ميکرد. مادر بي تابي ميکرد و پدر عصبي بود و من از ترس انکه ناراحتي اش را بر سر من خالي کند اصلا مقابلش ظاهر نميشدم. با شروع کلاسها خدا را شکر کردم. پدر در نبود بهرام به قدري گرفتار و در خود فرو رفته بود که فرصت پرداختن به من را نداشت و من ساکت تر از هميشه تبديل به عضو فراموش شده خانواده شده بودم. کسي از شروع کلاسهايم با خبر نشد . روز اول شروع دانشگاه به همراه پرستو راهي شدم.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  12. #7
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    هر روز کنار او قطره قطره از شراب عشق مي نوشيدم. و مست از اين احساس پاک دنيا را از هميشه زيباتر مي ديدم. براي من دنيا در يک کلمه خلاصه ميشد (( اميد )) و من هر روز بيشتر از هستي هميشگي فاصله مي گرفتم. دوست داشتم زيبا باشم و زيبا بپوشم. منتظر بودم برق تمجيد را در نگاهش بخوانم تا بخود ثابت کنم در کنار او , مناسب هستم. او که براي من زيباترين مهربانترين و بهترين بود . اميد نيمه گمشده من بود و من که عمري با مردان بي احساس و خودراي و خودبين بزرگ شده بودم , قدر اين گوهر جديد را مي دانستم و او را مي ستودم. اوخود تشنه اموختن بود و مرا تشويق به خواندن و فهميدن بيشتر مي کرد. عاشق هنر بود و با خواندن شعرهاي من غرق در لذت مي شد. تمام حالات مرا مي فهميد و از چشمانم ميخواند. اگر غمگين بودم تمام تلاشش را براي خنداندن من به کار ميبرد و من هر روز شاهد شکوفا شدن وجودم در کنار او بودم. وقتي او بود و با او بودم ,همه چيز زيبا و ممکن مي شد. کم کم ياد گرفتم به ديگران اعتماد کنم. هرگز از حريم خودش پا بيرون نمي گذاشت و روح پاک و کودکانه مرا نمي ازرد. مي دانست تا کجا پيش رود که صميميت مان بيشتر شود و در عين حال مرا ازرده نسازد. کم کم ياد گرفتم که با چشم ديگري به جهان بنگرم . با چشم او , از کمک به ديگران لذت مي برد. همواره مراقبم بود و از من حمايت مي کرد. در عين حال اعتماد به نفسم را تقويت ميکرد و مانند نهالي يادم ميداد که چگونه روي پاي خودم بايستم. با اين حال مانند پيچکي بودم که دور او ميگشتم و لحظه به لحظه بيشتر به او وابسته ميشدم. دور از او , تمام دقايقم را با يادش سپري مي کردم . امتحاناتم را با کمک و پشتکار او با موفقيت به انتها رساندم . فکر اين جدايي چند روزه تا شروع ترم جديد اکثر بچه ها را غمگين ساخته بود. لادن که در اين مدت با من و پرستو همراه بود , براي مدتي به سفر ميرفت. پرستو هم که مثل روزهاي قبل اوقاتش را به تنهايي و يا در کنار سينا ميگذراند. با وجودي که چيزي از محبت بين من و پرستو کم نشده بود , طبق قراري ناگفته , حريمي بين خودمان بوجود اورديم. هيچ کدام نمي توانست بدون ديگري باشد. با هم بزرگ شده بوديم و پيوندي عاطفي هر دوي ما را به هم گره زده بود. حالا قلب من به عشق دو موجود مي تپيد . پرستوي عزيزم و اميدم. بعد از چند روز غيبت اميد , به هر دوي ما ثابت شده بود که به هم علاقه منديم. اما هنوز هيچ کدام از ما , قدم اول را براي ابراز اين احساس بر نمي داشتيم. غيبت اميد براي من حکم معما را داشت. اما من مثل هميشه خوددار و يک دنده , سرپوش بر احساسم مي گذاشتم و اميد مغرورانه تلاش ميکرد قفل سکوت را بر لبانم بشکند.هنوز از موضوع بابک و سختگيري هاي خانواده ام اگاه نبود و ترس از دست دادنش باعث ميشد درد درونم را برايش بازنگويم. مي دانست رنج ميکشم اما نميدانست درد من چيست. با وجود انکه تلفن تماسش را داده بود , روابط ما محدود به کلاسهايمان و در نهايت کافي شاپ بزرگ دانشگاه بود و اين همه خودداري , پرستو را عصباني ميکرد.
    روز اخر امتحانات برف سنگيني باريده بود و اشتياق بچه ها براي ديدن دوباره يکديگر , باعث شد براي جمعه قرار کوه بگذاريم. تمام طول هفته در اشتياق رسيدن روز جمعه بودم. چند هفته قبل که با خانواده عمو رفته بودم چه بي حوصله و دلتنگ بودم و اکنون چه شاد و منتظر . با وجود انکه تمام وجودم , او را مي طلبيد , ترجيح دادم تا جمعه صبر کنم تا او را ببينم. نميخواستم تماسي با او داشته باشم. تلاش پرستو براي امدن سينا به اين جمع بي نتيجه ماند و لحظه اخر بهانه اي اورد و از امدن سرباز زد. صبح روز جمعه به بهانه اردوي علمي از خانواده ام اجازه گرفتم و با شنيدن هزار غر و ديدن اخم پدر و نصيحتهاي بي پايان مادر , همراه پرستو سر قرار رفتيم. پدر ميخواست بابک را همراهم بفرستد اما گفتم فقط دانشجويان را راه مي دهند , با هزار خواهش و التماس قبول کرد. اقاي اصلاني ما را تا ميدان ونک رساند و از انجا بقيه مسير را با ميني بوس طي کرديم. با وجود تاريکي و سردي هوا بچه ها کاملا شاد و سرحال بودند و اکثرا به دسته هاي دو يا چند تايي تقسيم شده بودند. وقتي رسيديم در ميان راه اميد برايم از زندگي اش گفت . از مادرش که چطور برايش همه کار کرده و با هم صميمي هستند. پدرش سالها قبل در اثر سکته زمينگير شده و بار زندگي بر دوش مادرش بود. با وصف انکه وضع ماليشان خوب بود , اميد تصميم گرفته بود روي پاي خودش بايستد . براي همين هم کار مي کرد و هم درس مي خواند. انقدر از مادرش تعريف کرد که نديده شيفته اش شدم. با ديدن عکسش که همراه اميد بود با وجودي که سالها از عمر ان عکس مي گذشت متوجه شباهت بي حد بين مادر و پسر شدم. اميد زيباييش را از مادرش به ارث برده بود .تمام وجودم گوش بود تا او سخن بگويد و من بشتوم و به خاطر بسپارم. در تمام اين دقايق , نگاه سرشار از حسادت مريم بدرقه راهمان بود. وقتي نگاهم به پرستو افتاد در دل دعا کردم که پرستو سينا را رها کند و با مهران بيشتر اشنا شود. از ديدگاه من اميد پسر خوب و مهرباني بود و من مي توانستم در کنار او , ساعتها بي حرف و غرق در سکوت بمانم و حسش کنم و لذت ببرم. بدون گفتن کلامي حرف هم را مي فهميديم.
    روبرويمان عظمت کوه خودنمايي مي کرد . اميد با اشاره به کساني که در ابتداي راه بودند گفت :
    - اونجارو نگاه کن. ببين ادما در مقابل کوه چقدر کوچيک ميشن. چرا فکر مي کنن بزرگ و قدرتمندند؟
    - ولي هر کدوم از اونها براي خودشون يه دنيايي دارن.
    - قشنگي زندگي همينه که همه چيز مثل رازه , چه وسعت اين کوه , چه دنيايي که تو وجود هر ادميه , چه اينده اي که نمي دونيم چي ميشه.
    - ولي مي تونه ترسناک هم باشه. مخصوصا اينده...
    - اينده رو خود ما مي سازيم. زندگي دست خودماست.
    - اما به نظر من زندگي براي راهي که ميره از ما اجازه نمي گيره. نظر هم نمي خواد. مجبوريم همراهش بريم.
    - اين ميشه جبر . انسان ها مختار افريده شدند.
    نه در همه موارد. ما فقط مي تونيم تصميم بگيريم با مسائلي که پيش مياد چه برخوردي کنيم ولي توي شکل گيري اون دخالت صد در صد نداريم. بعضي اوقات کسي که نمي شناسيمش مي تونه زندگي ما رو براي هميشه تغيير بده. اين اختيار نيست.
    - خدا انسانها را رو با عقل و احساس افريده. اگر من بدونم با دختري خوشبخت ميشم ولي به حرف احساس يا عقلم گوش نکنم و او را از دست بدمش , تقصيرش متوجه منه نه زندگي.
    - ولي اگر کسي رو دوست داشته باشي و مطمئن باشي فقط با او خوشبخت ميشي اما ديگران نذارن به هم برسيد , اگر همه سد راه بشن و خيلي اگرهاي ديگر , اونوقت کي مقصره؟
    - انسان به هرچي مي خواد ميرسه , فقط کافيه بخواد.
    با نگاه ميگفت منظورش من است. نمي دانستم متوجه حرفم شده يا نه اما اگر ديگران نگذارند باز هم مقصر من هستم؟ چند قدم به جلو برداشتيم. در کنارم پرتگاهي قرار داشت که ياد اور خاطره تلخ نه چندان دور بود. اما من انچنان در وجودش غرق شده بودم که ناگهان تمام وجودم لبريز از ترس شد. چهره بابک با ان نگاه گستاخ و لبخندي متکبر بر ذهنم نقش بست و ان لحظه که مرا تهديد مي کرد و ترسي که روزها مرا بيمار ساخته بود , به يادم امد. حتي اميد هم از ياد برده بودم. با عجله قدمي به عقب برداشتم که پايم بر سنگي لغزيد و پيچ خورد و تعادلم را از دست دادم. در ان لحظه تمام زيبايي ان روز برايم تلخ شد و پشيمان از امدنم شدم. اميد که کنارم بود به موقع متوجه شد و به سرعت دستم را گرفت. قلبم به سرعت مي زد و همه کس و همه چيز را فراموش کرده بودم. دستانم اشکارا مي لرزيد و گلويم خشک شده بود. به اطرافم نگاه کردم. فقط دوچشم مي ديدم که چطور اين وقايع را دنبال مي کند. دو چشم سبز رنگ که تمام اين مدت به کمين نشسته بود. با ديدن مريم باز دلم لرزيد . پرستو که شاهد اين اتفاق بود , به سرعت خودش را به من رساند و در حاليکه که کمک مي کرد , گفت :
    - مثل اينکه دفعه قبل رو يادت رفته. چرا اينجا اومدي؟
    - اصلا حواسم به اطرافم نبود , يک مرتبه متوجه شدم.
    - پس به اميد بگم يه خورده حواس بگيره.
    بعد رو به اميد کرد و گفت :
    -مي شه بگين چي بهش مي گفتين که داشت خودش رو پرت مي کرد پايين ؟
    اميد که متوجه طنز پنهان در کلام پرستو که براي عوض کردن جو موجود گفت , نشد ناراحت جواب داد :
    - باور کن خودمم حواسم نبود.
    و من در حاليکه نفسي از سر اسودگي مي کشيدم گفتم :
    - تقصير خودم بود ديگه هيچ وقت کوه نميام.
    نمي خواستم روزي که براي رسيدنش بي تابانه انتظار کشيده بودم خراب شود. پس ناراحتيم را پنهان کردم و لبخند زدم. اگر اين اتفاق ياد اور خاطرات تلخ گذشته نبود و مريم انچنان حريصانه د کمين ما نبود , اين روز تبديل به يکي از خاطرات زيباي من مي شد.
    وقت برگشت , خوشحالي روزي که در کنار او طي شده بود با غم دوري از او در وجودم اميخت . هنگام خداحافظي چشمانم لبريز از اشک بود . از مهران براي اينکه ما را تا منزل رسانده بود تشکر کردم و با پرستو روبوسي کردم و در اخر تمام احساسم را در نگاهم ريختم و با اميد دست دادم. هر دو لحظه اي درنگ کرديم و اميد گفت :
    - اگر مشکلي برات پيش اومد باهام تماس بگير . اگر پيش نيومد بازم تماس بگير.
    خنده ام گرفته بود. مي دانستم اصراري براي تماس نخواهد کرد و مي دانست من هم زنگ نمي زنم. با لبخند بابت روزي که گذرانده بودم از او تشکر کردم. هنگامي که از او جدا ميشدم دعا کردم کاش ان دستهاي گرم هميشه براي من بود. به محض رسيدن به خانه , با ديدن ماشين عمو , اه از نهادم بر امد. در تمام اين مدت از بابک خبري نداشتم , در دل دعا کردم کاش بهرام به سفر نرفته بود. هروقت که به او احتياج داشتم نبود. نمي دانستم دليل حضور نا بهنگام انان چيست. هفته ها قبل به بهانه امتحان از حضور در منزل انها سرباز زده بودم اما امروز بهانه اي نداشتم. براي رفتن به اتاقم بايد از مقابل انها رد ميشدم. با ورودم همه سکوت کردند. به ناچار جلو رفتم و با عمو و زن عمو روبوسي کردم و با تکان دادن سر سلامي کوتاه به بابک کردم و براي عوض کردن لباسم از ديگران اجازه خواستم و به سمت اتاقم رفتم. بابک بعد از لحظه اي پشت سر من حرکت کرد و به اتاقم امد. در حاليکه مقنعه و پالتوام را در مي اوردم با لحن سردي گفتم :
    - برو بيرون ميخوام استراحت کنم .
    با لحني حق به جانب پرسيد :
    - اردو بود يا گل بازي مي کردين ؟
    - به تو هيچ ربطي نداره. از اتاقم برو بيرون.
    - صدات رو بلند نکن . از بابات اجازه گرفتم باهات حرف بزنم.
    در حاليکه پشتم را به او مي کردم و خودم را با وسايلم سرگرم مي کردم گفتم :
    - من با تو حرفي ندارم.
    به سمت در راه افتادم تا تشويق به رفتنش کنم. با سرعت بلند شد و دستم را گرفت و مرا روي تخت نشاند و صندلي را پيش کشيد و بر عکس روي ان مقابل من نشست. مدتي نگاهم کرد و بعد ارام گفت :
    - بهم گفتي تنها نيا , منم قبول کردم. توي اين مدت که امتحان داشتي نيومدم تا بهانه دستت ندم. حالا که امتحاناتت تموم شده مي خوام باهات حرف بزنم.
    - در مورد چي ؟
    - قبول دارم اشتباه کردم. اما مقصر خودت بودي. باهام لجبازي کردي. اما تمام اين اتفاقات باعث نمي شه که از ازدواج با تو منصرف شده باشم.
    با ناراحتي گفتم :
    - باز همون حرفهاي قديمي ؟ چندبار بگم من به تو علاقه اي ندارم.
    - اما من دارم.
    - کافي نيست . ببين ! تو ايده ال من نيستي. قبول کن که با هم خوشبخت نميشيم.
    - زندگي همش شعر و عشق و احساس نيست.
    - زندگي پول و خوش گذروني و زور گويي هم نيست.
    - هستي , با اين لجبازي ها نه تو به جايي ميرسي نه من کوتاه ميام. چرا اوقاتمون رو تلخ ميکني؟
    - چرا فکر ميکني لجبازي مي کنم. نه تو بچه اي نه من. تو يه نظري داري , منم براي خودم نظر و عقيده دارم. اون چيزي که تو مي پسندي , پسند من نيست. راه ما از هم جداست. اين نه لجبازي داره نه اوقات تلخي. يه حقيقته که بايد قبولش کني , من با تو ازدواج نميکنم.
    بلند شدم و به سمت در رفتم. ميخواستم از ان فضاي ازاردهنده فرار کنم. از تنها بودن با او ميترسيدم. قبل از انکه در را باز کنم بابک پشت سرم قرار گرفت و با دستش در را بسته نگه داشت. من بين او و در گرفتار شده بودم. لحظه اي گذشت و من ميان حلقه بازوانش جاي گرفتم. برگشتم و به در تکيه دادم. از ديدن چشمانش ترسيدم دستش را در کنارم به در تکيه داد و نزديکتر امد. با وجودي که با من تماسي نداشت از اينکه اين همه به من نزديک بود ناراحت بودم . تمام وجودم لبريز از نفرت بود.کمي که خواست نزديکتر بيايد بدون تامل و با تمام وجودم دستم را بالا بردم و قبل از انکه عکس العملي نشان دهد بر صورتش نواختم . حتي خودم هم از قدرتم متعجب شدم. بابک که شوکه شده بود قدمي به عقب برداشت و دست بر صورتش نهاد. اين عمل براي خودم هم باور کردني نبود. عشق اميد به من نيرو ميداد تا در مقابل بابک بايستم. بابک جلو امد و مچ دستم را گرفت و فشار داد. درد در تمام وجودم پيچيد در حاليکه به عادت هميشه دندانهايش را به هم مي ساييد گفت :
    - بعضي اوقات فکر ميکنم تو لياقت نداري که باهات ازدواج کنم. مطمئن باش تلافي اينکارو در مي ارم. اول به دستت ميارم بعد مثل يه عروسک پرتت ميکنم يه گوشه. اونوقت تا ميتوني واسه خودت دست و پا بزن. اما مطمئن باش حريف من نميشي.
    بابک عصباني از اتاق خارج شد. لحظه اي فکر کردم و تصميم گرفتم در اولين فرصت با پدر صحبت کنم. اين مسئله هرچه ادامه ميافت به ضرر همه تمام ميشد. شايد زماني بابک مرا به خاطر عشقش ميخواست اما حالا حس انتقام تمام وجودش را انباشته بود. او که هميشه عزيز همه بود از طرف من رانده شده بود و من با رفتار نسنجيده ام بازي احمقانه را ادامه ميدادم. شايد بهترين راه صحبت با پدر بود. شايد ...
    - پدر يه لحظه وقت دارين؟
    پدر سرش را از روي روزنامه بلند کرد. لحظه اي در سکوت نگاهم کرد . شايد براي ثانيه اي برق عشق را در چشمانش ديدم اما دوامي نداشت. نميدانم اتش زير خاکستر بود که رو به خاموشي ميرفت اما احساسي ناب بود که پشت قاب بي تفاوتي پنهان ميشد. با لحن امرانه اي خواست که مقابلش بنشينم. نميدانستم چگونه حرفم را بيان کنم که عصباني نشود. ارام لبه مبل نشستم و دستم را در دامانم مشت کردم و سرم را به زير انداختم. ميدانستم پدر از گريه کردن بيزار است اما باز بغض به گلويم نشسته بود. پدر دوباره نگاهي به روزنامه اش انداخت و صفحه ديگري را ورق زد. بعد از مدتي گفت :
    - بگو ميشنوم.
    - پدر من خيلي ميترسم . احساس ميکنم خيلي تنهام . هيچ کس منو درک نميکنه و نميفهمه مگه من براي شما دختر خوبي نيستم؟
    - دوست نداشتم دانشگاه بري اين خواست خودت بود . بالاخره هم رضايتمو گرفتي .چه حرف ديگه اي داري؟
    - پدر خواهش ميکنم. نميخوام ازدواج کنم. ميخوام درس بخونم و بتونم روي پاهاي خودم بايستم. من و بابک اصلا با هم سازگاري نداريم. اون دست بزن داره , بد دهنه , متکبره و فقط به خودش فکر ميکنه. پدر من با اون خوشبخت نميشم.
    - اون چيزي که تو خوشبختي ميدوني , يه سرابه ! من صلاحت رو ميخوام. دوست ندارم با اين افکار خامت زنگيتت رو به باد بدي و روزي بفهمي که دير شده باشه. ميخوام با تجربه من زندگي کني. مطمئن باش خوشبخت ميشي.
    پدر نگاهم نميکرد و حالا با وجود حرفهاي مادر دليلش را ميفهميدم. چقدر دوست داشتم عکس ستاره رو ميديدم. (( ستاره کيه ؟!)) چطور بايد شبيه او ميشدم؟ خواستم دوباره صحبت کنم که پدر روزنامه را به روي ميز گذاشت و در حاليکه بلند ميشد گفت :
    - زندگي شوخي نيست اما تو شوخيش گرفتي. شرط من براي ورود به دانشگاه ازدواجت بود و تو قبول کردي. من سر حرفم موندم پس تو هم باش. اين موضوع رو هم تموم شده فرض کن. نميخوام ديگه در اين مورد توي خونه بحث يا مشکلي باشه.
    حتي نايستاد که حرفم را بشنود در حاليکه مادرم را صدا ميکرد به سمت اشپزخانه رفت. با صداي تلفن اشکهايم را پاک کردم و به سمتش رفتم. صداي پر حرارت پرستو هم نميتوانست غم دلم را تسکين دهد. با شور و شوق پرسيد :
    - چيه صدات گرفته ؟ باز تو خونه مشکل داري ؟
    نه مشکل جديدي نيست . تو چطوري ؟
    - مثل هميشه. پاشو بيا اينجا برات سورپرايز دارم.
    - فکر نکنم بابا بذاره. تو پاشو بيا.
    - نه خونه خاليه مامان اينا رفتن شهرستان پيش پريسا نميتونم خونه رو تنها بذارم. بيا ديگه . بابات خونه اس ؟
    - اره مشکلم همينه.
    - ميخواي اجازتو بگيرم.
    - يه دقيقه گوشي رو نگهدار.
    از مادر سراغ پدر را گرفتم . خوشبختانه مشغول لباس پوشيدن بود تا بيرون برود. دوباره برگشتم و به پرستو گفتم :
    - تا يه ساعت ديگه اونجام. چيزي نميخواي ؟
    - چرا يه دست گل رز کرم برام بگير و بيا ! ممنون.
    - باشه خداحافظ .
    به سرعت به اتاقم رفتم و حاضر شدم. صداي ماشين پدر را که شنيدم خوشحال شدم. تا برگشتنش چند ساعتي وقت داشتم . وقتي از رفتنش مطمئن شدم به سراغ مادر رفتم و بعد از کلي خواهش از خانه بيرون امدم. سر راهم دسته اي گل را گرفتم و در حاليکه به سورپرايزي که پرستو گفته بود فکر ميکردم به منزلشان رسيدم. پرستو زيباتر از هميشه در بلوز و شلواري خوشرنگ که اندامش را در برگرفته بود به استقبالم امد. موهاي زيبايش را بدون هيچ زينتي رها کرده بود و با ارايشي ملايم درخششي خاص به چهره اش داده بود. وارد پذيرايي که شدم ديدم ميز زيبايي چيده. کيک و ميوه و تنقلات و وسايل پذيرايي کامل بود . با خنده گفتم :
    - از کي تا حالا اينهمه تدارک برام ميبيني ؟
    - براي تو نيست خنگ خدا که !يه مهمون ديگه داريم.
    - مهمون ديگه ؟ از بچه هاي دانشگاس ؟
    - نه اما خيلي هم غريبه نيست.
    و در حاليکه گلها را به ترتيب در گلدان ميچيد گفت :
    - قراره سينا بياد .
    - سينا ؟ دروغ ميگي . اون اينجا چکار داره ؟
    شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
    - هيچي , وقتي گفتم تنهام گفت مياد هم خونمون رو ببينه هم من تنها نباشم. حقيقتش دوست نداشتم باهاش تنها باشم. گفتم تو هم بياي هم نشيني تو خونه قنبرک بزني هم من تنها نباشم.
    در حاليکه به سويم بر ميگشت گفت :
    - چيه ؟ چرا قيافت رو کج و کوله کردي ؟ اشتباه کردم گفتم بياي ؟
    - نه اشتباه کردي گفتي اون بياد.
    - هستي تو چه دشمني با سينا داري ؟
    با شنيدن صداي در منتظر جوابم نشد و با شادماني به استقبال مهمانش رفت. مدتي تنها ماندم هر دو به داخل خانه امدند. با ورودشان پرستو رو به سينا گفت :
    - اينم هستي خانوم.
    سينا شلوار لي رنگ و رو رفته و پيراهن چروکي پوشيده بود و در مقابل طراوت و زيبايي پرستو بيشتر توي ذوق ميخورد . با ديدن من وارفت و با عصبايت نگاهي به پرستو کرد و گفت :
    - اگه ميدونستم تنها نيستي مزاحمت نميشدم. ولي گفتي هيچ کس خونه نيست .
    - اره اما زنگ زدم به هستي هم گفتم بياد تا با هم باشيم.
    و دست سينا را گرفت و به سوي من امد. هيچکدام رغبتي براي هم صحبتي نداشتيم. بعد از احوالپرسي مختصري رو به روي هم نشستيم . فقط پرستو ميدان دار جمع بود و سکوت و سردي جمع را ميشکست. وقتي براي اوردن چاي به اشپزخانه رفت سينا هم به دنبالش روان شد. سعي کردم به صدايشان گوش نکنم اما صداي سينا بلندتر از ان بود که بشود ناديده اش گرفت :
    - براي چي بايد اونم ميگفتي بياد ؟ با اخلاقات ادمو از خودت دور ميکني.
    - يواش تر . ميشنوه نارحت ميشه. خوب دوستمه.
    - دوستته باشه , مبارکت. اما من ازش خوشم نمياد. رفتارش مث شازده خانوماست. فکر ميکنه کيه که قيافه ميگيره. من ميخواستم با تو باشم وگرنه اين همه راه نميکوبيدم بيام اينجا.
    - ناراحتي اومدي ؟
    - هم ناراحت هم پشيمون. پرستو تو با اين کارات خسته ام کردي. بعد هي گير ندي چرا وقتت رو با من نميگذرونيا.
    - سينا به جون خودت فکر کردم خوشحال ميشي. حالا ببخشيد. بخند تا دل منم راحت بشه. جون پرستو اوقات تلخي نکن.
    بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. دلم نميخواست پرستو اثار عصبانيت را در چهره ام ببيند. نفس عميقي کشيدم و صورتم را به پنجره چسباندم. شايد خنکي ان اندکي از برافروختگيم بکاهد. با صداي قدمهايشان به سمتشان برگشتم و سعي کردم لبخند بزنم. عذابي که پرستو از دست سينا ميکشيد کافي بود و دوست نداشتم بيشترش کنم. سينا به بهانه دستشويي جمع را ترک گفت. با افسوس به پرستو گفتم :
    - اخلاق من و سينا با هم سازگاري نداره. تو نبايد بابت اين موضوع خودتو ناراحت کني. بذار هرکسي جاي خودش باشه. اينجوري بهتره.
    - از سينا ناراحت نشو. هميشه اينجوري نيست. تازگيا بهونه گير شده. دوباره مشغول به کار بشه مهربون ميشه مطمئنم.
    - اميدوارم همينطور باشه. ولي حقش بود دست خالي نمي اومد اينجا. اولين بار بود خونتون ميومد مگه نه؟
    - اره اما الان وضع ماليش خوب نيست .توقعي ندارم.
    - يه شاخه گل هم کافي بود مگه چقدر هزينه ميبره؟
    - بي خيال دختر. کاش مشکلات فقط همينا بود. چرا سينا دير کرد ؟
    - نميدونم ميخواي برو صداش کن.
    - الان برميگردم.
    از اينکه امده بودم حسابي پشيمان بودم. اما نميخواستم با رفتنم پرستو و سينا را تنها بگذارم. شايد اشتباه ميکردم اما نسبت به سينا هيچ حس خوبي نداشتم. بعد از مدتي پرستو برگشت و با معذرت اجازه گرفت برود و اتاقش را به سينا نشان ده. حوصله ام سر رفته بود. بعد از مدتي پرستو را صدا کردم و گفتم قصد رفتن دارم. پرستو وقتي اصرارم را ديد موافقت کرد اما دلم راضي نميشد . بنابراين رو به سينا گفتم :
    - اقا سينا هوا داره تاريک ميشه . زحمتتون ميشه تا پرستو منو تا يه جايي برسونيد؟
    با ديدن اخم سينا فهميدم به هدف زدم. پرستو با خوشحالي قبول کرد و سينا هم چاره اي جز همراهي با ما نداشت. قبل ازاينکه سوار تاکسي شوم به بهانه روبوسي اهسته به پرستو گفتم :
    - باهاش خونه نرو. اومدنتون فقط يه بهانه بود قول ميدي ؟
    مظلومانه سر تکون داد و من با وجود اين همچنان دلم شور ميزد.
    وقتي که پرستو براي سالروز تولدش مرا همراه با اميد دعوت کرد ناخوداگاه از برخورد اميد و سينا ناراحت شدم. نميدونم در وجود سينا چه بود که اينچنين پرستو را جذب ميکرد و مرا ميراند. ديگر حسادتي نسبت به محبت پرستو در کار نبود ولي اين حس ازاردهنده هر روز بيشتر ميشد و پرستو هر روز بيشتر از دنياي اطرافش فاصله ميگرفت. اصرار من براي نيامدن را قبول نکرد و مجبور شدم باز با سينا روبه رو شوم . بدون انکه اميد را دعوت کنم براي نيامدنش بهانه اي اوردم و پرستو به ناچار قبول کرد که تنها بيايم و در يک کافي شاپ قرار گذاشتيم. عطر مورد علاقه اش را خريدم و زودتر به محل قرار رسيدم. بعد از مدتي پرستو تنها رسيد . ناراحت و عصباني بود. به محض ديدنش در اغوش کشيدمش و تبريک گفتم و سراغ سينا را گرفتم. در حاليکه سعي داشت ناراحتي اش را پنهان کند گفت :
    - هرچي منتظر شدم نيومد . گفتم شايد خودش اومده اينجا. اخه يک ساعت زودتر از ساعتي که با تو قرار داشتم قرار گذاشته بوديم.هميشه اينجا قرار مي ذاشتيم. نمي دونم چرا دير کرده. ميترسم اتفاقي افتاده باشه.
    - خوب برو يه زنگ به خونه شون بزن شايد هنوز اونجا باشه.
    - باشه تا تو سفارش بدي منم ميام.
    نگاهش کردم و در دل افسوس خوردم بر اين همه عشق و زيبايي که به پاي سينا ريخته ميشد کاش سينا قدر پرستو را ميدانست. وقتي ناراحت بر سر ميز برگشت پرسيدم :
    - اتفاقي براش افتاده ؟
    - نه ظاهرا دندون درد گرفته .گفت نميتونه بياد.
    - چرا بهت اطلاع نداده؟
    - نميدونم. گفت يه روز ديگه دوتايي با هم قرار ميذاريم.
    - همين ؟ تو به خاطر اون اينجايي وگرنه من مثل هرسال مي اومدم خونه تون!
    - گفتم که حالش خوب نبود. صداش گرفته بود.
    - اين دليل موجهي نيست.
    - هستي بس کن , خودم درستش ميکنم.
    - پرستو من نگرانتم .تا کي ميخواي پاش بشيني ؟ يه نگاه به دور و برت بنداز. خيليها بهتر از اون هستند که ارزوي داشتن تو رو دارند.
    - من نميتونم. فقط سينا رو دوست دارم.
    - داري اشتباه ميکني.
    - خودم تاوانش رو ميدم. تو به فکر خودت باش.
    با ناراحتي جواب دادم :
    - نميخوام سينا باعث بشه دوستي چند ساله ما به هم بخوره.
    - پس ازش بد نگو. اصلا فراموشش کن.
    - هر جور تو بخواي. اميدوارم همه چي اون طوري که تو دوست داري بشه.
    کاش ميدونست چقدر دوستش دارم و برايش نگرانم/ چقدر از ديدن چهره زيبايش لذت ميبرم و از اينکه اين گل زيبا به دست سينا افتاده متاسفم. کاش ميتوانست از ديدگاه من به اتفاقات بنگرد. من که بدش را نميخواستم. اما او نميخواست , چه ميتوانستم انجام بدهم. براي انکه از دستش ندهم مجبور بودم صبر کنم و دم نزنم. نميتوانستم دوري اش را تحمل کنم. بعد از اميد , بزرگترين وابستگي ام در زندگي او بود. بعد از چند روز پرستو گفت که با سينا قرار دارد. نخواستم با حضورم پرستو را معذب کنم. بعد از ديدن سينا به منزلمان امد. هر دو بيکار و بي حوصله بوديم. فکر ميکردم ديدن سينا باعث خوشحالي اش ميشود. بنابراين از اينکه ديدم ساکت نشسته متعجب شدم. براي انکه به حرف بياورمش گفتم :
    - خوش بحالت که سينا رو ديدي اگه منم اميد رو مي ديدم الان تو اسمون ها سير ميکردم . خوب کادوها رو روکن . بايد قول بدي نصف نصف تقسيم کني.
    رنجيده و ناراحت گفت :
    - ديدي گفتم مامانش از من خوشش نمياد . نميدونم چرا با من لجه. اون از حرفهاي اون روزش اينم از کار ديروزش . سينا برام يه عطر و يه جفت صندل خريده بوده گذاشته بوده توي کمدش , مامانش ميره سر کمدش و با ديدن کادوها جلوي سينا بازش ميکنه و خيلي راحت به سينا ميگه دستت درد نکنه برام خريدي ! و برشون ميداره !... براي همين دست خالي اومد. خود کادو برام مهم نيست اما کار مادرش ناراحتم کرد. چرا با من اينجوري ميکنه؟
    - شايد روش نشده بهت بگه کادو نخريده , بهانه اورده.
    - سينا هيچ وقت دروغ نميگه.
    - خوب دوباره ميخريد. وقت که داشت.
    - گفت ميخواد مثل همونا رو دوباره برام بخره.
    - من که باورم نميشه . نه دندون دردش رو , نه کادو خريدنش رو !
    - من اصلا ازش کادو نميخوام. اگه دنبال اين چيزا بودم راه ديگه اي رو انتخاب ميکردم.
    - پرستو تو چرا خودتو دست کم ميگيري ؟ تا کي چشماتو ميخواي ببندي و چيزي نبيني ؟
    - هستي تو منو درک نميکني پس دخالت نکن. قرارمون يادت رفت؟
    - نه به خدا دوستت دارم .نميخوام اشتباه کني اما بازم هرچي تو بگي.
    کاش دخالت ميکردم به هر قيمتي که تمام ميشد. اما جلوي تقدير را نميشود گرفت.
    با شنيدن صداي زنگ تلفن که بي جواب مانده بود به سمت اتاق بهرام رفتم. با شنيدن صداي زن عمو اهي از حسرت کشيدم و سلام کردم :
    - سلام عروس گلم. خوبي دختر قشنگم ؟
    - ممنون زن عمو ولي شما ديگه چرا ؟
    - چي عزيزم؟
    - من که عروس شما نيستم.
    - خوب ميشي عزيزم. دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره.
    - فقط منم که دارم ميسوزم.
    - اين حرفها چيه هستي جان ؟ من متوجه نميشم.
    - فکر کردم بابک بهتون گفته باشه. من فعلا نميخوام ازدواج کنم.
    - اين حرفها چيه دختر جان. اقا جونت که خيلي هم مشتاقه.
    - اما کسي نظر منو نميپرسه. انگار نه انگار براي من دارين تدارک ميبينين.
    - تو اين حرفها رو به بابک هم زدي ؟
    - بله از همون اول.
    - الهي بميرم براي پسرم. براي همين اونقدر بد خلق شده. مگه من پسر دست گلم رو از سر راه اوردم. مادرت هست ؟
    - بله گوشي...
    دست و پايم از کاري که انجام داده بودم ميلرزيد. ميدانستم اگر به گوش پدر برسد با اين کار در حقيقيت حکم مرگ ازاديم رو امضا کردم. فقط اميدوار بودم حداقل زن عمو کاري کند که اين ازدواج به هم بخورد. اخر شب بود که پدر به خانه برگشت . با شنيدن صداي در قلبم فروريخت. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که صداي فرياد پدرم رو شنيدم. با اضطراب از اتاقم بيرون امدم.
    دلم براي ديدن دوباره اميد ميلرزيد اما تصميم گرفته بودم کاري کنم راهش را از کوره راه زندگيم جدا کند. چقدر برايم گفتن اين تصميم مرگ اور و سخت بود. به سختي خود را راضي کردم تا از او جدا باشم. نمدانستم با ديدنش چه کار خواهم کرد اما مصمم بودم در همين ابتدا , اين غنچه تازه شکفته را پرپر کنم. دلم خون ميگريست اما در ظاهر ميخنديدم.چاره اي نداشتم.سعي کرده بودم با عقل تصميم بگيرم و نه با احساس. ميدانستم در کنارش خوشبخت ميشوم , مطمئن بودم که بدون او و در کنار بابک رنگ خوشبختي را نخواهم ديد. اما او مهمتر بود بايد اول به زندگي اميد فکر ميکردم. اگر ماجراي زندگيم را ميشنيد يا عقب ميکشيد و يا خود را داخل ماجرا ميکرد در هر دو صورت او را از دست ميدادم. پدرم اگر ميفهميد که در زندگيم عشقي وجود دارد تحمل نمي اورد. اميد نميتوانست برايم کاري انجام دهد. با هر قدم که به دانشگاه نزديک ميشدم گويي قلبم را در پنجه ميفشردم. با ديدنش که مثل هميشه به حصار محوطه تکيه داده بود مردد شدم. با خود قول و قرارهايم را تکرار کردم اما با ديدن لبخند گله مندش مثل هميشه همه را از ياد بردم. يک نگاه پرمحبتش کافي بود تا مرا غرق درياي وجودش کند و شنيدن صدايش اتش بر خرمن هستي ام بزند. من به او محتاج بودم.مثل تشنه به اب , او دليل بودنم بود. وقتي لب به سخن گشود تازه فهميدم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.
    - خيلي سنگدلي , چطور اين همه طاقت اوردي ؟ حتي صدات رو هم از من دريغ کردي؟
    صدايش رنگ محبت و رنجش داشت. با خنده محوي گفتم :
    - سلام اقاي شاکي !
    -سلام خانوم بي معرفت...
    -سلام ليلي و مجنون زمان. واقعا دل ادم از شنيدن احوالپرسي عاشقانه شما گرم ميشه.
    پرستو را از ياد برده بوديم. شيطنت ها و شوخ طبعي اش هميشه فضا را اکنده از هنده ميکرد با لحني گله مند گفت :
    - بابا يه کم هم مارو تحويل بگيريد.با ديدنتون خواستم تنهاتون بذارم هرچند مطمئن بودم منو از ياد بردين. اما ديدم اگه توي اين موقعيت با اين شروع زيبا تنهاتون بذارم حتما کار به جاهاي باريک ميکشه. انتظار داشتم دو کلمه عزيزم و جانم و دوستت دارم بشنوم.
    بعد از مدتها خنديدم. اميد جواب داد:
    - تقصير اين دوست بي عاطفه شماست. من نميدونم بايد باهاش چکار کنم.
    - سنگدل , بي عاطفه , بي معرفت ... ديگه تعريف ديگه اي نبود از من بکني؟
    در حاليکه سر به سر هم ميگذاشتيم به سوي کلاس رفتيم.دلم براي شور و هيجان بچه ها , فضاي شاد کلاس و اضطراب امتحان و براي عطر وجود او تنگ شده بود. قبل از ورود استاد اميد خيلي جدي رو به من کرد و پرسيد :
    -چرا اين همه مدت منو بي خبر گذاشتي ؟من منتظرت بودم. خيلي هم نگرانت بودم تو که شماره منو داشتي.ميدونستي که دست من به هيچ جا بند نيست.
    سر به زير انداختم.در دل به او حق ميدادم اما توضيح دلايلم مشکل بود.
    - متاسفم نشد.
    - نشد؟حتي پنج دقيقه هم وقت نداشتي؟
    سکوت من در نظر او مهر تاييد بر افکار و ترديدهاي او , و داغي بر دل رنج کشيده من بود. با ورود استاد اميد از کنارم بلند شد و همهمه ي کلاس ارام گرفت. تمام مدت فکر کردم چگونه از مشکلاتم برايش بگويم اما به راه حلي نرسيدم. پرستو خيلي زودتر از ما به ديدار سينا رفت و من و اميد در کنار هم از دانشگاه بيرون امديم. تمام سعي ام براي اب کردن يخ بينمان بي نتيجه بود. يک مرتبه چشمم به ماشين بابک افتاد و دلم لرزيد. رو به اميد کردم و گفتم :
    - اميد !من بايد برم.
    - امروز خودم ميرسونمت.
    - نه , پسرعموم اومده دنبالم.
    - خوب منو بهش معرفي کن. ناسلامتي ميخوايم با هم فاميل بشيم.
    - الان نه , خواهش ميکنم.
    - پس کي ؟چرا اين موضوع رو مخفي ميکني؟ اصلا چرا بايد هردفعه اون بياد دنبالت؟
    - بذار اول با پدرم حرف بزنم. اگه الان بابک بفهمه همه چي خراب ميشه.
    ميترسيدم بابک مارا ديده باشد. ميخواستم زودتر اميد را از اين مهلکه دور کنم. اما شايد اصرار به ماندن داشت. روبرويم ايستاد و گفت :
    - تا کي ميخواي فرار کني ؟ وقتي توي چشمات نگاه ميکنم از عشقت به خودم مطمئن ميشم اما وقتي تو نيستي و به کارات و رفتارت فکر ميکنم , ترديد ديوونم ميکنه.
    با بغض گفتم :
    -تو به من اعتماد نداري؟
    -اگه نداشتم اينجا نبودم.
    -پس مهلت بده .بسپارش به من تا خودم درستش کنم. فقط احساس منو باور کن.
    -ميخوام کنارت باشم.حتي توي مشکلاتت. چرا به من نميگي؟
    - اين مشکلي که بايد خودم درستش کنم. يا اونجوري که ما ميخوايم ميشه يا...
    - راه دومي وجود نداره. من ميخوام , اگه تو هم بخواي ميشه.
    - اگه الان نرم شايد هيچ وقت نشه.
    - باشه مزاحمت نميشم .خوش باشي.
    - اميد... صبر کن... خواهش ميکنم اميد ...
    اما بي اعتنا به من رفت. قامت بلندش لحظه به لحظه از من دورتر ميشد و فريادهاي قلب من بلندتر. بابک مثل هميشه مغرور و زيبا منتظرم بود. بي اعتنا گذشتم اما صدايم زد و گفت :
    - پدرت فرستاده دنبالم .بهش چي بگم؟بگم با کس ديگه اي رفتي؟
    دوست داشتم محکم بر سرش ميکوبيدم.دستم از همه جا کوتاه بود. بي حوصله سوار شدم و نگاه به بيرون دوختم. صداي بلند ضبطش روحم را ميخراشيد. دست بردم و صدايش را خاموش کردم. بعد از مدتي سکوت بابک گفت :
    - دوستش داري ؟
    مردد ماندم جوابش را بدهم يا نه.لرزان جواب دادم:
    - کي رو ميگي؟
    -همين شازده رو. واقعا حيفه همچين صورتي از ريخت بيفته نه؟
    به سرعت سربرگرداندم و نگاهم را به او دوختم.
    -فهميدي چي گفتم؟ اگه دوستش داري ولش کن. وگرنه مجبوري اونو با صورت از ريخت افتاده و بدن درب و داغون تا آخر عمر تحمل کني.من اگه جاي تو بودم دلم نمي اومد همچين بلايي سرش بياد.
    -تو خيلي پستي.
    -هنوز خيلي اش رو نديدي. پس کاري نکن نشونت بدم. حالا که بهرام نيست بابات بهم احتياج داره. از اين به بعد هم پسرشم و هم دامادش.
    لحظه اي فکري چون برق از ذهنم گذشت.گويي تمام پرده ها به کناري رفته بود با تنفر گفتم:
    -پس همش زير سر توئه. تو اون دختره رو سر راهش قرار دادي؟باعث شدي بهرام در به در بشه. حتي ميخواي منو هم بدبخت کني؟ به خاطر ثروت پدرم؟ مگه بابات کم بهت داده؟
    - نه خوشم مي ياد. ظاهرا توي اين خانواده تو از همه باهوشتري. مي ارزه که مال خودم بشي.
    صداي خنده اش در هجوم افکارم گم شد. حجم غصه هايم به قدري زياد بود که روزها , قطره قطره در نگاهم اب ميشد و به انتها نميرسيد. حتي گوش براي شنيدن فريادهاي بي صدايم نبود. بي اميد چه ميکردم؟ چرا بايد با او اشنا ميشدم؟چرا خدا بايد انچه را که نميتوانستم داشته باشم به رخم بکشيد و از دستم بگيرد. اميد اگر ميدانستي در چه اتشي ميسوزم به قهر روي از من نميگرفتي.
    بنال اي ني به حال زارم امشب
    که تا وقت سحر بيدارم امشب
    خيال روي تو خواب از سرم برد
    زهجر قامتت بيمارم امشب
    ز بس که گريه کردم بي حضورت
    به زردي ميزند رخسارم امشب
    ميان اتش عشقت سراپا
    همي سوزد تن تبدارم امشب
    به لبخندي صفا ده جان و دل را
    که عشقم را به تو بسپارم امشب
    لعنت به من و دل مغرور من که تاب ديدن غم او را داشت. دوباره شب بود و تنم تبدار و روحم خسته و چشمانم بي خواب بود. نميدانستم چه کنم. هر چه فکر ميکردم ره به جايي نميبردم. روز بعد خسته تر از هميشه همراه پرستو راهي دانشگاه شديم. دلم نميخواست با گفتن دردم به پرستو او را شريک غصه هايم کنم. خودش به قدر کافي مشکل داشت. نگاهم به اطراف بود تا از او اثري بيابم. اما برعکس هميشه اميد در انتظارم نبود.
    هيچ نميفهميدم جز اينکه او را از دست داده ام. شايد براي هميشه...باصداي پرستو به خود امدم و ايستادم و متوجه شدم که دورتر از من ايستاده , به سمتم امد و گفت:
    -هيچ معلومه سرت رو انداختي پايين و کجا ميري؟تا حالا کسي بهت گفته چه مصاحب خوبي هستي؟
    - اصلا حالم خوب نيست. حواسم به اطرافم نبود.خوب چرا وايستادي؟
    -اميد جونت اومده پايين. ببينش سرحال ميايي.براي امروز منتظرم نباش.فقط...
    -با سينا قرار داري؟
    -نه, يعني اره بايد براش دارو تهيه کنم .پول همراهت داري؟
    -تو براش بخري؟مگه کسي پيشش نيست؟
    -حالا که بعد از مدتها بهم رو انداخته نميتونم حرفش رو زمين بندازم.
    -مگه چقدر پولش ميشه؟
    -نميدونم فکر کنم گرون باشه.
    -بدون نسخه بهت ميدن؟
    -بهم يه اشنا معرفي کرده ميرم پيش اون...
    - خوب منم باهات ميام.امروز حوصله کلاس رو ندارم.
    -نه تنها ميرم.
    -پرستو. تو چشمام نگاه کن, خوب , حالا همه چي رو تعريف کن.
    ترديد و اضطراب در نگاهش موج ميزد.مطمئن بودم که مسئله اي را از من پنهان ميکند. پرستو دختر خودداري نبود و من خيلي خوب با حالات و احساساتش اشنا بودم. در ابتدا شک داشت که حرف بزند. بعد از لحظه اي سکوت گفت:
    -چند روزيه مامانش اجازه نميده از خونه بيرون بياد. اصلا هم حالش خوب نيست توي فئتبال پاش اسيب ديده .دکتر بهش گفته مسکن قوي استفاده کنه اما مامانش باهاش لج کرده و بهش نميده. حالا از من کمک خواسته. اگه بدوني چه ناله اي ميکرد.
    - گرفتن مسکن که اين همه بروبيا نداره. چه مسکني هست که انقدر گرونه؟
    -دکترش گفته اگه چند روز ترياک بخوره سريع بهتر ميشه.
    هاج و واج نگاهش کردم.سينا از پرستو خواسته بود که برايش ترياک تهيه کند.چه عاشق با احساسي!!! صداي رنجيده پرستو مرا عصباني کرد.
    -باور نميکني؟
    -نه.تو هم باور نميکني. يعني خري اگه باور کني((اينو راست ميگه)) چطور دلش مياد بري وسط اون موادفروشا و براش جنس بگيري؟اگه دوستت داشت اگه به چشم ناموس بهت نگاه ميکرد ميمرد هم از تو چنين چيزي نميخواست.
    -اون مريضه . به کمک احتياج داره.
    -نه اون يه معتاده.
    -در نظر من اون فقط مريضه. اونقدر هم دوستش دارم که براي اينکه بيشتر عذاب نکشه هرکاري بکنم. پول داري يا نه؟
    -پرستو. ديوونگي نکن. اگه با پول نداشتن بي خيال اين قضيه ميشي نه پول ندارم.
    -دوستيت رو ثابت کردي.خيلي ممنون.
    -پرستو... پرستو... خداي من !...
    هنوز برايم باور کردني نبود. سينا چه موجود بي احساسي بود که دختري به پاکي و سادگي پرستو را در چنگ گرفته بود و بازي ميداد .از او وسيله اي ساخته بود و مانند عروسک در دستانش بازي ميداد.پرستوي ساده من !چطور نميبيني؟اين همه شواهد ... اين همه نشانه...
    فکر پرستو ذهنم را به قدري مشغول کرده بود که نگاه مشتاق و رنجيده اميد را نديدم. اگر بلايي سرش مي امد چه؟اگر دستگير ميشد و هزار اگر ديگر مجالي براي فهميدن درس به من نميداد. اميد بازگشته بود اما باز دلم گرفته و متلاطم بود. گويي خوشي براي يک لحظه هم به من نيامده بود. ارزو داشتم کلاس تمام شود تا پيش اميد بروم. به محض پايان کلاس به سمتش رفتم و گفتم :
    -اميد گوشي ات رو بده به من.
    - امروز خيلي نگراني. ميفهميدم که چطور به خودت ميپيچي اتفاقي افتاده ؟پرستو خوبه؟
    -نگرانيم براي پرستوئه.بايد بهش زنگ بزنم.
    دوست نداشتم الان از اين مسئله اگاه شود. بنابراين از کنارش دور شدم .شماره منزل پرستو را گرفتم و منتظر ماندم. کسي منزل نبود. به شدت مضطرب و نگران بودم. نميدانستم با خودش چه کرده براي سوالات پي در پي اميد جواب قانع کننده اي نداشتم .تحمل کلاس درس را هم نداشتم. اميد که پي به ذوحيه اشفته من برده بود با لبخندي به سوي من برگشت و گفت:
    -يادم نبود تو يه دختر سنگي هستي. انگار نه انگار که مثل بچه ها بازوي منو گرفته بودي و نياز به حمايت داشتي. بايد تورو هيپنوتيزم کنم تا بشي همون دختري که بايد باشي.
    در عمق چشمانش ميخواندم اعتراضش نوعي شوخي براي تغيير روحيه من است .واين اخلاق من برايش خوشايند و قابل تحسين است.
    -اميد الان اصلا حوصله ندارم.
    -بفرماييد کي حوصله داري اونوقت خدمت برسم. تو کي ميخواي حرف بزني؟چرا تو خودت ميريزي؟
    -اگه خيلي بهت سخت ميگذره برگرد کلاس.
    - نه خانوم وقتي تو قلبم بهت يا علي گفتم تا اخرش باهات هستم. خودم خواستم پس مشکلي نيست. متانت و گذشت و محبت بي حدش مرا شرمسار کرد.داخل محوطه نزديک در ورودي نيمکتي بود کهشمشادها ان را از ديد ديگران پنهان کرده بودند. روي نيمکت نشست و من هم کنارش نشستم. لحظه اي نگاهم کرد و بعد چشمانش را بست و به سرعت بلند شد و مرا ترک کرد. گويي از من فرار ميکرد. کاش هر دو از دستت ترديد ها نجات پيدا ميکرديم. دوباره به دنياي پر اضطراب خود بازگشتم .دنيايي که هر لحظه به رنگي در مي امد. با صداي اميد تمام اضطرابها را فراموش کردم.
    -تقديم به اخموترين دختر دنيا.
    هميشه در بدترين شرايط شوخي ميکرد تا روحيه ام را بهتر کند.چاي را از دستش گرفتم و گفتم:
    -چه به موقع بود.داشتم يخ ميزدم. بيا بشين.
    زير نگاه گرمش سرماي زمستان از وجودم رخت ميبست. چه رازي در اين دو چشم زيبا بود , نميدانستم. دوباره با پرستو تماس گرفتم و اينبار صداي خودش را شنيدم با ناراحتي گفتم :
    -دختر تو که منو نصف جون کردي.خوبي؟
    صداي خنده ظريفش ارامش را به من برگرداند و مرا مطمئن ساخت که مشکلي برايش پيش نيامده.گفتم که منتظر باشد و به سرعت بلند شدم که صداي رنجيده اميد مرا متوجه حضورش کرد:
    -کجا؟
    شرمنده سربه زير انداختم و گفتم:
    -اي واي اصلا حواسم نبود. ممنون بابت تلفن و چاي داغ و البته همراهيت.
    -قابلي نداشت .ميزنم به حسابت تا يه روز با هم بي حساب بشيم.
    -من ادم بدحسابي هستم بعضي اوقات هم کلاهبردار.
    -ماهمه جوره قبولت داريم.پرستو چي بهت گفت که دوباره خوش اخلاق شدي؟
    -هنوز که هيچي نگرانش بودم.نميدانستم کجاست.قرار شد برم پيشش.
    -ميرسونمت.
    -نه خودم ميرم.اونجوري حسابم زياد ميشه.ميترسم ورشکست بشم.
    -مطمئني احتياجي به من نداري؟ چيزي نميخواي؟
    -چرا به يه جزوه تر و تميز که دفعه بعد ازت ميگيرم.
    راه افتاديم.لحظه اي ايستاد و بعد از لحظه اي درنگ صدايم کرد.با لحني خاص که دلم لرزيد.برگشتم و منتظر شدم.نگاهم کرد.بي طاقت دوباره جواب دادم.سکوت کرد ولي با حسرت نگاهم ميکرد و من که طاقت نگاه او را نداشتم با عجله خداحافظي کردم و به راه افتادم.
    لحظه اي به ياد پدرم افتادم.پرستو سر به زير نشسته بود و من با عصبانيت قدم ميزدم:
    -اخه دختر نترسيدي رفتي توي پارک؟اونم بخاطر خريد مواد.
    -پسره اشناي سينا بود.نشوني هاش رو داده بود تا ديدمش رفتم جلو و سلام کردم.تقريبا هم سن و سال خودمون بود. وقتي بهش گفتم چي ميخوام خنديد و گفت ((فکر نميکنم اينکاره باشي به قيافه ات هم نميخوره ماموز باشي براي چي ميخواي؟))منم جريان رو براش تعريف کردم يه بسته کوچک بهم داد و گفت
    ( دواي دردش اينه از اين به بعد هم فقط سراغ خودم بيا)).
    -از اين به بعد؟مگه دفعه بعدي هم وجود داره؟
    -فکر نکنم.رفتم در خونشون و با سنگ زدم به شيشه اتاقش .پنجره رو باز کرد تازه فهميدم راست ميگفته.حالش اصلا خوب نبود.هرکاري کردم نتونستم به دستش برسونم.گفت که مياد پايين.بعد از مدتي مادرش اومد پشت پنجره و با ديدن من لبخندي زد و به سينا اجازه داد بياد پايين.اونقدر درد داشت که ميلنگيد. نميدوني چطور از درد به خودش ميپيچيد.چند قدم باهام اومد و فوري خداحافظي کرد و رفت. قبل از اينکه بيايي زنگ زد.اگه بدوني چقدر ازم تشکر کرد.ديگه صداش گرفته نبود.
    -دختر اون معتاده.
    -نه نيست. ببين هستي بهتره از اينکه اينا رو برات تريف ميکنم پشيمونم نکني.حتي اگه بدتر از اين کارا رو هم ازم بخواد به خاطرش حاضرم انجام بدم.اگه از اين به بعد ازش بد بگي ديگه هيچي برا تعريف نميکنم.
    کاش ميدانست چقدر دوستش دارم و دل نگرانش هستم. فشار مشکلات بقدري بود که برايم تواني باقي نگذاشته بود.حضور پي در پي بابک و ازارهايش عشق بي فردايم به اميد رفتن بهرام و تنها شدن من غرغرهاي مکرر پدر و اشک ريختن هاي مادر محيط دلگير خانه و محدوديت هاي من که مجبورم ميکرد در خانه بمانم.تهديد بابک به ازار اميد حماقت هاي پرستو و کارهاي بچه گانه اش و در نهايت بي تجربگي و بي پناهي من در حاليکه هنوز به عشق اميد مطمئن نبودم همه و همه ارام ارام مرا خرد ميکرد.بنا به خواسته پرستو از ان روز برخلاف ميلم در برابرش سکوت کردم.
    ميدانستم چه چيز پيش خواهد امد اما بايد تلاشم را ميکردم. از پله ها پايين امدم و اهسته سلام کردم. مادر گريه ميکرد و با چشم غره به من مرا مقصر ميدانست. اهسته روي اولين مبل نشستم. پدر حاليکه چهره اش از عصبانيت سرخ شده بود مقابلم قدم ميزد کاملا به اخلاقش اشنا بودم. بعد از اعتراضي که کرده بودم هنوز کلامي نگفته بود . هميشه در اوج عصبانيت قدم ميزد و به يکباره فريادش بلند ميشد. چشمانم را بستم تا با ديدن قيافه عصباني پدر بيش از اين مضطرب نشوم که صداي فريادش مرا به دوران کودکيم کشاند . دختر بچه کوچک و هراساني که از ترس فريادهاي پدرش به گوشه اي پناه ميبرد و زود تسليم ميشد.
    - تو غلط ميکني دختره چشم سفيد ! گفتم دانشگاه سرخودت ميکنه. تا پاتو تو اون خراب شده نذاشته بودي روي حرف من , حرف نمي اوردي .حالا وقاحت رو به جايي رسوندي که تو روي بزرگتر خودت برميگردي ؟ يکساله بابک منتظرته. به خاطر درست تا حالا دست نگه داشته. مگه نگفتم دوست ندارم سر خود کاري کني و اين مسئله رو کش بدي؟ براي چي به زن عموت اون حرفها رو زدي ؟ نتونستم درست تربيتت کنم بايد همون پارسال شوهرت ميدادم.
    لحظه تنهايي زندگيم بود يا امروز يا هيچ وقت. دست مبل را به چنگ گرفتم و با تمام توانم گفتم :
    - منتظرمه ؟ زحمت کشيده ! هر روز با دختراي رنگارنگ مشغول تفريحه , منتش رو سر من ميذاره؟ چرا کسي نميپرسه اون چه به روز من مياره ؟ با من چکا ميکنه ؟
    - دهنت رو ببند وگرنه خودم خفت ميکنم! تو خجالت نميکشي جلوي من اينطوري حرف ميزني ؟ تو لياقت بابک رو نداري. حالا ميفهمم اين پسره چقدر از دستت حرص ميخوره.
    - شما پدر منيد يا اون؟
    - اون نه ! بابک. پاشو برو تو اتاقت تا تکليفت رو روشن کنم.
    - پدر...
    - زهرمار .از جلوي چشمم دور شو. توي اتاقت خوب فکراتو بکن. يا براي هميشه قيد خانواده ات رو بزن و برو يا فقط بگو چشم.
    ((چشم ,چشم , چشم !)) مگر جز اين يک کلمه در زندگي چه اموخته بودم ؟ دوباره دستانم بر روي برگه سفيد خزيد و دوباره رقص اشک در صحنه چشمانم اغاز شد.
    به که بگويم که منم تنهاترين , در ميان خانواده و جمع غريب , در درياي سرگرداني غريق , کجاست ساحل نجات , کجاست حتي تکه چوبي که به ان بياويزم. رفتم به ابديت گناه است و ماندن عذاب. منم با تنهايي اشنا با رنج سرخانه . کجاست سر منزل مقصودم. منم گمگشته صحراي هستي. خسته ام! کجاست دست مهرباني که مرا با نور اشنا کند؟ چرا نميگذارند ان دستان مهربان نور خوشبختي را در نهانخانه قلبم روشن کند ؟ به چه جرمي دستانمان را از هم جدا ميکنند ؟ اخر سهم من از زندگي چيست ؟ در کوره راه زندگي , در ميان تاريکي و وحشت , ره سپردن چه زجراور است. حال که کورسوئي ره به قلبم يافته چه ظالمانه مرا به قعر چاه مي اندازند تا از پرتوي نور عشق بي نصيب بمانم. من سرگشته راه نجات را گم کرده ام. بين انتخاب يکي از دو راه باقي مانده سرگردانم. زندگي بدون پدر و مادر يعني بي پناهي و سرگرداني و زندگي بدون عشق و اميد يعني مرگ تدريجي. زندگي چه بي رحمانه مرا بر سر دوراهي قرار داده. يک طرف زندگي خيال انگيز با اميد و بدون خانواده و طرفي ديگر خانواده اما زندگي خالي از احساس در هر دو انتخاب بازنده ام . هنوز به عشق اميد مطمئن نيستم تا فقط او را برگزينم. اما حاضر به زندگي در کنار بابک هم نيستم. کاش مرا به حال خود رها ميکردند. از پشت پنجره مه گرفته به درختان عريان مينگرم. چه مقاومند که زمستان را تحمل ميکنند و به شوق ديدن دوباره بهار بر پا مي ايستند . نه سردي زمستان و نه باد پائيزي انها را از پاي نمي اندازد. کاش بهرام اينجا بود تا ميديد صبر کردنم نه تنها راه حل نبود بلکه سدي شد بر سر راهم. از خودم ميپرسم ايا اميد پذيراي دختري رانده شده ميباشد ؟ نه هرگز نميخواهم در مقابل او خوار شوم. در اين ميان او هيچ کمکي نميتوانست به من بکند . از دست هيچکس کمکي بر نمي ايد. من محکوم هستم به جرم گناهي ناکرده. واقعا گناه من چه بود ؟


