جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 40

موضوع: سفرنامه ملک فیصل(ازایران تاهند)

  1. #1
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض سفرنامه ملک فیصل(ازایران تاهند)

    عزیزان محترم چون دیدم زیاد باهم خودمانی هستیم خواستم بیاد سریال قدیمی سالهای دورازخانه خاطرات اون روزها رو روزهای غربت روزهای دورازخانه وروزهایی که باهر چه از جنس خان وکاپور وکنه های هندی بود روازدفترخاطرات گرد وغبار گرفتم دربیارم ومحضر شما عزیزان روکنم باشد که هم یادی از گذشته کرده باشیم وهم شما عزیزان روبه سالهای دور خودم ببرم امید است که شما عزیزان کاستی وکوتاهی های مارومعاف کنید این مطالبی که برای شما مینویسم اینها تمام واقعیت های زندگی 2ساله من توی هنده البته شاید مجبور بشم جاههایی روکم یا اضافه کنم ولی واقعیت مطلب روسعی میکنم حفظ کنم
    (سفرنامه ملک فیصل)

    12/3/2002
    امروزحالم اصلم خوب نیست نمی دانم شاید ازوقتی که بابا(البته خدابیامرزدش)بلیط هواپیماروبهم نشون داد تاخودم رواماده کنم برای یک سفر سفری که نمی دانم چه مدت طول بکشد نمی دانم باچه کسانی وچه ادمهایی باید برخوردکنم اینطوری شدم
    دلم شورمیزد .شورتنهایی و.....
    اخ راستی یک کم ازخودم بگم اسمم فیصله بابام توی امارات مقیم بوده الان هم داره همه چیز روجمع میکنه بره ایران
    چقدر تمناش کردم که بزار توی کشورخودمون توی ایران خودمون درس بخونم ولی مثل اینکه اصلا توجهی به خواستم نداره .نمی دانم چه خوبی ازاین هندیهای عقب افتاده دیده که میگه پسر من باید بره اونجا درسش روتموم کنه
    همش تقصیر اون رفیق کره خرعرب سوسمارخورشه اینقده توی عقل ومغز بابای بیچاره مارژه رفته که ازاین دنیای به این وسعت یک کشور دست هشتمی روانتخاب کرده
    چاره ای نداشتم وازجای دیگر نمی خواستم قلب بابام روبشکنم اخه منوخیلی دوست داشت تابه حال هیچ گونه کمی وکسری برام نزاشته بود
    خوب برگردیم به بحثمون بلیط توی دستم بود همراه پاسپورتم .
    وای فقط 3ساعت دیگه مونده تاپرواز
    ازاتاقم بیرون امدم رفتم یکسره پیش مامان
    باحالت معصومانه گفتم مامان تودلت برا من تنگ نمیشه
    مامان بیچاره باشنیدن این حرف شروع کردبه گریه کردن
    اخ که فدات بشم چراعزیزم ولی چکارکنم بابات اصرار داره وبیچاره بغضش ترکید وهق هق گریه اش دیگه اجازه نداد حرف بزنه.......
    الان ساعت 30/11دقیقه به وقت اماراته وتانیم ساعت دیگه باید برم نمی دانم چه مدت قید پدرومادروبرادرکه ندارم ولی خواهرروبزنم توی راهرو روی صندلی نشستم
    مامان هم بغل دستم نشسته وبابارفته بلیت هاروokکنه مامان بیچاره فقط داره گریه میکنه .نمی دانم یک حس عجیبی دارم حسی که نمی دونم چیه شاید دلشوره وشاید اضطراب وشاید ترس .......
    اخه برای اولین باره که دارم تنهایی جایی میرم ولی هرچه هست خدا خودش بخیر بگذرانه ..
    ذهنم درگیر یک سری خیالات عجیب وغریبه باشنیدن صدای خانمی که همه روبسمت ورودی داخل سالن انتطار صدامیکرد بخودم اومدم ..
    دیگه موقع خداحافظی بود .خداحافط بابا خداحافظ مامان خداحافظ خواهر منصوره(البته اسم خواهرم منصوره است
    روزاول هم به منصوره گفتم)............
    الان داخل هواپیما نشستم دفتر خاطراتم رودراوردم وتصمیم گرفتم تمام رویدادهای مهم سفرم روبنویسم شاید بعد ازسالها این دفتر خاطرات دست بچه یانوه هایم بیفته وبدونند بابایشون چند مرده حلاج بوده ویا شاید یک روز جای مارکوپلورو گرفتم ویا.............
    یک لحظه بخودم امدم دیدم دستم تکان نمیخوره هرکاری میکنم که این قلم بسمت دفتر حرکت کنه نمیشه
    خانوم محترمی با120 کیلووزن وسر50کیلویش روگذاشته روشونم وای چه راحت خوابید
    یک لحظه خواستم بیدارش کنم ولی دلم نیومد دیگه شانه ام بدئجوری درد میکرد طاقت نیاوردم بادست چپم یواشکی روی پاش فشاراورد وباصدای ضعیفی گفتم medamیعنی خانوم اما خوابش اینقدر سنگین بود که فکر نکنم با این صداها بیدارشه
    دیگه کلا بیخیال خانوم شدم یک 5دقیقه دیگه صبرکردم دیدم نه نمیشه وزن سنگین این خانوم بقدری زیاده که اگر چند دقیقه دیگه صبر کنم خداینکرده بلایی سرم درنیاد
    دوباره سعی کردم بیدارش کنم اما دیدم بیفایده است مثل اینکه این خانوم محترم ماهی است که رنگ خواب روندیده
    توهمین فکر بودم که چطوری ومحترمانه بیدارش کنم که دیدم خانم مهماندار باسینی کیک واب میوه ظاهر شد ولی خدایی تا بوی کیک ونوشابه به دماغش رسید فورا چشماش روباز کرد و2بسته کیک و2قوطی نوشابه برداشت من بیچاره فکرکردم حتما یکی روبرای من برداشته بخاطر همین به مهماندار گفتم شکراواون رفت
    دیدم خانوم محترم هردوتا نوشابه روجلو خودش گداشت ومشغول خوردن شد لامذهب تعارف کردن هم بلد نبود از بوی بدش قبلا فهمیده بودم که سیکه (سیک یک طایفه بزرگیه توی هند که موهای بدنش رواصلا به هیچ وجه کوتاه نمیکنند حتی بعضی اوغات موهای زیر بازوشون اینقدر بلند میشه که اونها رومیبافند)واگر اینهاروتوی حوضی ازعطر وادکلن بیندازی باز هم بوی بداونها ازبین نمیره
    اولین صحنه ناخوشایندم همین خانوم هندی بود بوی بدش داشت عذابم میداد خداخدئامیکردم که زودتربرسیم تا ازشر این لجن نجات پیداکنم بایک وضع فجیهی داشت کیک رومیخورد چقدر بدنش هم ازطلا پربود یک سینه ریز بزرگ چند تاالنگوی بزرگ یک گردنبند
    ولی اصلا به قیافه اش نمیخورد فقط یدیدم گاه گداری به صندلی سمت راستش نگاهی میکنه وباحالت اشاره بااقایی صحبت میکنه
    اقایی که یک عمامه بزرگ قرمزروی سرشه وباریشهای بلند
    معلوم بود شوهرشه ولی خدایش حالم داشت بهم میخورد .کمربندم روباز کردم وازخانوم خواستم یک کم ازسرراه بلند شه
    تقریبا یک 10 دقیقه ای طول کشید تا کمربندش روبازکنه وبزاره من رد شم
    مستقیم رفتم بطرف دستشویی ابی به سروصورتم ریختم
    ویک کم همانجا ایستادم .باورکن توی دستشویی راحت تربودم ازنشستن کناراون خانوم
    میخواستم تمام طول پرواز رو همانجا وایستم ولی چند لحظه بعد دیدم کسی پشت درمنتظره ازاونجا بیرون اومدم دیدم خانوم مهماندار هنوز مشغول پذیراییه
    نزدیک رفتم ویک قوطی پپسی برداشتم ورفتم سرجایم
    کمربندم روبستم ودستمال جیبیم رودراوردم وروی صورتم انداختم تاشاید کمی بتونم بخوابمو...................
    شاید این پرواز لعنتی زودتر تموم بشه..........................