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  13. #8
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض



    از پشت پنجره سايه لرزان بهرام را ديدم. روزنه اميدي بر رويم گشوده شد. شايد او ميتوانست کمکم کند. لحظه اي دلم از برق اميد روشن شد در اتاق را باز کردم تا به استقبال بهرام بروم که ناگهان صداي فرياد پدر مرا بر جاي ميخکوب کرد. سابقه نداشت شاهد دعواي پدر و بهرام باشم. صداي پدر را ميشنيدم که فرياد ميزد :
    - تو خجالت نميکشي تا اين وقت شب بيروني ! اين از وضع شرکت , اينم از وضع زندگيت کدوم گوري رفته بودي ؟
    - با دوستام بيرون بودم. مگه اولين بارمه که شب دير ميام خونه؟
    - با دوستات يا اون دختره عفريته ؟
    - احترام خودت رو نگهدار پدر !
    - فکر ميکني نميدونم چه غلطي داري ميکني ؟
    - زندگي خودمه و به خودم مربوطه.
    - تو از خودت چي داري که زندگيت مال خودت باشه. گفتم اون دختره ولگرد رو از شرکت مي اندازم بيرون ادم ميشي و ميري سر زندگيت. نميدونستم نون بيار خانوم هم ميشي. جلوي چشم من دنبال اون راه افتادي و رفتي ؟
    - حق نداشتي اونو از شرکت بيرون کني.
    - اومدي ضمانتش رو کردي که مشغول به کار بشه. وقتي در موردش تحقيق کردم و فهميدم خودش چکاره ست و خانوده اش کيان گفتم نه ! اصرار کردي گفتم شايد باعث بشه دختره از خيابون جمع بشه و ادم بشه . شرکت رو به کثافت کشيد. داره با زندگي تو بازي ميکنه. ابروي منو بردين. تو طرفداريش رو ميکني؟
    -اين دفعه بهش توهين کني مجبور ميشم جوابت رو بدم.
    - تو غلط ميکني.
    و صداي کشيده اي که پدر بر صورت بهرام نواخت را شنيدم. انقدر از اين ماجرا جا خورده بودم که مشکل خودم را از ياد بردم. پس دليل عصبانيت امروز پدر اين بود. چه روزي را براي گفتن مشکلم و صحبت با زن عمو انتخاب کرده بودم. و چه اميد عبثي به بهرام بسته بودم. واقعا که نمونه يک خانواده خوشبخت بوديم. صداي گريه مادر را ميشنيدم و فريادهاي پدر که او را براي اعمال من و بهرام مقصر ميدانست. بهرام عصباني از پله ها بالا امد و به اتاق خودش رفت. لحظه اي ايستادم تا تصميم بگيرم. وقتي در اتاقش رو باز کردم ديدم چمدان بسته قصد رفتن دارد.
    - بهرام ؟
    - برو کنار هستي , دخالت هم نکن.
    - ميخواي بري ؟
    - چاره اي نيست.
    با بغض پرسيدم :
    - چاره ؟ يعني اين چاره کاره ؟ حرفهاي بابا درسته ؟
    در حاليکه با عصبانيت مشت به چار چوب در کوبيد گفت :
    - هيچ کدوم نميتونين بفهمين , اون دختر خوبيه .فقط بايد بهش فرصت بديم. گذشته اصلا برام مهم نيست. فقط ميدونم من بدون اون نميتونم.
    - بدون ما , بدون پشتيباني پدر ميتوني ؟
    - من مثل تو نيستم .ميرم دنبال زندگيم. وضعم که جور شد ميام دنبال تو و مامان.
    سرم را بوسيد و رفت. به همين راحتي پناهگاهم را از دست دادم. انقدر منگ و بي احساس بودم که حتي شنيدن التماسهاي مادر که بهرام را از رفتن منع ميکرد لرزه بر دلم نمي انداخت. گنگ و گيج بر روي تخت افتادم.
    چند روز طول کشيد تا به وضع موجود عادت کنيم. در اين ميان من از ياد ديگران رفته بودم. هجوم افکار گوناگون توان فکر کردن را از من ربوده بود. تبديل به کلاف سردرگمي شده بود که بي هدف ميگشت و به دور خود ميپيچيد و گره زندگيش را کورتر ميکرد.بارها شماره اميد را گرفته بودم اما با شنيدن صدايش اشک مهلت پاسخ نداده بود. اگر او را دوست داشتم نبايد خودم و خانواده از هم گسيخته ام را به او تحميل ميکردم. او با من خوشبخت نميشد. روزهاي بدون او برايم چون کابوس بود. بي خبر از او دور از او بي حوصله و غمگين بودم. پرستو اوقات کمي را با من ميگذراند و من از هميشه دلتنگ تر بودم. محيط غم اور خانه خفه ام ميکرد. مادر بي تابي ميکرد و پدر عصبي بود و من از ترس انکه ناراحتي اش را بر سر من خالي کند اصلا مقابلش ظاهر نميشدم. با شروع کلاسها خدا را شکر کردم. پدر در نبود بهرام به قدري گرفتار و در خود فرو رفته بود که فرصت پرداختن به من را نداشت و من ساکت تر از هميشه تبديل به عضو فراموش شده خانواده شده بودم. کسي از شروع کلاسهايم با خبر نشد . روز اول شروع دانشگاه به همراه پرستو راهي شدم.
    چند روزي بيشتر به شروع سال جديد نمانده بود و من از هميشه کسل تر بودم.از طرفي دوري از اميد برايم سخت بود و از طرف ديگر تاب رويارويي با بابک را نداشتم.اميد ذره ذره وجودم را با محبتهاي بي ريا و خالصانه اش لبريز ساخت و من ناخواسته در پناه حمايتها و توجه هاي او روز به روز بيشتر به او وابسته ميشدم بي انکه بدانم او نياز به محبت دارد..هميشه فکر ميکردم اگر از عشق من نسبت به خود اگاه گردد احساسم را به بازي خواهد گرفت و ديگر ارزشي برايش نخواهم داشت. تنها شاهد عشق پر سوز من دفترم بود که تمام خاطرات و احساساتم را مينوشتم و لحظخ به لحظه با او از عشقم به اميد ميگفتم. به طرح چهره اش چشم ميدوختم و با به دست گرفتن قلمي که هديه داده بود دلگرم ميشدم.اخرين روز ديدارمان قبل از تعطيلات نوروز اميد بسته کوچکي به دستم داد :
    -سال نو مبارک.
    با اشتياق جعبه را گرفتم و گفتم :
    -چرا زحمت کشيدي ؟اصلا انتظار نداشتم .متاسفانه من برات عيدي نياوردم.
    -اول عيدي رو بزرگترا به کوچيکترا ميدن! در ضمن يه لبخند يا يه جمله برام کافيه.
    ميدانستم منظورش از يک جمله چيست براي همين با شيطنت گفتم :
    -يه جمله؟ ممنون از عيديت.
    درون جعبه زنجير طلايي زيبا همراه با اويز درخشاني به شکل ستاره بود که توسط چند نگين تزيين شده بود.نگاه پر از عشقم را به صورتش دوختم.ميدانستم از جمله ام ناراضي است. بعد از مکثي کوتاه زنجيري را که به گردن داشتم در اوردم و درون جعبه گذاشتم و به سويش گرفتم.
    -عيد تو هم مبارک.
    -ولي اين زنجير خودته.
    - حالا براي تو شد.اين مدت پيشم امانت بود.اين زنجير حرفاي زيادي از من داره که برات بگه.
    -اون ستاره رو هم براي انتخاب کردم که بهت بگم تک ستاره قلب مني و کاش ميتونستم خودم زنجيرو به گردنت بياويزم.ميدونم اجازه اش رو نميدي.به موقعش زيباترين گردنبد رو زينت بخش گردنت ميکنم.
    زنجير را بوسيد و به گردن اويخت.ارزو داشتم خودم به گردنش بياويزم.اما هنوز خيلي از مسائل را رعايت ميکرديم. هر دو به حريمي ناگفته پايبند بوديم. شايد به دليل غرورمان بود که هنوز از هم دور بوديم. شايد هم ترس... نميدانم.حسي عجيب بين ما بود که در حاليکه ما را به شدت به هم علاقه مند و وابسته کرده بود ولي از هم دورمان ميکرد. زنجير را در درون پيرهنش پنهان ساخت و نگاهم کرد. هنوز زير نگاه مستقيمش سرخي شرم را بر گونه هايم احساس ميکردم. سر به زير انداختم و زير لب برايش ارزوي سالي خوش نمودم و عزم رفتن کردم که صدايش نگاهم داشت.
    -هستي؟روزهاي تعطيل طولانيه.بهم زنگ ميزني؟
    -فکر نکنم بتونم اما اگه بشه حتما.ولي منتظر نباش .عيدت هم مبارک.
    -عيد تو هم مبارک.يادت باشه منتظرم...
    با نگاهي از هم خداحافظي کرديم و من به راه افتادم.بابک کنار خيابان به انتظارم ايستاده بود. مطمئن نبودم که ما را ديده يا نه .پدر از من خواسته بود هر وقت بابک به دنبالم مي ايد با او برگردم و من مجبور بودم به اين اجبار تن دهم. هنوز عطر اميد را حس ميکردم و مجبور بودم عشقم و احساسم را در سينه خفه کنم و همراه بابک باشم . کسي که هميشه حضورش تلخي بخش عشقم ميشد. با بي ميلي سوار ماشينش شدم بدون انکه صحبتي کنم که صداي عصبانيش را شنيدم:
    -چه عجب دل کندي؟خيلي وقته منتظرم.
    -ميتونستي نياي. خودت اصرار داري. بعد از عيد خودم بر ميگردم. تو هم ديگه زحمت نکش.
    ميترسم بدزدنت.
    -اگه دزديدني بودم تا حالا منو دزديده بودي.
    -تو مال خودمي احتياجي به اين زحمتا نيست.
    نيم نگاهي به نيم رخ مغرورش انداختم . از اين همه لجبازي و اصرار متحير بودم . پس کي ميخواست دست بردارد. بابک بعد از رفتن بهرام با من ارامتر برخورد ميکرد. انقدر به پيروزي خود اطمينان داشت که دليلي براي مقابله با من نميديد و من که ميدانستم دليل اوارگي بهرام اوست و شرايط موجود زندگيم ثمره وجود اوست هر لحظه بيشتر از او منزجر ميشدم.وقتي مقابل خودشان ايستاد با تعجب گفتم:
    -چرا اينجا اومدي؟
    لحن تمسخراميزش ناراحتم کرد. از ماشين پياده شد تا د خانه را باز کند.لحظه اي گردنبند اهدايي اميد را در مشت فشردم و به گردنم اويختم و پياده شدم و در حاليکه با قدمهاي کوتاه و ارام فاصله بين خود و بابک را حفظ ميکردم وارد منزل عمو شدم. درون خانه به عکس هميشه ساکت وارام بود و من به دنبال ديگران ميگشتم ارام پا به داخل اتاق گذاشتم که بسته شدن در مرا به خود اورد. بابک در حاليکه به در تکيه داده بود دستش را در جيب کرد و به تماشاي من ايستاد. از ديدن حالتش نگران شدم. براي انکه سکوت را بشکنم گفتم :
    -پس بقيه کجا هستند؟
    -فکر کنم ما يه کم زود رسيديم. قراره ناهار رو بيرون بخورن و بعد بيان اينجا. بهشون گفته بودم که ميام دنبالت و با هم ميريم خريد.
    -ولي تو به من نگفتي؟
    -حتما يادم رفته.
    از لحن کلامش حالم به هم خورد.به ساعتم نگاه کردم تازه دوازده شده بود و من مجبور بودم حداقل تا يک ساعت ديگر با او تنها باشم. به سمت در رفتم که مرا از پشت نگه داشت.
    -عجله نکن قبل از اينکه ديگران بدزدنت خودم دست به کار شدم.
    -ولم کن تو هيچ کاري نميتوني بکني.
    -گفته بودم اگه باهام کنار نيايي کاري ميکنم به دست و پام بيفتي. يادته ؟ امروز همون روزه.
    وقتي نگاهم به چهره مصممش افتاد تپش قلبم تنفس را برايم سخت کرده بود وقتي گرماي نفسش به صورتم خورد ميخواستم فرار کنم اما در بسته بود. بغض کرده بودم ولي تمام سعي ام را ميکردم تا گريه نکنم. نميخواستم شاهد عجزم باشد. در حاليکه از شدت خشم دندانهايش را به هم فشار ميداد گفت :
    -خودت خواستي يا همين الان به ازدواج با من رضايت ميدي يا جلوي خودت به کسي که مامور تعقيب اون پسره است زنگ ميزنم کارش رو بسازه.
    -تا به حال کسي بهت گفته چقدر نفرت انگيزي؟
    اشک از چشمانم فرو ميريخت. در دل فرياد ميزدم اما صدايم جز ناله اي دردناک نبود. در چشمان بابک برقي ميديدم که ميدانستم در کمتر از اني ميتواند اتش خرمن هستي ام را بسوزاند با لحني تهديد کننده گفت :
    -بهتره منو تحريک نکني که اون چيزي باشم که نبايد بشم. مطمئن باش اين وسط فقط تو صدمه اش رو ميخوري.
    سعي داشتم وقت کشي کنم تا ديگران از راه برسند .بعد از لحظه اي انتظار گوشي را برداشت تا تماس بگيرد.خيلي خونسرد گفت :
    -يادت باشه خودت انتخاب کردي.
    نميتوانستم ريسک کنم. پاي زندگي اميد در ميان بود. ميدانستم بابک اين کار را خواهد کرد. در ضمن رضايت دادن به لفظ هيچ بهايي نداشت. ارام موافقت خود را اعلام کردم. برق رضايت در چشمانش درخشيد. دوباره گوشي را برداشت و گفت :
    -شماره اون پسره رو بده.
    با بغض گفتم :
    -با اون چه کار داري؟
    -نکنه فکر کردي به همين جواب دادنت رضايت ميدم ؟ بايد بهش بگي نامزد داري تا دست از سرت برداره.
    در حاليکه سعي ميکردم در صدايم اثار التماس و ترس نباشد گفتم :
    - اون رو داخل بازيت نيار. از هيچي خبر نداره نميخوام هم خبر داشته باشه. تو انتخاب من نبودي و نيستي. اما اون انتخاب منه. به هيچ قيمتي هم حاضر نيستم از دستش بدم.
    - حتي به قيمت جونش؟معلومه دوستش نداري.
    -تو منو دوست نداري.همه اين کارات از بدذاتيته.
    -من هم تو رو هم پولاي خوشگل باباتو دوست دارم. اونقدر که حاضر نيستم از دستش بدم حتي به قيمت جون نفر ديگه. زودباش انتخابت رو بکن.دوست دارم بقيه که اومدن معامله تموم شده باشه.
    با التماس گفتم :
    -نه !با اميد نه نميتونه تحمل کنه. فکر ميکنه بازيش دادم.
    -اينجوري بهتره. اونقدر ازت متنفر ميشه که ديگه سراغت نمياد. دل شکسته بهتر از صورت از ريخت افتاده است.
    درون مبل فرو رفتم و شروع به گريه کردم. قضيه انقدر پيچيده بود که نميتوانستم راه حلي برايش پيدا کنم. از دست دان اميد برايم پايان زندگي بود اما ديدن عذابش و اينکه من باعث صدمه رساندن به او شده بودم برايم جانکاه تر بود. در دل ارزو کردم کاش از اول همه جريان را براش گفته بودم. شايد امروز راحت تر بودم و مرا بهتر درک ميکرد. اگر از عشقم به او مطمئنش ساخته بودم ديگر در ميان ترديد مجبور به باور حرفهاي امروزم نميشد. چطور ميتوانستم ان چشمهاي پرمحبت را غمگين ببينم.
    بابک شماره اي را گرفت و مشغول صحبت شد. ناگهان چهره ي زيباي اميد در نظرم شکل گرفت که چگونه تاوان تصميم اشتباه مرا ميپردازد. با خواهش از بابک خواستم دست نگه دارد و موافقت کردم با اميد صحبت کنم. تا به حال از ديدن لبخندي اونقدر متنفر نشده بودم. با هر شماره اي که ميگرفت گويي طناب دار بر گردن خود محکمتر ميکردم. قلبم خون گريه ميکرد با دستان خودم عشق را در محراب گذشت قرباني ميکردم. پايه هاي اتصال من به زندگي يکي يکي شکسته ميشد و من هر لحظه لرزان تر از قبل خدايم را فرياد ميزدم تا به من بگويد به جرم چه گناهي اينچنين محکوم به زندگي بودم. بابک منتظر ماند تا تماس برقرار شود و با شنيدن صداي اميد گوشي را به طرفم گرفت و دکمه ايفون تلفن را فشرد تا شنونده مکالمه ما باشد. با دستاني لرزان گوشي را گرفتم و با شنيدن صداي پر مهرش دوباره در تصميم مردد شدم اما نگاه پر کينه بابک راه بازگشت را بر من بست. لب باز کردم اما صدايم در نيامد. با تمام توانم سعي ميکردم تا از اين کابوس تلخ رها شوم اما همچنان در گردابش دست و پا ميزدم با ناله اي بغض الود سلام کردم :
    - سلا اميد هستي هستم.
    صداي شاد و مهربانش در گوشي پيچيد.
    - سلام خانوم قشنگم چقدر خوشحالم صدات رو ميشنوم .فکر نميکردم بهم زنگ بزني.
    -اميد يه چيزايي هست که بايد بهت بگم.
    با نگراني پرسيد :
    -صدات چرا اينجوريه؟هستي حالت خوبه؟چه اتفاقي افتاده؟صبح که سرحال بودي.
    -يه چيزايي رو بايد برات توضيح بدم.
    تا به حال انقدر عاجز نشده بودم .لرزش صدايم غير قابل کنترل بود تحمل حضور بابک را در کنارم نداشتم و در خود توان ادامه را نميديدم.
    اميد که کاملا متوجه ناراحتي من شده بود گفت :
    -ادرس رو بده بيام دنبالت .نگرانم !بدجور دلم شور ميزنه.
    با ديدن نگاه غضبناک بابک گفتم :
    - همين الان بايد بهت بگم.
    -اين چه موضوعيه که با وجود اصرارهاي من و فشارايي که تحمل کردي حاضر نشدي باهام در موردش صحبت کني و حالا بي مقدمه و با اين حال خراب ...الان کي پيشته؟
    -بابک پسر عموم اينجاست.
    صداي رنجيده اش را شنيد که گفت :
    -کاش ميفهميدي چه عذابي ميکشم وقتي اون کنارته.چرا پيش بابکي؟مگه خونه نيستي؟
    -نه منزل عموم هستم. اميد بابک نامزدمه.
    چشمهايم را بستم و صداي شکستن چيزي در گوشم پيچيد. قلب من بود يا او نميدانم. شايد هر دو شکسته بوديم. با صدايي لرزان گفت :
    -تو نامزد داري؟حالا ميگي؟ بعد از اين همه مدت؟حالا که من عاشقت شدم؟بي انصاف چرا من؟چرا قلب ساده من رو بازيچه کردي؟
    -بازي نبود. هيچ کدومشون فريب نبود.تمام اون روزا حقيقت داشت.
    -چي حقيقت داشت؟سادگي من؟احساس پاک و بي رياي من؟عشق خالص من؟يا تو و اون چشماي معصومت که منو ديوونه کرد؟
    بابک ترديد را در چهره ام ديد و دستش را زير چانه ام قرار داد و سرم را بالا اورد و در چشمانم خيره شد. با نگاهش تهديدم ميکرد.مجالي براي ترديد نبود.راهي بود که تا انتها بايد ميرفتم.بفضم را فرو خوردم و گفتم:
    -نخواستم بيشتر از اين با احساست بازي کنم.منو ببخش و فراموش کن. خداحافظ.
    نميتوانستم بيش از اين با دست خودم قلب عزيزترين کسم را بشکنم. تلفن را قطع کردم.هرچه در قلبم گشتم اثري از احساس نيافتم.نه قطره اشکي و نه اهي و نه ناله اي هيچ چيز. بابک که همه کارها را مطابق ميلش ميديد مقابل پايم بر زمين نشست. اما من هيچ حسي نداشتم. او که از اين حالت من ترسيده بود بلند شد و رفت و با ليوان ابي برگشت. سرم به شدت گيج ميرفت و تنم يخ کرده بود. ديگر از من هيچ چيز نمانده بود... مانند مرده متحرکي شده بودم که همه چيز را ميديد و ميشنيد اما احساسي نداشت. همه چيز در هاله اي از مه قرار داشتند. بعد از چه گذشت؟درست به ياد ندارم.چهره نگران بابک گريه هاي مداوم مادر و بيمارستان و سياهي.
    مست از عشق اميد به خانه برگشتم و به اتاقم رفتم. ديدن دوباره اش و گذشت اميد مرا دلگرم کرده بود. باورم نميشد بار ديگر پذيرايم شود. ديگر نميترسيدم که بازيچه ام کند. به احساسش اطمينان پيدا کرده بودم. تصميم گرفتم تمام جريان و تهديدهاي بابک را برايش تعريف کنم. ديگر نه بابک در ذهنم بود و نه فردايي تاريک. مادر صدايم کرد تا به تلفن جواب بگويم.به اتاق بهرام رفتم. چقدر جايش خالي بود. با اشتياق به سمت تلفن رفتم تا براي پرستو ماجرا را تعريف کنم و او را شريک شادي هايم کنم. با خوشحال گفتم:
    -سلام.نميدوني امروز چه روز خوبي بود.
    صداي بابک بر جا خشکم کرد:
    -چرا اتفاقا خوب ميدونم طبق قرارداد عمل نکردي.قرار بود اون رو از زندگيت بيرون ببري اما بهم کلک زدي. براي اينکه بهت ثابت کنم نميتوني سر من کلاه بذاري و براي شروع به صورت خيلي اتفاقي يه موتوري جلوي چشم من زد به پسره. البته تقصير خودش بود. بدون اينکه به خيابون نگاه کنه از ماشينش پياده شد و راه افتاد. البته زياد صدمه نديد چون نميخواستم ببينه.فقط ميخواستم بهت هشدار بدم که همينجا همه چيز رو تمام کني .اين اخرين اخطار بود.دفعه بعد چشم پوشي نميکنم.
    نه ! امکان نداشت .بابک داشت همه چيز رو نابود ميکرد. پس همه جا مرا تعقيب ميکرده چطور اين همه ظلم را تحمل کنم.به کي شکايت برم.به يکباره منفجر شدم و فرياد زدم:
    - تو پست و حيووني .حتي لياقت تحقير شدن هم نداري. تو هيچ چي نيستي جز يه پسر پولدار بي احساس نامرد بي معرفت و نفرت انگيز که وجودت حالم رو به هم ميزنه تو به عشق ما حسادت ميکني.ازت متنفرم.
    احساس خفگي ميکردم .ارزو کردم هيچ گاه بابک در زندگي ام وجود نداشت. صداي قهقهه بلندش در گوشم پيچيد و بعد ارام زمزمه کرد:
    -تو هميشه موقع عصبانيت خوشگلتر ميشي .فکر کنم الان خيلي خواستني شده باشي.
    با نفرت تمام تماس را قطع کردم و بلافاصله شماره اميد را گرفتم.دستانم يخ کرده بود و بدنم ميلرزيد. صداي ناآشنايي جوابم را داد که نگرانيم را صد چندان کرد. در جواب من که تقاضاي صحبت با اميد را داشتم گفت که در حال استراحت است و وقتي نگرانيم را ديد مطمئنم ساخت که يک حادثه بوده و خوشبختانه صدمه زيادي به اميد وارد نشده و با چند روز استراحت بهبود مي يابد. همه اين جريان تقصير من بود. به خاطر عشقي که به اميد داشتم بايد اول صلاح او را در نظر ميگرفتم. بابک کسي نبود که کوتاه بيايد. ميدانستم که تا انتها بر سر اين ماجرا خواهد بود. بابک ياد نگرفته بود در زندگيش جواب منفي بشنود و راضي شود. به هرچه خواسته بود رسيده بود و ميدانستم تا به مقصودش نرسد ارام نميگيرد حال به هر قيمتي باشد. بايد تصميم ميگرفتم !سخت ترين لحظه زندگيم بود. لحظه اي که به اين نتيجه ميرسيدم که اميد بدون من خوشبخت تر خواهد بود. کاش صدايم را مي شنيدي.
    اميدم . اکنون که قلب عاشقم بين من و تو , تو را برگزيده .فرياد را در گلويم خفه ميکنم و درياي چشمانم را مي خشکانم. پنجره اميدم را به روي زندگي ميبندم تا مبادا نسيم خبري از قلب پاره پاره من به سرزمين ياد تو اورد. در کوره راه زندگي در ميان مه و تاريکي نام تو چون اذرخش صحنه زندگي مرا روشن کرد و خرمن وجودم را اتش زد. براي تو سوختم!حال خاکستر جانم را به پاي تو ميريزم .يا با کشيدن اهي بر باد خواهم رفت يا با اشک چشمانت دوباره سبز خواهم شد. در اين طوفان وحشت لحظه اي سايه سارم شدي و در پناه امن تو طعم گرما و حلاوت عشق را چشيدم. حال چه سخت است از داشته هايم بگذرم و اسير خفاشان و زنداني در غبار تباهي باشم. ميروم يا سربلند و پيروز از اين ميدان بيرون مي ايم و سر بر محراب عشق تو مي سايم يا در اين راه فنا ميشوم تا تو باقي باشي .هستي ام نيست تا تو باشي.
    اي عشق شيرينم!فانوس قلبت را بدرقه راهم کن تا در پناه روشني تو راه درست را انتخاب کنم .دستانم را با بوسه اي گرم کن تا توان مقابله بيابم. اگر رفتنم را ديدي عشقم را باور کن... مگو وفا نداشت. ميروم يا در ميان عشقت فنا ميشوم يا براي هميشه به دور از ترديد به سوي تو باز ايم. اما کنون به تک تک لحظه هاي ناب عشقمان سوگند که براي هميشه براي تو باشم حتي اگر تو مال من نباشي...
    در تنهايي و غم تا نيمه هاي شب قدم زدم تا تصميمي بگيرم که توان اجراي ان را داشته باشم. بهترين راه اين بود که به خاطر حفظ سلامت اميد از زندگي اش بيرون بروم و تمام تلاشم را بکنم تا مسيرم از راه بابک جدا شود. شايد ان روز ميتوانستم اميدي به برگشت دوباره داشته باشم. ساعتها با عکس اميد درددل کردم و تا نزديک سحر در کابوس دست و پا زدم. تا لحظه اي که در عالم خواب او را ديدم و با خيالش ظلمت زندگيم رنگ روشنائي گرفت:
    امشب ميان اشکم تصويري از تو ديدم
    در اين سکوت وحشت نام تو را شنيدم
    امشب که دل گرفته در اين شب سياهم
    اميد بر تو دارم باشد همين گناهم
    امشب که اشک حسرت جاري شد از نگاهم
    باري نظر روا کن بر اين شبانه اهم
    امشب که بار ديگر يادت به باد دادم
    چون شعله اي خموش و خاکستري به بادم
    امشب به ياد رويت لختي به خواب رفتم
    با ديدن خيالت ميناي غم شکستم
    امشب ميان اشکم اسوده جان سپردم
    از اين جهان خاکي باري ز غم نبردم
    براستي اگر مرگ را انتخاب ميکردم چه ميشد؟ چهره زيبا و معصوم پرستو در نظرم امد .ميدانستم بي من چقدر تنهاست .از تصور نبودن وجود او وجودم لرزيد. پس او هم همين احساس را داشت و اميدم... ايا مرا فراموش ميکند؟با به ياد اوردن اميد الهه مرگ از د ديگر خارج شد.
    دلم ميخواست با پرستو حرف بزنم اما پيدايش نکردم از لادن هم خبري نداشتم. او کم و بيش در جريان زندگيم قرار داشت اما از موضوع بابک چيزي نميدانست. روز بعد دوباره با پرستو تماس گرفتم تا هم درددل کنم و هم از حالش باخبر شوم. اما باز کسي نبود. نگران و دلواپس بودم. هم براي پرستو و هم براي اميد. ميخواستم پرستو خبري از او برايم بياورد تا مطمئن شوم اتفاقي برايش نيفتاده. با دستاني لرزان شماره اميد را گرفتم. صداي گرم و خسته اش در گوشم پيچيد. صداي نفسهايش را ميشنيدم. اما نميتوانستم جواب بدهم. وقتي سکوتم را ديد ادامه داد:
    -چرا حرف نميزني؟...تو که ميدوني تشنه شنيدن صداتم...من که ميدونم هستي مني که يادم کردي...خودم ازت خواستم زنگ بزني تا با شنيدن صدات بهتر بشم. وقتي تو باشي ديگه هيچي نميتونه منو از پا بندازه... ديگه هيچي برام مهم نيست...اگه دوستم داري حرف بزن...
    هر لحظه ترديد در جانم ريشه ميدواند.اشک بي مهابا از چشمانم فروميريخت.قلبم به شدت ميزد و تمام بدنم يخ کرده بود.با گريه گفتم:
    -منو ببخش...من طاقتش رو ندارم...فقط بگو منو ميبخشي؟
    -چي بهت ببخشم که لياقتت رو داشته باشه؟جونم رو؟
    چه ميتوانستم بگويم؟ که براي اينکه خاري بدستش نرود حاضر بودم هرکاري بکنم؟بله!حاضر بودم. حتي حاضر بودم زندگيم را تباه کنم. با بغضي اشکار گفتم:
    -مثل من فراوونه.چشماتو هم بذار و منو فراموش کن.اميدوارم روزهاي بهتري ببيني. روزهايي که از من جز خاطره اي محو در خاطرت نمونه.خاطره دختري که هيچي نبود.
    -تو همه چيز مني. نميخوام يه خاطره باشي. ميخوام هميشه با حضورت منو به ياد هرچه زيبائيه بندازي.
    -يه روز ميفهمي هيچي نبودم و نيستم.روزي که شايد ديگه نباشم. اميدوارم هرچه زودتر بهتر بشي و هيچ وقت اتفاق ناگواري برات نيفته.
    -اگه تو باشي نم يافته.
    -شايدم برعکس.شايد من هماي خوش اقبال تو نباشم.
    -من با تو خوشبختم. همين برام بسه. ديگه از زندگي چيزي نميخوام.
    -منم همين رو ميخوام.
    -فقط بگو , يه بار بگو دوستم داري تا مطمئن بشم. تا از اين برزخ رها بشم , بگو
    تمام وجودم از اين تلاش براي خفه کردن صداي قلبم ميلرزيد. نميتوانستم اجازه دهم ترديد به من غلبه کند. با گفتن خداحافظي حسرتي عميق بر دلمان گذاشتم. نميتوانستم اميدوارش کنم تا روزي شاهد مرگش باشم. با شنيدن صدايش تازه فهميدم چقدر سخت است دل کندن و دل بريدن , در عين نياز و محبت.قلبم خون گريه ميکرد اما از اينکه مطمئن شده بودم مشکلي پيش نيامده خدا را شکر کردم. اگر اتفاقي مي افتاد چگونه خود را ميبخشيدم. تا ظهر در اتاقم راه رفتم اما ارام نگرفتم. دلشوره اي عجيب با غمم در اميخته بود. ساعتي از ظهر گذشته بود که صداي زنگ در مرا به خود اورد. در دل دعا کردم که خانواده عمو نباشند چون بهانه اي براي حاضر نشدن در جمعشان نداشتم. ارام از پنجره به حياط نگاه کردم. پدرم به سمت در رفت. برايم عجيب بود که پدر براي باز کردن در به حياط برود. شايد بسته اي اورده بودند. ناگهان تمام بدنم را سردي و لرز پوشاند . مامور اگاهي بود که با پدر صحبت ميکرد. ياد دلشوره امروزم افتادم و دعا کردم مصيبت جديدي نازل نشده باشد. تنها احتمال را به بهرام ميدادم که دچار مشکلي شده باشد. پدر بعد از مدتي به داخل امد و مرا صدا زد.
    -بيا باهات کار دارن. ببين اين دوستت چه دسته گلي به اب داده که اومدن دنبال تو! منو بگو به اين خانواده اعتماد داشتم و ميذاشتم تو با دخترشون رفت و امد کني.
    بقيه حرفهاي پدر را نشنيدم و سراسيمه بيرون دويدم.کيف پرستو به همراه کارت دانشجويي اش در دستشان بود. گيج و مبهوت نگاهشان ميکردم .از خلال صحبتهايشان فهميدم که وقتي باندي خطرناک را زير نظر داشتند و خواستند دستگيرشان کنند پرستو فرار کرده و کيفش دست انها افتاده. ظاهرا کسي منزل نبوده تا جوابشان را بدهد و از من به عنوان نزديکترين دوست پرستو پرس و جو ميکردند. جوابي نداشتم بدهم جز انکه پرستو اهل هيچ کاري نيست اما با اين شواهد کسي باور نميکرد. از انچه ميترسيدم اتفاق افتاده بود. احساس کردم دختر نفرين شده اي هستم که به هرکس نزديک ميشوم او را دچار مصيبت ميکنم. بهرام , اميد و حالا پرستو. نميدانستم کجاست و از ديروز که براي فرار از پارک خارج شده تا به حال کجا رفته. بعد ازرفتن انها به سمت تلفن رفتم اما باز جوابي نيلفتم. حتما پدر و مادرش باز به سفر رفته و او را تنها گذاشته بودند. يعني الان پرستو کجا بود؟ کاش حداقل با من تماس ميگرفت. در اين شرايط تحمل سرکوفت هاي پدر از هميشه دشوارتر بود. او که مرا همراه پرستو ميدانست دامن همت به کمر بست تا مرا هرچه زودتر سرو سامان دهد تا از رسوايي اينچنيني جلوگيري کند. نميدانست اگر قرار بود به بيراهه بروم مدتي قبل راهم را پيدا کرده بودم. به راستي در اين ميان اشتباه از کي بود؟از ما که بدون داشتن هيچ تجربه و اطلاعاتي در دنياي ناشناخته و جذاب جواني ميگذاريم؟يا از کساني که به دور هر چيز حصاري ميکشند تا چشمانمان حقيقتت را نبيند. با اين کار بين حقيقت و واقعيت فرسنگها فاصله مي انداختند. حقيقت اين بود که عشق زيبا و باشکوه است و واقعيت اين بود که عشق ميتواند خطرناک و تباه کننده زندگيت باشد. فردا بعد از رفتن پدر به سرعت حاضر شدم و در جواب مادر گفتم که به ديدن خانواده پرستو ميروم. مادر مخالف بود اما هيچ چيزي نميتوانست مانع من بشود .تنها کسي که برايم مانده بود دچار مشکل بزرگي شده بود. ماشين گرفتم و ادرس منزل سينا را دادم. يکبار با هم به در منزلشان رفته بوديم. مردد بودم که با مادرش صحبت کنم يا نه. ناچار زنگ منزلشان را به صدا در اوردم. بعد از مدتي خانومي کنار پنجره امد که حدس زدم مادرش باشد. ظاهر اشفته اي داشت با دستپاچگي گفتم:
    -سلام .ببخشيد مزاحم شدم.با خانوم کار داشتم.
    -سلام دخترم خودم هستم.امرتون بفرماييد.
    -اقا سينا منزل هستند؟
    -نه از ديروز هيچ خبري ازش نداريم. شما چه کارش دارين؟
    -هيچي يه امانتي دستشون داشتم ميخواستم بگيرم بعدا مزاحم ميشم.خدانگهدار.
    پس پرستو هرکجا که بود با سينا بود.کمي دلگرم شدم. تنها بودن دختري مثل پرستو در اين شهر بزرگ فاجعه بود. دوباره براي اطمينان به منزل پرستو رفتم. درحاليکه اميد نداشتم کسي منزل باشد درباز شد و داخل رفتم.مادر پرستو که زن مسن اما خوش ظاهري بود , برخلاف هميشه بدون ارايش و با موهاي نامرتب و چشمان گريان به استقبالم امد. با ديدنم مرا در اغوش گرفت و همراه گريه گفت:
    -ديدي چه بر سر دختر نازنينم امد. اخه اون که اهل اين حرفها نبود. سرش به درس و کتابش گرم بود. چرا بايد اينجوري ميشد مگه ما براش چي کم گذاشتيم که جوابمون رو اينجوري داد. تو چرا مواظبش نبودي؟چرا گذاشتي به اين راه بره , مگه شماها مثل دو تا خواهر نبودين.چرا گذاشتي دخترم به اين راه بره؟
    درحاليکه از برخوردشان و اينکه همه جريان را به گردن من انداخته بودند ناراحت بودم گفتم:
    -پرستو هميشه تنها بود و از اين تنهايي در عذاب بود. اون نياز به حمايت شما و پدرش داشت اما مجبور بود خودش تنهايي راه زندگيش رو انتخاب کنه. کمبود محبتش رو توي وجود ديگران جستجو ميکرد. اون قدر محبت رو ميدونست براي داشتن ذره اي عشق همه کار ميکرد. کاش تنهاش نميگذاشتين .بهتره دنبال مقصر نگردين چون تو وجود ديگران پيدايش نميکنين. خداحافظ...
    ديگر نميدانستم چه کنم و به که پناه ببرم...
    پرستو را تحسن ميکردم و لحظه اي بعد که فکر فرار به سرم ميزد به شدت خود را شماتت ميکردم. حرف اميد به يادم مي امد که فرار چاره کار نيست. نه او مرا طرد شده ميخواست و نه غرور من اجازه ميداد که مانده از همه جا به او پناه ببرم و نه من ميتوانستم او را وارد اين بازي خطرناک کنم.
    و اين سياهي از تمام سپيدي هاي دنيا ارامش بخش تر بود.در ان سپيدي جز تباهي هيچ نديده بودم و اکنون غرق در سکوت و سياهي به ارامش رسيده بودم. کاش حداقل اين ارامش را از من نگيرند. به زحمت چشم گشودم و لبه تيز نور و سپيدي چشمانم را به شدت ازرد و يادم امد که تا ارامش راه زيادي مانده.دنبال پناهگاهي گشتم تا در پناهش از تابش نور رهايي يابم اما هيچ کدام از افرادي که اطرافم بودند سايه سارم نبودند.اين بار خود دليلي براي سخن گفتن نداشتم. چشمانم را بر روي هر چه سپيدي بود بستم. تا لحظه اي که گوشم صداي اشنايي شنيد و قلبم اندکي ارام گرفت. براي ديدن دوباره اش مجبور بودم با زندگي اشتي کنم پس چشمانم را گشودم.حتي نگاه پرستو هم غرق اشک بود. اشکي که ديگر براي من باقي نمانده بود. دستمال خيس را بر لبانم کشيد و دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
    -باز چه بلايي سر تو اوردن؟تا کي ميخواي ساکت باشي و دم نزني؟حالا که اميد هست و از عشقش هم مطمئني.ديگه ترسي نيست که بگي نکنه بازيچه اش هستي. همه چيز رو براش تعريف کن و بزار کمکت کنه.من با وجود اينکه از سينا محبتي نميبينم تمام تلاشم رو ميکنم تو از اون و عشقش مطمئني .چرا تو اين گرداب دست و پا ميزني ؟
    -ديگه اميدي نيست.
    شنيدن صدايم براي خودم هم نا اشنا بود. بي احساس و بريده و خش دار.
    -اميد که از تمام حرکاتش عشق ميباريد؟چرا نيست.
    -من اونو خرد کردم.به خاطر خودش و عشقي که بهش داشتم.
    -تو چه کار کردي؟
    -نابودش کردم.کاري کردم که تا اخر عمر از هرچي عشقه متنفر بشه.
    در حاليکه پرستو اشک ميريخت تمام وقايع را که بيشتر شبيه کابوس بود برايش تعريف کردم. انقدر بي احساس حرف ميزدم که حتي خودم هم به صحت گفته هايم شک داشتم. اما پرستو به جاي من گريه ميکرد... به زمين و زمان ناسزا گفت اما هيچ يک از اين کارها درمان درد من نبودند که من سالها بود با انها هم خانه بودم.بعد از مدتي که کمي ارام شد محکم و خشمگين گفت :
    -خودت درستش کن. همه چيز رو بگو. حيف تو و اميد که دارين تاوان پس ميدين. همه چيز رو بهش بگو و بزار خودش انتخاب کنه.يه دل شکسته خيلي دردناکتر از يه جسم شکسته هست. اين يه امتحانه براي هردوتون!چشماتو ببند و با خودت خلوت کن. به قلبت رجوع کن.اگه اونقدر دوستش داري که اون عشق بهت قدرت و شهامت بده محکم روي پاهات بايست و به همه بگو عاشق اميدي. بگو که بابک باهات چه کار ميکنه.چرا تمام اين غصه هارو تو خودت ميريزي تا به اين روز بيافتي؟دکتر گفت فشارت اونقدر پايين بوده که اگه نمي اوردنت ميمردي...
    -کاش ميمردم.
    -با مردن تو هيچ چيز درست نميشه. فقط از مشکلات فرار ميکني. اميد رو دوست داري؟
    -بيشتر از خودم.
    -پس به خاطر اون تلاش کن .فکر کن اون الان تو چه حاليه .باهاش حرف بزن.
    لحظه اي وجودم را گرما گرفت. دوباره تپش قلبم را احساس کردم.اگر ميخواستم اميد را از اين همه مشکل اگاه کنم اکنون بهترين فرصت بود. شماره اش را گرفتم اما خاموش بود. به محل کارش زنگ زدم اما گفتنئ براي چند روزي به مرخصي رفته.تلفن منزلش را هم نداشتم.ترسيدم , شايد انتخابم راهم اشتباه بوده مبادا بلايي سر خودش اورده باشه. شب با بهتر شدن حالم به منزل بازگشتم.باز هم تنها بودم و باز هيچ کس نخواست بداند چه بر من گذشته.پدر به قدري به بابک اعتماد داشت که او را شريک خودش کرده بود و بابک براي پدر جاي بهرام را پر ميکرد. هر حرفي ميزدم فقط خودم را بيشتر از چشم پدر مي انداختم. بنابراين باز به تنهايي ام خو کردم و همنشين شدم. روزها يکي يکي ميگذشت اما هنوز اميد را پيدا نکرده بودم. در اين مدت بابک را نديده بودم. ميدانست که به مقصودش رسيده و ديگر با من کاري نداشت. لحظه سال تحويل با گريه از خدا خواستم روزي رنگ خوشبختي را ببينم . يک زندگي ساده و ارام در کنار اميد. براي پرستو و بهرام هم دعا کردم. کسي از بهرام خبر نداشت. چه راحت به دنبال سرنوشت خود رفته بود. در اين مدت نگراني پدر از اين بود که مبادا بيماريهاي اخيرم بابک را از زدواج با من منصرف کند و من حاضر بودم براي هميشه بيمار بمانم ولي او را هرگز نبينم. به همين دليل تمام مدت به بهانه ضعف و خستگي از اتاقم بيرون نيامدم. صداي بابک را ميشنيدم که با پدرم ميگفت و ميخنديد و اين اسودگي اش خون به دلم ميکرد. بر سر من و اميدم چه اورده بود؟ بر ويرانه وجود ما کاخ ارزئهايش را ميساخت و ميخنديد. روزهاي اول عيد تنهايي بهترين دوستم شده بود. پرستو کمتر فرصت سر زدن به من را پيدا ميکرد. وقتي هم از سينا ميپرسيدم با جمله اي کوتاه مسير صحبت را عوض ميکرد. هفته اول عيد به انتها رسيد .باز با محل کار اميد تماس گرفتم .هنوز از اميد خبري نبود. کارمندان ان شرکت همه بر سرکارشان به صورت نيمه وقت حاضر بودند .شايد او هم مي امد ولي حاضر به پاسخوگي به تلفنها نبود. گوشي اش همچنان خاموش بود. فقط دعا ميکردم سالم باشد. تصميم گرفتم خودم سري به محل کارش بزنم. به بهانه رفتن به منزل پرستو براي اولين بار به محل کارش رفتم. روي انکه داخل شوم را نداشتم. نميخواستم در مقابل ديگران مرا طرد کند. بنابراين مقابل ساختمانش ايستادم تا شايد خودش را ببينم. هوا بهاري بود ولي من که عاشق طراوت بهار بودم هيچ کدام از زيبايي ها را نميديدم.نسيم خنک بهاري سرما را به وجودم هديه ميداد , روزهاي سخت گذشته و اينده تاريکم جسمم را روز به روز به تحليل ميبرد. بعد از ساعتي کارمندان کم کم محل کارشان را ترک کردند اما از اميد خبري نبود. به شدت خسته شده بودم. ضعف و بيماري و ترس از برخورد اميد مرا از پا انداخته بود. اگر روي از من ميگرفت ميمردم. ولي به ديدن لحظه اي از چهره اش هم قانع بودم. فقط ميدانستم حالش خوب است و بي من خوشبخت است همين برايم بس بود. با ديدن قامت زيبايش از دور تمام خستگي هايم از بين رفت. اميد من بود که اينچنين ارام و بي هدف قدم ميزد. هيکل مردانه اش لاغر شده بود و سر به زير و ارام قدم ميزد. ارام ارام به سمتش رفتم. چشمانم از ديدنش سير نميشد. لحظه اي که مقابلم رسيد بدون انکه سر بلند کند مسيرش را تغيير داد اما دوباره راهش را بستم. با تعجب سرش را بالا اورد. صورت لاغر و چشمان به گود نشسته اش دلم را لرزاند. با خودش چه کرده بود؟ اماده بودم که به بدترين شکل مرا از خودش براند. اما چشمان پر محبتش لحظه اي مبهوت مرا نگريست. اشک در چشمانش لرزيد. سکوت هر دوي ما به درازا کشيد. هيچ کدام از ما از ديدن ديگري سير نميشد. گويي همه را جز خود به فراموشي سپرده بوديم. سر به زير انداختم و با بغضي اشکار گفتم:
    - از من متنفري؟
    با صدايي لرزان و پرمحبت جواب داد:
    - يعني عشق من به تو اونقدر سطحي بود که به نفرت منتهي بشه؟رفتم سفر و خودم رو تو يه اتاق حبس کردم . ميخواستم فراموشت کنم. حتي ازت متنفر بشم اما ديدم هنوز دوستت دارم. اميدي به ديدن دوباره ات نداشتم اما ميدونستم هيچ وقت نميتونم فراموشت کنم.
    - کاش زودتر پيدات کرده بودم. کاش منو ميدزديدي و ميبردي يه جاي دور.
    - فرار راه حل هيچ مشکلي نيست . بايد از مشکلات قويتر بود.
    - اما مشکلات از من قويترند.
    - دوست ندارم با فرار به هم برسيم. ميخوام بدون هيچ ترس و واهمه اي مال من باشي. با سربلندي نه سرافکندگي دوست دارم خانواده هامون پشت و پناهمون باشند نه ارزومند شکستمون. راستي تو چرا انقدر ضعيف شدي؟به تو که نبايد بد گذشته باشه.
    دلم گرفت.هيچ کس نميدانست چه ميکشم.هيچ جمله اي گوياي احساسم نبود.بنابراين زمزمه کردم:
    من که خود گم کرده راهم اندر اين کابوس جان
    هرکجا رفتم نديدم جز پريشاني نشان
    ان درخت پر ز بارم , کز غم و درد زمان
    شعله ور گشتم سراپا سوختم تا استخوان
    براي انکه اشک را در چشمانم نبيند شروع به قدم زدن کردم. بعد از لحظه اي به کنارم رسيد و با ناراحتي پرسيد:
    -تو که انتخابت رو کردي .پس غمت چيه؟
    -تو هيچي نميدوني ,خيلي سخته با دستهاي خودت مجبور شي اشيونه عشقت رو بر هم بزني. بابک منو مجبور کرد اون حرفا رو بهت بزنم. اون انتخاب من نبوده و نيست.
    -پس چرا قبولش کردي؟
    -چاره اي ندارم.برادرم از پيشمون رفته. مادرم کاري از دستش بر نمياد و پدرم بابک رو مثل پسرش دوست داره بين من و اون طرف اونو ميگيره.
    -هر پدري خوشبختي دخترش رو ميخواد.
    -اما من با اون خوشبخت نميشم.
    -هستي اين وسط تويي که بايد انتخاب کني. با دست رو دست گذاشتن هم کاري از پيش نميبيري. اينکه يه لحظه از عشق من سيراب بشي و لحظه اي بعد کنار بابک باشي درست نيست.
    -تو به من اعتماد داري؟
    لحظه اي در نگاهش رنگ غم ديدم. سايه شک هنوز بر دلش نشسته بود.
    - هنوز عاشقتم اما تا منو وارد جريان زندگيت نکني کاري از دستم برنمياد. تا نفهمم چقدر دوستم داري يا اصلا عشقي به من داري يا نه, نميتونم کاري بکنم. کار اون روزت مخصوصا که بابک هم پيشت بود من و غرورم و قلبم رو خرد کرد.توي اين چند روز نميدوني چي کشيدم .اينکه ببيني رقيبت برنده شده و اين حس که بازيچه شدي اصلا راحت نيست. تو نميخواي, اگر ميخواستي ميشد.
    -من ميخوام. از عشقم به تو مطمئنم .فقط هم ميخوام با تو باشم.
    -پس نامزدت چي؟
    -اون فقط پسرعموي منه.پدرم اصرار به ازدواج ما داره و بابک هم به خاطر منافع خودش اين رو ميخواد. من نه دوستش دارم نه ميخوام باهاش ازدواج کنم.
    -مهم تويي.به پدرت بگو. همه جريان رو بگو.
    -گفتم.بارها گفتم که دوستش ندارم و نميخوام باهاش ازدواج کنم.اما حرف حرف خودشه.
    -تلفن بابک رو بده خودم باهاش صحبت ميکنم.
    -نه تو اونو نميشناسي بهت اسيب ميرسونه.
    -من ازش نميترسم!ميخوام ببينم حرف حسابش چيه؟تلفنش رو بده.
    - نه اين راهش نيست.
    -پس بذار با پدرت حرف بزنم.با خانواده ام ميام خواستگاري.
    -پدرم قبول نميکنه.اگه بفهمه من با پسري اشنا هستم همه چي خراب ميشه.
    -هستي اينجوري نميشه. من نميتونم بشينم و ببينم همه چي از دستم ميره.تو بيخودي ميترسي. نميزاري من دخالت کنم. اخرش ميخواي چيکار کني؟
    -نميدونم!همين ندونستن هم منو از پا مي اندازه.
    -تو اجازه بده من با پدرت صحبت کنم .نميخوام روزهاي سختي که گذروندم دوباره تکرار بشه.از انتظار خسته شدم.
    تصميم گرفتن برايم سخت بود.انتخاب اميد يعني پشت پا زدن به همه چي و همه کس و اميد من را اينگونه نميخواست.نميتوانستم جلوي خانواده اش باعث سرافکندگي اش شوم.اگر همه اينها را قبول ميکردم نميخواستم بابک به او اسيبي برساند. اگر موضوع تهديد بابک را به او ميگفتم از روي غرور و براي ثابت کردن خود سعي در بي اهميت جلوه دادن موضوع ميکرد. ولي او به اندازه من بابک را نميشناخت. هيچ کس مثل من او را نميشناخت.هورا رو به تاريکي ميرفت و بايد برميگشتم. از اميد مهلت خواستم تا جوابم را بدهم. ميدانستم که ناراحت شده اما راهي ديگر نبود اصرار کرد مرا برساند که قبول نکردم. برايم ماشين گرفت و خواست که مرا به منزلمان برساند و کرايه را حساب کرد و رو به من گفت :
    -اگه منو انتخاب ميکني براي هميشه بابک رو از ياد ببر.به هر قيمتي که شده. دوست ندارم کنارش باشي يا دنبالت بياد يا ازش بترسي اگر قولي براي ازدواج بهش ندادي لزومي براي همراه بودن و کنارش بودن نداري. اگر روزي مطمئن شدي که انقدر منو دوست داري که از هيچ چيز نترسي و انقدر بهم اعتماد داري که به عشقم که به عشقم و به دستام تکيه کني بزار کمکت کنم. با خانوادت حرف ميزنم و به اين کابوس خاتمه ميدم.
    کاش حرفهايم را در دلم نگه نميداشتم.کاش به او ميگفتم که چه عاشقانه دوستش دارم و به خاطر خود اوست که اينچنين سرگردانم.نميتوانستم راه درست را پيدا کنم.
    اميد از من خواست که فکرهايم را بکنم و بعد از گرفتن تصميم نهايي با او تماس بگيرم. حال هيچ کدام از ما به ديروزمان شبيه نبود. رنگ عشق بر چهره و نگاه و حرکاتمان تلالو زيبايي بخشيده بود. هيچ کداممان راضي به دل کندن نبوديم اما بايد ميرفتم .موقع خداحافظي گفت :
    -منتظر تماست خواهم ماند اما اينبار موقع تماس تنها باش.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  14. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  15. #9
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    مست از عشق اميد به خانه برگشتم و به اتاقم رفتم. ديدن دوباره اش و گذشت اميد مرا دلگرم کرده بود. باورم نميشد بار ديگر پذيرايم شود. ديگر نميترسيدم که بازيچه ام کند. به احساسش اطمينان پيدا کرده بودم. تصميم گرفتم تمام جريان و تهديدهاي بابک را برايش تعريف کنم. ديگر نه بابک در ذهنم بود و نه فردايي تاريک. مادر صدايم کرد تا به تلفن جواب بگويم.به اتاق بهرام رفتم. چقدر جايش خالي بود. با اشتياق به سمت تلفن رفتم تا براي پرستو ماجرا را تعريف کنم و او را شريک شادي هايم کنم. با خوشحال گفتم:
    -سلام.نميدوني امروز چه روز خوبي بود.
    صداي بابک بر جا خشکم کرد:
    -چرا اتفاقا خوب ميدونم طبق قرارداد عمل نکردي.قرار بود اون رو از زندگيت بيرون ببري اما بهم کلک زدي. براي اينکه بهت ثابت کنم نميتوني سر من کلاه بذاري و براي شروع به صورت خيلي اتفاقي يه موتوري جلوي چشم من زد به پسره. البته تقصير خودش بود. بدون اينکه به خيابون نگاه کنه از ماشينش پياده شد و راه افتاد. البته زياد صدمه نديد چون نميخواستم ببينه.فقط ميخواستم بهت هشدار بدم که همينجا همه چيز رو تمام کني .اين اخرين اخطار بود.دفعه بعد چشم پوشي نميکنم.
    نه ! امکان نداشت .بابک داشت همه چيز رو نابود ميکرد. پس همه جا مرا تعقيب ميکرده چطور اين همه ظلم را تحمل کنم.به کي شکايت برم.به يکباره منفجر شدم و فرياد زدم:
    - تو پست و حيووني .حتي لياقت تحقير شدن هم نداري. تو هيچ چي نيستي جز يه پسر پولدار بي احساس نامرد بي معرفت و نفرت انگيز که وجودت حالم رو به هم ميزنه تو به عشق ما حسادت ميکني.ازت متنفرم.
    احساس خفگي ميکردم .ارزو کردم هيچ گاه بابک در زندگي ام وجود نداشت. صداي قهقهه بلندش در گوشم پيچيد و بعد ارام زمزمه کرد:
    -تو هميشه موقع عصبانيت خوشگلتر ميشي .فکر کنم الان خيلي خواستني شده باشي.
    با نفرت تمام تماس را قطع کردم و بلافاصله شماره اميد را گرفتم.دستانم يخ کرده بود و بدنم ميلرزيد. صداي ناآشنايي جوابم را داد که نگرانيم را صد چندان کرد. در جواب من که تقاضاي صحبت با اميد را داشتم گفت که در حال استراحت است و وقتي نگرانيم را ديد مطمئنم ساخت که يک حادثه بوده و خوشبختانه صدمه زيادي به اميد وارد نشده و با چند روز استراحت بهبود مي يابد. همه اين جريان تقصير من بود. به خاطر عشقي که به اميد داشتم بايد اول صلاح او را در نظر ميگرفتم. بابک کسي نبود که کوتاه بيايد. ميدانستم که تا انتها بر سر اين ماجرا خواهد بود. بابک ياد نگرفته بود در زندگيش جواب منفي بشنود و راضي شود. به هرچه خواسته بود رسيده بود و ميدانستم تا به مقصودش نرسد ارام نميگيرد حال به هر قيمتي باشد. بايد تصميم ميگرفتم !سخت ترين لحظه زندگيم بود. لحظه اي که به اين نتيجه ميرسيدم که اميد بدون من خوشبخت تر خواهد بود. کاش صدايم را مي شنيدي.
    اميدم . اکنون که قلب عاشقم بين من و تو , تو را برگزيده .فرياد را در گلويم خفه ميکنم و درياي چشمانم را مي خشکانم. پنجره اميدم را به روي زندگي ميبندم تا مبادا نسيم خبري از قلب پاره پاره من به سرزمين ياد تو اورد. در کوره راه زندگي در ميان مه و تاريکي نام تو چون اذرخش صحنه زندگي مرا روشن کرد و خرمن وجودم را اتش زد. براي تو سوختم!حال خاکستر جانم را به پاي تو ميريزم .يا با کشيدن اهي بر باد خواهم رفت يا با اشک چشمانت دوباره سبز خواهم شد. در اين طوفان وحشت لحظه اي سايه سارم شدي و در پناه امن تو طعم گرما و حلاوت عشق را چشيدم. حال چه سخت است از داشته هايم بگذرم و اسير خفاشان و زنداني در غبار تباهي باشم. ميروم يا سربلند و پيروز از اين ميدان بيرون مي ايم و سر بر محراب عشق تو مي سايم يا در اين راه فنا ميشوم تا تو باقي باشي .هستي ام نيست تا تو باشي.
    اي عشق شيرينم!فانوس قلبت را بدرقه راهم کن تا در پناه روشني تو راه درست را انتخاب کنم .دستانم را با بوسه اي گرم کن تا توان مقابله بيابم. اگر رفتنم را ديدي عشقم را باور کن... مگو وفا نداشت. ميروم يا در ميان عشقت فنا ميشوم يا براي هميشه به دور از ترديد به سوي تو باز ايم. اما کنون به تک تک لحظه هاي ناب عشقمان سوگند که براي هميشه براي تو باشم حتي اگر تو مال من نباشي...
    در تنهايي و غم تا نيمه هاي شب قدم زدم تا تصميمي بگيرم که توان اجراي ان را داشته باشم. بهترين راه اين بود که به خاطر حفظ سلامت اميد از زندگي اش بيرون بروم و تمام تلاشم را بکنم تا مسيرم از راه بابک جدا شود. شايد ان روز ميتوانستم اميدي به برگشت دوباره داشته باشم. ساعتها با عکس اميد درددل کردم و تا نزديک سحر در کابوس دست و پا زدم. تا لحظه اي که در عالم خواب او را ديدم و با خيالش ظلمت زندگيم رنگ روشنائي گرفت:
    امشب ميان اشکم تصويري از تو ديدم
    در اين سکوت وحشت نام تو را شنيدم
    امشب که دل گرفته در اين شب سياهم
    اميد بر تو دارم باشد همين گناهم
    امشب که اشک حسرت جاري شد از نگاهم
    باري نظر روا کن بر اين شبانه اهم
    امشب که بار ديگر يادت به باد دادم
    چون شعله اي خموش و خاکستري به بادم
    امشب به ياد رويت لختي به خواب رفتم
    با ديدن خيالت ميناي غم شکستم
    امشب ميان اشکم اسوده جان سپردم
    از اين جهان خاکي باري ز غم نبردم
    براستي اگر مرگ را انتخاب ميکردم چه ميشد؟ چهره زيبا و معصوم پرستو در نظرم امد .ميدانستم بي من چقدر تنهاست .از تصور نبودن وجود او وجودم لرزيد. پس او هم همين احساس را داشت و اميدم... ايا مرا فراموش ميکند؟با به ياد اوردن اميد الهه مرگ از د ديگر خارج شد.
    دلم ميخواست با پرستو حرف بزنم اما پيدايش نکردم از لادن هم خبري نداشتم. او کم و بيش در جريان زندگيم قرار داشت اما از موضوع بابک چيزي نميدانست. روز بعد دوباره با پرستو تماس گرفتم تا هم درددل کنم و هم از حالش باخبر شوم. اما باز کسي نبود. نگران و دلواپس بودم. هم براي پرستو و هم براي اميد. ميخواستم پرستو خبري از او برايم بياورد تا مطمئن شوم اتفاقي برايش نيفتاده. با دستاني لرزان شماره اميد را گرفتم. صداي گرم و خسته اش در گوشم پيچيد. صداي نفسهايش را ميشنيدم. اما نميتوانستم جواب بدهم. وقتي سکوتم را ديد ادامه داد:
    -چرا حرف نميزني؟...تو که ميدوني تشنه شنيدن صداتم...من که ميدونم هستي مني که يادم کردي...خودم ازت خواستم زنگ بزني تا با شنيدن صدات بهتر بشم. وقتي تو باشي ديگه هيچي نميتونه منو از پا بندازه... ديگه هيچي برام مهم نيست...اگه دوستم داري حرف بزن...
    هر لحظه ترديد در جانم ريشه ميدواند.اشک بي مهابا از چشمانم فروميريخت.قلبم به شدت ميزد و تمام بدنم يخ کرده بود.با گريه گفتم:
    -منو ببخش...من طاقتش رو ندارم...فقط بگو منو ميبخشي؟
    -چي بهت ببخشم که لياقتت رو داشته باشه؟جونم رو؟
    چه ميتوانستم بگويم؟ که براي اينکه خاري بدستش نرود حاضر بودم هرکاري بکنم؟بله!حاضر بودم. حتي حاضر بودم زندگيم را تباه کنم. با بغضي اشکار گفتم:
    -مثل من فراوونه.چشماتو هم بذار و منو فراموش کن.اميدوارم روزهاي بهتري ببيني. روزهايي که از من جز خاطره اي محو در خاطرت نمونه.خاطره دختري که هيچي نبود.
    -تو همه چيز مني. نميخوام يه خاطره باشي. ميخوام هميشه با حضورت منو به ياد هرچه زيبائيه بندازي.
    -يه روز ميفهمي هيچي نبودم و نيستم.روزي که شايد ديگه نباشم. اميدوارم هرچه زودتر بهتر بشي و هيچ وقت اتفاق ناگواري برات نيفته.
    -اگه تو باشي نم يافته.
    -شايدم برعکس.شايد من هماي خوش اقبال تو نباشم.
    -من با تو خوشبختم. همين برام بسه. ديگه از زندگي چيزي نميخوام.
    -منم همين رو ميخوام.
    -فقط بگو , يه بار بگو دوستم داري تا مطمئن بشم. تا از اين برزخ رها بشم , بگو
    تمام وجودم از اين تلاش براي خفه کردن صداي قلبم ميلرزيد. نميتوانستم اجازه دهم ترديد به من غلبه کند. با گفتن خداحافظي حسرتي عميق بر دلمان گذاشتم. نميتوانستم اميدوارش کنم تا روزي شاهد مرگش باشم. با شنيدن صدايش تازه فهميدم چقدر سخت است دل کندن و دل بريدن , در عين نياز و محبت.قلبم خون گريه ميکرد اما از اينکه مطمئن شده بودم مشکلي پيش نيامده خدا را شکر کردم. اگر اتفاقي مي افتاد چگونه خود را ميبخشيدم. تا ظهر در اتاقم راه رفتم اما ارام نگرفتم. دلشوره اي عجيب با غمم در اميخته بود. ساعتي از ظهر گذشته بود که صداي زنگ در مرا به خود اورد. در دل دعا کردم که خانواده عمو نباشند چون بهانه اي براي حاضر نشدن در جمعشان نداشتم. ارام از پنجره به حياط نگاه کردم. پدرم به سمت در رفت. برايم عجيب بود که پدر براي باز کردن در به حياط برود. شايد بسته اي اورده بودند. ناگهان تمام بدنم را سردي و لرز پوشاند . مامور اگاهي بود که با پدر صحبت ميکرد. ياد دلشوره امروزم افتادم و دعا کردم مصيبت جديدي نازل نشده باشد. تنها احتمال را به بهرام ميدادم که دچار مشکلي شده باشد. پدر بعد از مدتي به داخل امد و مرا صدا زد.
    -بيا باهات کار دارن. ببين اين دوستت چه دسته گلي به اب داده که اومدن دنبال تو! منو بگو به اين خانواده اعتماد داشتم و ميذاشتم تو با دخترشون رفت و امد کني.
    بقيه حرفهاي پدر را نشنيدم و سراسيمه بيرون دويدم.کيف پرستو به همراه کارت دانشجويي اش در دستشان بود. گيج و مبهوت نگاهشان ميکردم .از خلال صحبتهايشان فهميدم که وقتي باندي خطرناک را زير نظر داشتند و خواستند دستگيرشان کنند پرستو فرار کرده و کيفش دست انها افتاده. ظاهرا کسي منزل نبوده تا جوابشان را بدهد و از من به عنوان نزديکترين دوست پرستو پرس و جو ميکردند. جوابي نداشتم بدهم جز انکه پرستو اهل هيچ کاري نيست اما با اين شواهد کسي باور نميکرد. از انچه ميترسيدم اتفاق افتاده بود. احساس کردم دختر نفرين شده اي هستم که به هرکس نزديک ميشوم او را دچار مصيبت ميکنم. بهرام , اميد و حالا پرستو. نميدانستم کجاست و از ديروز که براي فرار از پارک خارج شده تا به حال کجا رفته. بعد ازرفتن انها به سمت تلفن رفتم اما باز جوابي نيلفتم. حتما پدر و مادرش باز به سفر رفته و او را تنها گذاشته بودند. يعني الان پرستو کجا بود؟ کاش حداقل با من تماس ميگرفت. در اين شرايط تحمل سرکوفت هاي پدر از هميشه دشوارتر بود. او که مرا همراه پرستو ميدانست دامن همت به کمر بست تا مرا هرچه زودتر سرو سامان دهد تا از رسوايي اينچنيني جلوگيري کند. نميدانست اگر قرار بود به بيراهه بروم مدتي قبل راهم را پيدا کرده بودم. به راستي در اين ميان اشتباه از کي بود؟از ما که بدون داشتن هيچ تجربه و اطلاعاتي در دنياي ناشناخته و جذاب جواني ميگذاريم؟يا از کساني که به دور هر چيز حصاري ميکشند تا چشمانمان حقيقتت را نبيند. با اين کار بين حقيقت و واقعيت فرسنگها فاصله مي انداختند. حقيقت اين بود که عشق زيبا و باشکوه است و واقعيت اين بود که عشق ميتواند خطرناک و تباه کننده زندگيت باشد. فردا بعد از رفتن پدر به سرعت حاضر شدم و در جواب مادر گفتم که به ديدن خانواده پرستو ميروم. مادر مخالف بود اما هيچ چيزي نميتوانست مانع من بشود .تنها کسي که برايم مانده بود دچار مشکل بزرگي شده بود. ماشين گرفتم و ادرس منزل سينا را دادم. يکبار با هم به در منزلشان رفته بوديم. مردد بودم که با مادرش صحبت کنم يا نه. ناچار زنگ منزلشان را به صدا در اوردم. بعد از مدتي خانومي کنار پنجره امد که حدس زدم مادرش باشد. ظاهر اشفته اي داشت با دستپاچگي گفتم:
    -سلام .ببخشيد مزاحم شدم.با خانوم کار داشتم.
    -سلام دخترم خودم هستم.امرتون بفرماييد.
    -اقا سينا منزل هستند؟
    -نه از ديروز هيچ خبري ازش نداريم. شما چه کارش دارين؟
    -هيچي يه امانتي دستشون داشتم ميخواستم بگيرم بعدا مزاحم ميشم.خدانگهدار.
    پس پرستو هرکجا که بود با سينا بود.کمي دلگرم شدم. تنها بودن دختري مثل پرستو در اين شهر بزرگ فاجعه بود. دوباره براي اطمينان به منزل پرستو رفتم. درحاليکه اميد نداشتم کسي منزل باشد درباز شد و داخل رفتم.مادر پرستو که زن مسن اما خوش ظاهري بود , برخلاف هميشه بدون ارايش و با موهاي نامرتب و چشمان گريان به استقبالم امد. با ديدنم مرا در اغوش گرفت و همراه گريه گفت:
    -ديدي چه بر سر دختر نازنينم امد. اخه اون که اهل اين حرفها نبود. سرش به درس و کتابش گرم بود. چرا بايد اينجوري ميشد مگه ما براش چي کم گذاشتيم که جوابمون رو اينجوري داد. تو چرا مواظبش نبودي؟چرا گذاشتي به اين راه بره , مگه شماها مثل دو تا خواهر نبودين.چرا گذاشتي دخترم به اين راه بره؟
    درحاليکه از برخوردشان و اينکه همه جريان را به گردن من انداخته بودند ناراحت بودم گفتم:
    -پرستو هميشه تنها بود و از اين تنهايي در عذاب بود. اون نياز به حمايت شما و پدرش داشت اما مجبور بود خودش تنهايي راه زندگيش رو انتخاب کنه. کمبود محبتش رو توي وجود ديگران جستجو ميکرد. اون قدر محبت رو ميدونست براي داشتن ذره اي عشق همه کار ميکرد. کاش تنهاش نميگذاشتين .بهتره دنبال مقصر نگردين چون تو وجود ديگران پيدايش نميکنين. خداحافظ...
    ديگر نميدانستم چه کنم و به که پناه ببرم...
    پرستو را تحسن ميکردم و لحظه اي بعد که فکر فرار به سرم ميزد به شدت خود را شماتت ميکردم. حرف اميد به يادم مي امد که فرار چاره کار نيست. نه او مرا طرد شده ميخواست و نه غرور من اجازه ميداد که مانده از همه جا به او پناه ببرم و نه من ميتوانستم او را وارد اين بازي خطرناک کنم.
    عروسي دخترعمه پدر بود و من هرچه کردم تا از رفتن سر باز زنم , ممکن نشد. اصلا حوصله جشن و شلوغي را نداشتم و تحمل سروصدا برايم مشکل بود. دلم براي اميد تنگ شده بود و به شدت نگران پرستو بودم.بدتر از همه نميخواستم بابک را ببينم. پدر حکم به رفتنم کرد و من ناچار با انها همراه شدم. باوجود انکه همه از روزهاي قبل در تدارک براي روز عروسي بودند .با ظاهري ساده راهي شدم. سعي نميکردم نقابي شاد بر ظاهر غمگين و ناارامم بزنم .موهايم را بدون ارايش رها کردم و با لباس مشکي و بلند بدون هيچ تزئيني همراه ديگران به راه افتادم. به محض ورود چشمان بابک را در کمين خود يافتم. جاي افسانه خالي بود تا در اين مدت مرا همراهي کند. با اشنايان احوالپرسي کرديم و در دل به تحسين انان ميخنديدم. ديگر در من چيزي باقي نمانده بود که قابل تحسين باشه جز ظاهري که به زودي در هم ميشکست. بابک پدر را به گوشه اي هدايت کرد و من هم اجبارا همراهشان رفتم ودر کنار عمو و زن عمو جاي گرفتيم. عروسي منزل داماد برگزار ميشد .سالني بزرگ داشت که با وسايل زيبا و گران قيمت تزئين شده بود. خواننده با حرارت ميخواند و جوانها در ميان سالن مشغول رقص و پايکوبي بودند. به دل شاد و پر حرارتشان غبطه خوردم. هيچ هيجاني مرا به سمت انها نميکشيد. يعني روزي من هم رنگ ارامش خواهم ديد و از ته دل لبخند خواهم زد؟پدر لحظه اي به من نگاه کرد و ارام اما محکم گفت که مواظب رفتارم با بابک باشم و تاکيد کرد که دوست ندارد در مقابل ديگران به بابک بي محلي کنم , به ياد قولم به اميد افتادم که تا ابد مال او باشم. اما تظاهر به يک لبخند براي نرم کردن دل پدر هرچند برايم سخت بود اما شايد اثري داشت. بعضي اوقات از اينکه در مقابلشان اينگونه عاجز بودم از خودم بيزار ميشدم. بابک با ليوانهاي شربت بر سر ميزمان حاضر شد. پدر با عمو و مادر با زن عمو دو به دو مشغول صحبت بودند. لحظه اي نگاهم به عروس و داماد افتاد. چهره زيباي افسون از شادماني ميدرخشيد. در دل به حالش غبطه خوردم. شايد اين لحظات خوش هرگز نصيب من نميشد. بابک کنارم نشست و دستش را پشت صندلي من قرار داد. کاش ميدانست چقدر ازش بيزارم و از اينکه انقدر به او نزديک نشستم معذب و ناراحتم. اندکي خودم را جمع کردم و ترجيح دادم به صندلي تکيه نزنم. بابک براي انکه صدايش را بشنوم سرش را نزديک گوشم اورد و گفت:
    -امشب خيلي قشنگ شدي. با وصف اينکه از همه ساده تر هستي اما زيباتريني...
    لبخندي زدم که به نظرم به زهرخند شباهت بيشتري داشت. شنيدن تعريف از دهان بابک اخرين موضوعي بود که شايد موجب خوشحاليم ميشد. بابک که هيچ وقت کوتاه نمي امد دست مرا گرفت تا براي رقص دعوتم کند اما رد کردم ولي دستم را رها نکرد. چندبار سعي کردم دستم را از دستش خارج کنم اما مرا محکم گرفته بود و زورم به او نميرسيد .عصباني و معذب بودم. نميدانستم چه کنم. دوباره نزديکم شد و از من خواست تا چيزي بخورم. بغض کرده بودم جواب ندادم. بابک شيريني برداشت و نزديک دهانم اورد.به بهانه گرفتن شيريني دستم را رها کردم و تصميم گرفتم به اتاقي پناه ببرم. شيريني را گرفتم و در يک لحظه چيزي را ديدم که اصلا انتظارش را نداشتم. به شدت هول شده بودم. چشمانم فقط او را ميديد .زيبا و با وقار بهتر از هميشه در لباسي که فقط به او اينچنين برازنده بود در فاصله اي دور روبروي من ايستاده بود. از همان فاصله فهميدم که عصباني است. به عادت هميشه دست در ميان موهايش کشيد و روي گردنش نگه داشت و خيره به من نگاه ميکرد. اينبار اگر هرکاري ميکردم باور نميکرد که به او وفادارم. من هم اگر جاي او بودم باور نميکردم. گويي سرنوشت با من دشمني داشت. چرا اينجا بايد او را ميديدم؟دقيقا لحظه اي که خودم از بودن در ان رنج ميکشيدم چرا او بايد ناظرم باشد و پا به پاي من رنج بکشد؟لحظه اي چشمانم را بستم و وقتي دوباره باز کردم از او نشاني نبود.گويي تمام اينها در خواب اتفاق افتاده بود. بدون توجه به بابک بلند شدم و با نگاه همه جا را به جستجويش پرداختم اما پيدايش نکردم .با حالتي زار به اولين اتاق پناه بردم. نور زياد و گرما و بوي تند عطرهاي مختلف به شدت اعصاب ضعيف شده مرا تحريک ميکرد. الان اميد در چه حالي بود؟شايد اين اتفاق به نفعش ميشد. دل بريدن او از من تنها راه نجاتش از اين ماجرا بود. در را از داخل قفل کردم و در تاريکي اطاق روي تختي که تبديل به جالباسي شده بود دراز کشيدم. اشک اين يار وفادار من با من همراه شد. در بازي عشق باختم تا او برنده باشد. شکستم تا او استوار باشد. نيست شدم تا او هميشه باشد. ديدن دوباره اش دلم را عاشقتر کرد. .بايد ميمردم تا يادش از خاطرم برود. نه!حتي مرگ هم نميتوانست مرا از او جدا کند. چرا اينگونه نابهنگام بايد ميديدمش ؟چرا اينجا!و چرا امروز و هزاران چراي ديگر که در سرم ميچرخيدند.
    هق هق گريه هايم را در گلو خفه کردم .با شنيدن صداي در مجبور شدم که بلند شوم و سرميز شام حاضر شوم. گويي يک تکه از وجودم براي هميشه مرده بود. چشمان شماتت بار پدر ديگر در من ترسي ايجاد نميکرد قلبم با احساس بيگانه شده بود. ميلي به غذا نداشتم و تقريبا همه غذايشان را خورده بودند. به سمت مادر رفتم که ديدم خانومي زيبا و جاافتاده کنارش ايستاده و مشغول صحبت هستند. لحظه اي براي نزديک شدن به انها مردد ايستادم که نگاه ان خانوم به سمت من چرخيد. نگاهي که دلم را لرزاند و حالت اشنا و زيبايي در چهره اش ديدم که برايم شيرين و دوست داشتني بود. مادر با لبخندي مرا معرفي کرد و من که در دل ارزو داشتم او را بشناسم لبخند زدم. صدايش ارام و با محبت بود و با افسوس گفت:
    -حيف شد. اميدوارم خوشبخت باشه.
    متعجب شدم. نزديکم امد و مرا در اغوش کشيد و گفت:
    -فکر کنم اميد يه کم دير به فکر افتاده که دست به کار بشه. همون لحظه اول ديدمت به دلم نشستي و به سليقه پسرم افرين گفتم. عروس من که نشدي اما ارزو ميکنم هرکجا هستي خوشبخت باشي.
    با تعجب گفتم :
    -با کي خوشبخت بشم؟
    هنوز نتوانسته بودم باور کنم که او مادر اميد است و از من خواستگاري نموده. مادر ميان حرفم پريد و گفت:
    -پسرعموت ديگه.
    زبانم بند امده بود فقط در چشمانش نگاه کردم .همان نگاه اشنا و پرمحبت که مرا پابند کرده بود. همان چشمان زيبا و همان لحن ارامش بخش. گوهري را از دست داده بودم که قدرش را خوب ميدانستم. خانم سرافراز ديگر مجالي براي سخن گفتن نداد. دست بر روي شانه ام نهاد و لحظه اي بد رفت. هرلحظه که ميگذشت اميد را بهتر و بيشتر ميشناختم.
    اميدم تو چه بخشنده و بزرگوار هستي. مرا با تمام اين اتفاقات خواستي .من لياقت تو و عشق پاک تو را نداشتم. اگر لايقت بودم توان مبارزه داشتم. حيف از توست که بابک صدمه اي به تو رساند. حيف از توست که در کنار من باشي. حيف از قلب پرمحبت توست که لحظه اي به ياد من بتپد. چقدر من خوشبختم که مرا دوست داري و چه سياه بختم که تو در کنارمي و مرا ميخواهي و تمام وجودم تو را ميطلبد اما از من دوري و هرلحظه دورتر ميشوي. با نگاهش به خود امدم. لحظه اي نگاهم کرد و رفت. احساس کردم براي هميشه رفت. سرم به شدت درد ميکرد به طوري که طاقت نور و گرما و صدا را نداشتم. پدر با ديدن چشمان قرمز و رنگ و روي پريده ام کوتاه امد و قرار شد زودتر برگرديم. تا لحظه اي که در اتاقم تنها شدم حرفي نزدم اما در تنهايي توانستم با خدايم حرف بزنم. فرياد بزنم و در نهايت خرد و متلاشي به دامان خواب پناه ببرم.
    -براي چي بهش گفتي نامزد دارم؟
    براي اولين بار فرياد ميزدم. تا به حال کسي مرا در اين حال نديده بود. هستي دختر ساکت و صبور و خجالتي دختري که هميشه تسليم بود به يکباره پوسته کم حجم زندگيش را شکافته بود و حرفهاي سالهاي سکوتش را فرياد ميزد. مادر مبهوت از حرکت من سعي در توجيه عمل خود را داشت:
    - اين اولين بار نبود که به خواستگارهاي تو جواب رد ميدادم. تا به حال هم تو مخالفت نکرده بودي!
    -بله اون موقع بچه بودم .اما حالا چي؟نمي تونم براي اينده خودم قدمي بردارم ؟اگه همه بد کنند قبول اما شما چرا؟
    -من نميفهمم تو يه دفعه چت شد؟ اون پسره رو ميشناسي ؟کيه که بخاطرش سر من داد ميزني؟
    - حالا؟ حالا ازم سوال ميکني؟ اين همه مدت شد يه بار ازم سوال کنيد دردت چيه ؟ چرا دوبار تا دم مرگ رفتي؟ اصلا تو از زندگي چي ميخواي؟
    گريان به سمت اتاقم دويدم. تنها پناهگاهم که بي دريغ مرا در اغوشش جاي ميداد. دلم به شدت براي پرستو تنگ شده بود. اميد را هم از دست داده بودم. از اين به بعد بايد تنها با ديدن يادگاري هايش دلخوش بودم. دستم را به سمت گردنم بردم و گردنبندم را به دست گرفتم. ستاره اي که براي هميشه در قلبش غروب کرده بود .در خيالم او را همانگونه که ميخواستم ميديدم. زندگي را به رنگ عشق در اوردم و با محبوب خود رازونياز کردم.
    -اميدم! بعد از تو چه کسي اميد زندگيم باشد.تو مرا با عشق اشنا کردي. همانند کودکي دستانم را در دست گرفتي و قدم به قدم با هم در سرزمين عشق قدم گذاشتيم. قلب سرد مرا که بر عشق خط سياهي کشيده بود. پر از تپش هاي عاشقانه کردي. حال بي تو چه کنم؟ در چشمان چه کسي دريايي از محبت بيابم؟از اينه بپرس که جدايي از تو چه بر سر من اورد؟ حتي او هم با ديدن من اخم ميکند و قلبم بي تابانه تو را از من ميخواهد. مگر من در زندگي چه داشتم که تو را هم از دست بدهم؟مگر دل کوچک من چقد تحمل براي کشيدن اين همه بار را دارد؟
    اميدم!اگر از تمام غم هاي دنيا نردباني بسازي دستت به سقف دلتنگي هاي من نميرسد. دلتنگم براي يک لبخند تو دلتنگم براي ديدن دوباره تو . دلتنگم از دوري پرستو و دلتنگم از غم نبودن بهرام. من زاده رنجم. زاده تنهايي زاده اشک.
    خوشا به حال تو پرستو که با رسيدن زمستان هجرت کردي. اما بي تو چه کنم؟ تو که هميشه بربالينم حاضر بودي و من به خاطر چشم بر سپيدي گشودم. تو چرا رفتي؟ با خود نگفتي هستي بي در ميان مردمي با عشق بيگانه چگونه دوام بياورد؟ چرا دست مرا نگرفتي و با خود نبردي؟ من که با تو خوشحال و راضي بودم.
    سرنوشت حسود است. هر چند چيزي نداشتم اما به انچه داشتم مي باليدم و شادمان بودم. خداوندا! تو ميداني چقدر سخت است که لبريز از احساس باشي و در اين دنياي بي عاطفه دوام اوري.
    دلم براي هر دو انها تنگ شده بود. دفتر خاطراتم از روزي که اميد را ديده بودم پربارتر شده بود. نوشته هايي که رنگ و بوي عشق گرفته بود حال رنگ غم داشت. رنگ شب هاي بي کسي.
    ان سال نحسي سيزده بدر را با تمام وجود احساس کردم. با شروع کلاسها با تني خسته و روحي خرد شده بر سر کلاس حاضر شدم. جاي خالي اميد و پرستو مانند خاري بر دلم فرو رفت. اکنون پرستو کجاست؟ او که با هياهو وارد کلاس ميشد و همه از او انرژي ميگرفتند؟ اميدم کجاست؟ او که با چشمان پر محبتش و لبخند عاشقانه اش هميشه در قسمت ورودي دانشگاه انتظارم را ميکشيد . به يکباره چه تنها شدم. با ديدن لادن بغض در گلويم شکست. او که بعد از گذراندن تعطيلات شاد و سرحال بر سر کلاس حاضر شده بود با ديدن من جاخورد. کنارم نشست و مرا در اغوش گرفت. چقدر شبيه پرستو شده بود. هرچه اصرار کرد نتوانستم موضوع را برايش تضيح دهم. فقط به طور خلاصه گفتم که پرستو براي مدتي به سفر رفته و از اميد هم خبري ندارم. از کلاس اول هيچ نفهميدم. مثل هميشه دفتر خاطراتم همراهم بود. دفتري که فقط با او از احساسم ميگفتم و در تنهايي هايم با او درددل ميکردم. استاد مشغول حل مسئله اي سخت بود و من سردرگم در حل مسئله زندگي ام بودم. بر فرض محالات که تمام معادلات دنيا را حل ميکردم چه فرقي به حالم ميکرد؟ با نبودن اميد بيش از پيش احساس تنهايي ميکردم. استاد مشغول حل مسئله بود و من مشغول نوشتن يک شعر براي دلم:
    رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگي
    گم شدم و تنها شدم تو کره راه زندگي
    رفت و نگاهي ام نکرد به اين مسافر غريب
    که بعد اون چه ميکشه از اين همه درد و فريب
    رفت و نگاهمو نديد که غرق بارون و غمه
    از اين همه درد و فريب هرچي بگم بازم کمه
    رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم
    با يک بغل شعر و غزل که گم شده تو زندگيم
    رفت و کتاب عشقمون زير غبار روزگار
    از ياد اون رفت و حالا منم اسر و بي قرار
    رفت و کبوتراي عشق واسش بهونه ميگيرن
    گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن
    رفت و نگفت که کي مياد نگفت به يادم ميمونه
    اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه
    تمام روزها را در بي خبري دست و پا زدم. از اميد خبري نبود .از پرستو هم همين طور .چندباري به پدر و مادر پرستو سر زده بودم اما غم نبود پرستو هر دو را پير کرده بود. براي انها قابل قبول نبود که پرستو يکباره قيد همه را بزند و همه چيز را رها کند. دوباره به قصد ديدن سينا به منزلشان رفتم اما اين بار کسي منزل نبود. زنگ طبقه دوم را زدم و در جواب شنيدم که از سينا هنوز خبري نشده و خانواده اش منزل را فروخته و براي هميشه به اصفهان رفته اند. ياد خوابي افتادم که پرستو روز اول اشنايي اش با سينا ديده بود. يعني تقديرش اين بود؟ در دل دعا ميکردم که پرستو برگردد. حتي اگر مجبور به تحمل سختي ميشد. در اين صورت شايد اميدي به اينده اش بود. خسته به منزل بازگشتم و با ديدن ماشين بابک اه از نهادم برخاست. پدر که در اين ساعت منزل نبود پس بابک اينجا چه ميکرد؟
    بی توجه وارد شدم و به سمت اتاقم رفتم . بابک خودش را به سرعت به من رساند . جواب سلامش را ندادم و در اتقم را گشودم اما قبل از آنکه موفق شوم در را ببندم وارد شد . بی حوصله کیفم را روی تخت انداختم و مقنعه ام را از سر برداشتم . تصویرم در آینه به من دهن کجی می کرد .دور چشمانم حلقه ای تیره به وجود آمده بود . بر اثر گریه های مکرر و شب بیداری چشمانم متورم بود. به روی تخت نشستم و سرم را میان دستهایم گرفتم بابک لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت :
    _ هفته دیگه تعطیله . فکر کردم روز خوبیه برای عقد . نظرت چیه ؟
    اعصاب ضعیفم تحمل نداشت با فریاد گفتم :
    _ مگه دستت به جسد من برسه .
    _تهدید می کنی ؟
    _ تو که خوب بلدی پس از من نپرس . من سر جون بقیه شرط نمی بندم . مطمئن باش هیچ وقت حاضر به ازدواج با تو نمی شم .
    بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    _به هر حال روزش مشخص شد . خواستم در جریان باشی .
    _ به همین خیال باش بفرما بیرون .
    هر چقدر در مقابل تهدیدهای من بی تفاوت می شد در نظرم خوارتر و منفورتر می آمد .بعد از رفتنش تصمیمم را گرفتم . باید این موضوع همین جا خاتمه می یافت . در اتاقم را قفل کردم و بر روی تخت دراز کشیدم . تا شب مشغول کشیدن نقاشی بودم . چهره امید را کشیدم که روبه سوی غروب آفتاب داشت و دختری شبیه من که به چهره امید خیره شده بود . کشیدن چهره امید برایم آسان بود . نقش صورت زیبایش بر قلب و روحم حک شده بود . همان چشمان مهربان و دریایی و همان لبخند آرامش بخش . یعنی می دانست چقدر دلم برایش تنگ شده ؟ گرسنگی , فشار زیادی بر جسمم وارد می کرد . در طول این مدت به شدت ضعیف شده بودم و اکثرا" سرگیجه داشتم ولی این بار تصمیم جدی بود .شب هم با اصرار مادر حاضر به باز کردن در نشدم و با گرسنگی و ضعف و دلتنگی به خواب رفتم .
    صبح که بلند شدم بالشتم از اشک خیس بود . شب سختی را گذرانده بودم . امروز هم کلاس ذاشتم اما بی امید و پرستو چه فایده ؟ مادر دوباره به سراغم آمد . نگرانم بود اما باز حاضر به باز کردن در نشدم . در تنهایی هایم زندگی همان بود که دوشت می داشتم . همه مهربان و با گذشت بودند . هیچ کس به گناه عاشقی محکوم نمی شد و آتش عشق کسی را به خاکستر نمی نشاند . در همه کتابها نوشته اند درد عشق شیرین است . پس چرا من فقط زهر آنرا چشیده ام ؟ چرا باید از چشیدن شیرینی آن محروم باشم ؟ چشمانم را باز کردم . هوا رو به تاریکی می رفت , صدای مادر را باز شنیدم . با صدای ضعیفم جواب دادم .با گریه می خواست که در را باز کنم . با تمام تلاشم سعی کردم بلند صحبت کنم تا صدایم را بشنود . خواستم به پدر بگوید اگر هنوز می خواهد بابک دامادش شود پس بهتر است بگذارد بمیرم . نور خورشید اذیتم می کرد . اما حتی حس بلند شدن هم نداشتم . معده ام به شدت می سوخت و دهانم خشک شده بود . صدای مادر را می شنیدم . چشمانم را بست و آرزو کردم هرگز باز نکنم . احساس می کردم سبک شده ام . دوست نداشتم چشمانم را باز کنم . این بار همه چیز سفید بود . به زحمت چشمانم را گشودم . عجیب بود که با وجود این همه سختی , دو دستی زندگی مرا چسبیده بود . مادر باچشمان قرمز بالای سرم ایستاده بود و با دیدن من خدا را شکر کرد .دوست نداشتم کسی را ببینم . دلم فقط امید و پرستو را می خواست . پدر وقتی دید خطر از سرم گذشته اندکی کوتاه آمد ولی مثل همیشه با من هم کلام نشد . همیشه فکر می کردم از اینکه مرا دارد نا راضی است . به گونه ای رفتار می کرد که گویی من وجود ندارم یا مثل وسایل مود تملکش هستم . لحظه ای که دیدمش با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می شد گفتم که اگر این بار حرف ازدواج را پیش بکشد , تا آخر راه خواهم رفت . پدر با اخم روی از من گرفت . برای بار اولی بود که روی حرفش حرف می زدم . اعصابم به شدت ضعیف شده بود و توانی برای جسم نحیفم نمانده بود , سیل اشکهایم تمامی نداشت . از دیدن خود در آینه وحشت کردم . اصلا شبیه دختر سر زنده قدیم نبودم .موهایم نامرتب و صورتم لاغر و زرد شده بود .احساس می کردم که در تمام عمرم دیگر نخواهم خندید . وقتی یاد شوخی ها و خنده های دوران دبیرستان می افتادم به جای لبخند , اشک از چشمانم جاری می شد . خوشا آنروزها که به بهانه ای اندک خنده شادمانه ما , فضا را پر می کرد . خوشا روزهایی که دست در دست پرستو به منزل برمی گشتیم . خوشا روزهایی که امید به انتظارم کنار در می ایستاد . یعنی در این مدت به من فکر کرده ؟ یا مرا از یاد برده ؟ با وجود آنکه آرزو می کردم مرا از یاد برده باشد دلم او را صدا می زد و نهایت آرزویم بود که به یادم باشد .
    مرده متحرکی شده بودم که روز و شب برایم یکسان شده بود . ساعتها در اتاقم به نقطه ای خیره می ماندم و لحظه ای به خود می آمدم که اتق تاریم شده بود .برای اهل خانه گویی وجد نداشتم . نمی دانستم چگونه مرا از آن اتاق بیرون آورده بودند اما پدر با رفتار سردش ثابت می کرد که مرا نبخشیده . دیگر حتی گریه هم نمی کردم گویی از ابتدا با کلمه ای به نام احساس نا آشنا بودم . همه رنگها به چشمم خاکستری بودند . حتی لادن هم با تمام محبت هایش نمی توانست گرمی بخش قلبم باشد . مدتی بود که حتی کلمه ای بر دفترم ننوشته بودم . حتی دست جادویی بهار هم نمی توانست یخ قلبم را آب کند . به تدریج در باتلاق بی تفاوتی فرو می رفتم . بابک را در کنارم می دیدم اما حس نمی کردم . او می آمد . حرف می زد و می رفت بدون آنکه از بی تفاوتی من اندکی رنجیده شود . برای او من مهم نبودم .فقط می خواست مرا بدست بیاورد و به اهدافش برسد . پس برایش مهم نبود که بر سر زندگی من چه آورده است . بعد از مدتی لادن مرا به دانشگاه برگرداند اما بیشتر اوقات روی نیمکتی که در محوطه دانشگاه بود و از آن خاطره داشتم می نشستم و چشم به در می دوختم ، شاید او را ببینم . برنامه درسی اش را داشتم اما انتظارم بیهوده بود چون بر سر کلاسهایش حاضر نمی شد . با این حال هر دفعه کارم همین بود که به انتظارش باشم بلکه لحظه ای چهره اش را ببینم . جز او هیچ چیز برایم مهم نبود حتی تمسخرهای مریم . او که مرا شکست خورده می دید می خندید و سعی می کرد آزارم دهد اما بعد از مدتی مرا به حال خود گذاشت . نیمکتِ تنهای محوطه ، شاهد لحظه های انتظارم بود . تا آنکه آنروز بعد از این همه انتظار قامت زیبایش را دیدم که وارد محوطه شد . با تمام وجودم به او خیره شدم . باورم نمی شد که او را می بینم . آرام قدم برمی داشت . موهای زیبایش را کاملاً کوتاه کرده بود از آن فاصله مشخص بود که چقدر لاغر شده است . بدون آنکه متوجه من شود وارد ساختمان شد . تا مدتها به نقطه ای که از دید من پنهان شده بود خیره ماندم . گویی هنوز آنجاست . به ساعتم نگاه کردم ، باورم نمی شد که ساعتهاست به همانگونه نشسته ام وحتی گذر زمان را حس نکرده ام . ولی همان که دانستم سالم است و دوباره به درسش ادامه می دهد برایم امید بخش بود . دیدن دوباره او حس زندگی ، حس عشق و حس غم را در من زنده کرد . گردش خون در رگهایم را حس کردم و تپش بی تابانه قلبم یادآور شد که هنوز زنده ام و اکنون چه بیتابانه در فراقش می سوزم . تمام روزهایی که با خود جنگیده بودم تا فراموشش کنم در لحظه ای از بین رفت . بیش از این نمی توانستم پرده پوشی کنم . به خودم اعتراف کردم که به دور از او نمی توانستم زندگی کنم . نقش عشقش بر لوح وجودم جاودانه شده بود . خسته تر از همیشه راهی خانه شدم و در خلوت تنهایی هایم با خود عهد بستم آخرین باری باشد که برای دیدنش می روم . عهدی که یک روز هم نپائید . روزهای بعدی هم در دیدار لحظهای از او خلاصه می شد و به خاطر یک لحظه دیدارش ، کلاسهای خود را فدا می کردم . ارزش دیدنش بیشتر از اینها بود . ساعتها روی همان نیمکت مینشستم تا بلکه با نگاهی ، داغ دلم را تازه نمایم . با هر بار دیدنش عطش عشقم سوزان تر می شد . گویی لحظه به لحظه در وجودش حل می شدم . تمام روزم در یک نگاه خلاصه می شد و بقیه ساعات آن ، چون عذابی دائمی شکنجه ام می داد . دیدار بابک ، غرولندهای پدرم و مادر و دلتنگی ام برای پرستو مرا فرسوده می کرد . به تدریج دست از زندگی می شستم و فقط به امید دیدار امید روزها را سپری می کردم .
    پایان ترم نزدیک بود و آمادگی من برای گذراندن این ترم اصلاً خوب نبود . مطمئن بودم به دلیل غیبت های مکررم ، مشروط می شوم ، پس دلیلی برای تلاش نمی ماند . اما فکر پایان یافتن کلاسها و ندیدن دوباره او ، غمی سنگین بر دلم می نشاند . دوباره زمزمه ازدواج من از سر گرفته شده بود . بعد از مدتی قرار شد با پایان گرفتن این ترم مراسم اجرا شود و من چه بی تفاوت به تصمیم گیری های آنها می نگریستم . گویی این من نیستم که برای آینده ام برنامه ریزی می شود .بابک بعد از تلاش های بیهوده اش دست از من شسته بود و دیگر تلاشی برای جلب توجهم نمی کرد . امیدوار بودم که او خود را از سر راهم کنار بکشد ولی افسوس که امیدی عبث بود . مثل امید به بازگشت پرستو یا پیدا شدن دوباره بهرام ، مثل دیدن دوباره نگاه عاشقانه امید ، آه که چقدر محتاجش بودم . چه می شد اگر بابک رهایم می کرد . دوباره به نوشتن روی آوردم تمام آن روزهای سیاه و غم فراق امید را با نوشتن تسلا می دادم و در این میان لادن تنها کسی بود که دلسوزانه مرا همراهی می کرد . حالا فقط او بود که مرا می فهمید و گرمی دستانش را به من هدیه می داد . اما من روز به روز با همه بیگانه تر می شدم . کلمه زندگی برایم پوچ شده بود . کجا بود دختری که شاد و خندان تصمیم داشت دنیا را در دستانش جای دهد ؟ حالا خودش مثل عروسکی بازیگر خیمه شب بازی شده بود .
    شب بابک با دسته گلی به دیدنم آمد . مانند همیشه خوش تیپ و مغرور ... دو واژه ای که با من بیگانه شده بودند . بدون عکس العملی به اتاقم رفتم . بعد از دقایقی با ضربه ای به در وارد شد . منتظر تعارفم نشد چون مطمئن بود کلامی از من نخواهد شنید .حتی به خود زحمت ندادم نگاهش کنم . روبرویم نشست و کلافه گفت :
    -این مسخره بازی تا کی ادامه داره هستی ؟ دیدنت بیام اینجوری رفتار می کنی ، کنار می کشم تا خودت بخوای ، هیچ تماسی نمی گیری . من دیگه باید چه کار کنم تا تو رضایت بدی ؟ این سکوت لعنتی و اون چشمای بی احساست خسته ام کرده . شدی یه عروسک ! توی آینه به خودت نگاه کردی ؟ اون همه غرور و زیبایی کجا رفت ؟ برای کی ماتم گرفتی ؟ بعضی اوقات به درستی ازدواج با تو شک می کنم .
    بعد از مدت ها با او هم کلام شدم و در جوابش گفتم :
    -چقدر زمان باید بگذره و چند نفر باید فدا بشن تا مطمئن بشی تصمیمت کاملاً اشتباهه ؟ مگه تو یه عروسک نمی خواستی ؟جز این هم نباید انتظار داشته باشی .
    -لجبازتر از تو به عمرم ندیدم .
    -منم لجبازتر از تو به عمرم ندیدم . اگه تو پات رو کنار بکشی همه چی درست می شه .
    -چی درست می شه ؟ که اون پسره بیاد و صاحب همه چیز بشه ؟ جفتتون کور خوندین .
    -من از مال پدرم هیچی نمی خوام . مطمئنم اونم نمی خواد . برای افکار پوچت هم متأسفم .
    -بهتره برای خودت متأسف باشی . چون با این کارات دیگه علاقه ای بهت ندارم .
    پدرم به چه امید عبثی دخترش را به دست بابک می سپرد ... بعد از رفتن بابک ، پدر مرا خواند . وقتی وارد اتاق شدم ، پدر عصبانی قدم می زد . دلیل احضار من کاملاً واضح بود . سر به زیر انداختم و منتظر شنیدن فریادش شدم . اما با وجود این با شنیدن صدایش از جا پریدم :
    -کاش دختری به خیره سری تو نداشتم . کاش اصلاً بچه ای نداشتم . این همه براتون زحمت کشیدم اینجوری جوابش رو می دین ؟ خیلی زود تکلیفت رو روشن می کنی . یا با بابک ازدواج می کنی یا از خانواده طردت می کنم . فکراتو بکن . منتظر شنیدن تصمیمت هستم . یا با ابابک در کنار ما یا هیچی .حالا هم پاشو برو تو اتاقت .
    بدترین لحظات زندگی را می گذراندم . بر سر دوراهی زندگی ، عاجزانه مانده بودم .