    ادامه دارد.....................
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  2. 26 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  3. #16
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    ( قسمت دوازدهم)
    قبل از اینکه با ادامه خاطرات بپردازیم این رویاداوری کنم که چون من متولد امارات بودم اسم عربی من ملک فیصل است تنها اینکه درشناسنامه ایرانی ملک روحذف کردند وفقط فیصل روگذاشتند اما هنوز اینجا باهمون اسم ملک فیصل منو صدا میکنند واما دراین قسمت میخوام تلخ ترین خاطره دوران زندگیم روبراتون تعریف کنم ویاحتی بهتر است بگویم خطرناک ترین خاطرهای که هیچوقت از دهنم بیرون نمیاید چون یادگارش هنوز هم صبح وشب همراه من است بگذریم واما درادامه ......
    همانطور که ازان معبد دور میشدم نگاهم به پارکی افتادکه عدهای زیاد داران درحال تفریح یااستراحت بودند جایی سرسبزی که تمام محوطه ان پوشیده از چمن بود تقریبا مانند همان عکسی که ازمحوطه دانشگاه درپایین صفحه گذاشتم واقعا جای سرسبزی بود باخود گفتم کمی برم استراحت کنم یا حداقل اگر کسی راپیداکردم درمورد چگونگی رفتن به پونه ازش سوال کنم جایی رابرای نشستن انتخاب کردم واقعا جای دیدنی وخوبی بود مردها وزنهای زیادی روی چمن دراز کشیده بودند انگار تمام اینها ازاین سرسبزی داشتند لذت میبردند همانطوری که به اطرافم نگاه میکردم یکمرتبه چشمم به جوانی خوش تیپ باکت وشلوار وکراوات افتاد تقریبا جوانی حدود سی سال از جایم بلند شدم وبطرفش حرکت کردم نزدیکش رسیدم وبایک لحن محترمانه ومودبانه گودمورنینگ گفتم اومشغول خواندن روزنامه بود روزنامه رواز روی صورتش برداشت وبالبخندی کوچک درجوابم های گفت دیگر به خودم جرات دادم که بااوحرف بزنم ودرچند جمله کوتاه ازش خواستم تا مراراهنمایی کند که چطوری میتوان به پونه بروم حرفم را با یک ادب خاصی وجملات شمرده شمرده وکتابی جواب داد ودرضمن این راهم گفت که اتفاقا اوهم قصددارد به پونه برود واصالتا اهل پونه است واینجا برای انجام یکسری کار اومده باهم دست دادیم واواظهار کردکه ازملاقات بامن خوشحاله اگه بتونه برام کاری انجام بده بهش گفتم که اسمم ملک فیصل است(درعرف هندی ملک یک لقب است که به افراد زمیندار داده میشود مثل کدخدای خودمون)اوازشنیدن اسم ملک همان تصور دزذهنش بوجود امد ودیدم لحن صحبتش بیشتر نرم ومودبانه شد اوهم خودش راوهاب نامید وگفت که مسلمان است وپدرش صاحب چند شرکت تجاری وبلاخره ازخودش وپدرش تاتوانست تعریف کرد تقریبا چیزی نزدیک به نیم ساعت نشستیم ودراین مدت مثل یک دوستی که سالهای سال است همدیگررامیشناختیم باهم میگفتیم ومیخندیدیم من ازکاروبار پدرم واوضاع زندگیمون تعریف کردم واوهم ازشرکتهای تحت پوشش بابایش تعریف میکرد دیگر احساس تنهایی وسردرگمی نمیکردم چون یک دوست پیداکرده بودم که میتوانستم بهش اعتمادکنم بعد ازنیم ساعت دیدم بانزدیک شدن دختری ازجایش بلند شد وبطرف اوحرکت کرد وبادیدن هم یکدیگر راشروع به بوسیدن کردند وبعد دستش راگرفت واورد وبه من معرفیش کرد ودرعوض مراهم به اومعرفی کرد که از امارات اومده برای تحصیل و..........................



    بعد ازمن خواست که همراهش بروم گفتم کجا گفت بااین دختر یک کم کاردارم هنوز چندساعت دیگرمانده تااینکه اتوبوسها بروند تاانوقت رفتیم وبرگشتیم وبه من چشمکی زد که مفهومش رانفهمیدم سردوراهی مانده بودم که چکارکنم ولی ایندفعه وهاب روانسانی کامل تصور میکردم واحساس میکردم که بابودن بااوهیچگونه خطری مراتهدیدنمیکند
    اخر همه مثل هم که نیستند ادمهای باشخصیت هم پیدا میشه خلاصه ظرف مدت خیلی کم تصمیم گرفتم به همراه وهاب وان دختره بروم اینبار به دلم افتاده بود که دارم تصمیم درستی میگیرم
    بهمراه اونهاازپارک برون اومدیم روبروی پارک یک اب میوه فروشی بود ازم درخواست کردند که به اتفاق برویم ویک ابمیوه بخوریم داخل رفتیم انها شیرموز سفارش دادند ولی واقعا درکمال تعجب دیدم که خیلی خوشمزه هستند برخلاف اون چیزهایی که قبلا خورده بودم از وهاب خواهش کردم که یکی دیگر برایم سفارش دهد واودوبارسه تای دیگر سفارش داد برای اولین بار بود که یک چیزی باب دلم روپیداکرده بودم دیگر میدانستم که توی این کشوراگر خواستم چیزی بخورم ازشیرموز چیز بهتری نمی تواند باشدبعد ازخوردن شیرموز خواستم که پولش راحساب کنم اما وهاب نگذاشت که این کاررابکنم وبه ناچار گذاشتم که اوحساب بکند از داخل انجا که بیرون امدیم انها سرجاده ایستادند تااینکه تاکسی امد من هم بدون اینکه حتی کوچکترین اعتراضی بکنم همراه اونها بودم تقریبا بعدازحدود بیست دقیقه که تاکسی از چندچهاراه وکوچه پس کوچه گذشت مقابل کوچه ای نگه داشت تاماهم ازماشین پیاده شیم وهاب صدروپیه کرایه تاکسی راداد وداخل کوچه براه افتادند اینجا دیگر دلم داشت شورمیزد اما بروی خودم نیاوردم کمی جلوتر ان خانوم مقابل دری ایستاد وچند بار درزد مدت کمی نگذشته بود که دختردیگری دررابازکرد وبه اتفاق داخل منزل رفتیم باورکن صحنه ای که میدیدم اصلا باورکردنی نبود یک خانه بادواتاق وچیزی نزدیک به هشت یانه دختربادیدن این دخترها فهمیدم اینجا چه خبراست ووهاب انجا منتظرچه کسی بود ان دختر همراه ما به ترتیب دخترها را توی یک صف کرده بود وسن وقیمت هرکدام رامیگفت من فقط سرم پایین بود واز خجالت داشتم میمردم.............

    به همراه وهاب ازاون خونه بیرون امدم اما حال خوبی نداشتم شاید اثرات ان شربتی بودند که وهاب به زور توی حلقم ریخته بودگلویم هنوزداشت میسوخت اولین باری بود توی زندگیم که ازان شربت لعنتی خورده بودم نمیدانم این وهاب ازکجا پیدایش شدنمیدانم چراهمراه اون به انجای خراب شده رفتم ولی هرچه بود حالم خیلی خراب بود ازوهاب خواهش کردم که دستم رابگیردتلوتلومیخوردم اون هم انگار نه انگار مثل اینکه اون توی کارش حرفه ای بود بعد توی راه بهم گفت که هروقت پونه میاید اینجا میاید وامروز برای ان دخترزنگ زده بود چون اینها دایم خانه شان راعوض میکنند

    بالاخره باهرزحمتی بود خودم راتا پای جاده کشاندم ازانجا تاکسی گرفتیم ومستقیم تاترمینال رفتیم دوتابلیت برای پونه گرفتیم ومنتظر حرکت اتوبوس شدیم حدود یکساعت بعد سوار اتوبوس به طرف پونه حرکت کردیم اماهنوز چند ساعت از سفرمان بااتوبوس نگذشته بود که احساس خارشی عجیب توی بدنم کردم انقدر خودم راخاراندم که ازبعضی ازقسمتهای بدنم خون جاری شد خیلی وحشت کردم اماوهاب همچنان درخواب خوش ورویاییش فرورفته بود دیگر بدجوری احساس ناراحتی میکردم توی راه فقط فکرای بد وبهتربگم کابوس منو به وحشت انداخته بود خدایه منه نکند یک مرتبه بیماریی اااااااااگرفته باشم وشایداااا
    دیگر تحمل نیاوردم ووهاب راازخواب بیدارکردم تاهرچه زودتر راه حلی برایم پیداکند اوهم قول داد وقتی رسیدیم یک دکتررفیقی دارد منو حتما پیش اوببرد واینگونه شد که رفاقت باوهاب منوبه بیمارستان کشاند تا همچنان سفرمن پرازحوادث باقی بماند
    دیگر لامپهای شهرپونه ازدورپیدابودومن همچنان درانتظارزودتررسیدن بادکتربودم ..............

    ادامه دارد..................................