    خورشید انوارش را بی دریغ به چهره ام می پاشید . فردا آخرین امتحان برگزار می شد . گویی آخرین روز زندگی من فرا می رسید . نفسم به شماره افتاده بود . دلم برای دیدن دوباره اش بی تاب بود . می دانستم کلاسش تمام شده و به زودی بیرون می آید و سرانجام از راه رسید . با گامهای آرام قدم بر می داشت . از برابرم گذشت و من در پناه بوته های بلند شمشاد با خیال راحت از اینکه دیده نمی شوم . محو تماشایش شدم . لحظه به لحظه از من دورتر می شد و قلب من بی تابتر می گشت . لحظه ای درنگ کرد . گویی تردید داشت که برگردد یا به راهش ادامه دهد . نفسم را حبس کرده بودم . بدنم یخ کرده بود . بعد از لحظاتی تصمیم به رفتن گرفت و من نفس حبس شده ام را رها کردم . یعنی امکان داشت که به وجود همیشگی من پی برده باشد ؟ پس هنوز امیدی بود ، شاید هنوز شعله عشقی در قلبش روشن باشد . تصمیم گرفتم تا آخرین تلتشم را بکنم . می خواستم به دنبالش بروم که مریم را دیدم که آرام به سمتش رفت . امید برای لحظه ای متوجه حضورش نشد اما بعد از چند کلمه حرف ، با هم به راه افتادند . نمی توانستم باور کنم . هرچه سعی می کردم به خودم ثابت کنم مریم فقط از امید سؤالی کرده و یا کاری داشته و این یک قرار عاشقانه نبوده ، باورم نمی شد . سایه شک بر دلم افتاده بود . شاید دیگری جای مرا در قلبش گرفته بود . دلم گرفته بود . اصلاً دلم نمی خواست به خانه برگردم . با قدم های لرزان به راه افتادم . ، قدم زدم و فکر کردم . هنوز تا ظهر ساعتی مانده بود که به منزل رسیدم . پدر باز قلبش ناراحت شده بود و نزد دکترش رفته بود ، دعا کردم که یادش رفته باشد که امشب باید دوباره سعی ام راه می کردم . حالا که بابک دیگر کاری به من ندارد . شاید دست از سر ما بردارد .شاید امید هنوز دوستم بدارد .این فکر لحظه به لحظه در من قوی تر می شد . نمی توانستم تحمل کنم امید دختر دیگری را جایگزین من کند . با یادآوری صحنه صبح دلم می لرزید و قلبم پاره پاره می شد . اما فردا همه چیز معلوم می شد . حتی اگر لازم بود غرورم را زیر پایش می ریختم . با دیدن مریم در کنار امید ، تمام بی تفاوتی هایم از بین رفت . تا امروز هم بیهوده به انتظار معجزه بودم . باید خودم تلاش می کردم . با تردید ، منتظر رسیدن فردا شدم . آرزو می کردم امید بار دیگر پذیرایم باشد . هنوز تا ظهر ساعتی باقی مانده بود . با شنیدن صدای زنگ از جا پریدم . قلبم از ترس دیدن دوباره بابک متلاطم بود . ولی با دیدن مردی نامه به دست آرام شدم . نامه به اسم من نوشته بود . نویسنده نامعلوم بود و چه خوش باورانه آرزو می کردم حامل خبرهای خوشی باشد ، با بی قراری روی تختم نشستم و پاکت را پاره کردم . دین دست خط پرستو برایم لذت آور بود از اینکه به یادم بوده و بعد از مدتها خبری از او می شنیدم خوشحال شدم . این اواخر ، از شنیدن خبری از او ناامید شده بودیم . با شادی شروع به خواندن کردم ، شادی که زیاد پایدار نبود .

    (( وقتی به پشت سرم نگاه می کنم انگار سالهای سال از آن روزها فاصله گرفتم ! روزهای خوشی که نهایت غصه ام ، مشکلی پیش پا افتاده بود که امروز حتی به یاد نمی آورمشان . روزهایی که همه عاشقانه دوستم داشتند و بهم احترام می گذاشتند . احترام ! چه کلمه زیبایی ... کلمه ای که فرسنگها از من دور شده . وقتی به گذشته فکر می کنم و به راهی که رفته ام ، اعتراف می کنم که من هم مقصر بودم . چشم بر حقایق بستم و کلمه عشق را آنگونه که خود می خواستم باور کردم . من به جای رسیدن به خوشبختی ، به سراب رسیدم شاید اگر مجذوب یک نگاه نمی شدم یا عشق برایم اینچنین زیبا و پاک نبود ، اکنون اینجا نبودم . اوایل ساعتها خود را محاکمه می کردم ودر آخر رأی به کناه کار بودن خود می دادم ، اما مجازاتم به اندازه گناهم نیست . خیلی بیشتر از گناهم می کشم و دلیل اینکه بعد از این همه مدت دوباره با خود صادق شدم شاید این باشد که دیگر فرصتی نیست . هر چند هنوز عاشق زندگیم ولی می دانم که به خط پایان زندگیم رسیده ام .
    هستی عزیم ، برای تو می نویسم تا آخر راه مرا ببینی و تصمیم درستی بگیری . اولین اشتباه من این بود که هشدارهای تو را نادیده گرفتم ... کاش به حذف تو گوش کرده بودم و هزاران آرزوی دیگر که رسیدن به آنها خواسته محال است . آشنایی من و سینا یک حادثه بود . اما هر آنچه بعد از آن اتفاق افتاد دست خود ما بود .چه کودکانه باور داشتم بعد از دو سال ازدواج می کنیم و برای همیشه متعلق به هم می شویم . چه ساده فریب حرفای عاشقانه اش را خوردم و هستی ام را بر سر عشق او قمار کردم . بازی که برنده نداشت .
    روزهای اول آشناییمان ، روزهای طلائی و زیبایی بود و من که مصرانه عشق را نفی می کردم آنچنان گرفتار تلاطمش شدم که بی دریغ همه زندگیم را ویرانش کردم . بارها نگاهش را بر دیگران دیده بودم اما چشم بر این حقیقت تلخ می بستم . حالا می فهمم که مقصود مادرش از آن صحبت ها چه بود . این عشق نبود حماقت بود ... روزهای اخر به سلامتش شک کرده بودم اما وقتی التماسهایش را می شنیدم از خود بی خود می شدم . نصیحت های دیگران هم ، عوض آنکه مرا متوجه اشتباهم کند بیشتر در این راه مصمم می کرد . خانواده اش کاملاً سینا را تحت نظر داشتند و در خانه محبوسش کرده بودند و تنها کسی که حق تماس با او را داشت من بودم . آنها به من اعتماد کرده بودند همانگونه که من به سینا اعتماد کردم . اولین روزی که برای تهیه مواد به پارک رفتم به شدت ترسیده بودم . در آن وقت روز پارک خلوت بود . حتی تصمیم به بازگشت گرفتم . اما می ترسیدم اگر دست خالی برگردم او را از دست بدهم . فکر اینکه سینا روزی رهایم کند دیوانه ام می کرد . حتی به خیالم هم نمی رسید که معتاد باشد . دلایلش از نظر من منطقی بود . می دانستم مدتی قبل فوتبال بازی می کرده و وقتی گفت آسیب دیده ، باور کردم . بعد از مدتی چرخیدن ، پسری با مشخصاتی که گفته بود پیدا کردم . ظاهر مرتبی داشت و من که انتظارش را نداشتم مردد ماندم . بعد از مدتی نزدیکش شدم و به نام صدایش کردم . از دیدنم تعجب کرد . وقتی گفتم از طرف سینا آمدم کمی آرام شد . خیلی سریع پول را دادم و بعد از گرفتن بسته ، راهی منزل سینا شدم .دفعه بعد کار برایم راحتتر بود . شهرام مرا می شناخت ، برای همین هر دو روی نیمکت نشستیم . سیگارش را روشن کرد تا به دستم دهد و وقتی امتناع مرا دید خوشحال شد . دلیلش را نمی دانم اما به او اعتماد داشتم و احساس راحتی می کردم . از من خواست که مواظب خودم باشم و دردسر برای خودم درست نکنم . گفت حیف من است که آلوده شوم و من قاطعانه مطمئنش ساختم که سینا معتاد نیست و من هم آلوده نخواهم شد . خیره نگاهم کرد ، کاش لبخند تمسخرآمیزش را جدی گرفته بودم .
    نمی توانستم با تو درد دل کنم چون می دانستم مخالفت می کنی . با وجود انکه دوستت داشتم اما احساس می کردم درکم نمی کنی . مخصوصاً که امید آن طور عاشقت بود پس نمی فهمیدی من چه می کشم . از ابتدا تو و سینا از هم خوشتان نیامده بود و من بین شما دو نفر مانده بودم . این اواخر از اوضاع موجود خسته شده بودم . سینا از من توقع داشت و هر بار دلیلی برای کارهایش پیدا می کرد . فقط مواقعی سراغم را می گرفت که بهم احتیاج پیدا می کرد . سرد و بی حوصله می نمود و با هر حرفی اختیار از دست می داد و فریاد می زد . حاضر نبودم به این راحتی از دستش بدهم . روزهایی که با هم گذرانده بودیم قابل بازگشت نبود . من به او به چشم نامزد و همسر آینده ام نگاه می کردم . اکثراً از دوستی ما با اطلاع بودند و امکان بر هم زدن وجود نداشت .
    تصمیم گرفتم که آخرین بار باشد و سنا هم قول داد ، بنابراین راهی شدم . شهرام مثل همیشه آنجا بود . بسته را گرفتم و در کیفم گذاشتم اما هنوز پولش را به دستش نداده بودم که فریاد زد (( فرار کن ! )) و خودش شروع به دویدن کرد . از ترس لحظه ای در جا خشک شدم . دو نفر به سمت ما می دویدند . تمام توانم را جمع کردم و شروع به دویدن کردم . صدای قدم هایش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد . در اخرین لحظه خودم را به میان جمعیت و در خیابان انداختم و او تنها بند کیفم را گرفت . بندش پاره شد . ماشینی نزدیک بود به او بزند و من توانستم فرار کنم و در میان جمعیت گم شوم . وقتی مطمئن شدم خطری نیست گوشه ای نشستم . تازه درک می کردم که از چه موقعیتی فرار کردم ! ولی وقتی یادم افتاد درون کیفم چه بوذه ، آه از نهادم بلند شد . کارت دانشجویی ، دفتر تلفن ، تمام پولهایم و بدتر از همه مدرک جرم که درن کیفم مانده بود . راهی برای بازگشت نداشتم به سرعت به طرف منزل سینا به راه افتادم . حتی پولی نداشتم تا سوار تاکسی شوم . خسته و از هم پاشیده به منزلش رسیدم و از او خواستم بیرون بیاید . فکر کرد که با دست پر برگشتم اما وقتب با گریه موضوع را تعریف کردم ، بر زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت . بر سرش فریاد زدم و او را مقصر خواندم اما نگاهش مرا ترساند . خیلی راحت ادعا کرد که اجباری در کار نبوده و خودم مایل بودم و هیچ گناهی متوجه او نیست . به شدت از دستش عصبانی بودم ، آرزو می کردم همه چیز به روز اولش برگردد . تازه فهمیدم که آبرو و اعتبارم را چه ناچیز فروختم . تهدیدش کردم که اگر گرفتار شوم او را هم با خود پایین می کشک . باورم نمی شد که جا زده باشد . او که از گریه های من ترسیده بود بلند شد و دست مرا گرفت و با هم راهی شدیم ، از اینکه کنارش هستم لحظه ای دلگرم شدم . ماشین دربستی گرفت و آدرس را گفت . در جواب سؤالم توضیح داد که برای مدتی منزل یکی از دوستهای قدیمی اش پنهان می شویم تا راه حلی بیابیم . هر دو ساکت و مغموم بودیم . دیگر حوصله فکر کردن نداشتم . می دانستم جز این چاره ای نیست . کسی باور نمی کرد که من چرا به این ماجرا کشیده شدم . وقتی به محله پایین شهر رسیدیم کمی ترسیدم ، تا به حال به این نقطه از شهر نرفته بودم . هوا رو به تاریکی بود و این به شدت ناراحتی ام می افزود . دلم برای خانواده ام شور می زد . حتی از بودن با سینا هم آرام نبودم . وقتی فکر می کردم خانواده ام از جریان مطلع شده باشند ، تمام تنم می لرزید ، به خودم امید می دادم به زودی اوضاع روبراه خواهد شد . سینا لحظه به لحظه حالش بدتر می شد . کم کم مطمئن شدم که معتاد است . بی مهابا اشک می ریختم . بر سادگی و حماقت خودم و بر آبروی از دست رفته ام . پول ماشین را حساب کرد و به سمت خانه دوستش راه افتادیم . داخل کوچه ای باریک و قدیمی رفتیم که جوی کثیف و بدبویی از وسط آن می گذشت . حسابی ترسیده بودم اما راهی برای بازگشت نبود . مقابل منزل بزرگ و قدیمی ایستادیم و سینا در زد . نمی خواستم وارد شوم . مردد بودم . دیگر به سینا هم اعتمادی نداشتم . اما مجالی برای حرف زدن نیافتم . در چوبی با صدای ناله ای باز شد . در پناه دیوار ایستادم و جرأت قدم برداشتن نداشتم . صدای آمرانه و خشن مردی را شنیدم که با سینا صحبت می کرد . بعد از سلام و تعارف رو به سینا گفت :
    -خیلی وقته از رفقا خبری نمی گیری ؟ گفتیم نکنه حبسی ... بیا تو . اتاق پایین فعلاً کسی نیست . می تونی ازش استفاده کنی . اما از بچه ها جز بیتا همه کار دارن اونم که خوش نداری ببینیش باید امشب رو تنهایی سر کنی ...
    سینا در جواب گفت : (( تنها نیستم یکی از رفیقام همرامه . فعلاً یکی دو روزی هستیم تا ببینیم چی میشه ... )) سینا دستم را گرفت و به سمت در کشید . خواستم مقاومت کنم اکا ترسیدم جایی برای رفتن نداشتم . حتی رویی برای بازگشت نداشتم . از دیدن قیافه عباس جا خوردم . درشت و هیکل دار بود و در پناه نور هیبتی وحشتناک داشت . قدمی به عقب برداشتم اما سینا مرا همراه خود به داخل کشید . لحظه ای متعجب به ساختمان نگاه کردم . حیاط بزرگ ، حوضی گرد که درونش مملو از لجن بود . اثری از گل و درخت نبود . در گوشه و کنار حیاط ، تلی خاک یا زباله ریخته شده بود که بوی بدشان تنفس را مشکل می کرد . اتاقهای اطراف حیاط با چند پله جدا می شدند . روبروی ما چند پله بود که حدس زدم به زیرزمین راه پیدا کند . با ورود ما دیگران متوجه مان شدند و سرک کشیدند . به شدت ترسیده بودم و قدرت هیچ عکس العملی را نداشتم . مقابل در بعضی از اتاقها ، افرادی گرد هم نشسته بودند که حدس زدم مشغول تریاک کشیدن هستند . قدمی به عقب برداشتم که سینا دستم را گرفت . با التماس خواهش کردم که مرا از آنجا بیرون ببرد ولی یادآور شد جز اینجا جایی نداریم . نه پولی داشتیم نه می توانستیم به منزل برویم . بی اختیار اشک از چشمانم خارج شد . تا به حال خود را اینگونه مأیوس و درمانده حس نکرده بودم . سینا مرا به دنبال خود می کشید و من بی اراده به دنبال او روان بودم . فضای خفه زیرزمین اندکی مرا به خود آورد ، از آنجا وارد اتاقی دیگر شدیم که با وسایل قدیمی پر شده بود . یک تخت قدیمی و یک صندلی شکسته و پاچه ای کف اتاق . بر روی صندلی نشستم و سینا به سرعت خارج شد . بعد از لحظه ای به خود آمدم . من آنجا چه می کردم ؟ صبح به امید سینا از منزل بیرون آمدم . حالا هنوز یک روز نگذشته در خانه ای غریبه با مردمانی خلافکار همنشین شده بودم . بعد از مدتی سینا به اتاق برگشت و بدن کلامی بر روی پارچه کف اتاق دراز کشید و به خواب رفت . تازه دریافتم چه راحت فریب التماس ها و خواهشهای او را خوردم . آرام بلند شدم و از کنارش گذشتم . متوجه رفتن من نشد . پا به حیاط گذاشتم و قصد رفتن داشتم اما چند نفر که آنجا نشسته بودند متوجه من شدند . دستانم به شدت می لرزید و خنده کریه و سخنان توهین آمیزشان خشمگینم می ساخت . به سمت در رفتم که فریاد عباس همه را ساکت کرد او با کلامی نرم از من خواست که پیش سینا برگردم .کجا تشریف می برید ؟ می دونین تنها ، اونم این وقت شب توی همچین محله ای ممکنه چه اتفاقی براتون بیافته ؟ اون پایین ممکنه وسایل پذیرایی ازتون نداشته باشیم اما حداقل جاتون امنه . نگران این اوباش هم نباشین از ترس من قدم از قدم بر نمی دارن . شما فعلاً بفرمایید ... ))
    درست می گفت . این موقع شب ، بدون پول و همراهی شخصی امین در این نقطه از شهر که حتی نمی دانستم کجاست به که باید پناه می بردم ؟ باید تا صبح تحمل می کردم و بعد برمی گشتم . باید پیش خانواده ام می رفتم حتی اگر محکوم می شدم . دوباره به ان اتق برگشتم . از شدت گرسنگی معده ام می سوخت . سینا بی تفاوت به اطرافش خوابیده بود . لحظه ای نفرت از او سراسر وجودم را گرفت . اما نفرت نبود ، حس ترحم به موجودی که اینچنین روبروی من ، بر تکه پارچه ای دراز کشیده بود ، آزارم می داد . از حرفهای عباس اینگونه فهمیدم که سینا بارها به اینجا آمده . ولی چرا مرا به اینجا آورده ؟ باید صبح به منزل برمی گشتم . در کنار پدر و مادرم امنیت داشتم اما اینجا هیچ کاری از دستم برنمی آمد . از شدت ترس تا نزدیکی های صبح بیدار ماندم . وقتی دوباره چشم گشودم عباس و سینا مشغول صحبت یافتم . با اینکه متوجه نیت پلید عباس شده بودم از ترس نمی توانستم کاری بکنم نمی دانم عباس از سینا چه می خواست اما سینا کوتاه نیامد . عباس در اتاق را بست و از بیرون قفل کرد .لحظه ای از دیدن برقی در چشمانش دلم لرزید . نمی دانستم چه خوابی برایمان دیده . اما از جسارت سینا دلگرم شدم و شوقی در رگهایم پیچید . سینا عصبانی بود و جوابم را نمی داد . بعد از مدتی که جوابی نگرفتم با یک دنیا سؤال ساکت شدم . کم کم از شدت گرسنگی ضعف وجودم را می گرفت اما چاره ای نبود . ظاهراً سینا هم درد داشت و به خود می پیچید . بعد از ساعتی طاقت نیاورد و عباس را صدا زد . به پایش افتادم و التماس کردم تا مرا رها نکند ، اما گویی اشکها و التماس هایم را نمی دید . غرورم را شخصیتم را به پایش ریختم اما مرا کناری زد . عباس با دیدن عجز سینا خندید و گفت به زودی پشیمان می شود سینا که نمی خواست بیشتر از آن سختی بکشد به عباس التماس می کرد برایش مهم نبود من آنجا حضور دارم ، وقتی به توافق رسیدند سینا رفت و من ماندم تنهایی و وحشت ... تمام مدت گریه کردم و دعا کردم راهی برای رهائیم بیابم . شب هنگام دختری کم سن برایم غذا آورد و به هیچ کدام از سؤالاتم پاسخ نداد . چشمان درشتش لبریز از ترس بود . فوراً برگشت و در قفل شد . دیگر طاقت گرسنگی نداشتم . از شدت ضعف حتی نمی توانستم فکر کنم یا بگریم به سرعت لقمه ها را فرو دادم به طوری که از مزه غذا هیچ نفهمیدم . هنوز ساعتی نگذشته بود که خواب مرا که با تمام توانم برای بیداری تلاش می کردم فراگرفت . غرق کابوس بودم . فریادها و اشکهایم از ته دل بود . نمی دانستم چه چیز اینگونه عذابم می دهد وخردم می کند . انگار در ته چاهی افتاده بودم و کسی صدایم را نمی شنید . به هر حال آنچه نباید می شد اتفاق افتاد و من خسته و زجر کشیده قادر به هیچ کاری نبودم . در دل آرزو می کردم که بمیرم و روزهایی اینچنین را نبینم . اما گویی تنها ناظر بودم . صورت کریه عباس نزدیک تر می شد و من زیر فشار و عذابی که متحمل می شدم از هوش رفتم .
    این بار بعد از بیداری فهمیدم به چه دامی افتادم . مکانم عوض شده بود . در اتاق بسته بود و هیچ دریچه ای به خارج نداشت . این بار لباسی تازه به تنم بود . از دیدن وضع ظاهرم ، بدنم یخ کرد . سعی کردم پارچه ای پیدا کنم تا تنم را بپوشانم اما نیافتم . تمام بدنم درد می کرد و سرم از شدت درد در حال انفجار بود . روی دستم آثار سوزن و خونمردگی مشخص بود . به زحمت خود را روی تشک رساندم . نمی دانستم کجا هستم و قرار است چه اتفاقی برایم بیافتد . از منگی و خواب آلودگیم حدس زدم قرص خواب آور با غذایم مخلوط کرده اند اما نمی دانستم جای زخمهای دستم برای چیست . از تمام آن مدت فقط چهره کریه عباس در نظرم مانده بود . حتی از خودم هم خجالت می کشیدم . با دست خودم زندگیم را تباه کرده بودم . سینا رفته بود ومن تنها و بی پنا ه اسیر بودم . مدتها گریه کردم و نالیدم و از خدا کمک خواستم اما بعد از مدتی دست از گریه کشیدم . در این مدت کسی به سراغم نیامده بود . گویی اصلاً وجود نداشتم . شرایط اتاق را از نظر گذراندم . وسایلش شامل یک تخت و میزی کوچک بود . تنها راه ارتبط با بیرون دری بود که از خارج قفل شده بود . نمی دانستم چند روز از اسارت و تباهی ام گذشته . خانواده ام در چه حالی بودند ؟ و سینا چرا مرا فروخته بود ؟ آینده ام چه می شد و ایا امیدی به رهایی ام وجود داشت ؟ دقایق به کندی می گذشت و ترس ذره ذره وجودم را می خورد . بعد از مدتی که در نظرم چون سالی می گذشت در باز شد و عباس ظاهر شد .تمام وجودم شروع به لرزیدن کرد . دهانم قفل شده بود . حتی نمی توانستم فریاد بزنم یا آنچه لایقش بود نثارش کنم یا حداقل التماسش کنم تا آزارم ندهد ، هر لحظه نزدیکتر می شد و من چون پرنده ای کنج اتاق ، خود را جمع می کردم .
    با همان لبخند کریه روبرویم نشست و گفت :
    -ناراحت نباش ! آدم به هر شرایطس عادت می کنه !
    ناگهان تمام نفرتم را جمع کردم و بر صورتش تف انداختم و فریاد زدم :
    -تو یه حیوون پستی . ازت حالم به هم می خوره .
    خونسردی اش را از دست نداد . گویی اماده چنین عکس العملی بود . وقتی با تمام قدرتم به او حمله ور شدم . او مرا به گوشه ای پرتاب کرد . اما نفرت من پایانی نداشت . فریاد کشیدم . زاری کردم ، دشنام دادم و چنگ انداختم . اما او حرکتی نمی کرد تا من تمام انرژی ام را از دست بدهم در برابر او ضعیف و بی پناه بودم . وقتی مرا میان دستان قدرتمندش گرفت توانی برای مقابله نداشتم و از خودم ، سینا و او متنفر شدم . با خنده گوشزد کرد که صدایم را هیچکس نخواهد شنید .
    باز همان کابوس تکرار شد . کابوسی که انتها نداشت و عذابی که روح و جسم را اب می کرد هر بار که به سراغم می آمد چون مرده ای گوشه اتاق می افتادم و بعد از مدتی زن مسن به اتاقم می آمد . زخمهایم را شستشو می داد و با زور لقمه ای بر دهانم می گذاشت . دیگر می دانستم با خوردن غذا به حالت بی خبری می روم و یک اثر بر روی دستم اضافه می شود .اما نمی دانستم دیو اعتیاد ، لحظه به لحظه درونم آشیان می کند .
    روزها می گذشت بدون آنکه شروع و پایان آنرا ببینم . در تمام آن مدت جز عباس و پیرزنی که ساحره می نامیدم کسی را ندیدم . ساحره پیرزنی بی احساس بود که در مقابل گریه ها و التماسهای من کلامی نمی گفت . تنها از چشمان بی فروغش ، شرارت هویدا بود . بعد از مدتی دست از التماس و گریه برداشتم و به نوعی بی تفتوتی رسیدم . اکثر اوقات غرق احساس لذتی ناشناخته بودم که تلخی دردآوری را برایم به ارمغان آورد به مرور عباس کمتر به سراغم می آمد و این بار من بودم که التماس می کردم بیاید تا از این درد لعنتی خلاص شوم . نمی دانم از کی دریافتم که معتاد شده ام . روزی که بعد از پرخاشگری من برای مدتی به سراغم نیامد و درد بدنم مرا مطمئن ساخت که چه راهی را آغاز کردم . بارها تصمیم گرفتم که مقاومت کنم اما لحظه ای که از درد بی هوش می شدم دوباره این ماده مرگ آور را به بدنم وارد می کردند . در مقابلشان نه نیروی مقاومتی داشتم و نه چاره ای . هر روز بیشتر در هم می شکستم و از پرستوی همیشگی فاصله می گرفتم . هیچ امیدی به نجات نداشتم و حال این من بودم که باید با عباس کنار می اومدم . دختران دیگر هم مثل من اسیر حماقت خود شده بودند .
    آنها هم به خیال خود مرا نصیحت می کردند تا با اطاعت از عباس کمتر مورد آزار و اذیت قرار بگیریم . سربار زندگیم بودند . بُعد دیگری از زندگی را می دیدم که هیچ گاه به آن فکر نکرده بودم . روزهایی که تکرار شدند مرا با حقیقت تلخی همراه ساختند . من و سایر دختران برای فروش بیشتر مواد مخدر مجبور به همکاری با عباس بودیم . در مجالس و مهمانی ها باید همه جوره از مردان کثیف امثال عباس پذیرایی می کردیم . دفعه های اول من سعی در مقاومت داشتم اما آنقدر کتک خوردم و آزار و اذیت شدم که کم کم به سرنوشتم تن دادم . هر چه بیشتر آلوده می شدم آزادی بیشتری می یافتم . اما پرنده ای که بالش را شکسته باشند قفس و آسمان برایش یکسان است . سرعتم در غرق شدن در پوچی و تباهی به قدری بود که دیگران باور نمی کردند . وقتی آزادیم را دیدم و فهمیدم دیگر کسی مراقبم نیست نقشه فرارم را چیدم . می خواستم به هر طریقی هست از آن جهنم فرار کنم . اگر می ماندم فقط بر بار گناهانم افزوده می شد . تا اینکه روزی از یکی از بچه ها که بیرون می رفت خواستم مرا هم همراه خودش ببرد. بعد از کلی التماس اجازه مرا هم گرفت و با هم خارج شدیم . بعد از چند ماه اسارت دیدن جنب و جوش مردم و قدم زدن زیر آفتاب برایم لذتی باور نکردنی بود .این زندگی همیشه برای من بود اما آنرا آسان از دست داده بودم . در فرصتی مناسب خود را میان جمعیت انداختم و فرار کردم . احساس زیبایی بود ، احساس رهایی . حاضر بودم زندگیم را بدهم و دیگر به آن محیط زجرآور باز نگردم . اما ظاهرم به گونه ای بود که جلب توجه می کرد . هیچ پولی هم همراهم نداشتم . نزدیک ظهر گرسنگی اذیتم کرد .اما چاره ای نبود . مجبور بودم پیاده مسیر را بپیمایم . حتی پول برای اتوبوس هم نداشتم .اما راه طولانی بود و بدن من بیمار و ضعیف . در ایستگاه اتوبوس لابلای دیگران سوار شدم و مسیری را با اتوبوس رفتم . عصر که شد طاقتم طاق شد .درد بدن ، گرسنگی ، خستگی همه آزارم می داد . خواستم به خانه بروم اما روی بازگشت نداشتم . به پدر و مادرم چه می گفتم ؟ مخصوصاً با این ظاهر .


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  16. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  17. #10
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    داخل پارکی شدم و نشستم . نزدیک غروب بود و من با جیب خالی و شکم گرسنه و تنی دردناک نه می توانستم راه آمده را برگردم و نه به خانه بروم . میانه راه مانده بودم . هوا تاریک شد و رفت و آمد به پارک کمتر و کمتر می شد . دلیلی نداشت از تنهایی و تاریکی بترسم که جزئی از زندگیم شده بود اما می ترسیدم . خواستم خودم را معرفی کنم اما به خاطر آنکه مرا جزء مواد فروشها دیده بودند و مدرک دستشان داشتم می ترسیدم . نمی توانستم راهم را انتخاب کنم . ذهنم در اثر خستگی و گرسنگی و درد بدن از کار افتاده بود . کم کم از درد به خودم می پیچیدم . روی نیمکت دراز کشیدم و از درد گریه کردم که دستی به پشتم خورد . با دیدن یکی از آدمهای عباس آه از نهادم برخاست . مهلت تفکر نیافتم و مجبور شدم همراهشان بروم . هیچ وقت فکر نمی کردم عباس آنقدر نفوذ داشته باشد که به راحتی پیدایم کند. می دانستم افرادس در اثر پارکها پخش هستند اما نمی دانستم از اینکه پیدایم کردند و سرپناهی یافته ام و غذایی برای خوردن دارم خدا را شکر کنم یا از اینکه دوباره در دست این دیو اسیر شدم از بخت بدم بنالم .
    می دانستم شکنجه در انتظارم است اما نه به این شدت ! عباس به قدری با پا به پهلویم کوبید که از درد بیهوش شدم . دردی که همیشه با من ماند و لحظه لحظه آبم کرد . اوایل فکر می کردم این درد طاقت فرسا به مرور زمان بهتر می شود اما نشد . دوباره به کار سابقم بازگشتم اما بدون آزادی . روزی که از درد می نالیدم یکی از دوستان عباس که آنجا بود دلیلش را پرسید و گفت : (( حتماً باید به دنبال درمان باشم . )) وقتی تمسخر را بر لبانم دید گفت : (( ممکن است کلیه هایم عفونت کند و جانم به خطر بیافتد . )) فکری در ذهنم درخشید شاید اگر این درد پیشرفت می کرد ، از این زندگی رهایی می یافتم . یک نوع خودکشی تدریجی ، شکنجه ای که لیاقتم بود و باید می کشیدم . مثل من در آنجا کم نبودند که به نوعی قربانی شده بودند . و حال ایستاده بر لبه پرتگاه زندگی ، به گذشته ام می نگرم . تمام خاطرات زیبای آن زمان از پیش چشمم رژه می روند . روزهای با تو بودن و روزهای عاشق شدن . در این مدت دلم فقط برای تو پر می کشید . تویی که مثل من به نوعی قربانی هستی و حال تو بی من و من بی تو چقدر تنهاییم . به راستی از زندگی چه می خواستیم و از آینده چه می دانستیم ؟ این روزها که چون صیدی در دام اعتیاد اسیر شدم آزادترم . از یکی از بچه ها پولی گرفتم و بعد از کلی کشمکش با خودم به قصد دیدن تو و خانواده ام بیرون آمدم از تمام مردم می ترسیدم . روبروی خانه تان ایستادم تا شاید تو را ببینم . وقتی با آن چهره متفکر ، بی خبر از وجود من بیرون آمدی به حالت غبطه خوردم . تو که همیشه از وضع موجود ناراحت بودی ، باور می کردی روزی من آرزوی زندگی تو را داشته باشم ؟ از کنارم گذشتی و مرا ندیدی . با دیدن چهره تکیده پدر و مادرم احساس گناه کردم . هر چند هیچ وقت برایم کاری نکرده بودند . اما دوستشان داشتم . برای شنیدن خبری از سینا به منزلشان رفتم اما گفتند از آنجا رفته . بعد از مدتی که تمام خاطرات گذشته را مرور کردم به یاد آوردم چه کسی بودم ، تازه فهمیدم انسان هستم و از گردابی که لحظه به لحظه بیشتر در آن فرو می رفتم متنفر شدم . تصمیم گرفتم برنگردم . اما روی برگشتن به خانه را نداشتم تا شب راه رفتم اما با تاریک شدن هوا ، دوباره ترسیدم . پولی تداشتم ، گرسنه بودم . درد توانم را گرفته بود . وقتی مرا تنها می دیدند آزارم می دادند و هر کس می خواست به نوعی از من سؤ استفاده کند . مجبور شدم برگردم ، چون بیرون از آنجا زندگی بهتری در انتظارم نبود . دیگر با گفتن بقیه ماجرا عذابت نمی دهم دیگر آن دختر زیبا و جذاب نیستم . مطمئنم اگر دوباره مرا ببینی نمی شناسی . اما تحمل این همه فشار و عذاب را ندارم با دیدن دوباره ات ، تمام شهامتم را جمع کردم تا تصمیمی درست بگیرم . وحالا که تصمیم را گرفته ام این نامه را برایت می نویسم . درست است که قصه تلخی بود اما یکی باید می دانست که بر سرم چه آمده . من را ببخش که با تو روبرو نشدم . می خواستم همان پرستوی همیشگی در ذهنت باشد . تمام این لحظات به یاد خاطرات مشترکمان بودم و تنها شادی ام همین بود . برایم دعا کن . یا نجات پیدا می کنم یا برای همیشه از این ننگ و بدبختی رها نمی شدم . هر چه توهین و تحقیر و عذاب کشیدم کافیست . گناه من سادگی بود . خام بودم و عاشق شدم ، می روم . یا در این ننگ و نیستی نابود شوم یا دئباره بازگردم . هر چند معلوم نیست بعد از بازگشت راهی برای ادامه یک زندگی سالم داشته باشم . نمی توانم همه این اتفاقات را به تقدیر ربط دهم . اما سهم من در این اشتباه چقدر بود ؟ هستی ! اگر برنگشتم به جای من هم زندگی کن . به جای من هم خوشبخت باش ! همیشه به یادت بودم و هستم . آرزو دارم همیشه بخندی و خوشحال باشی . قدر زندگی ، پدر و مادر و امید را بدان . مطمئنم عاشق توست . راحت از دستش مده . آرامش و پاکی ات را با هیچ چیز عوض نکن ، حتی با عشق ، برایم دعا کن تا این بار از این آزمایش سربلند بیرون بیایم . با هیچ کس از سرنوشتم چیزی نگو . امیدوارم تو جای من هم خوشبخت باشی . دوست پاک باخته تو : پرستو ))
    هضم مطالب خوانده شده در نظرم غیر ممکن بود . پرستوی من دختری شاد و زیبا که همیشه به شخصیتش غبطه می خوردم تبدیل به موجودی زخم خورده شده بود . احساس کردم پا به پای او ، با خواندن نامه اش عذاب کشیدم . احساس می کردم دیگر بدتر این اتفاقات ممکن نیست برای کسی پیش آید . به جرم چه گناهی اینچنین مکافات کشیده بود ؟ چگونه باید امتحانی را پس می داد که حتی خطی از درس آنرا نخوانده . چه کسی به او گفت ، ممکن است پایان راهش این باشد ؟ این بی عدالتی بود چرا چگونه زندگی کردن و عاشق شدن را به ما نمی آموختند ؟ یعنی می توان عاشق نشد یا دوست نداشت ؟ می شود چشم بر همه چیز بست و خود را به دیگران سپرد ؟ گناه پرستو یا پرستوها چه بود که مجبور به هجرت می شوند . هجرت از دیار عشق به وادی فنا . چه کسی باید چگونه زیستن را به ما بیاموزد ؟ وقتی همیشه از تجربه کردن منع می شویم و عاقبتِ امتحان کردنش به اینجا می رسد ؟ چرا همیشه صورت مسئله را پاک کردند ؟ پس پاسخش چه می شود ؟ این سؤال بر لوح وجود ما حک شده .
    ساعتها به گذشته و حال اندیشیدم . به پرستو و لحظات شادی که کنار هم داشتیم ... به یاد سختی هیش گریستم . کاش هرگز بزرگ نمی شدیم و این دنیا را نمی شناختیم . چه اشتیاقی برای بزرگ شدن داشتیم و با چه شتابی از کودکی فاصله گرفتیم و ناگهان بی هیچ تجربه و توشه راهی به میان دنیای بزرگترها راه یافتیم . امواج خروشان زندگی بی هیچ رحمی ما را به درون خود کشید ، بدون آنکه شنا کردن بیاموزیم . دوباره نامه پرستو را خواندم و با خواندن هر سطر آن گریستم . گریه کردم به حال دختری معصوم که تنها و بی پناه ، بار گرانی را بر روی شانه های ظریفش کشیده بود تمام ذرات بدنم را می لرزاند . هنوز باور نمی کردم چه بر سرش آمده ما که با یک دنیا آرزو برای کنکور درس خواندیم و قبول شدیم ... کجا رفت آن همه آرزو که در سر داشتیم . ساعتها برای او و خودم اشک ریختم . به معنای واقعی کلمه پاک باخته بود آیا اگر از این امتحان سربلند بیرون می آمد ، جامعه محدود ما پذیرای وجودش بود ؟ یا در کمال بی رحمی به سوی گذشته اش رانده می شد ؟ در دل برایش دعا کردم . ساعتها دست به سوی خدا بردم تا کمکش کنم . فکر اینکه الان کجاست و چه می کند عذابم می داد . بی او در اتاق دلتنگیم محبوس و تنهایم . پنجره ها پشت حصار سیاهی گرفتارند . دوست داشتم هر چه سیاهی بود در جعبه ای از نور بپیچم و به خورشید بسپارمش تا برای همیشه از آن راحت شویم . دیگر شب را دوست نداشتم . زندگیم به رنگ شب بود و من از آن گریزان بودم . با دیدن طلوع خورشید به یاد امید افتادم . سرم درد می کرد و به خاطر ساعتها گریه ، چشمانم متورم بود و از آن بی خوابی می سوخت . اما امروز آخرین فرصت بود . و من باید تلاشم را می کردم . پرستو قربانی شده بود و من دیگر اجازه نمی دادم قربانی شوم . نه تنها سهم خود که باید سهم او را هم می گرفتم . زندگی بیش از این ها به ما بدپلاگینار بود . با بدنی کوفته و خسته به زحمت آماده شدم و به راه افتادم . تمام مسیر منزل تا دانشگاه را قدم زدم و فکر کردم . زمانی گریستم و زمانی دعا کردم که پرستو نجات یابد . گاهی احساس می کردم تا مرز جنون فاصله ای ندارم و زمانی دیگر را به یاد آوردن امید و عشقم به او مملو از قدرت می شدم . ساعتی زودتر از معمول به دانشگاه رسیدم . ترس تمام بدنم را می لرزاند . از رویارویی با امید می ترسیدم . اگر فکر می کرد که قصد فریبش را دارم یا مرا می راند یا می گفت که دیگری پا به حریم عشقش گذاشته با خود چه می کردم . لحظه ای صحنه دیروز مقابل چشمانم جان گرفت . مریم در کنار امید و شنیدن صدای خنده اش دیوانه ام می کرد . سعی کردم به آن لحظه فکر نکنم . اگر مرا نمی خواست فنا می شدم . زندگی را بدون او نمی خواستم . بر روی نیمکت همیشگی نشستم . با گذشت زمان لحظه به لحظه بر اضطرابم افزوده می شد . این اواخر به شدت ضعیف شده بودم و حوادث مرا از پا انداخته بود . دستانم می لرزید و آفتاب تابان هم گرمم نمی کرد . نگاهم پی او می گشت . عطش دیدارم با دیدنش آرام گرفت . گویی سالهاست که ندیدمش . آیا خودش می دانست که چه زیبا و باوقار است ؟ و آیا متوجه نگاه عاشقانه دیگران سده بود ؟ لحظه به لحظه نزدیکتر می شد و تپش های قلبم شدت می یافت . سر به زیر انداختم تا تمام توانم را جمع کنم و به سویش بروم . تا به او نگاه می کردم توان حرکت نداشتم . نسیم خنک صبحگاهی بر جسم نحیفم لرزه می انداخت . یک لحظه چشمانم را بستم که با شنیدن صدایش تمام وجودم لرزید . نمی دانستم با که اینگونه آرام و عاشق سخن می گوید . او که مرا ندیده بود پس این زمزمه برای که بود ؟ به آرامی سر بلند کردم . به درختی تکیه داده بود مشغول صحبت با تلفن بود . نسیم موهای نرمش را به بازی گرفته بود . همان امید من بود و من چه عاشقانه عطر وجودش را فرو می دادم . کم کم صدایش در وجودم طنین انداخت . مشخص بود که روی صحبتش با یک خانم است و چه عاشقانه سخن می گفت . لحظه به لحظه یأس و حسرت وجودم را فرا گرفت . با هر کلمه ای ، ضربه ای بر روح زخمی ام می نشست . نه ! طاقت دیدن رقیب را نداشتم به سرعت بلند شدم و بی تو جه به اطرافم شروع به دویدن کردم . هیچ جیز را نمی دیدم فقط صدایش همچون ناقوس بر ذهنم می کوبید . به اشخاص تنه می زدم و صدای اعتراضشان را می شنیدم . همه چیز در نظرم رفته رفته تار و بی رنگ می شد و گویی هر آن از این دنیا دور می شدم . اشک تمام صورتم را خیس کرده بود . فقط پاهایم هنوز قدرت داشت و من همچنان می دویدم . بی امید ، زندگی را نمی خواستم . بدون او هیچ چیز نمی خواستم حتی هستی را ... با شنیدن صدایی که اسمم را فریاد می زد متوجه ماشینی شدم . وسط خیابان بودم و ماشین هر لحظه به من نزدیکتر می شد . تنها فرصت یافتم لبخندی بزنم و مزه شور اشک را دوباره بچشم . چشمانم را بستم و همراه با شنیدن فریادی آشنا ، در مه غرق شدم .
    چه آزاد و رها بودم نه دردی و نه غمی فقط خسته بودم . خسته از دوره کردن این همه حادثه ! این همه اتفاق برایم افتاده بود ؟ این همه خاطره چگونه در ذهنم جای گرفته بود ؟ واقعاً من بودم که با دیدن پرستو ، سراسر وجودم به لرزه درآمد . مثل همیشه زیبا با چشمانی براق اما با لباسی پاره و تنی زخمی روبرویم ایستاده بود . قدمی به سویش برداشتم و صدایش چون نسیم ، درون جانم پیچید:
    -هستی ؟ تو اینجا چه کار می کنی ؟
    -خسته ام پرستو . توانی برای ماندن ندارم . هیچ چیزی مرا به زندگی پیوند نمی زند ، از زندگی و آدمهایش خسته شدم . خوشبختی و راحتی سرابه و من تشنه لب در عطش قطره ای آرامش سوختم . دیگر تحمل ندارم . دیگر چشمی به انتظارم نیست . نمی خوام برگردم .
    صورت پرستو غمگین شد . دستانم را گرفت و گفت :
    -جای تو اینجا نیست . سهم من و تو از زندگی این نبود . از تو خواسته بودم جای من هم زندگی کنی . تو باید سهم مرا هم از زندگی بگیری . خودت گفتی زندگی بیش از اینها به ما بدپلاگینار است .
    -من تلاشم رو کردم .
    -نه! تو زود تسلیم شدی باید بجنگی. باید ادامه بدی . همیشه برای به اینجا رسیدن وقت هست . اما برای تلاش کردن نه . به پشت سرت نگاه کن ببین چه بیتابانه تو را صدا می زنند . برگرد و تا تمام تلاشت را نکردی نیا . سهم مرا هم از زندگی بگیر . من همیشه کنارتم .
    به عقب نگریستم . صداها در گوشم نجوا می کردند و هر لحظه بلندتر می شدند . گریه بود و همهمه ... صدای گریه مادرم را از بین بقیه صداها تشخیص دادم . چه بی تابانه مرا صدا می زد و ضجه اش قلبم را لرزاند . و یک صدای دیگر صدایی که مرا به شدت به سوی خودش می کشاند ، ناله ای که متأثرم می کرد . امواج طلائی مرا به شدت جذب می کردند اما من نمی خواستم برگردم . به سوی پرستو نگاه کردم . لبخندش اطمینان بخش بود گفت :
    -برو، تو هنوز وقت داری . چشمای زیادی منتظر تو هستند برو .
    -من نمی خوام دوباره شروع کنم . بذار با تو باشم .
    در آغوشش جای گرفتم . چقدر دلم برای گرمای وجودش تنگ شده بود . به شدت گریه می کردم . از پشت پرده اشک تصویر چهره اش درهم بود . اشکهایم را پاک کرد . صورت خودش آرام بود . پیشانی ام را بوسید و آرام مرا از آغوشش خارج ساخت . نمی توانستم جلویش را بگیرم هر لحظه از من دورتر می شد و من به سوی صداها کشیده می شدم . دستانم به سوی پرستو یود . ولی او رفته بود . بی تابانه صدایش کردم اما از دیدگانم محو شد . می دانستم برای همیشه از دست دادمش . می دانستم از آن زندان نجات نیافته . چهره اش زیبا و آرام بود و من چقدر دلتنگش بودم . هر چه بیشتر فریاد زدم و گریه کردم دورتر شد . نمی خواستم دوباره از او جدا شوم . تکرار دوباره زندگیم و دانستن آنکه پرستو را برای همیشه از دست دادم عذابم می داد . صدایش در گوشم می پیچید که می گفت (( برو . هنوز وقت هست . اگر مرا دوست داری برو )) .
    به سختی چشم گشودم . نور ، چشمانم را اذیت می کرد . دوباره چشمانم را بستم و آرام باز نمودم . تلاش کردم اطرافم را ببینم . اجسام به صورت تار و درهم بودند . صورت مادر کم کم واضح شد . با چشمانی گریان بالای سرم ایستاده بود . در گوشه ای دیگر ، پدر و عمو ایستاده بودند . پرستار همه را بیرون کرد . دوباره تنها شدم و چشمانم را بستم . نمی خواستم دوباره با زندگی روبرو شوم . نمی خواستم دوباره شروع کنم . هنوز خسته بودم . خسته از دور کردن مصیبتها . خسته از دل بستن و دل بریدنها . خسته از عذاب کشیدنها . چشمهایم را بستم به امید آنکه پرستو را ببینم اما فقط سیاهی بود . نمی خواستم زنده بمانم .


    خدای من ، چرا پرستو ؟ چرا من جای او نرفتم که چیزی برای از دست دادن ندارم ؟ چرا من رفتم که هیچ چشمی انتظارم را نمی کشد و بود و نبودم هیچ تأثیری به حال کسی ندارد ؟ من که بارها آرزوی مرگ کرده بودم . چرا زندگی رهایم نکرده ؟ چرا پرستوی من باید رخت یک سفر همیشگی بپوشد ؟ چرا پرستو که وجودش حتی در آخرین و سخت ترین لحظات سرشار از عشق به زندگی بود باید بمیرد ؟ او که با آن حال و وضع برای رسیدن دوباره به زندگی اینگونه تلاش کرد ؟ این بی انصافی نیست ؟ چگونه زندگی بدون او را باور کنم ؟ چگونه می توانم حق هر دویمان را از زندگی بگیرم ؟ حق او را از چه کسی بگیرم ؟ به که بگویم چه مظلومانه رفت . چگونه جای خالی او را باور کنم ؟ دیگر برای چه کسی حرف بزنم و بدون او در این دریای بی رحم چگونه ادامه دهم ؟ فقط او بود که می توانست مرا تشویق به حرف زدن کنم . فقط برای او درد دل می کردم . فقط با او بود که می خندیدم . با او بود که عاشق شده بودم . او بود که راه عشق را به من نشان داده بود .
    آه خدای من . چگونه ادامه دهم . چرا او را بردی ؟ من چرا اینجا هستم ؟ بدون او با تنی زخمی و روحی مرده . نمی خواهم ! زندگی بدون او را نمی خواهم . بمانم که چه کنم ؟ که باز هم سر فرود آورم از زندگی هیچ نمی خواهم . بارها خواسته بودم اما دست رد به سینه ام زده بود . بارها به خدایم که شاهد همه چیز بود التماس کرده بودم . انصاف نبود که گل تازه شکفته وجود پرستوی ، من به دست یک اشتباه اینچنین پرپر شود . چرا از او امتحانی گرفته شده بود که نکته ای از آن را نیاموخته بود ؟ کدام استاد با بی انصافی از درسهای ناخوانده امتحانی چنین سخت می گیرد و شاگردش را برای همیشه محروم می کند ؟ چرا فرصت دوباره ای نبود . برای چراهایم جوابی نمی یافتم . زندگی را با همه زیبایی هایش پس می زنم .
    کابوس تلخی است زندگی ، سراسر حیرت و پریشانی ، دم به دم غصه و پشیمانی ، افسوس دیروز و حسرت فردا ، هنگام تولد و مرگ و زندگی تنها .
    بیا ای مرگ ، بنگر چه سان بی قرار و غمگینم . بیا و مرا به بزم خود میهمان کن ! بیا تا سر بر دامانت بگذارم و رهسپار ابدیت شوم . بودن را چه سود وقتی مرا با زندگی پیوندی نیست ؟ بیا ای مرگ ، روزگاریست که تو را می طلبم و تو از من گریزانی . رحم بر دیدگان گریانم کن . دل بر قلب پاره پاره ام بسوزان .
    بیا ای مرگ و مرا به آسایش ابدی برسان . گناهم چیست که حتی تو هم از من گریزانی ؟ فرشتگان همه خوابند و خدا روی از این بندۀ ناسپاسش گرفته . بیا ای مرگ ! بیا که سر تا پا گناهم ، بیا که غرق حسرت و آهم . شکستم را دیدند . فریاد صدایم را شنیدند اما چشم فرو بستند و مرا ندیدند . بیا ای مرگ . از این زندگی سیرم . رهایم کن که کنج این قفس اسیرم . از خود بیزارم . سایه ای لرزان بر رخ دیوارم . رخم زرد گشته و بیمارم . مرا دریاب که تنها تو می توانی نجاتم دهی . بیا و رهایم کن .
    بعد از مدتها با مداد بر روی سفیدی کاغذ کشیدم . آخرین دیدار با پرستو همچنان به یادم مانده بود . موهای رها و لباس سفیدش بر روی کاغذ نقش بست . چقدر شبیه خودش شده بود . با چسب به در کمد چسباندم و مدتها به آن خیره ماندم . همان لبخند آرامش بخش را بر لب داشت . او از این امتحان سربلند بیرون آمده بود ، هر چند به بهای جانش بود . پاک رفته بود و تاوان یک اشتباه را پس داده بود . کاش بود و می دید که از چهره اش طرحی کشیدم . دیگر با دفترم هم درد دل نمی کنم . از روز تصادف خوابی که دیده بودم نوشتم اما سبک نشدم . دستم هم با نوشتن بیگانه شده . دفترم را در گنجه گذر زمان بایگانی کردم . می خواستم همه گذشته ها را فراموش کنم . روزها با سرعت می گذرد و من از گذشت شب و روز هیچ نمی فهمم ، از اینکه در بی خبری مانده ام احساس آسودگس دارم اما دیگران راحتم نمی گذارند . مگر آنها مرا اینگونه تسلیم نمی خواستند . کجاست آن پدر مستبدی که نظر من کوچکترین اهمیتی برایش نداشت . مگر بابک من را اینگونه تسلیم شده نمی خواست ؟ پس چرا نمی آمد تا شاپلاگینارش را ببیند ؟مگر نه اینکه مرا مانند عروسکی می خواستند ؟ پس چرا رهایم نمی کردند ؟ چرا آنروزها که می گفتم و می گریستم کسی صدایم را نمی شنید ؟ چرا اکنون حرفی برای گفتن و توانی برای فریاد زدن ندارم همه گوشها منتظر شنیدن است ؟ پس چرا صدایم را نمی شنوند ؟ دکتر خسروی با ظاهری آرام و لبخندی احمقانه روبرویم می نشیند و حرف می زند . حوصله شنیدن حرفهای تکراری اش را ندارم . از من و زندگیم چه می داند ؟ فرض هم که بداند چه می تواند بکند ؟ چرا به من مثل یک مجنون نگاه می کند ؟ او که خود دیوانه تر است ؟ می گوید مقابل آینه به خودم لبخند بزنم . می گوید با خودم تکرار کنم که خوشبختم و زندگی را دوست می دارم ، مگر می شود به خودم هم دروغ بگویم ؟چگونه در آینه نگاه کنم وقتی از خودم فراری هستم ؟ چگونه بگویم خوشبختم وقتی که احساس خوشبختی نمی کنم ؟ برای که خود را بیارایم ؟ به چه امیدی تلاش کنم ؟ نه ! هیچ کس حال مرا نمی فهمد .
    لادن با پشتکاری باور نکردنی کنارم می ماند . از بچه های کلاس می گوید ولی زمانی که اسم امید را می آورد چشمانم را می بندم . جزوه های درسی را برابرم میگشاید و من نگاه می کنم اما ذره ای سر در نمی آورم . همه را فراموش کرده ام . سرم را شانه می کند و برای انتخاب لباس از من نظر می پرسد . بعد گویی صدایم را می شنود تأیید می کند و بر تنم می پوشاند .
    روزی دفترم را از کشو میزم بیرون آورد . عکس امید از لای ورقهایش سر خورد و بر زمین افتاد . لحظه ای دلم لرزید اما در میان پنجه فشردمش . عکس را برابرم قرار داد و من لحظه ای بر دست گرفتم و دفترم را هم برداشتم و پاره اش کردم و لادن با افسوس ورقه ها را جمع کرد . عکسش هم پاره شده بود . در دل خوشحال شدم ، چون تحمل دیدن نشانه ای از او را نداشتم . فقط زنجیرش به گردنم بود . فقط با آن بود که احساس آرامش می کردم . گویی قسمتی از وجودم شده بود . تحمل آن همه نور و صدا برایم مشکل است . لادن دستم را می فشارد گویی می ترسد فرار کنم یا گم شوم . عابری به سختی تنه می زند و من تعادلم را از دست می دهم . دیگری متلکی می گوید . مردی با چشمان گستاخ و بی شرم به ما زل زده . برای گرفتن ماشین کنار خیابان می ایستیم اما همه نوع ماشینی برایمان توقف می کنند جز تاکسی ... نمی خواهم با ای زشتی ها روبرو شوم . می خواهم به دنیای ساکت و امن خود بازگردم . می خواهم زشتی های زندگی را فراموش کنم . پسرکی ضعیف و سیاه به دامنم می آویزد . زنی بچه بغل گل می فروشد . مردی عصا به دست گدایی می کند . و من از دیدن واقعیت فراری ام . دو جوان در صندلی جلوی ماشین کنار هم نشسته اند . پسر آرام در گوش دختر نجوا می کند اما من به غیر از ریا در چشمانش نمی بینم . روزگاری فقط زیبایی ها را می دیدم اما امروز فقط زشتی ها را ، فرق بین حقیقت و واقعیت را امروز فهمیده بودم . روزگاری با وزش یک نسیم یا بارش باران یا حتی شنیدن نغمه یک پرنده تا عرش لذت پرواز می کردم . آن روزها فارغ از بازی دنیا بودم . چقدر سرخوش و آزاد بودم . غصه ها را نمی دیدم . نمی دانستم درون قفس اسیرم . حتی قفسم را هم دوست داشتم . و حال که پرنده ای آزادم از پرواز تهی شده ام . سخت است که لبریز از پرواز باشی و شاهد چیدن پرهایت باشی و اکنون خسته و درهم شکسته ، در برزخ گرفتارم ، در کوره راه زندگی حیرانم و در وادی جنون سرگردانم . آینه بر من می خندد . او هم یخ زدگی احساسم را به مسخره گرفته . در این شب تار ، خورشید نمی خواهو ، به شعله شمعی قانعم . فریاد نمی خواهم ... گرمای محبتی را بس است . خنده نمی خواهم ... لبخندی باشد تا لبهایم شکاف دیوار نباشد . شور نمی خواهم ... شنیدن تپش های قلبم هم غنیمت است . گریه نمی خواهم ... تنها این بغض فرو خفته مجالی برای نفس کشیدن بدهد . هیچ نمی خواهم جز ذره ای آرامش . آرامشی که مدتهاست روی از من گرفته و با من غریبه شده ...
    با تقه ای به در به خود می آیم . دیگر کسی برای ورود ، منتظر جواب من نمی شود . مدتهاست جوابی از من نشنیده اند . بهرام روبرویم می نشیند و حرف می زند . مگر نمی بیند که چقدر خواب آلوده ام . مگر نمی داند این قرص ها چه به روزم آورده اند ؟ سعی می کنم بشنوم چه می گوید . گویی از نگاه گیجم پی به حالتم برده . دستم را می گیرد و از بستر بلند می کند . با هر تکان احساس می کنم تمام بدنم خرد می شود و با هر حرکتی درد می گیرد . این بار صدایش را واضح تر می شنوم . از من می خواهد تا با بابک صحبت کنم . عصبانی است . با خود فکر می کنم مگر حرفی باقی است ؟ حرفی نگفته میان من و او ؟ سعی می کنم سرم را تکان دهم و بگویم که حرفهایش را شنیده ام . اما سرم به اندازه کوهی سنگین است . دستم را می گیرد و فشار می دهد . باز دستهایم سرد است . یاد آنروزها افتادم که دستان سردم را دستان امید گرم می کرد و با به یاد آوردن او چشمانم را محکم می بندم تا اجازه ورود خاطرات را به ذهنم ندهم . بعد از رفتن بهرام ، بابک وارد شد . تا به حال اینقدر در نظرم حقیر جلوه نکرده بود . کسی فکر کرده بود پشت جلد زیبایش آیا نوشته ای درخور خواندن وجود دارد ؟ چرا خنده هایش در نظرم آنقدر مضحک است ؟ به چه می خندد ؟ به حال و روز من ؟ به وضعی که مسبب اصلی اش خود اوست ؟ حوصله نگاه کردن به او را ندارم ، چشمانم را می بندم . صدای قدمهایش را می شنوم که از من دور می شود . بعد از لحظه ای دوباره نزدیکم می آید . بی تابانه قدم می زند . صدای نشستنش را بر روی مبل می شنوم . مبلی که همیشه پرستو بر روی آن می نشست .
    طرز نشستنش را با چشمان بسته مجسم می کنم . با آن حالت متکبرانه در حالی که پا بر روی پا انداخته . صدایم می زند و مثل بقیه جوابی نمی گیرد . اما از رو نمی رود . مهم اوست که می خواهد حرف بزند ، نه من که نمی خواهم بشنوم . صدایش از همهمه افکارم بلندتر است تا به حال نمی دانستم که چه محکم و مطمئن حرف می زند ، درست مثل یک روئیس :
    -نمی دونم ایم وضع تا کی ادامه پیدا می کنه . یا در حقیقت تا کی می خوای ادامه اش بدی . من از این بازیا اصلاً خوشم نمی یاد . به نظر من بیش از حد بچگانه است که با تو همراه بشم . ترجیح می دم مشکلت رو با خودت حل کنی . تا موقعی که به این وضع خاتمه ندی به دیدنت نمی یام . شاید اینجوری راحتتر با شرایط موجود کنار بیایی و این بچه بازیها رو تموم کنی . مطمئن باش مخالفتهای بهرام هم تأثیری روی تصمیم من نخواهد گذاشت . عمو هنوز موافق این وصلته حتی مشتاق تر هم شده . حالا دیگه شریکش هم هستم . اونقدر بهم اعتماد داره که هم ثروت و هم دخترش رو بهم بده . اگه موضوع رو برای مدتی مسکوت گذاشته چون ترسیده . اما بعد از مدتی متوجه می شه که همه اینا نقشه توئه . امکان نداره من از تصمیمم برگردم ... تا وقتی که صبرم تموم نشده تمومش کن ...
    کاش واقعاً بازی بود . کاش سنگینی این کوه را از قلبم بر می داشتند . کاش می توانستم حرف بزنم و گریه کنم . کاش ذهنم یک لحظه از کار می افتاد تا با سکوت لحظه ای به آرامش برسم . ولی افسوس که تمام حجم زندگیم به اندازه یک بغض فرو خورده است . بغضی که به هیچ بهانه ای نمی شکند . خوشا به حال هر کسس که مثل من نیست . اینچنین سرگشته و پریشان ، اینچنین خمیده از غم دوران . خوشا به حال عاشق که به یاد معشوق اشک می ریزد . خوشا به حال معشوق که در فکر ناز فروشی و غمزه نمایی است . خوشا به حال عارف که با یاد خدا آرام می گیرد . خوشا به حال شاعر که حرفهای نهفته در دل را به روی کاغذ زمزمه می کند . گم شده در جنگلی مه آلودم . خسته از هر چه باید و نیست . دلگیر از هر چه نباید و هست . به خدا می نگرم . فرسنگها از من دور است . به فضا می نگرم ، تاریک و مه آلود و سوت و کور است .
    دردانه های نگاهم نیز با من قهرند . قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نمی شود و تپش های قلبم هیچ هیجانی را پذیرا نیست . لبریز از گفتن اما محرمی نمی یابم .
    به محض خروج دکتر و پرستار ، سرم را از دستم کشیدم . خون فوران کرد و درد همه وجودم را تسخیر نمود . در دل می دانستم کارم اشتباه است . می دانستم فرصتی نیست . صدای پرستو در گوشم زنگ می زد که برگرد . تلاش کن . اما خسته تر از آن بودم که دوباره چشم بر این دنیا باز کنم . هنوز زنده ام ! بعد از این همه تلاش برای به پایان رسیدن دوباره در ابتدای خط ایستاده ام ، حتی زندگی کردن هم اجباریست و من نتوانستم از این اجبار خلاص شوم . رشته پیوند من با زندگی گسستنی نیست . بیهوده تکرار کردن چه نتیجه ای دارد ؟ چرا دنیا رهایم نمی کند ؟ چرا اسیر قفسم ساخته اند ؟ چرا نمی گذارند پرواز کنم ؟ چگونه فریاد بزنم که نمی خواهم ادامه دهم ؟ بدون امید ، بدون پرستو و بدون عشق دنیا را نمی خواهم . به محض چشم گشودنم تصویر گریان مادرم را دیدم . نوازشم می کند . چقدر شکسته شده ، دلم برایش می سوزد . او هم در زندگیش خیری ندید . اون از بهرام ، این از من ، بدون عشق همسر . تنهایی شاید بدترین درد دنیا باشد . با صدای پر مهر مادر بغضم فرو دادم ، وقتی فهمید صدایش را می شنوم گفت :
    -الهی برات بمیرم مادر که آنقدر زجر نکشی . نمی دونم چه گناهی کردم که ببینم گل زندگیم اینجور پرپر می شه . وقتی بهمون خبر دادن که آوردنت بیمارستان نمی دونی با چه حالی اومدیم اینجا . توی اتاق عمل بودی . تو دستت پلاتین گذاشتن . از لحاظ جسمی مشکل حادی نداشتی اما از حالت بیهوشی بر نمی گشتی . با وجود اینکه دکترها بهمون امیدواری می دادن اما هیچ کدوم امید نداشتیم . چی شد که تصادف کردی ؟ تو که دختر سربه هوایی نبودی ؟ لادن چند بار برای دیدنت اومد . پدر و عمو هم اینجا بودند . هیچ کس آروم و قرار نداشت . هستی ، به خاطر من ، تو که می دونی من جز تو و بهرام دلخوشی ندارم . سعی ات رو بکن ! بذار حالا که بهرام برگشته ، با خبر سلامتی تو دلم خوش بشه . دیروز اینجا بود . به خاطرت خیلی گریه کرد . همه خوشحالیم که زنده ای . قول بده دیگه هیچ وقت بی احتیاطی نکنی . تو همۀ زندگی منی ...