    ویرایش توسط faesal : 19-05-12 در ساعت 15:01
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  4. 11 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  5. #17
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت سیزدهم)
    دیگر لامپهایی شهرپونه به خوبی دیده میشد ازطرفی خوشحال بودم که بالاخره باهرزحمتی بود به مقصدم دارم نزدیک میشم وازطرف دیگر این زخمهای من حسابی منوازار میداد هواهم گرم بود اتوبوسی که توش نشسته بودیم ازاون اتوبوسهای درب وداغون بود که بویی ازکولر وایرکندیشن نداشت حسابی عرق کرده بودم واین عرقها روی زخمهایم بیشتر مرااذیت میکرد دیگر احساس میکردم که همه جای بدنم تاول وزخم شده است وحتی گاهی دستم را توی لباسهایم میکردموبیرون میاوردم وزیر ناخن هایم رانگاه میکردم که ایا خونی است ومیدیدم که زیرناخن هایم خون جمع شده است .
    وازطرفی دیگر این اولین غلط زندگیم بود به خودم قول دادم یک مرتبه حالم خوب شه غلط بکنم که ازاین غلطها دوباره بکنم(اما خودمونیم شنیدن کی بود مانند دیدن)
    دیگربه داخل شهرپونه رسیده بودیم وجای ایستگاه توقف اتوبوس
    وهاب هنوز خواب بود اون روبیدارکردم خمیازهای کشید وگفت رسیدیم بهش گفتم فکر کنم رسیده باشیم اخه تمام مسافرا دارنند پیاده میشند .ساعت ازنصفه های شب گذشته بود که ازاتوبوس پیداشدیم .وهاب دست مرا که هنهوز گیج میزدم رابدست گرفته وبایک لحن شوخی گفت فکر کنم سورپرایز مابهت نساخت .
    نمی دونستم اینقده بی جنبه ای خواستم که حالی بهت داده باشم تا حداقل تورفاقت کم نیاریم.
    دیگر نه حال وحوصله شوخی داشتم نه حال و.حوصله حرف زدن فقط یک کلام بهش گفتم حال من بدجوری خراب است وتمام بدنم زخم وتاول برداشته هرکاری میکنی بکن ولی منویک جایی ببر تا پمادی چیزی بگیرم گفت الان دیروقت است اول بریم خانه بعد اونجا یک فکری به حالت میکنم
    جز قبول کردن حرفش چارهای نداشتم اخر توی این شهر بزرگ باادمهای مختلف من که جایی نداشتم یاکسی رانمیشناختم تنها امیدم همین وهاب بود وبس باید هرچه میگفت قبول میکردم وتابه حال اینقدرشناخت ازش پیداکرده بودم که ازهمراهی بامن هیچگونه غرضی ندارزد ازیک طرف خوشحال بودم که دوستی پیداکرده بودم وازطرف دیگر از وضعی که برایم پیش اومده بود ناراحت چون همین وهاب باعثش شده بود
    بعد به خودم گفتم اون بیچاره چه تقصیری داره تقصیر خودم بود ولی چکارکنم انجایی که رفته بودیم جایی نبود که من بتونم خودم روکنترل کنم و................
    بالاخره یک رکشه گرفتیم تاخونه وهاب ولی خودمونیم عجب محله تروتمیزی بود مثل اینکه هرچه گفته بودراست میگفت خانه زیبا یی باساختار معماری یونانی
    کلید رادراورد ودرب راباز کرد
    تابه حال از زندگی شخصی اش چیزی به من نگفته بود وشاید من سوال نکرده بودم داخل خانه وارد شدیم خیلی منزل جمع وجور شیکی داشت لوسترهای زیبا وهال بزرگ همکف که پله میخورد بطرف اتاقهایی بالا تقریبا یک خانه زیبا ودرحد یک ادم سرمایه دار ..........
    بگدریم داخل هال شدیم منوتعارف کرد که ازپله ها بالا بیام ازپله ها که بالارفتم دیک دفعه روی زمین میخکوب شدم وای خدای من دختر سبزه وزیبایی ازدرون یک ازاتاقها بیرون امد با یک دست لباس خواب نازک که میشد تمام بدن اون رودید ازخجالت سرم روپایین اوردم وهاب بااواحوالپرسی کرد وبه زبان خودشون انگار داشت میگفت ازخواب بلندشدی عزیزم یا تقریبا چیزی شبیه با این...
    اون هم درجواب یک چیزی گفت ودوباره به اتاقش برگشت من هم با همان حالت تعجب که این که بود شاید خواهرش شاید زنش ویک سری ازاین سوالهای ذهنی دیگر...
    وارد یکی ازان اتاقها شدیم یک تخت خواب یکنفره میز مطالعه کمدهای تعبیه شده توی دیوار عکسهای مختلف بازیگران هاللیودی ویک سری مجسمه های مختلف ودرکناری دیگر سه تامبل شبک که به زیبایی اتاق اضافه کرده بود لوسترهایی زیبا ی نصب شده در2طرف اتاق تمام چیزهایی بود که داخل ان اتاق به چشم میخورد
    ازداخل کمدلباس یک دست لباس راحت دراورد که انها رابپوشم وکمی استراحت کنم وگفت اگه چیزی لازم داشتی لازم نیست کسی راصداکنی یخچال کوچکی بغل تخت بود که داخل ان انواع واقسام دلسترهای خارجی البته اصل ونوشابه اب خنک واب میوه های انبه وپرتقال قرار داشت دمیتوانی ازانه استفاده کنی
    ودرب کوچک دیگری پشت یکی از پرده هارابه من نشان داد که میتوانی برای حمام یا دستشویی ازشون استفاده کنی ودرضمن گفت تاساعت 10اینجا کسی ازخواب بیدارنمیشه وساعت 10به بعد هرکجاخواسته باشی میریم.................
    ببابیرون رفتن وهاب ازتوی اتاق بالافاصله درب اتاق راازداخل قفل کردم لباسهایم را دراوردم جلو اینه بزرگی که داخل حمام تعبیه شده بود ایستادم اما وخوب خودم رابراندازکردم تما مقسمت پاهام جوش های ریز وقرمزی زده بود حتی چند جای دیگر جوشهایی سفیدرنگی که داخلش چرک گرفته باشد دیده میشد شامپویی دیتول که انجا گذاشته بود برداشتم وتمام بدن خودم راشستم اما شدت سوزش به قدری بود که ناخوداگاه ازچشمانم اشک سرازیر شد
    ازحمام بیرون اومدم بخاطر عرق زیادی که داخل اتوبوس کرده بودم شدت سوزش زیاد شده بود که بعد ازرفتنم به حمام ازشدت انها کم شده بود
    لباس خواب راپوشیدم به تختخواب رفتم انقدر نرم بود که بعد از چند دقیقه بخواب رفتم ...............
    باصدای تق تق در ازخواب بلند شدم ساعت رانگاه کردم دقیقا ساعت 12شده بود فورا درراباز کردم دیدم وهاب است
    ظهر بخیر گفت وکمی خندید که حتما شب خوب نخوابیدی که قصد بیدارشدن نداری.........
    فورا دست وصورتم راشستم ولباسهایم راعوض کردم وبه پایین پله ها توی هال بزرگ اومدم گوشه ای ازهال میز وصندلیهای غذا خوری بود بطرف انها رفتم هما خانم دیشبی تامرادید ازروی میز بلند شد ودستش رابطرفم دراز کرد من هم دستش راگرفتم وروی یکی ازمیزها نشستم صبحانه کامل ومفصلی بود تنها اینکه نیمروهایش کمی تند بود
    کره ومربا ونان تستی رابرداشتم وشروع به خوردن صبحانه کردم ولی ازشما چه پنهان ازشدت سوزش پاهام نشستن کمی برایم سخت بود به هرحال باز هم بدون اینکه ازوهاب درباره ان زن سوال کنم صبحانه ام راخوردم وبه وهاب گفتم که مشکلم بیشتر شده حالا جوشها به قسمت شکمم هم سرایت کرده بود اینطورشد که وهاب رابرای رفتن به دکتر متقاعد کردم
    هنگام رفتن ازوهاب سوال کردم که حالا که پیش دکنر میریم اون سوال میکنه چه بهش بگم واون باکمال خونسردی جواب داد راستش روبگو لازم نیست دروغ بگویی..........
    وارد ساختمان مطب دکتری شدیم ازمنشی دکتر برگه ویزیت گرفتیم وداخل مطب رفتیم
    خانوم دکتر وقتی وهاب رادید جلوش بلند شد دست داد وچند کلماتی بینشان ردبدل شد که نفهمیدم چی بود
    بعد خانوم دکتر مرا صداکرد تاروی تخت بخوابم
    من هم روی تخت دراز کشیدم
    بعد خواست کمر بندم راباز کنم ولی من خجالت میکشیدم وامتناع کردم یک مرتبه وهاب جلوامد وگفت خجالت نداره وبزور شلوارم روکند دستهایم راروی چشمام گذاشتم تا خجالت نکشم دکتر با چوبی که دستش بود شروع به معاینه کرد وگفت بلند شم
    یک نسخه ای داد وگفت چندروز دیگر دوباره برم
    ازاتاق دکتر که بیرون اومدیم دیدم وهاب میخنده گفتم برای چه میخندی گفت
    مردبودی ومن فکرکردم بچه ای اخه هنوز ریش وسبیل نداری .............
    اینطوری شد که به داروخانه رفتیم برای خرید داروهای تجویز شده دیگر بعدازظهر شده بود ووهاب گفت امروز میریم چند جای یونه روبهت نشون میدهم تاتا فردا برای ثبت نامت یک کاری بکنیم...............

    ادامه دارد..............................
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  6. 10 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  7. #18
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت چهاردهم )