    دیدن بهرام ، ملاقات لادن ، محبتهای مادر ، سر زدنهای عمو زن عمو هیچ کدام قلب مجروحم را التیامی نبخشید . بار سنگینی که با خود حمل می کردم خارج از توانم بود . خسته بودم . هیچ الفتی با زندگی نداشتم . حتی خورشید هم نمی خواهم . با تمام دنیا قهـــــرم .
    باز در اتاقم هستم . با آن همه خاطرات زیبا . با جای خالی پرستو . جای خالی چشمان خندان و قهقهه های شادمانه اش که اتاقم را عطرآگین کند .
    پرستو ، کجایی که ببینی اتاقم هنوز بوی تو را می دهد . بوی حضور تو را وقتی بیمار بودم و تمام مدت کنارم می ماندی . روزهایی که از دست بابک عصبانی بودی و جای من فریاد می زدی ؟ تو نیستی اما با تک تک وجودم تو را حس می کنم . با چشمان بسته تو را می بینم و قلبم با هر تپش تو را می طلبد . من رفیق نیمه راهم که نیامدم یا تو که رفتی ؟ من سعی بیایم اما نشد . و حال با همه قهرم . مگر می شود با آن همه خوبی و مهربانی قهر کرد ؟ من ماندم . من باید می آمدم . اما تو نخواستی ، من نتوانستم سهم تو را از زندگی بگیرم . من تلاش نکردم . من باختم ، پس با خودم هم قهرم . نمی خواهم با خودم روبرو شوم . حالا به جای تو لادن ساعتها کنارم می نشیند و حرف می زند و من به یک کلمه از حرفهایش را گوش نمی دهم . در سرم همهمه صداهاست . تکرار حوادث گذشته به ذهنم هجوم می آورند و می چرخند و می چرخند . لحظه ای صداها خاموش نمی شود . چشمم خاموش است اما ذهنم بی وقفه کار می کند . نمی توانم آرامش کنم . نمی خواهم به یاد گذشته بیافتم اما هر لحظه و هر آن و با یاد آنروزها نفس می کشم . حتی دیدن بهرام هم نتوانست مهر سکوت را بر لبانم بشکند . چقدر تغییر کرده . رگه های پراکنده نقره ای میان موهایش و چین عمیق بر روی پیشانی بلندش او را متفکر و پخته نشان می دهد . کنارم نشست و لحظه ای چشمانش را بست دستانم را گرفت و با صدایی گرفته از خودش گفت ، تمام سعی ام را کردم تا بفهمم چه می گوید . این روزها ذهنم به فرمان من نیست اما می خواستم بدانم زندگی با او چه کرده . وقتی حرف می زد غم را در چشمانش می دیدم . احساس می کردم فقط اوست که می تواند درکم کند . صدای خسته اش ذهن آشفته ام را لحظه ای آرام کرد .
    -فقط برای تو می گم . برای تو که می فهمم زندگی با تو چه کرده تویی که می تونی درکم کنی ، مسخره ام نکنی . می دونم تو هم عاشقی . اینو چشات می گه . پس می فهمی من چی می گم . وقتی دیدمش اصلاً به نظرم جالب و جذاب نیومد . یه دختر معمولی که شاید خیلی ها از کنارش می گذشتند و نگاهی هم بهش نمی کردند . معمولاً عصرها به مغازه دوستم می رفتم و کنارش بودم . وقتی برای چندمین بار به بهانه خرید اومد اونجا تازه توجهم بهش جلب شد . فکر می کردم به خاطر دوستم میاد اونجا اما وقتی شماره اش رو به من داد ، از جسارتش تعجب کردم . تماس با اون اولش فقط برای تنوع بود . اولین بار بهم گفت پدرش طلا فروشی داره . نمی گم به خاط این موضوع باهاش دوست شدم اما اینکه از چه خانواده ای باشه برام مهم بود . کم کم بیشتر اوقاتم رو با اون می گذروندم اخلاق عجیب و غریبش برام معما شده بود . در اوج خنده ناگهان گریه می کرد . کم کم نسبت به اطرافیانم حسود شد . نمی دونستم از دستش چه کار کنم . یه روز که زنگ زدم خونشون برای اولین بار کسی به غیر از خودش گوشی رو برداشت . وقتی خواستم گوشی رو به ساناز بده گفت که با بچه ها دعواش شده و از اینجا رفته . اونوقت بود که فهمیدم با چند تا دختر مجرد زندگی می کرده با وجودی که بهش عادت کرده بودم اما تصمیم گرفتم ترکش کنم . مدتی مغازه دوستم نرفتم . تا اینکه یه روز دوستم زنگ زد که از دست این دختره خسته شدم . جلوی مشتری ها آبروریزی می کنه خودت بیا یه فکری بکن .
    ساناز هر روز اونجا می رفته و گریه می کرده و سراغ منو می گرفته . به ناچار باهاش روبرو شدم . شاید می دونست که چقدر رو گریه کردن حساسم که فقط گریه کرد . دلم براش سوخت . رفتیم توی پارک نشستیم و اول از زندگیش گفت ، اینکه با پدر و مادر پیرش زندگی می کنه ، یه مدت پیش فهمیده که اونا پدر و مادر واقعی اش نیستند برای همین ازشون جدا شده بوده ، با زحمت سعی کردم قانعش کنم که پیش اونا برگرده . بهش گفتم که اینجوری نمی تونه ادامه بده ... تنها و بدون پشتیبان . بردم و دم خونشون رسوندمش . محله خیلی پایینی بود . وقتی دیدم به شدت به پول احتیاج داره سعی کردم بهش کمک کنم . دیگه بهش وابسته شده بودم . یه جورایی احساس مسئولیت می کردم . برای همین مشغول به کار تو شرکت شدم و بعد از مدتی اونو به عنوان منشی استخدام کردیم . بابا مخالف بود . اصلاً ازش خوشش نیومده بود . اما من اصرار کردم . پدر که بعد از مدتها تونسته بود منو وارد کار کنه و حاضر نبود این شرایط رو از دست بده ، با بی میلی موافقت کرد . اوایلش عاشق ساناز نبودم اما کم کم بهش وابسته شدم . تمام روز و شبم رو با اون می گذروندم . نسبت بهش احساس مسئولیت داشتم . اوایل خودش رو به من تحمیل کرد . اما کم کم تو دامش افتادم . او با رفتارش به من آرامش می داد . بعضی اوقات از دست کاراش به ستوه می اومدم . وقتی دعوامون می شد تو خیابون ، جلوی غریبه و آشنا داد و قال راه می انداخت و حتی منو می زد . خیلی اوقات هم خودشو می زد و گریه می کرد . نمی دونستم باهاش چه کار کنم . می دونستم احتیاج به کمک ذاره و دلم نیومد تنهاش بذارم . یه بار دیگه که از دستش خسته شده بودم بهش گفتم که ترکش می کنم و اونم تهدید به خودکشی کرد . رو مچ دستش جای زخم تیغ بود و من می ترسیدم خونش گردن من بیافته . وقتی توی شرکت با یکی از دخترا دعواش شد و همه چیز رو شکست ، پدر از شرکت بیرونش کرد . پدر حرفایی راجع به ساناز می زد که به نظرم غیر منطقی بود و باور نمی کردم . اشتباه کردم که به حرفای ساناز گوش دادم ته قلبم به پدر حق می دادم اما نمی خواستم قبول کنم .
    وقتی اونجور گریه می کرد حرفش رو باور می کردم . ازم خواست با هم کار کنیم و من که از رفتار پدر ناراحت بودم قبول کردم . هر چی دیگران منو از اون جدا می کردند بیشتر بهش وابسته می شدم . ماشینم رو فروختم و یه شرکت زدیم . با هم شریک شدیم . اوایل همه چیز خوب پیش می رفت اما کم کم ازش خسته شدم . انتظارش از من زیاد بود اما خودش اعتنایی به خواسته های من نداشت . مجبورم کرد که چک بکشم و من که بهش اعتماد داشتم قبول کردم و وارد جریانی شدم که آخرش منو بیچاره کرد . یه روز که از سفر کاری برگشتم فهمیدم من موندم و یه شرکت و یه عالمه بدهی و طلبکار . از ساناز خبری نبود . تمام سرمایه رو برداشته بود و رفته بود . بعداً فهمیدم با یکی از کارمندای شرکت فرار کرده . روزهایی که تو زندان بودم خیلی فکر کردم . من تاوان بی فکریم رو پس دادم . اگه از روی غرور تصمیم نمی گرفتم ف اگه درست فکر می کردم ، اگه شماها رو تنها نمی ذاشتم شاید خیلی چیزا جبران می شد . شاید اینجور شکسته نبودم . شاید زندگیمو به این آسونی نمی باختم . احساس می کنم دیگه نمی تونم به آدما اعتماد کنم . این حادثه برای همیشه مسیر زندگیم رو تغییر داد .
    دلم برایش سوخت . اما اگر می فهمید بر سر پرستو چه آمده حتماً خدا را شکر می کرد . بهرام بدجوری ضربه خورده بود ، بین همه آدمهای اطرافم ، بهرام بیشتر از همه مرا درک می کرد اما تلاش او هم برای به حرف آوردن من بیهوده بود . او خودش هم سرخورده و در خود فرو رفته بود . کمتر با دیگران ارتباط برقرار می کرد و به تدریج از من هم فاصله می گرفت و هر کدام غرق در زندگی خود شدیم ، هر چند پیوندی عاطفی بین ما به وجود آمده بود که تنها دلگرمی ام بود .
    باز هم یک روز دیگر و باز هم طلوعی دیگر . پرده ها را می کشم . می خواهم با خورشید هم لجبازی کنم . او را با آن عظمت به اتاقم راه نمی دهم . با دستات ظریفش به پنجره ام می کوبد اما سکوت تنها جواب من است . دستم درد می کند . آینه را شکسته ام . نمی خواهم حتی خود را ببینم .
    از این حالت خسته شده ام. از معلق بودن در هوا . از بی احساسی و بی مسئولیتی . کم کم به وجود لادن عادت کردم . به صدای آرام و زیبایش که با ترنمی دلپذیر برایم شعر می خواند ، برایم حرف می زند و درد دل می کند . چرا این همه از او غافل بودیم ؟ چرا دنیای کوچکم در وجود پرستو و امید خلاصه شده بود ؟ مثل گذشته از کوتاهی ام برای شناختن عزیزی که در کنارم هست متأسف شدم . چرا در وادی آن همه شور و عشق ، بغض خفته در نی نی چشمانش را ندیده بودم؟ چرا نپرسیده بودم چرا ما را به منزلش دعوت نمی کند ؟ وای بر من که هیچ وقت آدم نمی شوم . روزی که از سکوتم و از کم ظرفیتی ام خسته شده بود بریم حرف زد . از خودش گفت تا شاید کمی به خودم بیایم . گفت تا بدانم فقط من و پرستو نیستیم که فدا شدیم . از مرگ زود هنگام مادرش و از جفای نامادری ... از بی ارادگی پدرش و تنهایی خودش . در دل به صبوری و استقامتش آفرین گفتم . پس چرا خمیر مایه من محکم نبود ؟ چرا ساقه ظریف روح من با وزش طوفانی اینچنین شکسته شد ؟ چرا ریشه هایی محکم مرا به زندگی پیوند نمی داد ؟ از آن روز رابطه عمیقی بین ما بوجود آمد . پیوندی که روزبه روز محکم تر شد و ناگفته بین ما ریشه دواند . ریسمان نامرئی اما محکم که بی هیچ کلامی ، احساسش می کردیم . شاید نمی توانست برایم جای پرستو را بگیرد اما حضورش ذره ذره شهد زندگی را به روح خسته ام تزریق می کرد و من چقدر از او ممنون بودم .
    روزی که با ورودش ، هیجان وجودش را در اتاقم پراکنده ساخت . تپیدن قلبم را احساس کردم . چیزی در وجودش بود که جسم خسته ام را به هیجان می آورد . با اشتیاق مرا وادار کرد که حاضر شوم و با هم بیرون رفتیم . چقدر دلم می خواست می پرسیدم چه شده اما هرچه تلاش کردم نتوانستم کلامی بر زبان آورم . با هم قدم زدیم و کم کم در محیط اطرافم گم شدم . فصل پائیز به پایان می آمد و من چقدر این ماه رنگین را دوست داشتم . رنگ برگها ، خنکی هوا ، گرفتگی آسمان برایم سرشار از زیبایی بود . حساب روزها از دستم در رفته بود . چقدر زمان از آن حادثه شوم می گذشت ؟ برایم انگار قرنی گذشته بود . گویی هرگز نخندیده بودم یا عاشق نشده بودم . مثل همیشه ، مثل زمانی که پرسته بود وارد همان کافی شاپ آشنا شدیم و همان میز کنار پنجره را انتخاب کردیم . لادن منوی روی میز را به دستم داد . و من بعد از نگاهی به آن ، بی تفاوت به روی میز گذاشتمش . چه فرقی می کرد چه برایم بیاورند ؟ لادن بعد از مدتی بلند شد و رفت . نگاهی به اطراف کردم اما نیافتمش . لحظه ای ترسیدم . بعد از مدتها تنها بودم و از لادن خبری نبود . آیا می توانستم تنها به خانه برگردم ؟ چگونه ماشین خبر کنم و آدرس را بگویم ؟ زیر نگاه دیگران معذب بودم . ظرف شکردان را در دست گرفتم ، خیره به میز میان پنجه هایم فشردم . سردی عرق را بر پشتم احساس می کردم . من که سالها میان همین مردم زندگی کرده بودم چرا امروز می ترسیدم ؟ بعد از مدتی سایه حضورش را احساس کردم و دلم آرام گرفت . رنجیده به سویش نگاه کردم اما لادن نبود . یک غریبه جای او نشسته بود . غریبه ای آشنا ، او که بود ؟ بعد از این همه مدت ؟ بعد از این همه حادثه ؟ برای چه آمده بود ؟ که مرا ببیند ؟ وجودی که از دست رفته بود ، احساسی که پرپر شده بود یا قلبی که تکه هایش از سنگ شده بود ؟ چرا چهره اش آنقدر خسته بود ؟ ولی چشمانش دیگر سبز نبود ، قهوه ای شاید هم طوسی و در عمق نگاهش ذره هایی طلائی می رقصید . حالتی که با چهره غمگین و پریشانش در تضاد بود . در نگاهش چه بود ؟ تمسخر یا ریا نبود . سرزنش ؟ بی قراری ؟ نمی دانم . نمی خواستم هم بدانم . نمی خواستم به آن روزها برگردم . به روزهای طلائی که زیر خاکستر زمان مدفونش ساخته بودم . می ترسیدم طلای نابش ، با همان درخشندگی از زیر خروارها غبار بیرون بیاید و برق تلولؤش چشمانم را خیره سازد . چه بی حاصل نلاش کرده بودم فراموشش کنم . فکر می کردم موفق شدم اما تازه می فهمیدم احساسش همیشه با من بوده . در تمام آن روزهای نفرین شده . در تمام آن روزهای پر از سکوت به خود اعتراف کردم در تمام آن روزها یادش با من بوده و به انتظارش بودم . شاید به این دلیل که نیامده بود با خودم و دنیایم قهر کرده بودم . چشمان را بستم تا لحظه ای آرامتر شوم . سوزش گرمایی باز به یادم آورد که دستانم سرد است و چه گرمای لذت بخشی وجودم را فرا گرفت . لذتی که دیری نپائید و به سرعت دستانم را پس کشیدم و بلند شدم . باز فرار می کردم . از خودم . از او و از احساسم . از همه آنچه روزها تلاش کرده بودم شاید فراموش کنم و حال به یکباره به سمتم هجوم آورده بودند . شاید از خودم فرار می کردم ، وجودی که دوستش نداشتم . روزها گوشه نشینی باعث شد که به زودی خسته شوم . نفسم هم مثل پاهایم و مثل روزگار مرا همراهی نکردند . بنابراین قدم آرام کردم و صدای قدمهایش را شنیدم که با من همقدم شد . چقدر عاشق این خیابان بودم . عاشق درختهای بلندش که از دو طرف ، دست به دست هم داهد بود و سایه سار خیابان شده بود و صدای زمزمه آب روانش که زلالی احساس کودکانه را به یادمان می آورد و روزگاری چقدر آرزو داشتم با امید در این خیابان قدم بزنم . چرا زمانی به آرزوهایمان می رسیم که در اثر فشار ناملایمات ، احساسی برای لذت بردن از آن نداریم ؟ چرا همیشه دیر می رسیم ؟ با کند شدن آهنگ قدمهایم ، او هم آرامتر قدم برداشت . از زیر چشم نگاهش کردم . کیفم را که فراموش کرده بودم بیاورم به دوشش انداخته بود و دست در جیب ، کنارم قدم می زد و هر از گاهی با ضربه ای ، سنگ کوچکی را به گوشه ای پرتاب می کرد . به شدت خسته بودم . هیجان دیدن امید و پیاده روی طولانی جسم ضعیف مرا تحت فشار قرار داده بود و امیدم که با آن پاهای کشیده نمی توانست به کندی من قدم بر دارد خسته شده بود . روی پله هایی که با شیب از تپه ای بالا می رفت نشستم و امید هم به دیوار تکیه کرد با دیدن دستانش که شعله فندک را به سیگار نزدیک می کرد متعجب شدم . او که اهل سیگار نبود ؟ راستی چقدر لاغر شده بود ؟ این روزها همه لاغر شده بودند؟ به دستانم نگاه کردم . ازهمیشه کشیده تر بودند . به راستی چه مدت بود نگاهی به آینه نکرده بودم ؟ قیافه ام چه شکلی شده بود؟ از آن پوست خوشرنگ ، گونه های برجسته چشمان براق اثری مانده بود؟ بعد از مدتها ، همهمه افکار رهایم کردند . چقدر آرزو داشتم به خاموشی برسم . حال از این خاموشی چقدر معذب بودم . چرا سخن نمی گفت ؟ اگر حرفی برای گفتن نداشت چرا آمده بود؟ به دستانش نگاه کردم . چقدر دلم برای آن دستان کشیده تنگ شده بود و چقدر خوشحال شدم وقتی حلقه ای زیبنده آن ندیدم . وقتی به خودم گفتم : ((به من چه که حلقه ندارد )) از این همه لجاجت خنده ام گرفت . من که تمام آن روزها را بدون آنکه به خود اعتراف کنم از وجود رقیب و پیروزی او به خود پیچیده بودم ، نمی توانستم به خود دروغ بگویم . پس آن روز با که گفتگو می کرد ، آن حرفهای عاشقانه برای که بود ؟ حداقل بدانم چرا با من اینگونه رفتار کرده بود ؟ دوست داشتم بر سرش داد بزنم و بلند گریه کنم . نمی خواستم اشکم را ببیند ، حالا که او این چنین ساکت و بی تفاوت کنارم ایستاده . گریه نمی کنم دست بردم و بند کیفم را از دستانش بیرون کشیدم و به راه افتادم . اما او تنهایم نگذاشت . پشت سرم آرام آرام قدم برداشت تا زمانی که کلید بر در انداختم و آنرا باز کردم . بر سر جایش ماند تا وقتی که داخل خانه شدم و بر خلاف میلم نگاهی هم به پشت سرم نیانداختم . در میان تعجب دریافتم که نه تنها راه خانه را گم نکرده ام بلکه کوه غصه هایم قطره قطره آب می شود و سینه ام سبکتر می شود . باز در هوا معلق بودم . باز احساس بی وزنی می کردم ولی این بار از این احساس ناراحت نبودم . لذت می بردم و سرشار از احساس بودم . احساسی که می سوزاند و آتش می زد و من از حرارت آن لذت می بردم . احساسی آمیخته به غم که ناشی از سکوت امید بود . چرا آمده بود ؟ چرا بود اما سرد بود ؟ چرا خاموش بود ؟ و با هزاران چرای دیگر که در سرم می چرخیدند . می دانستم دیدن امید را مدیون لادن هستم . آنقدر بهت زده شده بودم که حتی منتظر او هم نشده بودم . بعد از مدتها خوابیدم . خوابی طبیعی که بعد از مدتها ذهنم را برای ساعاتی از کار انداخت ، خوابی بدون کابوس که در اثر خستگه بر جسمم چیره شده و بعد از مدتها بدون قرص آرام به خواب رفتم .
    این بار بی صبرانه منتظرلادن بودم و او از همیشه دیرتر آمد ، با یک بسته بزرگ و یک دنیا سروصدا و خوشحالی . او از همیشه خوشحالتر بود و به من که قیافه یک بازجو را گرفته بودم محل نگذاشت و خودش بسته را باز کرد . آینه ای با قاب طلائی که با زنجیر به دیوار وصل می شد . بدون آنکه نظر مرا بپرسد آویزانش کرد .
    پرستو! کجایی ببینی که لادن چگونه سعی می کند جای خالی تو را پر کند . کجایی تا ببینی می خواهم با آینه آشتی کنم . جای تو خالیست که با آن نگاه زیبایت مرا توبیخ کنی و بگویی : (( دیدی گفتم عاشقته !!! )) کاش بودی و می دیدی که ثابت کرد عاشق است ولی به راستی عاشق بود ؟ دلیل حضور دیروزش عشق به من بود ؟ آیا باید باور می کردم ؟ کاش بودی و با حرفهای امیدوار کننده ات مرا دلگرم می کردی .
    لادن خیره به من نگاه می کرد . از اینکه آن همه عجله ای که داشت از من نمی خواست به سمت آینه بروم خنده ام گرفت . واقعاً که گاهی مرا از رو می برد . قبل از آنکه بلند شوم به سمتم آمد و کش سرم را که به موهایم گره خورده بود باز کرد و سرم را شانه زد . دستم را گرفت و آرام به سمت آینه برد . لحظه ای چشمانم را بستم . می ترسیدم با خودم روبرو شوم . آرام چشمهایم را باز کردم و ... دیدم . خودم را بعد از ماهها دیدم . شاید خودم را بخشیده بودم . موهایم بلند شده و صورتم کدر و تیره شده بود . حلقۀ سیاه دور چشمانم و تیرگی لبانم توی ذوقم زد . چه بر سر خود آورده بودم ؟ پشت به آینه کردم و گوشه ای نشستم و لادن با پارچه ای روی آینه را پوشاند . کاش خودم را نمی دیدم . دوباره غم به قلبم هجوم آورد . نفهمیدم لادن کی رفت . روز بعد هم با وجود سختی عادتی که به قرص هایم داشتم سعی کردم بدون آنها به خواب بروم . هرچند تحملش سخت بود اما همه قرصهایم را دور ریختم . یک هفته از آخرین دیدارم با لادن می گذرد . نمی دانم چرا لادن نمی آ ید . نمی توانم با تلفن جویای احوالش شوم . کاش می توانستم این سکوت لعنتی را بشکنم . هنوز از تنها بیرون رفتن می ترسم . حالا می فهمم چقدر به وجود لادن عادت کرده ام . کاش می آمد و خبری از امید می داد . در این مدت به شدت با خودم مبارزه کرده بودم تا سراغ قرصهایم نروم . با کمال بی اشتهایی سعی می کردم غذا بخورم و در روز کمی در باغ قدم بزنم . اما هنوز سراغ آینه نرفته بودم .
    دلم هوای پرستو را داشت . پرستوی زیبایم، کجایی ببینی که چه بی تابانه از دوریت در عذابم ، کاش در کنارم بودی . کاش مثل همیشه با عجله وارد می شدی و یادت می رفت کفشهایت را درآوری . کاش می آمدی و با هیجان برایم حرف می زدی . کاش بودی ...


    یاد نا مه اش افتادم . خواستم به سراغش بروم که با یادآوری آنکه نامه را میان دفتر شعرم گذاشته بودم ، آه از نهادم بلند شد ... پرستوی عزیزم آخرین یادگاریت را از دست دادم ، مرا ببخش ! انتظارم به سر رسید و لادن آمد . از من می خواهد حاضر شوم و بیرون برویم . در دل آرزو می کنم امید هم بیاید . بعد از آماده شدن ، مردد به سمت آینه می روم و با تردید پارچه را پس می زنم . با دیدن چهره ام جا می خورم . طی این مدت تغییر کرده بودم هرچند هنوز ضعیف و بیمار به نظر می آمدم اما چهره ام رنگ گرفته و گودی چشمانم فروکش کرده . اگر می دانستم این قرصها چه بر سرم می آورند ، هرگز بهشان لب نمی زدم . لادن برایم از همه چیز می گوید جز امید . نمی داند چقدر بی تاب دیدنش هستم ؟ باز همان کافی شاپ همیشگی و این بار امید آراسته و زیبا ، مثل همیشه از پشت همان میز همیشگی بلند می شود و به من که به چهرۀ زیبایش خیره شده ام لبخند می زند . همان لبخند همیشگی که قلبم را اسیر خود کرده بود . و باز لادن به بهانه سفارش می رود و من می مانم و او ... با سدی از سکوت که بین ما سایه انداخته . کاش لادن به او گفته باشد که حرف زدن برایم آرزو شده ... کاش حرفی می زد تا سعی کنم جوابی بگویم . کاش اینگونه نگاهم نمی کرد که مجبور شوم سر به زیر بیاندازم . دوست دارم نگاهش کنم . آنقدر نگاهش کنم تا سیر شوم .
    ملاقات های من و امید ، روح آزرده مرا التیام می داد . مثل روزهای قبل می آمد و آنقدر می ماند تا بلند می شدم و در سکوت مرا به خانه باز می گرداند و لادن ، با حضور کمرنگش مرا همراهی می کرد و با آمدن امید ، بی هیچ کلامی ما را ترک می کرد و من چقدر مدیونش بودم و چقدر متأسف که نمی توانستم احساسم را به زبان آورم و از او تشکر کنم . رفته رفته به حضور بی کلام اما پر احساس امید عادت می کردم به طوریکه شبها با یادش به خواب می رفتم و صبح ها به یادش به آفتاب سلام می دادم . پرده ها دیگر سیاهی را در اتاقم محبوس نمی کرد و آینه با من قهر نبود . هر بار امید با شاخه ای از گل رز به دیدنم می آمد و با خودکار ، تاریخ همان روز را بر گلبرگش می نوشت به دستم می داد و من با چه عشقی آنها را خشک می کردم و در گلدانم قرار می دادم . بهرام که از تغییر رفتار من شگفت زده شده بود ، شادمانه هر کاری می توانست انجام می داد و مادر با چشمان پر اشکش ، خوشحالی را به من هدیه می کرد . اما پدر ، مثل همیشه ساکت بدون اخم پذیرای حضورم می شد و من برای دیدن ذره محبت یا کلامی مهرانگیز پرپر می شدم . کاش می دانست کلامی دلجویانه یا نوازشی پدرانه چگونه قلب بی تاب مرا آرام می کند . هنوز کلمات با لبانم قهر بودند و من نمی توانستم احساسم را بیان کنم و چقدر از این خموشی در عذاب بودم .
    مثل همیشه ، در کنار امید قدم می زدم . هوای سرد را احساس نمی کنم و زود خسته نمی شوم . قدم زنان به سوی برکه رفتیم و روی نیمکت باران خورده نشستیم . هوا معطر و خنک بود و من غرق لذتم . هر دوی ما به جریان آب خیره بودیم که صدای امید بعد از این همه انتظار مرا شگفت زده کرد . همان صدای آرام ... همان صدای رویایی ... آن هم بعد از این همه انتظار :
    -فکر نمی کنی سکوت کردن کافی باشه ؟ فکر نمی کنی هر دوی ما به قدر کافی مجازات شدیم ؟ تو منو مقصر می دونی یا خودتو ؟ می خوای از کی انتقام بگیری ؟ به چه جرمی ؟ هر چی بوده هر دو به اندازه کافی عذابش را کشیدیم . بس نیست ؟ چرا اینقدر خودتو عذاب می دی ؟ تو که نمی دونی با این حالت هر لحظه منو شکنجه می کنی . شاید می دونی و می خوای عذاب بکشم . هستی ، تمومش کن . این سکوت رو بشکن . از این خلأ خسته نشدی ؟ نمی خوای حرف بزنی ؟ داد بزنی ؟ هر کاری می خوای بکن اما سکوت نه ..
    هنوز مبهوت بودم و او که سکوتم را دید بلند شد و تا کنار برکه قدم زد و به عادت همیشه دستش را میان موهای نرمش فرو برد و روی گردنش نگه داشت . بعد از مدتی خم شد و سنگی را برداشت و با تمام توانش در آب پرتاب کرد و من هنوز خیره نگاهش می کردم . به سمتم آمد و روبرویم روی پاهایش نشست . نزدیکم بود و من بخار نفسهایش را بر صورتم احساس می کردم . سوزش بغض را در گلویم احساس می کردم و لب به دندان می گزیدم . صدایش را شنیدم که خش دار و غمگین بود : (( دوستت دارم . خیلی وقته که می دونم عاشقتم . اون روزی که مسئله ریاضی برات حل کردم تازه متوجهت شدم . دیدن چهره سرخ از شرمت برام تازگی داشت . حرکات عجولانه ات برام جالب بود . برای همین به کارهات دقیق شدم . دیدن اون شعر اینکه نوشته بودی عشق پوچه منو تحریک کرد که بیشتر بشناسمت . قصدم ایجاد یه رابطه نبود بلکه فقط می خواستم بفهمم تو قلبت چی می گذره که هم به عشق اعتقاد داری هم اونو رد می کنی . اون سخنرانیت تو رستوران و سکوتهای گاه و بی گاهت . غرور و خودرأییت در عین مهربانی و صداقت ، در حالیکه ستودنی بود بیشتر اوقات منو به شدت پس می زد . چشمانت می گفت آری اما رفتارت سرد و یخ زده بود . همیشه احساس می کردم نقاب به چهره داری و گاهی این نقاب کنار می رفت و من چهرۀ واقعی ات رو می دیدم ، یه دختر با احساس و با وقار که اثری از تکبر توی شخصیتش نیست . همه اینا باعث می شد که فکر کنم قسمتی از این همه احساس می تونه مال من باشه . غیبت چند روزه ام یادت هست ؟ رفتم تا بدونم بدون چه احساسی خواهم داشت . اونجا بود که فهمیدم بدون تو نمی تونم . اما هر بار که یه قدم بر می داشتم تو با رفتارت منو به عقب بر می گردوندی . نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم . بارها پرستو منو از احساس تو مطمئن کرده بود اما باز می ترسیدم . تا به حال عاشق دختری نشده بودم و می ترسیدم من و احساسم رو قبول نکنی یا اونا رو بازیچه قرار بدی . کاش این غرور احمقانه رو کنار گذاشته بودم . کاش باهام حرف زده بودی . کاش کاری می کردی که از عشقت مطمئن بشم . کاش حرف بزنی تا مثل اون روزا توی شک و دودلی دست و پا نزنم .... بگو منو بخشیدی . آخه دیوونه ، دوستت دارم . چرا نمی خوای قبول کنی . چرا نفهمیدی ... چرا هیچ کاری نکردی ... )) !


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  18. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  19. #11
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    به تدریج صدایش بالا می رفت اما من به یک چیز فکر می کردم . دوستم داشت . مرا دوست داشت . پرستو می شنوی ؟ می شنوی چه می گوید ؟ توی این همه مدت ... پرستو کاش بودی و می دیدی . شاید هم الان می بینی ، مگه نکفته بودی همیشه با منی ؟ اما آن روز ؟ همان روز کذایی ؟ صحبت کردنش با تلفن ؟ نکنه بازم دروغ باشه . اصلاً چرا من باید می گفتم ؟ چرا نمی فهمد که من یک دخترم ؟ چرا نمی فهمد که عرف جامعه قبول نمی کند دختری احساسش را به زبان آورد ؟ چرا نمی داند که دخترها با وجود این همه احساس ، باز باید سکوت کنند تا انتخاب شوند ؟ تا برایشان تصمیم بگیرند ؟ یا لااقل برای من چنین بوده ! وای خدای من ، این همه حرف ، این همه صدا ، باز سرم سنگین شده ، همان فشار همان سستی ... یعنی چراهای من جواب ندارد ؟ دوباره لرز کردم و دندانهایم به هم می خورد . به عادت همیشه کتش را درآورد و بر دوشم انداخت . اما باز می لرزم . کنارم می نشیند و با شنیدن صدایش و گرمای حضورش کم کم آرام می شوم .
    -وقتی بعد از اون تلفن ، اومدی دم شرکت باور نمی کردم که تو باشی . روزای سختی رو گذرونده بودم . حتی سفر و تنهایی هم کمکم نکرده بود . داشتم دیوونه می شدم . فکر اینکه همه اون روزا دروغ بوده منو خرد می کرد . اما با دیدنت یه لحظه همه چیز از یادم رفت . تازه فهمیدم با تمام سعی ایی که کرده بودم اما ازت متنفر نشده ام . دیگه برام مهم نبود که چه کار کرده بودی . مهم این بود که بودی . اما باز چیزی نگفتی و من نمی دونستم توی چه برزخی دست و پا می زنی . باز هم امیدوار شدم . تا توی اون عروسی ... باورم نمی شد تو هم اونجا باشی ولی وقتی بابک رو اینقدر بهت نزدیک دیدم قلبم پاره پاره شد . سعی کردم بر شَکَم غلبه کنم . به مادرم که از عشق من آگاه بود نشونت دادم و خواستم همونجا از تو خواستگاری کنه . اما جواب مادرت شک منو به یقین تبدیل کرد . تو نامزد داشتی و اینکه من عاشق کسی شده بودم که متعلق به دیگری بود عذابم می داد . نمی توانی تصور کنی چه حالی داشتم . دلم می خواست بمیرم . یا حداقل برم یه جای دور و رفتم ولی وقتی برگشتم دیدم یه ذره از احساسم به تو کم نشده ! می خواستم فراموشت کنم بنابراین تمام ساعات درسیم رو عوض کردم می خواستم نبینمت بلکه آرومتر بشم . اما باز دیدمت . می خواستم از کنارت بی تفاوت رد بشم اما نشد . دیگه توانی برای ادامۀ این بازی نداشتم . تو متعلق به دیگری بودی و من نمی خواستم احساسی بین ما باشد . هر وقت به نیمکت پشت شمشادها نزدیک می شدم ، دست و پام می لرزید . تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم و تو رو از این برزخ نجات بدم . باید کاری می کردم که برای همیشه قید منو بزنی و به سراغ زندگیت بری . شایدم می خواستم به خاطر شکستن غرورم تنبیه ات کنم . روز قبل دیدن مریم و حرکاتش این فکر رو به ذهنم آورد . برای همین نزدیکت که شدم تلفنم رو درآوردم و مشغول صحبت با یه شخص خیالی شدم . شاید هم با تو حرف می زدم . حرفهایی که آرزوم بود بهت بگم . نزدیکتر که شدم قلبم لرزید . آره تموم اون حرفها رو برای تو می گفتم . اما دیدم طاقت ندارم . نمی تونستم عذابت بدم . لحظه ای که می خواستم به سمت تو بیام ... یه لحظه موندم چکار کنم اما وقتی دنبالت دویدم که خیلی دیر شده بود . داشتی بی توجه به اطرافت می رفتی وسط خیابون ! با فریاد صدایت کردم و تو متوجه ماشینی شدی که با سرعت بهت نزدیک می شد . اما تو نخواستی ، این فکر همیشه عذابم می داد که من باعث اون اتفاق بودم . تونستم از بین مردم بگذرم و بالای سرت بیام . وقتی تو رو غرق در خون دیدم قلبم فشرده شد . روی دست بلندت کردم و توی یه لحظه لباسهام خونی شد . اونم خون تو که حاضر بودم بمیرم و تو زخمی نشی . هنوزم اون لباس رو دارم . هنوز نشستمش . توی راه فقط به صورت معصومت نگاه می کردم . من آزارت داده بودم ، منی که به خودم قول داده بودم خوشبختت کنم . پدرت از من تشکر کرد اما دیگه جای من اونجا نبود . روزهای سختی بود . نمی تونستم کنارت حاضر باشم . توی کما رفته بودی و امکان برگشتت خیلی کم بود . تنها کاری که کردم زیر پنجره اتاقت می نشستم و برات دعا می خوندم . از ته دل صدات می کردم و خواهش می کردم برگردی . باهات حرف می زدم و ازت معذرت می خواستم . امیدی به زنده موندنت نداشتیم . نمی دونی چه حالی داشتم . مطمئن بودم بعد از تو نمی تونم زنده بمونم . فکر اینکه با یه اشتباه و به خاطر غرورم ، عزیزترین کسم را اینچنین آزرده بودم مثل خوره وجودم رو می خورد . تا اون شبی که تا صبح توی ماشین کنار پنجره اتاقت موندم و برات دع کردم . نمی دونی چه شبی بود . چقدر خواهش کردم که برگردی . چقدر به خدا التماس کردم و چقدر گریه کردم . دمدمهای صبح خوابم برد . نزدیک ظهر وقتی حالت رو پرسیدم باورم نمی شد که برگشتی ! به خودم قول دادم تا تو نخوای سر راهت نیام . مخصوصاً که گفته بودند نباید اصلاً ناراحت یا عصبانی بشی . می دونستم دیگه دوست نداری منو ببینی . بعد از اون اشتباه بهت حق می دادم . از لادن حالت رو می پرسیدم . دیگه می دونست چه دردی داره منو از پا می اندازه . مطمئن نبود که این احساس دو طرفه باشه چون هیچی براش نمی گفتی . می دونستم سکوت کردی و قید همه چیز رو زدی . تا روزی که لادن یه دفتر برام آورد و یه نقاشی . وقتی اون دفترو خوندم ، وقتی اون شعرای پراحساس رو خوندم از خوشحالی فقط گریه می کردم . باورم نمی شد احساس من به تو ، دو طرفه باشه . دست به دامن لادن شدم تا دوباره تو رو از اون خونه بیرون بیاره . پای همه چیزشم وایستادم . می دونستم اگه حقیقت رو بفهمی شاید این حصار رو بشکنی و بیرن بیایی .
    نمی خواستم این حرف هارو همون روز بزنم . باید حضورم رو می پذیرفتی . باید گوش می دادی و برت اهمیت پیدا می کرد . باید دوباره بهم اعتماد می کردی . هستی به خدا دوستت دارم . اونقدر که حاضرم به خاطرت همه کار بکنم . این دفعه تا آخرش هستم . مهم نیست که چی بشه . فقط می خوام باور کنی که چقدر برام عزیزی . گذشته رو فراموش کن . هیچ راهی به گذشته نمی ره ، همۀ راهها رو به آینده است . چرا بخاطر اشتباهات دیگران خودت رو تنبیه می کنی ؟ تو اشتباهی مرتکب نشدی . تو صبر کردی . تلاش کردی ، از خودت گذشتی به خاطر دیگران . به جای عذاب مداومی که به روحت وارد می کنی خودت رو بشناس . این سکوت لعنتی رو بشکن . هستی تمومش کن . می دونم نبود پرستو خیلی برات دردناکه ! می دونم بابک چه به روزت آورده ، به خدا درک می کنم روحت چقدر زخمی و خسته است . اما چرا گناه دیگران رو پای خودت می نویسی ؟ چرا با خودت لج می کنی ؟ چرا خودت رو از بین می بری ؟ حیف اون چشمای قشنگ نیست که زندگی ازش رخت بسته ؟ حیف این همه احساس نیست که پشت حصار لبهات محبوسه ؟ بیرون بریز این همه درد رو . هستی با توأم . حرف بزن فریاد بزن ، هستی ... ))
    پرستو می شنوی . این حرفهای امیده ، امیدی که همیشه ساکت و مغرور و کم حرف بود . می شنوی چه می گوید ؟ می بینی به خاطر غرورش مرا به چه روزی انداخته ؟ پرستو چطور بگویم که چه کشیدم ؟ چرا باید به اینجا برسیم وقتی این همه به هم علاقه مندیم . چرا هیچ کس به ما یاد نداده بود عاشق شدن گناه نیست تا مجبور نباشیم به جای مسیری زیبا و هموار ، به بیراهه برویم . در این میان خیلی چیزها را نابود کنیم . اصلاً تو چرا باید نابود می شدی ؟ چرا به جای این همه فرمول و مسئله که توی زندگی اصلاً کمکمون نمی کنه به ما زندگی کردن رو باید نمی دهند ؟ چرا برای رفتن به بهشت آنقدر سخت می گیرند که سر از جهنم در می آوریم ، پرستو ... پرستوی من ... تو بی گناه فدا شدی . فدای اشتباه دیگران ! آه پرستو چقدر برایت دلتنگم . ذره ذره وجودم برای مظلومیتت می گرید .
    با تکانی امید به من داد به خودم آمدم . غم پرستو و عذابی که در این مدت کشیده بودم را دوباره حس کردم . گویی این حوادث دوباره تکرار شده بود و من با تکرار آن زجر می کشیدم . دوباره لرز تمام وجودم را گرفت . فقط صدای امید را می شنیدم که التماس می کرد :
    -گریه کن . هستی ام ، عزیز دلم گریه کن . بریز بیرون اون همه غم رو . تا کی می خوای تنهایی به دوش بکشی . منو هم توی اونها شریک کن . مگر نه اینکه مقصر من بودم ! بزار سهم خودم رو تحمل کنم . گریه کن تو رو به روح پرستو گریه کن .
    با شنیدن جمله آخرش تمام وجودم تبدیل به هق هقی شدید شد . گریه ای که تمام وجودم را می لرزاند . امید بلند شد و مرا در پناه خود گرفت و بغض چند ماهه ام شکست و هزاران فریاد خفته در گلو آزاد شد . بدنم ، گرم از این همه فشار می سوخت . امید را پس زدم و به سینه اش کوفتم و گریه کردم ، فریاد زدم و نالیدم . متهمش کردم و گفتم و گفتم تمام حرفهایی که سالها درون سینه ام محبوس بود . به چه جرمی محکوم به چنین زندگی شده بودم ؟ چه گناهی مرتکب شده بودم ؟ به جز یکرنگی و محبت ، به جز صبوری و احترام چه کرده بودم که با من چنین می کردند ؟ چرا هر کس به فکر خودش بود ، پدرم به فکر منافعش ، مادرم به فکر آرام نگه داشتن خونه ، بهرام به فکر راحتی اش ، بابک به فکر رسیدن به هدفش ، سینا به فکر اینکه از پرستو پی بسازد و تو امیدم ، تو به فکر غرورت بودی . من هم بودم . اما اشتباه من غرورم نبود . می ترسیدم اگر بدانی دوستت دارم رهایم کنی . مگر نه اینکه همه به ما یاد داده اند معقول و متین و باوقار باشیم ؟ راستی چرا از امید انتظار دارم که بفهمد ؟ به او که یاد نداده اند اینچنین باشد . به او که نگفته اند نمی تواند برای خودش تصمیم بگیرد . او که نمی توانست زن بودن را درک کند . بعد از مدتی سر به روی زانوانم گذاشتم و گریستم . به ظاهر محبت امید را رد می کردم ولی قلبا ممنون بودم که مرا در آن شرایط سخت تنها نمی گذاشت .آنجا بود کنارم بود ، حرفهایم را می شنید . حرفهایی که سالها گفته نشده بود و اینک با تمام نیرو بر سر او فرود می آمد و او بی هیچ اعتراضی تحمل می کرد . کم کم خشم . هیجانم فروکش کرد و دوباره لرز کردم . از آن همه فشار خرد و خسته اما سبک و رها شده بودم . احساس بی وزنی می کردم . گویی سنگینی کوه را از شانه هایم برداشته بودند . نگاهش کردم از اشک چهره اش خیس بود . باورم نمی شد که پا به پای من گریه کرده باشد . لبخندش آرامش را برایم به ارمغان آورد . دست در کیفش کرد و دفترم را که با دقت ترمیم شده بود را به من بازگرداند . پس او تمام حرفهایم را خوانده . حتی نامه پرستو را . دیگر چیزی برای گفتن وجود نداشت . دیگر همه چیز را می دانست . پس به همین دلیل قدم پیش نهاده . کاش از اول می دانستیم به زبان آوردن احساسمان معنی اش خرد شدن غرور نیست . در آن صورت شاید راهمان به اینجا نمی کشید . اگر می دانستیم در فکر دیگری چه می گذرد ، دنیا برایمان بهشت می شد . در میا گریه خندیدم . با صدایی که می لرزید گفت :
    -بابت خوندن نوشته هات بهت یه عذرخواهی بدپلاگینارم . شعرهات قشنگ و با احساسند . درست مثل خودت . یه روز معلمم گفت : هر کسی می تونه شاعر باشه . فقط کافیه که اونقدر احساس توی وجودش موج بزنه که نتونه به زبون بیاره . اونوقت فقط با زبان شعر می تونه حرف دلش رو بیا کنه . صفحه آخر دفترت ، تمام احساسات قلبی منه . احساساتی که به زبان نیاوردمشون . شعری که سرایندۀ اصلیش تو بودی . همون روزهایی نوشتم که فکر می کردم هیچ وقت دوستم نداشتی .
    صفحه آخر دفترم را باز کردم . خط قشنگش چشممم را نوازش داد . زمزمه کردم :


    بعد از من اگر روزی
    بغض گلویت را فشرد
    پای احساست اگر بر سنگ خورد
    یا اگر یک روز دستان تو هم
    گرمی دست کسی را در میان خود ندید
    وندر آن هنگام تلخ
    که فضای سینه ات جز آه آتشناک
    چیزی را نمی داد گذر
    یادی از این عاشق افسرده کن
    بعد از من روزی اگر زین کوچه ها ، مرد تنهایی گذشت
    در نگاه او اگر برق نیاز ، بر دو پایش پینه بود
    یادی از این خسته دلمرده کن
    روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به باغ
    یا گل پژمرده ای دیدی به خاک ،
    بلبل افسرده ای دیدی به شاخ
    یادی از این شاعر پژمرده کن .
    گر شبی تنها شدی در خلوتی ، یافتی از بهر گریه مهلتی
    لیک اشکی گونه ات را تر نکرد
    درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد
    روزگاری بعد از این ، گر تو هم عاشق شدی
    یاد کن از من که دیگر نیستم


    باورم نمی شد که این همه احساس متعلق به امید باشد . در حالیکه لطافت احساسش اشک به چشمانم می آورد زمزمه کردم : (( عالیه ، باورم نمی شه . خیلی زیبا و پر احساس بود . )) از شنیدن صدای خودم تعجب کردم . من حرف می زنم ، بدون اینکه تلاش کنم . بدون اینکه متوجه باشم . امید در میان اشک لبخند زد . طلسم شکسته شده بود . طلسم سکوت با قدرت عشق ویران شده بود و من رها شدم . رها از بندی که خود به پایم بسته بودم . آزاد در زندانی که دیگران برایم ساخته بودند . چه احساس زیبایی داشتم . یکباره چقدر دنیا در نظرم عوض شد . من که تا لحظه ای قبل ، غم زمستان را با تمام وجودم حس می کردم . اکنون جز شادی هیچ نمی دیدم . بابک هم زیبا بود . درون زیبای امید مرا جذب می کرد و آن نگاه . نگاهی به رنگ محبت ناب ، به رنگ زلال عشق ، نگاهی خالی از هر گونه ناخالصی . و من چقدر دوست داشتم در پناهش قرار بگیرم .
    دیگر بدون هیچ ترسی در کنارش قدم می زدم . اگر تمام دنیا هم مقابلم می ایستاد دیگر نمی ترسیدم . سالها با ترس زندگی کرده بودم . اما اکنون دیگر نه ...
    پیله ام را شکافته بودم . این اتفاق باعث شده بود درون خام من ، پخته شود ، باعث شده بود محکم قدم بردارم و تصمیم بگیرم . باید به خاطر این روزها خدا را شکر می کردم . او کنارم است با او گذشته را فراموش می کنم و فقط به سوی آینده می روم . به سوی آینده ای که شاید بهتر از امروز باشد .
    امید روحم را از مرگ تدریجی نجات داد . هر دو در این مشکلات با هم رشد کرده بودیم و بزرگ شده بودیم . هر دو اشتباه کرده بودیم و حالا با خود صادق بودیم . تا منزل همراهیم کرد و من به اندازه تمام عمرم حرف زدم . از همه چیز و همه کس ، و به او اجازه دادم زوایای پنهان روحم را بشناسد . برای اولین بار اعتماد کردم . وقتی در را باز کردم با محبت نگاهش کردم . می دانستم برای همیشه مهمان قلبم شده . دیگر قسمتی از وجودم شده بود .
    وارد منزل که شدم بجای آنکه مثل همیشه یکراست به اتاقم بروم وارد اتاق نشیمن شدم . پدر روزنامه به دست یر روی مبل نشسته بود . مدتها بود که به من کاری نداشت و من بی دردسر از خانه خارج می شدم . تازه احساس کردم چقدر دوستش دارم . منصفانه که به قضایا نگاه می کردم به پدر حق می دادم سختگیر باشد ، شاید اگر من هم جای او بودم به همین اندازه برای آینده دخترم نگران بودم . با احساسش موافق بودم . او همیشه می ترسید دخترش اسیر دست کسانی چون سینا شود . اما محدود کردن بهترین راه بود ؟ جای امید ممکن بود سینا بر سر راهم قرار بگیرد . یا پرستو دختر او باشد . با سختگیری ها و بی محبتی هایش باعث می شد به دیگری پناه ببرم . محدود کردن جز طغیان چه ثمر داشت ؟ چرا نمی خواست ما را با جامعه آشنا کند ؟ اگر بچه را همیشه از آتش دور بداریم روزی خود را خواهد سوزاند اما اگر با حرارت سوزانش آشنا شود همیشه مراقب خود خواهد بود .
    پدر درست فکر می کرد ولی اشتباه عمل می کرد . آرام کنارش رفتم . اگر همیشه به خاطر سردی رفتارش او را ملامت می کردم من هم کمتر از او رفتار نکرده بودم . همیشه دوست داریم گیرنده باشیم نه بخشنده و این دلیل جدایی و تنهایی آدمهاست . پدر هنوز متوجه حضورم نشده بود . کنار پاهایش زانو زدم و در حالیکه قلبم بی تابانه می کوبید صدایش زدم . باور نمی کرد . مبهوت نگاهم کرد . سر روی زانوانش گذاشتم و گریستم . وقتی نوازش دستهایش را بر موهایم گریه ام شدت گرفت . چقدر محتاج محبتش بودم . حالا می فهمیدم همیشه بی او گوشه ای از قلبم خالی بود و تنها وجود او وجودم را پر می کرد . صدای گرفته اش را شنیدم :
    -چقدر نگرانت بودم . هر چند خواستی همه ما رو تنبیه کنی اما راه درستی رو انتخاب نکردی . احتمال باختت خیلی بیشتر از بردنت بود .
    من آنها را تنبیه کرده بودم یا خودم را ؟
    -نه پدر . قصد من تنبیه کسی نبود . فقط خسته بودم و نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم . برای کسی که احساس می کنه برای پدر و مادرش یه موجود اضافیه و دوستش ندارند و به آینده اش اهمیت نمی دهند دیگه هیچ چیزی مهم نیست . همیشه احساس می کردم از داشتن من ناراحتید . مخصوصاً اینکه براتون اهمیت نداشت من و بابک نمی تونیم کنار هم خوشبخت باشیم . شما هیچ وقت از من نظر نخواستید .
    - من پدرت هستم . چرا فکر می کنی بد تو رو می خوام ؟
    -چرا منو توی انتخاب ، برای آینده ام شریک نمی کنید ؟
    - برای اینکه فکر می کنم هنوز اونقدر عاقل نشدی که خودت به تنهایی تصمیم بگیری .
    -منم نخواستم به تنهایی تصمیم بگیرم . اما اگه عاقل نیستم چرا می خواین ازدواج کنم ؟
    -چون هر چه زودتر ازدواج کنی بهتر می تونی با شرایط کنار بیایی . تو سن کم انعطاف پذیری بیشتره .
    -ولی وقتی کسی خودش راهش را با رغبت انتخاب کنه برای رسیدن به موفقیت همه تلاشش رو انجام می ده .
    - تو چرا با بابک مخالفی ؟ من دوست ندارم با کسی که به خاطر ثروت خواستگارت شده ازدواج کنی . بابک هم خون توئه . حرمت فامیلی رو نگه می داره خودش توی ناز و نعمت بزرگ شده و چشمش دنبال ثروت من نیست . الان هم شریک منه و تقریباً همه چیز دست اونه . من بهش اعتماد دارم .
    -اگه چشمش دنبال ثروتتون بود چی ؟ اگه منو فقط به همین دلیل بخواد چی ؟ اگه بعد از مدتی منو رها کنه و بره بازنده اصلی منم .
    -من به بابک اعتماد دارم . برام مثل بهرام می مونه . حتی بهتر از اون .
    -پدر خواهش می کنم بهم فرصت بدید . منو مجبور به پذیرش یه ازدواج تحمیلی نکنید .
    -فقط تا آخر امسال . می خوام امسال تکلیفت معلوم بشه تا با خیال راحت برم سراغ بهرام .
    -من که هیچ وقت براتون دردسر نداشتم . چرا می خواین اینجوری دست به سرم کنید؟
    -چون می خوام خوشبخت بشی . نمی خوام هیچ وقت توی دردسر بیافتی . نمی خوام گولت بزنن . مثل اینکه پرستو را فراموش کردی ؟
    پرستو را فراموش کنم ؟ کسی را که لحظه به لحظه کنارم هست ؟ کسی که هنوز هم برایش درد دل می کنم ؟ چطور می توانم فراموشش کنم ؟ وقتی بعد از این همه مدت که به یادش می افتم اشک از چشمانم سرازیر می شود ... اگر حال من این است پس پدر و مادرش چگونه غم فراقش را تحمل می کنند ؟ تصمیم گرفتم در این فرصت به دیدار خانواده اش بروم .

    .
    پرستو کاش بودی و می دیدی غم تو با ما چه کرده . مادرت که روزگاری فکر جوان ماندن و زیبائیش بود حالا پیر و شکسته شده و پدرت چقدر تکیده گشته . مرا ببخش اگر دیر فهمیدم چگونه رفتی . اگر به دیگران نگفتم که با تو چه کردند . چرا ترسیدند به من بگویند پیکر نازنینت را چگونه وحشیانه شکنجه کرده بودند . چرا هیچ کس حرف دل تو را نفهمید ؟ چرا هیچ کس ندانست همه تقصیرها گردن تو نبوده ؟ ضجه های مادرت تمامی نداشت . خانه زیبایتان ماتمزده بود . چگونه گریه های مادرت را تحمل می کردم وقتی خودم سرشار از اشک بودم ؟ احساس کردم زیر پنجه های غم در حال له شدن هستم .
    با وجود آنکه رفتنت را باور کرده بودم اما با شنیدن خبر پیدا شدنت از پا در آمدم . خودم را به اولین تلفن عمومی می رساندم و تنها شماره ای که در ذهنم مانده بود را گرفتم . با شنیدن صدای امید ، بغضم ترکید و او که به شدت ترسیده بود آدرس گرفت و خودش را به من رساند . امید همیشه هر وقت که به او احتیاج داشتم ، کنارم بود . او حال مرا خوب می فهمید . نه دلداریم داد و نه آرامم کرد . بلکه با سکوتش مجالی داد تا غم نبود تو را بیرون بریزم . وقتی کنار مزارت ایستادم باور نمی کردم تن نازنینت زیر سنگی سرد قرار گرفته باشد . امید چند قدم از من دور شد و کناری نشست تا من راحتتر با تو گفتگو کنم .
    پرستو ، ناله هایم را شنیدی ؟ اشکهایم را دیدی ؟ حتماً دیدی و اکنون صدایم را می شنوی . تو قول دادی کنارم باشی . اما چگونه باور کنم سفر بی پایان ترا . هر بهار پرستوها از سفر باز می گردند . من تا به کی منتظر بازگشت تو باشم ؟ چرا نیستی تا خوشبختیم را با تو کامل کنم ؟ چرا نمی آیی تا ببینی دختری که آنقدر از خودداری و ترسش نالان بودی چگونه پوسته خود را شکسته و سر بیرون آورده ... مگر نمی بینی پدر و مادرت در غم تو چه کشیده اند و چگونه آب می شوند ؟ امید را ببین او هم می گرید . کیست که ترا بشناسد و در عزایت نگرید . عزای تو ؟ وای چگونه باور کنم آن همه طراوت و زیبایی ، آن همه عشق و شادمانی ، این زیر برای همیشه خفته ؟ خدایا چگونه می توانی آن پیکر ظریف را همخانه موران کنی ؟
    پرستویم ، تو می خواستی دوباره شروع کنی ، چرا مجالی دوباره نیافتی ؟ چرا فرصت نیافتی مثل دیگران جوانی و عشق را تجربه کنی ؟ من بارها مرگ طلبیدم و هنوز هستم و تو حتی در بدترین شرایط جنگیدی تا بمانی ، اما رفتی . ماندنی که به اراده من نبود و رفتنی که خواست تو نبود . به جای گونه مرمرینت ، سنگ سرد را می بوسم . به جای پیکر ظریفت سنگ بی جان را در آغوش می کشم . پرستو می بینی ؟ آسمان هم با من می بارد . یادت می آید چقدر پائیز را دست داشتیم ؟ روزهایی که زیر باران دست در دست هم قدم می زدیم و برای آینده برنامه ریزی می کردیم و تو چقدر بلند پرواز بودی و من قانع ؟ من همیشه به تو غبطه می خوردم و در عین حال تحسینت می کردم . بعد از تو با جای خالیت چه کنم ؟ چگونه می توانم از ته دل بخندم ؛ تو نخواستی وگرنه من اکنون کنار تو بودم . کاش فقط یکبار دیگر می دیدمت .
    تا به حال اینگونه گریه نکرده بودم . گریه هایم پایانی نداشت . با صدای بلند پرستو را صدا می زدم و می گریستم . صدایم در آن فضای غم آلود و ساکت می پیچید و دلم را به درد می آورد . با وجود آنکه باران سراپایم را خیس کرده بود و سرما تا استخوانم را می سوزاند و دندانهایم به شدت به هم می خورد اما از درون می سوختم . التهابی جانگداز که وجودم را می گداخت . امید به زحمت مرا بلند کرد . نمی خواستم بروم اما حریف آن دستان نیرومند نمی شدم . پالتویش را از تن درآورد و به روی شانه هایم انداخت . برای لحظه ای امید و موقعیتمان را فراموش کرده بودم . فقط پناهی می خواستم تا آرامم کند و او برایم بهترین پناه بود . همان لحظه کوتاه آرامم کرد و من در کنارش طعم آرامش و امنیت را در عین غصه و اندوه چشیدم . احساسی که تابه حال برایم ناشناخته بود و گویی همین حس بود که از حجم اندوهم می کاست . سرما خوردگی دوباره خانواده ام را دچار نگرانی کرد . وقتی فهمیدند بر سر مزار پرستو رفته ام ملامتم کردند اما این بار به دل نگرفتم . می دانستم می ترسند دوباره به همان روزها برگردم . فضای خانه دیگر برایم غمگین نبود . حالا با خیال راحت سر بر دامان مادر می گذاشتم و می گریستم . با پدر حرف می زدم و سر به سر بهرام می گذاشتم . آنها هم دیگر مرا محدود نمی کردند . شاید فهمیده بودند راهشان اشتباه است و همین محبت آنها بود که مرا بیشتر پایبند خانه می کرد . با تمام توانم شروع به درس خواندن کردم و امید که به دلیل مشکلاتش واحدهایش را کم برداشته بود وقت بیشتری داشت تا تمام توجهش را نثارم کند تا بتوانم این ترم را با موفقیت بگذرانم . با وجود آنکه بارها اتفاق افتاد در کتابخانه تنها باشیم اما هیچ گاه پا از حد خود فراتر نمی گذاشت . باز او معلم بود و من شاگرد و من این همه تغییر در شخصیتم را مدیون او بودم . تمام تلاشش را می کرد تا در ادامه راه ،همراهیم کند . همه جا مواظبم بود و من از اینکه کم کم بر من تسلط پیدا می کند غرق لذت بودم . چقدر زیباست که کسی را با تمام وجودت دوست بداری و بدانی وجودت برای او هم مهم است . چه زیباست عشقی که بالی برای پرواز باشد ، نه زنجیری به پا . عشق او مرهمی بر بالهای خسته روحم بود . با او بود که کم کم پیله ام را شکافتم و تبدیل به دختری دیگر شدم . با تغییر شخصیتم رفتار دیگران هم کم کم تغییر کرد . حال می فهمیدم اعمال دیگران با ما ، نتیجه اعمال ماست . اگر بیش از حد نرم و شکننده باشیم و چون گیاهی لطیف ساقه مان را به دست باد بسپاریم با هر نسیمی کمر خم می کنیم و به هر سوئی که خواستند می گردی . اما اگر ریشه در خاک داشته باشیم و تنه شخصیتمان را محکم و استوار کنیم هیچ طوفانی نخواهد توانست ما را خم کند مگر آنکه از ریشه بکند . حال درمی یافتم در آن روزهای سخت ، به جای آنکه اسیر دست حوادث شوم و آرزوی مرگ کنم و بیمار شوم ، باید استوار و محکم و در عین حال صبور از روی فکر تصمیم می گرفتم و عمل می کردم . اما گفتن این حرفها در روزهای آرامش ، آسان بود . حالا از دیدن هر حادثه کوچکی لذت می بردم . از دیدن لبخند پر مهر امید تا سر به سر گذاشتن بهرام . غصه خوردن کافی بود . وقتی با دید جدید به اطرافم نگاه می کردم می دیدم دلخوشی ها کم نیست . شاید بیشتر از یأسها باشند . می دانستم پدر از بابک خواسته برای مدتی به منزل ما نیاید تا من راحتتر با شرایط کنار بیایم . لادن و امید را سر کلاس نمی توانستم ببینم . اما امید در هر موقعیتی که دست می داد کنارم بود . با من بود . حتی اگر نبود عشق من به امید از شور و هیجان اولیه خالی شده بود و اکنون احساسی عمیق و آرامش بخش جایگزین آن بود . می دانستم می توانم به او تکیه کنم و با اطمینان به همین احساس به مهلت تعیین شده پدر فکر نمی کردم . دیگر نمی خواستم بیش از حد محتاط و آینده نگر باشم . می خواستم از تک تک لحظه ای زندگیم لذت ببرم . حالا که امید همه چیز را می دانست ، آسوده بودم .
    اولین برف زمستان ما را به یاد سال قبل انداخت . در این یکسال چقدر تغییر کرده بودم . باور نمی کردم که پرستو دیگر در کنارم نیست . وقتی دانه های رقصان برف را دیدم از امید خواستم به جای ملاقات فردا ، همان روز او را ببینم . چون روز بعد تعطیل بود و پدر منزل بود و ترجیح دادم من هم کنارشان بمانم . احساس کردم از بر هم خوردن قرار فردا راضی نیست ، اما قبول کرد . چقدر برایم لذت بخش بود که هیچ تلاشی برای شکستن حریمی که برای خود ایجاد کرده بودیم انجام نمی داد . و این عملش هر لحظه اعتماد مرا به او افزایش می داد . با سکوت به حرفهایم گوش می داد و بدون هیچ دخالتی ، کمکم می کرد بهترین تصمیم را بگیرم و همیشه در آخر می فهمیدم او با سکوت و تأثیر من ، مرا حمایت کرده و تصمیم گیری را به عهده خود من گذاشته . وقتی او بود دیگر دستم به نوشتن نبود . او از نگاهم همه چیز را می فهمید و چه راحت برایش حرف می زدم و او با چه لذتی به من نگاه می کرد .
    این بار وقتی دسته گلی بزرگ دستش دیدم تعجب کردم . همیشه یک شاخه گل برایم می آورد که درون گلدانم در اتاق می گذاشتم . اما دیدن دسته گل برایم تازگی داشت . دسته گل را مقابلم گرفت و من مردد نگاهش کردم و پرسیدم :
    -به چه مناسبتی ؟
    -گل از من مناسبت از تو ، حدس بزن !
    بعد از کمی فکر کردن در حالیکه نمی توانستم حدس بزنم پرسیدم :
    -اصلاً نمی تونم حدس بزنم . خودت بگو .
    در حالیکه می خندید گفت :
    -از چشمات می شه فهمید که چقدر مشتاقی .
    -نه اصلاً . هر وقت دوست داشتی بگو .
    به زور خنده ام را کنترل می کردم . خودش می دانست که چقدر بی تابم .
    با خنده گفت :
    -خیلی خوب خانم مغرور خودم . دختری که بیست ساله می شه نباید اینقدر یک دنده و لجباز باشه .
    تولدم ... چطور یادم رفته بود ؟ همیشه چنین روزی را با پرستو چشن می گرفتیم . امید جعبه ای زیبا مقابلم قرار داد و طبق هماهنگی که با کافی شاپ کرده بود یک کیک کوچک هم سفارش داده بود ، روی کیک نوشته بود : (( هرسال بیشتر از سال قبل دوستت دارم . تولدت مبارک ! ))
    باورم نمی شد که روز تولدم را بداند . با همین توجهات عاشقانه اش لحظه به لحظه مرا بیشتر به خودش وابسته می کرد . در حالیکه دستانم از شوق و هیجان می لرزید جعبع را باز کردم . درون جعبه پر از گلبرگهای گل سرخ بود . گلهل را کناری زدم . یک کتاب با جلد سرمه ای نمایان شد . روی جلد تصویر دختری بود که فقط موها و نیم رخ ظریفش مشخص بود . سرش را بالا گرفته بود و به ماه که از پشت ابرها بیرون می آمد خیره شده بود . تصویر دختر برایم آشنا بود . باد موهای بلندش را به بازی گرفته بود با کلماتی درشت بر روی کتاب نوشته شده بود : (( ترنم عشق )) کتاب را گشودم . صفحه اول نوشته و دست خط آشنایم را دیدم که نوشته بود :
    (( مهربانم گوش کن . تپشهای قلبم ، ترنم عشق توست . هر تپش آن تقدیم تو باد . ))
    این نوشته من بود با دست خط خودم . و تصویر مه آلود دختر روی جلد چقدر شبیه من بود . به سرعت کتاب را ورق زدم و با دیدن شعرهایم اشک از چشمانم روان شد . شعرهائی که همدم روزهای گذشته ام بودند . روی جلد اسم من نوشته شده بود . نمی دانستم چطور از امید تشکر کنم . زیباترین هدیه عمرم را گرفته بودم . بهایی که به شعرها و نوشته هایم داده بود و آنها را با خطی زیبا درون جلدی شکیل جای داده بود برایم با ارزش بود . از شوق نمی توانستم حرف بزنم و فقط گریه می کردم . امید با خنده پرسید :
    -می شه بگی حالا واسه چی گریه می کنی ؟
    با بغض گفتم :
    -برای اینکه واژه ها گنجایش احساس منو ندارن . برای اینکه نمی دونم چطوری اونچه که توی قلبم می گذره بیان کنم . چون حجم و احساسم از وجود من بیشتره . امید ...
    میان حرفم پرید و با صدایی آرام گفت :
    -هیچی نگو . کاری نکردم . دلم نیومد این همه احساس لای کاغذهای دفترت حبس بشه . دوست داشتم بهت نشون بدم چقدر برام عزیزند . حالا هم نه تشکر کن نه گریه . تو که می دونی طاقت دیدن یه قطره اشکت رو ندارم . پس بخند تا بدونم از این کارم خوشحال شدی . بخند خانوم قشنگم.
    و من در حالیکه گریه می کردم لبخند زدم . در حالیکه شمعهای کیک را روشن می کرد گفت :
    -هستی ؟ دیگه دوست ندارم اینجوری ادامه بدیم . اگه تابه حال هم چیزی نگفتم به این دلیل بود که نمی خواستم دوباره با مشکلاتت مواجه بشی . اما حالا مطمئنم اونقدر قوی شدی که بتونی تحمل کنی . خودت می دونی تا تو نخوای ، به احترام حرفت کازی نمی کنم . اما از آینده و از بازی روزگار می ترسم . به تو و عشقت ایمان دارم اما تا وقتی مال هم نشیم دلم آروم نمی گیره ، می خوام با خانواده ات صحبت کنی تا بیایم خواستگاری . مامان از تو خیلی خوشش اومده . کم و بیش در جریانه و حاضره کمکمون کنه . از تو هم هیچی نمی خوام . به جز ماشینم یه مقداری پول تهیه کردم که می شه یه خونه جمع و جور رو اجاره کرد . توی این مدت اونقدر شناختمت که می دونم می تونی ساده زندگی کنی . در ضمن درسم هم تموم بشه می تونم از پس زندگی بر بیام . خوب نظرت چیه ؟ حاضری با من شروع کنی ؟ روز تولدت شروع زندگی توئه . می خوام امروز شروع یه زندگی جدید ، تصمیم جدید و احساس جدید باشه ، برای همین صبر کردم تا روز تولدت ازت خواستگاری کنم .
    در حالیکه با انگشت بر جلد کتاب می کشیدم گفتم :
    -خودت می دونی جز تو با هیچ کس نمی تونم زندگی کنم ، اگه می خواستم یه زندگی تجملاتی داشته باشم این همه سختی نمی کشیدم . اما فرصت می خوام ! باید پدر رو راضی کنم . فعلاً که هیچ حرفی از تصمیمات گذشته نزده . شاید بتونم هر چه زودتر راضیش کنم .
    -تا کی باید منتظر بمونم ؟
    در حالیکه شاخه گلی را از میان دسته گل جدا می کردم نگاهش کردم . بی قرار و اندکی رنجیده بود ، گل را به سمتش گرفتم و گفتم :
    -این گل نشونه احساسم به تو و جواب مثبت منه . مطمئن باش توی قلبم جز تو هیچ کس رو راه نخواهم داد . زیاد طولانی نمی شه . مطمئن باش .
    کاش خودم هم مطمئن بودم . اما جز اطمینان کردن مگر چاره ای داشتم ؟
    چهرۀ امید از خوشحالی می درخشید . وقتی در دل آرزو کردم که همیشه کنار هم و خوشبخت باشیم و شمعها را فوت کردم برایم دست زد . بعد جعبه کوچکی را درآورد و به طرفم گرفت . هیجان زده گفتم :
    -اما تو بهترین هدیه رو بهم دادی .
    -این هدیه تولدت نیست . تو بهم جواب مثبت دادی . می خوام همین جا قبل از اینکه با پدرت صحبت کنی یه نامزدی کوچولو بگیریم . فقط بین من و تو . لزومی نداره دیگران باخبر بشن . حالا جعبه رو باز کن ، ببین خوشت میاد ؟
    درون جعبه حلقه ظریف و زیبایی بود . حلقه ای که ما را برای همیشه به هم متصل می کرد . حلقه عشق او که بر انگشت من می نشست .
    -وای خدای من ! چقدر قشنگه .
    -می خوام دستت کنم . اونوقت می شی نامزد خودم . اجازه می دی ؟
    مگر می توانستم مخالفت کنم . آرزویم بود که مال هم باشیم . زیباترین لحظات زندگیم بود . حلقه را از جعبه درآورد و به انگشتم فرو کرد . برق حلقه ، شادی را به قلبم هدیه می کرد . بالاخره به آرزویم رسیده بودم .
    امید کیک را تقسیم کرد و بین تمام حاضرین پخش کرد . از روی خوشحالی به روی پا بند نبود . هر دو عرش را سیر می کردیم . وقتی همه فهمیدند که کیک تولد من و نامزدی است برایمان دست زدند و ترانه عروسی را یکصدا خواندند . از خجالت چهره ام گر گرفته بود . امید کنارم نشست و بقیه دور ما حلقه زدند . دست بردم بار دیگر حلقه را لمس کردم تا مطمئن شوم خواب نبوده .
    وقتی سرمای بیرون بر چهره ام نشست ، از خلسه ساعت قبل بیرون آمدم . نمی دانستم به خانواده ام چه بگویم . وقتی در کافی شاپ نشسته بودیم این همه سؤال در ذهنم نبود اما حالا از آینده می ترسیدم . دوست نداشتم خاطرۀ زیبایمان را با حرفهایم خراب کنم ، بنابراین به امید هیچ چیز نگفتم .
    وقتی با امید بودم نه سرمای زمستان را احساس می کردم و نه تاریکی شب مرا می ترساند . هرم نفس هایش مرا گرم می کرد و وجودش برایم یک دنیا نور و امنیت بود . ماشین را سر کوچه پارک کرد و با هم تا منزل قدم زنان آمدیم . من و او کنار هم بودیم و به عشق هم اعتماد داشتیم . زندگی روی خوشش را به ما نشان داده بود . پدر دیگر مرا محدود نمی کرد . دیگر از خدا چه می خواستم ؟ فقط رضایت پدر را . نمی دانم چرا به این مورد که فکر می کردم کمی نگران می شدم . هر چه به خودم دلداری می دادم اما باز حسی عجیب مرا می ترساند . طول کوچه را قدم زدیم و برای آینده نقشه کشیدیم . موقع خداحافظی باز به خاطر کادوی زیبایش تشکر کردم . تصمیم داشتم جعبه و گلها را در پارکینگ بگذارم تا روز بعد به اتاقم ببرم . بنابراین کتاب را درون کیفم قرار دادم و در حالیکه اصلاً دلم نمی خواست بروم از او جدا شدم . دوباره برگشتم و نگاهش کردم . احساس کردم که آخرین بار است که می بینمش . اشک در چشمانم حلقه زد . برایم دست تکان داد و منتظر شد داخل شوم . قبل از اینکه در را ببندم برگشتم تا برای بار دیگر نگاهش کنم که دیدم ماشینی به سرعت به سمت امید در حرکت است . امید پشت به ماشین و رو به من در حاشیه کوچه ایستاده بود . هر چه تلاش کردم فریاد بزنم باز زبانم قفل شده بود . یاد تصادف خودم افتادم . امید در یک لحظه متوجه نگاه من شد ولی فرصتی برای فرار نبود . بنابراین خودش را به روی ماشین انداخت ولی ماشین محکم به او کوبید و او را به سمتی پرتاب کرد . شیشه ماشین شکست و خون همه جا ریخت . ماشین لحظه ای توقف کرد و راننده نگاهی به امید انداخت . هنوز مات ایستاده بودم و شاهد ماجرا بودم . شاید دو ثانیه هم طول نکشیده بود . انتظار داشتم راننده پیاده شود و به امید کمک کند اما با دیدن چهره و لبخند شیطانی بابک جا خوردم ، با لبخند نگاهم کرد . گویی می خواست بگوید که تنها او برنده میدان است . صدای دور شدن ماشین را شنیدم اما هر چه سعی کردم نتوانستم امید را ببینم . همه چیز در هاله ای از مه پیچیده شده بود . فقط به فکر امید بودم . مقابل چشمان من خونین به زمین افتاده بود من نتوانسته بودم کاری کنم . به سختی می لرزیدم ولی نمی توانستم چیزی بگویم . احساس کردم پاهایم توان تحمل وزنم را ندارد . روی دو زانو نشستم و به دیوار تکیه دادم . احساس کردم کسی به سختی مرا تکان می دهد . می خواستم فریاد بزنم مرا رها کن و به امید کمک کن . اما نمی توانستم . ناگهان کشیده ای به صورتم نواخته شد و من کم کم به خود آمدم . چهرۀ امید و پیراهن سفیدش غرق در خون بود . فقط صدایش را می شنیدم که می لرزید و با ناله فریاد می زد . (( هستی ، جون من تو رو خدا گریه کن . ببین من چیزیم نیست . هستی حرف بزن . الهی قربونت برم قشنگم ، حرف بزن . هستی گریه کن ... )) دیدن امید با آن وضع خون آلود به قدر کافی برایم تکان دهنده بود که زار بزنم . نه ! این بار زبانم قفل نشده بود . گریه می کردم و صدایش می زدم . به بازویش آویختم و دست بر چهره اش کشیدم . تمام دستانم خون آلود شد . در یک لحظه مادر و پدر و بهرام هراسان به خیابان آمدند . پدرم مبهوت از دیدن گریه من و امید که خونین مقابلم زانو زده بود ما را می نگریست . بهرام که گویا حقیقت را دریافته بود امید را بلند کرد . اما امید ناله ای کرد و دوباره نشست . بهرام زیر بازویش را گرفت و کمکش کرد تا راه برود . مادر گریه می کرد و پدر پشت سر هم سؤال می کرد . اما من فقط چشمانم به امید بود که لنگان در حالیکه به بهرام تکیه داده بود ، حرکت می کرد . سرش را بلند کرد و لحظه ای به من نگریست . با برداشتن قدمی صورتش از درد درهم رفت ، لبش را به دندان گرفت . از من دور می شد بدون آنکه برایش کاری انجام دهم . بعد از مدتی سوار ماشینش شد و بهرام ماشین را به حرکت درآورد . هنوز خیره به کوچه بودم که با صدای پدر به خود آمدم . جعبه کادوئی امید به روی زمین افتاده بود و تمام گلبرگهای پرپر شده بر روی زمین پخش شده بود و خون امید روی آنها ریخته شده بود . دلم برای امید می سوخت اما نمی توانستم مقابل دیگران گریه کنم . می دانستم توضیح دادن برای پدرم مصادف با فاجعه بود . رو به پدر فقط گفتم : (( بابک بود ، زد و در رفت . )) اما با کشیده پدر دهانم را بستم . پدر مرا به اتاقم انداخت و بعد از یکسری داد و فریاد که هیچ کدامشان را نشنیدم در را بر هم زد و رفت .
    دوباره من بودم و گیجی و سنگینی . می ترسیدم دوباره به آن روزهای طلسم شده برگردم . اما این بار نمی خواستم . اگر دوباره لال می شدم تمام زحمات امید به باد می رفت . با وجود آنکه خسته بودم و احساس می کردم سنگینی تمام دنیا بر دوش من است و با وجود آنکه دلم برای گرفتن خبری از امید بی تاب بود و بغض خفه ام می کرد بلند شدم تا دوش بگیرم . دستانم می لرزید . دست به دیوار گرفتم و به سوی حمام رفتم . آب خنک کمی حالم را جا آورد و مجال داد تا گریه کنم و بعد از مدتی بهتر فکر کنم . تصمیم گرفتم تمام حقیقت را به پدر بگویم به هر قیمتی که تمام شود . می ترسیدم ، اما فکر به امید دلگرمم می کرد . اضطراب و بی خبری از امید مرا از پا می انداخت . نمی دانستم چگونه از حالش باخبر شوم . آرزو داشتم از او خبری بگیرم . اما می ترسیدم به سمت تلفن بروم . می دانستم پدر با شنیدن صدای شماره گرفتن من تلفن را برخواهد داشت . در ضمن با چه رویی با بهرام حرف بزنم ؟ راستی اکنون بهرام در مورد من چه فکر می کرد ؟ چرا باید به صرف آنکه شریک روزهای تنهاییم را پیدا کرده ام بترسم و سرافکنده باشم ؟ چرا کسی نمی فهمید من هم مثل خودشان و مثل تمام مردم دنیا نیاز به همفکر ، هم قدم و شریک دارم ؟ کسی که به خاطرش تلاش کنم و او مرا با تمام ضعفهایم دوست بدارد و همراهی کند ؟ چرا باید از این حق محروم می شدم ؟ چون دختر بودم ؟ مگر نه اینکه ترس از خودشان و برخودشان این همه ما را معطل کرد ؟ اگر از پدر نمی ترسیدم همان روزهای اول امید به خواستگاریم می آمد و این همه مدت علاقه ما به هم پنهان نمی ماند . فکر به این حقایق مرا در تصمیم مصممتر کرد .با قدمهای راسخ در حالیکه هنوز تمام بدنم می لرزید به راه افتادم . در آینه راهرو چهره ام را دیدم که رنگ به رو نداشت . دستانم یخ کرده بود و پاهایم می لرزید . دندانهایم را به هم فشار می دادم تا به بغض اجازه شکستن ندهم . چشمانم قرمز و صورتم پف کرده بود . دوباره راه افتادم . مادر هنوز گریه می کرد . پدر طول اتاق را قدم می زد . ایستادم تا متوجه حضور من بشود . مادر با اشاره از من خواست تا به اتاقم برگردم . اما همچنان ایستادم . پدر با دیدنم ایستاد . سعی می کرد آرام باشد اما نمی توانست . دندانهایش را به هم فشار می داد و صورتش قرمز شده بود . می ترسیدم برای قلب بیمارش اتفاقی بیافتد . نمی خواستم به خاطر من دچار مشکل شود . با صدایی که از خشم می لرزید پرسید :
    -تو این وقت شب با این پسره چکار می کردی ؟ این همونیه که تو رو بعد از تصادف رسوند بیمارستان ؟ اونروز هم با همین بودی ؟ دیدی ! دیدی از اونچه می ترسیدم سرم اومد ؟ دخترای مردم رو منع کردم سر دختر خودم اومد . بگو خانوم این بازی ها رو برای چی در میاره . گفتم بهت آزادی بدم ، بهت اطمینان کنم شاید بتونی خودت رو پیدا کنی . احساس می کردم زیادی بهت سخت گرفتم . اما تو لایقش نبودی . حالا فهمیدی چرا بهت سخت می گرفتم ؟ برای اینکه اینجوری آبروم رو نبری .
    در حالیکه بغض کرده بودم جواب دادم :
    -هر کسی توی زندگی اشتباه می کنه . همونطوری که بهرام اشتباه کرد . اون رفت دنبال اون چیزی که دلش می خواست . شما هم تاوانش رو دادین و از زندان درش آوردین . اما ندیدم هیچ وقت صداتون رو روش بلند کنین و ملامتش کنید . هیچ وقت توبیخش نکردید . هیچ وقت متهمش نکردید . اون که چند سال از من بزرگتر و باتجربه تر بود ، اون که توی جامعه بود و مردم رو می شناخت ... فرق من با اون چیه ؟ چون پسره می تونه هر کاری خواست بکنه و من چون دخترم باید گوشه اتاقم بمونم تا شما برام یه شوهر پیدا کنید . بسپرینم دست اون و برم دنبال زندگیم ؟ همین ؟ خودتون می دونید چه خونی به دلم کردید تا راضی شدید برم دانشگاه . بدون اینکه نظر منو بپرسید قول منو به عمو دادید . همیشه فکر و ذکرتون این بود که دست از پا خطا نکنم که نکردم . اگر اونقدر ازتون نمی ترسیدم و باهاتون فاصله نداشتم باید از روز اول امید رو بهتون معرفی می کردم و ازتون می خواستم اجازه بدید برای خواستگاری بیاد . اما نمی تونستم . می ترسیدم . از برخورد امروزتون می ترسیدم . می دونستم قبول نمی کنید . همونطور که مادر در جواب خواستگاری مادرش بدون نظر پرسی از من جواب رد داد . چرا ؟ چون پدرش پولدار نیست ؟ چون جزو طبقه شما نیست ؟ طبقه ای که مختص به بابکه . امید کسیه که برای زندگیم انتخاب کردم . امتحانش هم خوب پس داده . یعنی دوتائیمون پس دادیم . امروز هم از من خواستگاری کرد .
    پدر در حالیکه صورتش برافروخته شده بود دست بر روی قلبش گذاشت و نشست و فریاد زد :
    -بیا خانوم ! دخترت رو تحویل بگیر . ببین اونقدر خودسر شده که تو روی من وایمیسته . حیا نمی کنه تو چشام نگاه می کنه و میگه اشتباه نکرده . می گه پسره رو می خواد . من نعش تو رو هم رو دوش اون نمی ذارم . شده به زور بفرستمت خونه بابک یا برای همیشه توی این اتاق حبست کنم امکان نداره بذارم هر کاری خواستی بکنی . اونقدر غذا نخور تا بمیری . این دفعه گولت رو نمی خورم . حیف بابک که گرفتار چشم سفیدی مثل تو بشه . از جلوی چشمام دور شو که نمی خوام دیگه ببینمت .
    به اتاقم برگشتم . این بار نه بی تابی کردم و نه بی غذائی کشیدم . اگر دیگران به من ظلم می کردند چرا خودم هم به خودم ظلم کنم ؟ اگر آنها درک نکردند من که می فهمیدم . به اتاق بهرام رفتم تا از حال امید خبر بگیرم . گوشه نشینی کافی بود . با شنیدن صدای بهرام خجالت زده و بغض کرده پرسیدم :
    -حالش چطوره ؟
    -خوبه ، نگرانش نباش . خدا خیلی بهش رحم کرده .
    -الان اونجاست ؟
    -نه ، اومدم بیرون .
    -جون هستی راستش رو بگو . صدای گریه مادرشه ؟
    -گفتم که خطری نیست سرش رو بخیه زدن . دستش فقط مو برداشته اما پاش احتیاج به عمل داشت . مجبور شدن براش پلاتین بذارن .
    دیگه نمی توانستم آرام بمانم . بعد از کمی سکوت در حالیکه صدای گریه ام را می شنید گفت :
    -چرا زودتر بهم نگفتی ؟ چرا گذاشتی کار به اینجا برسه ؟
    -فکر نمی کردم درکم کنید . از تو خجالت می کشیدم و از پدر می ترسیدم .
    -نمی تونم بگم اشتباه کردی وقتی خودم اشتباه به اون بزرگی کردم . اما پنهان کردنش بعد از این همه مدت اشتباه بود . حداقل باید به من می گفتی .
    -اونوقت عکس العملت چی بود ؟ درکم می کردی ؟
    -اگر پارسال می گفتی عصبانی می شدم اما بعد از اون جریان ، اوضاع فرق می کرد . شاید کمکت می کردم . حداقل می تونستم با امید دوسا بشم . خودت می دونی با ازدواجت با بابک موافق نبودم . همیشه دوست داشتم یه جوری کمکت کنم ، تا راه زندگیت رو پیدا کنی . می دونستم سختگیری های پدر کمی نا عادلانه است ، اما حق بده کار توام درست نبود .
    -نه بهرام ، تو حق بده توی زندگی هیچ کس همراهم نبود . مادر همیشه ساکت و صبور ، پدر مغرور و غیر قابل دسترس . تو هم که همیشه دنبال کار خودت بودی و هیچ وقت خونه نبودی . مگه ندیدی پدر تمام کارهای پرستو رو به پای من نوشت ؟ شماها چه انتظاری از من داشتید ؟ خودتون این فاصله ها را به وجود آوردید . پس اگر بی گناه نباشم بیشتر از شما مقصر نیستم . هستم ؟
    -می فهمم چی می گی خواهر کوچولو . بالاخره کاریه که شده . امشب تا خیالم راحت نشه می مونم . می دونم تو دلت چی می گذره . اوضاع خونه چطوره ؟
    -افتضاح . پدر رو که می شناسی ؟
    -فعلاً جلوش آفتابی نشو تا بیام . بی تابی هم نکن . همه چیز درست می شه .
    -خدا کنه . بابت تموم زحماتت ممنونم . خدا را شکر که تو رو دارم .
    بعد از تلفن به بیرون رفتم و گلهای پرپر شده و جعبه را برداشتم و به اتاقم آوردم و زیر تخت پنهانش کردم . دلم برای امید بی تاب بود . با آن همه جراحت چطور خودش را به من رسانده بود و در آن حال فقط به فکر من بود ؟ او به خاطر من این همه دچار مشکل شد. چطور این همه عشق را جبران کنم . به خاطر من صدمه خورد . از آنچه می ترسیدم اتفاق افتاده بود . چقدر از بابک متنفر بودم . چطور می توانستم برای همیشه از خودم دورش کنم ؟


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  20. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  21. #12
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    آنقدر بیدار ماندم تا بهرام آمد . صدای فریادهای پدر که بهرام توبیخ می کرد از پشت در بسته اتاق شنیده می شد . دوباره همان لرزها به جانم افتاده بود و من به خاطر امید با خواب و فراموشی مبارزه می کردم . قدم می زدم با خودم بلند بلند حرف می زدم . می ترسیدم که دوباره کلمات با من قهر کنند . پس هر لحظه به میهمانی لبهایم دعوتشان می کردم . نزدیکهای سحر بود که بهرام بالا آمد . قبل از آنکه وارد اتاقش شود در را باز کردم . به طرفم برگشت و من سرم را روی سینه اش گذاشتم . چقدر به داشتن آغوش گرم و پناهگاهی محکم احتیاج داشتم . سرم را که از شدت گریه تکان می خورد محکم در آغوش گرفت و بر روی موهایم بوسه زد . تنها پناهی بود که داشتم ، آغوش گرمی که سالها از داشتنش محروم بودم . باور نمی کردم بهرام همان برادر سالهای قبلم باشد . سالهای قبل از آنکه بخاطر پسر بودن و بزرگتر بودنش در خانه حکومت می کرد . غصه می خوردم و حالا چقدر از داشتنش خوشحال بودم . شاید تنها او بود که با داشتن تجربه ای اینچنین به من حق می داد . بهرام به من اطمینان داد که حال امید خوب است و خانواده اش کنارش هستند . آرام در گوشم گفت :
    -خیلی درد کشید . تقریباً دیگه به هوش نبود ولی تو اون لحظات اسم تو رو صدا می زد . تو هم به همون اندازه دوستش داری ؟
    خجالت کشیدم جوابش را بدهم . وقتی دید شدت گریه هایم بیشتر شده لبخند زد . با صدایی لرزان گفتم :
    -بابک بود . قبلاً تهدید کرده بود . باورم نمی شد عمل کنه .
    -حسابش رو می رسم . مطمئن باش . حالا برو بخواب . هنوز ضعیفی مواظب خودت باش تا بتونی رو پا باشی و تلاش کنی .
    مرا داخل اتاقم برد و به زور خواباند . بعد از این همه رنج ، خواب بهترین داروی آرامش بخش بود . اما نه خوابی آمیخته با کابوس ... خوابی که صحنه تصادف را بارها و بارها دیدم و فریاد زنان از خواب پریدم .
    از رفتن به دانشگاه محروم شدم . اجازه بیرون رفتن از منزل را نداشتم و فقط تنها مواقعی که پدر نبود می توانستم چند دقیقه با امید صحبت کنم . می دانستم درد می کشد اما به روی خودش نمی آورد . دلم برایش پر می کشید ، مخصوصاً وقتی فکر می کردم به خاطر من دچار آن همه مشکل شده . تا به حال طعم نفرت را این چنین عمیق و جگرسوز نچشیده بودم . از بابک به معنای واقعی کلمه متنفر بودم . زندگیم را تباه کرده بود اما من نمی گذاشتم ادامه دهد . به هر قیمت که تمام شود . اما اگر قیمتش ، صدمه خوردن امید باشد چه ؟ بعضی اوقات تصمیم می گرفتم بابک را معرفی کنم اما قولی که به امید داده بودم مانع می شد . در ضمن تنها ، چطور مقابل پدر و بابک می ایستادم ؟ نمی دانم چرا امید می خواست اقدامی نکنم ؟ شاید از روی غرورش بود و شاید هم آینده نگری . هر چه بود تحملش برایم سخت بود که بدانم او راحت برای خودش می گردد و امید من ، اسیر بیمارستان مانده و من حتی نتوانم به دیدارش بروم . روز تولدم چقدر روز نحسی شده بود . حالا دیگر پدر اجازه نمی داد لادن به دیدارم بیاید و من زندانی این قفس طلائی شده بودم . نه جوانه زدن درختان و نه هوای بهاری که من عاشقش بودم ، هیچ کدام مرا به وجد نمی آورد . از پشت پنجرۀ بسته فقط آسمان گرفته بهاری سهم من می شد . باز من بودم و تنهایی و غم و اتاقم که مملو از خاطره های رنج آور و در عین حال روزهای خوشی که لحظه ای در آن سیاهی تلخی ها مثال ستاره ای چشمک می زد ، بود . دیگر نه می توانستم دست به قلم ببرم و نه رنگها با من آشتی بودند . روزهای سیاهی که به تنهایی مبارزه می کردم تا دوباره بازنده نباشم . اما هر چه می کردم باز تنها بودم . مگر به تنهایی در مقابل این همه زور چه می توانستم بکنم ؟ خوشا به حال بهرام که تاوان گذشته اش را پس نمی داد . پدر او را مشغول نگه داشته بود تا کاری به من نداشته باشد . به راستی گناه من چه بود ؟ نمی دانستم راه درست واقعاً کدام است . احساس می کردم خدا در رحمتش را به روی من بسته . نمی دانستم چطور سر از کلاف زندگی در بیاورم . مانده بودم ....
    بهرام برای مدتی از طرف شرکت راهی سفر خارج شد . میانه اش با بابک به هم خورده بود و مطمئن بودم او باعث شده بود به سفر برود . بعد از رفتن بهرام ، تنهاتر شدم . حداقل بهرام با دلگرمی هایش مرا امیدوار می کرد . تقریباً در اتاقم حبس بودم ، چون پدر به هیچ عنوان دلش نمی خواست دختری که به حساب خودش یاغی و خودسر شده بود ببیند . برای همین وقتی عمو و زن عمو و بابک به منزل ما می آمدند ، پدر از من نخواست که نزدشان بروم . آخر شب وقتی مهمانها رفتند پدر مرا صدا زد نگران بودم و مطمئن بودم باز اتفاقی افتاده . وارد شدم و در حالیکه نگاهم را به زیر انداخته بودم ایستادم . نمی خواستم پدر بیش از این از دستم عصبانی شود . پدر روی مبل نشسته و پا بر روی پا انداخته بود . ظاهراً میهمانها برای شام مانده بودند . پدر بعد از چند دقیقه سکوت گفت :
    -امشب با عموت حرفها رو تموم کردم . موندن بیشتر تو درست نیست . بهتره بری سر خونه و زندگی خودت ... قرار عقدتون هم گذاشتیم برای جمعه آینده . در مورد مهریه هم به توافق رسیدیم . سعی کردم زیاد سنگین نگیرم تا همین امروز موضوع تموم بشه . از فردا بابک می یاد دنبالت تا برای خرید عروسی برید . برای جهیزیه هم خودم ترتیبش رو می دم .
    -پدر ...
    -حرف نزن . ازت نخواستم نظر بدی . خواستم بدونی و برای فردا آماده باشی .
    -من با بابک ازدواج نمی کنم شما هنوز نشناختینش .
    -حرف نباشه ! نمی خوام عصبانی بشم . تو این مدت به اندازه کافی تحمل کردم .
    -بابک چشمش دنبال پول شماست . من براش مهم نیستم . چرا می خواین منو بدبخت کنید ؟ مگه من نباید باهاش زندگی کنم ؟ نمی خوام . ازش متنفرم .
    -برای آخرین بار می گم حرف نباشه . مادرت از فردا می ره دنبال جهیزیه ات . بابک هم می یاد دنبالت . حالا برو .
    -من ازدواج نمی کنم .
    پدر که تابحال نگاهی به من نیانداخته بود در حالیکه عصبانی بود بلند شد . لحظه ای ترسیدم اما این ترس زیاد طول نکشید . چون با کشیده ای که پدر بر صورتم نواخت ترس جای خودش را به بغض ، یأس و خشم داد . در حالیکه سرم را بالا گرفته بودم تا اشکهایم نریزند به سمت اتاقم به راه افتادم . در حالیکه اشک می ریختم صدای پدر را شنیدم که فریاد زد :
    -اگه یه بار دیگه این پسره پیداش بشه خودم از سر راهت برش می دارم . پس پای اونو وسط نکش .
    می ترسیدم امید را در جریان بگذارم . می دانستم پدر که حتی برای زندگی دخترش اهمیتی قائل نبود به راحتی به تهدیدش عمل می کند . در برزخ وحشتناکی دست و پا می زدم . نمی دانستم چه کنم . کاش پرستو مرا با خود برده بود . چرا تنهایم گذاشته بود ؟ دوباره از قرصهایم استفاده کردم تا شاید همهمۀ افکارم لحظه ای خاموش شود . صبح که مادر قصد خرید داشت مرا به زحمت بیدار نمود . باز همان حس گیجی و سنگینی در وجودم بود . تصمیم گرفتم فعلاًبه آنچه تقدیرم هست تن در دهم اما نمی گذاشتم دست بابک به من برسد . سوگند خورده بودم برای همیشه مال امید باشم و بر سر قولم خواهم ماند . اما نمی دانستم تا کی می توانم تحمل کنم .
    پرستو ! تو شاهد باش تا آنجا که در توانم هست مقاومت کرده ام . اما باز زندگی مرا به همان راهی که می خواهد می برد . خسته شدم از این تلاش بی حاصل . تا به کی بجنگم و صبر کنم ؟ شانۀ طاقت من ، تا چند تحمل کند و دم نزند . تا به کی رنج برد لیکن باز ، حرف از بیهودگی و عالم و آدم نزند . شانه هایم زیر فشار خرد شده . دیگر طاقتی نمانده . همانند ماهی مرده ای شنا کردن کار من نیست ، پیکرم را به دست امواج سپردم . ساقه ترد زندگیم ، شکننده تر از آن است که بتواند مقابل طوفان ایستادگی کند . مجبورم خم شوم تا نشکنم . مجبورم تا وقتی که امید بتواند اقدامی کند و از بستر بیماری برخیزد تحمل کنم . فقط کاش تا آن موقع ، بتوانم ایستادگی کنم . با بی میلی از رختخواب بلند شدم . حتی قدرت گریه هم نداشتم . مثل متهمی که به سوی چوبه دار قدم برمی دارد ، بی آنکه گناهی مرتکب شده باشد ، گیج و سرگردان بودم . مادر در حالیکه در چشمانش نم اشک نشسته بود مرا همراهی کرد و گفت :
    -متأسفم اما تمام تلاشم رو کردم دیگه از دست من کاری ساخته نیست . امیدوارم بابک از اونچه که فکر می کنی بهتر باشه و تو هم بهش علاقه مند بشی . کاش بهرام بود شاید اون می تونست برات کاری انجام بده .
    پس نقشه رفتن بهرام ، از قبل طراحی شده بود . چاره ای نداشتم . نمی توانستم روی زندگی امید ریسک کنم . مادر رفت و من تنها ماندم با صدای زنگ به خود آمدم . بابک بود . در را باز کردم و دوباره نشستم . لحظه ای با خود فکر کردم که بابک برای چه آمده ؟ به اطرافم نگاه کردم به یاد آوردم در خانه پدریم هستم ، پس هنوز ازدواج نکرده بودم . زمان را گم کرده بودم . ترسیدم . تا مرز جنون پیش رفته بودم . یادم آمد که قرار بود برای خرید عقد برویم . بابک وارد شد و سلام کرد . چه بیهوده انتظار داشت با استقبال من روبرو شود . با دلخوری گفت :
    -هستی ؟ تو که هنوز حاضر نشدی ؟ پاشو تا هوا تاریک نشده برگردیم . هوا خیلی سرده .
    بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :
    -خودت برو ، من حوصله ندارم .
    -باز شروع کردی ها ! اگه گذاشتی یه روز خلق آدم خوش باشه . تا کی می خوای فرار کنی . تو بالاخره زن من می شی .
    -من زن تو بشم ؟ زن یه قاتل روانی ؟ زن یه دیوانه سنگدل ؟ یا تو صاحب اموال پدرم بشی ؟ برای بهرام چه خوابی دیدی ؟ می خوای چطور از این بازی محوش کنی ؟ یه یار کمتر سهم بیشتر نه ؟
    -باز زده به سرت ؟ تو عقل از سرت پریده . بدبخت کسی غیر از من با تو ازدواج نمی کنه .
    -حرفام همه حقیقت محضه . بهتره برای من قیافه نگیری که می دونم پشت اون نقاب هفت رنگت چه دیوی پنهانه .
    -دهن منو باز نکن ... نمی خوام امروز رو خراب کنم .
    در حالیکه از جایم بلند می شدم خندیدم . خنده ایم که کم کم تبدیل به قهقهه شد . هر لحظه بابک عصبانی و عصبانی تر می شد و من بدون اینکه به پایان کار بیاندیشم از عذاب دادنش لذت می بردم . در حالیکه از شدت خنده نمی توانستم حرف بزنم گفتم :
    -امروز مگه چه فرقی با روزای دیگه داره ؟ چرا فرق داره ، بدترین روز عمر منه .
    -من بهت علاقه دارم .
    -اگه بابام حساب بانکی و شرکت و کارخونه نداشت بازم دوستم داشتی ؟
    -تو چی می خوای از من بشنوی ؟ چرا نمی ذاری حرمتها باقی بمونه ؟
    -حرمت ؟ حرمت چی ؟ فامیلی ؟ اونا رو که خیلی وقت پیش زیر پا گذاشتی . همون موقع که تهدیدهات رو شروع کردی ...
    -اون پسره گدا حقش بود . اون چی داره که به من ترجیحش دادی ؟
    -شرف ، قلب ، احساس ، انسانیت ، اون آدمه اما تو نیستی .
    بابک عصبانی شده بود و من لذت می بردم . تنها وسیله انتقامم همین بود . چشمهایش قرمز شده بود و تند تند نفس می کشید و به عادت همیشه دندانهایش را به روی هم فشار می داد رگهای گردنش متورم شده بود اما اصلاً نمی ترسیدم . بدتر از آنچه به سرم آمده بود نمی توانست بیاید . نزدیکم آمد و دستش را لای موهایم فرو برد و کشید . در حالیکه صدایش از خشم می لرزید گفت :
    -پس به اونچه که لیاقتته و دوست داری ، گوش کن . شاید یه زمانی دوستت داشتم اماالان به اندازه یه آشغال هم برات ارزش قائل نیستم . اگه می خوام با تو ازدواج کنم دو تا دلیل داره . هم انتقامم رو از تو بگیرم و تقاص همه اون تحقیرها رو سرت دربیارم هم به اون پسره بفهمونم با بزرگتر از خودش در نیافته . و البته یه دلیل بزرگتر . پدرت چیزی به آخر عمرش نمونده به زودی یا بر اثر تصادف ، یا سکته یا حادثۀ دیگری میمیره . بهرام هم می ره سفر خارج و دیگه برنمی گرده . مادرت هم که بی آزار و با کسی کاری نداره . اونوقت من می مونم و تو یه ثروت درسته که برای تو خیلی زیاده کوچولو . اونوقت برای اینکه از دست من راحت بشی همه چیز رو به اسم من می کنی و خلاص . شایدم خودم خلاصت کنم .
    همراه قهقهه دیوانه وار بابک صدای افتادن چیزی را بر زمین شنیدم . بابک لحظه ای جا خورد و مرا رها کرد . من که سرم درد گرفته بود و هنوز گیج بودم نفهمیدم چه شده . به سمت صدا برگشتیم . پدر بود که همراه با میز کنار دیوار و گلدان روی آن به زمین افتاده بود . دستش روی قلبش بود و ناله می کرد . ناله ای که رو به خاموشی می رفت . بابک که شوکه شده بود دستانش را دور گردنم فشار داد و گفت :
    -خودم خدمتت می رسم .
    نفس کشیدنهایم با خس خس همراه بود . سرم داغ شده بود و نمی توانستم نفس بکشم . چشمانم سیاهی می رفت . دستهایم را به سمتش بردم و دور مچش حلقه کردم اما زورم به او نمی رسید . صدای پدر را که به بابک ناسزا می گفت هر لحظه ضعیف تر می شنیدم . لحظه ای به صورتش چنگ زدم و خون روی صورتم ریخت . از درد فریادی کشید و مرا رها کرد . قدم به عقب برداشت و با نفرت نگاهی کرد و با پا به پهلویم کوبید و با سرعت از خانه خارج شد . با وجود درد شدید و سرفه های پیاپی خودم را به سوی پدر کشیدم . صدای نفسهایش را می شنیدم . صدایش کردم . لحظه ای چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد و زیر لب زمزمه کرد (( اشتباه کردم ... )) و چشمانش را بست . در حالیکه گریه می کردم به سمت تلفن رفتم و شماره اورژانس را گرفتم . چاره ای نبود باید منتظر می ماندم .
    طعم بی پناهی را حس می کردم . حالا تنهای تنها شده بودم . نمی دانستم چه کار کنم . قلب پدر در مقابل این حادثه طاقت نیاورد و سکته کرد . از پشت شیشه نگاهش می کنم . مرد رنجوری که روزگاری با اقتدار زندگی می کرد دلم را به درد می آورد . حقش این نبود که بعد از آن همه لطفی که به دیگران کرده تنها در بیمارستان باشد و کسی نباشد دلگرمی خانواده اش باشد . اولین کاری که کردم تماس با بهرام بود . باید زودتر برمی گشت تا کمک حالمان باشد . هنوز گیج و مبهوت بودم . مادر مدام بی تابی می کرد و تحملش برای من مشکل بود . خودم پناهگاهی می خواستم و دست حمایتگری تا یاریم کند . وقتی مادر به بیمارستان آمد از خستگی نای برخاستن نداشتم . به سختی بلند شدم و از بیمارستان خارج شدم . دلم هوای امید را کرده بود . حالا دیگر هیچ سدی بین ما نبود . دوباره حلقه اش را که پنهان کرده بودم به دست کردم . دلیلی نداشت از کسی بترسم . بت خیالی پدر تبدیل به مترسکی پوشالی شده بود که چیزی از آن باقی نمانده بود . با پیدا کردن باجه تلفن شماره تماس امید را گرفتم و آرزو کردم مثل روزهای قبل خاموش نباشد اما صدای آنسوی خط دوباره ناامیدم ساخت . به خانه رفتم و بعد از حمام روی تخت دراز کشیدم . هنوز باورم نمی شد سایه شوم بابک از سرم کنار رفته باشد . عمو و زن عمو به شدت رنجیده بودند . تمام این مدت فقط یکبار برای احوالپرسی از پدر آمده بودند و بقیه کارها را به ما واگذار کرده بودند . با صدای زنگ خانه از جا پریدم . انتظار هیچ کس را نداشتم . وقتی گفتند با پدر کار دارند ترجیح دادم دم در بروم . سریع مانتو و روسری پوشیدم و به حیاط رفتم . وقتی در باز کردم از دیدن مأمور دلم فرو ریخت . نمی دانستم این بار دیگر چه بلایی بر سرمان آمده . وقتی دیدم حکم جلب پدر را به جرم کلاهبرداری و چک برگشتی دارند ، دنیا بر سرم خراب شد . حتماً اشتباهی شده بود . توضیح دادم پدر منزل نیست و فعلاً هم برنمی گردد . حدس زدم کار بابک باشد . بنابراین دسته کلید پدر را برداشتم و آژانس گرفتم و به سمت شرکت به راه افتادم . با ورودم به شرکت جو را ناآرام یافتم . پیش منشی شرکت رفتم . خودم را معرفی کردم و سراغ بابک را گرفتم ، اما فهمیدم بابک چند روزی است به آنجا نیامده و تمام کارها معوق مانده است . به سمت اتاق پدر رفتم و با پیدا کردن کلید در را باز کردم . اتاق به هم ریخته بود . در گاوصندوق باز بود و داخلش هیچ چیز نبود . پدر هیچ وقت دسته چکش را به خانه نمی آورد . اما آنجا نبود . هیچ اثری از سهام یا دفترچه های بانکی شرکت نبود . گیج شده بودم . حسابدار شرکت را خواستم و گفتم حساب کند چقدر باید وجه شرکت در بانک باشد . می دانستم بابک تمام اندوخته شرکت را برده اما نمی دانستم چه کار کنم و از که کمک بخواهم . دوباره به خانه برگشتم و به اتاق پدر رفتم . فقط مقدار کمی پول داشت ولی هیچ اثری از چک یا مدارک دیگر نبود . شماره منزل عمو را گرفتم و با شنیدن صدای عمو بغضم را فرو خوردم و گفتم :
    -سلام عمو جان خبری از ما نمی گیرین .
    -چه سلامی چه علیکی . زندگی ما رو به هم ریختید دختر جان . این بود جواب محبت های من ؟
    -مگه ما چه بی محبتی به شما کردیم ؟ پدر از دست بابک تو بیمارستان بستری شده .
    -نه از دست تو از بین رفته . چقدر برادر بیچاره ام از تو کشید و دم نزد . بیچاره هیچ وقت شانس نداشت .
    -بابک خونه هست ؟
    -دیگه باهاش چکار داری ؟ آواره غربتش کردی بس نیست ؟ از ما جداش کردی کافی نیست . دیوونه اش کردی دیگه لطف دیگه ای هست براش انجام بدی ؟
    -رفت ؟ کجا رفت ؟ باید تکلیف شرکت رو معلوم کنه . شرکت خالی شده . چکهای پدر برگشته . تو حساب شرکت موجودی نیست . پدر داره ورشکست می شه . اون به امید بابک بود .
    -نه دختر جان پسر من از دست تو فرار کرد . تو که به پدرت رحم نکردی بیشتر از این ازت انتظاری نمی ره . تو هم لنگه مادرتی ...
    در حالیکه گریه می کردم گفتم :
    -بابک همه ما رو بدبخت کرد . هیچ وقت نمی بخشمش هیچ وقت ...
    و تماس را قطع کردم . حالا که خودش نبود باز باعث آزارمان می شد . دوباره با شرکت تماس گرفتم . وقتی فهمیدم حسابی که چک پدر را برگشت خورده بود باید چند برابر همان چک به حساب باشد تمام تنم یخ کرد . مسلماً این آخرین چک نبود و موجودی خانه آنقدر نبود که به درد کاری بخورد . دستم از همه جا کوتاه بود . هیچ کس را نداشتم کمکم کند . کاش بهرام زودتر برگردد . نمی دانستم پدر جدای از حساب شرکت اندوختۀ دیگری دارد یا نه ؟ پدر اهل این نبود که پولش را راکد نگه دارد . اهل خرید زمین هم نبود . همۀ سرمایه اش را به کار انداخته بود و همیشه از اینکه شرکتش جزء قدرتمندترین شرکت ها بین همکارانش بود به خود می بالید . هنوز امیدوار بودم همۀ آنچه فکر می کردم بابک با خود برده یا حداقل قسمتی از آن را در اتاق پدر بیابم . قسمتی از اتاق کتابخانه بزرگی بود که همیشه آرزوی خواندن کتابهایش را داشتم اما می ترسیدم چنین خواهشی از پدر داشته باشم . این اتاق حریم خصوصی پدر بود که دوست نداشت کس دیگری در آن قدم گذارد . قسمت دیگر اتاق با کاناپه های چرمی به رنگ قهوه ای تزئین یافته بود . گوشۀ دیگر هم میز کار پدر بود که بر روی دیوارش عکسی از پدربزرگ به همراه پدر خودنمایی می کرد . با تمام عشقی که به پدر داشتم چقدر از او دور بودم . دوباره سراغ میز کارش رفتم . تمام اوراق را وارسی کردم ، همه مربوط به شرکت بود اما هیچ چک یا دفترچه بانکی نبود تا مرا امیدوار کند . دوباره سعی کردم کشوی قفل شده را بازکنم اما نشد . به یاد دسته کلید پدر افتادم . تک تک کلیدها را امتحان کردم تا بالاخره با صدای چرخش کلید ، بعد از مدتها مزه خوشحالی را چشیدم . آرام در کشو را باز کردم اما بر خلاف تصورم ، تنها یک آلبوم عکس . یک قاب عکس و یک دفتر بود . قاب عکس را برگرداندم و از دیدن تصویری که در آن بود دلم لرزید . باور کردنش برایم مشکل بود . عکس قدیمی و سیاه و سفید از زنی جوان و فوق العاده زیبا بود که مشخص بود سالها از عمر عکس گذشته . اما چیزی که به شدت مرا تکان داد چهرۀ آشنای زن بود . بلند شدم و به سوی آینه رفتم به چهره ام نگریستم ، اگر این من بودم پس چهرۀ این عکس از آن کیست . دوباره با دقت نگاهش کردم . این من بودم . اما نه ، این عکس زیباتر بود . فوق العاده زیباتر . چشمان روشن تصویر با وجود قدمت هنوز می درخشد و لبخند زن جوان نشان از اعتماد به نفس او داشت . گویی می دانست چقدر زیباست و از طرف مقابل خود می خواست که زیبائیش را بستاید . ناخودآگاه جرقه ای در ذهنم درخشید . به سرعت بلند شدم و به اتاقم رفتم . عکس مادر را به دست گرفتم و نگاهش کردم . دوباره مقابل آینه رفتم . هیچ شباهتی من و مادر را به هم پیوند نمی داد . اما این زن ، این زن زیبا ، این چشمان آشنا ، چشمانی که در آینه بر من می خندید . گنگ و گیج بودم . روی تخت نشستم . مغزم مجالی می خواست تا حجم اتفاقات را تحمل کند . گویی بیش از این گنجایش نداشت . کوبش ضربه هائی را برسرم احساس می کردم . حال می فهمیدم چرا پدر ساعتها در این اتاق تنها می ماند و اجازه نمی داد احدی پا در این اتاق بگذارد . آلبوم قدیمی را به دست گرفتم . تصویر پدر و همان زن کنار هم ، چهرۀ پدر از خوشبختی و جوانی می درخشید . عکسی همراه با یک پسر کوچک . آه خدای من بهرام . چگونه باور کنم ؟ یعنی این زن مادر من و بهرام است ؟ اما هیچ عکسی از من نبود . این زن در تمام این عکس ها دختری را در آغوش نگرفته بود . پس مادر من و بهرام از هم جداست ؟ پس این همه شباهت ؟ ولی در آلبوم کودکیم در آغوش مادر عکسهای زیادی داشتم . خدایا تا جنون مرزی ندارم . ناگهان به یاد دفتری افتادم که کنار عکسها بود . می دانستم پدر هرگز مرا به خاطر این کار نخواهد بخشید اما باید می دانستم گذشته من به کجا می رسد . حق داشتم بدانم زمانی که هنوز به دنیا نیامده بودم کسانی که قسمتی از وجودشان بودم برایشان چه اتفاقی افتاده ، دفتر را برداشتم و باز کردم . خط آشنا و خوانای پدر را می شناختم اما روی کاغذها نشان می داد عمر زیادی از آنها گذشته . با اولین ورقی که زدم تکه ای از کاغذ پاره شد . وقتی بر سر این جسم بی جان این بلا آمده بر قهرمانان نوشته هایش چه گذشته ؟
    با اشتیاق و دلواپسی اولین برگ دفتر را باز کردم و غرق خواندن نوشته های پدرم شدم :

    (( از این همه فشار خسته شدم . انگار هیچ کس حرف دل من را نمی فهمد . نمی خواهند به حرفهایم گوش بدهند . خیال می کنند هوسی زودگذر است و از سرم می افتد . دلم گرفته . کسی درکم نمی کند . نه حتی نوشتن خاطرات هم دردی از دردهایم دوا نمی کند . فکر کردم با نوشتن کمی سبک می شوم اما خیال عبثی است . مرا چه به نوشتن ؟ من عمری از خواندن و نوشتن گریزان بودم . اما پس این همه حرف را به که بگویم که مرا مضحکه نکند ؟ دلم دیگر تحمل ندارد . کاش هیچ وقت هوس مستی به سرم نمی زد . آنوقت شاید هنوز همان پسر شاد و بی خیالی بودم که تمام زندگیش تفریح و خوشگذرانی بود . کاش هیچ وقت به مغازه موسیو نرفته بودم . اما حالا که رفتم . حالا که گرفتار شدم . چرا کسی درکم نمی کند که این بار با بقیه موارد فرق دارد . من بعد از این همه مدت هنوز عاشق آنا هستم . دیگر مست شدن نیست که به آنجا می روم ، دیگر مستی هم نمی تواند دل ناآرامم را آرام کند . مانده ام در راه و کسی نیست همراهم باشد . نه توان بریدن دارم و نه پای رفتن ! توانم را او از من گرفته و پایم را خانواده ام . نمی دانم چه کنم . ))
    باورم نمی شد که این نوشته های پدر باشد . پدری که روزگاری مرا به خاطر احساسم مسخره می کرد این خطوط معطر از عشق را نوشته باشد . روی تخت دراز کشیدم و در جادوی نوشته های پدر گم شدم .
    (( هنوز برایم مثل روز اول زیباست . زیبایی گیرائی که همان نگاه اول دلم را برد . شب اولی که دیدمش سرم گرم بود و جادوی نگاهش را اثر مستی می دانستم . رقص زیبایش آتش بر خرمنم می زد ، تا رسیدن هفته بعد و قرار بچه ها برای رفتن به مغازه موسیو آرام و قرار نداشتم . اما این بار که دیدمش باز به همان زیبایی بود . زیباترین دختری بود که تابه حال دیده بودم . من که به خاطر ثروت پدری و جذابیت ظاهری همیشه محبوب دختران بودم ، این بار ناخواسته اسیر شده بودم . وقتی با حالتی جذاب به سر میز ما حاضر شد تمام وجودم چشم شده بود و او را می بلعید . لحظه ای نگاهم کرد . آن نگاه خیس و آبی ، به رنگ دریا و آن موهای مواج و طلائی مانند غروب دریا . و لبخندش و شیطنتی که در نگاهش بود دیوانه ام کرد . بعد از رفتنش بچه ها با شرم شرط بستند که کسی نمی تواند با آنا رابطه برقرار کند . اما شهرام مطمئن بود که می تواند . دلم می خواست گردن تک تک آنها را بشکنم . اما مگر برای او که بودم ؟ این کار جز اینکه از این به بعد خودم را بازیچه دست دوستانم کند ثمری نداشت . تصمیم گرفتم همراهشان باشم دوست داشتم آنا امتحان شود تا بدانم چه جور دختریست . در حالیکه آرزو داشتم شهرام بازنده این بازی باشد همراهشان شدم . رفت و آمدهای ما به آنجا از هفته ای یکبار بیشتر شد . حالا دیگر در خانه بند نبودم . در جمع دوستان هم خوشنود نبودم . فقط دوست داشتم آنجا بنشینم و تماشایش کنم . از اینکه میان آدمهای مست در رفت و آمد بود خون خونم را می خورد اما چه می کردم ؟ شهرام با خوشحالی کنارمان نشست و گفت :
    -بچه ها این خوشگله اینجا هیچ کس و کاری نداره . خیالتون تخت که حاجیتون از حالا برنده است . حالا بقیه اش رو داشته باشین .
    بلند شد و به سمت آنا رفت . لیوانم را در دستانم می فشردم تا عکس العملی نشان ندهم . شوخی ها و خنده های دیگران عذابم می داد . شهرام کنار آنا ایستاد و شروع به صحبت کرد . صدایشان در همهمۀ دیگران و صدای خواننده گم شد . لبخندی که بر لب آنا بود و نثار شهرام می شد خنجر به دلم می زد . آنا با لطافت در حالیکه به چهرۀ شهرام نگاه می کرد سرش را به روی شونه کج کرد و موهای زیبایش پریشان شد . کم کم داشتم به باخت خودم و برد شهرام اعتراف می کردم که دیدم در آنی دستان آنا بالا رفت و با ضرب بر چهرۀ شهرام فرو آمد . هیچ گاه به این شدت خوشحال نشده بودم . یک مرتبه همهمه فرو نشست . آنا با اعتماد به نفس را افتاد و در حالیکه قهقهه ها و تمجیدهای دیگران بدرقه راهش بود از سالن خارج شد با اشتیاق به چهرۀ سرخ شهرام نگاه می کردم و لذت می بردم . آری آنا لیاقت عشق را داشت . او الهه پاک و زیبای من بود .
    دیگر تنها به میعادگاه عشقم می روم . نفرت عجیب شهرام از آنا مرا می ترساند . تصمیم گرفته بود انتقام بگیرد و مرا نگران ساخته بود . دیگر هیچ چیز نمی خوردم . سفارش می دادم تا به این بهانه لحظه ای بر سر میزم حاضر شود و در افق نگاهم طلوع کند و بعد فقط نگاهش می کردم تا شب به پایان برسد و شب انتظار من شروع شود . اولین برخورد ما یک شب سرد زمستانی بود . از دیدن و تماشا کردنش لذت می بردم و تا بحال شجاعت برداشتن قدمی را نداشتم . دیده بودم با دیگران چه رفتاری دارد . می ترسیدم این شاه ماهی زیبا از دستانم لیز بخورد و من همین لحظات را هم از دست بدهم . سر میزی رفت و مشغول چیدن سفارشات بود که مشتری دستش را گرفت و بر روی صندلی نشاندش . آنا به سرعت بلند شد اما مرد دوباره او را نشاند . آنا میان حلقه اوباش اسیر شده بود . دیگر درنگ جایز نبود . قلبم حکم به دخالت می داد و من سرباز دست به خدمتش بودم . بلند شدم و سر میزشان رفتم و گفتم :
    -آقایون اشتباه گرفتین .
    وقتی اولین نفرشان بلند شد تازه فهمیدم یک تنه حریف آن جماعت نمی شوم . اما ارزش او برایم بیش از اینها بود . اولین مشتی که بر چهره ام خورد جدای از درد ، طعم تلخ خرد شدن مقابل چشمان محبوب را چشیدم و برای همین جا نزدم . وقتی که مرا از زیر دستان آنها بیرون کشیدن حتی توان آه کشیدن هم نداشتم . سالن خلوت شده بود و خیلی از میز و صندلی ها شکسته بود . دعوای ما فرصتی برای تصویه حساب دیگران شده بود که همه بر سر من خراب شد . وقتی موسیو به من اعتراض کرد که حق دخالت ندارم ، آنا عصبانیتش را بر سر او با زدن سیلی خالی کرد . موسیو که انتظار چنین بی احترامی نداشت ، عمل آنا را تلافی کرد و تازه آن لحظه بود که درد واقعی را چشیدم . با زحمت بلند شدم و تمام موجودی جیبم به همراه ساعتم را که مبلغ قابل توجهی بود به روی میز ریختم و رو به آنا کردم و خواستم از آنجا برویم . مثل بچۀ بی پناهی در حالیکه چهره اش سرخ و چشمانش خیس از اشک بود به دنبالم راه افتاد . موسیو که از دیدن آن همه پول زبانش بسته شده بود هیچ اعتراضی نکرد و آنا با من همراه شد . به سختی قدم برمی داشتم . بعد از چند قدم بی طاقت از درد کنار خیابان نشستم . آنا با چهره ای مظلوم و خجالت زده کنارم نشست و با لهجه زیبایش گفت :
    -همش تقصیر من بود . صورتتون خونی شده .
    و با دستمال آرام بر چهره ام کشید . درد در مقابل پری زیبایی که مقابلم نشسته بود هیچ قدرتی نداشت . من از عشق او لبریز بودم و هیچ دردی نمی فهمیدم . با کمکش بلند شدم و دستم را به دور شانه های ظریفش انداختم . جسم نازکش تکیه گاه من شده بود و با چشمانی مملو از تشکر نگاهم می کرد . خانه اش از محل کارش خیلی دور نبود . اتاقی کوچک که دیدنش دلم را به درد آورد . روی زمین نشستم و او به سرعت چراغ علاالدین را روشن کرد و ظرفی پر از آب به رویش گذاشت . اتاق کوچکش تمیز اما محقر بود . فرشی رنگ و رو رفته و پاره . پرده هایی که با میخ به دیوار نصب شده بود . وسایل آشپزخانه که گوشه اتاق انباشته شده بود و سوی دیگر چند دست لحاف بر روی هم انباشته شده بود . همه و همه دارائی این دختر زیبا بود . او که از نگاه من بر روی وسایل خجالت زده بود گفت :
    - یه روزی پولدار می شم . اینو به خودم قول دادم .
    - تو لیاقت همه چیز رو داری . تو زیبایی و پاکی . تو لیاقتشو داری .
    لبخندش بهترین مرهم برای زخمای تن و دلم بود .
    آن شب را در خانۀ او گذراندم . بعد از آنکه زخم هایم را بست به سرعت برایم جایی انداخت و من که درد امانم را بریده بود خوابیدم . فکر آنکه آنا کنار من است مرا غرق خوشی می ساخت . تمام طول شب پیش خودم نقشه می کشیدم تا بتوانم او را از این وضع نجات دهم . دوست نداشتم در چنین محیطی کار کند . فکر و خیال ، اجازه خواب به من نمی داد و بنابراین آرام صدایش زدم ، هنوز بیدار بود . اتاق تاریک بود و من نمی دیدمش اما صدای مخملیش آرامش خاصی به جانم ریخت . روی آرنج تکیه دادم و گفتم :
    -خیلی وقته که اسیرت شدم . فقط به خاطر تو اونجا میام . اما این محیط به درد دختری مثل تو نمی خوره . تو خیلی زیبا و جوونی . خیلی ها برات نقشه دارن . از جمله شهرام . می ترسم اگه دست رو دست رو بذاریم دیر بشه . می خوام کمکت کنم تا از این وضع نجات پیدا کنی . همراهم میای ؟
    با روشن شدن چراغ ، چهرۀ خیس از اشکش را دیدم و دلم لرزید . خواستم بلند شوم اما پایم به شدت درد می کرد . روبرویم بر زمین نشست و مظلومانه گفت :
    - منم خسته شدم . آرزومه از این وضع نجات پیدا کنم . اما چرا باید دنبال تو بیام ؟
    - قول می دم خوشبختت کنم . اونقدر دوستت دارم که حاضرم برات همه کار بکنم .
    چشمان خیسش درخشید . با شوقی کودکانه گفت :
    - منو از این وضع خلاص کن . تا ابد مدیونتم . اما تو اینا رو نمی شناسی . فکرشو کردی چطوری از دستشون فرار کنیم ؟
    - آره همین الان از اینجا می ریم . بلند شو حاضر شو .
    - همین الان ؟ تو این سرما کجا بریم ؟
    - بلند شو بقیه اش با من . چیزی هم برندار .

    با کمک آنا بلند شدم و او فقط چند دست لباسش را برداشت و از اتاق خارج شدیم . مدتی در هوای سرد به انتظار تاکسی ایستادیم . مجبور بودم اول به خانه بروم چون هیچ پولی نداشتم . مقابل خانه که ایستادم برق شادی در چشمان آنا دیدم . مقابل خانه که ایستادم برق شادی را در چشمان آنا دیدم . با اشتیاق نگاهی به خانه کرد و گفت :
    - اینجا خونه توئه ؟
    - آره خونه پدریمه . فقط امیدوارم همه خواب باشن ، اینجا بمون تا برگردم .
    کلید را آرام چرخاندم و در حالیکه از درد به خود می پییچیدم آرام وارد خانه شدم . همه چراغها خاموش بود . به اتاقم رفتم و دسته ای پول برداشتم . صدای مادر که مرا ترساند . وقتی از دیر آمدنم شکایت کرد ، سعی کردم با عذرخواهی آرامش کنم . بعد از اینکه احتمال دادم به خواب رفته باشند دوباره بیرون آمدم . آنا منتظر نشسته بود . به سمت هتلی نزدیک به راه افتادیم . فکر اینکه آنا فقط برای من شده شوقی لذت بخش به دلم می ریخت . پذیرش هتل به سرعت انجام شد و من درحالیکه آرزویم بود کنارش باشم عزم رفتن کردم . مقداری پول برایش گذاشتم و خواستم فعلاً از آنجا بیرون نیاید تا خودم به سراغش بروم . چشمانش مملو از شادی بود و پوست خوشرنگش به سرخی می زد . دم در موقع خداحافظی گفت :
    - نمی دونم چطور ازت تشکر کنم . تو زندگیمو نجات دادی .
    - فقط برای من باش . قول می دم خوشبختت کنم .
    - منم قول میدم بهت وفادار باشم . برای همیشه .
    با خوشحالی به سمت خانه برگشتم . از همان لحظۀ جدایی احساس کردم دلم برایش تنگ شده . هوا روشن شده بود که به خانه برگشتم و مستقیم به رختخوابم رفتم و بی هوش افتادم . تا عصر مجبور شدم در خانه بمانم درحالیکه دلم برای دیدنش پر می زد . مادر که از دست دیر آمدنهای من به ستوه آمده بود مدام غر می زد .
    - تا کی عاطل و باطل می خوای بمونی ؟ مرد تا موقعی که زن نگیره پابند زندگی نمی شه . دیگه داره دیر می شه . من که نتونستم تا حالا نوه هامو ببینم . می ترسم آخرش آرزوی عروسی تو و نوه دار شدن رو به گور ببرم .
    - خدا نکنه عزیز ، به وقتش زن هم می گیرم .
    - اونقدر دست دست کردی تا مرغ از قفس پرید . دلم می خواست جواهر عروسم بشه . طفلکی دختره خیلی منتظرت موند اما خانواده اش به زور شوهرش دادن . طفلک معصوم چقدر گریه کرد .
    - انشاالله خوشبخت بشه . باور کن تا حالا یه بار نگاهش نکرده بودم . اگه الان تو خیابون ببینم نمی شناسمش . همون بهتر که شوهر کرد . یزار عزیز یه عروس برات بیارم که از خوشحالی دهنت باز بمونه .
    عزیز که مشغول برنج پاک کردن بود . دست از کار کشید و با تعجب نگاهم کرد و گفت :
    -ای پدر سوخته . ببینم خبرائیه ؟
    - تا خدا چی بخواد .
    - دختره کی هست ؟ خانواده داره ؟ کی برای صحبت بریم پیش پدرش ؟
    - خیلی خوشگله . اگه ببینی عاشقش می شی . پدر و مادرش رو از دست داده پیش عموش زندگی می کنه .
    - خوب صدات درنمی یاد . خوشحالم کردی مادر . آرزومه عروسیت رو ببینم .
    می دانستم پدر و مادرم وقتی بفهمند که آنا مسلمان نیست و پدر و مادری ندارد و بدتر از همه شغلش چه بوده رضایت نخواهند داد . اما هیچ کدام از اینها ذره ای مرا از تصمیمم منصرف نمی ساخت . قبل از غروب به بهانه ای از خانه بیرون آمدم . امیدوار بودم کسی به من شک نکند و برای پیدا کردن آنا سراغم نیایند . کوچه خلوت بود ، بنابراین با خیال راحت به هتل رفتم . آنا منتظرم بود ، مثل همیشه زیبا و طناز بود و با دیدنم خوشحالی کرد . با هم برای خوردن شام به رستوران رفتیم . چشمها با تحسین به روی آنا دوخته می شد و من از اینکه او همراهم است غرق لذت و غرور بودم . قبل از خداحافظی با لحنی غم زده گفت :
    -تا کی باید تنها تو این اتاق بمونم ؟ خیلی حوصله ام سر می ره .
    - فقط چند روز صبر کن . همه چیز درست می شه . صبر می کنی ؟
    -فقط چند روز ؟ باشه اما زیاد طول نکشه .
    آخر شب سرخوش و شاد به سمت خانه رفتم ولی برخلاف همیشه پدر و مادر بیدار منتظرم نشسته بودند . پدر با دیدنم اخم کرد و با ناراحتی گفت :
    -تا کی می خوای تا آخر شب توی خیابونا ول باشی.
    - پدر یه مدتی مهلت بده قول می دم به زندگیم سر و سامون بدم .
    پدر از روی مبل بلند شد و درحالیکه با ناراحتی قدم می زد گفت :
    -تو معلومه داری چه کار می کنی ؟ عصری اومده بودن سراغت . می گفتن یه دختر رو فراری دادی . یه دختر ارمنی که توی کافه کار می کرده .
    برق از سرم پرید . پس دنبالم بودند . پدر نگاهم کرد و گفت :
    -چرا رنگت پریده ؟ مگه دختره پیش توئه ؟
    با لکنت گفتم :
    -من با دختر مردم چه کار دارم . سرم به کار خودمه . اتفاقاً دیدمش چند بار اونجا رفتم اما ازش خبر ندارم .
    - به هر حال گفته باشم . پاتو از این مسائل بیرون بکش . این کارا برات زندگی نمی شه . این جور آدما هم مثل مهمون می مونن . یه روز میان و یه روز دیگه می رن . بهشون دل نبند . اگه دل بهشون بدی زندگیت نابود می شه .
    - شما مطمئن باشید . من فقط چند تا خورده حساب با دوستام دارم اگه بتونم تسویه کنم میام پیش خودتون کار می کنم .
    - پس هر چه زودتر شروع کن . مطمئن باش کمکت می کنم تا مثل آرش روی پای خودت بایستی .
    برای آنکه آنا را از دست دیگران دور کنم مجبور بودم خانه ای تهیه کنم . برایش پیغام فرستادم که مدتی نمی تونم پیشش بروم و خواستم منتظرم بماند .
    بهترین راه حل آن بود که به بهانۀ دوستانم از پدر پول بگیرم بنابراین درحالیکه عذاب وجدان آزارم می داد به پدر گفتم که برای آنکه از جرگه دوستانم بیرون بیایم مجبورم بدهی هایم را به آنها بپردازم . مجبور شدم ساعتی نصایح پدر را بشنوم که البته کلامی از آنها در ذهنم نماند . تمام فکر و ذکرم پیش آنا بود که حالا در هتل تنها منتظرم است . پولها را گرفتم باز هم پدر از من قول گرفت و مجبور شدم دلش را گرم کنم . پدر بعد از اینکه دختر یکی از دوستان قدیمی اش را برای آرش گرفت ، برایش حجره ای در بازار خریداری کرد و اندوخته ای به دستش داد تا شروع به کار کند . خانه ای هم به اسم عروسش خرید تا در آن زندگی کنند . همه در دل حسرت زندگی آرش را می خوردند اما می دانستم آرش از ابتدا هم راضی نبوده . نمی دانستم چرا جرأت مخالفت نداشت اما خودم هیچ گاه حاضر نمی شوم مانند او ازدواج کنم . او بدون عشق ازدواج کرد و به خاطر اینکه پدر مثل همیشه حمایتش کند مجبور است به این زندگی ادامه دهد . اما من تمام آرزویم این است که بتوانم با کسی که عاشقش هستم زندگی کنم . بنابراین به خودم قول دادم که هیچ گاه کلامی در مورد گذشته آنا به زبان نیاورم و همه را به باد فراموشی بسپارم . تنها جایی که برای آنا پسندیدم که مناسب زنی تنها باشد خانه کوچک در طبقه دوم منزلی است که زن و مرد پیری در آن زندگی می کنند . به آنها گفتم که مجبورم مدتی در سفر باشم و همسرم را به دست آنها می سپارم . تمام تلاشم این است که کارها زودتر روبراه شود تا از شر این دلهره خلاص شوم .
    سعی کردم در مقابل دلتنگی های آنا که در این مدت بی حوصله شده بود از برنامه هایم هیچ نگویم تا غافلگیرش کنم . و قتی مرا دید چشمان سرزنش بارش را به من دوخت و گفت :
    -منو توی یه زندون گذاشتی اصلاً حالم رو نمی پرسی ببینی مردم یا زنده ام .
    با لحنی سرشار از محبت ، دلجویانه گفتم :
    -حیف اون چشمای قشنگت نیست که اشک توشون جمع بشه ؟ تو که می دونی جون من به جون تو بسته است . چرا فکر می کنی برام مهم نیستی ؟
    با قهر روی از من گرفت که با این حرکتش موهای طلائی و مواجش به حرکت درآمد و به روی شانه های ظریفش ریخت . همیشه مثل آهو از من می رمید می دانست چگونه صیادش را به دام بیاندازد . با نرمش گفتم :
    -فقط چند روز طاقت بیار همه کارها درست می شه .
    - مثلاً چی درست می شه ؟ تو حتی می ترسی من از اینجا پامو بیرون بذارم . روت نمی شه منو به خانواده ات معرفی کنی . پس به انتظار چی باید بمونم ؟
    - پدر و مادرم تابه حال به من نه نگفتن . اونا به خاطر من همه کار می کنن .
    دستان نرمش را در دست گرفتم اما با غیظ از دستم کشید و گفت :
    -اگه منتظر رضایت اونا باشیم هیچ وقت به آرامش نمی رسیم . من نمی تونم اینجوری زندگی کنم . کلی آرزو دارم .
    - تو بگو من چه کار کنم ؟
    - نمی دونم اما باید یکی رو انتخاب کنی ...
    رنجیده گفتم :
    -یعنی چی ؟
    شانه هایش را بالا انداخت و بی تفاوت گفت :
    -اگه خانواده ات مخالفت کنن نمی تونی هر دوی ما رو داشته باشی . من نمی تونم منتظر روزی بمونم که اونا قبول کنن . اگه منو اونقدر دوست داری که می گی ، باید ازم حمایت کنی . و گرنه می سپرمت دست خانواده ات و ازت جدا می شم .
    از فکر اینکه روزی مرا ترک کند سرم گیج رفت . لبه میز را گرفتم و روی تخت نشستم . شاخه گلی را به دست گرفت و شروع به پرپر کردن آن نمود . قلب دلبر من از سنگ بود که اینچنین حرف از جفا می زد . من بدون اون لحظه ای نمی توانستم زنده باشم . گلبرگهای پرپر را از دامنش برداشت و در مشت گرفت و به هوا پرتاب کرد و خودش با خنده به روی تخت افتاد و گلبرگها به رویش ریختند . موهایش روی تخت پخش شده بود و همانند عروسکی از جنس بلور نگاهم می کرد . وقتی نگاه سوزان مرا دید روی آرنج بلند شد و گفت :
    -اینجوری نگام نکن . اگه دوستم داری ثابت کن ! طاقت من خیلی کمه .
    نزدیکش شدم و دستانش را دردست گرفتم و بر آنها بوسه ای زدم اما از کنارم دور شد و گفت :
    -من فقط یک هفته دیگه تو این هتل می مونم . توی این مدت برای دیدنم نیا . فقط وقتی بیا که تصمیمت رو گرفته باشی و منو با خودت ببری و گرنه دیگه منو نمی بینی .
    آنا مرا از خود راند و من همانند مسافری در کویر در عطشش می سوختم . آنقدر عاشقش بودم که نهایتی برایش تصور نمی کردم . تمام فکرم آن بود که چه کنم تا ترکم نکند . می خواستم ثابت کنم که عاشقانه دوستش دارم .
    در حالیکه از شدت عصبانیت فشار می دادم صورتش را برگرداندم و گفتم :
    -من هیچ وقت خودم رو بهت تحمیل نکردم . تو هم این حقو نداری جاتو عوض کنی . نه حالا نه هیچ و قت دیگه . فهمیدی یا نه ؟
    سکوتش بیشتر عصبانیم کرد فریاد زدم :
    -جواب من یک کلمه است فهمیدی ؟
    با سر جوابم را داد . بلندش کردم و به سمت تخت بردمش و به شدت روی آن نشاندمش . از رفتارم ترسیده و رنجیده بود . لحظه ای برق نفرت را در نگاهش دیدم . تمام سعی ام این بود که خشمم را کنترل کنم . چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم . این بار گریه های آنا نتوانست دلم را نرم کند تا به سویش بروم و از دلش دربیاورم .
    شب که به خانه برگشتم سکوت خانه غم به دلم ریخت . نه صدای بهرام می آمد و نه آنا به انتظارم بود . همه چراغها جز چراغ اتاق خواب خاموش بود . به سمت اتاق راه افتادم . به خیال آنکه آنا خوابیده در را آرام باز کردم . اما بیدار بود . لبه تخت پشت به در نشسته بود و مشغول ورق زدن مجله بود . انگار برق به بدنم وصل کردند . وقتی سکوتم را دید به سمتم برگشت . نگاهش فاتح بود و خرمن موهای طلائی اش که من عاشقش بود کوتاه شده بود . کوتاه کوتاه . در را به هم کوبیدم و راه رفته را بازگشتم . احساس کردم همه چیز خراب شده . برای اولین بار بعد از سالها دوباره به دامان مستی پناه بردم .
    از این زندگی خسته شدم . مدتهاست زندگی ما رنگ و بوی گذشته را ندارد . وقتی به خانه می روم آنا خوابیده . اگر هم خواب نباشد اینگونه تظاهر می کند . هنوز نتوانستم کارش را ببخشم . هنوز نمی توانم به چهره ای که قاب طلائی موهایش دیگر وجود ندارد نگاه کنم . دلم برای در آغوش کشیدنش بی تاب است اما دوست ندارم ردم کند . مثل سنگ سخت و بی احساس شده . هنوز عاشقانه دوستش دارم اما نمی توانم خواسته اش را قبول کنم .
    امسال برای تولدش فکر بهتری داشتم ، می خواستم با سفر به اروپا فاصله میانمان را کم کنم . دلم برای آغوشش ، برای عطر وجودش ، برای خنده هایش تنگ شده بود . دلم از دیدن چهره رنگ پریده اش به درد می آمد . روز تولدش کار را تعطیل کردم . پرواز نیمه شب بود پس وقت داشتیم . صبح که بیدار شدم هنوز خواب بود . مثل گذشته غرق تماشایش شدم . موهایش گردنش را پوشانده بود و کوتاهی اش توی ذوق نمی زد . پوستش از همیشه سفیدتر و چهره اش لاغرتر بود . هنوز به اندازه گذشته می خواستمش . آرام بر چهره اش بوسه زدم . چشمانش را گشود و با دیدنم روی از من برگرداند . دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کنم . شانه هایش را گرفتم و به سمت خودم کشیدمش . برای رهایی اش دست و پا می زد اما حریفم نمی شد . وقتی خسته شد چهره اش را به دست گرفتم و به سمت خودم برگرداندم . بخاطر تلاشش نفس نفس می زد ، دلم برای عطر نفسهایش که چهره ام را نوازش می داد تنگ شده بود . چشمان بلورینش را آرام بالا آورد و به چشمانم دوخت . می دانست دوستش دارم . گریست و من مانند دخترکی کوچک آرامش کردم . این آشتی بعد از آن قهر طولانی عشقم را دو برابر کرد . دوباره همان الهه دوست داشتنی شده بود . هیجانزده مشغول بستن چمدان شدیم تا سفر دونفره مان را آغاز کنیم . دوباره به عشق رفتن به خانه کار را تعطیل می کنم . به عشق دیدن ستاره زندگیم . با دیدنش تمام خستگی از تنم بیرون می رود . امشب قبل از خواب گفت :
    -ارسلان ؟ من همیشه آرزوم بود که پولدار بشم یادته ؟ آرزوم بود به اوج برسم . درسته همه چیز برام مهیا می کنی اما من هیچ چیزی ندارم .
    - تو من و این بهرام و این خونه و زندگی رو داری . تو عشق منو داری که مثل یه کوه پشتته .
    - اما اگه تو یه روزی منو نخوای من هیچ چیز ندارم .
    سرش را روی شونه ام گذاشت می دانست چگونه مرا جادو کند . با ناراحتی گفت :
    -چه تضمینی داره تو همیشه منو بخوای ؟
    - تو تضمین می خوای ؟
    - آره می خوام بدونم همیشه پیشم می مونی . می خوام مطمئن بشم هیچ وقت بی پناه نمی مونم .
    - چطوری عشقم رو تضمین کنم ؟
    - این خونه رو به نامم کن .
    لحظه ای جا خوردم . این خانه در حقیقت متعلق به آنا بود اما این حرفها برای چه بود ؟ اگر او نباشد این خانه به چه درد من می خورد ؟ درحالیکه سعی می کردم رگه های دلخوری در صدایم مشخص نباشد گفتم :
    -اگر این راضیت می کنه فردا می ریم محضر . اما تو چطوری بهم تضمین می دی ؟
    احساس کردم مردد ماند نگاهش کردم اما نگاهش را دزدید . صدایش کردم آرام گفت :
    -بهم اطمینان نداری ؟
    - مگه تو نداشتی که این حرفها رو زدی ؟
    - چرا اما من منظورم چیز دیگه ای بود .
    - منم با جون تو این عشق رو تضمین می کنم . آنا اگه یه روز بخوای ترکم کنی می کشمت .
    خودم از حرفی که زدم متعجب شدم . اما شاید این کار را می کردم . همیشه ترسی ناشناخته با من بود . ترسی که به جریانات گذشته به آن دامن زده بود . با صدایی محکم و شمرده گفتم :
    -آنا ! اگه یه روز بخوای ترکم کنی یا خیانت کنی می کشمت .
    شاید این حرفها را زدم تا فقط کمی اذیتش کنم . خودم می دانستم قبل از هر اتفاقی خودم می مردم .
    خواسته های آنا لحظه به لحظه زیادتر می شود . آنقدر جواهرات دارد که برای خریدن طلائی جدید مردد می مانم که مثل آن را دارد یا نه . ولعی در وجودش سربرداشته که سیری ناپذیر است . خانه را به نامش کردم . هدیه تولدش بود . اما عوض آنکه راضی اش کند باعث شده بیشتر بخواد . این روزها کمتر به بهرام می رسه . به دلیل فشار کار و بدهی هائی که در اثر ریخت و پاشهای آنا به وجود آمده دیگر توانی برای گذراندن وقتی با بهرام ندارم . آنا از زندگیش راضی است اما احساس می کنم هر روزی که می گذرد از من دورتر و دورتر می شود . هنوز نتوانستم آخرین خواسته اش را عملی کنم . خرید ماشین در این وضعیت کمی برایم سنگین است . باید بیشتر کار کنم تا بتوانم به قولم عمل کنم . وقتی با آن لباس دیدمش بدنم داغ شد . چگونه توانسته بود با این شکل بیرون برود . از صبح احساس سردرد و کوفتگی آزارم می داد . بنابراین تصمیم گرفتم عصر زودتر برگردم وقتی مقابل خانه رسیدم آنا را دیدم که از جهتی مخالف می آمد و بدون آنکه مرا ببیند وارد خانه شد . موهای پوش داده ، آرایش غلیظ ، بلوز آستین حلقه ای و دامنی که تقریباً هیچ جای بدنش را نپوشانده بود . احساس کردم کسی راه نفسم را بسته و با دست گلویم را می فشارد . آنا مدتها بود که دیگر محبتی به من نمی کرد . دوری هایش را به حساب همین گذاشته بودم بهانه ای بود که به میل خودش رفتار کند . اما امروز با این وضعی که من دیدم جای هیچ حق و ملاحظه ای نبود . نمی دانستم چه کنم . در کوچه کمی قدم زدم ، درختهای بلند دست در دست هم نهاده و با نرمش کنار گوش هم نجوا می کردند . زمزمه پرندگان خواب خوش کوچه را به هم می زد . اما ذهن من آشفته تر از آن بود که به اینها فکر کنم . بعد از آنکه کمی آرام شدم وارد خانه شدم . آنا تازه از حمام آمده بود . دیگر نه اثری از موهای درست شده اش بود و نه آرایش صورتش . به سلامی اکتفا کرد و از کنارم رد شد . نمی خواستم از دستش بدهم . اگر می خواستم هم نمی توانستم . روح و جسم من با عشق او عجین شده بود . بدون او دیوانه می شدم . هنوز هم قلبم او را می طلبید . وقتی مقابل آینه نشست و مشغول شانه زدن موهای خیسش شد دلم برایش پر زد . بلند شدم و پشت سرش ایستادم . نگاهی به چهره ام در آینه کرد و به اجبار لبخندی زد . هنوز با موهای خیس شبیه دختر بچه ها بود . هنوز هم به همان شدت ظریف و دوست داشتنی بود . به تصویر خودم خیره شدم . سنم از آنچه بود بیشتر نشان می داد . موهایم از شقیقه ها رگه هائی به رنگ نقره ای داشت و خطهای ظریفی گوشه های چشمم نمایان شده بود . اما همۀ اینها از من روی هم رفته مرد خوش تیپی ساخته بود . آرام موهایش را لمس کردم اما سرش را به آرامی دور کرد . دلم فشرده شد . به آرامی پرسیدم :
    -امروز ، روز خوبی داشتی ؟
    با لحن شکایت آمیزی گفت :
    -چه روزی ؟ امروز هم مثل بقیه روزها بود . خسته کننده و تکراری از ظهر تا یه ساعت پیش با بهرام سر درساش کلنجار می زدم .
    - چرا شبا اینقدر زود می خوابه ؟
    - نه ! شما دیر تشریف میارین .
    - امروز جایی نرفتی ؟
    با تردید و بدگمانی نگاهی کرد و گفت :
    -نه چطور مگه ؟
    درحالیکه سعی می کردم آرام باشم شانه بالا انداختم و گفتم :
    -هیچی . برات خوب نیست همش خونه بمونی .
    - ازت خواستم برام ماشین بخری کو ؟ مجبورم پای پیاده این ور و اون ور برم .
    - چشم عزیز دلم . نگفتم برات نمی خرم . این روزا دستم یه کم تنگه .
    - تازگیها یاد گرفتی فقط بگی ندارم . من از این وضع خسته شدم .
    - شاید دلت یه کوچولوی جدید می خواد هان ؟
    با عصبانیت به چشمان مشتاقم نگاه کرد و با حرص گفت :
    -همون یه بار واسم بسه . من از اینکه چند سال دیگه چاق و از ریخت افتاده باشم متنفرم . هنوز کلی آرزو برای خودم دارم . دیگه این اشتباه رو مرتکب نمی شم .
    بلند شدم و پشت سرش ایستادم . شانه های ظریفش را به دست گرفتم و با نرمش گفتم :
    -منم کلی برای تو و خودم و زندگیمون آرزو دارم . پس آرزوهای من چی ؟
    بلند شد تا از اتاق بیرون برود اما نمی خواستم زندگیم را ، عشقم را به این آسانی از دست بدهم . شاید عاقلانه اش این بود که محکم برخورد کنم . اما هر کاری هم می کرد نمی توانستم باعث رنجشش شوم . می خواستم محافظتش کنم اما دلم نمی خواست به بند بکشمش . من تشنه لب بودم و او آب حیات و زندگیم سرابی در برهوت . سالها برای آنچه می خواستم تلاش کرده بودم . از خانواده ام گذشته ام و از دوستانم دل بریده بودم . فقط برای اینکه آنا مال من باشد . حالا با هر روزی که می گذرد شکاف بین ما بیشتر و بیشتر می شود . هر روز سردتر و جری تر می شود . نمی خواستم به اجبار وادارش کنم که قلبش فقط برای من باشد اما به هیچ طریقی هم نمی تواتستم حتی فکر کنم که احساسش به من کمرنگ و شاید هم بی رنگ شود . مچ ظریفش را گرفتم و به سوی خودم برش گرداندم . دندانهایش را به هم فشار می داد . آسمان آبی چشمانش نور غضب می درخشید . رنگ چهره اش به سرخی می زد و خدای من در نظرم چقدر زیبا شده بود . بازوانش را در دستم گرفتم و محکم نگهش داشتم . در عمق چشمش محبت نمایان بود اما گویی در حال غرق شدن بود . میان بازوانم گرفتمش و سرم را روی موهای خیسش گذاشتم . ضربان قلبش را احساس می کردم . مثل گنجشکی اسیر بود . نمی خواست مرا برنجاند اما بی قرار بود . آنا برای من بود . حق من بود . عشق من بود . تمام زندگی من بود . همسرم و مادر فرزندم بود ، چه حسی از آن بالاتر وجود داشت . برای اولین بار خودخواه شدم . می خواستم عصبانیتم را آرام کنم . می خواستم به او خودم ثابت کنم هنوز برای من است . می خواستم این همه غرور و سرکشی را رام کنم . برای اولین بار برایم مهم نبود او چه می خواهد . باید می خواست و حالا که نگاهش می کنم دلم می گیرد . فرشته زیبای من آرام خوابیده اما من همچنان بی قرارم . دو حس جداگانه آزارم می دهد می خواهمش و نمی خواهمش . حس اول قوی تر و حس دوم موذی تر است . اما با همه این اتفاقات می خواهمش .
    آنا هنوز مرا نبخشیده . علناً از من دوری می کند . دلم بی تابانه می خواهدش اما مجالی برای بودن ندارم . وقتی با در بسته اتاق روبرو شدم گویی تمام دنیای زیبایم خراب شد . غرورم بیش از این خرد شده بود که دوباره خودم را تحمیل کنم . برای ائلین بار گره بغض را در گلو احساس کردم . دوست داشتم همه چیز را در هم بشکنم . هیچ چیز آرامم نمی کند . دسته گلی که خریده بودم بدون آنکه از لفافه بیرون آید و در گلدان جای گیرد خشک شد . خانه سوت و کور شده . بهرام عاصی و عصبی شده . احساس می کنم دیگر تحت کنترل نیست . شبها میلی به خانه آمدن ندارم . هیچ نگاه گرمی چشم به راهم نیست . هیچ گرمی آغوشی پذیرایم نیست . هیچ خنده ای دلم را شاد نمی کند . ترجیح می دهم وقتی به خانه بیایم که از خستگی بیهوش شوم .
    نه حال و حوصله مرتب بودن را دارم و نه رمقی برای کار کردن . موهای سرم ژولیده شده و چهرۀ اصلاح نکرده ام مرا بیشتر شبیه بیمارها کرده . در کارهم فقط ضرر می کنم . هیچ دلگرمی ندارم . آرزوی سالهای گذشته را دارم . سالهای شیرین زندگیم .
    امشب طاقت نیاوردم . از این سکوت و تنهایی خسته شده بودم . نوری که از اتاق خواب بیرون می آمد تشویقم کرد که امیدی هست . آرام به در زدم و آنا را صدا زدم اما جوابی نشنیدم . دوباره در زدم . اما باز سکوت بود و سکون . دوباره و دوباره و دوباره در زدم . داشتم عصبانی می شدم وقتی بی توجهی اش را دیدم مشتی به در کوبیدم و فریاد زدم :
    -باز کن این لعنتی رو ...
    صدای بغض آلودش را شنیدم که گفت :
    -خسته ام ، حوصله ندارم . راحتم بذار .
    - آنا بازش کن وگرنه می شکنمش . بازش کن .
    انعکاس صدایم در سکوت خانه وحشتناک بود . صدای چرخش کلید کمی آرامم کرد . در باز شد و چهرۀ برافروخته و خیس از اشک آنا نمودار شد . از چشمانش نفرت می بارید . احساس کردم حتی حاضر است با دستان خودش خفه ام کند . با پرخاش گفت :
    -دیگه چی می خوای از جونم . چرا راحتم نمی ذاری .
    - آنا چرا با من و خودت اینجوری می کنی . مگه من برات چی کم گذاشتم . به خدا دوستت دارم .
    سعی کردم بازوانش را در دست بگیرم اما درحالیکه با مشت به سینه ام می کوبید فریاد زد :
    -اما من از تو متنفرم . از تو و خودخواهیات و این بچه ای که نمی خوام .
    و با مشت روی شکمش زد . باورم نمی شد . یه بچۀ دیگه ، بچۀ من ! از شادی دلم لرزید با خوشحالی گفتم :
    -چرا زودتر بهم نگفتی ؟
    - چون نمی خوامش . نه خودش رو نه پدرش رو . دست از سرم بردار .
    احساس کردم تا دیوانگی مرزی ندارد . می ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد فکر نمی کردم حرفهایش اونقدر از ته دل باشد . او گفته بود بچه نمی خواهد . اما فکر می کردم دومی که به دنیا بیاید به من و زندگی دلبسته تر شود . دستانش را گرفتم تا به بچه آسیبی نرساند . برای آنکه بیشتر تقلا نکند در آغوش گرفتمش و روی تخت خواباندمش . دستش را روی صورتش گذاشت و هق هق گریه هایش را در آن پنهان کرد . دلم آتش گرفته بود . من باعث این همه عذاب او شده بودم . خواستم آرامش کنم که فریاد زد :
    -به من دست نزن . نه می خوام خودت رو ببینم نه صدات رو بشنوم . از اینجا برو .
    قبل از آنکه بالش را به طرفم پرتاب کند ترجیح دادم تنها بگذارمش . بیش از آن عصبانی بود که من مایه آرامشش شوم . حالا در عین خوشحالی از اینکه یک نفر دیگه به جمعمون اضافه می شه نگرانم . موجود کوچکی که نیامده مورد غضب مادرش قرار گرفته بود . ترس و خوشحالی با هم در دلم جمع شده .
    آنا روز به روز عصبی تر و لاغرتر می شود . دیگر تحمل من را هم ندارد . برای آنکه با دیدنم آزار نبینه سعی می کنم کاری به کارش نداشته باشم . تمام روز دلواپس و نگرانم اما می دانم اجازه نمی دهد حمایتش کنم . امرو ز دوباره وارد اتاقش شدم اما این اتاق دیگر اتاق عشق ما نیست . عکس روی میز آرایش که عکس دو نفریمان بود حالا دیگر سر جایش نیست . دیگر آغوش گرمی به انتظارم نیست . دیگر چشمانی مشتاقم نیست . با دیدنم رویش را برگرداند . چقدر از دیدن چهره افسرده و بی رنگش غمگین شدم . کنارش رفتم و لبه تخت نشستم . دستم را برای لمس کردنش جلو بردم اما با نوائی آرام اما بی احساس گفت :
    -به من دست نزن .
    سعی کردم عصبانی نشوم . با صدایی که سعی کردم مهربان باشه گفتم :
    -عزیز دلم چرا با خودتو من اینجوری می کنی ؟ بهرام تازگیها خیلی ناآروم شده . پرستار که نمی تونه جای پدر و مادر رو برای بچه بگیره . تو الان تنها نیستی . باید به فکر خودت باشی به فکر موجودی که و جودش به وجود تو بسته است .
    به سمتم برگشت . خدای من این چشمان آنای من بود . دخترک شیطان و مهربانی که من می شناختم و عاشقش شده بودم او نیست . با فریاد گفت :
    -این لعنتی رو نمی خوام ! تمام زندگی و آینده و آرزوهای منو به هم ریخت . ازت متنفرم چون تو باعثش هستی . این بچه هم مثل تو سمجه . دو دستی چسبیده به من و هیچ جوری هم ولم نمی کنه . مثل توئه ... خودخواه . داره منو نابود می کنه .
    با اولین مشتی که بر شکمش وارد کرد انگار خنجری بر قلبم نشست . هیچ و قت فکرش رو هم نمی کردم که بخواد بچه را از بین ببره . با عصبانیت دستهایش را گرفتم و تکانش دادم و فریاد زدم :
    -هر کاری تا حالا کردی تحمل کردم و چیزی نگفتم . اما قسم می خورم کوچکترین بلایی سر این بچه بیاد زنده نمی ذارمت . فهمیدی یا نه ...
    ترسیده بود . تا به حال به این صورت عصبانیتم را ندیده بود . احساس خفگی می کردم . روی تخت رهایش کردم و از اتق بیرون آمدم . احساس می کردم در و دیوارهای خانه فشارم می دهند و خردم می کنند . از خانه بیرون رفتم . بعد از کمی قدم زدن و قتی احساس آرامش کردم به خانه ای برگشتم که دیگر خانه عشقم نبود .
    و حالا در این شب تاریک احساس می کنم همه چیز از ابتدا اشتباه بود . شاید دل شکسته خانواده ام مرا به این روز نشاند . احساس می کنم رو حم و جسمم هر دو خسته اند ، دیگر توان ادامه راه را ندارم . به اتاق بهرام می روم . پسر کوچکم که این روزها کمتر وقتم را با او می گذرانم . طفلک بی نوائی که قربانی اشتباهات و خودخواهیهای پدر و مادرش شده .
    این روزها سعی می کنم کمتر با آنا برخورد داشته باشم و بیشتر اوقاتم را با بهرام می گذرانم اما او دیگر انس قدیمی را با ما ندارد . آنقدر که به پرستارش و بچه های سرایدار وابسته شده ، به من و مادرش محبت ندارد . به چه عشقی این خانه را ساختم . با چه شوقی دستان ظریف بهرام را در دست گرفتم تا راه رفتن بیاموزد . چه بر سر آن روزهای شاد و زیبا آمد . حالا این خانه فقط سکوت است و دلگرفتگی . اشتباهم کجا بوده ؟ نمی دانم .
    امشب وقتی اتفاقی با آنا روبرو شدم لحظه ای دلم برایش پر کشید اما به روی خودم نیاوردم . سلامم را به سردی جواب گفت . فقط فرصت یافتم به برجستگی کوچک شکمش نگاهی کنم . شاید خواستن بچه ای دیگر اشتباه بود . این کودک نیامده همه چیز را به هم ریخته بود . بعضی اوقات ته دلم آرزو می کردم آنا همان روزها موفق به انجام خواسته اش می شد . شاید الان زندگیمان مثل گذشته بود اما دوباره عذاب وجدان به سراغم می آید و احساس می کنم با تمام مشکلاتی که به وجود آمده این بچه ندیده را دوست دارم . او چه گناهی داشت ؟ گناه از من عاشق و مادر خودخواهش بود .
    بهرام مقابل چشمم بالا و پایین می پرید و من با لذت نگاهش می کردم . مدتها بود پارک نیامده بود و به این جهت شادمانی می کرد . درحالیکه دلم نگران آنا بود . بهرام را صدا کردم که به خانه برگردیم . با بی میلی جلوتر آمد و گفت :
    -نمی شه نریم خونه ؟
    - چرا عزیزم ؟ مامان تنهاست .
    - خوب اون دوست داره تنها باشه بابا ، چرا مامان دیگه منو دوست نداره ؟
    لحظه ای جا خوردم . ذهن کوچک پسرم با چه مسایلی درگیر بود . با خنده گفتم :
    -کی گفته دوستت نداره ؟ مامان داره برات یه خواهر یا برادر کوچولو می یاره . برای همین بی حوصله است .
    - وقتی قرار بود منو به دنیا بیاره هم اینجوری بود ؟
    - نه پسر گلم . مامان یه کمی مریض شده زود خوب می شه .
    - من چه کار کنم تا مامان زود خوب بشه ؟
    - تو پسر خوبی باش و حرف گوش کن .
    - اما اون باهام حرف نمی زنه که گوش کنم . همش تو اتاقه .
    - خودم باهات حرف می زنم عزیزم . حالا بدو که می خوام بگیرمت .
    با وجودی که در این روزها اصلاً حال و روز خوشی ندارم به خاطر بهرام مجبورم فضای خانه را دلپذیرتر کنم . گاهی فکر می کنم اگر این دفتر نبود از سکوت و تنهایی دق می کردم . راستی منی که همیشه اطرافم پر از دوستای رنگارنگ بود چطور شد که این همه تنها شدم ؟
    دلم برای مادرم پر می زد . قبل از آمدن به خانه به محله قدیمیان رفتم . به همان کوچه های پر درخت . خانه های آشنا ، صدای جوی آب . همان جایی که خاطرات کودکی و جوانیم شکل گرفته بود . مقابل در که ایستادم قلبم به تکاپو افتاد . دستم را به سمت زنگ بردم اما بعد پشیمان شدم . دیدن من برای آنها ثمری نداشت . به سمت دیگری رفتم و به درخت تکیه زدم . چقدر از ترک کردن آنها پشیمان بودم . با و جودی که هنوز قلبم مالامال از عشق آنا بود احساس می کردم باید برای جلب رضایت خانواده ام بیشتر تلاش می کردم . چقدر به و جودشان احتیاج داشتم . وقتی وارد خانه ام شدم از خاموشی آن دلم گرففت . به اتاق بهرام رفتم و چهرۀ خواب آلودش را بوسیدم . قلبم مرا به سمت اتاق خواب می کشید . آرام دستگیره را به دست گرفتم و در را باز کردم . پیکر ظریف آنا در هاله ی از تاریکی مشخص بود ، دلم می خواست کنارم بود . دلم می خواست باز پناه خستگی هایم می شد . بین ما چی عوض شد . چی کهنه شد ، چی از بین رفت که حالا هر کدوم از ما گوشه ای نشسته ایم ؟
    آنا روزهای آخر بارداری را می گذراند . سردی رفتارمان شاید برای او عادی شده باشد اما همچنان برای من غذاب آور است . عشق به او و بهرام و آن موجود کوچک هنوز مرا به سمت آن خانه می کشد . هنوز وقتی در را باز می کنم امید دارم چهرۀ خندان آنا نوازشگرم باشد و او عاشقانه به پیشوازم بیاید . هنوز امید دارم وقتی خسته برمی گردم ، میز غذا حاضر باشد و آنا کتم را بگیرد و مرا به آرامش دعوت کند . اما بعد از این همه روز این آرزوها رنگ و رو باخته تر و غیرممکن تر می شود . می ترسم با وضع روحی آنا مشکلی برای زایمانش پیش بیاید . هر روز که از خانه می روم تا شب نگرانم . حتی سردی او هم نتوانسته عشق مرا به خاکستر بنشاند .


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  22. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  23. #13
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    نیمه های شب بود که از صدای فریاد آنا بیدار شدم . وقتی کاملاً خواب از سرم پرید و بیدار شدم که آنا در آغوشم بود و از درد به بازوانم چنگ می زد . هیکل ظریفش را بلند کردم و درحالیکه سرایدار را صدا می کردم به سمت ماشین دویدم . در طول راه آنقدر به سرعت می رفتم که خودم هم ترسیده بودم اما فریادهای آنا جگرم را آتش می زد . تمام راه سعی کردم با جمله های محبت آمیز قوت قلبش باشم . گویی تمام محبتهای این چند ماهه را یکجا نثارش می کردم . وقتی وارد اتاق زایمان شد خیالم کمی راحتتر شد . تمام مدتی که مقابل در اتاق زایمان قدم می زدم نگرانش بودم . می ترسیدم این بار دوام نیاورد . با اولین طلیعه خورشید پرستار مژده به دنیا آمدن دخترم را داد . مادر و بچه هر دو سالم بودند . از خوشحالی گریه می کردم . دلم می خواست آنا را می دیدم . بنابراین به سرعت از بیمارستان خارج شدم و به سمت خانه رفتم . سرویس برلیانی که برای همین روز خریده بودم برداشتم . بهرام را از خواب بیدار کردم و به مدرسه رساندم . دسته گلی بزرگ خریدم و به سمت بیمارستان راه افتادم . دخترم در سحر یک روز زمستانی به دنیا آمد و من تنها آرزویم این است که با وجودش گرمی بخش خانه ام باشد .
    آنا رنگ پریده روی تخت دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود . شبیه فرشته های آسمانی بود . موهای طلائیش ، چهرۀ سفیدش و چشمانی که دیگر از من دریغشان می کرد . کنارش نشستم و سیر تماشایش کردم . چقدر بی رحم بود که از عشق من خبر داشت و این عشق را از من دریغ می کرد . به جبران این مدت فقط نگاهش کردم تا اینکه چشمانش را گشود . هنوز همان زیبایی را داشت . همان چشمان آبی مایل به سبز . همان برق نگاه حتی همان عشقی که در چشمانش می درخشید . آذرخشی که تنها لحظه ای نمایان شد و بعد جای خود را به بی تفاوتی داد . دستان سردش را به دست گرفتم و گفتم :
    -عزیز دلم خوشحالم سالمی ، دلم برات تنگ شده بود .
    جوابم فقط سکوت بود . نگاه مملو از اشکش را ب سقف دوخته بود . آرام گفتم :
    -قشنگم ، نمی خوای نگام کنی ؟ یا چیزی بگی ؟نمی خوای دخترمون رو ببینی ؟ من هنوز ندیدمشا ...
    - نمی خوام ببینمش ...
    - چطور دلت می یاد ؟ اون که گناهی نداره . همون قدر که بچه منه بچه تو هم هست .
    - خسته ام راحتم بذار .
    با بستن چشمانش رودی از اشک بر چهره اش روان شد . نمی دانستم چه کار کنم . چگونه رفتار کنم که باعث آرامشش باشم ، چه بگویم تا دوباره همان زن گذشته شود . وقتی دستش را از میان دستانم بیرون آورد از جا بلند شدم و به سمت پرستار رفتم . می خواستم دخترم را ببینم .دختری که آرزو داشتم لااقل کمی شبیه مادرش شود . وقتی در آغوش گرفتمش عشقی آمیخته با غم در دلم ریخت . چشمانش بسته بود . پوستش سرخ و موهایش کم پشت بود . موجود کوچکی که برای به دست آوردنش بهای بزرگی پرداخته بودم . بهایی خیلی بزرگ ...
    بیهوده فکر می کردم آنا بعد از زایمان بهتر می شود . حتی حاضرنشده دخترمان را در آغوش بگیرد . تلاشهای من برای ایجاد یک رابطه عاطفی به بن بست رسیده . هستی من حالا چشمانش را باز کرده ، چشمانی که هاله ای از رنگ سبز دارد . پوستی سفید و بی نهایت آرام ... دلم برایش می سوزد . هنوز آغوش مادر به خود ندیده و من با این وضع روحی خراب شاید تنها بتوانم گوشه ای از آن همه محبت مورد نیازش را جبران کنم . باز پرستاری دیگر به یاریمان آمده تا جای مادرش را بگیرد .
    وقتی در اتاق را باز کردم . آنا مقابل آینه نشسته بود و موهایش را شانه می کرد . بر دلم نهیب زدم تا به عشق اجازه خودنمایی ندهم . درحالیکه به چارچوب در تکیه زده بودم گفتم :
    -آنا می خوام باهات صحبت کنم .
    همیشه با سکوتش دیوانه ام می کرد .
    -گوش کن می خوام این وضع تموم بشه . هستی احتیاج به تو داره . بهرام هم همین طور ، حتی من هم از این وضع خسته شدم . آخه درد تو چیه ؟
    شانه را روی میز کوبید و بلند شد و سمت کمد لباسهایش رفت . درش را باز کرد و لباسها را تک تک به روی تخت پرتاب کرد و فریاد زد :
    -ایناهاش ، ببین ... هیچ کدومشون اندازم نیست . پوستم لک آورده ... من از این وضع متنفرم .
    - ولی عزیزم اینا مهم نیست . تو به چشم من از همیشه زیباتری ، تو دو تا دسته گل داری که خودت پرورششون دادی .
    - اما برای من مهمه ... بعد از به دنیا اومدن بهرام پشیمون شدم . تو مجبورم کردی .
    - چرا گناه منو پای اون بچه می ذاری ؟
    - شماها می خواین منو فدای خودتون بکنید ! من هنوز جوونم و زیبا . اون موقع یه دختر کم سال و بی پناه بودم که تو توی زندگیم اومدی من دوست ندارم اینجوری زندگی کنم . من برای خودم کلی آرزو دارم . توی این خونه منو زندونی کردی .
    - آخه عزیز من کی تو رو زندونی کرده ؟
    - تو خواستی با بچه دست و پام رو ببندی اما کور خوندی ، از این خبرا نیست .
    - آنا صبر منم حدی داره . اینجوری تویی که ضرر می کنی .
    به سمتم برگشت . در نگاهش حسی بود که دلم را پس زد . تا کجا پیش رفته بود . با فریاد گفت :
    -منو تهدید نکن . من برده تو نمی شم .
    آخرین پرده های احترام بین ما پاره شد . در خلوت تنهاییم خون گریه می کردم و در ظاهر سرد و غضبناک بودم . از دست هم فرار می کردیم . ترجیح می دادم شبها دیرتر و دیتر به خانه بیایم . تا از آن محیط خفقان آور فرار کنم . در منزل خودم با خانواده خودم غریبه شدم . انگار اصلاً وجود ندارم . اولین شبی که آنا دیرتر از من به خانه آمد دلم می خواست خفه اش کنم . وقتی وارد شد باورم نمی شد که خودش باشد . لباسی تنگ و کوتاه و آرایشی غلیظ و موهائی درست شده ، و حالاتی که طبیعی نبود . حسابس لاغر شده بود و لباسی بر تن داشت که تا به حال ندیده بودم . درحالیکه سیگارم را با حرص له می کردم گفتم :
    -تا حالا کجا تشریف داشتین ؟
    با لحنی سرخوش و بی تفاوت گفت :
    -به تو ربطی نداره .
    هنوز آنقدر غیرت داشتم که قید عشق و آینده ام را بزنم . دست لای موهایش انداختم و فریاد زدم :
    -تو غلط می کنی حرف بی خود می زنی . خودت رو از من که شوهرتم قایم می کنی ... با این قیافه تا آخر شب کدوم گوری موندی ؟
    با لحنی سرشار از نفرت گفت :
    -دوست دارم . تو لیاقت منو نداری . من دوست دارم از زندگیم لذت ببرم .
    - با هرزگی ؟ حیف اون بچه ها نیست ؟
    - مال خودت ، نخواستمشون . از این به بعد هر کاری بخوام می کنم .
    نفهمیدم بعدش چی شد . اونقدر عصبانی بودم که نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم ، فقط می خواستم تلافی این همه آزار را سرش دربیارم . می خواستم خردش کنم رام و مطیعش کنم . خسته بودم . بریده بودم . فقط لحظه ای به خودم آمدم که بهرام پایم را در آغوش گرفته بود و جیغ می زد . چهرۀ آنا به کبودی می زد و چشمان آرایش شده اش به وضع چندش آوری از حدقه بیرون زده بود . دستم را از روی گلویش برداشتم و روی زمین نشستم . فقط خدا رو شکر می کنم که پرستار بچه مرخصی بود و این صحنه را ندید . اگر بهرام زودتر نمی آمد من چه می کردم ؟ آنا گلویش را گرفته بود و سرفه می کرد . دیگر عصبانی نبودم ، فقط پشیمان بودم . احساس می کردم همه چیز را از دست داده ام . آخرین پل هم خراب شده بود . با نفرت نگاهی کرد و بهرام را که گریان به دامانش آویخته بود کنار زد و به اتاق رفت . صدای محکم کوبیده شدن در ، میان هق هق گریه های بهرام گم شد . بهرام که هنوز خواب زده بود به آغوش من پناه آورد و به التماس از من خواست شب کنارش باشم و من که خود کابوس زده بودم تا صبح فقط اشکهای تلخ پسرکم را پاک می کردم . بعد از دو روز که آنا را دیدم از خودم بدم آمد . گوشه لبش زخم بود و هنوز چهره اش ورم داشت جای دستانم دور گردنش کبود شده بود . نباید آنقدر زیادروی می کردم می خواستم از دلش در بیاورم . جلو رفتم و صدایش کردم . حتی لحظه ای مکث نکرد ، برگشت و سیلی محکمی بر چهره ام زد . لحظه ای از دیدن چهره اش شوکه شدم . فریاد زد :
    -وحشی کثافت ! دیگه نمی خوام ببینمت .
    و محکم در اتاق را بست و حالا احساس می کنم به انتهای دنیا رسیده ام ، خسته ام و ویران شده ام . خدایا کمکم کن .
    سه شب گذشته را به خانه برنگشتم . می خواستم هردویمان فرصتی داشته باشیم . اما شب سوم دلم برای دیدنش بی تاب بود . می خواستمش با همۀ بدیهایش . دوست داشتم ا ز اول شروع کنیم . وقتی در یک خانه بودیم حتی اگر نمی دیدمش هم برایم غنیمت بود . نمی توانست تمام روزهای قشنگمان را فراموش کند . خانه ای که با عشق برایش ساخته بودم . نه نمی توانست . دوباره دسته ای گل خریدم . برایم مهم نبود چقدر بدپلاگینارم ، گرانترین جواهر را انتخاب کردم و زیباترین لباس را و قیمتی ترین عطر را . می دانستم چقدر به این چیزها اهمیت می دهد . کت و شلواری نو خریدم و به سلمانی رفتم . برای بهرام اسباب بازی خریدم . آری همیشه وقت هست .
    وقتی با ذوق وارد خانه شدم . بهرام گریان خودش را در آغوشم انداخت . دلم برایش تنگ شده بود . درحالیکه بهرام را بلند می کردم سرخوشانه گفتم :
    -خجالت بکش دیگه مرد شدی .
    و به سمت اتاق خوابمان به راه افتادم . دیگر نمی گذاشتم اتاقمان را جدا کند . اما در اتاقش نبود . آشپزخانه هم نبود . پرستار را صدا زدم . خدا خدا می کردم دوباره تا این موقع شب بیرون نمانده باشد . خانم منصوری درحالیکه هستی در آغوشش بود از پله ها پایین آمد . دختر کوچک و ظریف من حالا تپل و سرحال می خندید و با شوق دست و پایش را تکان می داد . دستانش را بوسیدم و پرسیدم :
    -خانم منصوری ، از خانم خبری ندارین .
    لحظه ای پا به پا کرد . چیزی در دلم فرو ریخت . با تردید گفت :
    -خانم پریروز رفتند . این نامه رو هم برای شما دادن .

    بهرام را زمین گذاشتم. گیج و منگ بودم. احساس می کردم وزن نامه سنگین تر از قدرت من است. در حالیکه چند بار سکندری خوردم به اتاق رفتم و چراغ را روشن کردم در را از داخل قفل کردم. عکس عروسیمان ریز ریز شده بود. در کمد را باز کردم اما اثری از لباسهایش نبود. همه جا را گشتماما هیچ کدام از وسایلش نبود. همه جا را گشتم اما هی چ کدام از وسایلش نبود. انگار رویایی بود که هیچ گاه حقیقت نداشته. برای اولین بار با صدای بلند گریستم. دیگر مهم نبود کسی صدای گریه ام را بشنود. روی زمین زانو زدم و شکستم. سرم را روی تخت گذاشتم و بغض ماهها سرخوردگی را رها کردم با تمام وجود فریاد می زدم.(( چرا بی انصاف چرا؟ چی برات کم گذاشته بودم؟ همه این کارات برای اینه که امتحانم کنی. می دونم نرفتی. همه دروغ می گن. هنوز دوستم داری. مثل من که هنوز عاشقتم، مثل روز اول. مثل همون اولین بار کگه دیدمت. حتی بیشتر از اون موقع. بی انصاف برای چی اونقدر عذابم می دی. خدایا من بدون اون چی کار کنم؟ خدایا من می میرم. نه من طاقت نمی یارم. اینجوری امتحانم نکن. این همه شکنجه کافی نبود؟ ای خدا نه... ای خدا...)) از ته دل داد می زدم و ضجه می زدم. مثل کسی که بر مزار عزیزش مرثیه خوانی کند. نمی دانم چقدر گذشت که دیگر صدای در زدنهای بهرام را شنیدم و دیگر اشکی نماند که بریزم. با اولین طلیعه خورشید به خودم آمدم. چه مدت بود بهت زده نشسته بودم و به روبرو خیره شده بودم. تمام خاطرات این ده سال لحظه به لحظه از مقابل چشمانم عبور کردند. دختر چشم آبی دختری که فقط آمد تا مرا به نابودی بکشاند و برود. کسی که همسرم بود. نزدیکترینم، عشقم، مادر فرزندانم. آه خدای من...
    نامه اش در دستان خیسم مچاله شده بود. خواستم نامه را باز کنم اما لرزش دستانم نمی گذاشت. با هر زحمتی بود بلند شدم روی تخت نشستم. تمام بدنم درد می کرد. از دیدن چهره ام در آینه وحشت کردم. مانند دیوانه ها شده بودم. خودم را روی تخت انداختم. دیگر نیم خواستم گریه کنم. شاید هنوز امیدی باشد. نامه را باز کردم و کاغذ مچاله شده را میان دستان لرزانم گرفتم:
    اینجا آخر راهه. آخر خط زندگی ماست. آخرین لحظه بودن من است. من به سراب رسیدم. وقتی موسیو منو که کودکی بیش نبودم به ایران آورد کارم فقط گریه و گریه بود. دلم برای خانه ام تنگ شده بود. برای مادرم که آخرین تصورش در ذهنم زنی رنجور در بستر بود. و پدری که هیچ گاه به خود ندیدمش. فکر می کردم موسیو پدرم است اما اصلا شبیه پدرها نبود. خواندن و نوشتن را همسرش به من آموخت و کم کم از من دختری ساخت که بتوانم کافه اش را اداده کنم. تمام آرزویم این بود که روزی به اوج برسم. اگر آنقدرها که دیگران می گفتند زیبا بودم پس می توانستم به آنچه می خواهم برسم. فقط دنبال کسی می گشتم که دستم را بگیرد که تو گرفتی. تو بهترین مردی هستی که در عمرم دیدم. آن روزها آنقدر وابسته ات شده بودم که برایم ساخته بودی. روزهای گذشته می رفت تا برای همیشه از خاطرم برود. ان روزها آن لهیب لذت بخش که گه گداری قلبم را می سوزاند. آن عهدی که بسته بودم که به اوج برسم. اما کم کم تنهاییهام شروع شد. تو نبودی و من خودم را با آرایشگاه رفتن و لباس خریدن سرگرم می کردم. شاید اگر وسوسه های ژیلا نبود هنوز همان زندگی تکراری را می گذراندم. اما روزی که مرا در آرایشگاه دید و زبان به تمجیدم گشود و کم کم خودش را در دلم جا داد احساس کردم این قفس برایم کوچک است. او راست میگفت. من داشتم به پای تو و بهرام حرام می شدم. دوست نداشتم مثل زنهای دیگر زندگی کنم. بعد ا زمدتی وقتی داشتراضیم می کرد که می توانم از زیبایی و صدایم به اوج شهرت برسم تو پیانو را برایم خریدی و من چقد رخوشحال شدم. حالا به آرزویم یک قدم نزدیکتر شده بودم. اما اشتباه تو این بود که به من شک کردی. من به تو خیانت نکرده بودم ولی بدون هیچ سوالی فقط بر صورتم سیلی زدی. قلبم را شکستی. غرورم را جریحه دار کردی. چرا باید همه چیزم را به پای تو می ریختم. این حس که باید کاری کنم در من قوت یافت اما می خواستم تامین داشته باشم. بنابراین خواستم خانه را به نامم کنی. درست موقعی که از من برای بازی در تبلیغات دعوت شده بود و قرار بود تحت آموزش قرار بگیرم و می خواستم یک زندگی جدید را تجربه کنم تو اشتباه دوم را مرتکب شدی و آن هم وجود بچه ای بود که زندگیم را بهم ریخت. حالا از تو و از بچه ها متنفر شده بودم. تا تمام اون روزای طاقت فرسا را با زجر تحمل می کردم حتی دیگر نمی خواستم ببینمت. تو سر راه من بودی اما اگر از هم جدا می شدیم من چه میکردم. نمی دانم این فقط برای این بود که دلم نمی خواست از تو جدا شوم یا می ترسیدم. می خواستم باشی اما من هم خودم باشم. و تو قدم سوم را برداشتی. خواستی با وحشی گری کمرا ادب کنی! چه خیال بیهوده ای. فقط مرا از خوددت متنفر کردی. و حالا دیگر نمی خواهم لحظه ای در این زندان بمانم. از این همه بند و زنجیر خسته شدم. از تو و نق نق های هستی و بهانه گیری های بهرام خسته شدم. از در و دیوارای خانه متنفرم. از تمام خاطرات گذشته پشیمونم. این آخرین راهه ارسلان! می دونم جواب خوبیات رو با بدی دادم اما دیگه ادامه این راه در توانم نیست. می خوام آزاد باشم. خودم باشم و اونجوری که می خوام زندگی کنم. دنبالم نگرد که اگه پیدایم هم کنی تاثیری نداره. اون روزا تموم شد و اون آنا مرد. همون طور که همه اون روزا و تو و بچه ها بدون من خوشبختید. درست همون احساسی که من دارم. آرزوها و خواسته های من از زندگی اون چیزی نبود که تو می خواستی. هردو جوانیم و برای یک زندگی دوباره وقت زیاد داریم. بگذار مثل شروعش همه چیز خوب به پایان برسه. این اخرین خواسته من از توئه. تا همیشه خداحافظ.
    این جمله آخر مانند پتک بر سرم فرود می آمد. (( تا همیشه خداحافظ)) و من زیر ضریلت فرسایش خرد می شدم. نیست و نابود می شدم. هنوز بوی عطرش در فضای اتاق موج می زد. هنوز احساس می کردم اگر دست دراز کنم گرمی وجودش را لمس می کنم ولی رفته بود. از من و بچه ها متنفر بود. از بهرام و هستی کوچولو. و من مسبب همه اینها بودم و چقدر از وجورم بیزار بودم. با صدای ضربه در چشمانم را باز کردم. یک لحظه احساس کردم کابوس تلخی بوده اما نامه ای که در دستم بود و جای خالی او مهر تایید بر شب سختی بود که گذرانده بودم. هیچ احساسی نداشتم. دلم می خواست تنها باشم. دلم می خواست بگذارند به حال خودم بمیرم. بسته سیگارم تمام شده. در این هوای تاریک نمی توانم بهرام را بیرون بفرستم. باید تا صبح فردا صبر کنم. نمی دانم چند روز گذشته. اصلا هم مهم نیست. برای من یک قرن گذشته. یک عکس از آنا برایم باقی ماند. نمی دانم جا گذاشته یا یادگاری به من داده. در عین تنفر و زجر هنوز عاشقش هستم. هنوز همان حس بکر و تازه در درونم می جوشد. هنوز با هر صدای پا دلم فریاد می زند که دیدی عاقبت برگشت!
    اما برنگشته هنوز نیامده و من هنوز منتظرش هستم.
    یه آشفته یه دیوونه یه مست دوره گردم من
    تو رفتی کار من این شد هنوزم گشتن و گشتن
    تو رفتی بعد توهرگز به آئینه نخندیدم
    تب و غم ماند و چشم من چرایش را نپرسیدم...
    تنم می سوزد. از این شکنجه لذت می برم. دوست دارم بسوزم تا به انتها برسم. تا خاکستر شوم. تا هیچ شوم...
    این روزها تنها کارم فقط این است که سیگار بکشم و با خودم حرف بزنم. بعضی اوقات دوست دارم این دفتر را پاره پاره کنم اما دلم نمی آید. این دفتر خاطرات زیبایی در دل خود دارد و من آنقدر سنگدل نیستم که قاتل این خاطرات باشم.
    نه حوصله جواب دادن به تلفن ها را دارم نه دیدن کسی را. همه بی جواب می مانند. می خواهم تنها باشم. حتی دیدن بهرام و هستی هم آرامش مرا به من نمی دهد. مهم نیست بر سر حجره فرش فروشی ام چه آمده. هیچ چیز برایم مهم نیست.
    شاید این ضربه برای اینکه به خود بیایم لازم بود. خانه ای که اونقدر دوستش داشتم فروخته شده بود. آخرین خنجری که می توانست بزند. آخرین تکه قلبم هم شکست. تمام خاطراتم روزهای زیبایم تولد بهرام و هستی شبهای قشنگمان. طنین صدا و عطر وجود آنا که هنوز در فضا موج می زد. همه و همه را باید به دیگری می دادم. وقت تخلیه کوتاهتر از آن بود که دست دست کنم. دوست نداشتم آواره خیابانها شوم. باید سری به حجره می زدم تا بلکه بتوانم پولی برای اجاره خانه ای تهیه کنم. بچه هایم که بی سرپرست شده بودند نمی خواستم بی خانه هم بشوند. به خاطر آنها هم که شده باید سرپا شوم و باید برگردم و پیدایش کنم حق ما این نیست. همکاران از دیدنم یکه خوردند. این چند ماه اصلا نکرده بودم. موهایم جو گندمی شده و زیر چشمانم گود افتاده بود. بیست کیلو وزن کم کرده بودم و قیافه ای آشفته داشتم. تقریبا پولی موجود نبود. من در آستانه ورشکستگی بودم. تمام آنچه بود جمع کردم. چند تخته فرش را به همکاران فروختم. باید سرپناهی پیدا می کردم.
    با تمام تلاشی که کردم نتوانستم محلی پیدا کنم. شب آخر با تمام وسایل حرف می زدم. با در دیوارهای خانه که شاهد عشقم بودند. با جای جای اتاقمان که صدای خنده هایش همیشه در آن شنیده می شد. غرق افکارم بودم که با صدای فریادهای بهرام به خود آمدم. بابا... بابا بدو بیا مامان. بابا بدو...
    دلم لرزید تمام وجودم به رعشه افتاد. او برگشت با پای خودش آمده. آمده تا همه روزهای بد را جبران کند. دوباره می بخشمش. اره دوباره با هم شروع می کنیم. سرازپا نشناخته در اطاق را باز کردم و بیرون دویدم. انتظار داشتم او را منتظر ببینم اما کسی نبود. به دنبال صدای پر هیجان بهرام رفتم و در جای خود میخکوب شدم. آنای من بود. آنجا با آن مرد. با آن لباس خدای من تنها چیزی که به یاد دارم حالت تهوع شدید و چرخیدن اتاق به دور سرم و درد و سیاهی بود... کابوس وحشتناکی که گذراندم ذره ذره نابودم کرد. همسر من عشق من در آغوش مرد دیگری بود و در یک تبلیغات پیش پا افتاده بازی کرده یود. او من را بچه هایمان زندگیمان و عشقمان را به آن فروخته بود. چند روزی که در بیمارستان بستری شدم اثاثیه مان را به خیابان ریختند. دستم کوتاه شده و وضع روحیم افتضاح و بچه هیام سرگردان بودند که ضربه بعدی زده شد. به ورشکستگی کامل رسیده بودم. نتیجه سالها تلاشم نابود شده بود. او رته بود و با خودش همه چیز را برده بود. تنها راهی که به ذهنم رسید از عباس سرایدارمان خواستم اخرین کار هم برایم انجام دهد. بچه ها را به خانه مادرم ببرد. هرچه پیش می امد انجا برایشان از همه جا بهتر بود.
    خانه ام حجره ام فرشهایم و تمام وسایلم را از دست دادم. از آن روزها فقط یک قاب عکس برایم ماند و یک دفتر... دفتری که روزی بهرام یا هستی درباره مادرشان خواستند بدانند با خواندنش شریک این روزهایم شوند. دفتری که شاید تا ابد در کشوی قفل شده بماند و بپوسد و نخوانده فراموش شود. روزی که پدر و مادر پریشان و گریان به ملاقاتم امدند مثل بچه گمشده ای بودم که به آغوش امنی رسیده باشم. در آغوش مادرم زار زدم و دست حمایتگر پدر بر شانه ام بر گریه هایم دامن زد. کودک بی پناهی بودم که ندانسته زندگی خودم و دیگران را تباه کرده بودم. تا برگشتن به خانه هیچ کدامشان نه سرکوفتی زدند و نه بی محبتی کردند. باز همان کوچه قدیمی، همان خانه ها، همان درخت دم خانه که نردبانم بود. همان حیاط بزرگ و من غرق لذت می شدم.همان طاق درخت مو گوشه حیاط. تخت و فرش قرمز روی آن کنار حوض زیر سایبان تاک و همان اتاقی که خاطرات کودکیم را در خود حفظ کرده بود. پدر و مادر هردو پیر شده بودند. آرش هم از پیششان رفته بود. بهرام دوان دوان خودش را به من رساند و حالا هستی تاتی تاتی کنان به دنیال بهرام می رفت. این فرشته کوچک تصویری از انا بود. با آن چشمان درشت رنگی ولی با رنگ سبز تیره. همان موهای لخت و مواج اما به رنگ خرمائی همان پوست سفید و خنده ای که دلم را می لرزاند. د رحالیکه میخواستم به آغوش بکشمش دلم می خواست فرار کنم. او شبیه قاتل من بود. خدا هنوز هم می خواهد عذابم دهد. انا هنوز پیش رویم است.
    روزهای عذاب و بی طاقتی ام شروع شده. بهرام بهانه گیری می کند و هستی رسیدگی و مراقبت می خواهد و مادرم به ستوه آمده. پسر آرش تقریبا هم سن و سال بهرام است. عزیز دردانه ای که همیشه عزیز کرده پدر و مادرم بود و حالا با دو رقیب مواجه شده. بالاخره از روزی که می ترسیدم فرا رسید. کنج اتاق نشسته بودم و سیگار می کشیدم. بهرام مشغول بازی در حیاط بود و من که این روزها بی نهایت عصبی و بدخلق بودم سرم را از پنجره بیرون کردم و با تشر از بهرام خواستم ساکت بماند. هستی از صدای من ترسید و زد زیر گریه. پنجره را کوبیدم و به اتاق برگشتم. می خواستم از همه آدمهای اطرافم از تمام خاطراتم حتی از خودم هم فرار کنم. تحمل هیچ چیز نداشتم. آنقدر چشم به در و گوشم به زنگ خانه مانده بود تا آنا بیاید که خسته شده بودم. با وجود آنکه خطا کرده بود. ترکم کرده بود هنوز دلگرم بودم که برمی گردد. پدر طقه ای به در زد و وارد شد. به احترامش سیگار را خاموش کردم و ایستادم. پدر به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا هوای خفه و گرفته اتاق عوض شود. روبرویم نشست. در نگاهش غم و سرزنش و محبت بود. با صدای پر از نوازشش گفت:
    داری با خودت و بچه ها چه کار می کنی؟ می خوای تا کی ماتم زده گوشه خونی بمونی؟ نگاه کن. دخترت داره راه میره اما تو فهمیدی؟ پسرت رفته کلاس بالاتر اهمیت دادی؟ قیافه خودتو دیدی؟ عین مرده ها شدی. تا کی می خوای بذاری جوانی و زندگیت تباه یه اشتباهت بشه. اگه زمین خوردی دوباره بلند شو. من از شما مرد ساختم. همون طور که پای خواسته دلت ایستادی و قید همه چیزو زدی. حالا هم پای اشتباهت مردونه بمون! قید گذشته ات را بزن. من و مادرت افتاب لب بومیم. امروز هستیم ولی فردا ممکنه نباشیم. نذار چشممون دنبال شما باشه. نگهداری از این دوتا بچه سخته. مادرت از پسش برنمی یاد. اینا محبت می خوان تربیت می خوان. آخه نمی شه به امان خدا رهاشون کرد. شکر خدا اونقدر دارم که تو و آرش و بچه هاتون هرچه قدر بخورید تموم نشه اما نمی خوام چشمتون به دست من باشه. توی وصیت نامه ام از ارث محروم بودی. حالا هم بدون اینکه به ارش بگم عوضش کردم. نگران اینده نباش. خدا بزرگه من و مادرتم تا وقتی زنده ایم مثل یه کوه پشتیبانتیم. اما غصه خوردن کافیه. فکراتو بکن می خوام وقتی بیرون اومدی یه بهرام دیگه شده باشی.
    با همان اقتداری که آمده بود رفت. همیشه از اینکه سرزنشم کنند می ترسیدم. تا امروز حتی از من نپرسیدند چرا از هم جدا شدیم و این عوض آنکه مرا آرام کند. بیشتر مرا معذب و غمزده م یکند.
    وقتی درخواست طلاق انا به دستم رسید. کابوسهایم به واقعیت تبدیل شد. دردی در وجودم پیچید که حتی تحمل ایستادن را هم نداشتم. به در تکیه کردم و روی پله نشستم. احساس خفگی می کردم. حتی نای حرف زدن هم نداشتم. شاید اگر دیرتر مرا می دیدند راحت می شدم. اما مقدر بود باز هم بماند. قلب ضعیفم طاقت این همه فشار را نیاورد و در حالیکه هنوز وقت زیادی برای تپیدن داشت سکته کرد. تمام روزهای پر انتظارم بیهوده بود. تصمیمش برای رفتن جدی بود. من و بچه ها را به چه فروخته بود؟ کاش نمی دانستم.
    با امضا کردن سند جدایی برای همیشه راهمان را از هم جدا شد. هنوز به همان زیبایی بود. به همان حرارت و بالندگی لباسی آبی پوشیده بود به رنگ چشمانش و موهائی که من آنقدر دوستش داشتم کوتاه شده بود حتی فرصت نگذاشت که کلامی بگوئیم. او از من فرار می کرد. آخرین نگاهش وقت رفتن گویای همه چیز بود. حرفی برای گفتن نمانده بود. حس پرنده ای را داشت که به ازادی رسیده بود. نمی توانستم دربند بکشمش. نمی خواستم صیادش باشم. کسی که به اجبار بماند روزی خواهد رفت. مثل انا که بالاخره رفت. از من نردبانی ساخت تا به هدفش برسد. من او را از منجلاب بیرون کشیدم تا نوید بخش زندگی جدیدی برای هردویمان باشد اما او فقط به فکر خودش بود. من باخته بودم یا او نمی دانم. به هر حال من قلبم را جوانیم را روحم را باخته بودم. دیگر به اینده امیدی ندارم.
    آمدن جواهر به خانه ما برای مادرم نعمتی شد. زنی ساکت و صبور که با مادر پیرش روبروی خانه ما زندگی می کرد. بعدها فهمیدم دلیل محبتش به بچه ها چه بود. خودش از نعمت مادرشدن محروم بود و به همین دلیل از شوهرش جدا شده بود و حالا بیشتر وقتش را با بهرام و هستی می گذراند. مادرم هم از آن همه فشار رها شده بود. هم مصاحب و همدمی پیدا کرده بود و هم مسئولیت نگه داری از بچه ها به عهده جواهر بود. از دست این همه خستگی و اشفتگی در عذاب بودم. حالا که خاطرم از مادر و بچه ها را حت شده بود باید دوباره سرپا می ایستادم. تا کی گوشه نشینی برای یک خاطره مرده؟
    وقتی زنگ در ار فشار دادم جواهر در را برویم باز کرد. هنوز حتی نمی دانستم چه شکلی است چون تا به حال نگاهی به چهره اش ننداخته بودم. از تمام زنها متنفر شده بودم. با وجودی که حرمت آن عشق قدیمی هنوز در قلبم باقی بود اما حتی از آنا هم متنفر شده ام. جواهر آن قدر می ماند تا من برگردم آنوقت به خانه اش می رود. و این بار مثل هر شب هستی به دامنش آویخت و گریه کرد تا نرود. اشکی از چشمانش می ریخت در غم نبود مهرمادری بود. محبتی که حق این بچه بود. به آغوش گرفتمش تا جواهر برود. اما هستی هیچ پیوند عاطفی با من ندارد. حتی از من می ترسد. خودم یم دانم بداخلاق و پرخاشگر شده ام. به چشمان پر از اشکش نگاه می کنم و چانه ظریفش که از گریه می لرزد و اشک خودم هم رها می شود. محکم در آغوش می گیرمش اما گریه اش شدیدتر می شود. وای آنا این دختر شبیه توست. حتی مثل تو از من فرار می کند. چه کنم تا به راه تو نرود؟ نه من نمی گذارم. نمی گذارم هستی شبیه مادرش شود. نرمش بیش از حد من محبت زیاد من گذشت من انا را خراب کرد. نباید بگذارم هستی هم از دست برود. دیگر اشتباهاتم را تکرار نمی کنم. مادر مدتی است که زمزمه ازدواج مرا سر داده:
    کی بهتر از جواهر که دیده و شناخته است. هم از خانواده خوبیه هم زن نجیب و مهربونیه. با بچه هات هم خوب می سازه. می خوای این طفلای معصوم رو زیر دست کی بندازی که عذابشوننده! آخه مادر اینجوری که نمی شه. پسرت داره به مرز نوجوانی می رسه. چند وقت دیگه دخترت باید بره مدرسه. اگر جواهر ازدواج کنه و بره هیچ وقت نمی تونی مثل اونو پیدا ککنی. نه مادر حرف ازدواج نزن. اون بار برای هفت پشتم کافیه. من نه حوصله دعوا و مرافه دارم. نه حوصه ناز کشیدن از زنهارو. مادر من اون آدم گذشته نیستم. نمی تونم زنی را خوشبخت کنم. قلب من برای همیشه مرده.
    اون بنده خدا مگه چی می خواد؟ اونقدر وابسته بچه ها شده که یه روز بدون اونا آروم و قرار نداره.
    مادر خواهش می کنم با این حرفها عذابم ندید. من نمی خوام ازدواج کنم...
    بعد از این سالها هنوز کابوس آنا دست از سرم برنداشته. نسخه دومش مقابل رویم است. هستی با همان زیبایی و غرور و لجبازی مرا می ترساند. می ترسم از اینکه آنای دومی باشد و خودش را بیچاره کند. کاش می شد جواهر همیشه کنار بچه ها بماند. من مخالفتی نداشتم. اما همسر من هرگز...
    به صندلی تکیه زده بودم تا خستگی کار روزانه از تنم خارج شود. کش و قوسی به بدنم دادم و چشمانم را باز کردم. مغازه مثل همیشه شلوغ بود. اصغر که متوجه شد بیدار شدم گفت:
    شما که خواب بودین یه خانومی برای دیدنتون اومد. خیلی وقته اینجاست. نگذاشت بیدارتون کنم. اونجاایستاده. اون خانومی که مانتوی سرمه ای پوشیده.
    گه گاهی زنان بی سرپرستی که برای دخترانشان جهزیه تهیه می کردند سراغم یم آمدند تا بخواهند ارزانتر یا به صورت قسطی قالی ببرند و من اگه مطمئن می شدم دستشان خالی است موافقت می کردم. با پشتیبانی پدر به موفقیت رسیده بودم و نصیحتش را هرگز فراموش نمیکردم که خواسته بود به دیگران کمک کنم. از ظاهرش مشخص بود وضع مالی خوبی ندارد روسری رنگ و رورفته و مانتویی نخ نما و کفشی که مدتها بود واکس به خود ندیده بود.
    ببخشید خانوم با من کاری دارید؟
    وقتی به سمتم برگشت برجا خشکم زد. همان موهای طلایی و چشمان آبی همان جثه ظریف قاب مشکی روسری چهره زیبایش را در بر گرفته بود. پوستش لطافت گذشته را نداشت چند خط اطراف چشمانش نشسته بود. از آن همه تفاخر و غرور خبری نبود. با لبخندی که سعی می کرد فریبنده باشد گفت:
    سلام.
    لحظه ای فقط نگاهش کردم. این بود زنی که مرا به روز سیاه نشانده بود؟ نه او آنای من نبود. شاید به همان زیبایی بود ولی آنای من نبود. دو حس متضاد نفرت و عشق درونم می جنگید روی برگردانم و گفت:
    چرا اومدی؟
    دوباره مقابلم ایستاد. مثل همان روزها سرش را روی شانه کج کرد و گفت:
    می خواستم ببینمت. می خواستم مطمئن بشم خوشبختی.
    در حالیکه لبهایم از خنده ای تمسخر آمیز پوشانده بود گفتم:
    آره خوشبختم. هم من هم بچه هات.
    من اشتباه کردم ارسلان. تاوان اشتباهم رو هم بدجوری پردختم.
    ما هم به پای اشتباه تو سوختیم.
    فکرمی کردم می تونم با استفاده از زیباییم به اوج شهرت برسم. می خواستم با تمام کسانی که بهم ظلم کرده بودند ثابت کنم من اونی نبودم که فکر می کردند. ژیلا منو بدبخت کرد. خوشبختی واقعی کنار تو و بچه ها بود. توی اون خونه ای که برای من ساخته بودی. حالا قدر تمام اون ورزا رو می دونم. چقدر تو تنهایی به اون لحظات شیرین فک رکردم و گریه کردم. تو برای نگه داشتن من همه کار کردی اما من کور و کر بودم. این اواخر فقط آرزوم دیدن دوباره تو بود. حاضر بودم بمیرم اما بازم ببینمت. می ترسیدم باهات روبرو بشم. ولی حالا چیزی برای از دست دادن ندارم. ارسلان منو می بخشی؟
    احساس می کردم وزنه اس سنگین از قلبم برداشته شد. احساس سبکی و راحتی می کردم. آرزویم به حقیقت پیوسته بود. آنا روبروی من ایستاده و دم از پشیمانی می زند. و طلب بخشایش می کند. نمی داند هیچ گاه نفرینش نکرده بودم. من همان سالهای قبل بخشیده بودمش. در حالیکه سعی می کردم نگاهش نکنم گفتم:
    من ازت کینه ای ندارم. همون موقعها بخشیدمت.
    بچه ها چطورن؟ می تونم ببینمشون؟
    اونا دیگه تورو مادر خودشون نمی دونن. بهرام اونقدر بزرگ شده تا بفهمه مادرش برای چی مارو ترک کرد. بنابراین مدتهاست اسمی از تو نمی آره. هستی هم اصلا تورو به خاطر نداره. تو حتی یک بار هم اونو در آغوش نگرفتی. هیچ وقت نخواه که دنیای کوچیکشون رو بهم بزنی. اونا بدون تو خوشبخت ترن.
    تمام خوشبختی من تباه یه انتقام جویی قدیمی شد. روزای اول از کارم راضی بودم. وقتی اولین بار چهره ام رو تو تلویزیون دیدم پر درآوردم. قرار شد یه مدت تحت آموزش قرار بگیرم تا توکاری فیلم رو شروع کنم. فقط شرط تهیه کننده این بود که چون آماتور بودم نه تنها هیچ پولی بهم ندن بلکه باید پولی هم بهشون بدم. منم که برای رسیدن به این مرحله از همه چیز گذشته بودم قبول کردم. خونه رو فروختم و اون پول رو پرداخت کردم. بازی توی فیلم عالی بود احساس می کردم خوشبخت ترین زن دنیا هستم. همه چیز کامل بود تا موقعی که کارمون تموم شد. اون موقع بود که گفتند اگه می خوام این فیلم پخش بشه و در ضمن در زمینه آوازهم حمایتم کنند تا به شهرت برسم باید پیش تهیه کننده برم. من هنوز ندیده بودمش. وقتی دلیل رفتن را پرسیدم سرم سوت کشید. حس حقارت کردم. اونها چطور جرات کرده بودند چنین انتظاری از من داشته باشند؟ من می خواستم در زمینه هنر فعالیت کنم. ارسلان! ساده گول خوردم... هیچ وقت فکر نکردم این فیلم به هر حال به نمایش درمیاد. با اون همه زحمت و هزینه فقط به خاطر من متوقفش نمی کنند. اما روی برگشت نداشتم. راهی بود که رفته بودم. نصف بیشتر پول خونه رو خرج کرده بودم یه چک سفید دستشون داشتم که تا اون موقع نمی دونستم برای چی ازم گرفتن. اونا از سادگی من سوء استفاده کردند. برای همین تقاضای طلاق دادم. ارسلان تا وقتی زن تو بودم بهت خیانت نکردم. اون روز که برای طلاق اومدم. ژیلا بهم گفت قرار شده اگر فیلم فروش خوبی داشته باشه او خونه رو برام بخرند و کار تو فیلم بعدی رو شروع کنم. کاش می فهمیدم اگه معروفترین زن عالم هم بشم ارزش جای خالی تو و بچه ها رو نداره. اون شب تهیه کننده یه ماشین آخرین مدل برام فرستاد. دست و پام می لرزید اما چاره ای نبود. وارد خانه قشنگی شدم اما من زمانی بهتر از اونو داشتم. توی پذیرایی مدتی منتظر موندم تا منو به اتاق دیگه ای بردند. تهیه کننده اونجا بود. پشت به من کنار پنجره ایستاده بود. ربدوشامبر به تن داشت و بوی عطرش در فضا پیچیده بود. اتاق خواب زیبایی بود اما من معذب تر از اون بودم که به این چیزا فکر کنم. می خواستم فرار کنم. آرزو می کردم تو پیشم بودی و ازم حفاظت میکردی. با صدایی سرد گفت:
    خوش اومدین. پالتوتون رو دربیارین و راحت باشین. اینجا هیچ کس جز من و شما نیست. با وجود گرمای خانه احساس سرما یم کردم. بنابراین پالتو را به خودم پبچیدم. از آمدنم پشیمان شده بودم. بگذار هرچه می خواهد بشود. بلند شدم و به سمت در رفتم. می خواستم برگردم. اینجا جای من نبود. اما با خنده او به خودم آمدم. در قفل شده بود و حالا من اسیر او بودم. وقتی برگشت بدنم یخ زد. ارسلان حدس می زنی کی بود؟
    چشمانش پر از اشک بود. دلم برای خودم و او می سوخت. به سمت میز رفتیم و نشستیم. وقتی سکوتم را دید ادامه داد:
    شهرام بود یادت می یاد؟ همون دوستت که اون روز توی کافه زدم تو صورتش! با خنده گفت یه روزی روی من با شماها شرط بندی کرده. گفت می خواد شرط رو ببره. می خواد هم انتقام از تو بگیره که گرفته هم شرط رو ببره. ارسلان باورت می شه؟ ژیلا از طرف اون پا توی زندگی من گذاشت. می خواست زندگی مارو خراب کنه. من احمق هم راحت گول خوردم. اونجا هیچ کس نبود که به دادم برسه. فریادهام به جایی نرسید. من تاوان اشتباهم را بدجوری پرداختم. ارسلان بازنده واقعی منم. اون فیلم که به خاطرش همه هستیم رو داده بودم هیچ وقت پخش نشد. چون به انقلاب خورد و شهرام هم از ایران رفت. دیگه هیچی برام نمونده بود. نه آبرو و نه اعتباری نه حامی و تکیه گاهی و نه پولی. حالا هم به بن بست رسیدم. حق داری از این مغازه منو بیرون بندازی اما زندگی به اندازه کافی تحقیرم کرده...
    از گریه شانه های ظریفش می لرزید. چقدر دلم می حواست مثل اون روزا نوازشش می کردم تا آرام شود. اما نمی توانستم لمسش کنم. او عشق پاک من نبود. انای من مرده بود و حالا این زن بدلی از او بود. نمی خواستم دوباره اجازه دهم وارد زندگیم شود. نمی خواستم باعث سرافکندگی بهرام شوم. او حالا خوب می دانست مادرش کیست و برای چه رفت. نمی توانستم بگذارم هستی در دامن این زن بزرگ شود. نمی توانستم با برگرداندنش دوباره دل پدر و مادرم را بشکنم. دلم و احساسم به جهنم. نمی خواستم اشتباه قدیم را دوباره تکرار کنم. من هم همان آدم نبودم. دل من هم از سنگ شده بود. تمام توانم را جمع کردم و با چشمان بسته گفتم:
    تو یه بار زندگیم رو خراب کردی کافیه. برو خواهش می کنم برو.
    وقتی چشمانم را باز کردم صندلی مقابلم خالی بود. انگار رویائی بیش نبوده. تا شب مثل مرغ سرکنده بودم. بین جدال عقل و دل خرد می شدم. شهرام مثل جغدی شوم زندگیم را ویران کرد. دیگر آن روزم با او برایم تداعی شد. اگر آن روز به قصد تجدید خاطرات به آنجا نمی رفتم زندگیم نابود نمی شد. اما آنا امتحانش را پس داده بود. دیگر نمی خواستم بازنده باشم.
    شب با جسم و روحی خسته به خانه برگشتم هنوز در را باز نکرده بودم که جواهر از پنجره منزلشان صدایم کرد و گفت:
    بچه ها خونه ما هستند. حاج آقا و حاج خانم رفته اند بیرون. بچه ها هم جفتشون خواب هستند. تشریف می یارین بالا؟
    وقتی در را برویم باز کرد فکری مثل برق از ذهنم گذشت. با تردید گفتم:
    اجازه می دین یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟ زیاد مزاحم نمی شم.
    خواهش می کنم. فقط اگه می خواین مادر رو هم بیدار کنم.
    نه مزاحمشون نمی شم. شما بعدا باهاشون صحبت کنید.
    خانه آنها با نهایت دقت و سلیقه چیده شده بود. همه جا از تمیزی می درخشید. وقتی چای مقابلم گرفت برای اولین بار نگاهش کردم. چهره ساده و بی الایشی داشت. زیبا نبود اما درونش چیزی بود که به آدم آرامش می داد. ساکت مقابلم نشست. زن صبور و با سلیقه ای بود. دیگر چه یم خواستم؟ هرچه فکر کردم برای شروع چه بگویم موضوعی به خاطرم نرسید بنابراین ترجیح دادم مستقیم بر سر موضوع بروم:
    نمی دونم شما چقدر از زندگی من خبر دارید. من با زنی ازدواج کردم که به خاطرش از خانواده طرد شدم. بعد از ده سال همسرم منو ترک کرد. می خواست هنر پیشه بشه. اگه حمایت پدر و مادرم نبود مسلما نابود می شدم. زندگی با من بد تا کرده. می دونم با شما هم همین طور بوده... بچه ها به شما خیلی وابسته شدن. می دونم این محبت دوطرفه است. نمی گم به خاطر من ولی به خاطر بچه ها حاضرید با من ازدواج کنید؟
    لحظه ای سکوت کرد مشخص بود کاملا معذب است با لکنت گفت:
    اما آقای بهرامی این کارا آداب و رسوم خودش رو داره این جوری که نمی شه.
    من و شما هردو تجربه یک زندگی رو داشتیم. من از رضایت خانواده ام مطمئنم. فقط کمی عجله دارم.
    شما می دونید که من نمی تونم بچه دار بشم؟
    من از شما بچه نمی خوام. هیچ انتظاری از شما ندارم. ما هر دو زخم خورده ایم پس می تونیم همدیگر رو درک کنیم. من قول می دم از لحاظ مالی همیشه تامین باشید. هیچ وقت هم بهتون بی احترامی نکنم. در عوض می خوام مادر خوبی برای بچه هام باشید. می خوام هستی فکر کنه شما مادرش هستید.
    این مثل یه قرار داد می مونه؟
    من از اول با شما رو راست بودم. نمی گم از شما ولی از من دیگه گذشتته.
    فردا بهتون جواب می دم اشکالی نداره؟
    لطف می کنید. پس فردا شب اگه جوابتون مثبت بود انگشتر نامزدی رو براتون میارم.
    اگه عجله دارید حرفی نیست. اتاق بچه ها از این طرفه بفرمائید.
    این تنها کاری بود که به فکرم رسید تا راه برگشت آنا را برای همیشه مسدود کنم.
    وقتی مادر موضوع را شنید از خوشحالی سرم ردر آغوش کشید و اشک شوق ریخت. او همیشه از بی سرو سامانی من می ترسید. این ازدواج کجا و ازداواج قبلیم کجا. اصلا خوشحال نیستم. ولی چاره ای نیست. بچه ها مادر می خواهند. هستی از ابتدا که خودش را شناخته جواهر را کنار خود دیده. حداقل او محبت مادری را احساس می کند. جواهر هم سایه مردی بر سر و خانواده ای برای زندگی م یخواهد. واقعا که درست گفت ازدواج مثل یک قرار داد است.
    بهرام اخم کرده و گوشه ای نشسته بود. پسر کوچک من چقدر بزرگ شده بود و من بقدری غرق در حوادث زندگیم بودم که از دیدن رشد و قد کشیدنش محروم بودم. و حالا آنقدر بزرگ شده که از ازدواج من ناراضی باشد. طفلک بیچاره من نمی داند این بار فقط به خاطر آنهاست که زنی پا به زندگیم می گذارد. اگ رفقط خودم بودم شاید دوباره با آنا زندگی می کردم. هنوز همان احساس در قلبم موج می زند.اما من یکبار به خاطر خودم زندگی دیگران را خراب کردم پس این اشتباه را مجدد تکرار نخواخم کرد.
    کنار بهرام نشستم. اولین بار بود که تنهایی حرف می زدیم. با لحنی که نمی دانستم باید بچگانه باشد یا نه گفتم:
    من دلیلی برای ناراحتی تو نمی بینم.
    مگه اینجوری که زندگی می کنیم چه اشکالی داره؟
    خوب خیلی هم خوبه. منم راضی هستم. اما نمی شه ادامه داد. جواهر به هر حال باید ازدواج کنه. با من شند یه روز با کس دیگه ای زندگیش رو شروع میکنه و برای همیشه می ره. هستی اونو مادر خودش می دونه. ببینم مگه تا حالا کاری کرده که ناراحت شده باشی.
    د رحالیکه زیر چشمی نگاهم می کرد با دلخوری گفت:
    نه اما بعدا چی؟ همه از زن بابا به بدی می گن.
    دلیل نداره بعدا عوض بشه. اون تمام محبتی که یه مادر به بچه هاش داره رو به پای شماها ریخته. اگه برای همیشه از اینجا بره ناراحت نمی شی.
    چرا اما می ترسم.
    ترس نداره. بابا همیشه پشت شما دوتاست. تو دیگه مرد شدی. باید مراقب خواهرت باشی. اون زیباست درست شبیه مادرت. نمی خوام بعدها به خاطر همین زیبایی بدبخت بشه.
    مثل مامان. نه؟
    آره مثل مامان.
    اون دیگه برنمی گرده؟
    دوست داری برگرده؟
    اشکهایش که سرازیر شد دلم پاره شد. با بغض گفت:
    نه هیچ وقت. دوست ندارم ببینمش. بابا زودتر با خاله ازدواج کن.
    خاله؟ اون وقت باید بهش بگی مامان.
    سعی می کنم.
    قبل از اینکه دست نوازش گرم من موهایش را لمس کند فرار کرد. آه آنا ببین با زندگی ما چه کردی. هرکاری کنم باز سایه ات بر زندگی ما افتاده.
    خوشبحال هستی که سنگ دلی مثل تو را هرگز نشناخت.
    همه چیز سریعتر از آنچه که تصور میکرم پایان یافت تا خط بطلانی باشد بر تردیدی که مثل خوره به جانم افتاده بود. به خواست هردوی ما نه جشنی گرفته شد و نه سرصدایی بلند شد. یک عقددر محضر و یک شام دست جمعی در یک رستوران. هستی از اینکه همه مارو دور هم می دید از شادی در پوستش نمی گنجید. روی پای جواهر نشستته بود و با لحن شیرین می پرسید:
    امروز چی شده؟
    در تمام این سالها اطرافیانش را آنقدر خوشحال ندیده بود. همه مردد بودند چه جوابی بدهند که گفتم:
    از امروز مامان جواهر با ما زندگی می کنه. برای همین جشن گرفتیم.
    معلوم بود که در ذهن کوچکش هزاران سوال دارد. جواهر هستی را بزرگ کرده بود اما لفظ مادر هیچ وقت در موردش به کار نرفته بود. حالا این زن آرام که همیشه در حاشیه زندگی ما قرار داشت یکشبه مادرش شده بود و هستی هنوز خیلی چیزها را نمی فهمید. به خواسته من هستی قرار شد از آن شب جواهر را مادر خطاب کند. وقتی اولین بار این کلمه بر لبان هست ینشست جواهر از خود بی خود شد و او را به گرمی در آغوش گرفت و از شوق گریه کرد. قرار شد زندگیمان را در خانه پدری شروع کنیم. تا بتوانیم خانه ای دلخواه پیدا کنیم. شب که به منزل برگشتیم مادر بچه ها را برد و ما با هم تنها ماندیم. هر دو معذب بودیم. هیچ احساسی به جواهر ندارم. فکر آنکه آغوشم جای کسی دیگر باشد عذابم می داد. احساس می کردم به جواهر به خودم به عشقی که هنوز در قلبم میزند خیانت می کند. جواهر بدون هیچ کلامی همه چیز را دریافت. و چقدر آرامش دارم که همه چیز را پذیرفته و ازمن انتظاری ندارد. اما وجدانم قلقلکم می دهد.
    آرامش به زندگیم بازگشته. اما وجودم هنوز دستخوش تلاطم است. دیدن چهره خندان مادر و لبخند راضی پدر دیدن هستی که جواهر را مادر صدا می زند. حتی لجبازی های کودکانه بهرام همه باعث آرامش خاطرم شده که اشتباه نکگردم. اما دیدن دوباره آنا آتش زیر خاکستر را دوباره شعله ور ساخته. هنوز از خودم یم ترسم. از روزی که بیاید و من نتوانم ردش کنم. خدایا کمکم کن.
    بالاخره ان روز رسید. روزی که می ترسیدم با آن روبرو شوم. آنا دوباره به دیدنم آمد. این بار سر و وضع بهتری داشت. دلم در سینه می تپید و سرزنشم می کرد. می دانستم هیچ کس جای او را در قلبم نخواهد گرفت. با لبخند سلام کرد. از لحن سردم جا خورد.
    دیر اومدی دیگه فایده ای نداره برو.
    ارسلان تو اونقدر سنگدل نبودی؟
    اون ارسلان مرده. همون طوری که اون انا مرده.
    اجازه بده یه بار دیگه شروع کنیم. قسم یم خورم دیگه اشتباه نکنم. بذار جبران کنم.
    دیگه دیر شده. حتی اگه بخوام هم نمی شه.
    به دستم نگاه کرد و از دیدن حلقه خودش را روی صندلی انداخت. حتی اگه احساس پشیمانی هم می کردم فایده ای نداشت. همراه آنا من هم شکستم. سدی بین ما بوجود آمده بود که ما را برای همیشه از هم دور می کرد. آنا بدون هیچ کلامی با گریه رفت و من خلاف تصوراتم دوباره دچار کابوس شدم. فکر می کردم این بهترین راه است اما دیدم هنوز به برگشتنم امید داشتم. اعتراف می کردم هر صبح به امید آنکه دوباره وارد مغازه شود راهی محل کارم می شدم و شبها به امید صبح فردا می خوابیدم. همه خوابیده اند و من عجیب احساس تنهایی می کنم. دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. طفل بی قرار دلم ناآرامی می کند. در برزخ دست و پا می پزنم. احساس می کنم به پایان دنیا رسیده ام. حتی سکوت شب هم ازارم می دهد.
    دوباره دچار کابوس های قدیمی شده ام. دوباره سرگردان و آشفته شدم. دوباره روزهای کشدار و بی پایان احاطه ام کرده اند. دوباره عذاب می کشم. دوباره آرزرو می کنم کاش هیچ گاه برنگشته بود. هنوز همان سنگینی بر دلم بود تا من را از او متنفر کند. چرا آمد تا دوباره زندگیم را به هم بریزد. نمی دانم چه کار کنم. هم آرزو دارم برگردد و هم می ترسم باز شکست بخورم. نیم دانم چه بکنم. مایوسانه در ازن باتلاق دست و پا می زنم. وقتی دوباره آمد قلبم دوباره به تکاپو افتاد. انگار همان جوانی هستم که به عشق دیدن آنا به مغازه موسیو می رود. همان شور و حال به وجودم بازگشت. نمی دانم چه عکس والعملی داشته باشم ولی جالب بود هیچ خراشی از گذشته بر قلبم نبود. به شدت خودم را کنترل کردم تا پی به اشتیاقم نبرد. گرچه مطمئن نبودم موفق شده باشم. آمد و روبرویم نشست. وقتی نگاهش به حلقه ام افتاد نا خودآگاه با دست دیگرم رویش را پوشاندم. با لبخند گفت:
    خوب از من انتقام گرفتی حقم بود. من می خوام تورو داشته باشم. بچه ها باشن برای جواهر. اما تو برای من باش. حتی هفته ای یکی دوبار. من به همون هم راضیم. به خاطر تو حاضرم نفر دوم باشم. حاضرم هیچ کس از وجود من مطلع نشه. ارسلان! من چیز زیادی ازت نمی خوام. یه گوشه از اون عشق قدیمی برام کافیه. یه بار نجاتم دادی. دوباره مردونگی کن. من یه زمانی عشقت بودم. یعنی قطره ای از اون دریا توی قلبت نمونده؟


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  24. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  25. #14
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    نگاهش می کردم. هنوز همان آنا بود. همان افسونگری کهمی دانست با من چه کند. و من هنوز همان عاشق قدیمی هستم. همان مردی که برای او از همه چیزم گذشتم. دستانم می لرزید. نمی دانستم چه کنم. برایم شیرین بود که آنا برای بدست آوردنم خواهش کند و غرورش را بشکند. همه اینها مرهم زخمهای قدیمی بود. با اندوه گفتم:
    جواهر زن خوبیه. دوست ندارم بهش خیانت کنم.
    این که خیانت نیست. این حق توئه که بتونی دوباره زن بگیری. قول می دم هیچ وقت وارد زندگیت نشم. نمی ذارم بفهمه. حتی بچه ها رو هم نمی خوام.
    این بازی آخر نداره.
    آخر هیچی تو زندگی معلوم نیست. زندگی راه خودش رو می ره.
    یه مدت تنهام بذار. می خوام فکر کنم.
    من هفته دیگه برمی گردم. ارسلان من پشیمونم. تاوان همه اشتباهاتم رو پس دادم. الان هم فقط امیدم به توئه. اگه ناامیدم کنی دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم. خداحافظ.
    نمی دانم چه کنم. الان که به چهره معصوم جواهر نگاه می کنم شرمنده می شوم. اما قلبم این چیزها را قبول نمی کند و بی تابانه حرف خودش را می زند. تا هفته دیگر فرصتی با قیست. شاید بتوانم راه حلی بیابم.. اگر آنا خودش را بکشد هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید.
    با ورودش تمام قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم از یادم رفت. قلب عاشقم پیروز میدان بود. همه خوشبخت بودند چرا من نباشم. برایشان کم نخواهم گذاشت اما هنوز زنده ام. هنوز جوانم و در دلم هزار ارزوست. چرا خودم را محروم کنم.
    وقتی برای خرید حلقه بیرون رفتیم هر دو غرق خنده و خوشحالی بودیم. باورم نمی شد زندگی باز ما را کنا رهم گذاشته. تمام خاطرات تلخ دیروز گوشه ای مدفون شده.
    هروقت سرکی می کشد به عقب می رانمش. می شود از نو شروع کرد. می توان بخشید و دوباره غرق رویاها و آرزوها شد. می توان دوباره اعتماد کرد. آری می توان دوباره خوشبخت بود.
    وقتی برایم قسم می خورد که وفادار خواهد ماند قلبم مالامال از عشق می شد.
    ارسلان من خیلی وقته بهت وفادارم. از اول هم عاشقت بودم. من از روی سادگی فریب خوردم. حالا اونقدر تجربه دارم که دوباره به خودم و تو آسیب نرسانم. دوستت دارم...
    عشق تو هم از همان روز اول به دلم نشست و هنوز بعد این همه سال از دلم نرفته. باورم نمی شه که دوباهر همه چیز مثل اولش بشه.
    باورت بشه! خواهش می کنم منو با خودت ببر. مهم نیست کجا ولی ببر. من از همه چیزایی که مال گذشته است متنفرم.
    همین امروز می برمت. یه خونه کوچیک دیدم. فقط یه اتاق داره اما فعلا برات کافیه.
    وای خدای من باورم نمی شه. تو فکر همه جارو کردی.
    پاشو بریم وسایلت رو برداریم. اینم کلید خونه جدید.
    درحالیکه اضطراب در نگاهش موج می زد گفت:
    من وسیله ای ندارم. آدرس بده فقط چند دست لباسه. خودم می یارمشون. فردا بیا خونمون من منتظرت می شم.
    نه همین الان می ریم وسایلت رو جمع میکنیم.
    نه زحمت می شه. گفتم که هم اتاقیم هست کمکم می کنه.
    این چه اصراریه آنا؟ من نمی خوام توی هیچ کاری تنهات بذارم.
    آخه...
    برای اینکه فرصت مخالفت ندهم. میان حرفش پریدم و گفتم:
    آخه نداره پاشو بریم.
    دستانش سرد بود و رنگش پریده بود. حسی مثل خوره وجودم را می خورد از چه می ترسید؟ خانه اش در محله ای پایین شهر بود. خانه ای با نمای آجری و دری چوبی و پوسیده که با ورودمان بوی نا و رطوبت مشامم را آزرد. اتاقها بهم ریخته بود. چند لیوان روی میز و ظرف سیگاری پر از خاکستر سیگار بشقابهای نیم خورده. یک دست مبل قدیمی پوستر چند زن روی دیوار و یک قالی پوشیده تنها وسایل این اتاق کوچک و محقر بودند. درحالیکه به شدت دستپاچه بود گفت:
    من می رم تو اتاقم. ببخشید اینجا این جوریه این هم اتاقیم از من شلخته تره همونجا بشین تا من بیام.
    خوب بذار کمکت کنم.
    نه چیزی نیست الان آماده می شم.
    به ناچار قبول کردم و روی مبل نشیتم. سرم را به دیدن گوشه و کنار اتاق سرگرم کردم. وقتی خسته شدم روی مبل دراز کشیدم و پاهایم را روی دسته اش گذاشتم. دیدن لنگه ای جوراب مرا متعجب کرد. این جوراب مردانه بود. از جا بلند شدم تا برشدارم که آنا در را باز کرد. قبل از آنکه جوراب را بردارم از زیر مبل درشآورد و داخل اتاق انداختو قبل از آنکه بتوانم سرک بکشم در را بست. ذهنم همه متوجه ان جوراب و آن اتاق بهم ریخته بود. حالت مضطرب آنا به این حس ازار دهنده دامن می زد. آنا یکمرتبه کنارم نشست و سرش را به شانه ام تکیه داد.
    می دانست وقتی از این فاصله نزدیک به چشمانم نگاه میکند چگونه غرق دریای چشمانش می شوم. با لحنی شرین گفت:
    هنوز دوستم داری؟
    می دونی که دارم وگرنه الان اینجا نبودم. فقط اینجا...
    میان حرفم پرید و گفت:
    زنت حامله نیست؟
    درحالیکه آهی از سر حسرت می کشیدم گفتم:
    این پنج سال من به تو وفادار بودم. حتی با وجودی که ازدواج کردم.
    درچشمانش رقص پیروزی را می دیدم و برلبانش جشن لبخند بود. او اینجا بود. آنقدر نزدیک به ممن سرش را از سینه برداشت وگفت:
    بیا از اینجا بریم. من از این خونه متنفرم. چقدر اینجا گریه کردم و به خودم لعنت فرستادم. درودیوارهای این خونه شاهد عذابای من هستند. بیا بریم.
    میان بازوانم گرفتمش و گفتم:
    حقته. هرچی کشیدی حقته. نباید از تاوانش فرار کنی.
    اما کافیه. بیا بریم خونه خودمون!
    می خوام عذاب بکشی. می خوام بفهمی این مدت چی کشیدم.
    از اینکه التماسم می کرد از اینکه ناراحت بود و عذاب می کشید لذت می بردم. می خواستم بیشتر خواهش کند. دوست داشتم آنچه این مدت کشیدم سرش خال یکنم. تازه می فهمیدم چقدر دلم ازش پر است. درحالیکه دلم مملو از عشق بود. به همان نسبت هم صدای فریادش را می شنیدم که می گفت(( این همان کسی است که تورا خاکستر نشین کرد.)) با صدای در گویی پتکی بر سرم فرود آمد. هردو از جا پریدیم. آنا مثل یک ماهی لغزید و فرار کرد. در آن اتاق کوچک جایی برای فرار نبود. به دیوار تکیه زد. رنگش پریده بود و به وضوح می لرزید. . به سمت در نگاه کردم. مردی ایستاده بود که قوی هیکل و قد بلند بود. از عصبانیت از چشمانش خون می چکید. با نفرت به آنا و سپس به من نگاه کرد. از روی مبل بلندش دم. هنوز نمی توانستم قضایا را درک کنم. مرد به سوی آنا یورش برد و شروع به کتک زدن او کرد. در عین حال با خشم فریاد می زد:
    تو چه زن بی چشم و رویی هستی! تو لجن تو خیابون مونده بودی من آدمت کردم. حالا واسه من دم درآوردی؟ مگه نمی دونی نافرمانی آخر و عاقبتش چی می شه؟
    آنا گریه و التماس میکرد. فقط به خودم آمدم که به آن مرد حمله کردم و شروع به کتک کاری کردیم. هرضربه ای که برجسمم فرود می اورد دلم خنک می شد. دوست داشتم کتکم بزند. آنقدر بزند تا بمیرم. لیاقتم همین بود. دوست داشتم کتک بخورم. از خودم بزار بودم. آرزویم بود بلایی سرم بیاید. بلایی که برای همیشه درس عبرتم شود. زیر ضربات صدای شیون آنا را می شنیدم که التماسش می کرد.
    نزن بی انصاف. اون ارسلانه. تورو خدا کاریش نداشته باش.