    بعد از گرفتن دواها همرا ه وهاب بطرف خانه یک ازرفیقانش رفتیم چون اون ماشین داشت وگفته بود که باماشین همون میگردیم
    به خونه رفیقش رفتیم مجسمه نصب شده بالای در خانه دوستش فهمیدم که دوستش باید هندو باشد زنگ دررازد وچند دقیقه بعد دوستش سریش که اسمش راگفته بود بیرون امد مرا به اومعرفی کرد کمی باهم صحبت کردند ودراخر سریش هم بعداز5دقیقه دوباره برگشت فکرکنم رفته بودلباسهایش راعوض کند وماشین راازداخل پارکینگ خانه اش بیرون اورد یک ماشین سوزکی جمع وجور قرمز جگری رنگ قشنگی بود وبه اتفاق برای دیدن دیدنیهای پونه حرکت کردیم اولین جایی که رفتیم
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    (Pataleshwar Cave Temple) معبدی باستانی که از تراشیدن صخره‌ها ساحته شده و مربوط به قرن هشتم میلادی است
    بعدازان بطرف ساختمان مرکزی
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    (University of Pune) هم بسیار زیبا و دیدنی بود که محل اقامت فرماندار انگلیسی در دوران استعمار بریتانیا بوده‌است رفتیم وبعد ازدیدن انجابطرف
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    (Imambara) که مسجد ایرانیان و شیعه‌های پونه‌است و در متطقهٔ کمپ واقع شده‌است.رفتیم جاهایی دیدنی زیادی بود که هرکدام بنوبه خودش جذابیت خواست خودش راداشت اما جذابترین خاطره ان روز را که الان میخوام براتون تعریف کنم موقعی بود که برای دیدن
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    (Saras Baug) که مکان مهم دیدنی در قلب شهر پونه‌است. رفته بودیم هواتاریک شده بود ولی چراغهای نصب شده دراطراف ان روشنی خواستی به ان محل داده بوداین باغ قدیمی بیش از دو سده قدمت دارد و معبد هندو داخل آن واقع است که سال شروع ساخت آن ۱۷۵۰ بوده‌است.داخل محوطه ان یک چمن جالب فرش شده بود که هم محلی برای گردشگران بود وهم استراحتگاهی جالب
    ازداخل محوطه انجا که رد میشدیم از کنار زنها ومردان بیشماری که برای سیاحت به انجا امده بودند حتی افرادخارجی که ازکشورهای دیگر برای دیدن اثارتاریخی وباستانی هند به انجاامده بودند ردمیشدیم من تنها نگاه میکردم واز ساختمانهای جالب وقدیمی انجا لذت میبردم کمی که راه رفتیم دیگر خسته شده بودم چون پاهایم عرق کرده بودند وسوزش شدیدی رااحساس میکردم بخاطر همین از دوستانم درخواست کردم برای مدتی یک جا رابرای نشستن انتخاب کنیم وفکرکنم وهاب تمام جریان مرا با سریش درمیان گذاشته بود چون میدیدم دایم مرابراندازمیکند ویک نیمچه خنده ای هم برلبانش است واینگونه شد که نیمکت بزرگی رازیر یک چراغ بزرگ نورافکن انتخاب کردیم سریش هم گفت میرود تاچیزی بگیرد وبیاید همانطوری که من ووهاب نشسته بودیم من احساس کردم پشت سرما که دوخانوم نشسته بودند دارند باهم فارسی صحبت میکنند اما وقتی به چهره انه بیشتر توجه کردم دیدم چهره انها هیچ گونهخ سازگاری با ایرانیها ندارد چون صورت انها بفدری سفید بود که حالت قرمزی میزد وبیشتر شبیه به انگلیسیها میزد اخر توریست های انگلیسی درهند خیلی زیادهستندانها روی چمن ها دراز کشیده بودند شلوارک کوتاه که تقریبا 10سانت از پایین تنه انه راپوشانیده بود وبغیر ازقسمت کوچکی دربالاتنه تمام قسمتهای بدن انها ظاهر بود وهردو باشکم روی چمن دراز کشیده بودند وگاهی یک خنده بلندی ازانها فضاراپرمیکرد گوشهایم راتیز تر کردم تا بهتر بتوانم حرفهایشان راگوش کنم ایندفعه دیگر مطمن شدم که اینها دارند فارسی اصیل وروان صحبت میکنند ولی موهایی طلایی شده انها که تا پایین کتقف انها ریخته شده بود همه حدسهای من را اشتباه ازاب دراورد دوباره گوشم راتیز کردم فکرکردم شاید اشتباهی شنیده باشم ویک چیزدیگر اینکه فارسی زبانهای زیادی درکشورهای مختلف دنیا زندگی میکنند شاید از کشور دیگری باشند ولی اگر اینگونه هم باشد بعنوان یک همزبان میتونم چند دقیقه ای باونها حرف بزنم واین راهم به وهاب گفتم که اینها احتمال دارد فارسی زبان باشند پس میتوانم چند دقیقه اتی نزد انه بروم ووهاب هم قبول کرد
    شانه ای کوچک که درجیب داشتم دراوردم وموهای بلندم را کمی حالت دادم وکمی لباسهایم رامرتب کردم وبا کمال متانت بطرف اونه رفتم نزدیکشان که رسیدم سلام کردم وبلافاصله پشت سرسلام گفتم ببخشید خانومهای محترم شماایرانی هستید تامن گفتم خانومهای محترم یکدفعه هردوتا شروع بخندیدن ومسخره کردن من کردند میگفتند ای ای بچه سوسول
    خانمهای محترم
    مااینجا خانوم محترم نداریم هههههههه
    ودوباره شروع به خندیدن کردند
    از مسخره کردن اونها اصلا بدم نیومد بلکه خوشحال ترهم شدم که دوتاهمزبان پیداکردم
    فورا پهلویشان نشستم وقبل ازاینکه اونها بخواند حرفی بزنند گفتم خوب خانمهای محترم نه ولی دخترخانمهای عزیز حالا ذمسخره بکنید
    من فکرکردم ازاینکه بفهمند ایرانی هستم تعجب بکنند اما اصلا تعجب نکردند هیچی بلکه به هم اشاره میکردند ویک نیشخندک زیرکانه ای هم میزدند
    ادامه دادم خوب میهمان نمیخواهید
    دوباره شروع به خندیدن کردند و.باز باهمان لحن تمسخر گفتند ماحوصله بچه داری نداریم وباز هم شروع به خندیدن کردند
    البته شاید راست هم میگفتند هنوز ریش وسبیلهای من بیرون نیامده بود واونه حداقل 6یا7سال ازمن بزرگتر بودند بازهم بدل نگرفتم که یکدفعه یکی ازدخترها بلند شد ونشست وگفت خوب اقای محترم وباگفتن این حرف به حالت مسخره دوباره سیل خندهشون شروع شد اونه دونفر بودند ومن هم یکنفر ودرکل هم نمیخواستم حرفهای اونها درمن تاثیر بکنه ونمی خواستم که بازنده باشم باید به اونها ثابت میکردم که من مردم وهرچه باشه اونها دختر ومرد هیچوقت جلو دختر نباید کم بیاره
    البته بین خودمون باشه من با وجو اینکه سن وسالی نداشتم ولی تجربه زیادی باکل کل کردن باجنس مخالف داشتم وهمین راهم میخواستم انجا ثابت کنم
    بخاطر همین گفتم مگه چیز خنده داری دیدید از خداتون بخواد یک جوان خوش تیپ بخواد باهاتون حرف بزنه من بخاطر اینکه همزبان بودیم گفتم بیام کمی بیشتر باهم اشنا بشیم خداروچه دیدی شاید فامیل شدیم
    وباز هم شیطنت ازسروروی اینها میبارید مثل اینکه اینها قصد نداشتند کوتاه بیایند وهر حرفی را باشوخی وخنده به مسخره میگرفتند دیگر کفرم درامده بود بطرف میز وهاب نگاه کردم دیدم اوهم نیست معلوم نبود کجا رفته وشاید یک جایی داره مخ زنی میکنه دیگه عزمم روبیشتر کردم وخودم رومعرفی کردم تا اسمم روگفتم دوباره خنده اونه شروع شد اوه اوه چه اسم مسخره ای بابا مامانت اسم ندیده بودند که گذاشتند فیصل ویاشاید سال قحطی اسم بدنیا اومدی دیگه شدت خنده ها بلیشتر شد تاجایی که یکی ازدخترها ازبس خندید صدایی ازش بیرون اومد که بیرون امدن صداهمان وخاموش شدن اونها همان
    دیگه من برنده شده بودم من هم باهمان لحن شیطنت امیزم گفتم حاج خانوم مبارکه قدم نورسیده مبارک
    دیگر هردوتا شون اگه سوزن بهشون میزدی خونشون درنمی اومد داشتم می ترکیدم ولی همه روتوی خودممیریختم ولی ازوضع بوجوداومده حال میکردم
    حالا دوباره سوال کردم خوب خانما ماکه بچه ایم شما بعنوان مادربزرگ لطف میکنید بگید که ارکجا دهستید دیگر جوابی ازاونها شنیده نشد فقط از جایشون بلند شدند وبایک حالت شرمندگی سرشون روپایین انداختند وکمی بعد اصلا ندیدم کدام سمت رفتند بارفتن اونها تمام خندهای که درون خودم حل کرده بودم روبیرون فرستادم
    وتاامدن وهاب وسریش من همچنان میخندیدم اونها بارها علتش راازمن سوال کردند ولی نخواستم ابروی هم کشوریهایم راپیش انه ببرم یک چیز دیگه تحویلشون دادم ولی این خاطره برای همیشه دردفتر خاطراتم ثبت شد که گاه گاهی بادیدن این نوشته ها یادان صدای برگ برنده برای همیشه درخاطراتم باقی بماند


    ادامه دارد....................................
    ویرایش توسط faesal : 20-05-12 در ساعت 02:18
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  8. 10 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  9. #19
    مدیر گل و گیاه و شخصیتهای هنری
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    وسط بهشت!
    نوشته ها
    8,001
    Thanked: 29005

    پیش فرض

    فيصل جان اسمامي كه با سياه نوشتي(
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ،
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ،
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    )
    ازتوضيحات ويكي پديا چرا حذف شده اند؟ عكس و مشخصاتي دراينمورد وجود نداشت. ممنون:icon_pf (68):



  10. 3 کاربر برای این پست سودمند از Aida عزیز تشکر کرده اند:


  11. #20
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    بهتون قول داده بودم که عکس 10سال قبل خودم را بگذارم بالباس عربی همین عکس روبه بدبختی تونستم بگذارم چون بقیه عکسهام کیفیت چندانی نداشت :icon_pf (20):

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.



    واما عکس دوم عکس پسرمه فکرکنم شبیه من باشه:icon_pf (20):

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  12. 10 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  13. #21
    مدیر انجمن ایرانگردی و جهانگردی sh kaulitz آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    دنیای پشت دیوار
    نوشته ها
    2,580
    Thanked: 12141

    پیش فرض

    نقل قول:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.




    اول اینکه بیخود نیست شما یه مدت گیر داده بودی به عکس شاهرخ خان ماشالا شبیهید به هم .
    ولی نکته مهم این بچه به این نانازی خداوکیلی به شما نرفته :icon_pf (27):فکر کنم بیشتر به مامانشون رفته باشن ایشون :d


  14. 4 کاربر برای این پست سودمند از sh kaulitz عزیز تشکر کرده اند:


  15. #22

    پیش فرض

    نه دیگه تضعیف روحیه نکنید .خیلی شبیه بابا شه.:icon_pf (27):

  16. 5 کاربر برای این پست سودمند از شانت عزیز تشکر کرده اند:


  17. #23
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت پانزدهم)
    ازاین به بعد سعی میکنم مهترین خاطراتی روکه برایم اتفاق افتاده بنویسم چون اگر بخوام تمام خاطرات روزها روبنویسم بیش ازاندازه طولانی میشه اما توی زندگی 2ساله من توهند انقدر اتفاقات جالبی پیش اومده که تعریف کردن انها خالی از لطف نیست امروز میخوام داستان جدال بایک از استادهایم رابرایتون تعریف کنم .............
    بگذریم تنها این روباید یاداوربشم که معلم تاریخ ما یک اقای خیلی مغرور وبهتر بگم ادم ازخود راضیی بود ...
    اون روز هم مثل همیشه قبل از اومدن استاد بچه ها کلاس روروی سرخودشون گذاشته بودند صندلی من دروسط کلاس قرار داشت وبین تمام بچه ها جاافتاده بود که من خیلی ادم باادب ومودبی هستم چون هرکس هرکاری حتی اگرچه ناجور انجام میدادمن فقط با احترام جوابش را میدادم همین ادب بالای من بود که بین خودمان بماند همه بچه ها میبخواستند بامن دوست باشند ازمیان همه اینها دختر بسیار زیبایی بود بنام سیتا او هم اتاقی من توی خوابگاه بود وهمچنین توی کلاس هم کنارمن نشسته بود خیلی دختر نجیب وباوقاری بود طوری که اکثر بچه ها میخواستند بااودوست شوند ولی اوهیچگونه اعتنایی به انها نمی کرد وعوضش تعریف ازخودنباشد من اوایل هیچ گونه رغبتی برای دوست شدن بااونداشتم اما او دنبال این بود که هرطوری شده بامن دوست شه
    خودش مسلمان بود واهل کشمیر
    وکشمیرهم یکی ازباصفا ترین شهرهای هند است مثل شمال خودمون سرسبز وباصفا
    خلاصه تازه مدت کوتاهی بود که رابطه دوستی من وسیتا شروع شده بود بین همه همک کلاسیها شایعه های بدی نسبت به رابطه ما سرزبانها افتاده بود درصورتی که ما تنها دوتادوست خوب بودیم بدون هیچ حاشیه اضافی
    حتی توی اتاق خوابگاه ما که اتاقهای 4نفره بود تخت او قسمت بالای تخت من قرار داشت وشبها تادیروقت از دیده ها وشنیده هایش برایم تعریف میکرد خیلی دختر نجیب ودوست داشتنی بود باهمه دخترای دیگه فرق میکرد دنبال شیطنت نبود حتی میگفت پدرش استاد زبان فارسی بوده انزمانی که توی مدرسه ها فارسی تدریس میشده که ماجرای پدرش خودش داستان جداگانه ای داره که اتفاقا چند ماه پیش برای یکی ازبچه های فرو.م که خودش هم میدونه کیه تعریف کردم
    خلاصه انروز داخل کلاس تاریخ قبل ازامدن استاد من وسیتا داشتیم درمورد یک چیزی صحبت میکردیم که یک دفعه استاد امد وهمه بچه ها ازجایشان بلند شدند بدون سروصدا چون وقتی استادسرکلاس می امد بچه هخا برای مدتی بلند میشدند ودوباره می نشستند مادونفر اینقدر سرگرم صحبت کردن بودیم که متوجه امدن استاد نشدیم
    یک مرتبه تا استادرودیدیم باحالت دست پاچه بلند شدیم که انزمان همه بچه ها نشسته بودند
    استاد یکراست بطرف ما امد وازسیتا خواسیت که پای تخته برود (طبق اداب دانشگاه دونوع تاریخ وجود دارد یک تاریخ هندوها که دران از رام وهمان خدایان خودشون بحث میشه که فکر کنم وجود خارجی اصلا نداشته باشد فقط براساس عقایدشون ساخته وپرداخته شده مثلا یکی ازبت هایشان رام یا شام انها اعتقاد دارند مثل یک انسان زندگی کردند وهزاران هزارخرافات دیگر ازطرف دیگر چون مامسلمان بودیم ضرورتی برای یاد گیری انها نداشتیم فقط بخاطر انکه نظم کلاس بهمک نخورد مجبور بودیم بنشینیم وگوش کنیم
    خلاصه استاد سیتا را برد پای تخته وگفت جهانگیر پادشاه که بود وسرانجام انارکلی به کجارسید سیتا هم بدون چون وچراجواب دادودوباره سوال بعدی شاه جهان بع عشق چه کسی مبتلا شده بود وبرای حاصل کردن عشقش چه کارکرد وباز سیتا تمام وکمال جواب داد هرسوالی استاد میکرد اوجواب میداد من میدانستم اومنتظر است که سیتا نتواند جواب بدهد ودنبال بهانه میگشت که یکدفعه گفت رام بگوان برای اینکه راون رابرای همیشه ازبین ببرد چکارکرد (رام اسم یکی ازخدایانشان است وراون یکی ازشیطانهای بزرگ)دیدم سیتا ساکت ماند وجواب نداد دوباره سوال کرد وچون دوباره جواب نداد استاد به اوگفت که بروبیرون وایستا که من هم بیام دیگر کفرم درامده بود که یکدفعه بلند شدم وگفتم استاد رام برای شما رام است وراون برای شما راون این رام وراونها هیچ ربطی به ماندارند تا گفتم استاد گفت توهم برو بیرون
    دیگر ماهردوتا بیرون منتظر مانده بودیم که استاد بیاید البته ازخوشانسی ما یکی از ناظمها ی مان مسلمان بود از اتنجا رد میشد که ما رودید توی راهروایستاده بودیم علتش راسوال کرد وما هم جواب دادیم اوگفت شما بعنوان یک دانشجو میتونید از حق خودتون دفاع کنید وبهتر است به انجمن حمایت ازحقوق دانشجویی مراجعه کنید من وسیتا به همراه هم بطرف انجمن حقوق دانشجویی حرکت کردیم چون روز بعد امتحانم داشتیم واگر استاد میامد حداقل باید سه جلسه محروم میشدیم وهنگام محرومیت ازماامتحان هم گرفته نمیشد اینجا بود که باید یک کاری میکردیم
    جلو دفتر که داخل همان ساختمان دانشگاه قرارداشت رفتیم واز دربان اجازه گرفتیم که به داخل دفتر مدیر انجمن حمایت ازحقوق دانشجویان برویم انجا برای اولین باربود که میرفتیم بین راه بارها وبارها باهم مشوره کردیم که اول منتظر می شدیم استاد می امد اگر 3جلسه محروممان کرد بعد دنبال کاررومیگرفتیم ولی از طرفی اخلاق این استاد حسابی دستمان امده بود وهرکس راازکلاس بیرون کرده بود سه جلسه محرومیت ازامتحان هم رو شاخش بود بالاخره وارد اتاق مدیر انجمن شدیم دیدیم یک خانوم که روی پیشانیش نشان هندو هم بود نشسته بود بادیدن اوداشتیم منصرف میشدیم چون اون هم هندو بود وفکر نمیکردیم که برای ما کاری انجام دهد بخاطر همین خواستم برگردیم
    اما یکمرتبه خانوم مرا راصداکرد وگفت مشکلی داشتید دیگر چاره ای نبود تااونجا امده بودیم باید ادامه اش روهم ادامه میدادیم اگر چه به نتیجه هم نرسیم
    من شروع کردم که من از فلان کشورم وهم مسلمان استاد ماروازکلاس بیرون کرده بخاطراینکه دررابطه با رام وشام شما اطلاعات نداریم اون به خوبی حرف ماروگوش کرد ودر اخر گفت خوب خواسته چیه گفتیم ماازادی بیان دررابطه باحقوق مسشلمانیمون میخوایم اون هم بدون چون وچرا نامه امضا شدهای به ماداد که شما بعنوان یک مسلمان اجازه دارید از حقوق خودتون دفاع کنید بعضی ها که دارند این رامیخونند بنظرشون مسخره بیاد ولی اصلا هم مسخره نیست حالا نامه امضا شده دستمون بود ومنتظر عکس العمل استاد بودیم که اگر اتز امتحان مارومحروم کرد طبق ان نامه میتوانیم ازحقوقمون دفاع کنیم وهیچ کس هم نمی تواند جلومان رابگیرد فورا به راهروبازگشتیم ومنتظر امدن استاد
    زنگ که بصدادرامد وهمه بچه ها از کلاسهابیرون امدند استاد به طرف ما امد وهمانطور که انتظارمیرفت اولین جمله اش این بود بی احترامی استاد/جواب ندادن به سوال استاد/جلو استاد دهن بازی وسه چهارتای دیگر راگفت شما روبه سه جلسه اخراج ازامتحان ویک هفته محروم ازکلاس میکنم وحرفی نزد ورفت حالا نوبت ما بود که نشان میدادیم بعنوان یک دانشجو ماچکار میتوانیم انجام بدهیم
    ویکی دیگر اینکه مسلمانالن زیادی از کشورهای مختلف توی دانشگاه بودند باسرعت تا میتوانستیم مسلملن پیدا میکردیم فرقی نمیکرد چه فرقه ومذهبی باشدئ فقط مسلمان باشد وازشون خواستیم فردا سرصبح تظاهرات دانشجویی علیه استاد شروع شود بعضی ها که ازنقاشی وکاریکاتورسازی سررشته ای داشتند عکس استاد رابصورت کاریکاتور برسرچوبی اویزان کردند وشعارهای مختلف وحدود 200نفر تظاهرکننده دانشجو علیه استاد وجالبتر اینکه درصف معترضین عده زیادی هندو مسیحی ومذاهب دیگر هم قرارداشتند واینگونه شد که اعتراضات شروع شد ان روز بسیاردیدنی شده بود جلو درب دانشگاه جمعیت زیادی جمع شده بودند پلیس مردم وحتی خبرنگاران دسته دسته به ان جمعیت اضافه میشدند وتا ظهر اعتراضات ادامه داشت
    نامه دفاع ازحقوق دانشجویی رابه خبرنگاران وپلیس نشان میدادیم تابدانند ما مجوز تظاهرات راداریم وتقریبا حدود ساعت 2بود که مدیر کالج امد وخواسته ما روخواست وگفتیم که استاد بیاید ازمامعذرت خواهی کند ودستورات خودش رالغوکند ودین وایین خودش رابه ماتحمیل نکند واینطورشد که استاد بنابه درخواست مدیران امد وازهمه ماعذرخواهی کرد ودوباره ماروبرای برگشتن به کلاس تایید کرد تا یک ماجرای بی اهمیت اهمیت دارشود واز این تظاهرات تا بودن من درانجا ذکر ویاد میشد
    وعده خیلی زیادی ازبچه ها بابت این جسارت من حتی به منم تبریک گفتند تا بعنوان یک ایرانی باز هم نام ایرانی بودنم را برفراز دانشگاه پونه به اهتزاز دربیارم

    ادامه دارد.......................................... ...................
    ویرایش توسط faesal : 20-05-12 در ساعت 23:00
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  18. 11 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  19. #24
    مدیر انجمن گالری عکس و خودرو N A V A Я O آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    شـیراز
    نوشته ها
    6,374
    Thanked: 29388

    پیش فرض

    اسم سیتا منو یاد سریال مسافری از هند میندازه با بازی شیلا خداداد :icon_pf (27):
    خـــدای راستین کجاست؟؟ پناه می برم به "او"

    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى
    الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ
    وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ
    صَلَاةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً
    كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ







  20. 9 کاربر برای این پست سودمند از N A V A Я O عزیز تشکر کرده اند:


  21. #25
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت شانزدهم)
    این ماجرایی که براتون میخوام تعریف کنم ماجرای تعطیلی اهفته ای بمناسبت جشن ازادسازی هندوستان است
    اخرین کلاس اون روز ماهم تموم شده بود فورا به طرف خوابگاه حرکت حرکتم تا برای تعطیلات یک هفته ای که برای مراسم ازادی هندوستان بود برنامه ریزی کنیم 2تای دیگر از هم اتاقیهایم داخل اتاق خوابگاه حضور داشتند جای سیتا خیلای خالی بود اخه نمیدونم چه شده بود که چندروز قبل توی کلاس حالش بهم خورد وهنوزهم توی بیمارستان بستری بود بدون اون ازهرچه درس ودانشگاه بود بیزار بودم دیشب تانصفه های شب نزدش بودم ازدیدن من خیلی خوشحال شده بود خودش میگفت که بابودن کنارمن تمام دردهایش رافراموش میکند اخه بیچاره اپاندیس داشت ودکتر گفته بود که تاچندروز اینده باید عمل بشه
    دیگر کلاس ودانشگاه برایم خسته کننده شده بود با خودم گفتم اگه سیتا طوریش بشه برای همیشه قیددانشگاه رومیزنم وبرمیگردم ایران اخه بابام برگشته بود ایران واونجا شرکت نمایندگی موادغذایی راه انداخته بود حالا شش هفت ماهی میشد که خانواده ام روندیده بودم بعضی وقتها که تلفن میکردم مادرم گریه میکردبخاطرهمین سعی میکردم زیاد زنگ نزنم ازطرف دیگر هرماه پول زیادی به حسابم واریز میشد تا ازلحاظ مالی هیچگونه مشکلی رنداشته باشم من هم اوضاع مالی سیتا رامیدانستم وتامیتوانستم برایش خرج میکردم ازطرف دیگر عاشقش شده بودم اماهیچوقت به خودم اجازه ندادم که خدای نکرده رابطه دوستانه مون رولکه دارکنم
    یک دختری بود پاک ومعصوم که تمام خوبیهای یک خانوم کامل راداشت تنها چیزی که بود بنابه رسم وایین جاافتاده اونها موهایش بیرون بودند ولی درکل پوشش خودش راهمیشه سعی میکرد حفظ کند باپسرهای دیگر مثل بقیه گرم نمی گرفت واگر خدایی بخواهیم بگیم این بود که تنها دوستش من بودم مشکلاتش رابه راحتی برایم تعریف میکردحتی بعضی وقتها ازبیماری مخصوص زنانه اش به من میگفت .............
    وخودش میگفت که ازمن خیلی خوشش میاید بالاخره نمیدانستم چکار کنم 2تا دخترهم اتاقی من که تقریبا یک ماهی میشد باهاشون قهربودم یک مرتبه نزد من امدند وگفتند ما میدانیم که ازما زیاد خوشتون نمی اید ولی اگه جایی رونداری میتونی همراه مابیایی ازیک طرف دلم مبخواست قبول کنم اما ازطرف دیگر زیاد بااونه بودن رادوست نداشتم
    ازخوابگاه بیرون اومدم ورفتن به یک پی سی یو(همان باجه تلفن خودمون)شماره خونه وهاب راگرفتم ولی خانمش یابهتربگم نامزدش که باهاش زندگی میکرد گوشی رابرداشت وگفت که به بمبیی رفته برای انجام یک سری کار وتاچند روزدیگه هم برنمیگرده
    کلا دوستایی نزدیک وخوب من انگشت شماربودند وبهتره بگم کسانی که باهاشون راحت بودم چند نفربیشتر نبودند چون من خودم زیادمایل نبودم که باهرکسی رابطه دوستی برقرار کنم دوبار به بیمارستان رفتم که یک سری به سیتا بزنم اما درکمال تعجب دیدم که خیلی سرحال است وتامنودید مثل کسی که ماه دیده باشد پرید توبغلم نمی دانستم از چی خوشحال است ولی تامنودید گفت دکترها دارند منو مرخص میکنند گفتند فعلااحتیاجی به عمل نیست یک سری داروداده اند که اینها روبخورم شاید اصلا به عمل احتیاجی نباشه ازمایشاتم مثل اینکه خوب دراومده وفعلا عمل هم کنسل ........
    من بهش گفتم راستش روبگو دکترگفته یاخودت میترسی
    گفت بخدا دکترگفته این هم کاغذ ترخیص دکتره
    باید تسویه حساب کنم تابگذارند برم
    کاغذ راازدستش گرفتم وبه باجه ترخیص رفتم چیزی حدود 1000روپیه میشد پول رادادم و.نامه روگرفتم وبرگشتم دیدم اوخیلی ناراحت است ازاینکه بارها وبارها درحقش لطف میکنم باهرزحمتی بود ازدلش دراوردم که وظیفه است وازای تعارفات معمولی
    دیگر سیتا لباسش راعوض کرده بود واماده برای بیر ون رفتن از بیمارستان شده بودیم توی راه گفتم یک هفته تعطیلی داریم بریم یکجا برای گشتن اول گفت بریم کشمیر خانه اونها بعد گفت راستی اگه میخوای بریم بمبیی یک عمویی دارم اونجا زندگی میکنه بالاخره به توافق رسیدیم که با هم به بمبیی بریم
    فاصله پونه تابمبیی زیاد نبود لاقل چیزی نزدیک به200کیلومتر از جزعیات بگذریم بلیت قطار گرفتیم وبرای بمبیی وبطرف بمبیی حرکت کردیم
    بودن باسیتا برایم لذت بخش بود توی قطارنشسته بودیم ولی مثل اینکه حالش زیاد خوش نبود سرش اروی کتفم کذاشته بود وچشمانش رابسته بود موهای صاف وبلندش جلو دیدش راگرفته بودند واقعا نمیشه بازبان اون لحظات راوصف کرد ولی قشنگترین لحظات زندگیم داشت رقم میخورد گاهی چشمانش راباز میکرد ومیگفت هنوز نرسیدیم
    وباز چشمانش رامیبست من برای اینکه توی سفر اذیت نشویم یک کوپه اختصاصی گرفته بودم بعد ازمدتی دیدم بدنش دارد سرد میشود دارد ازدرد بخودش می پیچد نمی دانستم چکارمیتونم برایش بکنم سرش راازروی شانه ام روی تخت گذاشتم ازداخل ساکم چادر بزرگ که بهش شال هندی میگند دراوردم رویش انداختم
    بسرعت توی راهروقطار شروع به دویدن کردم کوپه های مختلف قطار رامیزدم وصدامیکردم اینجا کسی دکتر نیست باسرعت هرچه بیشتر مسیر راهروها رویکی پس از دیگری طی میکردم دیگر نمی دانستم چکار کنم اخه چرا اون روباخودم اوردم اگه خدای نکرده مشکلی برایش پیش بیاید باید چه خاکی به سرم بریزم اما مثل اینکه توی اون قطار به اون بزرگی یک دامپزشک هم پیدانمیشد چه برسد به دکتر .............
    راهروها وکوپه ها رویکی پس ازدیگری طی میکردم مثل دیوانه ها فریادمیزدم اقا خانم مستر میدم اینجا دکتر نیست ولی سعی وتلاشم بی فایده بود اگر هم بود کسی حاضر نبود بدادم برسه باهمان سرعت دوباره برگشتم به کوپه خودم دیدم همچنان به خودش میپیچه ....
    دوباره کمی دلداریش دادم که صبرکنه همین الان میرسیم ولی خدامیدونست هنوز چند ساعت دیگر مانده بود تابه بمبیی برسیم توی راهرو کنارپنجره ایستادم تااگه شهری روببینم وقطار توقف کنه فورا ازقطار پیاده شیم وحتی چند شهر کوچک هم گذاشتیم ولی مثل اینکه قطار هم سرلج داشت وتوی هیچ ایستگاهی توقف نکرد فورا بطرف اتاق
    مخصوص افسران بازدید بلیط رفتم دررا هل دادم دوتا ازافسران اونجا خوابیده بودند درراکه بازکردم فورا تند تند به اونها گفتم چه اتفاقی افتاده اما اونها همچنان بی خیال دوباره سرشون روگداشتند وخوابیدند فقط گفتند تانیم ساعت دیگه جایی توقف نمیکنه
    دیگه نمیدونستم چکارکنم گفتم برگردم به کوپه ام یک کم دلداریش بدم شاید تاثیری داشته باشه
    دوباره برگشتم دیدم صدای اه وناله اش بلندتر شده تمام بدنش عرق کرده قسمتی از شکمش را بادست دارد فشارمیدهد سرش رابلند کردم کمی اب بهش دادم
    شروع کردم به دلداری دادن ولی نمی دانم این زمان چقدر کند داشت حرکت میکرد وضع اورامیدیدم ومن هم گریه ام گرفته بود دیگر اصلا فکرم به جایی قد نمیداد تنها هرچند لحظه یکبار به ساعتم نگاه میکردم که اصلات قصد نداشت حرکت کند
    درد سیتا وحشتناک بود دیگه تمام بدنش خیس عرق شده بود ازش خواستم کمی راه برود شاید بهتر شه اما اونمی توانست از جایش بلند شود
    دیگر اشکهایم گونه هایم روپوشانده بودند قطرات اشک باسرعت ازچشمانم سرازیر میشد تنها کاری که میتوانستم برایش انجام بدهم گریه کردن بود وچه راحت داشتم گریه میکردم.................................


    ادامه دارد.......................................... .......
    ویرایش توسط faesal : 21-05-12 در ساعت 01:16
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  22. 12 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  23. #26
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    نقل قول:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


    اسم واقعی اش سیتاوه جی رای خان
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  24. 7 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  25. #27
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت هیفدهم)

    اون درد می کشید ومن گریه میکردم راستی کسی نبود که به بگهم دیگه توچرا گریه میکنی
    ولی خدایش خودم روباخته بودم سرش را روی زانوهایم گذاشته بودم وباهر اه وناله اوانگار تیری درون قلبم میرفت تواون لحظات ازخداهیچی نمی خواستم تنها میخواستم تمام دردهای او به جان من بیفته ولی اخه چرا نمی دانم وشاید برای پاسخ دادن به این سوال هنوز زود باشد
    پنجره روباز کرده بودم وفقط نگاه میکردم کی به ایستگاهی میرسیم که قطار توقف کند اما مثل اینکه ساعتها گذشته باشد ومثال ضرب المثل هندی انتظار کی گدیان موت کی برابرهوگی(انتظارلحظه هابرابر بامرگ است)ویک همچین حالتی برایم پیش امده بود نمی دانم درون ذهن وخیالاتم چه میگذشت که سوت قطار وکاهش سرعت اون تمام رشته های وصل شده به خیالاتم روپاره کرد فورا سرش را از زانوهایم پایین گذاشتم دهانش بکلی کف کرده بود رنگ چشمانش زرد شده بود وانگار 10کیلو لاغرتر
    فورا در کوپه راباز کردم اخ جون چه میدیدم قطار درتاریک شب ایستاده بود بدون اینکه به جای نگاه کنم یا فکر دیگری بکنم درون کوپه امدم هرکاری کردم که ازجایش بلند شود دیدم نمی تواند بلند شود یکی از دستهایم رازیر پاهایش انداختم ودست دیگرم رازیر کمرش ناگهان چشمانش راباز کرد واه عمیقی ازته دلش بیرون امد که حال مرابدتر کرد
    بیچاره وزن زیادی هم نداشت شاید یکی یادوسا ل ازمن کوچکتر بود بابدنی لاغر وقدی متوسط .
    همانگونه که اورا روی دستانم گرفته بودم تند تند مسیر راهروکوچک راپیمودم نمی دانستم کجاییم تنها این رامیدانستم که قطار توقف کرده هرکجا که باشیم برایم مهم نبود تنها رسانیدن سیتا به دکتر یابیمارستان برایم مهم بود دیگر داشت قطار سوت سوم راهم بصدادرمیاورد اخر توقف کوتاه شاید یک یا دودقیقه ای بیشتر نداشت باسرعت خودم رابه درب خروجی قطار رسانیدم اما درکمال تعجب دیدم سکویی برای پیاده شدن ندارد دیگر کفرم درامده بود ازشدت عصبانیت میخواستم خودم روبکشم
    همانطوری که سیتا روی دستهایم بود برگشتم مامور قطار از سمت دیگر داشت میامد هنوز به مامور قطارنرسیده بودم که یکدفعه سوت سوم قطار زده شد تاقطاردوباره به راهش ادامه دهد ازشدت خشم میخواستم یقه مامور رابگیرم وپدرش رادربیاورم ولی چکارمیکردم که دستم بهش نمیرسید همانگونه که سیتا روی دستهام بود ازمامورسوال کردم که جواب داد اینجا فقط خط راه اهن عوض میشود وایستگاه توقف هنوز 10یا 15 دقیقه مانده است
    نمی دانم این 10یا15 دقیقه لعنتی کی تمام میشود باسرعت خودم رو توی کوپه رسانیدم واوراروی تخت خواباندم دیگر هرطور شده بود خودم باید یک کاری میکردم اما نمی دانستم باید چکارکنم
    به ارامی چادری یاروسری کوچکی که دورگردنش انداخته بود را از روی گردنش با زکردم ودرکمرش بستم بعد توی کیفم سراغ دارویا مسکن می گشتم تااینکه یک بسته پانادول (قرص مسکن خارجی است که اکثر برای دردهای شدید ازقبیل سردرد استفاده میشود)دیدم دراوردم وخواستم که یکی از ان قرصها رابخوردولی دهانش کف کرده بود هرکاری کردم که دهانش راباز کند دیدم نمیشود سرش رابلند کردم وبزور قرص راتوی دهنش گذاشتم وبایک کم اب خواستم قورت بدهد ولی هرچه بهش اب میدادم میدیدم هنوز این قرص لعنتی داخل دهانش است ولی رنگش بکلی عوض شده بود برای دومین باربود که اورااونطوری میدیدم دقیقا مثل همان روزی که سرکلاس یک دفعه بخود پیچید وافتاد دقیقا انروز هم همین وضع برایش پیش امده بوددیگر حدسم درست بود انروز دکتر اورامرخص نکرده بود بلکه خودش بزور ازدکتر خواسته بود که ترخیصش کند وشاید بیچاره فکر هزینه عمل راکرده بود ولی به دختره احمق گفته بودم که مشکل پولش نیست هرچه باشد من خودم می پردازم ولی نمیدانم عقلم به جایی قد نمیداد که چرانگذاشتنه بود عمل کند وزمانی که فهمیدم که چرانگذاشته بود عمل شود درنگاهم عزیز وعزیز ترشد
    خلاصه بگذریم دیگر ازپنجره میشد لامپهایی شهری رادید ازخدامی خواستم که قطارانجا توقف کند وطولی نکشید که سوت قطار به همراه کم شدن سرعت اتفاق افتاد
    کیف دستی را توی دستم انداختم وباز هم اوراروی دستانم بلند کردم وباسرعت از قطار پیاده شدم نمی دانم اسم انجا چی بود چون این واقعات روچند روز بعد ازاون اتفاقات نوشتم هنوز از جایگاه خارج نشده بودم که مامور بازدید بلیت جلو یکی ازدربها جلویم راگرفت وخواست تابلیطم رابهش نشون بدم اخه به این مردک احمق کی بفهماند که میبیند مریض روی دستم است بهش گفتم داخل جیبم است میبینی که دستهایم بنده دستش راداخل جیبم کرد کمی گشت دیدم یکدفعه مهربان شدگفت مشکلی نیست میدانم بلیط داشتی برو
    ومن باسرعت از ان مکان دور شدم باسرعت تاکسی گرفتم وبه راننده گفتم که باهرچه سرعت دارد برود وراننده هم باهرچه سرعت داشت حرکت کرد تاحدود 10دقیقه بعد جلو بیمارستان رسیدیم فورا دست درجیبم کردم تا کرایه راننده رابدهم اما امان از یک روپیه
    هرچه به جیبهایم نگاه کردم دیدم یک روپیه هم توی جیبم نبود باورکن من 6000روپیه پول داشتم دقیقا 6تا 1000روپیه ای وتازه فهمیدم که مامور قطار برای چه یک لحظه رنگ عوض کرد نمیشد که پول راازش بگیری میدانستم پولهایم رفته ام به ارامی درگوش سیتا گفتم که پول داری گردنش رابه علامت تاییدتکان داد تا از توی جیب نصب شده بغل پیرهنش دربیاورم دقیقا 750روپیه داشت100روپیه اش را به راننده دادم وبقیه رودوباره توی جیبش گذاشتم دوبار اوراروی دستم گذاشتم تاداخل بیمارستان توی راهروبیمارستان یک تخت گذاشته بود اون روروی تخت گذاشتم تادنبال دکتر بگرذدم بالاخره اتاق دکتر راپیداکردم باهرچه خواهش والتماس بود ازش خواهش کردم بیاید ومریض مرا معاینه کند بعد ار معاینه گفت این حتما باید عمل شود ومقدار 7000روپیه بروپرداخت کن تا به اتاق عمل برده شود (واما این جز قوانین کشور هند است هزینه عمل باید قبلا پرداخت شود تاعمل صورت گیرد این هم یکی ازمزایای کشور ماست تاپول پرداخت نشود اتاق عمل درکارنیست)هرچه التماس کردم که پول رابعدا میاورم پول مرادزدیده اند گفت روزانه هزاران نفر مراجعه میکنند اگر قرارباشد باالتماس انها ماعمل کنیم باید دربیمارستان راتخته کنیم
    بهش گفتم من دانشجوهستم لاقل عملش کنید تافردامن پول پیدا میکنم ولی مثل اینکه دلشان ازسنگ بود طاقت دیدن درد سیتا رانداشتم پول نداشتم کسی رانمیشناختم من مانده بودم وهزاران درد بی درمان از شدت ناراحتی روی یکی از صندلیها نشستم وباز من بودم واشک وتنهایی.................................

    ادامه دارد.............................
    ویرایش توسط faesal : 21-05-12 در ساعت 03:17
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  26. 13 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  27. #28
    مدیر گل و گیاه و شخصیتهای هنری
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    وسط بهشت!
    نوشته ها
    8,001
    Thanked: 29005

    پیش فرض

    فيصل لطفا بگو الان روپيه چند تومان ماست . و يك نكته جالب تو دانشگاه اونجا اين بود كه محلي براي انجمن دفاع ازحقوق دانشجويان دارند! اگراينجابود كه مشروطي رو شاختون بود...



  28. 4 کاربر برای این پست سودمند از Aida عزیز تشکر کرده اند:


  29. #29
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    نقل قول:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.


    اونزمان 1400 بود فکر کنم الان نزدیک 2500 یا بیشتر بشه
    به این میگند حقوق ازادی بیان دانشجویی
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  30. 4 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


  31. #30
    عضو خیلی فعال سایت faesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    زیرسقف اسمون
    نوشته ها
    1,136
    Thanked: 5231

    پیش فرض

    (قسمت هیجدهم)

    اه که دیگر پقدر خسته شده بودم از دنیایی که توی ان پول حرف اول رامیزند واقعا اینها قلب ندارند یعنی درنگاه اینها زندگی یک انسان هیچ گونه قیمتی ندارد .............
    برای مدت خیلی کوتاهی روی نیمکت نشستم ولی درد سیتا برایم ارام وقرار نگذاشته بود فورا بطرف باجه پرستاری حرکت کردم به خانم پرستاری که برگه های پذیرش بیماران جلویش گذاشته بود گفتم که یکی ازفرمهای پذیرش رابه من بدهد فورا مشخصات مریض ودرقسمت بعد مشخصات خودم رانوشتم وزیر برگه راامضا کردم وباسرعت هرچه تمام بطرف اتاق دکتر حرکت کردم البته تنها چیزی که ازدکترهای انجا به عنوان یک مزیت میشود نام برد تنها این موضوع است که برای دیدن دکتر هیچگونه محدودیتی وجود ندارد وراحت میشود بادکتر صحبت کرد.
    وارد اتاق دکترشدم کنارمیزش ایستادم گفتم نگاه کن اقای دکتر من وضع مالیم خوب است دانشجو هستم الان هم میخواستیم برای تعطیلات برویم خدای نکرده جشن ازادسازی است اما توی ایستگاه قطار پولهایم رادزدیدند ولی تازمانی که شما عملتان تمام شود من سعی میکنم از هرکجا مانده پول شماراتهیه کنم حتی بیشتر ازاون چیزی که انتظارش راداریدفقط خواهش میکنم به دوستم کمک کنید وبعد ازان پاسپورتم رادراوردم وبه اودادم که این پاسپورت من وشماخودتون میدونید که بدون پاسپورت من نمیتونم فرارکنم فقط خواهش میکنم این الفاظ ازته قلبم باحالت پریشان درمیامد وروی گونه هایم قطرات اشک ثابت میکرد که دارم راست میگویم .
    دکتر دیگر نمیدانم از زیادگریه کردن من حالتش عوض شد یاازاینکه من گفته بودم پول بیشتری بهت میدهم یاازاینکه پاسپورتم گروش بود و.الانمی دانم فقط این رامیدانم که قبول کرد فورا از اتاق بیرون امد پرستارها راصداکرد که فورامریض رابه اتاق عمل ببرند وقتی دیدم تخت اوبطرف اتاق عمل برده میشد دیگر خیالم کمی راحت ترشد
    حالا دیگر بایدهرطوری شده بود پول پیدامیکردم توی حسابم مقدار زیادی پول بود چیزی نزدیک به شصت یا هفتاد هزار روپیه ولی چکارمیکردم اونها توی حسابم بودند وهیچ گونه دسترسی به انهانداشتم ازطرفی شب بود واز طرف دیگر تمام دفتر چه ومدارک بانکی ام همراهم نبود
    نمی دانستم ان همه پول راازکجا پیدامیکردم اولین چیزی که به ذهنم رسید شماره وهاب بود( البته این راهم باید بگم که پولهای باقی مانده سیتاراازش گرفتم)
    فورا به طرف باجه تلفنی که تقریبا زیاد بابیمارستان فاصله ای نداشت رفتم شماره خانه وهاب راگرفتم باز همان خانوم جواب داد ازاوخواستم که اگه شمارهای ازوهاب دربمبی داری رابه من بدهد واوهم بعد ازچنذ لحظه شماره مسافرخانه ای را به من داد تلفن راقطع کردم وشماره مسافرخانه راگرفتم کسی جواب نمیداد مرتب زنگ میخورد اما کسی گوشی رابرنمی داشت گوشی راگذاشتم دیگر مانده بودم که چکار باید میکردم اینجا کسی نیست که بتوانم رویش حساب کنم مات ومبهوت ناراحت وپریشان بی کس وتنها مانده بودم عقلم به جایی کارنمیکرد اخر طبق قوانین هند اگر بعد ازعمل پول رانمیدادم مسله باید بصورت قانونی حل میشد وانجا دیگر پای دادگاه وپاسگاه درجریان بود حتی ازکسی شنیده بودم که یک شخصی رابعد ازعمل به خاطر نداشتن پول عمل با زندان انداخته اند واقعا توی دنیای اطراف ما چه قوانینی که تصویب نمیشود
    یعنی مریض شدن هم جرم بزرگی بود اگر پول درمان رانداشتی باید میمردی واقعا باز هم دریک لحظه یک حس تنفر دروجودم پیداشده بود اما بعضی جاها باز هم میشد حق رابه انها داد اخر ازبس انسانها بادروغ وکلک کارهای خودشون روانجام داده بودند دیگر جایی برای صداقت نمانده بود انقدر انسانها به هم ظلم کرده بودند که دیگر فرق ظالم ومظلوم مشخص نمیشد
    چند دقیقه ای صبرکردمدوباره شماره مسافرخانه وهاب راگرفتم اما دوباره کسی تلفن رابرنمیداشت حالا دیگر تقریبا نیم ساعتی ازشروع عمل گذشته بود وباید هرطور شده پول راپیدامیکردم واما دیگر هیچ گونه راه حلی به ذهنم نمیامد توی ان لحظه به خودم گفتم کاش مثل دخترها حداقل میشداز النگو یا گوشواره استفاده میکرد تابلافاصله توی همچنین مواقعی میتوانست بهت کمک کند ولی امان ازیک انگشتر طلا چون خودم زیاد علاقه ای نداشتم برای همین حتی یک انگشتر طلای مردانه هم برای خودم نگرفته بودم چندین بار به باجه تلفن مراجعه کردم اما هردفعه میدیدم کسی گوشی رابرنمیدارد
    دوباره به سمت بیمارستان حرکت کردم توی راهروانجا که زیاد هم شلوغ نبود نشستم ومنتظر ماندم نا لامپ نصب شده قرمز بالای درب اتاق عمل خاموش شود اخه هروقت یک مریض داخل اتاق عمل بود ان چراغ قرمز رنگ روشن میشد تاهمه بدانند داخل اتاق عمل صورت میگیرد چشمانم را به همان لامپ دوخته بودم اما انگار ان شب ان لامپ قصد خاموش شدن نداشت ازطرفی دل شوره زیادی داشتم که حالش خوب میشه یانه ...........................
    دوباره پیش پرستاررفتم وباز ازاوسوالتی میکردم عمل کی تمام میشودیا این دکترکارش چطوراست و..................ازهمین نوع سوالات اون پرستارهم ازبس سوال میکردم کلافه شده بود چندبارسرش رابلند میکرد و.یک جواب کوتاهی میدادودوباره سرش راپایین مینداخت دراخر ازمن سوال کردفکر کنم شماهیچ نسبتی باهم ندارید برای چه اینقرنگرانی
    بهش گفتم هم کلاسیم است ودیگر هیچ رابطه ای باهم نداریم ولی مثل اینکه قانع نشده بود یک نگاهی به من انداخت وگفت بزار سبیلات دربیاد بعد ازاین کارها بکن هنوز خیلی بچه ای برای این کارها
    دیگر ازسوال کردن خودم پشیمان شدم که چرا ازش سوال کردم بدون اینکه پاسخش رابدهم دوباره نزدنیمکتی که قبلا روش نشسته بودم برگشتم وگفتم بهتر است دیگر همینجا بنشینم واینقدر سوال نکنم تااینها فکربد دیگری نکنند ولی نمیتوانستم ارام بگیرم دوباره به باجه تلفن برگشتم شماره مسافرخانه و.هاب راگرفتم ولی اینبار خیلی زود گوشی روبرداشتند فورا گفتم که کسی بنام وهاب انجا اتاق گرفته میخوام باهاش حرف بزنم ولی کسی که گوشی رابرداشت گفت بااین مشخصات کسی راتوی هتل نداریم اصراروخواهش زیادی کردم حتی مشخصاتش راهم دادم اما هربار اوهمین جمله راتکرارمیکرد میدانستم که اوتقصیری ندارد اخه توی تمام این مدت وهاب رابخوبی شناخته بودم او هرکجا میرفت اسمش راعوض میکرد اگرباهندوها میگشت یک اسم هندو روی خودش میگذاشت اگربامسیحی ها میگشت اسم عیسیایی روی خودش یگذاشت اخه ادم عیاشی بود ان دختربیچاره که توی خانه اش بود یکسال بود که باهاش زندگی میکرد اماهنوز عقدش نکرده بود بیشتروقتهایش توی سفرمیگذشت ازپول وسرمایه پدرش تنها برای عیاشیهایش استفاده میکرد اما هرچه بود خیلی پسر بامعرفتی بود پول برایش اهمیتی نداشت وتنها کسی بود که میتوانستم بعنوان یک دوست درشرایط سخت رویش حساب میکردم وحتی بهش قول داده بودم باخودم به ایران ببرمش اکثروقت بیرون ازدانشگاهم روبااون میگذراندم حتی یک ماه اول شروع دانشگاه که مشکل خوابگاه داشتم بااصراراون توی خانه اش زندگی کرده بودم خلق وخویش کاملا دستم امده بود اما چکارمیکردم که زمانی که بهش احتیاج داشتم نمی توانستم پیداش کنم دیگر بی خیالش شدم ودوباره به بیمارستان برگشتم واینباردیدم که اتاق عمل تمام شده ودوستم روبه بخش منتقل کرده بودم فورا داخل اتاقش رفتم دیدم همانطور بیهوش خوابیده است
    به اتاق دکتررفتم والتماسش کردم که پاسپورت مرابدهد تا برگردم وصبح پول بیاورم ولی هرچه کردم قبول نکرد وگفت من بخاطر التماست اون روعمل کردم تاساعت 4بعدازظهروقت داری پول عمل رابیاوری وگرنه مشکلت روباپلیس حراست حل کن ازپاسپورت هم خبری نیست
    دیگرمانده بودم که چکارکنم بدون پاسپورت نمی توانستم برگردم اخه بلیط بهم نمیدادند واین تلفنها که نتوانستند مشکلم راحل کنند من مانده بودم وکمتر از12ساعت وقت برای پرداخت هزینه عمل ویک مریض خوابیده روی تخت ویک دنیا بغض بهتربگویم کودکانه.................................... ......

    ادامه دارد.......................................... ........
    دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان … و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان؟؟؟


    **
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    ملک فیصل از ایران تاهند**

  32. 9 کاربر برای این پست سودمند از faesal عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اشعارفیصل
    توسط faesal در انجمن لطيفه و سرگرمی
    پاسخ ها: 29
    آخرين نوشته: 27-05-12, 11:32
  2. خبرهای شاد :)) مبارزه با اخبار وحشتناک فیصل
    توسط zahir در انجمن دیدنی ها و شنیدنی ها
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: 19-05-12, 20:04

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •