جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 17

موضوع: رمان غریبه آشنا از منیره مهریزی مقدم

  1. #1
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض رمان غریبه آشنا از منیره مهریزی مقدم



    فصل اول

    مامان حق داره من خیلی پرو تشریف دارم!

    با خداهم دیگه آره !؟ من بی حیا که نمازهای واجبم را با صد دفعه یادآوری مامان می خوانم و صد البته گاهی یکی را در می برم حالا با گردن کج قبل از ظهر رو به در حیاط روی سجاده ام نشسته ام و بعد از خواندن دو رکعت نماز حاجت تسبیح حضرت زهرا را می گردانم و به چشم به در دارم که بابا با خبر خوب بیاد .

    خدای خوب و مهربونم می دونم رو سیاهم و بنده ی خوبی نیستم ولی بابا می گه تو خیلی مهربون و با گذشتی ! خدا جونم منو ببخ و لااقل به خاطر اضافه کاریهایی که بابا برای کلاس کنکورم وقت و بی وقت انجام داده قبولم کن . قول میدم که سعی کنم از این به بعد دختر خوبی با شم و دیگه نذارم نمازهام قضا بشه . خداجون دستای حاجتمندم رو خالی نگذار !

    البته می دونم خیلی مهربون تر از اونی که بخواهی گناهان منو تو سرم بکوبی ! گذشت و لطف تو که صاحب اختیار و خالق مایی بیشتر از اینهاست.

    سبحان الله ای خدای پاک و منزه، تو خالقی ، ما مخلوق و جایزالخطا.

    قول می دمدیگه ناشکری نکنم که چرا پولدارو خوشگل نیستم.

    گرداندن تسبیح را تمام کردم و زیرلب با زبان خودم باخدا حرف می زدم:

    چی میشه که خداجون الان بابا روزنامه به دست با لبی خندان وارد بشه از جلوی در داد بزنه :

    -

    لیلا قبول شدی. خانم بیا که دخترمون دانشگاه قبول شده !...

    باالاخرهامروز جواب یکسال زحمتم مشخص میشه.صبح که مامان گفت چرا خودت نمی ری ؟ با اضطراب گفتم : وای نه مامان، نمی تونم آخه می ترسم قبول نشده باشم و همون جا ولو شم .

    بابا در حال پوشیدن کتش از اتاق بیرون آمد و گفت:

    -

    اولا که ناامید شیطانه ، ثانیا اگر خدایی نکرده قبول هم نشدی حکمت خدا رو در نظر بگیر و مطمئن باش که خدا برای بنده هاش بد نمی خواد.

    از روی صندلی آشپزخانه بلند شدم و به طرف بابا رفتم ، از پشت دستم را دور گردنش حلقه زدم و گفتم :

    -

    قربونت برم بابایی که این قدر ایمانت محکمه !تورو خدا همین طور که داری میری با اون دل مثل آینه ات برام دعا کن که قبول بشم .

    دستش را با محبت به روی دستم گذاشت و جواب داد :

    -

    من همیشه دعاگوی دختر نازنینم هستم . غصه نخور ، انشاءالله همون طور میشه که تو میخوای . می دونم که زحمت خودت و کشیدی پس نتیجه اش را واگذار کن به خدا که صلاح کار بنده هاش رو بهتر می دونه .

    با شنیدن صدای در حیاط دلم هری ریخت پایین ! می دونستم که بابا بلدنیست فیلم بازی کنه . مسلما با دیدنش می ش خبر خوب یا بد را از روی قیافه اش تشخیص داد.

    چشمهایم را بستم و بعد سر پایین افتاده ام را بالا گرفتم شهامت باز کردن چشم ها و زل زدن به چهره بابا را نداشتم . قبل از بازکردن چشمهایم برای آخرین بار زمزمه کردم :

    -

    خداجون دستم به دامنت، کمکم کن .

    اصلا توی حال خودم نبودم و تمام بدنم می لرزید . وسط راهرو ، روبروی در حیاط ایستاده بودم ، هم من بابا را می دیدم و هم اون به محض ورودش منو.

    مردد و هراسان چشم هایم را باز کردم ، دلم می خواست دادبزنم خدایا شکرت ،شکرت که لبهای بابا خندانه . جلوی نرده ها لبخند به لب ایستاده و روزنامه را بالای سرش گرفته بود.

    -

    تبریک میگم خانم مدیر بالاخره مدیریت قبول شدی !

    زبانم از خوشحالی قفل شده بود مدیریت ؟ یعنی انتخاب اولم ؟ تهران ؟ باورم نمیشد ! تنها کاری که به فکرم رسید رفتن به سجده بود ، سجده ی شکر.خدایا کرمت رو شکر . خدایا صفاتت رو شکر . خدایا مهربونیت رو شکر خدایا بخشندگی و سخاوتت رو شکر !

    بابا نگران در کنارم نشست بنده خدا فکر می کرد حالم بد شده .

    -

    چی شده لیلا جان ؟ دخترم ؟

    نشستم و نفس عمیقی کشیدم . انگار یک وزنه ی سنگین را از روی سینه ام برداشته بودن ! با دیدن پدر اشکم سرازیر شد و در بین گریه خندیدم و گفتم :

    -

    قربون بابای خوب و خوش خبرم برم، داشتم خدارو شکر می کردم.

    بعد خودم رو در بغلش انداختم . دستهای گرم و امن بابا دور شانه هایم حلقه شد و صدای گرمش مثل آهنگی در گوش و جان دلم طنین انداخت :

    -

    بهت افتخار میکنم ، خودت می دونی چه کار کردی ؟ گل کاشتی ، گل !

    مامان با شنیدن صدای ما از آشپزخانه به بیرون سرک کشید و با چشمهای متعجب و بهت زده به ما خیره شد و به زحمت با همان لحن مظلوم و ملیح پرسید:

    -

    چه خبر شده آقا ؟

    بابا با خوشحالی به طرف او برگشت :

    -

    دخترمون قبول شده خانم ، باورت میشه ؟

    حیرت و شادی را هم زمان در چهره ی مامان دیدم و قلبم از شادی پدر و مادرم فشرده شد . مادر با خوشحالی قدمی به سمتم برداشت ، از جا بلند شدم و با چادر نماز به طرفش دویدم و اندام ظریفش را در آغوش گرفتم و اشکهای شوق مان با هم در آمیخت .

    خدایا شکر که شرمنده ام نکردی . دوباره مامان و بابا را بوسیدم و با هیجان به سمت تلفن رفتم ، می دانستم که مهشید دختر خاله ام الان از من مشتاق تر و گ.ش به زنگ تر است . به محض خوردن دو زنگ خود مهشید گوشی را برداشت . خواستم کمی سر به سرش بذارم و اذیتش کنم ولی حالم به هیچ وجه برای رل بازی کردن مساعد نبود و تمام وجودم از شوق می لرزید.

    -

    الو بفرمایید.

    فریاد زدم:

    -

    مهشیدجون قبول شدم ، قبول شدم.

    مهشید از شدت خوشحالی قهقه ای زد و بعد با صدای بلندی گفت :

    -

    می دونستم . نگفتم که قبول میشی . من مطمئن بودم . عالیه تبریک میگم . کجا ؟ چه رشته ای ؟

    -

    مدیریت ، اونهم تهران ،باورت میشه ؟

    با اعتماد به نفس زیادی جواب داد :

    -

    چرا که نه حقت بوده ، براش زحمت کشیدی !

    -

    ممنونم ، فدات شم . اگر این مدت همدلی و همراهی تونبود حتما تا حالا دق کرده بودم .

    -

    نتیجه ی تلاش خودت بوده ، راستش رو بخوای گاهی اوقات دلم می خواست به خاطر زحمتی که کشیدی قبول بشی ولی گاهی وقتها فقط بخاطر علی دوست داشتم قبول نشی !

    با لحنی قهر آلود جواب دادم :

    -

    تو که این قدر بد جنس نبودی مهشید !

    -

    حالا که همه چیز همان طور شد که خودت خواستی ، به قول ماما تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

    از روی درماندگی گفتم :

    -

    پس به قول مامان منم لااقل تو یکی که خوب می دونی نقل این حرفا نیست .و الله ، من دوست ندارم به این زودی شوهر کنم و شغلم بشه خانه داری.نمی دونم تو چطوری فکر می کنی ولی من یکی به این چیزا قانع نیستم که یه عمر مثل مامانم بشورم و بسابم و آشپزی کنم . دلم می خواد در کنار خانه داری یک شغل درست حسابی هم داشته باشم دوست دارم در اجتماع مطرح باشم ، از راکد موندن و کنج خونه نشستن متنفرم.

    مهشید آهی کشید و گفت :

    -

    خوش به حالت لیلا ، گاهی اوقات بهت حسودیم میشه !

    -

    گمشو ، به چی من حسودیت میشه دیوونه !تو که هم خوشگلی و هم پولدار، چرا دیگه ناشکری می کنی ؟

    -

    برو بابا ، یه طوری می گی خوشگلی که هر کی ندونه فکر می کنه خودت زشت و بی ریختی !پس علی ما کشته مرده ی چی تو شده ؟ باور کن اگه من قد و هیکل و چشمای تو رو در کنار این خونواده ی صمیمی داشتم دیگه غصه نداشتم .

    قیافه مهشید خیلی نازو قشنگ بود ولی قد کوتاه و هیکل تقریبا چاقی داشت،برای همین همیشه حسرت قد بلند و باریک منو می خورد.قربون خدا برم کاشکی لطفش رو کامل می کرد و یه ذره از خوشگلی و پولداری مهشیدوبه من میداد و کمی از قد بلند و در خوب منو هم به اون با خنده بهش گفتم:

    -

    پس یادم باشه وقتی رفتم تهران یه بقاب بخرم و بزنم به صورتم تا فقط چشمام دیده بشه و فک و بینی ام پنهون بمونه . در ضمن تو خیلی ناشکری مگه خانواده ی تو چشه؟

    -

    بگو چش نیست ، چهارتا بچه نیستیم که هستیم ! بابام فقط به فکر کارش نیست که هست ، خیلی بهمون توجه داره که نداره ، فقط بلده پول خرجمون کنه . ولی تو چی ؟ یکی یه دونه و البته خل و دیوونه ، با اون بابای عاقلو مهربونت و مامان نازنین و آرومت که تمام توجه و زندگی شون فقطمتوجه توی تحفه است.

    -

    خیلی خوب این قدر چرند نگو. خوشی زده زیر دلت وحسابی ترش کردی ! حالا بگو کی می آیی؟

    آهی کشیدو گفت :

    -

    بعداز ظهر با مامان می آم ، به بابات بگو یه جعبه شیرینی درست و حسابی بگیره که می خوام رژیم رو بذارم کنار و چندتا از اون بزرگاش بخورم.

    -

    باشه حتما ، زئد بیا.

    -

    ولی لیلا دلم خیلی برای علی می سوزه ، فکر کنم تنها کسی که از شنیدن این خبر خوشحال نشه اونه !

    با ناراحتی جواب دادم:

    -

    تو که شاهدی ، من از همون اول هم امیدوارش نکرده بودم فقط بهش گفته بودم که اگه دانشگاه سراسری قبول نشدم درباره پیشنهادش فکر می کنم ، حالا هم که می بینی قبول شدم . تازه به کارشناسی تنها هم قانع نیستم.

    مهشید خنده موزیانه ای کرد :

    لابد می دونستی قبولی این سنگو انداختی جلوپاش !

    باید قبول میشدم مهشید! تو خودت خوب می دونی که من نمی تونم دانشگاه آزاد برم ، هزینه های آزاد کمر شکنه . تازه همین الانش هم خیلی واسه بابا ناراحتم ، هیچ می دونی چقدر باید خرجم کنه ؟

    -

    اوه....تو هم دیگه داری سخت می گیری ، خوبه مثل ما چهار تا نیستید. نترس بابات برات کم نمی ذاره و از پس تو یکی بر می آد. در ضمن تو زیادی نگرانی و مراعات می کنی و گرنه درآمد بابات کم نیست ، خیلی حرص نخور.

    با خودم گفتم خدا کنه همین طوری که مهشید میگه باشه ولی به قول بی بی(مادر بابام) نفسش از جای گرم بلند در می آد.

    بعد از اینکه با مهشید خداحافظی کردم سعی کردم توی این لحظات شاد به هیچ چیز بدی فکر نکنم . خیلی وقت بود که به خدا قول داده بودم به خاطر بی پولی ناشکری نکنم ولی دیگه بهش قول نداده بودم که از پول دارها خوشم بیاد!

    به نظر من همه ی پولدارها یک عده آدم غد و متکبر و بی شخصیت هستند ! البته چندین بار به خودم گفته بودم که گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف چه بد بوست .

    همه اون چیزهایی که در رویا آرزو داشتم در خانه ی خاله میدیدم ، یک حیاط بزرگ و قشنگ که پر از باغچه ی زیبا وپر گل و دیوارهای سنگ سفید بود ، در مقابل حیاط کوچک ما با حوض و باغچه نقلی و دیوارهای آجرنما. اتاقها و پذیرایی بزرگ و قشنگشان که با فرش های ، تابلوها و مبل و تخت های قشنگ تزیین شده بود! با دو اتق خواب جمع و جور و پذیرایی کوچک و ساده ی ما که با پتوهای سفید و پشتی های قالیچه ای و دو تخته فرش دستی کهنه و قدیمی با تابلوها و پرده های ارزان ساده قابل مقایسه نبود در ضمن وجود دو تا ماشین مدل بالا و قشنگ داخل حیاط آنها در برابر حیاط بی ماشن ما ، حقا هم که تفاوت زیاد بود!

    با همه انها هنوز خاله و شوهرش عمو مفیدی و از همه مهمترپسر خاله ام منتظر بودند تا من لب تر کنم .

    تا حالا هم چند بار به عناوین مختلف از من خاستگاری کرده بودند که هر بار جواب رد داده بودم ، سال ها پیش در سن نوجوانی گاهی از روی شیطنت در راه مدرسه پسرها را سرکار می گذاشتم ولی نه فراتر از اون چون هدف اصلی و مهم من فقط درس خواندن بود . نه اینکه از علی بدم بیاد ، نه ! علی پسر خیلی خوب و آقایی بود ، مهندسی برق را تمام کرده و دوران خدمتش را گذرانده و در شرکت برق مشغول کار بود و هیچ مشکلی نداشت . در واقع مشکل من بودم که به هیچ وجه نمی تونستم علی را به چشمی غیر از پسر خاله ببینم ، از طرفی هم آمادگی ازدواج نداشتم و اصلا دلم نمی خواست راجع بهش فکر کنم.

    مامان نازو کم حرفم چیزی نمی گفت ، بابا هم که قربونش برم این قدر برای من ارزش قائل بود که تصمیم گیری را به عهده ی خودم گذاشه بود . البته از این بابت به اطمینان داشت و خوب می دانست که درس و آینده ام را فدای شوهر کردن نمی کنم.

    چشمم از پنجره ی باز اتاقم به بابای خوبم افتاد که جلو حوض ایستاده بود و آستین ها را برای وضو بالا می داد . دلم با دیدن خوبی و صفاش ضعف رفت .مهشید درست می گفت ! مهرو محبتی که با وجود پدر و مادر نازنینم در خونه ی ما حاکم بود با همه ی پول های دنیا قابل تعویض نبود.

    از چهار بچه ای که مامان حامله شده بود تنها من به دنیای آنها پا گذاشته بودم !به همین خاطر کاملا مرکز توجه آنها بودم و از هیچ چیزی برایم دریغ نداشتند.

    مامان زنی آروم و خانه دار بود که همه جوره به من و بابا می رسید ، بابا هم دبیری مستعد و سر شناس بود که به تازگی بازنشسته شده و از احترام خاصی برخوردار بود.

    بابا از کلاس اول ابتدایی و حتی قبل از آن به قدری روی درس من حساسیت نشان داده بود که حالا از این لحاظ خیلی موفق بودم و اعتماد به نفس بالایی داشتم که آن هم به خاطر توجهات و میدان دادن ها و حمایتهای بی دریغش بود.

    بابا از دار دنیا همین یک خانه ی کوچولو و کلنگی را داشت و تکه زمینی که ارث پدری اش بود ، هر چه اطرافیان از جمله عمو مفیدی (شوهرخاله ام) که دلال زمین بود از او می خواستند که آن را بفروسد و با مقدار کمی از آن یک ماشین بخرد و بقیه اش را بکار بیندازد راضی نمیشد که نمیشد .

    اما بابا سرسختانه روی حرفش پافشا ری می کرد و می گفت که این زمین برای لیلاست!

    از فکر داشتن چنین پدر و مادری و بعداز مقایسه ی آنها با پول جدا شرمنده شدم ، خدایا منوببخش ای دوتا سرمایه ی بزرگ و قیمتی رو ازم نگیر.

    از توی اتاق حوله ی دستی بابا را برداشتم و قبل از رفتن به حیاط یه سری به آشپزخانه زدم و مامان را جلو اجاق گاز ایستاده و مشغول سرخ کردن کتلت بود بغل گرفتم و محکم به خودم فشردم و از روی شانه اش بوسیدم.

    بوی خوش و ظاهر اشتها آور کتلت ها باعث شد تا ناخنکی کوچک به آنها بزنم . بعد جست وخیز کنان به حیاط رفتم و در کنار بابای مهربونم که در حال وضو گرفتن بود ایستادم و نگاهی از روی عشق به او انداختم .

    بابا با اتمام وضو همانطور که در حال فرستادن صلوات بود حوله را از روی دستم برداشت و با تکان سر ازم تشکر کرد . گفتم:

    -

    قبول باشه بابا.

    با لبخند گفت:

    -

    از بوی دهنت پیداست که بازم به غذا ناخنک زدی !

    -

    فداتون بشم!این دفعه رو هم ندید بگیرید.

    اخم کرد و گفت:

    -

    خدا نکنه ! نوش جانت.

    جلوتر از بابا وارد شدم و سجاده ی خودم را که هنوز پهن بود براش صاف و مرتب کردم . وقتی او به نماز ایستاد روزنامه را برداشتم و روی تخت زیر درخت آلبالو ولو شدم وگفتم بازم شکرت خدا. خدا خودش شاهد بود که چقدر آرزوی قبولی در تهران را داشتم ، از نظر من درس خوندن در تهران یه موفقیت فوق العاده و استثنایی است.

    خبر خوش قبولی در دانشگاه اشتهایم را دو چندان کرده و بعد از خوردن نهار خوشمزه ی مامان با جمع کردن سفره یه فنجان چای برای بابا ریختم و بردم. در حین خوردن غذا متوجه سکوت سنگین بابا شده بودم ، با اینکه سعی می کرد خود را آرام نشان دهد ولی من کاملا حالت های اورا می شناختم ، چند مرتبه در حال صحبت باهاش صدایش کرده بودم تا حواسش را جمع کرده!

    تا زمانی که کنارش ننشستم متوجه برگشتن من از آشپزخانه نشد !وقتی به خود آمد لبخند مهربانش را نثارم کرد ، در جواب لبخندش اخمی کردم و پرسیدم:

    -

    باباجون از چی ناراحتی ؟ از اینکه من قبول شدم؟

    دستش را دور شانه ام انداخت و با اشتیاق مرا به خود فشرد و گفت:

    -

    چرا این طوری فکر می کنی دخترم ؟ قبولی تو آرزوی من بود ،مگه میشه ناراحت باشم؟

    خنده ای نمایشی سر داد و گفت :

    -

    حالا دیدی چقدر شادم ؟ امروز دنیا برام یه رنگ دیگه است !

    -

    جون من راستشو بگید چرا ناراحتید؟

    در حالی که گردنشرا کج می کرد ،خیره نگاهم کرد و گفت:

    -

    می خوای راستش رو بگم؟

    -

    مگه تا حالا از زبون شما دروغ هم شندیم؟

    این بار تسلیم گونه خندید و گفت:

    -

    تو آدم رو خلع سلاح می کنی دختر.باور کن بعداز این همه سال زندگی با مادرت ،خیلی راحت تر می تونم چیزی رو از اون پنهون کنم اما از تو یکی نه!

    خودم را براش لوس کردم و سرم را روی شانه ی مهربانش گذاشتم وجواب دادم:

    -

    به خاطر اینکه من و شما نیمی از وجود همدیگه هستیم.

    به قول خودش همیشه در برابر جوابهای من کم می آورد و در بیشتر مواقع صادقانه سکوت میکرد.چندلحظه بعد سرم ا بلند کردم و مستقیم به چشمانش زل زدم و پرسیدم:

    -

    یه چیزی هست که شما را نگران کرده مگه نه ؟ از رفتن من ناراحتید؟

    با عشق عشق نگاهم کرد و بعد سری تکان داد و گفت:

    -

    تو حتی فکر منو هم می خونی دختر واقعا که تو نیمی از وجود خودمی! درست فکر کردی ، نگرانم ! از رفتنت ناراحتم ، اما یه وقت فکر نکنی خودخواهم وتورا فقط برای خودم می خوام . اینو می دونم و قبول دارم که بالاخره رفتنی هستی ، امروز نه فردا، اما چطور بگم.....

    کمکش کردم و گفتم:

    -

    اما چی بابا؟ راحت باش ، حرفت رو بزن.

    نفس عمیقی کشید و مظلومانه گفت:

    -

    راستش دوست نداشتم تهران قبول بشی ، حتی آگه یک شهرستان کوچیک ولو دورتر هم قبول میشدی من راضی تر و راحت تر بودم !مخصوصا که بخاطر خوابگاه باید توی نوبت باشی.

    متعجب از این حرف بابا چند لحظه خیره و مات نگاهش کردم . با بلاتکلیفی شانه بالا انداخت و ادامه داد:

    -

    ابن طوری نگاهم نکن ،خودت اصرار داشتی حرف دلم رو بزنم.

    ناباورانه جواب دادم:

    -

    این طرز فکر از شما بعید بابا! شما یک شخصیت اجتماعی و فرهنگی دیگه چرا؟هیچ می دونید من چقدر آرزوی قبول شدن در چنین دانشگاه معتبری رو داشتم. شما که می دونید مدرک گرفتن از این دانشگاه خودش یک امتیاز بزرگ برای آینده ی منه ، واقعا که از شما تعجب میکنم !

    بابا نگاهم کرد نگاهی که در آن یک دنیا نگرانی موج می زد. بعد فنجان چای را برداشت و در سکوت آن را نوشید صبر کردم تا چایی اش را تمام کند چون می دانست که من تا به نتیجه نرسیدن بحث دست بردار نیستم.بعداز نوشیدن چای فنجان خالی را روی سینی گذاشت و با دست سینی را کنار کشید و پای جمع شده اش را دراز کرد و گفت:

    -

    حقیقتش رو بخوای من از تهران خوشم نمیاد تهران یک شهر بی در و پیکر که نا امنی در اون زیاده.

    سرم را ناباورانهتکان دادم:

    -

    از شما توقع نداشتم بابا! منظورتون اینه که به من اعتماد ندارید؟

    -

    نه،نه.از این فکرای اشتباه نکن دخترم،من کاملا به تو اعتماد دارم فقط به محیط شلوغ اونجا اعتماد ندارم.

    نگو بابا ،مگه من اولین دختر شهرستانی هستم که قراره برم اونجا و درس بخونم؟ از اون گذشته، شما که می دونید من دست وپا چلفتی و از اون مهمتر ندید بدید شهر تهران نیستم. این خود شما بودید که همیشه به من اعتماد به نفس می دادید و می خواستید عمیق فکر کنم تا بهترین ها رو به دست بیارم . یادتون رفته همین شما بودید که می گفتید نباید در برابرهر اتفاق تازه ای هول بشم،پس چی شد بابا !؟

    مامان بعداز فارغ شدن از کارهای آشپزخانه با ظرف میوه وارد اتاق شد و متعجب به ما نگاه کرد و بعد ظرف میوه را جلوی بابا گذاشت و کنارش نشست. بابا برای قانع کردن من گفت:

    -

    انکار نمی کنم همه ی اینها رو خودم یادت دادم .از نظر من تو از ده تا پسر هم شجاع تری و من کاملا بهت اعتماد دارم اینوهم یادت باشه که تو همیشه باعث افتخار من بودی و هستی.خودم هم می دونم که قبول شدن در این دانشگاه کار هر کسی نیست، ولی آخه تو دختری هستی که از اول زندگیت زیر چتر خانواده و در یک شهرستان کوچیک و آروم بزرگ شدی و هنوزم به حمایت خانواده نیاز داری.رفتن به تهران درست مثل این می مونه که یه بچه از خونه ش دربیاد و یه دفعه وارد شهر شلوغی بشه،اونم تنها ، حالا تو فکرش رو بکن اون بچه ای که همیشه مامان و باباش کنارش بودند توی بازار شلوغ ، تک و تنها چه حالی بهش دست می ده؟!

    درمانده ولی محکم سرتکان دادم و گفتم :

    -

    من اون بچه نیستم بابا،گرچه اون بچه هم باید روزی از خونه خارج بشه و دنیا رو ببینه . راستش بابا ناامیدم کردید،اگر پسر هم بودم همین حرفو می زدید؟شما فکر می کنید که من هنوز یه بچه ی دست و پا چلفتی هستم!

    خواستم بلند شم و از اتاق برم بیرون که مامان گفت:

    -

    برای من هم جدا شدن از لیلا خیلی سخته ولی کاملا مطمئنم که اون مثل من نیست و می تونه از پس خودش بربیاد.

    مامان خیلی کم حرف بود ولی وقتی حرفی میزد ، درست و به موقع بود . بابا در جوابش گفت:

    -

    هر دوتون منظور منو درک نکردید،من هم به دخترم اعتماد دارم فقط می ترسم مشکلی براش پیش بیاد ! به نظر من اون هنوز هم به همراهی ما نیاز داره . باور کن با اینکه اصلا از تهران خوشم نمیاد اما اگه به خاطر تنگی نفس تو نبود اسباب مون رو جمع می کردیم و باهاش می رفتیم.

    و بعد رو کرد به من و گفت:

    -

    دیگه نشنوم بگی تو رو با پسرا مقایسه می کنم ، خودت می دونی که شنیدن این حرفا ناراحتم می کنه ؟ بهتر از هر کسی می دونی که تموم دنیای ما تویی و اگر هم چیزی می گیم فقط بخاطر خودته.

    این را مطمئن بودم ولی نمی خواستم استدلال بابا را بپذیرم . البته دوری از آنها برای من هم سخت بود ، آنهابیی که از جانشان هم برایم دریغ نداشتند ولی چشم انداز زندگی در پایتخت نشینی آن هم زندگی دانشجویی برایم رویایی بود دست نیافتنی که حالا به آن دست پیدا کرده بودم و نمی خواستم به راحتی آن را از دست بدهم . دید من مثل بابا باز نبود من فقط حال را می دیدم و او آینده را . بابا که فکر می کرد سکوتم مبنی بر رضایت است ادامه داد:

    -

    خیلی ها هستند که راضی اند امتیاز تو را بخرند ! مثلا اگه یه دختر تهرانی هم رشته ی تو ، توی یکی از شهرستانهای نزدیک ما قبول شده باشه از خداشه که جاشو با تو عوض کنه . البته خودت اینو خوب می دونی که من جنبه ی مادی این قضیه رو نمی سنجم ريال در اصل دلایلم همونه که گفتم :

    - حالا نظر تو چیه؟

    با نلراحتی جواب دادم :

    -

    من اگر قبول هم بکنم فقط بخاطر احترام به خواسته ی شماست و گرنه به هیچ وجه دوست ندارم موقعیتی رو که با این مشقت به دست آوردم بفروشم.

    بعد بلند شدم دست بابا رو بوسیدم و با گفتن ببخشیدی کوتاه از اتاق خارج شدم و به حیاط رفتم.

    بابا با این نظریاتش مرا از اوج قله ی شادی به زیر آورده بود ! از حرفهایش فقط همین قدر فهمیده بودم که به من اعتماد ندارد و مرا یک دختر دست و پا بسته ی شهرستانی می بیند که با وارد شدن به تهران خودش را گم می کند و آینده اش را تباه می شود.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  2. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    به نظر خودم زندگی کردن و درس خواندن در تهران خصوصا با رشته ای که من قبول شده بودم ساسر پیشرفت بود . خدا شاهده که در آن زمان من فقط به همین فکر می کردم نه به چیز دیگر! از همه مهمتر من فکر می کردم اولین کسی که مرا تایید می کندبابای روشن فکرم است گرچه در آن زمان نمی فهمیدم که همین فکارش هم نشانه ی روشن فکریش بوده !

    تا ساعتی بعد که که مامان و بابا بعداز خواب نیم روز به حیاط آمدند با این افکار ناراحت کننده درگیر بودم.از خودم بدم اومده بود منی که هیچ وقت خودم را کمتر از پسرها نمیدیدم حسابی درمانده شده بودم . چرا بابا باید برای رفتن من اینقدر نگران می بود؟!

    وقتی بابا با سینی چای عصرانه به حیاط آمد با وجود اینکه ازش دلخور بودم بلند شدم و سینی چای را از دستش گرفتم. به رویم لبخند زد ، با شرمندگی به رویش لبخند کم رنگی زدم و با سینی روی تخت نشستم . بابا طبق عادت شلنگ آب را باز کرد تا سرد شدن چایی کمی آب روی موزاییکهای داغ از آفتاب تابستان ریخت و سپس آن را گوشه ی باغچه گذاشت تا خاک خشک شده اش آبی بخورد . کنارم نشست و فنجان را به دستش دادم ، دیدن لبخند مهرربانش برایم بزرگترین موهبت دنیا بود.چایی را نوشید و گفت:

    -

    من هر چی گفتم فقط برای سعادت خودته دخترم ولی بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که تو دیگه دختر بزرگی شدی و درست نیست از مسیری که انتخاب کردی دلسردت کنم . شاید حق با تو باشه و افکار من درست نباشه !این دلیل نمیشه که چون من از تهران خوشم نمی آد جلوی تو رو بگیرم و مانعت بشم.

    بعد صورتش را کاملا به طرفم برگرداند و با زدن لبخندی ادامه داد:

    -

    همه جوره باهاتم ، درسته که به خاطر وضع ریه های مادرت نمی تونیم باهات بیاییم اما کاملا حمایتت می کنیم.تو اگر در کنار ما هم نباشی همیشه در قلب مون جا داری. اینو هم مطمئنم که تو دختری نیستی که بخوای ما رو نگران کنی ، فقط ازت می خوام کاملا مواظب خودت باشی!

    از خوشحالی ضعف کردم و خودم را به کنارش کشیدم ، مامان از جلوی در ورودی نگاهمان می کرد و لبخند به لب داشت. دستم را دور گردن بابا انداختم و به روی مامان خندیدم و بعد به بابا گفتم:

    -

    من هم به این نتیجه رسیدم که هرطور شما می خواهید عمل کنم،اگر شما بگیدنرو نمی رم چون مطمئنم هر حرفی که شما می زنید به خاطر خودمه!

    بابا روی سرم رو بوسید و گفت:

    -

    نه عزیز دلم ، توراست می گی !خودم بهت یاد دادم که همیشه برای رسیدن به هدفت سرسخت و مقاوم باشی . هدف تو از خوندن اون همه درس در طول شبانه روز ، تحصیل در یک دانشگاه معتبر و عالی بوده پس من حق ندارم جلوی تورو با خودخواهیم بگیرم.پیشرفت و سعادت روز افزون تو آرزوی قلبی من و مامانته ، پس آرزوی ما رو برآورده کن.

    زبانم در برابر این همه خوبی و مهربانی بند آمده بود ، حرفی نزدم ولی در دلم عهد کردم برای آنها نهالی پر ثمر باشم . اگر نمی گفتند هم می دانستم که امیدو آرزوی آنها به ثمر رساندن تنها نهال است! مامان در طرف دیگرم نشسته بود، گونه ی زبر بابا را با لذت بوسیدم و به طرف مامان برگشتم . اورا هم بوسیدم و د دلم گفتم:

    -

    خداجون این دوفرشته ی مهربون رو ازم نگیر.

    بابا با خنده پرسید:

    -

    پس تکلیف علی آقای بیچاره هم معلوم شد دیگه،آره؟

    به بابا اخم کردم و گفتم:

    -

    از اول هم معلوم بود ، شما می دونید من وقتی بخوام قبول بشم می شم. در ضمن من حالا حالاها از شما جدا نمی شم و قصد ازدواج ندارم،پس این خیال رو که فکر کردید می تونید از دستم راحت بشید و از فکرتون دورکنید چونکه فعلا وبال گردن تون هستم.

    تا اول مهر و شروع سال تحصیلی جدید زمان چندانی نمانده بود . در همان اندک فرصت باقیمانده من و مامان شروع به خرید وسایل مورد نیازم کردیم.نمی دونم طفلکی بابا از کجا پول می آورد و به مامان می داد تا به راحتی برایم خرج کند اما به راحتی می شد فهمید اینها پس ندازهایی بوده که برای این روزها کنار گذاشته بود؟! ای کاش دلهره ی خرج کردن نداشتم ، با وجود اصرار مامان و بابا سعی می کردم هر چه می خریدم در حد معقول باشد چون دلم نمی خواست ودوست نداشتم که نرسیده به تهران تیپ عوض کنم وآنها را نگران کنم . این طور نشان مدادم که رفتن برایم یک اتفاق عادی است ولی نبود ، در اصل استرس داشتم!هر چه به موعد رفتن نزدیک تر می شدم نگرانی ام بیشتر میشد . حال همان بچه ای را داشتم که بابا می گفت، آکاهانه می خواستم از خانه بیرون بیام و تنها به بازار بروم!

    شبها که روی تختم دراز می کشیدم سعی می کردم فکرهای آشفته را از ذهنم پس بزنم ، به خودم قوت قلب می دادم و از خدا کمک می خواستم .

    از نگرانی هایم فقط به مهشید می گفتم و او ناباورانه به من می خندید و عقیده داشت که گفتن این حرفها از من بعید است.از قبل همه چیز را در نظرم مجسم کرده بودم، یک خوابگاه ، یک اتق و چند تخت و چند دختر دانشجو که مثل من شهرستانی و ناآشنا بودند ،پس موردی برای ترسیدن وجود نداشت! از فکر خودم خنده ام گرفت ، من که قرار نبود به خارج از کشور بروم ، تهرانی ها هم به زبان ما صحبت میکردند پس هیچ مشکلی از این جهت وجود نداشت.تنها مشکل من فقط طی کردن مسیر دانشگاه تا خوابگاه بود که آن راهم خیلی زود یاد می گرفتم، درست مثل دبیرستان بود ،با این تفاوت که در آنجا دختر و پسر با هم هستن!از این لحاظ هم خدا رو شکر ضعفی نداشتم ،چون تا الان که به سن 19 سالگی رسیده بودم هیچ پسری نتوانسته بود مرااز راه بدر کند یا به عبارتی دلم را بلرزاند . مهشید همیشه از این بابت متعجب بود و می گفت :

    -

    تو راستی راستی با همه فرق داری مگه یه چنین چیزی می شه!؟

    اما تا حالا که شده بود نگاه هیچ پسری دلم رو نلرزانده بود و حتی قضیه خاستگاری علی هم با اینکه خیلی شوکه ام کرد به نظرم مسخره می آمد. آخر من با این رفتارهای عجیب از همه مهمتر بچه گانه ام به نظر علی چطور آمده بودم که اینجور مصر شده بود !خودم هم در عجب بودم بودم تا قبل از فهمیدن این قضیه خیلی راحت و خودمانی با علی رفتار می کردم ، البته بیشتر کل کل بود تا صحبت !تازه در برابر سرخ و سفید شدن های او بی تفاوت بودم ! یکبار مامانم خیلی جدی در این باره به من تذکر داد،اما آن موقع به تذکر مامان اصلا اعتنایینکردم . ولی وقتی بعد از گذشتن مدتی خاله منو برای پسرش خواستگاری کرد در دلم گفتم :ای دل غافل! خاک بر سرت کنند لیلا دیگه بشین سرجات و دست از این خل بازی ها بردار ، مثلا بزرگ شده ای و برات خواستگار اومده ! اما حقیقتا شخصیت علی برایم کوچک ترین تغییری نکرده بود و هنوز هم همان علی خودمان بود با این تفاوت که رفتارم کمی در مقابل او سنگین و معقولانه تر شد اما حتی علی هم نتوانست دلم را بلرزاند،خواستگاری او تنها یه حسن داشت این بود که به من فهماند بزرگ شده ام.

    همه چیز برای رفتن آماده بود . مامان با وسواس هر چه را به ذهنش می رسید به داخل ساک بزرگم سرازیر می کرد طوری که بالاخره صدای بابا را درآورد:

    -

    خانم مگه داره میره بیابون ! اونجا تهرانه ، مطمئن باش هرچه بخواد در دسترسشه.ازاون مهمتر ما فعلا داریم برای آشنایی و پیدا کردن جا میریم حالا کوتاه بیا! بهت قول می دم وقتی که جابه جا شد و با هم رفتیم به دیدنش هر چی خواستی ببریم.

    بابا با آوردن این دلایل مامان را راضی کرد و بالاخراه من توانستم یک ساک دستیخیلی کوچک آماده کنم .

    مامان و بابای خوبم سنگ تمام گذاشتند و درست همون شبی که فرداش عازم بودیم یک مهمانی مفصل ترتیب دادند. به عبارتی مهمانی خداحافظی بودو هم سور قبولی یکی یه دونه شون!

    فامیل پر جمعیتی نداشتیم ، یه خاله و یه دایی و البته یک عمو در ضمن ناگفته نماند که از داشتن عمه محروم بودم!اما در عوض به قول خاله این بهترین شانسی بود که مامانم آورده بود چون خواهر شوهر نداشت.

    خاله سعی می کرد به خاطر جریان خواسگاری دلخوریش را نشان ندهد، به عنوان کادوی قبولی یک شلوار لی از طرف خودش و یک روسری از طرف مهشید خریده بود و از ظهر به کمک مامان آمده بود.با اینکخ می گفت و می خندید ولی کاملا مشخص بود که ناراحت است!خصوصا تنها کسی که آن شب نیامد علی بود!
    من و بابا عازم رفتن شدیم ، دیشب مهمان ها برای رعایت حال ما زود تر از همیشه خداحافظی کردندو رفتند.

    خداحافظی از تک تک فامیلی که 19 سال با آنها بزرگ شده بودم برایم خیلی سخت بود دیگه چه برسد به مامان و بابا.

    دیشب هرچه مامان اصرار کرد که خودش کارها را فردا انجام می دهد، دلم طاقت نیاورد .

    با وجود آن همه خستگی و دوندگی که از صبح داشتم لحظه ای خواب به چشمم نیامد. فکر جداشدن از مامان و بابا و دلهره ی ورود به دنیای جدید دلشوره ی عجیبی را آن شب در من به وجود آورده بود و همان هم باعث شده بود مثل مامان با وسواس چندین مرتبه ساک کوچکم را وارسی کنم تا از بودن وسایل ضروری ام مطمئن شوم!

    از صدای باز و بسته شدن در اتاق مامان و بابا به خودم اومدم یک ساعت دیگه تا رفتن وقت داشتیم .تا از اتاق بیرون آمدم بابا با تعجب نگاهم کرد و گفت:

    - تو بیداری ؟

    - آره بابا دیرمون نشه؟

    مامان هم از اتاق بیرون اومدو با نگاهی به صورتم فهمید که دیشب نخوابیده ام گفت:

    - کاش همیشه عازم بودی و راحت برای نماز صبح بیدار میشدی !

    بعد از نماز فورا حاضر شدم . مامان نمازش را خواند و مشغول درست کردن ساندویچ صبحانه و فلاسک چای بین راهمان شد. از پشت سر که به اندام ظریفش نگاه می کردم دلم بیشتر لرزیداین اولین باری بود که می خواستم برای مدتی طولانی از مامانم جدا شوم . دلهره داشتم اما آن را بروز نمی دادم ولی با این حال نمی توانستم منکرش شوم . صحبت از یک جدایی بلند مدت بود آن هم از بابا و مامان !عزیزترین های زنگیم و تنها پشتوانه هایم بعد از خدا!

    بابا حاضر و آماده از اتاق بیرون آمد و گفت :

    - بریم دخترم ؟ حاضری ؟

    انگار منتظر همین جمله بودم اشکی که در این دقایق سعی کرده بودم جلوش رو بگیرم سرازیر شد. بابا لبخند زد و گفت:

    - ااا . نداشتیم .

    مامان قرآن به دست آمد و با دیدنم اشکی را که این چند روزه با بهانه بی بهانه ریخته بود دوباره سرازیر کرد.با دیدن اشکهایش انگار کسی به دلم چنگ انداخت.خودم را در آغوش مامان انداختم و با تمام وجودم او را بوییدم و بوسیدم.بابا طاقت نیاورد از اتاق بیرون رفت حتما نمی خواست اشکش را ببینم . دلم خیلی برای هردوشان می سوخت احساس کردم خیلی بی رحمم چون در عوض 19 سال زحمتی که برام کشیده بودند بی رحمانه قصد ترکشان را داشتم .مامان انگار با دیدن چشمام افکارم را می خواند چون کنار گوشم گفت :

    - بالاخره که چی ؟ باید یه روزی بری . نگران ما نباش چند روز که بگذره عادت می کنیم اما اینو بدون که یادت همیشه باماست .

    دوباره بوسیدمش از وجود ظریفش بوی مهربانی می تراوید !صدای بابا ما را مجبور به جدایی کرد.

    - دختر داره دیر میشه.

    مامان دستش را به پشتم گذاشت و به طرف بیرون راهنمایی ام کرد و در این بین توصیه های تمام نشدنی را تند و مسلسل وار برای بار چندم تکرار کرد.قرآن را روی سینی که یک کاسه آب هم داخلش بود گذاشت و جلوتر از من ایستاد و بابا را صدا زد بابا از زیر قرآن گذشت . نوبت به من که رسید دوباره چشمه ی اشکم جوشید! خیلی سریع و برای آخرین بار گونه ی مامان را بوسیدم و از زیر قرآن گذشتم و بعد قرآن را بوسیدم و پشت سر بابا از حیاط بیرون رفتم.

    مدتی در کنار خیابان خلوت صبر کردیم تا بالاخره یک راننده ی تاکسی سحرخیز به دادمان رسید و مارا به ترمینال رساند . درست همان موقع که از خانه خارج شده بودیم تا به ترمینال رسیدیم بی صدا گریه کرد بودم و بابا صبورانه تحملم کرده و چیزی نگفته بود!

    اتوبوس تا نصفه پر شده بود که ما رسیدیم .به هر زحمتی بود سعی کردم تا جلوی اشکهایم را بگیرم می دانستم که بابا دوست ندارد جلب توجه کنیم .وقتی که در صندلی هایمان نشستیم چشم هایم را با بی حالی بستم تا کمی آرام بگیرم چیزی نگذشت که ظرفیت اتوبوس تکمیل شد و حرکت کرد.

    به خاطر بی خوابی شب گذشته همان طور که چشم بر هم گذاشته بودم نفهمیدم کی خوابم برد .

    چشم که باز کردم با دیدن خورشید در وسط آسمان تعجب کردم !روی صندلی ام جا به جا شدم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم اوه...چهار ساعت کامل خوابیده بودم.

    بابا با محبت به رویم لبخند زد و گفت :

    - ظهرت بخیر . حالا یه کمی می خوابیدی!

    به روی مهربانش لبخند کم رنگی زدم و گفتم:

    - چقدر خوابیدم؟باور کنید اصلا هیچی نفهمیدم!

    خم شد در حالی که لیوان و فلاسک را از کنار ساک بر می داشت گفت :

    - حتما دیشب به اندازه کافی نخوابیده بودی !خوب شد که کمی استراحت کردی.

    نصف لیوان چای ریخت و به دستم دادچایی را گرفتم و تشکر کردم و با لذت بو کشیدم.

    - چایی بوی مامانو می ده!

    و بعد با ناراحتی سر تکان دادم و گفتم:

    - الان مامان تنهاست یعنی داره چی کار می کنه ؟

    بابا برای دلگرمی ام گفت:

    - نگران نباش خاله تنهاش نمی گذاره ! بهش گفتم امشب همون جا بمونه فردا شب هم من بر می گردم.

    یهو ته دلم خالی شد اگه بابا بر می گشت تنها می موندم !

    نفهمیدم که کی چایی ام را تمام کردم !غرق در افکارم به بیرون و بیابان برهوت زل زده بودم که بابا لیوان خالی را از دستم گرفت ساندویچی آماده را به دستم داد آخ که چقدر گرسنه بودم و بهم مزه داد.از بابا تشکر کردم و تا رسیدن به تهران دستش را میان دستم گرفتم می خواستم در این مدت باقی مانده با تمام وجودم حسش کنم و بقیه را هم ذخیره کنم تا در نبودنش او را در کنارم داشته باشم.

    ساعتی از ظهر گذشته بود که وارد تهران بزرگ شدیم . دیدن آن شلوغی غیر منتظره دوباره باعث دلهره و اضطرابم شد!

    قبلا هم چند بار به همراه خانواده ام به تهران آمده بودم ولی تا حالا آن را این همه شلوغ و درهم ندیده بودم . بی اختیار دست بابا را محکم تر فشردم بابا هم متقابلا فشار دیگری به دستم وارد کرد و آرام و مطمئن گفت:

    - نترس بابا تو اصلا با این جاها کاری نداری مسیر رفت و آمد تو دانشگاهه ! مسلما هم نزدیک به دانشگاهه !در ضمن تو دختر خیلی شجاعی هستی و به هیچ وجه نباید نگران باشی.

    سعی کردم لبخند بزنم ولی نتوانستم حرفی بزنم حتی آب دهانم را هم به زحمت قورت دادم!
    وارد ترمینال که شدیم بابا گفت:
    - همه جا رو خوب نگاه کن البته چند دفعه ی اول خودم می برمت و می آرمت اما حواست رو از همین حالا جمع کن که مسیر رفت و برگشت رو خوب یاد بگیری.
    بابا راست می گفت! با اینکه محکم بهش چسبیده بودم ولی اطراف را به دقت می پاییدم.خیلی زود سوار یکی از تاکسی های آماده ی ترمینال شدبم بابا آدرس دانشگاه را به راننده گفت و از او خواست ما را به هتلی مناسب در آن حوالی ببرد. کم کم ماشین وارد شهر و مسیری که ما می خواستیم شد دیگه از اون ازدحام وحشتناک خبری نبود و این باعث شد که دلم کمی آروم بگیره! هر چند که خلوتی شهر کوچکمان را نداشت ولی دیدن رفت و آمد عادی مردم و مغازه های جوواجور به نظرم طبیعی می رسید.
    خودم را دلداری میدادم آنجا را با شلوغترین خیابان شهرمان مقایسه می کردم و مداوم به خودم می قبولاندم که هیچ فرقی نمی کند فقط کی شلوغتره که اون هم کم کم برایم عادی میشه اما به خودم که نمی تونستم دروغ بگم تفاوت از زمین تا آسمان بود و نمشد هیچ جوره منکرش شد!
    راننده جلوی هتل کوچکی توقف کرد بابا بعد از دادن کرایه تشکر کردو ما پیاده شدیم.
    وارد هتل شدیم به نظرم محیطی امن و مطمئن آمد . بابا با نشان دادن شناسنامه ها یک اتاق دوتخته گرفت قبل از رفتن به اتاق وارد رستوران هتل شدیم و بعد از خوردن ناهار به اتاقمان رفتیم .
    هر دو لباس عوض کردیم و سرمون به بالش نرسیده خوابمان برد!
    چند ساعتی را راحت خوابیدیم نزدیک غروب بود که بیدار شدیم و به نوبت دوش گرفتیم و آماده ی بیرون رفتن شدیم.با وجود اینکه هردو می دانستیم این موقع دانشگاه بسته است ولی بابا معتقد بود
    وارد هتل شدیم به نظرم محیطی امن و مطمئن آمد . بابا با نشان دادن شناسنامه ها یک اتاق دوتخته گرفت قبل از رفتن به اتاق وارد رستوران هتل شدیم و بعد از خوردن ناهار به اتاقمان رفتیم .
    هر دو لباس عوض کردیم و سرمون به بالش نرسیده خوابمان برد!
    چند ساعتی را راحت خوابیدیم نزدیک غروب بود که بیدار شدیم و به نوبت دوش گرفتیم و آماده ی بیرون رفتن شدیم.با وجود اینکه هردو می دانستیم این موقع دانشگاه بسته است ولی بابا معتقد بود هر چه مسیر ها را بیشتر ببینم و با خیابان ها آشنا شوم برایم بهتر است .
    وارد لابی شدیم و چای عصرانه را همان جا خوردیم و بعد تاکسی گرفتیم و مسیر به ظاهر کوتاه دانشگاه را پشت سر گذاشتیم.
    به نظرم خیابن های تهران در شب قشنگ تر بود دیدن چراغ های رنگ و وارنگ ساختمان های بلند سر به فلک کشیده و انواع و اقسام چهره ها و تیپ ها خودش عالمی داشت.
    آنقدر محو تماشا بودم که نفهمیدم کی رسیدیم !جلو دانشگاه پیاده شدیم بزرگی و ابهت دانشگاه از همان بیرون هم تماشایی بود . احساس خوشحال توام با غرور از خود بی خودم کرده بود!زمانی حتی فکرش هم برام غیر قابل باور بود که بتوانم در چنین دانشگاه معتبری مشغول تحصیل شوم .چند دقیقه ای همراه با بابا در سکوت بهش خیره شدم تا اینکه بابا گفت:
    - خیلی خوب لیلا خانم این گوی و این میدان . رسیدن به این جا کار سختی بوده اما بقیه اش سخت تره ! ببینم چه می کنی بابا .
    با عشق نگاهش کردم و گفتم :
    - همه اش را مدیون شما و مامانم بعد از خدا همه جا پشتم به شما گرم بوده !
    آن شب ساعتها در خیابانهای اطراف هتل پیاده روی کردیم . هر لحظه که می گذشت من بیشتر به آنجا تعلق خاطر پیدا می کردم !تهران همان شهر قشنگ و شلوغ رویاهایم بود که بالاخره به آن راه پیدا کرده بودم .
    با سلیقه خودم یک روسری قشنگ برای مامان خریدم تا بابا دست خالی بر نگردد . شام را بیرون خوردیم و خسته از آن همه راهپیمایی آخر شب به هتل برگشتیم .
    صبح ساعت 8 نشده حاظر و آماده پایین بودیم . با تاکید بابا دوباره مدارکم را چک کردم تا مشکلی برای ارائه آنها به دانشگاه نداشته باشیم . صبحانه را خوردیم و این بار مطمئن تر از قبل از هتل بیرون زدیم.
    خوشبختانه به موقع رسیدیم . چه دانشگاهی بود! چه عظمتی چه شکوهی چه جلالی !
    بابا این بهترین تیپش که کت و شلوار خوش دوختی بود و هیکل تنومندش را قشنگ تر نشان میداد در کنارم گام بر میداشت و من از اینکه در کنار او قدم بر می داشتم پر از احساس غرور بودم .خوب می دانستم که او هم از ورود من به انجا خوشحال و راضی است واین بهترین هدیه اسمانی بود.
    انجا برایم به منزله یک محیط مقدس بود که مسیر و هدفم را در اینده مشخص می کرد.
    دیدن جهره ها و تیپ های جورواجور بیشتر بر حیرتم می افزود متعجب بودم که اینجا نمایشگاه مد لباس است یا دانشگاه .بعضی از انها در نظرم خیلی ناجور بود اما بعضی ها به نظرم قشنگ و راحت می امد.
    البته دیدن دختر و پسرهایی که به راحتی در کنار هم قدم می زدند به همان اندازه عجیب وخیال انگیز به نظر می رسید اما می دانستم که همه انها واقعیته!
    در کنار بابا که یک فرهنگیه و وارد به امور اداری بود در روز ثبت نام هیچ مشکلی پیش نیامد و همه چیز مرتب و به روال عادی پیش رفت .بعد از اتمام کار که حدودا دو ساعت طول کشید با معرفی نامه ای که از دانشگاه گرفتیم و همچنین چند ادرس نزدیک به محل دانشگاه به قصد پیدا کردن خوابگاه از دانشگاه بیرون امدیم .
    در عوض ثبت نام راحت و بی درد سر متاسفانه در پیداکردن خوابگاه به مشکل بر خوردیم !
    اولی دومی سومی همه جا پر شده بود ! هر جا می رفتیم می گفتند که خیلی دیر اقدام کرده اید .
    مدیر چهارمین خوابگاه ما را به چند خوابگاه دیگر که مسیر دورتری نسبت به دانشگاه داشت راهنمایی کرد به همان هم راضی بودیم هر چی بود بهتر از بی جایی بود !ولی آنها هم پر و تکمیل شده بودند .
    ساعتی از ظهر گذشته بود که خسته و نا امید به هتل برگشتیم و بعد از این که ناهار خوردیم به اتاقمان رفتیم . طبق برنامه قرار بود تا ظهر کارهای ثبت نام و خوابگاه صورت بگیرد تا بابا بتواند دو روز بعد دوباره به همراه مامان و وسایل مورد نیازم برگردند ولی حالا به مشکل بر خورد کرده بودیم.چون هنوز جای من مشخص نشده بود برای همین با مامان تماس گرفتیم و خبر دادیم که بابا امشب بر نمی گردد.
    با راهنمایی مدیر خوابگاه قرار بود که بعدازظهر امروز به خیابانی نزدیک دانشگاه که ادرس گرفته بودیم برویم و از دفاتر املاک ان خیابان کمک بگیریم .
    این طور که مدیر خوابگاه می گفت چون انجا حوالی دانشگاه بود می توتنستیم خانه ای دانشجویی پیدا کنیم یعنی خانه ای که چند دانشجو با هم بگیرند تا هم از لحاظ امنیتی و هم مادی برایشان راحت تر باشد .
    ظاهرا هم چاره ای جز این نبود و با باید این راه حل را هم امتحان می کردیم .
    بابا خوابید ولی من برای لحظه ای هم چشمم گرم نشد هزینه بالای اجاره خانه هم داشت به دیگر هزینه ها اضافه می شد و این یعنی فشار روی بابا که تصورش هم جگرم را می سوزاند از طرفی هم فکر کرایه چند شب دیگر هتل باعث می شد که به اعصابم بیشتر فشار وارد بشه خستگی و درماندگی به اضافه ناامیدی شادی صبحم را کم رنگ کرده بود و می دانستم تا مستقر نشم اوضاع همین طور خواهد ماند.
    قبل از این که بابا را بیدار کنم خودش بیدار شد مطمئنا او نگرانتر از من بود و ابته تودار تر . بابا دوش گرفت ولی من حوصله نداشتم.
    وقتی به خیابان مورد نظر رسیدیم به ترتیب سراغ اولین دفتر املاک دومی و .... رفتیم همه شون بعد از شنیدن گفته های بابا اول دفترشون رو زیرو رو می کردند و بعد می پرسیدند وسیله هست خدمتتون بابا که می گفت نه دل من ریش ریش می شد . ای خدا جون چی می شد که ماهم یک ماشین داشتیم !؟ولی بعد خیلی سریع زبونم را گاز می گرفتم اخه به خدا قول داده بودم .
    به قدری راه رفته بودم که پاهام زق زق می کرد تازه کفش راحتی به پا داشتم ! طفلک بابا کوچک ترین اخمی هم نمی کرد و این را نگفته می دانستم که برای راحتی من شکایتی نمی کرد .تازه هر بار هم این او بود که می گفت :
    - پیدا می شه نگران نباش مطمئنم که یک جای خوب در انتظارته .
    وارد دفتر مشاور املاک دیگری شدیم .از پشت شیشه که داخل را دیدیم لااقل از این جهت خوشحال شدم که شلوغ نیست چند ردیف صندلی خالی انجا گذاشته بودند که حداقل می توانستی دقایقی استراحت کنیم .
    وارد که شدیم مدیر آنجا که رو به رد و پشت میز بزرگی نشسته و روزنامه می خواند برایمان نیم خیز شد و خوش آمد گفت ولی پسر جوانی که پشت میز دیگر و مشغول کار با کامپیوتر بود حتی نیم نگاهی هم به ما نینداخت این طور که به نظر می رسید غرق در کارش بود.
    با تعارف مدیر روی صندلی ها نشستیم . بابا طوطی وار حرفهایی را که در دیگر جاها گفته بود تکرار کرد :
    - موردی مناسب برای دخترم که این جا دانشجوئه می خوام یک جای مطمئن که همراه چند خانم دیگه باشه. چنین موردی را سراغ دارید یا نه؟
    این آقا هم مثل دیگران دفترش را زیرو رو کرد و گفت:
    - این طور مورد زیاد داریم که البته باید دید مورد پسند شما قرار می گیره یا نه چونکه بعضی ها وسواسی هستند!
    بابا گفت:
    برای من مهم امنیتشه وگرنه نمی خواهیم که بخریم.
    آقاهه با دست روی یک مورد توقف کرد و گفت:
    - با توجه به شخصیت شما فقط یکی از این موارد به نظرم از بقیه بهتره اما تنها ایرادش اینه که کمی از دانشگاه دوره.
    بابا گفت:
    - اگه مسیرش اتوبوس رو باشه اشکالی نداره.
    در همین موقع صدای چند بوق پی در پی توجه آقاهه و اون مرد جوان را که غرق در کامپیوتر بود به بیرون جلب کرد. مرد جوان دستی بلند کرد و بعد شتاب زده مشغول مرتب کردن کارهایش برای رفتن شد.
    این بار هم آقاهه همان سوال تکراری و زشت را از بابا پرسید:
    - وسیله هست خدمتتون؟
    - نه خیر .
    مرد جوان کتی را که به پشت صندلی اش آویزان کرده بود برداشت و با عجله گفت:
    - کاری نداری بابا ؟ ایلیا اومده دنبالم جایی کار داریم.
    آقاهه در حالی که داشت تند و تند چیزی می نوشت مرد جوان را صدا کرد و گفت:
    - صبر کن محمود نیست فرستادمش پی کاری این آقا و خانم را ببر به آدرس خیابان شکوفه و اون آپارتمان دانشجویی رو نشون شون بده.
    چشمای مرد جوان گرد شد و با لحنی مخالف جواب داد :
    بابا جون دیرم میشه تازه ماشین هم تو تعمیرگاهه . در ضمن ایلیا منتظرمه محمود هم هر جا باشه دیگه پیداش میشه .
    و دوباره خواست برود که با صدای باباش ایستاد:
    - ممکنه محمود دیر بیاد . مگه چقدر از وقتتون رو می گیره ؟ ایلیا هم که ماشین داره نیم ساعت بیشتر نمیشه!
    پسر کلافه و عصبی دستی به پشت سرش کشید و بعد از چند لحظه مکث ناچار برگه ی یادداشت را از پدرش گرفت رو به بابا گفت:
    - بفرمایید.
    بابا که نمی خواست ما وبال گردن مرد جوان شویم گفت :
    - نه شما بفرمایید. ما صبر می کنیم .
    باباهه به جای پسرش گفت:
    - نه آقا بفرمایید.نیم ساعت کارشون عقب و جلو بشه اتفاقی نمی افته . مهم اینه که کار شما راه بیفته.
    از اون بنگاهی های زبون باز بود که نمی خواست هیچ جوره ما را از دست بدهد پسره از روی ناچاری رو کرد به بابا و گفت:
    - اشکالی ندارد آقا بفرمایید.
    باباهه از پشت میزش بلند شد و تاجلوی در ما را بدرقه کرد و گفت:
    اگر مورد پسند قرار گرفت تشریف بیارد تا بقیه کارها را روبه راه کنم . بابا تشکر کرد و باهاش دست داد . مرد جوان در را برای ما نگه داشت و خودش پشت سر ما بیرون آمد و بعد از بابا معذرت خواست و جلوتر از ما حرکت کرد. وقتی جلوی یک ماشین خیلیل خیلی شیک ایستاد خشکم زد. ماشی اینقدر خوشگل و مامانی بود که حتی از سوار شدن در آن هم می ترسیدم .
    در تمام عمرم حتی در تلویزیون هم ماشین به این شیکی ندیده بودم!اصلا نمی دانستم اسمش چیه !مرد جوان سرش از شیشه جلو ماشین تو برد و چند کلمه با راننده که ظاهرا همان ایلیا بود صحبت کرد و سپس به بابا تعارف کرد تا بنشینیم .
    کنجکاو بودم که ببینم ایلیا کیه!تا حالا همچین اسمی نشنیده بودم درست مثل ماشینش تک بود اصلا این اسم دختر بود یا پسر؟
    مرد جوان به بابا برای نشستن در جلو تعارف کرد که بابا قبول نکرد و در عقب را باز کرد اول من نشستم و بعد هم خودش در کنارم قرار گرفت.
    من آهسته سلام کردم ولی بابا سلام علیک بلندی کرد و بعد بابت این که مزاحم شده ایم معذرت خواهی کرد . جناب آقای ایلیا که نمی دانم اسمش بود یا فامیلش با خوشرویی از بابا خواست که دیگر از این حرفها نزند .
    مرد جوان بنگاهی هم جلو نشست و جناب ایلیا راه افتاد. عجب ماشینی !نه از راه افتادنش چیزی فهمیدم نه از حرکتش!درست به سبکی پر حرکت می کرد داخلش به مرتب قشنگتر از بیرونش بود انگار همه چیز را در خواب می دیدم.نه بابا توی خواب چنین ماشینی پیدا نمیشد حالت دنده هاش سیستم صوتی ش درهاش صندلیهاش به کلی باهمه ی ماشین هایی که تا حالا دیده و نشسته بودم فرق داشت حتی با ماشین عمو مفیدی شوهرخاله ام که تا حالا فکر می کردم آخرین سیستمه.صدای آهنگ ملایمی که از داخل دستگاه بلند میشد و ما از باند های پشت می شنیدیم فضایی به وجود آورده بود که به محشر گفته بود زکی. عجب خوابی بود که تا حالا از دیدنش محروم مانده بودم.
    بابا که گفت پیاده شو دخترم تازه فهمیدم که رسیدیم . چه فضایی داشت داخل ماشین کاش میشد پیاده نشیم . بعد از اون خستگی این سواری واقعا لذت بخش بود و البته کمی عذاب آور ولی خوب لذتش چند برابر بیشتر عذابش بود فقط حیف که این قدر زود رسیدیم.
    مرد جوان بنگاهی که در بین صحبتها فهمیدم اسمش علیرضاست به همراه بابا و من به طرف آپارتمانی که جلوش ایستاده بودیم رفتیم.علیرضا جلوتر رفت و یکی از زنگها را فشرد بعداز چند لحظه صدای زنی پرسید :کیه؟علیرضا گفت که مستاجر دانشجو آوردم . صدا گفت:که بفرمایید در باز شد. داخل شدیم دو ردیف پله را طی کردیم خانمی از طبقه اول بیرون آمد.
    اه حالم از هرچی خانم بود بهم خورد !خانمه حدودا چهل ساله به نظر می رسید ولی با آرایش غلیظی که کرده بود بیشتر نشون میداد تا کمتر . مثلا هم حجاب داشت یک بلوز و شلوار تنگ پوشیده بود که همه ی پستی و بلندی های بدنشوقشنگ تر به نمایش گذاشته بود. شالی پر پر ی هم روی سر انداخته بود که نصفی از موهای های لایت شده اش از پشت و جلوی شال بیرون ریخته بود و آدمسی که می جوید و او را جلف تر نشان می داد.
    علیرضا بعد از نگاهی به چهره کلافه بابا با کمی تردید گفت:
    - اومدیم خونه رو ببینیم .این جا اتاق ها تک نفره است یا چندنفره؟
    خانمه چنان قری به کمرش داد که من خجالت کشیدم و بعد جلوتر از ما به سمت پله ها رفت و گفت:
    - ما اینجا هم طبقه ی مجزا داریم هم اتاق جدا و هم اتاقها و طبقه های چند نفره. بفرمایید.
    ولی بابا همان جا ایستاد دست علیرضا را فشرد و گفت:
    - ممنون منصرف شدیم راستش با دیدن محله اش که خیلی خلوته خوشم نیومد .پس بالا نمی یایم و مزاحم نمیشیم.
    خانمه متعجب و دستپاچه گفت:
    - نه اینجا محله ی آبرومند و پر رفت و آمدیه!در ضمن من خودم در همین طبقه زندگی می کنم و مسئول اینجام .همه ی مستاجرهای من خانم اند خودم رفت و آمدشون رو زیر نظر دارم .
    با خودم گفتم آره جون خودت. تو مواظب خودت باش مسئولیت دخترهای مردم پیشکش!
    بابا دست منو گرفت و به حالت فرار بیرون زد و گفت:
    - نه خیر متشکرم متشکرم!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  4. #3
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    چند لحظه بعد علیرضا هم پشت سر ما بیرون آمد و در را بست و رو کرد به بابا گفت:
    - متاسفم آقا به نظر من هم اینجا اصلا مناسب شما نبود در تعجبم بابا چرا آدرس اینجا را به شما داده !؟البته حتما خود بابا اینجا را ندیده و تلفنی آدرس گرفته به هر حال من از طرف پدرم هم معذرت می خوام .
    همان طور که حرف می زدیم به طرف ماشین جناب ایلیا که حالا از تو ماشینش بیرون آمده بود و کنار در ایستاده بود رفتیم بابا به علیرضا گفت:
    - خواهش میکنم خودتون رو ناراحت نکنین حتما همین طوره که میگید . راستی شما فکر می کنید بتونیم جای مناسبی پیدا کنیم؟من خیلی روی امنیت دخترم حساسم!می خوام وقتی نیستم خیالم از بابتش راحت باشه.
    - بله حتما پیدا میشه بفرمایید بریم دفتر تا خودم سفارشتونو به بابا بکنم.
    با خودم گفتم : خیر سرت !تازه بابات این مورد را با توجه به شخصیت بابا نشونمون داد.دیگه ببین بقیه گزینه هاش چطوری اند؟
    به کنار ایلیا رسیده بودیم و اوناخواسته صحبتهای ما را شنیده بود بابا دستش را برای دست دادن به طرف علیرضا دراز کرد و جواب داد :
    - نه دیگه بیشتر از این نمی خوام مزاحم شما و دوستانتون بشم ما خودمون بر می گردیم.
    علیرضا داشت با بابا دست میداد و تعارف می کرد که نه شما را می رسانیم و بابا امتناع می کرد .که ایلیا به بابا گفت:
    - ببخشید آقا که من فوضولی می کنم چرا شما خوابگاه نمی گیرین تا خیالتون راحت تر باشه ؟
    اوهوکی!فکر می کرد چونکه پولدار تره عقلش هم بیشتر از ما کار می کنه بابا در جوابش گفت:
    - از صبح مشغول دویدن دنبال خوابگاهیم !دختر من از ورودی های امسال و این اولین ترمشه ولی متاسفانه چون ما ناوارد بودیم ظاهرا دیر اقدام کرده ایم.وهمه جا پر شده !؟
    شخصیت آرام و متین بابا خصوصا طرز صحبت کردنش همیشه طرف مقابل را تحت تاثیر قرار می داد . ایلیا گفت:
    - من یک خوابگاه دولتی و مطمئن میشناسم که مسئولش با من آشناست البته راحش نسبت به بقیه خوابگاه ها کمی دورتره ولی همین طور که گفتم کاملا مطمئنه !اگه موافقید بریم اونجا رو ببینید؟
    بابا با حالتی بین خوشحالی و تردید نگاهی به هر سه ما انداخت و بعد سر تکان داد و گفت:
    - از این بهتر نمیشه اما راستش دلم نمی خواد مزاحمتون بشم.
    ایلیا با احترام در عقب ماشین باز کرد وگفت :
    - تعارف نکنید و مطمئن باشید که کار ما به مهمی کار شما نیست و میشه به بعد موکولش کرد .
    بابا برای تشکر دستش را روی شانه او گذاشت و سوار شد .
    علیرضا باز هم عقب نشست و ایلیا راه افتاد در بین راه علیرضا گفت:
    البته که خوابگاه اونهم دولتی مطمئن تره!
    و بابا حرف اورا تایید کرد. بقیه راه که تقریبا نیم ساعت طول کشید این علیرضا و ایلیا بودند که آهسته باهم صحبت می کردند .بابا ساکت به بیرون نگاه می کرد و من از این خوشحال بودم که دوباره فرصتی دست داد تا سوار این ماشین رویایی شوم وحالا بعد از فراغت از سیاحت همه جای ماشین نگاه دقیق تری البته زیر چشمی به صاحب ماشین انداختم و با خودم فکر کردم که احتمالا باید ایلیا اسمش باشه نه فامیلش چون از صحبت های بین دو تا دوست مشخص بود که با هم صمیمی اند و مسلما به نام فامیل همدیگر را صدا نمی زدنند!حالا ایلیا چه معنی میده؟خدا داند.
    ایلیا همه حواسش به رانندگی و صحبت با دوستش بود برای همین بهتر می توانستم دیدش بزنم . الحق تنها خصوصیاتش که به چشم می اومدند یکی پولداریش و یکی قد بلند و هیکل کاملش بود وگرنه اصلا قشنگ نبود. نه چشم و ابرویی درشت و نه دماغ قشنگی داشت ولی لب و دهن و کونه هایش ای بد نبود .اما خدایی نسبت به جوون های پولداری که پشت این ماشین ها میشینند و تیپ و ریختشون و همچنین رانندگی شون خرکیه!زمین تا آسمون فرق داشت.
    پیراهن و شلواری تنش بود که در عین سادگی داد می زد چقدر گرون قیمته!
    یک جفت چین یا به عبارتی اخم دائمی روی پیشانی داشت که فقط وقتی لبخند می زد از بین می رفت اما همان ابهت عجیبی به او بخشیده بود ظاهرا زیر سی سال به نظر می رسید ولی در کل خدایی اگه می خواستی حساب کنی به قول بی بی جون مقبولی بود ولی نه از نظر من که کلا از جنس پولدار خوشم نمی اومد . با این همه خدا خیرش بده چون باعث شد من برای اولین و آخرین بار سوار همچین ماشینی بشم و در ضمن اگر خدا بخواد داشت خوابگاه هم برام پیدا می کرد . حالا رفت تا کی دیگه توی این شهر درندشت ببینمش!
    علیرضا هم تقریبا هم سن ایلیا بود . وقتی توی اون آپارتمان کذایی یک لحظه نگاهش کردم به نظرم چشماش مشکی مشکی نیومد انگار یه ذره روشن تر بود . وقتی هم که کنار ایلیا ایستاده بود قد و هیکلش با اون برابری می کرد پشت موهاش هم کمی بلند بود ولی توی ذوق نمی زد!
    بالاخره به مقصد رسیدیم و این بار چهارتایی پیاده شدیم .ایلیا نترل کوچکی که در دست داشت به طرف ماشین گرفت و آن را قفل کرد . چه باحال بود ! کبف کردم.
    اینجا زمین تا آسمون با اون آچارتمان فرق داشت . در سالن ورودی میز بزرگی مثل میز های پرستاری بیمارستان قرار داشت که خانمی میانسال با پوششی مناسب پشت آن نشسته بود و در دفتر مقابلش چیزی می نوشت که با دیدن ما بلند شد . بعد از سلام و احوال پرسی ایلیا از او خواست که در صورت بودن خانم مدیری اورا صدا بزند. خانمه چشمی گفت و بعد چند ضربه به در باز نزدیک ترین اتاق زد و به کسی که در اتق بود حضور ما را اعلام کرد.
    چند لحظه بعد خانمی از اتاق بیرون آمد که سنش حدودا چهل یا چهل و پنج ساله می خورد و پوششی مناسب داشت به محض دیدن ایلیا چهره اش به لبخند باز شد و گفت :
    - به به آقای مهاجر ! چشممون روشن !شما کجا این جا کجا!؟
    ایلیا لبخندی زد که چین های پیشانی اش چند لحظه از هم باز شد و بعد با خانم مدیری سلام احوال پرسی گرمی کرد و گفت:
    - براتون یه زحمت دارم می خوام در صورت امکان از این خانم در این جا ثبت نام کنید.
    و بعد به من اشاره کرد که با تکان سر سلام کردم .خانم مدیری لبخند گرم و مهمان پسندانه به من زد و بعد از جواب دادن سلام من گفت:
    - امکان هم نداشته باشه امکان پذیرش میکنیم این همه ما به شما زحمت داده ایم که اگر یکبار هم شده بتونیم به نوعی جبران کنیم غنیمته!حقیقتا ظرفیت تکمیل ولی محض خاطر شما ایشون رو قاطی سهمیه ی خودم می کنم.
    دوباره به من لبخند زد و از ایلیا پرسید :
    - نسبتی باهاتون دارند؟
    ایلیا با تبسمی دوستانه به بابا نگاه کرد و بعد به خانم مدیری گفت :
    خیر فقط دوست هستیم البته دوستان قدیمی!
    بابا با دلگرمی جلو آمد و به خانم مدیری گفت :
    آقا لطف دارند بنده اعتمادی هستم.
    بعد دست روی شانه من گذاشت و گفت:
    این هم دخترم لیلا اعتمادی که دانشجوی ورودی امساله در ضمن ازتون ممنونم که دخترم رو توی خوابگاهتون پذیرفتید.
    خانم مدیری به طرفم دست دراز کرد با او دست دادم و ازش تشکر کردم و بالاخرا هم با لطف و راهنمایی آقای ایلیا در آنجا ثبت نام شوم. از خانم مدیری خداحافظی کردیم و قرار شد که فردا صبح ساعت 10 با بابا آنجا باشیم.
    از ساختمان که بیرون آمدیم صدای آهنگی زیبا به گوشم رسید !ایلیا فورا دست به جیب برد و چیزی از جیبش در آورد و نگاهی به آن کرد بعد دکمه ای را زد و کنار گوشش گرفت و گفت: الو.
    بعد از سلام علیک و چند کلمه صحبت معلوم شد که مخاتبش بابای علیرضاست. گوشی رو که به علیرضا داد او کمی از ما فاصله گرفت.
    بابا رو به ایلیا گفت:
    - نمی دونم چطوری باید از شما تشکر کنم . لطف خدا شامل حال ما شد که شما رو سر راهمون قرار داد وگرنه معلوم نبود چیکار باید می کردیم چون ما این جا هیچ دوست و آشنایی نداریم.
    ایلیا با بابا دست داد و متواضعانه گفت:
    - خواهش می کنم من کاری نکردم به قول خودتون فقط لطف خدا بود . در هر حال خوشحالم که تونستم کاری انجام بدم در ضمن از آشنایی با انسان متشخصی چون شما هم خوش وقت شدم. من ایلیا مهاجر هستم و این طور که فهمیدم شما هم آقای اعتمادی هستید امیدوارم در آینده ی نزدیک دوباره شما را ببینم.
    - من هم همین طور.
    علیرضا بعد از اتمام صحبت به سمت ما آمد و گوشی را به ایلیا داد و پرسید:
    - بریم؟
    ایلیا رو به بابا کرد و گفت:
    - برسونیم تون؟
    بابا معترض دست تکان داد و گفت :
    - اصلا به هیچ وجه ! به اندازه کافی وقت تون رو گرفتیم مزاحم تون شدیم. راستش کمی از خریدهای دخترم مونده که باید همین امشب انجام بدیم چون من فردا صبح باید به شهرمون برگردم.
    - اگر این طوره که زیاد اصرار نمی کنمولی تا خیابون اصلی که سر راه مونه می رسونیمتون .
    بابا با اصرار ایلیا دوباره سوار ماشین شد اما من قبل از اینکه بخوام سوار ماشین بشم شنیدم که علیرضا به ایلیا گفت:
    - الهی ذلیل بشی الهی خدا نونت رو آجر کنه که نون بابای منو آجر کردی و مشتری شو قاپیدی!
    ایلیا با لبخند سوار شد من هم نشستم و راه افتادیم . بین راه دوباره بابا از هر دوی آنها تشکر کرد.جلوی خیابان اصلی پیاده شدیم و من برای اولین بار با آنها طرف صحبت شدم و با هردو شون خداحافظی رسمی و کوتاهی کردم هر دو به احترام ما پیاده شدند و خداحافظی کردند.
    خستگی و آسودگی خیال باعث شد که که خوابی خوش و راحتی داشته باشیم.البته قبل از اینکه چشم هام روی هم برود به اتفاقات بعد از ظهر آشنایی با ایلیا و علیرضا و همچنین سوار شدن به آن ماشین رویایی فکر کردم . با اینکه دیگر آنها را نمی دیدم ولی غرور دخترانه ام از این امر راضی بود که ایلیا و علیرضاما را به مقصد نرساندند و هتل محل اقامتمان را ندیدند .
    فردا صبح طبق برنامه ساعت 10 به خوابگاه رسیدیم که خانم مدیری استقبال گرمی از ما به عمل آورد . بابا اجازه نداشت که وارد خوابگاه بشه برای همین همان جا ایستاد تا من وسایلم را به داخل اتاقی که خانم صبوری همان خانمی که دیشب او را دیده بودیم نشانم داد ببریم.
    چه اتاقی!در عین سادگی خیلی روشن و آفتاب بود .کفش موکت بود چهار تخت داخلش قرار داشت که ظاهرا سه تا از تخت هاش اشغال شده بود چونکه ساکهای بزرگ و کوچکی در اطراف آنها دیده می شد.
    خانم صبوری با مهربونی گفت:
    - هم اتاق خوبی داری و هم هم اتاقی های خوبی .الان همه شون بیرونند ولی تا ظهر سروکله شون پیدا می شه و می تونی باهاشون آشنا بشی.
    دوباره از او تشکر کردم و پیش بابا برگشتم.صبح که داشتیم می آمدیم یکبار دیگر مسیر رفت و آمدم را نشانم داده بود بابا برای رفتن عجله داشت پیشانی ام را بوسید و دوباره توصیه کرد که مواظب خودم باشم و بازهم برای دلگرمی ام تکرار کرد که فردا شب همراه مامان با وسایلم برمی گردند.
    هرچی می خواستم قوی و محکم باشم نمی شد دلم نمی خواست بابا بره . جلو در موقع خداحافظی بهش گفتم:
    - بابا بچه ای که از خونه در اومده و وارد خیابون شلوغ شده اعتراف می کنه که می ترسه گم بشه؟
    بابا نگاهم کرد و خندید حتی نگاهش هم برایم امنیت و دلگرمی بود در حقیقت همه چیزم بود . دودستش را دور شانه هایم قاب کرد و از روی مقنعه ام خال درشت وسط گردنم را بوسید و گفت:
    - نترس بابا !اولا کور و بی سواد که نیستی.ثانیا هرجا باشی بو می کشم و می گردم و از روی علامت و بوت پیدات می کنم منو دت کم نگیر!
    بعد دست به جیب پیراهنش برد و و برگه ی یادداشتی را که خانم صبوری شماره تلفن خوابگاه را در آن نوشته بود در آورد و جلوی رویم گرفت و اضافه کرد:
    - حالا که قراره فرداشب برگردیم و یکی دو روز دیگه پیشت باشیم ولی بعد از اون هرشب باید منتظر تلفن ما باشی. مگه من و مامانت چند تا دختر خوشگل داریم؟!
    سرم را به سینه اش فشرده ام و گفتم:
    - همچنین می گید خوشگل هر کی بشنوه می گه اینا خوشگل ندیدن !شما دیگه خیلی دارید قربون دست و پای بلوری سوسکه می رید!
    بابا دستی به پشتم کشید و گفت:
    - برای من تکی!حالا دیگه بهتره بری دخترم نگران هم نباش.مسیر رو که خوب یاد گرفتی. فردا هم هم برو کمی این اطراف قدم بزن تا با محیط بیشتر آشنا بشی تازه اگه با هم اتاقی هاتم آشنا بشی نصف بیشتر نگرانی هات از بین میره.نه اینکه اونا هم شهرستانی هستند درد غریبی رو خوب می فهمند!
    سرم را به سینه اش فشردم و گفتم:
    - همچین می گید خوشگل که هر کی بشنوه می گه اینا خوشگل ندیدند!شما دیگه خیلی دارید قربون دست و پای بلوری سوسکه می ردید!
    بابا دستی به پشتم کشیدو گفت:
    - برای من که تکی !حالا دیگه بهتره بری دخترم نگران هم نباش .مسیر رو که خوب یاد گرفتی فردا هم برو کمی این اطراف قدم بزن تا با محیط بیشتر آشنا بشی تازه اگه با هم اتاقی هاتم آشنا بشی نصف بیشتر نگرانی هات از بین می ره . نه اینکه اونا هم شهرستانی هستند درد غریبی رو خوب می فهمند!
    با گفتن این حرف نوک بینی ام را بوسید و بعد دو قطره اشکی را که با همه ی خودداری به روی گونه هام فرو غلتیده بود را با نوک انگشتش گرفت.خوب می دانستم که برای او هم کمتر از من سخت نیست چون برای خداحافظی فقط توانست دست بلند کند . دم در ایستادم و تا زمانی که در تیررس نگاهم بود سه مرتبه پشت سرش آیت الکرسی خواندم.
    ظهر که شد سرو کله بچه ها پیدا شد کلا آدم دیر جوشی نبودم و خیلی زود با دیگران رابطه برقرار می کردمو دوست می شدم . محبوبه و ساناز ترم سومی بودند و دانشگاه شان با من یکی نبود ولی زهره مثل خودم ترم اولی بود و ناوارد!
    خوشبختانه با او هم دانشگاهی بودم می توانستیم طوری انتخاب واحد کنیم که دروس عمومی را هم کلاس باشیم.محبوبه و ساناز به ما دو نفر خیر مقدم گفتند و صحبت های دلگرم کننده شان به ما دو تا کمی اطمینان خاطر دادند.
    آن شب محبوبه که شخصیت بامزه ای هم داشت از خرابکاری های سال گذشته اش و اینکه چقدر هراسان و نگران بوده تعریف کرد و ما را حسابی خنداند.
    ساناز با اطمینان خاطر نشان کرد که هر چه اضطراب داشته باشیم و تهران را با شهرستان کوچکمان بسنجیم خودمان ضرر کردیم پس همان بهتر که محیط بزرگتر را با هوشیاری و کمی احتیاط بپذیریم و قبول کنیم که لااقل چهارسال را بدون خانواده ی خودمان در کنار خانواده ی جدید زندگی کنیم.
    عصر که شد با توافق همدیگه تخت من و ذهره کنار هم قرار گرفت و تخت ساناز و محبوبه در کنار هم بعد از اتمام کار و مرتب شدن اتاق تصمیم گرفتیم با هم بیرون بریم و ساناز را برای خرید همراهی کنیم.
    برای شب اول ساناز و محبوبه راه بلدهای مطمئنی بودند من و ذهره سعی کردیم با همراهی آنها مسیرها ا خوب یاد بگیریم.
    همه چیز داشت خوب پیش می رفت و ترسم کمی ریخته بود ظاهر زهره هم این را نشان می داد . خدا را شکر کردم که هم اتاقی ها و یا به عبارتی راهنماهای با تجربه ای داشتیم که این خودش موهبتی بود.
    در ساعت مقرری که خانم صبوری برای تلفن زدن به بابا گفته بود صدایم کرد با شنیدن این خبر که تلفن مرا می خواهد بال در آوردم . شنیدن صدای گرم مامان و بابا خستگی راه را از تنم گرفت.
    این طور که بابا می گفت تازه رسیده بود می خواست هم مرا از رسیدنش که بسیار در مورد آن توصیه کرده بودم مطلع کند و هم از حالم جوبا شود.برایش تعریف کردم که هم اتاقی های خوبی دارم و امروز همگی به اتفاق هم مواد اولیه ی غذایی مان را تهیه کردیم و امشب هم طبق قرعه وظیفه ی شام پختن به من محول شده.بابا خندید و محض شوخی گفت:
    - پس امشب وای به حال دوستای بیچاره ات می شه!
    مامان با نارضایتی تمام گوشی را از دست بابا کشید و غرولند کنان که از او بعید بود به بابا توپید و گفت:
    - ا ماشاءالله بچه ام یک پا کدبانوست!
    خندیدم و بعد از احوالپرسی از پشت تلفن چندین مرتبه قربان صدقه اش رفتم که او هم همان طور جوابم را می داد . برای او هم از دوستان تازه ام گفتم و تاکید کردم یک روز صبر کنند تا خستگی بابا گرفته شود و بعد بیایند و تا قول نگرفتم دست برنداشتم . در این طور مواقع مامان می گفت مرغ لیلا از اول هم یک پا داشته!
    وقتی به اتاقم برگشتم محبوبه معترضانه گفت:
    - بابا این چه وضعشه ! داره حسودیم میشه هنوز نرسیده تماس میگیرند و دل مارو آب می کنند که چی بشه؟
    می خواستم نگم ولی بعد فکر کردم بالاخره امروز و فرداست که بفهمند پس محتاطانه در حالی که هر سه آنهارا می پاییدم جواب دادم:
    - دور از ادب نباشه من یکی یه دونه ام!
    سه تایی اول ناباورانهبه من بعد به هم نگاه کردند تا خواستم بجنبم با اشاره محبوبه ریختند سرم و تا میخوردم مشت و لگد نثارم کردند.چهارتایی تا میتوانستیم غلت زدیم و خندیدیم و بعد هر کدام به سمتی افتادیم چند لحظه بعد که دور هم نشستیم هر کدام غر غر کنان از اوضاع خانوادگی شون گفتند.
    خانواده محبوبه یه خانواده هشت نفری بود پنج خواهر که محبوبه چهارمی بود و یک برادر به قول خودش تحفه که از اون و بقیه کوچکتر بود.ساناز سومین دختر خانواده ی بی پسر بود.محبوبه ادعا می کرد که موقعیت من و ساناز غبطه خوردن دارد و اما زهره که پدرش فوت کرده بود و غصه می خورد که از محبت پدری محرومه گرچه این طور که می گفت برادر بزرگش که تقریبا چهل سالشه و ازدواج کرده به همراه مادرش هیچ جای کمبودی برایش نمی گذاشتندولی اون دلش بابا می خواست!یک برادر دیگرش هم تازه ازدواج کرده بود.
    کوکو سیب زمینی که پخته بودم را به همراه ناله های گاه بی گاه محبوبه که خودش هم با اشتها می خورد خوردیم و خندیدیم . قبل از خواب یرنامه ی فردا را با زهره هماهنگ کردم و با آرامش خیال و بدون دلهره خوابیدم.حالا تنها ناراحتی ام بابا و مامان بودند خدارا شکر که لااقل همدیگر را داشتند.
    صبح فردا من و زهره زودتر از ساناز و محبوبه بیرون زدیم.خانم صبوری مادرانه ما را از زیر قرآن گذراند و برایمان آرزوی موفقیت کرد.
    همین که یک همراه داشتم خودش پشت گرمی بود!با راهنمایی هایی که از محبوبه و ساناز گرفته بودیم برای شروع از همه جای دانشکده بازدید کردیم . کلاسهایی که در آن درس داشتیم سالن اجتماعات کتابخانه سلف آزمایشگاه و خلاصه همه جا را همان روز زیر پا گذاشتیم از نظر هردویمان همه چیز قشنگ و رویایی بود ! زهره هم مثل من برای رسیدن به این جا حسابی زحمت کشیده بود هر دو به این نتیجه رسیدیم که به حقمان دست پیدا کردیم. ظهر بود به علت دایر نبودن سلف که گفتند از فردا شروع به کار می کند ساندویچ خریدیم و به خوابگاه برگشتیم . آن روز برای دومین بار خانم مدیری را در خوابگاه دیدم.
    همین که منو دید با خوشرویی احوالم را پرسید فهمیدم که پارتی محکمی داشته ام و بعد گفت:
    - خانواده ما نسبت به آقای مهاجر خیلی ارادت دارن . شما چطور؟چقدر ایشون رو می شناسید؟
    مانده بودم چه جوابی بدهم! نمی خواستم خودم را خیلی بی خبر نشان دهم بنابراین تنها توانستم بگویم :
    - در اصل پدرم ایشان را می شناخت من اولین بار بود که باهاشون برخورد داشتم.
    خانم مدیری در حالی که چهره ای متعجب به خود گرفته بود پرسید:
    - اوه پس تا حالا به جواهر فروشی اونا نرفتید!؟
    شانه بالا انداختم و او ادامه داد :
    - همه ی جواهراشون تک و اصله! ما که همیشه از اونجا راضی بیرون اومدیم.
    پس بگو طرف چطور اون همه مایه دار بود!در جواب خانم مدیری فقط لبخند زدم . بخاطر اینکه از روز بعد کلاسها دایر میشد کم کم دانشجوهای دیگر اتاقهای خوابگاه حاضر میشدند و قدیمی ها جدیدها را در میان خود می پذیرفتند. چه حال و هوایی! چقدر خوب بود که در جواب زحماتم می توانستم چنین زندگی جدیدی را تجربه کنم.
    شام آن شب به عهده ی ساناز بود بعد از شام برای دیدن سریال جذاب هفته همه در سالن جمع شدند و هر کس هر خوراکی داشت رو کرد. تنها کسی که آن شب تلفن داشت محبوبه بود که کلی از این بابت پز داد. امشب چقدر خوش گذشت ! خدایا شکرت!
    می دانستم که صبح زود روز بعد مامان و بابا همراه وسایل من به سوی تهران حرکت می کنند.آن روز هم کلاس ها به خاطر به حد نساب نرسیدن دایر نشد با زهره تا ظهر همان جا ماندیم و اولین ناهار سلف را خوردیم و به خوابگاه برگشتیم. ساعت چهار بعد از ظهر بود که بابا و مامان رسیدند از خوشی دیدنشان در حال پر درآوردن بودم. انگار که قرنی از دیدن آنها می گذشت از دیدنشان سیر نمیشدم! از آغوش یکی در می آمدم و دیگری را در آغوش می کشیدم و بعد حریصانه عطر تنشان را می بلعیدم و قربان صدقه شان می رفتم تا اینکه با اعتراض خانم صبوری به خودم آمدم.
    - خانم بذار یکمی نفس تازه کنند مگه چند ساله ندیدی شون !؟
    بابا اجازه ی ورود به خوابگاه را نداشت ولی خانم صبوری لطف کرد و در سالن با فنجانی چای از او پذیرایی کرد. با خواهش من خانم مدیری اجازه ی اقامت مامان را به مدت دو شب داد. بچه ها بس که تعریف بابا را از من شنیده بودند همگی برای دیدنش پایین آمدند و من با افتخار دوستان جدیدم را به بابا ومامان معرفی کردم . بعد از رفتن بابا با کمک بچه ها وسایلم را به اتاقم منتقل کردم.
    همه دور مامان جمع شدند و هر کسی به شوخی چیزی می گفت. یکی می گفت:
    - خانم اعتمادی شوهرتون خیلی خوش تیپه مواظبش باشید!
    دیگری از آن طرف اضافه می کرد:
    - خصوصا که خوش تیپ تحصیل کرده هم هست.
    و صدایی دیگر :
    - از همه مهمتر ده تا بچه دورش رو پر نکردند.
    من به جای مامان که با لبخندی ملیح جواب گویشان بود مثل خروس جنگی به آنها می پریدم . جعبه ی شیرینی که مامان آورده بود باز کردم و بین همه گرداندم و برای خانم صبوری و خانم مدیری را جداگانه در بشقاب گذاشتم و بردم.
    با وجود خستگس مامان قصد درست کردن شام را داشت که بچه ها مهمان نوازانه اجازه ی این کار را به او ندادند ولی برای فردا شب قول کوفته تبریزی را از او گرفتند .حتی سخاوتمندانه اجازه دادند که آن شب از کنار مامانم تکان نخورم البته بعد از اینکه خط ونشانهایی را نشانم دادند.
    فردا صبح کلاس داشتم . با مامان و بابا که اول صبح قبل از رفتن من جلو خوابگاه آماده بود برنامه ریزی کردیم قرارشد بابا برای گرفتن نوبت دکتر مامان اقدام کند و مامان تا ظهر که ما بر می گردیم برنامه ی کوفته ی شب را رو به راه کند تا شب که دیروقت برمی گردیم شام مان آماده باشد.
    آن روز با زهره یک درس عمومی داشتیم هر دو خیلی خوشحال بودیم که اولین کلاس را تنها نیستیم . درست مثل شاگردان با انضباط کلاس اولی قبل از همه در کلاس نشسته بودیم و آماده ی شروع اولین کلاس درسی بودیم. مطمئنا حال آن روزم توصیف ناپذیر بود!دلم از خوشحالی می لرزید آینده با همه ی زیبایی اش پیش رویم بود و من آن را میدیدم.
    کم کم همه ی نیمکتها اشغال می شد. من و زهره در کنار هم و یک ردیف مانده به جلو نشستیم و در ورودی را نمی دیدیم و به ورود پسرها توجه نداشتیم نه اینکه نخواهیم ولی نمی خواستیم با نگاه کردن جلب توجه کنیم. اما ورود دخترها برایمان جالب بود با دیدن هر دختری که وارد می شد درباره ی تهرانی بودن یا شهرستانی بودن تازه وارد زیر لبی نظر میدادیم و جالب تر اینکه وقتی باهاش آشنا می شدیم و می فهمیدیم حدسمان درست بوده از روی خوشحالی دست همدیگر را می فشردیم و می خندیدیم.
    دختری که در کنار من نشسته بود خیلی راحت با او دوست شدم هم رشته ی خودم بود .اسمش نجمه بود صورت ظریفش با چشمهای عسلی خوش رنگش خیلی زود جلب توجه می کرد. اهل تهران بود و این که فهمیدم رتبه ی قبولی اش تقریبا هم تراز با من بود. من از بینی و دهن ظریف او تعریف می کردم و او از چشمهای درشت و کشیده ی من. صورتش را اصلاح کرده بود و ابروهایش دخترانه و پهن تمیز شده بود.در همین چند دقیقه آشنایی و قبل از آمدن استاد طوری با من صمیمی و راحت شده بود که گفت:
    -ببخش که فضولی میکنم ولی میدونی اگه زیر این ابروهای کمونیت برداشته بشه چه محشر میشی!؟البته همین طوری هم قشنگ هستی حالت چشمات یه طوریه که در نگاه اول فکر کردم خط چشم کشیدی!
    یاد حرف مهشید افتادم او هم قبل از آمدن به کلی در این مورد به گوشم خوانده بود ولی من نمی خواستم با مطرح کردن این موضوع بابا و مامان را ناراحت کنم . مطمئنا آنها درباره ی انجام این کار آن هم قبل از ازدواج موافق نبودند.با نارضایتی در جواب نجمه گفتم:
    - تو به این جا نگاه نکن ! توی شهر کوچک ما همه همدیگر رو می شناسند و عقیده ها در مورد این موضوع زمین تا آسمون با این جا فرق میکنه!
    نجمه اخمی کرد و بعد دهانش را با حالت مسخره ای کج کرد و گفت:
    نه جونم فکر نکن که من هم خیلی راحت به این خواستم رسیدم!باید اگه می خوای محکم روی حرفت بایستی. نمی دانم که کی به خورد این قدیمی ها داده که یک من کرک و موی کثیف روی صورت نشانه ی دختر بودنه!
    شانه بالا انداختم و جواب دادم:
    - به هر حال این عقیده شونه و ما نمی تونیم تغییرش بدیم.
    نجمه مصرانه دست تکان داد و گفت:
    - عقیده های غلط باید منقرض بشه حالا دیگه دخترها قبل از اومدن به دانشگاه اصلاح می کنند.ببخش که اینقدر رکم لیلا جون ولی نظر نسل جدید اینه که کرک و مو رو نگه داشتن رو صورت نشونه ی کثیفی و عقب افتادگیه!از این گذشته دخترها توی این سن وسال دوست دارند زیبایی شون رو نشون بدند این طور نیست؟
    در جوابش حرفی نداشتم بزنم نه تنها از شنیدن حرفهای او ناراحت نشدم بلکه در نظرم خیلی هم منطقی بود. نجمه که سکوتم را دید اضافه کرد:
    - درباره اش فکر کن و اگه دیدی می صرفه کم کم شروع کن. ازهر راهی که میدونی بهتر جواب میده مخ شون رو کار بگیر البته یه کمی زمان میبره اما ببینم چه میکنی!
    تازه اون موقع بود که نگاه زیر چشمی ما به سمت دخترها چرخید. حق با نجمه بود اونهایی که به نظر اجتماعی تر می آمدند صورتهاشون اصلاح شده بود. دوباره به زهره نگاه کردم همزمان به هم چشمک زدیم و ریز خندیدیم یعنی برو که رفتیم!
    با ورود استاد که مردی میانسال خوش پوش و خوش چهره بود بیشتر بچه ها خصوصا ردیف های جلو بلندشدند که با خواهش و اشاره ی استاد نشستند.باسروصدایی که از پشت سرمان می شنیدیم این طور می شد فهمید که تعداد پسرها کم نیست ! البته ما هنوز برنگشته بودیم که انها را ببینیم با خود فکر می کردم که خواهی نخواهی با هم آشنا می شویم!
    استاد گرم و صمیمی ورودمان را به مقطع دانشگاهی تبریک گفت و بعد خیلی کوتاه و پرمحتوا از راهی که در پیش داریم حرف زد که در حین سختی از نظرش بسیار شیرین و خاطره انگیز می آمد و تازه این طور که می گفت بهترین خاطرات زندگی اش در همین مقطع بود!استاد بعد از سخنرانی کوتاهش شروع به حضور و غیاب به جهت آشنایی بیشتر کرد.
    با خواندن هر اسمی صدای حاضر گفتنش حضور شخص را نشان میداد . اسم من مثل همیشه در اول دفتر بودبا افتخار حاضر گفتم تا اینکه استاد به اسمی رسید و قبل از گفتنش کمی مکث کرد. بعد اخم کوچکی روی پیشانی اش ظاهر شد و با تردید گفت:
    - ببخشید اگر اشتباه نکنم خانم ایلیا مهاجر!؟
    صدایی از جمع پسر ها جواب داد:
    - ببخشید استاد درسته که این اسم یه کمی ظریفه ولی دلیل نمیشه هر چی ظریفه متعلق به خانم ها باشه !ایلیا اسم پسره!
    در حالی که بچه ها می خندیدند من داشتم به این فکر می کردم که این اسم رو کجا شنیدم در ضمن صدایی هم که جواب استاد را داد خیلی برایم آشنا بود.
    استاد خندید و بعد به همان پسری که اعتراض کرده بود گفت:
    - اسم شما رو خوندم و باهاتون آشنا شدم شما که جناب ایلیا مهاجر نیستید نه؟
    به یکباره چیزی مثل برق از مغزم گذشت ناخود آگاه برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. نه اشتباه نکرده بودم !صدا صدای علیرضا شجاعی پسر املاکی بود و ایلیا مهاجر صاحب اون ماشین رویایی و معرف من در خوابگاه!باور کردنی نبود! شبی که از اونها جدا شدیم دیگر فکر نمی کردم ببینم شون ولی چه زود آدم ها به همدیگه میرسن! خیلی عجیب بود که با هم همکلاسی در آمده بودیم. در یک لحظه نگاه مبهوتم در نگاه جناب ایلیا که از خجالت سرخ شده بود و در عین حال لبخند میزد خیره شد اما خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و برگشتم. دوباره صدای علیرضا شجاعی را که باز هم به جای ایلیا مهاجر جواب میداد را شنیدم.
    - بنده علیرضا شجاعی هستم و قبل از قبول شدن در رشته ی مدیریت یک دوره ی وکالت را گذروندم و در مواقع ضروری مثل الان که جناب ایلیا مهاجر با این هیکل گنده از اینکه به جای یک دختر خانم ترگل و ورگل و خوشگل اشتباه گرفته شده و از شدت خجالت زبونش بند اومده وکالت شون رو به عهده می گیرم. حالا هر سوالی دارید از خودم بپرسید در خدمتم.
    بچه ها و استاد که از حاضر جوابی علیرضا بلند بلند می خندیدند جو کلاس را حسابی بهم ریخته بودند! استاد بعد از اینکه کلاس آروم تر شد دوباره پرسید:
    خوب جناب وکیل ! این اسم از نظر من و بچه ها جدید و ناآشناست.اگر میشه معنی شو برای ما هم بگید تا بدونیم!
    علیرضا شجاعی بدون مکث و با اعتماد به نفس بالایی جواب داد :
    - والله استاد این طور که خودش به خورد من داده می گه نام یکی از پیامبران مسیحیه. این همه پیامبر مرسل و نامرسل را گذاشته و رفته یکی از اون کمیابا پیدا کرده ! حالا حرفش تا چه اندازه درسته متاسفانه تحقیق نکردم اما شما که استادید پی اش رو بگیرید و به ما هم بگید صحت و سقمش تا چه اندازه است.
    استاد سرش را پایین انداخته و همراه بچه ها می خندید از شدت خنده اش که کم شد پرسید:
    - موکل تون دانشجوی چه رشته ای هستند؟
    - ایشون از این بابت شانس آوردند چون در اثر نشست برخاست با من بعد از چند سال تصمیم گرفتند که دانشگاه شرکت کنند و خدا رو شکرهر دو یک ضرب مدیریت قبول شدیم.
    استاد باز هم خندید و سپس خطاب به خود ایلیا مهاجر گفت:
    - ببخشید آقای مهاجر اشتباه لفظی بود. بنده قصد جسارت نداشتم!
    صدای ضعیف ایلیا مهاجر را شنیدم که آهسته گفت:
    - خواهش میکنم.
    همه آنقدر خندیده بودیم که مدتی طول کشید تا کلاس به حالت اولیه برگردد فکر می کنم این وسط من از همه بیشتر خندیده بودم!
    ظهر که برگشتیم مامان کوفته ی شب را آماده کرده بود و برای ناهار هم قورمه سبزی پخته بود. آخر نمازش بود که وارد اتاقم شدم و از پشت به اندام کوچولوی در چادر پیچیده اش نگاه کردم و دلم از دیدن این همه پاکی ضعف رفت. زهره مرا که مات و مبهوت مامان دید ضربه ای محکم به شانه ام زد وقتی به خودم آمدم به شوخی سری از تاسف تکان داد و گفت:
    - بچه ننه!
    از روی خوشی خندیدم و جلو رفتم. مامان سلام نمازش را که داد از پشت سر دستم را دور گردنش حلقه کردم . این بار هم مثل همیشه که این کار را میکردم دستم را که جلو دهنش بود بوسید. کنار گوشش سلام کردم گفت:
    - سلام عزیزم خسته نباشی.
    به جای من زهره که مشغول تعویض لباس بود جواب داد:
    - سلام خانم اعتمادی شما خسته نباشید با این بوی محشری که همه ی خوابگاه رو برداشته !
    مامان با لبخند شرمگین همیشگی اش جواب سلام او را داد. زهره دوباره گفت:
    - در ضمن دخترتون منو اغفال کرد و نگذاشت برم سلف من هم خدا رو شکر می کنم که به حرفش گوش کردم.
    مامان در حال جمع کردن سجاده اش با خوش رویی جواب داد:
    - خوب کردی دخترم. حالا بعد از امروز و فردا که من رفتم هر روز فرصتناهار خوردن توی سلف رو دارید.
    لباس عوض کردم و برای شستن دستو صورتم رفتم وقتی برگشتم یک سینی چای جلوی مامان بود و این طور که به نظر می رسید خانم صبوری را هم برای صرف چای دعوت کرده بود. به خانم صبوری سلام کردم همان طور که کنار مامان روی زمین نشسته بود و پاهاش رو روی هم انداخته بود جواب سلامم را داد و گفت:
    - خوش اومدید!
    بعد کنار مامان نشستم و لیوان چایی را از دستش گرفتم . مامان ازم پرسید:
    - خوب چه خبر ؟ اولین روز تحصیل چطور گذشت؟
    به یاد دو کلاسی که گذرونده بودیم لبخند زدم و با اشتیاق جواب دادم:
    - از نظر من عالی بود!
    در همین موقع ساناز و محبوبه هم وارد شدند. محبوبه بعد از سلام کردن گفت:
    - تازه امروز روز اول بود و درس خوندنی در کار نبود!ببینم تا آخرش خصوصا شب های امتحان هم همین طور از ته دل میگی عالی بوده یا نه!
    این بار محبوبه بی توجه به خنده ما رو کرد به مامان و گفت:
    - خانم اعتمادی مهمون ناخونده نمی خواهید ؟بوی قورمه سبزی شما تا سلف دانشگاه ما رسید و ما رو از ناهار خوردن در اونجا منصرف کرد!
    مامان لیوان چای به طرف محبوبه که از خستگی جلوی تختش ولو شده بود گرفت و گفت:
    - کی گفته شما ناخونده اید!به تعداد همه تون غذا پختم.
    ساناز با شرمندگی گفت:
    - ممنون خانم اعتمادی اما به شرطی که همه ی مواد رو از روی سهمیه ی شراکتی مون مصرف کنید.
    مامان خندید و با مهربونی دستش را روی دست من کشید و گفت:
    - همه ی شما دخترای منید و با لیلا برام فرقی ندارید !فردا که من رفتم از سهمیه ی شراکت تون استفاده کنید اما این دو روز رو مهمون منید!
    با عشق به مامان نگاه کردم خدا رو شکر مامان و بابایی داشتم که همیشه باعث افتخارم بودند.
    بعد از خوردن چایی بچه ها دیگه اجازه ی بلند شدن به مامان را ندادند .همگی با هم کمک کردیم و سفره ای کوچک جلوی خانم صبوری و مامان پهن کردیم پلو و قورمه سبزی خوشمزه ی مامان را با ترشی معرکه ای که مامان زهره بهش داده بود و در کنار خوشمزگی محبوبه خوردیم و لذت بردیم.
    بعد از ظهر بابا به دنبالمون آمد و همراه هم به مطب دکتر رفتیم اما چون وقت قبلی نداشتیم خانم منشی از ما خواست که تا آخرین نوبت منتظر بمانیم که اگر وقت شد مارا به داخل بفرستد.
    در فرصتی که پیش آمد کنار مامان نشستم و سعی کردم به طریقی قضیه ی اصلاح را بهش بگویم.مامان پرسید:
    - خوب نگفتی محیط دانشگاه را چطور دیدی خوشت اومد؟
    - عالیه مامان !دختر و پسرای جور واجور اونجا می بینی و استادهایی که یک بغل تخصص و عنوان بارشونه.
    مامان با تبسمی مهربان گفت:
    - خیلی خوشحالم عزیزم.این خیلی خوبه که وارد اجتماع شدی چون این جوری بیشتر با مردم مب جوشی و آشنا می شی!
    با شور و هیجان گفتم :
    - تازه مامان بیشتر دخترا اصلاح کرده و تمیزند! امروز با یکی شون آشنا شدم می گفت دیگه حالا خوب نیست یه دختر تا موقع ازدواجش این طوری بمونه . به عبارتی این نشونه ی تمیزی و تجدده!
    اخمهای مامان فورا نمایان شد و بدون وعطلی جواب داد:
    - این طوری میگن که افکار دخترایی مثل شما رو مسموم کنند!این حرف ها چه معنی داره !این رسم و رسوم از قدیم بوده جدا از اینکه نشونه ی متجدد بودن نیست بلکه دختری که قبل از ازدواجش اصلاح کنه از نظر مردم اصلا محترم نیستند.
    با ناراحتی گفتم:
    - خوبه خودتون میگید رسم و رسوم قدیمی! نمی دونم چرا باید چرار تا تار موی روی صورت نشانه ی محترم بودن باشه. نه والله به غیر از بی ریخت شدن چی داره؟
    مامان سرسختانه در ادامه ی نارضایتی اش گفت:
    - هر جایی یک فرهنگی داره که باید تابعش بود این جا تهرانه و فرهنگش با شهرستانهای کوچیک فرق می کنه!
    - چه اشکالی داره که یه فرهنگ خوب کم کم در همه جا رایج بشه!اصلا مگه همین شما نبودید که توی عروسی امیر محمد اون قدر از دختر خاله اش که اصلاح کرده بود خوشتون اومد و گفتید چقدر خانم و با شخصیته! به نظر من مهم رفتار دختره نه موهای اصلاح نشده ی صورتش!
    - نه حرفش رو هم نزن! می خوای واسه مون حرف در بیارن و بگن دو روزه رفته تهران و خودش رو گم کرده ؟ هر کی هم نگه مطمئن باش که خاله ات میگه خصوصا که دل پری هم ازت داره!
    در مقابل حرف مامان سکوت کردم همین که یه جوری قضیه را مطرح کردم کافی بود می دونستم که مامان لااقل بهش فکر میکنه . به همین خاطر گفتم:
    - هر کی هر چی می خواد بگه مهم خومونیم!خوب راستی از خابه بگو چی کار کرده که فهمیدی دلش از دست من خونه؟
    مامان به این حرف من خندید و جواب داد :
    - از اون جایی که قبلا لیلا جون لیلا جون از زبونش نمی افتاد ولی همون یک شب که خونش موندم یکبار هم اسم تورو نیاورد. این یعنی چی؟
    با بی خیالی شانه بالا انداختم و گفتم:
    - یعنی اینکه بابا زور نیست دلو نمی خواست عروسش بشم! این همه دختر نمی دونم چرا خاله گیر داده به من!
    - خوب دوستت داره مادر بد!؟
    نمی خوام این طوری دوستم داشته باشه !من کلا حالا حالاها قصد ازدواج ندارم بعد از اون هم ازدواج فامیلی که به هیچ عنوان ! مگه امیرمحمد را به خاطر اینکه پسر عموم بود جواب نکردم؟مگه خاله این موضوع رو نفهمید؟
    مامان با تاسف سر تکان داد و گفت:
    - بالاخره نرگس هم مجبور میشه کوتاه بیاد!
    خوشحال بودم از اینکه مامان و بابای روشنفکری داشتم.بعد از چند ساعت انتظار خسته کننده بالاخره نوبت ما هم رسید.از مطب که بیرون آمدیم مامان برای بابا توضیح داد که دکتر داروهایش را کمتر کرده و بیشتر رعایت را توصیه کرده بابا از شنیدن این موضوع خیلی خوشنود شد.
    ساعت از 11 شب گذشته بود که جلوی ساختمان پزشکان منتظر تاکسی ایستادیم. چون تردد ماشین ها کمتر شده بود احتمال می رفت مدتی هم این گونه معطل شویم. بابا همان طور که از روی بیکاری به تابلوها و اسم ها و تخصص های نصب شده به سر در ساختمان پزشکان نگاه می کرد گفت:
    - چه اسم های عجیب غریبی پیدا میشه! بعضی ها رو حتی من هم که این قدر کتاب خوندم ندیدم و نشنیدم!
    یکی دو تا از اسمها را خواند و بعد خطاب به من گفت:
    - راستی لیلا اون پسره رو یادته ؟ همونی که مارو حتی به خوابگاه معرفی کرد اسمش چی بود؟
    من هم که با مطرح شدن اسم های عجیب غریب به یاد او افتاده بودم گفتم:
    - ایلیا ایلیا مهاجر . تازه یه چیزی بگم که بیشتر تعجب کنید! هردوی اونا همکلاسیم هستند!
    در حالی که چشم های بابا از تعجب گرد شده بود من با هیجان زیاد قضیه ی اشتباه استاد را که او را خانم صدا زده بود را تعریف کردم.
    برای مامان و بابا هم موضوع جالب و خنده دار بود باعث شد معطلی آمدن تاکسی را حس نکنیم.
    بابا ما را جلوی خوابگاه پیاده کرد و خودش به هتل برگشت گرچه مطمئن بودم به خاطر اینکه تنهاست به مسافرخانه رفته ولی به خاطر ما می گفت که در هتل اتاق گرفته!
    به افتخار کوفته لذیذی که آن شب داشتیم دخترهای اتاقهای دیگر هم شامشان را به اتاق ما آوردند و با وجود چند نوع غذا به قول محبوبه شامی شاهانه دور هم خوردیم.
    آن شب آخرین شب اقامت مامان بود به همین خاطر فرصت را غنیمت شمردم و دوباره تنگ بغلش شب خوبی را به صبح رساندم.
    صبح مامان بعد از اینکه بساط فسنجان را رو به راه کرد تا ظهر که ما برگردیم برای خرید همراه بابا بیرون رفته بود که هم زمان با رسیدن ما آنها هم برگشتند ولی چون می دانستم بعدازظهر عازم رفتن هستند ناهار خوشمزه اش اصلا بهم مزه نداد.
    با غصه و ناراحتی وسایل مامان را جمع و جور کردیم بعد از ظهر بود کهبابا برای رفتن به دنبال مامان آمد. همه ی بچه ها و حتی خانم صبوری تا جلوی در برای بدرقه اش آمدند و بعد از خداحافظی ما را تنها گذاشتند. در حالی که مامان مرا در آغوش کشیده بود انگار کسی چنگ انداخته و و تکه ای از قلب مرا می کند! با صدایی لرزان در گوشم زمزمه کرد :
    - خودتو لوس نکن بچه ننه! همین که دانشجویی یعنی بزرگ شدی زشته که این قدر وابسته ی ما باشی.
    اما من که کنترلی بر روی اشک هایم نداشتم صورت خیسم را به شانه اش کشیدم. بابا دست به روی شانه ام گذاشت و گفت:
    - ما داره دیرمون میشه! نمی خوای با من خداحافظی کنی خانم مدیر؟
    از بغل مامان کنده شدم و به آغوش پر محبت بابا فرو رفتم . در حین بوسیدنم گفت:
    - کم کم عادت می کنی و به زندگی جدید خو می گیری نباید خودت رو اذیت کنی . ما هر شب باهات تماس می گیریم.
    با ناراحتی از او جدا شدم و دستم را تکان دادم و گفتم:
    - مگه چه خبره که هر شب می خواهید تلفن بزنید! می دونید چقدر هزینه ی تلفنتون بالا میره!؟
    بابا خندید و بعد دستبرد از بغل کتش دفترچه ای بیرون آورد و آن را در دستم گذاشت و گفت:
    - نمی خواد نگران این چیزها باشی مگه بابات مرده؟
    حیرت زده و عصبی از این حرفش لبم را به دندان گزیدم و به دفترچه ی توی دستم نگاه کردم تا اسم بانک را پشت آن دیدم ناباورانه و معترض گفتم:
    - این دیگه چیه؟شما که یه عالمه پول بهم دادید!
    بابا دست دیگرم را گرفت ومحکم روی دستی که دفترچه را نگه داشته بودم گذاشت و آرام جواب داد:
    - توی شهر غریب پول پشت گرمیه! البته زیاد نیست ولی هر وقت که لازم داشتی کافیه یه تلفن بزنی!
    و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد دست در جیب دیگرش کرد و کیف پولش را بیرون آورد کارتی کوچک را از آن خارج کرد و گفت:
    - خوب شد یادم افتاد اینم کارت تلفن!
    هنوز از این همه دوراندیشی و مهربانی اش در حیرت بودم که سرش را جلو آورد و با لحنی دلگرم کننده اضافه کرد:
    - دلم نمی خواد ما فقط مامان و بابات باشیم گاهی فکر کن که ما دوستاتیم! می خوام هر اتفاقی که برات می افته برامون بگی فکر می کنم بتونیم راهنماییت کنیم. باشه؟
    با چشمانی خیسنگاهش کردم سرش را تکان داد و تکرار کرد:
    - باشه دخترم؟
    دوباره بغلش گرفتم و محکم به خودم فشار دادم و صورتش را برای بار چندم بوسیدم. مامان دستی به روی شانه ام گذاشت و بابا مرا از خودش جدا کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت:
    - خداحافظ دختر عزیزم. مراقب خودت باش.
    با صدایی لرزان گفتم:
    - شما هم همین طور. در ضمن قول بدید که هر شب تماس نگیرید هفته ای دو بار کافیه. اگر کاری داشتم خودم باهاتون تماس می گیرم.
    مامان با اشاره ی بابا بیرون رفت اما با همه ی خودداری عاقبت اشکش سرازیر شده بود. برایشان دست تکان دادم و وقتی که تاکسی راه افتاد کاسه ی آبی را که خانم صبوری برایم آماده کرده بود پشت سرشان خالی کردم.
    آن شب به هیچ وجه حوصله ی حرف زدن نداشتم. شام نخوردم و خیلی زود به یعنی تختم پناه بردم و به بهانه ی خواب سرم را زیر پتو بردم. بچه ها حالم را درک می کردند و سر به سرم نگذاشتند و من توانستم قبل از اینکه بخوابم یک دل سیر گریه کنم.
    کم کم به محیط و زندگی جدید خو گرفته بودم خصوصا که برایم جذابیت داشت و از آن راضی بودم. تنها ناراحتی ام دوری از خانواده بود که فشردگی کلاسها و شلوغی بچه ها فرصتی آن چنانی برای دلتنگی بهم نمی داد. اوایل بابا یک شب در میان تلفن میزد ولی آنقدر در کمتر کردن مکالمات پافشاری کردم که به هفته ای شب راضی شد. مهشید با آدرس دقیقی که مامان بهش داده بود هفته ای یک نامه برایم می نوشت و منو از تمام زیر و بم اتفاقاتی که برای خودش و فامیل افتاده بود آگاه می کرد. تو یکی از نامه هاش نوشته بود که علی از من ناامید شده و رضایت به ازدواج داده! و حالا مامانم و خاله به تکاپوی پیدا کردن دختری مناسب افتاده اند. از صمیم قلبم خدا را شکر کردم که فکر مرا از سر علی بیرون آورده و بعد آرزو کردم که دختری صد برابر بهتر از من نصیب علی شود.
    مهشید از من خواسته بود برایش دعا کنم که بتواند مثل من در تهران دانشگاه قبول شود و من برایش نوشتم که بعد از لطف خدا همه چیز بستگی به همت خودش دارد. مهشید خیلی احساساتی بود!مثل من نبود که عشق های خیابانی را به مسخره می گرفتم. اون با شنیدن یک دوستت دارم خشک و خالی دل و دینش را می باخت! من او را همیشه به چشم خواهر نداشته ام می دیدم و وظیفه ی خودم می دانستم تا راهنماییش کنم. تا همین امسال هم مراقبش بودم ولی حالا جز نوشتن نامه هیچ کاری نمی توانستم انجام بدم! اما با این همه نهایت سعیم را می کردم و در هر نامه ای از دادن تذکر بهش کوتاهی نمی کردم!
    با نجمه خیلی صمیمی شده بودم زهره هم هر وقت با ما کلاس داشت همراهمان بود. از نظرم نجمه دختر خونگرم و خوبی می آمد و خوشحال بودم که با داشتن یک دوست تهرانی راحت تر تهران و فرهنگش را می شناسم. مساله ی اسم ایلیا مهاجر تا مدتها برای هر استاد تازه ای بحث برانگیز بود تلفظ هر کدام باعث خنده و تفریح کلاس میشد. بیشتر استادها به اول اسمش خانم اضافه می کردند! هر بار خود ایلیا ساکت می ماند و علیرضا شجاعی که بین پسرها به پسر شجاع معروف شده بود با لودگی در مقام حمایت از او بر می آمد و حسابی همه را می خنداند. من همیشه بدون ملاحظه و احترام به اینکه او لطف کرده و باعث ثبت نامم در خوابگاه شده بود به همراه دیگر دختها غش غش می خندیدم که چندین بار هم متوجه نگاه خصمانه و اخموی او شده بودم ولی بهش توجه نکرده بودم.
    البته مسئله ی دیگر این بود که او توقع داشت لااقل به خاطر آشنایی قبلی وقتی می بینمش سلام کنم ولی من سرسختانه خودم را به کوچه ی علی چپ میزدم و بی تفاوت از کنارش می گذشتم. حرصم در می اومد! چونکه پولدار بود و اطرافش حسابی پر شده بود توقع بی جایی داشت که من یکی از پس برآوردنش بر نمی آمدم. تا اینکه عاقبت یک روز مجبور به این کار شدم آن روز ساعت 10 تا12 ،2 تا4 و 4 تا 6 کلاس داشتیم.بعد از کلاس 10 تا 12 برای خوردن ناهار به سلف رفتیم و بعد از آن برای نماز به نمازخانه .
    خوردن ناهار باعث سنگینی ام و ایجاد خواب نیم روزی شد. یک لحظه از خارش شدید بینی ام از جا پریدم و با شنیدن خنده ی وحشتناک زهره و نجمه فهمیدم که پری را داخل بینی ام کرده بودند شوکه شدم. اخم کردم و گفتم:
    - بی مزه ها!
    نجمه غش غش می خندید گفت:
    - پاشو پاشو که چرتت برد و وضوت باطل شد! باید بری دوباره وضو بگیری و اخم و تخم استاد را به خاطر دیر حاضر شدن توی کلاس جلوی پسرها به جون بخری.
    هراسان به ساعت مچی ام نگاه کردم. راست می گفت ده دقیقه بیشتر به شروع کلاس نمانده بود. شتابزده بلند شدم نجمه و زهره به قصد کلاس و من به قصد دستشویی برای تجدید وضو بیرون آمدیم. به نجمه گفتم:
    - اگه تونستی چند دقیقه استاد را توی سالن به حرف بگیر تا نیاد سر کلاس من فورا خودمو می رسونم.
    نجمه برای اینکه حرصم را دربیاورد با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:
    - بنده هیچ کار و سوال به خصوصی از استاد ندارم.
    من از آنها فاصله گرفته بودم فقط توانستم انگشتی تهدید امیز برایش تکان بدهم.
    بعد از نماز سریعی که خواندم سریعتر از آن استغفرالله گفتم و از خدا معذرت خواهی کردم و عذر دیر شدن را برایش آوردم! حالا نه اینکه در دیگر مواقع نماز را با قرائت می خواندم!
    کلاسورم را برداشتم و با عجله از نماز خانه بیرون زدم .از پشت پرده که بیرون آمدم فقط نگاهم به قسمت کفش ها بود و اصلا توجهی به اطرافم نداشتم که در یک لحظه دچار یه تصادف تنه به تنه شدم به قدری محکم که کلاسورم از دستم افتاد. این قدر عجله داشتم که به طرف مقابلم نگاه نکردم ولی به شدت از دستش عصبانی بودم.
    فهمیدم طرفم مرده اما نفهمیدم کی بود! هم زمان با نشستن و جمع کردن شتاب زده ی من او هم نشست و تند تند جزوه های پراکنده ام را از روی زمین جمع کرد. وقتی او جزوه ها را به طرفم گرفت در حین بلند شدن خواستم چیزی بگویم که نگاهم در نگاه اخمویی آشنا خیره ماند طرف تصادفی ام ایلیا بود! از دهن باز شده ام برای گفتن بد و بیراه سلامی دست پاچه بیرون آمد سلامی که مدتها او را در انتظار شنیدنش گذاشته بودم. دستش با جزوه ها هنوز به طرفم دراز بود.
    محکم و خشک جواب سلامم را داد و گفت:
    - ببخشید.
    جزوه ها را گرفتم و گفتم خواهش می کنم و بعد معطل نکردم و قبل از او از نمازخانه بیرون آمدم.
    از این طرف راهرو استاد را دیدم که به طرف کلاس می رود. قدمهایم را تند کردم و با تکان سر به عنوان سلام قبل از او وارد کلاس شدم. وقتی که نشستم استاد و ایلیا با هم وارد شدند.
    این تنها برخورد کلامی من و ایلیا بود!




    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  5. #4
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    یک ترم به سرعت برق و باد گذشت. در طول این ترم تنها دوبار بابا آن هم تنهایی به دیدنم آمد و من هم یک مرتبه که چهار روز تعطیلی رسمی پیش آمد به خانه رفتم. دلم برای مامان نازنینم یک ذره شده بود روز اول که دائم می آمدم و می رفتم هر دویشان را می بوسیدم. مهشید که از آمدنم ذوق کرده بود هر چهار روز در خانه ی ما ماند ! البته او هر چه اصرار کرد که من هم یک شب در خانه ی آنها بمانم قبول نکردم این طوری بهتر بود.
    خاله روز اول به دیدنم آمد دو روز بعد هم ما به آنجا رفتیم. علی خانه بود ولی بعد از چند دقیقه حاضر شد و به بهانه ی کار از خونه بیرون زد! به درک! حوصله ی تو یکی رو اصلا ندارم. با این حال از اینکه فهمیدم مورد مناسبی را برایش نشان کرده اند خوشحال شدم.
    عروسی هم مابین تعطیلات دو ترم برنامه ریزی شده بود تا به امتحانات مهشید و مجید لطمه نخورد که برای من هم زمان خوبی خوبی بود.
    قبل از پایان ترم یک بعد از ظهر با نجمه که بازارهای مناسب تهران را می شناخت قرار گذاشتم با نظر او و زهره یک دست لباس شیک و مناسب خریدم. شب عروسی علی سنگ تمام گذاشتم و تا آخر شب با مهشید دائما می رقصیدم دلم می خواست خوشحالیم را نشان دهم! ولی متاسفانه لباس نارنجی خوشرنگم آن قدر به چشم می آمد که همان شب دو خواستگار سمج پیدا کردم که تا مدتها بعد از برگشتن من به تهران دست از سر مامان برنداشتند!
    یک مسئله ی دیگر که باعث خوشنودی ام شد این بود که مامان به چشم خودش دید که چند تا از دخترهای دانشجوی فامیل هم صورتشان را اصلاح کرده اند! همین باعث شد که بهتر بتوانم روی خواسته ام پافشاری کنم.
    این بار هم بابا برای ثبت نامم همراهم شد و روزی که با هم به دانشگاه رفتیم با ایلیا و علیرضا برخورد کردیم. بابا با دیدن آنها برای احوالپرسی ایستاد.
    علیرضا در حال دست دادن با بابا گفت :
    - پارسال دوست امسال آشنا آقای اعتمادی!
    بابا با زدن لبخند مخصوص به خودش با ایلیا هم دست داد و گفت:
    - فکر نمی کردم به این زودی مثل کوه به کوه نمرسه آدم به آدم میرسه عملی بشه!از اینکه دوباره می ینمتون خیلی خوشحالم. این طور که دخترم می گفت همکلاسید؟
    این بار هم مجبور شدم که سلام کنم. ایلیا با حرکت سر جواب سلامم را داد و بعد رو کرد به بابا و گفت:
    - باعث خوشحالیه که افتخار دیدن دوباره ی شما رو پیدا کردیم.
    بابا تشکر کرد و پرسید:
    - ولی بهتون نمیاد دانشجوی ترم اول باشید!؟
    ایلیا فقط لبخند پر غروری زد ولی علیرضا جواب داد:
    - تو رو خدا آقای اعتمادی فکر نکنید ما ازاون هایی هستیم که دوازده سال تحصیل رو بیست سال تموم کرده ایم! خدایی راست میگم! ما تازه چندساله بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفتیم کنکور شرکت کنیم. اگر دروغ بگم الهی دماغم مثل پینوکیو بشه.
    لحنش به قدری خنده آور بود که مرا هم وادار به خندیدن کرد. بابا خندید و بعد برای خداحافظی دوباره با آنها دست داد باز هم از ایلیا تشکر کرد.
    از دیدن بچه های هم اتاقی ام و نجمه به شدت ذوق کردم زندگی دانشجویی را به شدت دوست داشتم و به آن عادت کرده بودم. طی دوهفته تعطیلات میان ترم اگر مسئله ی عروسی نبود از بیکاری دق میکردم. آن شب همین که چشم خانم مدیری را دور دیدیم با اصرار توانستیم خانم صبوری را راضی کنیم بعد همه ی بچه ها خوردنی هاشون رو آوردن و جشنی فوری راه انداختیم . خوردیم و خندیدیم با ضربی که محبوبه پشت قابلمه گرفت رقصیدیم! همه ی روز و شب های آن دوران طلایی برایم خاطره است!
    یک هفته از شروع ترم گذشته بود علیرضا و گروهی که دورش آمده بودند گاهی با شیطنت هایشان دخترها رو عاصی میکردند!
    یک بار که استاد درس می داد و بین دخترها برای نوشتن و عقب نماندن از مطلبی که استاد تند تند می نوشت و بعد با پر شدن تخته بی رحمانه تمرینهای نوشته شده را پاک می کرد و توجهی به جامانده ها نداشت تکاپو و پچ پچ راه افتاده بود. از طرف گروه پسرها هیس هیس های مسخره ای به گوش می رسید و گاهی نچی عصبی به این معنی که سروصدای ما جلوی تمرکز آنها را می گیرد. کم کم اعتراضات علیرضا و دوستانش بلند شد که:
    - استاد اگه میشه یه ذره بلند تر توضیح بدید سوصدا زیاده نمی شنویم!
    همین که چپ چپ نگاهشان می کردیم خودشان را سخت مشغول نوشتن نشان می دادند ولی تا باز کوچک ترین صدایی از دخترها بلند میشد هیس هیس و نچ نچ راه می افتاد. البته ایلیا هیچ وقت قاطی آنها نمیشد ولی زیر لبی که می خندید حرصم را درمی آورد.
    عملا من هم از این طرف سردسته ی دخترها شده بودم. با اشاراه ی من به تنها کوتاه نمی آمدند بلکه صدایشان را بلندتر هم می کردند. به عبارتی نه آن گروه کوتاه می آمدند نه این گروه!
    این بار با سرو صدایی که از آن طرف بلند شده بود و ظاهرا این طور به نظر می رسید قصدشان با لودگی سوال از استاد بود هیس هیس و نچ نچ دخترها بلند شد. نجمه با نارضایتی ساختگی گفت:
    - استاد وقت کلاس بیهوده تلف میشه. اون وقت این وسط گناه ما چیه؟
    علیرضا مطمئن و صبور در جواب نجمه ولی خطاب به استاد جواب داد:
    - تر و خشک به پای هم می سوزه استاد. ضمنا ما سوال داریم و نمیشهاز سوالاتمون بگذریم. گناه ما چیه ؟ پرسیدن که عیب نیست اما ندانستن و کم حوصلگی عیبه؟
    استاد از حاضر جوابی علیرضا لبخند زد و برای خاتمه ی بحث گفت:
    - می ریم سر ادامه درس.
    یکی از پسرهای حاضر جواب کلاس به حمایت و کمک علیرضا آمد و گفت:
    - استاد خدا رو خوش نمیاد که به علت مخالفت عده ی معدودی سوالات ما بی جواب بمونه.
    و پشت سرش بقیه ی پسرها همت کردند و با سروصدا سوالاتی که خودشان هم می دانستند بی سرو ته است می پرسیدند. دخترها با شنیدن این همه سروصدا بیشتر جری شدند و همه یک صدا به هیس هیس افتادند. علیرضا و با انگشت اشاره به بیرون گفت:
    - آپاراتی چند خیابون اون طرف تره مشکل پنچری دارید بفرمایید.
    من برگشتم و در جوابش با چشمهایی دریره گفتم:
    - آدرس آپاراتی رو بلدید و چرخاتون پنچر مونده؟
    با همه ی حاضر جوابیش چند لحظه جا خورد ولی خیلی زود به خودش اومد و گفت:
    - چشم بصیر و گوش شنوا میخواد که بفهمید دیگه ما مشکل نداریم.
    - مگر اینکه همین امروز مشکل رو حل کرده باشید چون دیگه کهنه شده بود!
    صدای هرهر خنده ی دخترها و غرولند پسرها درهم آمیخته بود. استاد دست از نوشتن کشید و پشت میزش نشست و دست زیر چانه زد و نظاره گر این دعوای لفظی شد. وقتی دید هیچ طوری نمی تواند به این بحث خاتمه دهد چند ضربه به میز زد و گفت:
    - کافیه دیگه بهتره برنامه های کلاسی مون رو برای ترم جدید تنظیم کنیم نماینده ی کلاس تون کیه؟
    برای لحظه ای پچ پچ ها قطع شد و بعد از چند لحظه سکوت علیرضا از طرف گوه پسرها بلند شد و گفت:
    - بفرمایید استاد در خدمتم!
    نجمه محترمانه غرید:
    - کی شما رو نماینده کرده؟ اصلا چرا؟
    علیرضا صاف ایستاد و دستی به یقه ی پیراهنش کشید و موقرانه رو به استاد گفت:
    - کی از من آقا تر و با شخصیت تر استاد؟
    صدای شلیک خنده ی پسرها مبنی بر حمایت از او بلند شد. یکی از دخترها بلند گفت:
    - نخیر استاد این ناعادلانه است. هیچ کس ایشون رو قبول نداره!
    و من در ادامه گفتم:
    - نماینده باید با نظر کل و یا بیشتر بچه ها انتخاب بشه.
    علیرضا رو به دخترها تعظیم کرد و گفت:
    - از حمایت و انتخاب تون متشکرم!
    استاد دوباره بین جروبحث گیر کرد. به ساعتش که پایان کلاس را نشان میداد نگاه کرد و گفت:
    - امیدوارم تا جلسه ی بعد توافق حاصل بشه.
    استاد که از کلاس بیرون رفت یکی از پسرها رو به علیرضا محکم و بلند طوری که ما بشنویم گفت:
    - به این میگن اقتدار کلا مرد باید جبروت خودش رو نشون بده. زن رو چه به پست و مقام؟!
    من هم رو به دخترها با صدای بلند جواب دادم:
    - شنیدین که می گن شاهنامه آخرش خوشه!
    ایلیا دست علیرضا را که اون وسط آتیش بیار معرکه شده بود را گرفته و با خود کشان کشان می برد و او همین طور که داشت از کلاس بیرون می رفت تند تند جواب می داد:
    - دوره زمونه برگشته! اگه دخترهای قدیم دخترهای دوره ی حالا رو ببینند در جا سکته می کنند. قدیما صدا و خنده ی دخترا رو نامحرم نمی شنید ولی امان از این بلا گرفته های دوره ی جدید!
    بعد در حالی که ضجه زنان به زانویش می کوبید ایلیا او را سریع از کلاس بیرون کشید مونده بودیم بخندیم یا بریم.
    چند روز بعد که مسئول آموزش دانشگاه برای تنظیم بعضی کلاسها و برنامه های متفرقه قبل از آمدن استاد به کلاس آمد و نماینده ی کلاس را خواست. علیرضا با اعتماد به نفس از جا بلند شد ولی قبل از آن که چیزی بگوید یکی از دخترا گفت:
    - نماینده بودن ایشون از طرف عده ی زیادی از بچه ها پذیرفته شده نیست!
    علیرضا ایستاد و به حالت حق به جانب رو به مسئول آموزش در حالی که دست مشت شده اش را جلوی دهانش می گرفت گفت:
    - اا اینا خودشون با اصرار زیاد منو راضی کردند حالا زدند زیرش منو بگو که می خواستم از کار و زندگیم بزنم و خدمتی به خلق کنم. اصلا خوبی به زن جماعت نیومده!
    صدای یکی از دخترها درآمد:
    - زن نه خانم!
    علیرضا رو به پسرها گفت:
    - دیگه اصرار نکنید که محاله قبول کنم.
    آقای تهامی مسئول آموزش با درماندگی پرسید:
    - تکلیف من این وسط چیه؟
    بحث بین دخترو پسر بالا گرفت هر کسی را پسرها اسم می بردند دخترها مخالفت می کردند و در برابر پیشنهاد دخترها سروصدای زیر بار زن سالاری نرفتن پسرها کلاس را برمی داشت. خصوصا علیرضا که سرسختانه و به شوخی عشوه ای می آمد و ایشی غلیظ می گفت. تا اینکه علیرضا اسم ایلیا را آورد و به آقای تهامی گفت:
    - من دیگه بمیرم قبول نمی کنم ولی آقای مهاجر رو شخصا تایید می کنم.
    ایلیا دستپاچه دست تکان داد و گفت:
    - نه نه من آمادگیش و ندارم!
    علیرضا اخم کرد و گفت:
    - مگه می خوان بفرستنت حجله که آمادگی نداری! می خوان مبصرت کنند باید فقط اسم بدان و خوبان را بنویسی.
    خنده ی بلند پسرها و خنده ی ریز دخترها باعث قرمز شدن صورت ایلیا شد. علیرضا بدون توجه به خجالت زدگی او به آقای تهامی گفت:
    - خوبیه آقای مهاجر اینه که تلفن همراهم داره و همیشه در دسترسه برنامه ها رو بدونه بچه ها می تونن هر وقت که خواستند ازش بگیرن.
    و بعد رو به بچه ها پرسید:
    - اوکی؟
    پسرها جواب اوکی را دادند ولی از طرف دخترها صدایی در نیامد و این یعنی موافقت! خواستم بگم : به روباهه میگن شاهدت کیه می گه دمم ولی هر طور بود جلوی زبونم رو نگه داشتم. ایلیا مهاجر دانشجوی مستعدی بود که شیطنت های پسرها را فقط با خنده تایید می کرد وگرنه دخالتی نداشت. از آن گذشته شایعه ی پولدار بودنش زبان دخترها را بند آورد! داشتم زیر لب غرغر می کردم که نجمه با نیشگون هایی که از بغل پایم گرف وادار به سکوتم کرد ایلیا هنوز هم آرام کنار گوش علیرضا به نشانه ی مخالفت غر میزد که علیرضا به زور او را همراه آقای تهامی بیرون کرد و بعد از رفتن آنها خودش جلوی تخته آمد و شماره تلفن همراه او را نوشت. سپس رو به پسرها کرد و با لحنی خاله زنکی و دست به کمر گفت:
    - مدیونید اگر مزاحم پسر سربه راه مردم بشید چون این شماره فقط برای مسائل کاریه.
    و باز خنده ی پسرها و خنده ی دخترها که می دانستند مخاطب علیرضا آنها بودند نه پسرها!
    نجمه با اخم نگاهم کرد و پرسید:
    - حالا حرص و جوش خوردن تو وتسه ی چیه؟
    با عصبانیت جواب دادم :
    - نمی خواستم حرفشون به کرسی بشینه که نشست.
    - اگه شما حمایتم می کردید ماجرا این طوری تمام نمیشد!
    - تو هم بیکاریها!بذار بشه مسئولیت روی دوش آدم افتادن که دیگه سرو کله شکستن نداره . تازه مهاجر عاقل بود و نمی خواست قبول کنه اما دیدی که مجبورش کردند. از اون گذشته کی از اون بهتر پولدارترین و مغرورترین و با اعتماد به نفس ترین و آقا ترین و مستعدترین و..............
    حرفش را قطع کردم و گفتم:
    - و زشت ترین دانشجوی کلاسمون نیست که هست دیگه چی از این بهتر؟
    نجمه محکم به پشت دستم کوبید و گفت:
    - گمشو کجاش زشته فقط یه ذره چشاش تنگه! یه طوری میگی که اگر کسی ندیده باشه فکر می کنه بدبخت چه شکلیه! تازه چشای تنگش به وقار و پولداریش در.
    در حالی که می خندیدم گفتم:
    - بدبخت این پولدارهای افاده ای به سایه خودشون می گن پیف دنبالم نیااون وقت چه طور فکر کردی که به امثال ما فکر می کنند حالا تو چه طوری این اطلاعات دقیق رو از روش کسب کردی باید عوض مدیریت خبرنگاری می خوندی!
    نجمه لبهایش را جمع کرد و در جوابم گفت:
    - آخه احمق جون بعضی ها مثل یک مهره تک توی چشم میان ایلیا مهاجر هم یک مهره ی تکه که آمارش در اومده تنها پسر یک بابای جواهر فروش در بهترین نقطه ی تهران خدایی هم ادا اطواری نیست. میگن یه ماشین نقره ای خارجی داره که اسمش معلوم نیست چیه همیشه هم چند تا کوچه اون طرف تر از دانشگاه پارک می کنه که کسی نبینه.
    با حالتی بی تفاوت گفتم:
    - من ماشینشو دیدم تازه سوارش هم شدم
    چشمهای نجمه گرد شد و بعد دوباره چشاشو تنگ کرد و چند لحظه ای ناباورانه و مشکوک از سر تا پا براندازم کرد.خندیدم و پرسیدم:
    - چیه؟خوشگل ندیدی؟
    سری تهدید آمیز تکان داد و گفت:
    - خوشگل مارمولک ندیده بودم که دیدم بلا گرفته داشتیم؟ تا حالا رو نکرده بودی که می شناسینش.قالت گذاشته؟راستشو بگو.
    خندیدم و گفتم:
    - غلط می کنه پدرسوخته سگ کی باشه که بخواد منو قال بگذاره!تازه من اصلا به این پولدارهای افاده ای محل نمی گذارم و غرورم رو به پولشون نمی فروشم.
    و بعد قضیه ی آشنایی مان را برایش تعریف کردم. نجمه تا آخر حرفام چیزی نگفت ولی چشای گرد شده و بیرون زده اش حیرت بیش از اندازه اش رو نشون می داد. وقتی تعریف های من تمام شد گردنش را کج کرد و گفت:
    - جدا که خیلی پرویی خانم مغرور!حق بود که یکی از طرفدارهاش تو بودی ولی برعکس خانم توی جبهه ی مخالفن!تازه خانم سلام خشک و خالی هم بهش نمی کنی که این هم نشونه ی بی ادبیته!
    ورود استاد حرفمان را قطع کرد. چند دقیقه بعد از ورود استاد ایلیا چند ضربه به در زد و وارد شد.علیرضا با صدای بلند گفت:
    - به افتخار نماینده کلاس کف مرتب.
    همه دست زدند غیر از من یه لحظه برگشتم و دیدم که ایلیا داره نگاهم می کنه. توجهی نکردم و صورتم را برگرداندم بالاخره باید یه جوری مخالفتم را نشان می دادم!تا حالا نشده بود که زیر بار زور بروم!
    از آن به بعد دخترها فرصتی پیدا کردند که به هر بهانه ای یا به او تلفن بزنند یا دورش را احاطه کنند.نجمه حرص می خورد و می گفت:
    - خاک بر سرت کنند! با اون چشات و یه ذره قروقمیش به راحتی می تونی بری جلو تازه سابقه ی آشنایی قبلی هم داری.
    - برو بابا من یکی نمی توانم عمرا مثل تو به بهانه ی جزوه رد و بدل کردن به یارو نزدیک بشم!
    نجمه با عشوه خندید و گفت:
    - امید رو میگی؟دیوونه اون یکی از اقوام خیلی دورمه!
    - عیبی نداره کم کم نزدیک میشد.اتفاقا همین نیمه آشنایی برای مقدمه خوبه.
    - فکرت منحرفه!
    سرم را به معنی قبول نکردن حرفش چندبار بالا پایین بردم.
    مخالفت و لجبازی من با ایلیا مهاجر به گونه های مختلف ادامه داشت. هیچ وقت به او نزدیک نمیشدم که چیزی بپرسم حتی وقتی که همه برای پرسیدن سوالات عمومی دوره اش می کردند من کنار می کشیدم که همیشه او در این جور مواقع زیر چشمی مرا می پایید!
    گاهی ایلیا برای توضیح دادن درس که تسلط کاملی هم روی آن داشت جلوی تخته می ایستاد چند مرتبه پیش آمده بود که با توجه به اون ولی خطاب به استاد گفتم:
    - استاد بگید یه ذره بلندتر توضیح بدن یا استاد خطشون خوانا نیست بگید بهتر بنویسند!
    با شنیدن حرفم برمی گشت و عصبینگاهم می کرد و بعد لبی به دندان می کزید و چیزی نمی گفت.
    حتی یکبار جسارت را به انتها رساندم برای تشکیل انجمن علمب دانشجویی بیست نفره از جمله او با توجه به صلاحیت شان انتخاب شدند و اسم شان روی برد سالن زده شد تا بچه ها با آنها برای رای گیری آشنا شوند.
    در فرصتی مناسب و خلوت غلط گیرم را از کیفم در آوردم و اول اسمش را پاک کردم . نجمه هر کاری کرد نتوانست جلوی کارم را بگیرد بعد هم روان نویسم را در آوردم و به جای اول اسم یک ه و ی و ل اضافه کردم و آن را هلیا مهاجر کردم.
    نیم ساعت بعد از وارد کلاس شد و در حالی که صورتش از عصبانیت به سرخی می زد نگاهش به روی من ثابت ماند. بی خیال و با اعتماد به نفس چشم در چشمش دوختم طوری که او از رو رفت! روز بعد که تنها از نماز خانه می آمدم رو به رویم سبز شد اول فکر کردم جلوی راهش را گرفته ام و خواستم کنار بکشم که سلام کرد. نگاهش کردم و به اجبار سلام دادم ولی تا خواستم بروم باز هم جلوم ایستاد و بدون مقدمه پرسید:
    - می تونم بپرسم دشمنی شما با من به چه علته؟
    با اینکه دستپاچه شدم ولی خودم را نباختم چشم هایم را گشاتر کردم و نگاه پرسشگرم را به او دوختم و گفتم:
    - من هم می تونم بپرسم چرا شما این طور فکر می کنید؟
    - بهم میآد که خیلی احمق باشم؟
    به نشانه ی ندانستن شانه بالا انداختم و تا خواست ادامه بدهد از کنارش رد شدم و رفتم. دلم خنک میشد که یک پولدار مغرور را بچزونم چون فکر می کردم آنها حق ما را غصب کرده اند.
    چند روز به تعطیلات نوروز مانده بود که نجمه تولد گرفت و من و چندتا از دخترهای کلاس را دعوت کرد.او رومین دختر یک خانواده ی صمیمی 6 نفره بود خواهر بزرگترش ازدواج کرده بود و دو برادرش هم از خودش کوچکتر بودند.مامان خوشرویی داشت که دبیر بود و پدرش هم مهندس راه و ساختمان این طور که می گفت اغلب دور از خانه به سر می برد.آن شب با دختر عموها و دختر خاله های نجمه هم آشنا شدیم و خیلی به من خوش گذشت اما دو روز بعد با گمشدن کیف پولم خوشی آن شب ضایع شد.
    چند روز به آخر سال مانده کلاسها تمام شده بود ولی کلاس زبان و همچنین جبرانی ها کماکان تا روز آخر ادامه داشت. آن روز روز آخر کار بانکها و همچنین آخرین کلاس جبرانی آن سال ما بود. کلاس ما از ساعت 2 تا 4 تشکیل می شد بنابراین برنامه ی رفتنم به خانه را باید برای صبح زود روز بعد می انداختم.
    کلاس که تمام شد همه از هم خداحافظی کردند و پیشاپیش سال نو را تبریک گفتند حتی پسرها هم جلو آمدند و عید را تبریک گفته و خداحافظی کردند.این بار هم ناچار شدم با ایلیا صحبت کنم گرچه به نظر می رسید که او هم رغبت چندانی به این هم صحبتی نداشت. در همان حین هم دفترم را در کیفم جابه جا می کردم تا کیف پولم را بردارم چونکه قرار بود با زهره برای خرید عیدی خانواده به بازار برویم. هر چه گشتم کیفم را پیدا نکردم بنابراین همه ی وسایلم را خالی کردم ولی وقتی باز هم پیدا نکردم فهمیدم قضیه جدی است.
    واقعا نبود!در یک لحظه قلبم تیر کشید. همه داراییم داخل آن بود و هزینه ی خریدن عیدی به کنار فردا صبح هم باید بلیط اتوبوس تهیه می کردم. بدشانسی از این بالاتر بانکها هم دیگه تعطیل شده بودند!
    نجمه که کنارم بود متوجه تغییر حالتم شد و پرسید:
    چی شد لیلا؟ چرا رنگت پریده ؟
    بلاتکلیف و هراسان نگاهش کردم و گفتم:
    کیفم نیست! کیف پولم نیست!
    نجمه با شتاب کیفم را از دستم کشید و دوباره همه ی وسایلش را روی میز خالی کرد بچه هایی هم که قصد رفتن داشتند با دیدن این حرکت نجمه ماندند و شروع به گشتن کردند. خصوصا پسرها که با احساس مسئولیت بیشتری زیر و روی میزی را که من می نشستم و بعد هم زیر همه میزها را گشتند حتی ایلیا هم مشغول بود.هر چند دقیقه هم یکی باز پرسی می کرد:
    از کی کیفتون رو ندیدید؟
    آخرین بار غیر از کلاس کجا بودید؟
    چقدر توی کیفتون پول بوده؟
    وای بانک هم رفتید ؟پس تقریبا مشخص شد چونکه بانک ها امروز خیلی شلوغ بود.
    آن قدر اعصاب خورد و داغون بود که توان جواب دادن را هم نداشتم. زانوهایم بی حس شده و نشسته بودم.
    نجمه و زهره و دخترهایی که مانده بودند اطرافم را گرفته و دلداریم می دادند. یکی از پسرهای محجوب کلاس که چند وقتی بود سعی در ایجاد رابطه ای نزدیک تر بامن داشت جلو آمد و گفت:
    کارت شناسایی تون توی کیفتون بوده که اگر کسی پیدا کرد بدونه مال کیه؟
    ایلیا مطمئن به جای من جواب داد:
    فکر نمی کنم که گم شده باشه مسلما صبح که رفتند بانک ازشون زدند. توی این شلوغی بازار آخر سال قاپ زنها کارو بارشون سکه است.
    عصبی و معترض نگاهش کردم و گفتم:
    ممنون از دلداری دادنتون! حتما از نظر شما 50 هزار تومن ارزش گشتن نداره نه!؟
    شانه بالا انداخت و با بی تفاوتی جواب داد:
    حقیقت رو گفتم ولی اگر بازم راضی تون می کنه می ریم سلف و نمازخونه رو هم می گردیم.
    آقا ایلیا شما بیشتر از این زحمت نکشید ممنون تون میشم!
    چهره ی ایلیا به سرخی زد. علیرضا دستش رو گرفت و در حالی که او را با خود می کشید و گفت.
    بمیرم برات یه بار اومدی حرف بزنی ولی می بینی که طرف تریپ شاکی! بهتره بریم.
    شاهرخی همان پسر محجوب و مامانی کلاس ماند و علی رغم خواسته ی من به نمازخانه و سلف هم سرزد. از بقیه ی بچه ها هم خواستم که بروند دخترها صورت یخ زده ام را بوسیدند و با آرزوی اینکه کیفم را پیدا کنم رفتند. چندتا از پسرها هم مانده بودند به اصرارم ما را ترک کردند زهره و نجمه مانده بودن شاهرخی را هم که نیم ساعت بعد خجالت زده و با دست خالی برگشت به زور فرستادم که برود.
    اما اصرارهایم برای رفتن نجمه بی اثر بود.تا خودم شخصا به سلف و نمازخانه نرفتم و همه جا را نگشتم آرام نشدم آخه هنوز کور سوی امیدی برای پیدا شدن کیف داشتم ولی وقتی زیرو روی همه ی صندلی ها و پرده های نمازخانه را گشتم و اثری پیدا نکردم بغضم ترکید.سرمای شب آخر اسفند ماه و اشکی که می ریختم لرزه به تنم انداخته بود چند دقیقه ای در نمازخانه زهره و نجمه کاپشن هایشان را رویم انداختند تا حالم بهتر شد.بعدش تازه به عمق فاجعه فکر کردم جدا از اینکه 50 هزار تومن پول نازنین زحمت کشی بابا را بی ملاحظه گی گم کرده بودم فردا چطوری می توانستم با دست و جیب خالی به خانه برگردم.نجمه اشکهایم را با دستمالی که از جیبش بیرون آورد پاک کرد و معترضانه گفت:
    اوه حالا شده دیگه؟کاریش نمیشه کرد این طوری اشک نریز دلم کباب شد!
    زهره با روحیه حساسش پا به پای من اشک میریخت که نجمه رو به او توپید و گفت:
    چیه تو هم همراهیش می کنی.فدای سرش پول بوده جون که نبوده!
    همان طور که داشتم گریه می کردم چند نفس پشت سر هم کشیدم و گفتم:
    کاش لااقل صبح نمیرفتم بانک پول بگیرم کم نبود که 50 هزار تومن!
    نجمه در عوض کردن حال و هوای من لحنش را تغییر داد و گفت:
    خوب الاغ جون اگه نمی گرفتی که این اتفاق نمی افتاد!همون جا هم ازت زدند و شب عیدشون آباد شده تو هم راضی باش بذار گوشت بشه بچسبه به تن شون!
    الهی خون بشه تو گلوشون!
    نجمه با لودگی برای همراهیم به سینه اش کوبید و گفت:
    الهی خرج عذاشون بشه. الهی بچه هاشون اول یتیم بشن بعد بمیرن. الهی زلزله بیاد فقط خونه ی دزدا خوبه؟
    در میان گریه از دیدن حرکات بامزه اش خنده ام گرفت.
    با دیدن خنده ی من دست از به سینه کوفتن کشید و در حالی که می خندید گفت:
    دیگه خندیدی تموم شد و رفت! حالا پاشو بریم که صبح عازمی فدای سرت!
    ذهره با روحیه حساسش پا به پای من اشک میریخت که نجمه رو به او توپید و گفت:
    چیه تو هم همراهیش می کنی فدای سرش پول بوده جون که نبوده!
    همان طور که داشتم گریه می کردم چند نفس پشت سر هم کشیدم و گفتم:
    کاش لااقل صبح نمی رفتم بانک پول بگیرم کم نبود 50 هزار تومن !
    نجمه برای عوض کردن حال و هوای من لحنش رو تغییر داد و گفت:
    خوب الاغ جون اگه نمی رفتی که این اتفاق نمیافتاد! همون جا هم ازت زدند و شب عیدشون آباد شد تو هم راضی باش بذار گوشت بشه بچسبه به تنشون!
    الهی خون بشه تو گلوشون!
    نجمه با لودگی برای همراهیم به سینه اش کوبید و گفت:
    الهی خرج عذاشون بشه الهی بچه هاشون اول یتیم بشن بعد بمیرن الهی زلزله بیاد فقط خونه ی دزدا خوبه؟
    در میان گریه خندیدم .با دیدن خنده ام در حالی که می خندید گفت:
    دبگه خندیدی تموم شد!حالا پاشو دختر خوب پاشو بریم صبح عازمی فدای سرت!
    بعد خودش بلند شد و دست مرا گرفت که بلندم کند دستش را نگه داشتم و با نگرانی نگاهش کردم و گفتم:
    حالا فردا صبح چه طوری برم حتی یه ده تومنی هم توی جیبم ندارم.
    چند لحظه ناباورانه نگاهم کرد و بعد متاسف سر تکان داد و گفت:
    خاک بر سرت نکنند پس گریه ی تو برای اینه؟
    این بار محکم دستم را کشید و بلندم کرد و با عصبانیت گفت:
    پس دوستی به چه وقتی خوبه؟ فکر کردی توی این موقعیت تنهات می گذاریم؟
    زهره اشکهایش را پپلاگین کرد و در تایید حرف نجمه گفت:
    راست میگه من هم پول همراهم هست برای همین ناراحتی؟فدای سرت!
    لحنشون به قدری گرم و مهربان بود که یک دفعه جان به تنم آمد و احساس کردم که تنها نیستم .دوستام در کنار و همراهم بودند نباید آنها را بیشتر از این ناراحت می کردم.مطمئن بودم اگه بابا هم جریان رو می فهمید مثل دوستام از اعماق وجودش می گفت فدای سرت ولی به هر حال دلم کباب بود.
    چند ضربه به در نمازخانه خورد و صدای سرایدار بلند شد:
    خانم ها لطفا تشریف ببرید داریم درها رو می بندیم.
    بچه ها کمکم کردند تا کاپشنم را تنم کردم و زهره کیفم را برداشت وقتی وارد صحن شدیم و کمی آب به صورتم زدم دوباره لرز کردم.ساعت از 8 هم گذشته بود.جلوی در دانشگاه منتظر تاکسی شدیم چند لحظه نگذشته بود که ماشینی جلوی پایمان ترمز کرد دو تا پسر جوان با تیپ و چهره ی عجیب و افتضاح داخل ماشین نشسته بودند. پسری که کنار راننده بود و به ما نزدیک تر با لحنی چندش آور گفت:
    خدا بد نده بفرمایید برسونیمتون درمانگاه.
    زهره دستپاچه شد ولی نجمه به جای من که نای حرف زدن نداشتم خونسرد جواب داد:
    مزاحم نشید بفرمایید برید تا هوای سالم بخوریم.
    راننده اخمی مسخره کرد و گفت:
    وا بی شخصیت!
    و بعد گازشو گرفت و رفت. در همین حال بودیم که ناگهان یک ماشین نقره ای آشنا جلومان ترمز زد و با پایین آمدن شیشه ی الکترونیکی اتومبیل و با دیدن علیرضا و ایلیا که پشت فرمان نشسته بود جا خوردیم!هر دو سلام کردند و ایلیا گفت:
    بفرمایید برسونمتون.
    با دیدن او سعی کردم شانه های افتاده ام را صاف کنم و بدون ضعف بایستم و قبل از اینکه نجمه و زهره بخوان حرفی بزنند محکم جواب دادم:
    متشکرم مزاحمتون نمیشیم.بفرمایید.
    ایلیا سرش را به طرف ما خم کرد و گفت:
    من معذرت می خوام باور کنید قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم البته قبول دارم که باید حال شما رو درک می کردم. حالا اگر معذرت خواهی منو قبول کردید بفرمایید تا برسونمتون.صلاح نیست این وقت شب با تاکسی برید.
    به قول نجمه چشامو گرد کردم و کوبوندم تو چشاش و گفتم:
    بنده صلاح خودمو بهتر از هر کسی میدونم؟ شما نمی خواد قیم من بشید! بفرمایید.
    ایلیا نفسی عصبی کشید و به نجمه نگاه کرد که او بی طرفانه شانه بالا انداخت علیرضا هم فقط سر تکان داد اما معلوم بود که به زحمت جلوی زبونش رو می گیرد.نگاهم را برگرداندم و با دیدن یک تاکسی خالی بدون خداحافظی به سمت آن رفتم و با گفتن دربست معطل نکردم و نشستم.زهره به همراهم آمد ولی نجمه چند ثانیه با آنها حرف زد و بعد به طرف ما آمد وقتی نشست و تاکسی راه افتاد رو به من کرد و ناراضی غری:
    تا حالا ندیده بودم کیف آدم که گم میشه طرف هاپو میشه و پاچه میگیره!
    جواب ندادم و عصبی با لرزی که دوباره به سراغم آمده بود خطاب به راننده گفتم:
    آقا لطفا شیشه ها رو بدید بالا.
    نجمه گفت:
    اوهوی مگه با تو نیستم خانم بی تربیت مگه اون بیچاره چی گفت که به پر قبای جنابعالی برخورد؟
    وقتی بازهم جواب ندادم با خود شروع به غر زدن کرد.
    بدبخت پر مردم فکر کنم این یک ساعت را جلوی دانشگاه ایستاده منتظر ما بوده! طفلک مجبور شد به خاطر کاری که نکرده معذرت خواهی کنه اون وقت به جای تشکر از پاچه اش گاز می گیری؟ من به جای توی بی ادب خجالت کشیدم.
    هر چه گفت جواب ندادم و فقط به خودم لرزیدم. جلوی خوابگاه که رسیدیم نجمه به راننده گفت صبر کند تا او برگردد.وقتی پیاده شدیم زهره برگشت در ماشین را ببندد که حیرت زده گفت:
    وای بچه ها مهاجر پشت سرمون اومده!
    با همه ی تعجبم خودم را کنترل کردم و بر نگشتم ولی نجمه به سرعت بر گشت و ناباورانه گفت:
    باورم نمیشه این همون پسر مغروری باشه که به هیچ کس محل نمی گذاره!
    آهسته و عصبانی غریدم:
    این طوری برنگردید و نگاش کنید اصلا ازش خوشم نمیاد.
    نجمه بلافاصله جواب داد:
    به تو چه گنده دماغ تو نگاه نکن.
    قبل از اینکه وارد خوابگاه شویم صدای علیرضا که نفس زنان به طرفمان می دوید ناچار متوقفمان کرد:
    خانم اعتمادی لطفا صبر کنید.
    برگشتم روبه رویمان ایستاد و لبخندی مهربان و دلگرم کننده زد و گفت:
    اگر با من دعوا ندارید می خواستم بپرسم بهترید؟کمک لازم ندارید؟
    در حالی که لحن مظلومش باعث خنده ام شد گفتم:
    نه ممنون آقای شجاعی من با کسی دعوا ندارم.
    دست به جیب عقب شلوارش برد و کیف پولش را درآورد و جلوم گرفت و گفت:
    جسارت نباشه به عنوان قرض قبول کنید. از تعطیلات که برگشتید پسش بدید.
    کلامش صادقانه بود همان طور که سعی می کردم نلرزم گفتم:
    باز هم ممنون دوستام هستند.
    لبخندی زد و گردنش رو کج کرد و گفت :
    فکر می کردم ما را هم به چشم دوستانتان نگاه می کنید.اگر توی کلاس حرفی می زنمفقط برای گرم کردن کلاسمونه نه چیز دیگه باور بفرمایید!
    حتما شما برام مثل دوست و برادرم هستید.اینو مطمئن باشید اگر لازم داشتم کمک تون رو قبول می کردم.
    سری تکان داد و پرسید:
    حتما؟
    در تایید حرفش سری تکان دادم دستش را کشید و کیفش را دوباره داخل جیبش گذاشت و در همان حالت گفت:
    خوب شد که قبول نکردید چون فقط منتش رو سرتون می موند آخه به غیر از دو تا 500 تومنی چیز دیگه ای نداشت.
    با خنده ی ما عقب کشید و بعد در حالی که دست تکان میداد گفت:
    سال خوبی داشته باشید.
    وقتی وارد خوابگاه شدیم خانم صبوری با نگرانی پرسید:
    شما کجا بودید؟ دلم هزار راه رقت.
    همگی سلام کردیم و گفتم:
    حالا براتون می گم اجازه بدید فعلا یه نفس بگیرم.
    نجمه تا جلوی در اتاقمان آمد و قبل از خداحافظی گفت:
    همه چیز دنیا برعکسه پسره با دو تا اخم و تخم از پا افتاده خدا بده شانس!
    هنوز نیم ساعت نگذشته بود که 50 هزار تومن پول جلوم بود.خانم صبوری تا قضیه را فهمید 20هزار تومن آورد زهره هم 10 هزار تومن اضافه داشت محبوبه و ساناز هم هر کدام 10 هزار تومن آوردند.خانم صبوری مادرانه پول بچه ها رو به آنها برگرداند و گفت:
    شماها فردا مسافرید و ممکنه پول لازمتون بشه. جاده است دیگه همه چیز رو باید در نظر بگیرید خرابی اتوبوس دیر و زود رسیدن ولی من همین جام تازه روز پنجم عید هم بانک ها باز میشه و مش تونم دوباره پول بردارم.
    بچه ها محترمانه گفتند که این پول اضافه کیفشان بوده ولی خانم صبوری قبول نمی کرد و من شرمنده ی لطف آنها بودم.ساعت از ده شب گذشته بود که زنگ خوابگاه را زدند این ساعتی بود که رفت و آد ممنوع بود.خانم صبوری متعجب اول به ساعتش نگاه کرد و بعد از پنجره اتاق ما نگاهی به بیرون انداخت و بعد از چند لحظه دقیق نگاه کردن برگشت و به من گفت:
    همون دختره است که سرشب باهاتون اومده بود!
    من و زهره حیرت زده به هم نگاه کردیم.نجمه؟ انم این وقت شب؟
    خانم صبوری برای باز کردن در رفت و چند دقیقه بعد نجمه مثل همیشه شلوغ و پر سروصدا وارد شد.
    سلام سلام سلام بر هاپو خوشگله و دوستان شب تون بخیر.خم کردم و بعد خندیدم و گفتم:
    علیک سلام این وقت شب ایجا چی کار میکنی ؟!
    نجمه با بچه ها احوالپرسی کرد و سپس دست به کیفش برد و یک بسته اسکناس از آن درآوردو گفت:
    با بابا اومدم.
    حیرت زده نگاهش کردم و گفتم:
    این چه کاری بود که کردی؟ اون بیچاره رو چرا این وقت شب کشوندی ای جا؟
    خودش خواست وقتی فهمیدی که اتفاقی برات افتاده گفت الان بریم.
    خانم صبوری وارد اتاق شد و گفت:
    مگه ما تنهاش می گذاشتیم دخترم؟
    نجمه لبخند زد و گفت:
    مسلما تنهاش نمی گذاشتید! ولی بابا گفت ممکنه پول زیادی همراهتون نباشه . لیلا هم که باید صبح زود راه بیفته به این خاطر اومدیم.
    تند تند مانتو و روسریم و با بسته اسکناس که نجمه در دستم گذاشته بود همراه او که با عجله از بچه ها و خانم صبوری خداحافظی می کرد بیرون آمد.
    بابای نجمه با دیدن ما از پژوی مشکی رنگش پیاده شد این اولین بار بود که او را میدیم .کم مو قد کوتاه و چاق بود. جلو رفتم و مودبانه گفتم:
    سلا آقای سمیعی خیلی شرمنده ام کردید راضی به زحمت نبودم.
    آقای سمیعی لبخند پدرانه ای تحویلم داد و گفت:
    سلام دخترم دشمنت شرمنده باشه!مگه چی کار کردم.شما هم مثل نجمه هیچ فرقی برام نمی کنید!
    خیلی لطف دارید اما قبل از شما خانم صبوری مسئول اینجا و همچنین بچه ها تامینم کردند.نباید نجمه این وقت شب شما را به زحمت می انداخت.
    آقای سمیعی ناراحت و معترض لب به دندان گزد و گفت:
    هیچ زحمتی نبوده پول همه شون رو پس بده.شب عیدی ممکنه کم داشته باشن !ناچار در حال شمردن اسکناس ها گفتم :
    پس اجازه بدین همان مقداری که لازم دارم بردارم.
    نجمه با اشاره پدرش صورتم را بوسید و سوار ماشین شد. آقای سمیعی دستی بلند کرد و به طرف ماشینش رفت و گفت:
    زیاد نیست بر نگردونید که ناراحت میشم.پول اضافه همراهتون باشه مطمئن تره بعد از تعطیلات پسش بدید مطمئن باشید که قبول می کنم سال خوبی داشته باشید.دیگه فرصتی برای ادامه مخالفتم نداد و به نشانه خداحافظی بوقی زد و راه افتاد و مرا حیرت زده به جای گذاشت.
    پول خانم صبوری و بچه ها را به اصرار پس دادم و از داشتن دوستان به این خوبی احساس غرور کردم.
    همان طور که مطمئن بودم بابا و مامان وقتی قضیه گمشدن پولم را فهمیدند چند تا فدای سرت غلیظ به دلم بستند و تازه چند صد دفعه هم خدا را شکر کردند که برای خودم اتفاقی نیفتاده!<o></o>

    روز اول عید با شماره ای که از نجمه داشتم تماس گرفتم. بعد از احوالپرسی و تبریک سال نو بابا گوشی رو گرفت و شخصا از آقای سمیع تشکر کرد و ضمن عرض تبریک به مناسبت سال نو صمیمانه از او خواست که اگر وقت داشتند از بهار شهر ما دیدن کنند تا بتوانیم میزبانشان باشیم و به نوعی زحمتشان را جبران کنیم.

    آقای سمیعی دوباره گفت که کار مهمی نکرده و قول صد در صد برای آمدن نداد.نجمه دوباره گوشی را گرفت و گفت:<
    حالا که سرت یه ذره خلوته و درس و کتاب برات فرصت می گذاره درست تر فکر کن بلکه عاقل بشی.میدونی چیه هنوزم دلم واسه ی غرور خورد شده ی پسر مردم کبابه!<
    o

    جلوی مامان و بابا نمی توانستم جواب دندان شکن بهش بدهم فقط توانستم بگویم:<

    از قدیم گفته اند که دلت واسه کسی نسوزه که دل خودت می سوزه!<

    نجمه با غیض جواب داد:

    تو کله شق تر از اونی هستی که بخوای با فکر کردن آدم بشی.الهی خدا شفات بده!
    خندیدم و گفتم:

    الهی آمین!

    خوشبختانه عید خسته کننده ای نداشتیم. همه مراسم پا گشای عروس و داماد را برای هفته اول عید گذاشته بودند چونکه هفته ی دوم عروس و داماد قصد رفتن به ماه عسل را داشتند.

    هر روز مهمانی بود.یک روز هم نوبت ما بود.گرچه خسته کننده بود ولی به تنوعش می ارزید خصوصا که از شب قبل مهشید به بهانه ی کمک در خانه ما ماندگار شد.آن قدر با هم هرهر و کرکر کردیم که صدای اعتراض مامان خوش اخلاق و ساکتم را هم درآوردیم! وقتی برایش از اتفاقاتی که در دانشگاه می افتاد تعریف می کردمبه قدری ذوق زده می شد که چشاش برق میزد امیدوار بودم که اینها انگیزه ای برای بیشتر درس خواندنش باشد!<

    با مرجان همسر علی در این چند روز بیشتر آشنا شدم برعکس تصویری که شب عروسی از او داشتم دختری آروم و متین بود که وقتی با او طرف صحبت میشدی از حرف زدنش احساس آرامش می کردی!

    صورت ظریفش آنقدر ناز بود که فکر می کردی به هر قسمتی دست بزنی می شکند.

    مرجان دختر خونگرمی بود و خیلی زود با من دوست شد ولی احساس می کردم علی از اینکه او زیاد به من نزدیک می شود راضی به نظر نمی رسد.من هم طبق معمول لج می کردم و بیشتر با مرجان گرم می گرفتم تا حرص او را دربیارم!
    هفته ی دوم عید که خیالم از بابت رفتن علی به ماه عسل راحت شده بود یک شب هم به خونه خاله خوابیدم. خاله که بعد از ازدواج موفق علی دوباره با من مهربان شده بود دائم قربان صدقه ام می رفت تا جایی که غافلگیرم کرد!بعد از صبحانه که عمو مفیدی برای رسیدگی به باغچه اش به داخل حیاط رفت خاله معترضانه و با اخم گفت:<
    لیلا جون تا کی می خوای این موگندیده ها رو رو صورتت نگهداری.نا سلامتی دیگه دختر تحصیل کرده ای؟ این طوری زشته!<

    من و مهشید حیرت زده به هم نگاه کردیم به جای من مهشید گفت:<

    مامان تویی که داری این حرفو میزنی؟ باورم نمیشه!<
    خاله در حال جمع کردن استکانهای رو میز گفت:<
    نه مامان جان باور کن خودمم باید عقاد قدیمی رو دور ریخت و یه کم امروزی شد.مگه شماها چه گناهی دارید که باید باید با افکار قدیمی ما بسوزید و بسازید.نسرین تابع این عقاید کهنه لیلا رو این طوری نگه داشته یادم باشه خودم باهاش حرف بزنم.همین مرجان خودمون وقتی رفتیم خواستگاریش صورتش تمیز بود مثل گل! راستش اصلا فکر نمی نکردیم دختر بدی باشه تازه کلی هم کیف کردیم. حالا لیلا هم اگه یه دستی به صورتش ببره و ابروهاش رو پیوندی و پهن برداره محشر میشه!
    ساعتی بعد خاله تلفنی در حال صحبت با مامان بود و ما از آشپزخانه فال گوش ایستاده و منتظر شنیدن نتیجه
    این مذارکه تلفنی بودیم
    خاله بعد از صحبت طولانی به آشپزخانه آمد ضربه ای به پای مهشید زدم که نتیجه را او بپرسد.<

    چی شد مامان ؟ خاله چی گفت؟<
    خاله درب قابلمه سوپ رو برداشت و در حال هم زدن آن جواب داد:<
    مگه از پس من بر میاد؟فعلا که بهانه اش بابای لیلاست. گفتم ظهر باهاش حرف بزنه و راضیش کنه وگرنه خودم میرم باهاش حرف میزنم گرچه اون بنده خدا حرفی نداره. اگر جواب مساعد باشه فردا می بریمش آرایشگاه خودم نازی خودش می دونه با این ابرهای پهن چی کار کنه!<
    مهشید دوباره پرسید پس من چی مامان؟<
    خاله در قابلمه را گذاشت و رو به مهشید یک لنگه ابرویش را بالا انداخت و جواب داد:<
    انشاالله دانشگاه که قبول شدی روی جفت چشام.<
    مهشید اخمی کرد و من خندیدم.تا بعد از ظهر که مامان بیاید دلم غش و ضعف میرفت ولی وقتی که با بابا آمدند و بابا مثل همیشه گرم و مهربان در آغوشم گرفت و گفت:<
    دو هفته هم که اینجایی نمیذاری سیر ببینمت ؟!<
    خیالم راحت شد و فهمیدم نرش مثبته.مهشید معترضانه به بابا گفت:<
    عمو از این دوهفته یه شبش هم سهم ما نیست؟<
    بابا خندید و او را هم مثل من بغل گرفت و گفت:<
    عموجان هر شب تو بیا خونه ما تا فکر کنیم دو تا دختر داریم.آخه صدای خنده شما که زیر سقف می پیچه آدم دلش حال میاد.چند روز دیگه که لیلا بره همه جا سوت و کور میشه!<
    برای هزارمین بار در زندگی از اینکه یکی یکدونه بودم احساس ناراحتی کردم کاش آنها بچه های دیگری هم داشتند که این قدر جای خالی من آزارشون نمیداد.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  6. #5
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    مامان از روی اکراه با اصلاح من موافقت کرد.خاله چشمکی بهم زد و آهسته زیر گوشم گفت:<
    o></o>

    اولش این طوریه توجه نکن.<
    o></o>

    ولی مگر می شد من حتی یک ذره هم طاقت ناراحتی پدر و مادرم را نداشتم.<
    o></o>

    در نهایت اینکه آن شب هم خانه خاله ماندم و روز بعد خاله ماشین را از عمو گرفت و اول به دنبال مامان رفتیم و بعد به آرایشگاه.<
    o></o>

    خاله صورتم را به نازی خانم سپرد و با خیال راحت کنار نشست این تجربه با وجود درد شدیدش یکی از بهترین تجربه های بزرگ شدن بود با این که از شدت درد اشکم در آمده بود ولی اعتراض نمی کردم.<
    o></o>

    از قشقرقی که خاله راه انداخته بود فهمیدم که مامان از درد کشیدن من گریه می کند.چه مامان مهربونی ! الهی فداش بشم!<
    o></o>

    بعد از اتمام کار وقتی به خواسته نازی خانم چشم هایم را باز کردم از دیدن چهره لبو شده ام حیرت زده شدم.الحق که هنر به خرج داده بود!خاله به به و چه چه می کرد و مهشید زیرلب خوش به حالت می گفت اما مامان با لذت و بدون حرف نگاهم کرد و صورتم را بوسید.<
    o></o>

    ابروهای پرپشت و بلندم به صورت دو کمان بلند و به هم پیوسته و صورت خالی از مو جلوه ای دیگر به چهره ام بخشیده بود که آن را مدیون خاله بودم.<
    o></o>

    بابا با دیدنم گل از گلش شکفت. صورتم را بوسه باران کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:<
    o></o>

    انشاالله بعد از گرفتن دکترا عروسیت باباجون.<
    o></o>

    با شرمندگی صورتش را بوسیدم و به اتاقم رفتم.<
    o></o>

    سه روز مانده به تعطیلات نجمه تلفن زد و گفت که تصمیم گرفته اند در این دو روز از شهر بیرون بزنند و آب و هوایی تازه کنند.<
    o></o>

    می خواست بپرسد اگر ما قصد رفتن به جایی را نداریم به این جا بیایند.<
    o></o>

    از خوشحالی فریاد زدم بابا که علت خوشحالی ام را فهمید خودش گوشی گرفت و با خوشرویی از آنها دعوت کرد. اولین کاری که کردم به مهشید تلفن زدم و موضوع آمدن آنها را گفتم و خواستم که او هم بیاید.ممان و بابا حسابی به تکاپو افتادند و مشغول آماده کردن خانه و خرید لوازم پذیرایی شدند.مهشید هم فورا خودش را رساند و دو تایی به مامان در مرتب کردن کارها کمک کردیم.در ذهنم قیافه نجمه را وقتی صورت تغییر کرده ام را میدید تصور می کردم که چه حالی می شد.<
    o></o>

    شب تا دیر وقت به مامان برای پاک کردن ماهی کمک کردیم چون مهمان ها صبح زود راه افتاده بودند و قبل از ظهر میرسیدند. مامان و بابا می خواستند که همه چیز آماده و مناسب یک پذیرایی خوب باشه خصوصا این مهمانها خیلی برایشان به خاطر لطفی که به من کرده بودند عزیز و محترم بودند.<
    o></o>

    ساعت نزدیک 10 صبح بود که زنگ در حیاط رسیدن مهمانهای عزیزمان را خبر داد.بابا برای باز کردن در رفت و ما هم پشت سرش برای استقبال به حیاط رفتیم.<
    o></o>

    ورود پر سرو صدای مهمانها شور و نشاطی به راه انداخت. نجمه همان طور که فکر می کردم قبل از همه چیز متوجه صورتم شد و با جیغی ضعیف در آغوشم کشید. چقدر دلم برای شورو هیجان زیاد تنگ شده بود.<
    o></o>

    بعدار شلوغ بازیهایش او را به مامان و مهشید معرفی کردم و سپس معارفه خانواده ها به هم انجام گرفت.آقای سمیعی به محض ورود با دیدن حیاط آب پاشی شده با باغچه های سبزی و بوته های گل و درخت ها که همه تازه جوانه زده بود دست هایش را از هم باز کرد و نفسی تازه کرد و گفت:<
    o></o>

    به به روح آدم تازه میشه خوش بحالتون آقای اعتمادی شما این جا زندگی می کنید ما توی آپارتمان!<
    o></o>

    بابا از مهمانها دعوت کرد به داخل بروند ولی آقای سمیعی و پسرهایش تخت توی حیاط را ترجیح دادند خصوصا که آفتاب بهاری لذت بخشی می تابید و دل کندن از آن سخت بود.<
    o></o>

    بعد از پذیرایی نجمه از پدرش خواست که ساکشان را ازداخل ماشین بدهد وقتی لباس عوض کردند به جمع آقایان که داخل حیاط نشسته بودند ملحق شدند.<
    o></o>

    مهشید خیلی از نجمه خوشش آمد و زود با او صمیمی شد. نجمه مرتب از صورتم و حالت ابروهایم تعریف می کرد و به شوخی می گفت:<
    o></o>

    روز اول که کلاس تشکیل بشه چند تا از پسرهای کلاسمون از ترس اینکه مبادا ازدواج کرده باشم سکته می کنند!یکیش همین شاهرخی گوگولی مگولی یکی دیگه اش هم مهاجر اخمو!<
    o></o>

    اخم کردم و گفتم:<
    o></o>

    لقمه برام گرفتی؟از اینا بهتر پیدا نکردی؟شاهرخی که به قول خودت مامانی!و اون یکی هم که پولدار مغرورو و اخمو .<
    o></o>

    نجمه سری از روی تاسف تکان داد و گفت:<
    o></o>

    می گم نمی فهمی نگو نه!دو تا مورد خوب برات لقمه گرفتم شاهرخی از حالا معلومه که زن دوست و به عبارتی زن ذلیله نمیذاره آب توی دلت تکون بخوره اون روز دیدی؟ همین که دید تو ناراحتی نزدیک بود اشکش دربیاد.ایلیا مهاجر هم یک مورد تک و منحصر به فرده!<
    فصل4-2
    برو بابا من از نازک نارنجی ها و پولدارها خوشم نمیاد و آبم با هیچ کدوم شون توی جوی نمیره!برام یکی مثل خودت گیر بیار که بهم بخوره راستی از طرف چه خبر؟
    چشمهای نجمه برقی زد و خندید می خواست برای جواب دادن ناز کنه که با مشت به پهلویش کوبیدم.
    آی بمیری با این مهمون نوازیت کلیه ام ترک برداشت.اصلا نمی خوام بگم اومدن خونه مون مگه زوره.
    بعد به یکباره چشمهایش را گرد کرد و جلوی دهانش را گرفت.مهشید از خنده ریسه می رفت و من به زور می خواستم از زبان نجمه حرف بکشم.عاقبت مجبور شد در حالی که پشت چشمی نازک می کرد توضیح داد:
    برات گفته بودم که از اقوام دورمونه.مامان امید دخترخاله بابای منه.
    اوه یک طوری گفتی دور که فکر کردم از اقوام زن عموته.سر راست کن بگو دخترخاله پسرخاله از آب در اومدید!
    نجمه ادامه داد:
    تا حالا سابقه نداشته که بیان عید دیدنی خونه ما مخصوصا که بابای امید از بابای من بزرگتر.اصلا تا حالا باباش خونه مون نیومده بود مامانش هم فقط برای مراسم نغمه اومده بود.به خاطر همین هم اومدنشون مشکوک بود!
    کف دو دستم را به هم ساییدمو هیجان زده پرسیدم:
    امید هم اومده بود؟
    آره اون هم با یک دسته گل!
    صاف تر نشستم و گفتم:
    علنا خواستگاری بوده دیگه تازه تو میگی اومدنشون مشکوکبود؟
    یه بابا هیچحرفی زده نشد!
    خب اونجا هم جزوه رد و بدل می کردید و به بهانه اش دو کلام با هم گپ میزدید؟
    نجمه غش غش خندید.با اشاره مامان به داخل رفتم تا میوه بیاورم اما قبلش از مهشید خواستم تا نجمه را تنها نگذارد. با ظرف میوه که برگشتم بابا و آقای سمیعی کنار باغچه بودند و بابا برایش از قلمه زنی های ماهرانه اش می گفت.خانم سمیعی پرتقالی برداشت و بعد از تشکر گفت:
    خونه خیلی قشنگی دارید ولی از این مهمتر داشتن یه همچین پدر و مادر نازنینی!از این بابت بهت تبریک میگم.
    از او تشکر کردم و ظرف میوه را جلوی برادرهای نجمه گرفتم و به آنها گفتم:
    تا بعد از ظهر یه استراحت بکنید چون پسرخاله ام که بیاد یه لحظه هم تنهاتون نمی گذاره. مطمئن باشید باهاش بهتون بد نمی گذره!
    مامان که پشت سرم بیرون آمده بود کنار خانم سمیعی نشست ودر ادامه صحبت من گفت:
    راستش از خواهرم خواستم ناهار بیان اینجا ولی گفتش چون شما از راه می رسید خسته اید بعد از ظهر میان.
    برای بابا و آقای سمیعی هم میوه بردم.آقای سمیعی سیب قرمز بزرگی را از داخل ظرف برداشت و به من گفت:
    گمشدن کیف تون بهانه خوبی را به ما برای آشنایی با خانواده محترم شما داد این اتفاق رو باید به فال نیک گرفت.
    بابا هم در جوابش لبخندی زد و از این آشنایی اظهار خوشحالی کرد.
    آنها را داخل حیاط به حال خود گذاشتم و برای نشان دادن اتاقم به نجمه به داخل خانه رفتیم.نجمه ذوق زده لب تختم نشست و با نگاهی به اطراف خرس کوچولوی پشمالویم را زا بالای تخت برداشت و بغل گرفت و گفت:
    چقدر خوبه که یکی یه دونه ای و همه چیز تمام و کمال متعلق به خودته تازه عروسک بازی هم می کنی!
    اخمی کردم و در کنارش نشستم و گفتم:
    آواز دهل شنیدن از دور خوش است.اونقدر هم که شما فکر می کنید عالی نیست البته ممکنه محاسنات زیادی داشته باشه ولی معایبش هم کم نیست.شما فکر می کنید این جا همیشه پر سروصداست.باور کنید گاهی که مهشید و مجید به سروکله هم می کوبند دلم لک میزنه واسه یه خواهر یا برادر!می دونی وقتی که نیستم چقدر اینجا ساکته!؟هروقت اونجا می خندم یاد تنهایی مامان و بابا می افتم و خنده تو گلوم غده می شه!
    نجمه دستش را دور گردنم انداخت و با لحنی ناراحت گفت:
    آخی بمیرم برات! برای همچین چیزی غصه می خوری خوب فکر کن من و مهشید خواهراتیم.حالا اگر کمبود داری این یکی رو هم بگیر.
    و بعد محکم زد به پشت گردنم آخ بلندی گفتم که یک لگد هم روی ساق پایم نشست. بعد دوتایی نشستند روی کمرم و به فول خودشان کمبودهایم را جبران کردند.آنقدر بلند می خندیدیم که با صدای باز شدن در به خود آمدیم مامان و خانم سمیعی متعجب و لبخند به لب نگاهمان می کردند. خانم سمیعی پرسید:
    این جا چه خبره بچه شدید!؟
    نجمه عرق ریزان موهای بلندش را از دورش جمع کرد و نفس زنان روی دو زانو نشست و گفت:
    نه مامان دلش می خواست بدونه دو تا خواهر چطوری به سروکله هم می پرند که نشونش دادیم!
    هر دوخنده کنان سر تکان دادند و در حال رفتن مامانم گفت:
    لیلا جان بیا کمک سفره بندازیم مهمون ها خسته اند!
    بعد از ناها مفصل و خوشمزه مامان با نجمه و مهشید کمک کردیم ظرفها را شستیم و آشپزخانه را تمیز کردیم.بعد از تموم شدن کار ها وقتی دیدیم همه به خواب نیم روزی رفتند به اتاقم رفتیم و تا بعد از ظهر که آنها بیدار شوند من و مهشید آلبوم هایمان را از بچه گی تا حالا به نجمه نشان دادیم و بعد هم تا جایی که می توانستیم هرهر و کرکر خندیدیم.
    داشتیم چای بعد از ظهر را صرف میکردیم که خانواده خاله هم آمدند.خاله خوش سروزبونم بلافاصله با خانم سمیعی دوست شد چه خوب شد که خاله آمد چون مامان کم حرف و خجالتی بنده حرف زیادی برای گفتن نداشت و احساس می کردم خانم سمیعی معذب است.عمو مفیدی هم خیلی زود پای شطرنج خوبی برای آقای سمیعی شد.خدا را شکر مجید هم که اول خیلی رسمی و خجالتی بود با دعوتی که از فرهاد و فرشاد برادرهای نجمه برای رفتن به کافی نت و بازی کامپیوتری کرد باب دوستی باز شد و آنها را با خود برد.در این میان مهدیس خواهر کوچکتر مهشید بود که تنها در کنار مامانش نشسته بود.
    بعد از شام که خانواده خاله عازم رفتن بودند عمو مفیدی ظاهرا ناراضی از باخت هایی که داشت ادامه مبارزه را برای فردا که سیزده بدر بود گذاشت و رسما از ما و مهمانهایمان به باغ پدرش که هر سال به آنجا می رفتیم دعوت کرد.
    خاله رو به مهشید کرد و پرسید:
    تو هم حتما نمی خوای بیای کمک من کنی آره؟
    نجمه دست به گردن مهشید انداخت و گفت:
    همین امشب رو ببخشیدش به من مهدیس جون امشب به جای چندتا مهشید کمکتون می کنه.
    وقتی سه تایی در اتاقم کنار هم دراز کشیدیم تازه نجمه شروع کرد به مسخره بازی و ضجه زدن و کباب شدن دلش به خاطر تکه های شکسته دل ایلیا مهاجر که بالاخره خوابش برد مهشید هم در حالی که به حرفهای او می خندید چشمهایش گرم شد.حرفهایش خواهی نخواهی مرا به یاد او می انداخت نمی دانم چرا هر چه که نجمه به سرم می خواند بی فایده بود!هیچ حس خاصی به او نداشتیم همان طور که به علی و شاهرخی نداشتم حتی یه جورایی ازش بدم می آمد.همان تنفر کهنه نسبت به پولدارها!
    مافقط دو همکلاسی بودیم در دو قطب مخالف به هیچ وجه هم دوست نداشتم که مثل دخترهای دیگه خودمو به او نزدیک کنم. نجمه بهم می گفت پر غرور کله شق بذار هرچی دلش می خواد بگه.چشام از خستگی به روی هم غلتید و دیگر مجالی برای فکرهای اضافه بهم نداد.

    ***********************************
    مثل هر سال باغ پدری عمو مفیدی شلوغ بود پون همه خواهر برادرهایش با عروس و داماد ونوه ها آن جا جمع بودند.صبح زود که عمو مفیدی آمد راه افتادیم مامان و بابا و خاله سوار ماشین آقای سمیعی شدند و ما بچه ها هم همگی داخل پاترول بزرگ عمو مفیدی جا گرفتیم.
    به محض رسیدن خاله خانم سمیعی را به جاری ها و خواهرشوهرهایش معرفی کرد.مهشید هم نجمه را با دختر عموها و دختر عمه هایش آشنا کرد و معرفی آقای سمیعی هم به عهده عمومفیدی گذاشته شد.
    در تمام عمرم سیزده بدر به این خوبی نرفته بودم.خانم سمیعی میان جمع خانم ها پذیرفته شد و آقای سمیعی دوباره هم پای بازی عمو مفیدی شد و ما دخترها هم گروهی گروهی شدیم ده نفره!
    نجمه آنقدر با مزه جوک تعریف می کرد که دخترها از خنده غش و ریسه می رفتند تا ظهر و خوردن ناهار همگی وسطی بازی کردیم و از کوه بالا رفتیم از آن بالا دیدندود کباب تماشایی بود.
    سفره ناهار بلند بالایی پهن شد و بعد انواع غذاهای رنگ و وارنگ سفره را پر کرد.نجمه ادعا می کرد آنقدر خورده که در حال ترکیدن است!
    در این میان از همه جالبتر حرکات بامزه پسرهای جوان بود که برای جلب توجه دخترها خصوصا مهمان تهرانی انجام میدادند. نجمه زیر زیرکی ادایشان را در می آورد و ما آن قدر خندیدیم که دل درد گرفتیم.
    بعد از ظهر مامان ها به اصرار به همه ما چای نبات دادند چونکه در خوردن قره قورت و لواشک بیش از اندازه زیاده روی کرده بودیم.
    آتیش غروب و خاتمه سیزده بدر به پا شد مردها خصوصا جوانها دور آتیش رقصیدند و باز ما از خنده ریسه رفتیم و قبل از خداحافظی سبزه گره زدیم و آرزو کردیم.نجمه یواشکی از من پرسید:
    راستشو بگو آرزو کردی سال بعد با شاهرخی این جا باشی یا مهاجر؟
    هر چی دنبالش کردم بهش نرسیدم.خداحافظی گروهی خیلی طولانی شد!آقای سمیعی همان جا از بابا خواهش کرد که به جای فردا مرا هم آن شب به همراه خود ببرند.بابا از این ناراحت بود که جای آنها تنگ می شود ولی نتوانست در برابر اصرارهای آنها مقاومت کند.
    بالاخره به خونه برگشتیم و تا آماده شدن من آنها میوه خوردند و در این بین مامان تند و فرز شام بین راه مان را آماده کرد.البته هرچی بابا و عمو مفیدم اصرار کردند که صبح زود راه بیفتیم آقای سمیعی قبول نکرد. بابا همان شب قرض آقای سمیعی را باخواهش به او برگرداند.خانواده نجمه خیلی از این سفر راضی و خشنود بودند و از مهمان نوازی خانواده خاله و مامان و بابا تشکر کردند البته این وسط من از همه راضی تر بودم چونکه به مهمان های عزیزم خوش گذشته بود.
    آقا و خانم سمیعی از مامان و بابا و خانواده خاله قول گرفتند که هر وقت به تهران آمدند افتخار میزبانی ره به آنها بدهند. مامان سینی آب و قرآن را آورد و بابا مهمان ها و مرا با قرآن بدرقه کرد.با راه افتادن ماشین بابا کاسه بلوری آب را پشت سر ما خالی کرد و زیر لب دعا خواند.
    چون نیمه شب رسیدیم مرا هم به خانه خودشان بردند .بین راه و بعد از خوردن شام خوشمزه مامان با اینکه من و نجمه تا تهران خوابیده بودیم اما با این حال تا سرمان به بالش رسید دوباره خوابمان برد!
    صبح آقای سمیعی که می خواست به شرکت برود مرا هم سر راه به خوابگاه رساند و قول گرفت که ار آن به بعد بیشتر به آنها سر بزنم و اگر مشکلی برایم پیش آمد او را مثل پدرم بدانم. با اینکه تا حالا تنها نبودم ولی از آن به بعد به خاطر داشتن یک دوست خانوادگی بیشتر احساس پشت گرمی می کردم.
    ظهر آن روز به خاطر حاضر نبودن همه دانشجوها کلاس تشکیل نشد.نجمه هر چه اصرار کرد قبول نکردم که به خانه آنها بروم ترجیح دادم به خوابگاه برگردم تا قبل از غروب و آمدن بچه ها کمی به درسهای نخوانده ام برسم.شب قبل از بچه ها خانم مدیری و خانم صبوری مرا با چهره متفاوتم دیدند و فکر کردند ازدواج کرده ام به خاطر همین سال نو و این مناسبت را یک جا تبریک گفتند.وقتی گفتم که اشتباه می کنند خوشحال شدند چونکه نظرشان این بود که ازدواج من هنوز خیلی زوده!چندساعتی نگذشته بود که محبوبه و ساناز و زهره هم رسیدند دیدن قیافه متعجب آنها مرا مجبور کرد که قضیه اصلاح صورتم و بعد هم ماجرای مهمانی را تعریف کردم.صحبتها و تعریفهای این دو هفته تعطیلی به قدری زیاد بود که تا پاسی از شب مشغولمان کرد. خوب شد که ظهر دعوت نجمه را قبول نکردم وگرنه به هیچ کدام از درسهایم نمی رسیدم.
    نجمه از من قول گرفته بود که فردا تنها به کلاس نروم و در صحن دانشگاه منتظرش بمانم.به قول خودش می خواست به چشم ببیند تیری که از چله کمان ابروهایم بیرون می آید به قلب چه کسی اصابت می کند با این همه باز هم به من اعتماد نکرد و قبل از من خودش را رسانده و منتظرم بود!
    تجمع بچه ها جلوی برد راهرو ما راهم به آن سمت کشاند تغییر ساعت شروع بعضی از کلاسها روی برد نصب شده بود.هنوز به نزدیکی برد نرسیده بودیم که با سلام محجوبانه جناب شاهرخی متوقف شدیم.نجمه آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:
    از همین حالا شرط می بندم که این شوت زاده متوجه نشه چونکه جرات نگاه کردن به چشماتو نداره!
    در حالی که برای جواب به شاهرخی می ایستادم به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم:
    سلام آقای شاهرخی سال نو مبارک نجمه دوباره زمزمه کرد:
    بگو کت و شلوار نو مبارک!به زور خنده ام را مهار کردم.شاهرخی همیشه کت و شلوار می پوشید و همیشه سامسونت دست میگرفت برای همین دخترها رویش اسم گذاشته بودند و بهش می گفتند(آقای داماد).کت وشلواری هم که آنروز پوشیده بود کاملا نو و اتو کشیده بودموهایش ررا هم یه وری و مرتب شانه زده یود و بوی ادکلنش گیج کننده بود.همان طور که نجمه پیش بینی کرده بود نگاه شرمنده و دستپاچه شاهرخی به طرف پایین بود .بعد از اینکه با نجمه هم احوالپرسی کرد دوباره خطاب به من پرسید:
    تعطیلات خوش گذشت؟راستی کیفتون چی ؟پیدا نشد؟
    ای بابا آقای شاهرخی وقتی گم بشه که پیدا نمیشه.
    شاهرخی در تایید حرف من سر تکان داد و گفت:
    بله متاسفانه همین طوره من اون شب خیلی براتون نگران شدم. فکر می کنم شما خیلی شوکه شده بودید !؟
    ناگهان از سمت راستم صدای علیرضا را شنیدم که گفت :
    بله اما ظاهرا براشون اومد داشته !
    به عقب برگشتم علیرضا وایلیا کنار هم ایستاده بودند که برای چند لحظه ایلیا به چهره ام خیره ماند برعکس شاهرخی آنها به قدری تیز بودند که از دور تغییر چهره ام را تشخیص داده بودند!از نگاه ایلیا یک لحظه دلم لرزید یا شاید به علت تلقینات نجمه این طور حس کردم با شنیدن صدای علیرضا شاهرخی سربلند کرد که با او احوالپرسی کند تازه اون موقع مثل برق گرفته ها از جا پرید و خودش هم نفهمید چطور جواب سال نو علیرضا را داد و به سرعت از جمع جدا شد.علیرضا برای چند ثانیه ای رفتن او را نظاره کرد و بعد رو به ما گفت :
    مثل اینکه آقای مهندس تازه دوریالیش جا خورد منگ شد بیچاره !
    شرمگین سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم ایلیا هم نگاه عصبی اش را به سمت دیگری گرداند. علیرضا بعد از خنده بلندی که کرد پرسید:
    تعطیلات چطور بود؟ظاهرا براتون بد نبوده نه؟
    نجمه خندید و جواب داد:
    فکرتون منحرف نشه آقای شجاعی همه جا امن و امانه صورت علیرضا به خنده ای کامل باز شد و گفت:
    ا خدا رو شکر .
    بعد صدایش را صاف کرد و فیلسوفانه ادامه داد :
    اصولا این طوری بهتره خواهرم آخه هر گلی یه فصلی داره و الهی هیچ گلی بی موقع چیده نشه!نجمه پرسید:
    پس چرا شما بی موقع چیدید؟
    می دانستم که علیرضا نامز دارد.قیافه حق به جانبی گرفت و جواب داد:
    بپرسید چرا بی موقع چیده شدید؟!
    و بعد در حالی که هراسان به اطرافش نگاه می کرد صدایش را پایین آورد و گفت:
    ور پریده این دور و اطراف نباشه که سرم به باد میره!
    ایلیا هم مثل ما خنده اش گرفت و اخمهای پیشانی اش باز شد.من گفتم»:
    نمی دانستم نامزد شما این جا تحصیل می کنه !
    این جا تحصیل می کرده راستش میدونید یکی از شروطش ادامه تحصیل من بود و گرنه منو چه به دانشگاه!
    از شدت خنده اشکمان درآمده بود.زیر چشمم را با انگشت پاک کردم و گفتم:
    شوخی می کنید آقای شجاعی تحصیل شما در این جا مطمئنا به خاطر داشتن یک رتبه عالی بوده!و این رتبه عالی رو زورکی نمیشه به دست آورد!؟
    نجمه در تایید حرفم گفت:
    بگید انگیزه بوده این طور قابل قبول تره .ضمنا اونی که چیده شده نامزد شما بوده نه خود شما!
    حالا چه فرقی می کنه ؟فعلا چیزی که مهمه اینه که جناب مهندس امروز حسابی پکر شد. براش نگرانم نکنه خدایی نکرده بین راه تصادف کنه. اصلا تو حال خودش نبود بی نوا !
    نجمه میان خنده دوباره جواب داد:
    همون بهتر که بعضیها توی اشتباه بمونن.
    با دیدن استاد که از دور می آمد باهم به کلاس رفتیم.وقتی کنار نجمه نشستم لبخندی مطمئن زد و گفت:
    بگو بارک الله بگو آفرین.حدسیات مو نمیزد دیدی گفتم بعضیها به مرض سکته می افتند.تازه اگه حقیقت را نمی گفتم ایست قلبی طرف حتمی بود!
    وقتی به احترام استاد بلند شدیم زیرلبی گفتم:
    گمشو!
    چند دقیقه بعد که استاد سال نو را تبریک گفت و خواست درس را شروع کند چند ضربه به در خورد و در باز شد.همه نگاها به در برگشت امید بود که با ظاهری دست پاچه از استاد اجازه ورود گرفت.نگاهی به نجمه انداختم حالش کاملا با دیدن امید دگرگون شد با زانو به پایش کوبیدهم که با اخم جوابم را داد و بعد حواسش را متوجه استاد کرد.در حین درس استاد که خلاصه ای از درس جلسه پیش بود ناخودآگاه حواسم به سمت ایلیا مهاجر منحرف شد. هر چنر نمی خواستم حرفهای نجمه را قبول کنم ولی چیزی بود که خودم به چشم دیده بودم نگاه نگران و موشکافانه و با آن سلام آهسته و نامفهوم و خنده های بی خیال و نظر بازی زیر چشمی.اینها چه معنی میداد؟چه نتیجه ای میشد به دست آورد پسر پولدار و مغرور دانشکده که به هیچ دختری بهانه نزدیک شدن نمیداد!حالا از نگاه کردن به من چه منظوری داشت آن هم من ! منی که از سلام کردن به او هم دریغ می کردم منی که از برخوردهایم تغریبا همه همیده بودند که با او سر لجبازی دارم.منی که حتی او را به نماینده شدن قبول نداشتم و تا حالا کوچکترین سوالی در این باره از او نپرسیده بودم.
    این فکرها به قدری ذهنم را مشغول کرده بود که ذره ای از درس آن روز را نفهمیدم و زمانی به خود آمدم که کلاس تمام شده بود و نتیجه این افکار واهی ترسی ناشناخته بود.
    با گذشت روزها کم کم رابطه نجمه و امید نزدیکتر می شد و هربار او را چند دقیقه ای به می گرفت.اوایل نجمه با آن همه شیطنت رنگ به رنگ می شد و رنگ می باخت اما تداوم آن رنگی جدی به این نزدیکی ها و متلک های گاه و بی گاه بچه ها هم باعث از پرده بیرون افتادن و رو شدن خواستگاری لفظی امید از نجمه شد.
    روزی که نجمه هیجان زده حرفهای امید را برایم بازگو کرد احساس کردم که قلبش در حال ایستادن است.وقتی آرام گرفت از او پرسیدم:
    راستی نجمه چه طوری فهمیدی دوستش داری؟می تونی برام بگی؟
    نجمه به نیمکت تکیه داد و نفسی عمیق کشید و بعد برای چند لحظه سکوت کرد.انگار این سوال او را به فکر انداخته بود چون عاقبت جواب داد:
    نمی دونم چطوری بگم وقتی نگام می کرد یا دو کلام باهام حرف میزد تنم مورمور می شد و دلم می لرزید. راستش آدم یه طور دلنشین مسخ می شه یه حالت بی خیالیه لذت بخش!
    ناگهان از آن حالت بیرون آمد و به سمتم چرخید و با نگاهی پرسشگر گفت:
    چرا این سوال رو کردی؟چیزی شده؟من می دونم تو چقدر مارمولکی.نکنه سرم رو با امید گرم کردی آره؟
    خندیدم ولی انگار که مچم را گرفته باشد قلبم ریخت!
    برو بابا این یارو دیوونه ت کرده!
    دستم را گرفت و انگشتش را روی نبضم گذاشت و به چشمانم خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
    غلط نکنم مریضی!نبضت تند میزنه و چشمات هم برق داره و دستات هم یخه البته این علائم اولیشه!
    و بعد دستم را رها کرد و پرسید:
    حالا طرف کیه؟ آقای داماد یا آقای اخمو؟ راست شو بگو که اگه نگی خودم ته و توی قضیه رو درمی آرم می دونی که می تونم.
    بلند شدم کیفم را روی دوشم انداختم در حالی که سعی می کردم بخندم تا دستم رو نشود گفتم:
    بلند شو خانم دکتر که اگه دیر به سلف برسیم ته دیگهای سفت و بی مزه شون هم به ما نمی رسه.
    راستش تعجب کردم که چطور به تغییر افکارتم پی برده بود!تغییراتی که مصرانه نمی خواستم آن را بپذیرم و با لو دادن خودم غرورم رو زیر پای یک پولدار مغرور بیندازم.
    روز بعد ایلیا با یک دسته برگه وارد کلاس شد همه بچه ها اطرافش را گرفتند غیر از من.بعد از اینکه نطق بلند بالایی ادا کرد برگه هایی را که برای مطالعه داده بودند تا بچه ها در صورت علاقه به عنوان اعضای غیر رسمی در انجمن شرکت و همیاری کنند. خودش طبق رای گیری جزء اعضای ثابت انجمن پذیرفته شده بود که البته با استعدادهایی که از خود نشان میداد استحقاق آن را هم داشت. همه برگه گرفتند به غیر از من که از روی صندلی ام جم نخوردم ایلیا که نگاهی سریع و سرزنش بار به من انداخت و بعد به نجمه که مثل یک دوست وظیفه شناس برای گرفتن برگه ی من جلوش ایستاده بود توجهی نکرد و باقیمانده برگه ها را به داخل کیفش برگرداند!با رفتن ایلیا نجمه کنارم نشست و غرید:
    نمی شد مثل بقیه بیای و برگه ات رو بگیری و منو سنگ رو یخ نکنی؟بابا تو چه پدر کشتگی با این پسره اخمو داری؟
    برگه نجمه را گرفتم و بی خیال مشغول مطالعه شدم وقتی آن را خواندم بهش برگرداندم و گفتم:
    فکر نمی کردم چیز مهمی باشه حدسم درست بود.تازه اگر هم قصد داشتم شرکت کنم جایی که اون می خواست رئیس بازی در بیاره من نمی رفتم.
    کلاس که تموم شد امید به طرف ما اومد فهمیدم که باید زحمت را کم کنم و از آنها جدا شوم.چون آن ساعت با زهره کلاس نداشتم تنها بیرون آمدم هنوز چند قدم از کلاس فاصله نگرفته بودم که با صدایی که خیلی رسمی مرا به نام فامیل می خواند ایستادم و برگشتم و با نهایت تعجب ایلیا را دیدم که صدایم می زند.
    خانم اعتمادی؟
    ایلیا به طرفم آمد و علیرضا که لبخند معنی دار روی لب داشت علنا کمی از ما فاصله گرفت.ایلیا این پا و اون پا کرد و پرسید:
    چرا نیومدید برگه تون رو بگیرید؟!
    لازمش نداشتم.
    شما اصلا نخوندید که ببینید به دردتون می خوره یا نه!
    خوب شما اول راجع به آن توضیح دادید در ضمن فشار درس ها فرصت شرکت در کلاس های متفرقه را نمی ده.
    فرصت نمی ده یا نمی خواهید به خاطر اینکه من اون جا نماینده هستم شرکت کنید؟
    با وجود هیجانی که داشتم سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم اما نمی دانستم چقدر در این کار موفقم!وقتی با سکوتم مواجه شد و جوابی نشنید دوباره گفت:
    شما از نماینده بودن من راضی نیستید نه؟دوست دارم بدونم چرا؟
    با حالتی ناراضی اخم کردم و گفتم:
    اولا اشتباه فکر کردید و دوما قرار نیست هر چی رو که می خواید بدونید بفهمید.
    سرش رو تکون داد و گفت:
    مسلما این یکی رو اشتباه نمی کنم که شما با همه راحتید غیر از من! کاش میشد علتش را بفهمم.
    در حالی که بی تفاوت و اخمو نگاهش می کردم و تا اعماق وجودم می لرزید جواب دادم:
    آها شاید به خاطر لطفی که در حقم کرده اید توقع دارید خودم رو مدیون شما بدونم آره؟فکر می کنم خودم و البته پدرم به قدر کافی ازتون تشکر کردیم.
    و دوباره لبخند تمسخرآمیز و اجباری زدم و ادامه دادم:
    ببخشید من بیشتر از این نمی تونم تملق کنم!
    اخم پیشانی اش غلیظ تر شد و قبل از اینکه بروم گفت:
    من همچین حرفی زدم؟اگر کار کوچیکی هم کردم فقط انجام وظیفه بوده.
    در برابر ادب کلامش نتوانستم حرف دیگری بزنم خواستم بروم که دست به کیفش برد و برگه ای درآورد و به طرفم گرفت و گفت:
    بفرمایید نگه داشتم که به خودتون بدم.
    ناچار برگه را گرفتم و گفتم:
    متشکرم حالا شاید درباره اش فکر کردم!خداحافظ.
    با گفتن این حرف او رامات و مبهوت به جا گذاشتم ولی تا طی مسافتی در بین راه می لرزیدم!
    کم کم جنگ و جدال من و ایلیا تبدیل به تعقیب و گریز شد و به تدریج ترسی مبهم جای تنفر از او را در دلم گرفت!سگینی نگاه های او را همه جا به روی خود احساس می کردم و وحشت زده از آن گریزان بودم گرچه رفتارم طوری نشان میداد که گویی نسبت به او بی اعتنا هستم و مثلا محلش نمی گذارم.طوری که حتی نجمه و زهره هم این فکر را می کردند ولی در نهایت خودم را نمی توانستم گول گیر افتاده بودم!یاد علائم عاشقی که نجمه ازش حرف میزد افتادم درست همان حالتها بود!تنم با هر نگاه او مورمور می شد و دلم می لرزید اما حقیقتا بی خیالی لذت بخشی که نجمه گفته بود را به هیچ وجه در خودم نمی یافتم.در عوض ترسی موهوم آزارم میداد ترس از تفاوت طبقاتی که از زمین تا آسمان بود!
    مسلما من در خانواده ای بزرگ نشده بودم که کمبود محبت داشته باشم و بخواهم با یک نگاه محبت آمیز خودم را ببازم.همیشه فکر می کردم پدر تحصیل کردهو فهمیده ام مرا طوری تربیت کرده که غرور خانواده ام را نبازم .باید هم همین طور می بود چون روی خوش نشان دادن به ایلیا تنها نتیجه اش دوستی بود و نه چیزی بیشتر یعنی بیشتر از این نمیشد توقع داشت البته با نگاهی اجمالی به تیپ و ماشینش میشد فهمید که دوستی با او عاقبت ندارد!من آنقدر حساس به دنیا آمده بودم که به هیچ وجه نمی توانستم مثل بعضی از دخترها از کنار شکست عشقی بگذرم و یا صرفا چند صباحی طرفم را تیغ بزنم و بعد هم تمام !پس بهترین راه پشت پا زدن به این عشق ممنوعه بود.ایلیا هم عاقبت با بی اعتنایی های من سرد می شد و پس می کشید ولی دیگه نمی دونستم که پیشرفت این عشق ممنوعه این قدر زیاد بوده طوری که بی اعتنایی ها و سردی های من اورا روز به روز جری تر می کرد!عمق این موضوع زمانی خودش را نشان داد که حدودا یک ماه و نیم از سال جدید گذشته بود.
    کلاس تمام شده بود من و نجمه داشتیم به طرف نماز خانه می رفتیم که ایلیا خودش را به ما رساند و دوتا پاکت از کیفش بیرون آورد و با نگاهی به پشت آن یکی را به طرف من گرفت و دیگری را به سمت نجمه و گفت:
    یه دعوت نامه افتخاریه. گروه موسیقی ما به مناسبت تولد حضرت علی برنامه ای در تالار وحدت اجرا میکنه خوشحال میشم تشریف بیارید.
    نجمه با لحنی هیجان زده پرسید:
    وای پس شما اهل موسیقی و هنر هم هستید؟ چه عالی!چه سلزی میزنید؟
    من با استرس زیاد فقط شنونده بودم و سعی می کردم نگاهم به چشمان پر غرور او نیفتد.
    بهتر بیایید وخودتان ببینید راستش به خاطر محدودیت جا فقط توانستم عده معدودی از دوستان و همکلاسی ها رو دعوت کنم خیلی خوشحال می شوم شما هم تشریف بیارید.
    و بعد دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرد و از ما دور شد.
    نجمه با حالتی عصبی پرسید:
    ببینم آلو تو دهنت چسبوندی که یک کلام حرف نزدی؟
    شانه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم نجمه به دنبالم آمد و گفت:
    بیشتر شیفته میشد این دیگه چه مدلشه؟
    با بی تفاوتی جواب دادم :
    توهم مخت عیب برداشته ها کدوم شیفته؟من که اصلا بهش فکر هم نمی کنم.درضمن ندیدی گفت همکلاسی ها خوب ماهم مثل بقیه !
    ولی بهت قول میدم که برای اون فرق بکنه از قضا اونهم مثل خودت مغروره و نمی خواد ضایع بشه.برای همین سعی داره حفظ ظاهر کنه اما نمی تونه !حاضرم شرط ببندم عاشق شده ولی تو یا هالویی و یا داری خودت رو به هالویی میزنی!
    داشتیم وضو می گرفتیم که نجمه دوباره گفت:
    ولی راستش هرچی فکر می کنم تو به درد آقای داماد بیشتر می خوری تا اخمو میدونی چرا؟مس دو پا رو کشیدم و در حال فاصله گرفتن جواب دادم:
    برو بابا دلت خوشه.
    پشت سرم اومدو گفت :
    نه بابا ذهنم مشغوله درست که فکر می کنم می بینم مامان راست می گه که توی زندگی زن و شوهری باید یه طرف من باشه یه طرف نیم من.اگه با اخمو عروسی کنی هردوتون من میشید و زندگی تون دوام نمیاره ولی آقای داماد مامانی!گوگولی !فکر می کنم نیم سیر هم نشه هر چی بگی میگه چشم و این جوری زندگی تون پا بر جا می مونه و تو هم حالشو می بری.
    چادری را که از روی جالباسی نمازخانه برداشته بودم روی سرم انداختم و پرسیدم:
    تو و امید جانت وضعتون چه طوره؟ تو حالشو میبری یا اون؟جلوتر از من مهر نماز رو گذاشت و جواب داد :
    غلط کرده از اول سگ می کشم تا حساب کار دستش بیاد!
    بعد از نماز کارت دعوت خودش رو از کیفش درآورد و پشت پاکت را خواند(خانم سمیعی )و بعد هم کارت را از داخل پاکت درآورد و با هیجانی وافر گفت:
    وای دختر چه کارت باکلاسی سالنش هم خیلی باکلاسه.تاحالا نرفتم اونجا بعنی دیدن برنامه های این سالن خیلی گرونه شانس آوردیم مجانی دعوت شدیم!
    کارت دعوت خود را از کیفم درآوردم و به او دادم و گفتم:
    من که نمیام اگه خواستی با امید برو.
    نگاه متعجب اندرسفیهی به من انداخت وگفت:
    دیگه دارم به دیوونه بودنت شک می کنم.می خوای نیای ؟اونهم دعوت افتخاری رو؟
    سعی می کردم خود را بی تفاوت نشان دهم ولی در دلم غوغایی به پا بود گفتم:
    نه بابا این همه امتحان ریخته سرمون. کجا بیام؟
    نگاهی به پشت پاکت انداخت و بعد آنرا جلوی چشمهایم گرفت و گفت:
    چشای کوت رو باز کن برای من فقط نوشته خانم سمیعی ولی ببین برای تو چی نوشته سرکار خانم لیلا اعتمادی.بدبخت این یعنی برات احترام قائل شده!تازه بهت قول میدم منو هم به خاطر تو دعوت کرده. حالا تو میگی نمیام؟
    عصبی دست تکان دادم و بلند شدم و گفتم:
    نجمه دست از سرم بردار من نمیخوام به اون نزدیک بشم.به خودت و امید نگاه نکن که هردو از یه قماشید منو مهاجر با هم فرق می کنیم.اگر اون طوری که تو میگی باشه که از نظر من این طور نیست بهتره فاصله رو حفظ کنم.من مجبورم که عاقلانه با این قضیه رفتار کنم تا اگه این وسط علاقه ای هم هست از بین بره!
    در حالی که چادرش را در کنار چادر من آویزان می کرد خیره نگاهم میکرد و گفت:
    ولی به نظر من تو یه دیوونه ای م بر عکس اون چه که نشون میدی سخت با خودت در گیری؟
    بی تفاوت شانه بالا انداختم و از نمازخانه بیرون آمدم.
    ***********************************************
    اصرارهای نجمه برای رفتن من بی فایده بود ایلیا به امید هم کارت دعوت داده بود نجمه که نرفتن منو حتمبی دید کارت منو برای خواهرش نغمه برد.اون شب خیلی به من سخت گذشت با این که می زیادی به رفتن داشتم ولی آگاهانه غروب غمگین خوابگاه را جای گزین یک جشن خوب در یک سالن مجلل کرده بودم که این کار بیشتر دلم را میسوزاند زهره علت ناراحتی ام را میدانست ولی از او خواستم جلوی محبوبه و ساناز حرفی نزند آنها هم علت دلتنگی ام را به حساب دوری از مامان و بابا گذاشتند.به اصرار بچه ها در خانه نماندیم و برای دیدن فبلمی جدید که ساناز تعریفش را شنیده بود و به سینما رفتیم اما هیچی از فیلم نفهمیدم مدام سالن جشن جلوی چشمم بود و سعی داشتم ایلیای متشخص را در حال زدن ساز مجسم کنم.با خودم فکر می کردم یعنی با چه وسیله ای کار می کند؟گیتار یا ویلون؟شاید هم سنتور!اعصابم به شدت به هم ریخته بود و صحنه های غمگین فیلم فرصتی برای تخلیه اشکهایم بهم داد!فردا صبح وقتی نجمه را جلوی در دانشگاه دیدم جواب سلامم را نداده و گفت:
    الهی بمیری که به جای تو من دیشب از خجالت آب شدم!
    دستت درد نکنه اول صبحی چه دعای خوبی در حقم کردی!
    نجمه ایشی عصبی گفت و ادامه داد:
    به خدا دیوونه ای دیشب موندم وقتی چشاش با اشتیاق بین ما دنبال تو می گشت چی کار کنم.
    یعنی سالن آنقدر خلوت بود که بتونه همه رو تشخیص بده؟!
    نه خنگ خدا اتفاقا توی سالن به اون بزرگی یک صندلی خالی هم پیدا نمیشد.این قدر هم برنامه شون شاد و خوب بود که دائم جاتو خالی کردم و دلم سوخت که چرا نیومدی؟ وقتی برنامه تموم شد بچه های خودمون دم در ایستادند تا ایلیا بیاد بهش تبریک بگیم.طفلکی وقتی با لبخند اومد و تو رو ندید یخ کرد با اینکه غرورش اجازه نمیداد بپرسه ولی نگفته دردش معلوم بود!هرچه پسر شجاع شوخی کرد و سر به سرش گذاشت یخش باز نشد که نشد!
    با شنیدن گفته های نجمه دوباره تنم مورمور شد.درحالی که سعی می کردم بی تفاوت باشم گفتم:
    تو دیگه خیلی داری شلوغش می کنی!شاید چون فکر تو منحرفه این طوری برداشت می کنی راستی نگفتی چی میزد؟
    نجمه با شنیدن سوالم چهره اش تغییر کرد و با خوشحالی گفت:
    حدس بزن چی میزد؟
    اگه میدونستم که سوال نمی کردم.
    راهنماییت می کنم ساز پولدارهاست!
    کمی فکر کردم و بعد جرقه ای در مغزم روشن شد و گفتم:
    پیانو!؟
    نجمه بشکنی صدادار در مقابل صورتم زد و گفت:
    آفرین!آخ نمیدونی چقدر قشنگ و ماهرانه میزد تازه یک قطعه ای هم تک نفره اجرا کرد که سالن منفجر شد.نمی دونی چقدر تشویقش کردند اما من این قدر دلم براش سوخت که نگو آخه خیلی حس گرفته بودطفلکی فکر می کرد تو اون جایی!شاید هم توی دلش تقدیم به توی احمق کرده بود!
    معترضانه و محکم به شانه اش کوبیدم و گفتم:
    خوب هرچی از دهنت درمی آد بارم می کنی آدم فروش پست.یک دعوت خشک و خالی ارزش اینو داره که هرچی گیرت اومد بارم کنی؟تازه من هنوز هم می گم تو اشتباه می کنی؟
    دستش را قاطعانه تکان داد و گفت:
    نه خیر این تویی که سرت رو زیر برف کردی!تازه وقتی که داشتیم خداحافظی می کردیم پسر شجاع یواشکی بهم گفت به اون دوست خیر سرتون بگید تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمی باشد.اینو چی می گی؟خودتی جناب!اون کوچه ای هم که پیچیدی توش اسمش کوچه علی چپه!اینو گفتم که فکر نکنی با دسته کورها طرفی.
    سرخوش و گیج خندیدم و گفتم:
    خوب بقیه اش را بگو.
    از اصلش برات گفتم فرعی هاش چندان تعریفی نیست.
    و بعد انگار دوباره چیز جدیدی یادش آمده باشد لحنش گرم تر شد و گفت:
    راستی دیشب پسر شجاع خانم کوچولوشو با خودش آورده بود.نمی دونی چقدر ناز بود مثل عروسک اسمش هم سحر بود.وقتی پسر شجاع ما رو به هم معرفی کرد این قدر ساده و بی افاده بود که فورا پرسید پس دوستتون چرا نیومده؟همون که علیرضا می گه چشاش خیلی درشته و بعضی ها رو گیر انداخته!این بار واقعا تعجب کردم و پرسیدم:
    جدی می گی؟دقیقا همین رو پرسید!؟
    نجمه لبخند موذیانه ای کرد و گفت :
    دقیقا فقط آخرش رو نگفت ولی در مورد چشات قسم می خورم که پرسید.اگه درست فکر کنی می بینی ادامه اش همونه که من گفتمچون مسلما این تعریف را از نامزدش شنیده!پسر شجاع که نمیاد بی دلیل از تو برای اون تعریف کنه آخه ممکنه سرش رو به باد بده.تازه این طور که معلوم بود مثل بز کوهی از دختره می ترسید!
    نفسم رابیرون دادم و نالیدم:
    خدا خفه ات کنه با این برداشتها و نظریه هات منو بگو که داشت باوم می شد!
    نجمه نگاهش را به روبه رو دوخت و هیجان زده گفت:
    باورت نمیشه!برگرد و چشای درشت کورت رو باز کن و خودت ببین طرف چه طوریه؟اگه براش مهم نباشه معلوم میشه!
    علیرضا و ایلیا شانه به شانه هم به طرف ما می آمدند قلبم با دیدنش به یکباره فرو ریخت.مقابل ما که رسیدند علیرضا برای سلام و احوالپرسی قدم هایش را شل کرد ولی ایلیا همان طور بدون توجه به من فقط سری به نشانه احترام برای نجمه تکان داد و رفت.علیرضا هم بابی طرفی برای ما دست تکان داد و همراهش رفت.
    نجمه نگاه عمیق و دقیقی به من انداخت و گفت:
    چرا لبو شدی خانم؟از عصبانیته یا از خجالت؟تازه از این به بعد منتظر بقیه اش باش!هرچی تاحالا باهات راه اومده بسه دیگه!
    عصبی راه افتادم و نجمه هم پشت سرم می آمد برگشتم و گفتم:
    غلط کرده کثافت!سگ کی باشه؟اصلا من به اون چی کار دارم.دوست نداشتم برم زور که نیست.نگاش نمی کنم که نگام نکنه چه بهتر!مردک پولدار عوضی فکر کرده الان پس می افتم!
    نجمه فهمید حسابی عصبانی ام دیگر حرفی نزد بقیه راه را سکوت کرد.
    تا چند روز بعد اخم های پیشانی ایلیا تا به من می رسید فشرده تر می شد و من با اینکه قلبا نمی خواستم او را ناراحت ببینم ولی ظاهرا راضی بودم و فکر می کردم که رد کردن دعوتش او را ناراحت و دلسرد می کند و از من برمی گردد.یک روزکه تنها وارد دانشکده شدم او هم همزمان با من رسید و غرورش را زیر پا گذاشت!با نگاهی زیر چشمی متوجه شدم که قدمهایش را تندتر کرد و تا به من رسیدگفت:
    خانم اعتمادی؟
    ناچار ایستادم و به طرفش برگشتم و این طور نشان دادم که تا آن لحظه متوجهش نشده ام.ساکت نگاهش کردم و منتظر شدم تا سلام گفت معمولی و ساده جواب سلامش را دادم و باز او بی مقدمه پرسید:
    من بهتون کارت دعوت دادم توقع نداشتم دعوتم رو رد کنید!؟
    لبخندی زورکی و خشک تحویلش دادم و گفتم:
    متاسفانه امتحان داشتم و نتونستم بیام.
    کدوم امتحان که ما ازش بی خبر بودیم!نخواستید بیاید یا نتونستید؟
    چه فرقی می کنه؟
    خوب اگه معنی اش رو زیر و رو کنید می بینید که فرقش خیلی زیاده!
    ببینید آقای مهاجر من شهر و خانواده ام را رها نکردم که بیام اینجا و به تفریحاتم برسمچون می خوام وقتی برمی گردم زحمات پدر زحمت کشم را ضایع نکرده باشم. قصد من فقط و فقط درس خواندن!همین!
    در جوابم پوزخندی زد گفت:
    نخیر اشتباه نکنید!یه قصد دیگه هم دارید!اونهم توهین کردن و آزار دادن منه ولی مطمئن باشید من این وسط تنها تماشاچی نیستم.
    این را گفت و رفت!خشک شده و به جا مانده بودم که دستی به شانه ام خورد.نگاهی به چهره خندان و متحیر نجمه انداختم و گفتم:
    سلام ناراحت بود از اینکه برای دیدن برنامه اش نرفته بودم.
    تو چی گفتی؟
    گفتم دلم نخواسته!
    نگاهی تاسف بار به من انداخت و در حالی که در کنارم راه می رفت گفت:
    هر کاری از توی کله پوک برمیاد اینو شک ندارم!
    امتحانات میان ترم و پشت سرش امتحانات ترم مجالی برای فکرهای دیگه نمیداد.ولی علنابداخمی های ایلیا به من شدت پیدا کرده بود.نجمه عقیده داشت اینها مقابل به مثل است و من سعی می کردم نشان دهم که هیچ گونه اهمیتی برایم ندارد.با اینکه تصمیم گرفته بودم کوتاه بیام ولی نتوانستم رفتارش را نادیده بگیرم.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  7. #6
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    پس عمدا وقتی با علیرضا از کنارمان می گذشتند دوستانه به علیرضا سلام می کردم ولی به او توجه نمی کردم.به عبارتی جنگ رفتاری تازه شروع شده بود و هرچه نجمه از این کار منعم می کرد من جری تر میشدم!
    دخترهای کلاس همچنان سعی داشتند خودشان را به او نزدیک کنندلااقل آنها این وسط از دشمنی ما راضی بودند.یکبار یکی از استادها برگه تاریخ امتحانات را به ایلیا دادکه به بچه ها بدهد او برگه هر کس را به دستش میداد ولی برگه مرا همراه با برگه نجمه به دست او داد.این کارش جلوی همه از نظرم توهین بزرگی به حساب می اومد که در پی فرصتی برای جبران توهینش بودم.
    این فرصت زمانی پیش آمد که برای ارائه درس مدیریت رفتاری جلوی تخته ایستاد اعتماد به نفس بالا و فن بیان خوبی داشت و وقتی متنی را بیان می کرد عالی آن را ارائه میداد.در این بین تنها چیزی که در رفتارش کاملا به چشم میخورد حرکات دستهایش بود که وقتی حس می گرفت آنها را خیلی تکان میداد!
    برای مقدمه ژستی گرفت و بعد با همان حس دستهایش را باز کرد به جای به نام خدا یک خط از متن معروف سعدی شیرازی را خواند.منت خدای عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت........
    در تمام این مدت دستم را زیر چانه گذاشته و با پوزخند نگاهش می کردم.بعد از پایان کلاس چون تا کلاس بعدی 20دقیقه بیشتر فاصله نبود تعدادی از بچه هااز جمله همه پسرها و چندتا از دخترها برای هواخوری و احتمالا خوردن چای و قهوه به تریا رفتند.نجمه هم بلند شد و کیفش را روی دوش انداخت و گفت:
    پاشو بریم یه چایی بخوریم گلوم خشک شده.
    سیبی را از کیفم درآوردم و نشان دادم و گفتم:
    ارزش رفت و برگشت نداره بشین همین رو باهم می خوریم.
    ملتمسانه اصرار کرد و گفت:
    پاشو بریم نصف سیب به هیچ کدوم مون نمی رسه دلم چایی می خواد.
    خودم را بیحال نشان دادم و گفتم:
    اصلا حالشو ندارم با امیدجانت برو.حاضرم قسم بخورم الان توی راهرو منتظرته!
    نجمه که اصرار کردن را بی فایه دید رفت.سیبم را تند تند خوردم و با تصمیم قبلی رفتم پای تخته!دست به نقاشی ام بد نبود.خیلی عجولانه تصویر کاریکاتور ایلیا را با چند چین روی پیشانی و پیراهن راه راهی که آن روز پوشیده بود با دست های باز یعنی که آنها را در هوا تکان می دهد کشیدم و زیرش با خطی کج و معوج هرچی از متن به یاد داشتم را نوشتم.
    منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
    هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرخ ذات.
    پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
    وقتی می خواستم از سکو پایین بیایم بچه ها با شادمانی برایم دست زدند و شهره میان خنده گفت:
    بابا تو دیگه کی هستی؟عجب دلی داری ها!چطور جرات می کنی؟!اخمی کردم و گفتم شما اگه صداشو در نیارین کی می فهمه کار منه؟
    درسا اشک توی چشمهای به خنده نشسته اش را پاک کرد و گفت:
    چه ماهرانه هم کشیده!کاملا معلومه طرف کیه ولی باور کن یگیم نگیم خودش و بقیه می فهمند که کار کیه؟!
    برگشتم سرجای خودم صاف و محکم نشستم و گفتم:
    عیبی نداره فقط مزاح می کنیم.کاریکاتور یعنی نشان دادن واقعیت در قالب شوخی این طوری می فهمه که نباید وقتی داره حرف میزنه توی هوا چرخ و فلک رسم کنه.تازه این کار رو به خاطر خودش کردم تا این عادت از سرش بپره.
    بچه ها کم کم به کلاس برمی گشتند نگاه هر کسی روی تخته می افتاد لبخند بر لبش ظاهر می شد.تقریبا همه آمده بودند نجمه و امید هم با هم وارد شدند.نجمه تا در کنار من نشست شهره آهسته از پشت سرش گفت:
    نجمه جان فقط دو دقیقه دوست آتیش پاره ات را تنها گذاشتی ببین چه دسته گلی آب داده؟!
    نجمه با اشاره او به تخته نگاه کرد و با چند ثانیه مکث زیر لبی گفت:
    گفتم این نقشه ای داره که با من نمی آد موقع کنفرانس هم بدجوری به بدبخت نگاه می کرد و پوزخند می زد.
    بعد رو به من کرد و نگاه غضبناکش را به صورتم دوخت و گفت:
    تو خل شدی یه خل به تمام معنا!
    می خواست بلند شود . به طرف تخته برود شهره محکم از پشت مقنعی اش را کشید و گفت:
    ا کجا؟ بذار ببینیم آخر این نمایش کمدی چی می شه!
    نجمه با عصبانیت خودش را بیرون کشید و داد زد:
    اگه شما بال و پرش بدید معلومه خوب و خنده دار می شه!
    ولی قبل از آنکه بخواهد دوباره بلند شود ایلیا و علیرضا و یکی از دوستانش وارد کلاس شدند.ایلیا با دسدن جهت نگاه بچه ها و لبخندشان به تخته نگاه کرد و بعد مستقیم به من که صاف و خونسرد نشسته و لبخند میزدم.اخمی داشت که به قولی یبا یک من عسل هم خورده نمی شد!به جای من نجمه عصبی و دست پاچه سرش را پایین انداخته و بی هدف کتابش را ورق میزد.
    بچه ها روی بلند خندیدن را نداشتند فقط لبخند بود و بس!ایلیا به سمت تخته رفت و علیرضا گغت:
    به به عجب هنرنمایی استادانه ای!حالا این کی هست؟
    لبخند بچه ها به خنده ریزی تبدیل شد نجمه زیر لبی گفت:
    خدا خفه ات کنه با این کارات!
    من به تبعیت از او زیر لبی جواب دادم:
    این جوال دوز به اون سوزنی که زد در!برگه منو میده به تو آره؟
    اونم به جاش جوابت رو میده!فکر کردی ازت میترسه؟
    پس بچرخه تا بچرخیم!
    ایلیا داشت با تخته پاک کن تخته را پاک می کرد که استاد وارد شد.با اجازه استاد به کارش ادامه داد و وقتی از کنارم گذشت نگاه غضبناک نثارم کرد که خونسرد جوابش را دادم.آن روز هم گذشت ولی بعد از آن دیگر به یاد ندارم هنگام سخنرانی دستهایش را به پرواز درآورده باشد.
    چند روز بعد هم اتفاق جالب دیگری افتاد که دوباره حس شیطنت و مردم آزاری وادار به درگیری ام کرد.به آخر امتحانات میان ترم نزدیک می شدیم.ایلیا بعد از اتمام کلاس اول و قبل از خروج بچه ها جلوی سکو ایستاد و خطاب به همه گفت:
    دوستان لطفا چند لحظه صبر کنید می خواستم اگر همه موافق باشند امتحان هفته آینده رو به آخر هفته موکول کنیم.راستش یک مسافرت کاری اجباری برای من پیش اومده و به این خاطر به نظر مساعد همه شما نیاز دارم.بچه ها بعد از کمی صحبت با اینکه می دونستند تداخل امتحانی پیش می آمد اما به خاطر خواهش او قبول کردند.من هم حرفی نزدم یعنی در برابر همه نظر موافق مخالفتی نمی توانستم بکنم.
    بعد از ظهر که استاد درسش را تمام کرد و برای امتحان تاکید دوباره کرد!ایلیا با اجازه او برخاست و گفت:
    استاد با اجازه شما به خاطر کاری که برای من پیش آمده بچه ها راضی اندامتحان آخر این هفته برگزار بشه.شما حرفی ندارید؟
    استاد بعد از چند لحظه سکوت یه لنگه ابرویش را بالا انداخت و جواب داد:
    برای من فرقی نمی کنه به شرط اینکه همه موافق باشند.
    نمی دونم چطور خر شدم و یکدفعه با صدای بلند گفتم:
    نه خیر استاد من این هفته نیستم.
    در آن واحد زانوی نجمه و زهره از این طرف و آن طرف محکم به پایم خورد.چند لحظه سکوت محض و سنگین برفضای کلاس حاکم شد و سپس استاد خطاب به ایلیا گفت:
    نظر جمع شرطه!حتی اگر یک نفر هم راضی نباشه من نمی تونم تاریخ امتحان را تغییر بدم!
    ایلیا در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را پنهان کند رو کرد به من و گفت:
    پس چرا شما وفتی یبا همه داشتم صحبت می کردم و نظر می گرفتم حرفی نزدید؟
    خودم را نباختم و خونسرد و طبیعی جواب دادم:
    ببخشید آقا اما همین الان یادم اومد که برای رفتن به خونه به خانواده ام قول داده ام.
    ایلیا نفس عصبی کشید و سکوت کرد.استاد گفت:
    به هر حال اگر نظر ایشون برگشت به من خبر بدید.
    به محض تمام شدن کلاس نجمه به من توپید و گفت:
    آخه تو چه کیفی می کنی که این بیچاره رو می چزونی؟بابا یه بار اذیت کرد خب تو هم جواب دادی کوتاه بیا دیگه.
    با لحنی ناراحت و قهرآلود گفتم:
    مگه چی کار کردم؟این اونه که به من کار داره نه من به اون؟مامان و بابام این هفته منتظرند چرا نمی فهمی؟
    شهره از پشت سر گفت:
    حالا هفته دیگه برو گناه داره بی چاره!سفر اون کاریه به همش نریز!
    بلند شدم و خودم رو مشغول جمع آوری وسایلم کردم که یک دفعه علیرضا در کنارم قرار گرفت تا نگاهش کردم لبخندی زد و بدون حرف دستی به معنی ریش گرو گذاشتن به چانه بدون ریشش کشید.
    دلم نیومد خواهشش را رد کنم خواستم لبخند بزنم که صدای ناراحت ایلیا که علیرضا را صدا میزد شنیدم.
    علیرضا بریم.
    علیرضا چشم هایش را مثلا وحشت زده گرد کرد و آهسته سر تکان داد و رفت.نجمه پرسید:
    همین رو می خواستی؟
    خونسرد ابرو بالا انداختم و گفتم:
    اگه خودش خواهش می کرد شاید قبول می کردم ولی حالا که این طور شد دلم خنک شد!
    در نهایت اینکه امتحان آخر همان هفته بعد برگزار شد و من این وسط نفهمیدم که ایلیا با مسافرت ضروری اش چه کرد ولی حقیقتا از کارم پشیمان بودم و دلم به حالش می سوخت!
    همین لجبازی فرصتی داد که هر چند شده دو روزه سری به خانه بزنم.مامان چند روز پیش تلفنی گفته بود خبر خوبی برایم دارند که تا نروم و به چشم نبینم برایم نمی گویند تا سورپریزم کنند!خیلی مشتاق فهمیدن این خبر خوش بودم به خاطر همین از کلاس شنبه ام زدم و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود.ظهر چهارشنبه بعد از امتحان از دانشکده به ترمینال رفتم البته قبلش به مامان و بابا خبر آمدنم را داده بودم.
    اتوبوس که به ترمینال شهر کوچکمان رسید آخر شب بود خسته و کوفته از اتوبوس پایین آمدم. راننده های تاکسی های ترمینال جلو آمدند:
    خانم دربست می خواهید یا نه؟
    هنوز جواب نداده بودم که صدای بوق پی در پی را شنیدم.بی توجه به بوق ها با یکی از راننده ها صحبت می کردم که بغل دستی اش رو به من به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
    خانم با شما هستند!
    یعنی کی اومده دنبال من؟!برگشتم آخ که قلبم از خوشحالی می خواست بایسته!این بابای خوشتیپ و قد بلند منه که کنار اون پراید قرمزه ایستاده؟یعنی خبر خوب و سورپرایزشون این بوده؟خدا یعنی می شه؟
    بابا با خنده ای شاد برایم دست تکان داد.چونکه ساک همراهم نداشتم با قدم های تند به طرفش رفتم و گفتم:
    سلام بابای خوشگلم. چشمم کف پاتون قربونتون برم چقدر بهتون می آد.
    بابا خنده کنان به طرفم آمد و گفت:
    علیک سلام دختر نازم خدا نکنه تو قربون من بری بابا.من هرچی دارم مال توئه عزیز دلم.
    صورت همدیگر را با لذت بوسیدیم و بابا مثل همیشه مرا محکم به خودش فشرد و سپس دستم را گرفت و به طرف ماشین برد.در جلو را برایم باز کرد و با تعظیمی کوتاه گفت:
    کالسکه قرمز تقدیم به شاهزاده خانم عزیزم!
    خندیدم و صاف و پر ابهت نگاهش کردم و گفتم:
    چه کالسکه بان خوشگل و خوشتیپی!اگر دخترش نبودم حتما زنش می شدم خوش به حال مامانم!
    بابا از روی سرخوشی گونه ام را بوسید و گفت:
    این زبون درازی تو منو اسیر خودش کرده!
    داخل اوتومبیل خوش رنگ و قشنگ نشستم و بابا با احترام در را برایم بست و خودش از آن طرف نشست و راه افتاد.
    صدای ملایم دستگاه صوتی اتومبیل با صدای ملکوتی استاد شجریان به فضای داخل اتومبیل ابهت خاصی می داد.بوی تازگی ماشین بینی ام را قلقلک می داد هنوز روی همه قسمت های ماشین نایلون آک کشیده بود.بابا بالذت مرا نگاه می کرد و من بهت زده و شاد گاهی به بابا و گاهی به پشت سرم و گاهی به جلو و داشبورد سرک می کشیدم.بابا که از دیدن خوشحالی من چشماش برق میزد پرسید:
    خوشت اومد بابا؟سورپریز خوبی بود؟
    دستم را به روی دستش که روی فرمان بود کشیدم و گفتم:
    بگید عالی باباجون فکر همه چیزرا می کردم به جز این!
    و بعد چشمکی زدم و پرسیدم:
    به ارثیه بی خبری رسیده یا گنج پیدا کردید!به من راستش رو بگید؟
    بابا سرخوش خندید و گفت:
    مگه می شه به تو دروغ گفت دختر!مو رو از ماست می کشی بیرون.مطمئن باش نه ارثیه بی خبر رسیده نه گنج پیدا کردم.حقیقتش یه ذره پس انداز داشتم نصفی از پول ماشبن رو دادم نصفش رو هم قسطی می دم.در ضمن با اجازه تون الان دو هفته است که توی آموزشگاه رانندگی تعلیم رانندگی می دم.هم از بیکاری خلاص شدم و هم میتونم قسط های خودش رو بدم و هم اینکه دخترم را خوشحال و راضی کنم.خوبه؟
    عالیه!از این بهتر نمی شه ولی باید به من هم رانندگی یاد بدیداون هم مجانی!
    بابا در جوابم با مهربانی و خوشحالی دست روی چشمش گذاشت.
    سه روزی که آنجا بودم تا باباماشین رو توی حیاط می زد دستمال بر می داشتم و به سر و روش می کشیدم.
    ساعت 7 شب به بعد که بابا کارش تمام می شد می آمد خونه و من و مامان را سوار می کرد و اول کمی می گرداند سپس می برد یک خیابان خلوت و خودش کنارم می نشست و با حوصله بهم رانندگی یاد میداد.آخ که چه لذتی می بردم آخ که چه کیفی می کردم!سه روز مثل برق و باد گذشت.با اینکه مهشید را به خاطر نزدیکی کنکور یکبار بیشتر نتوانستم ببینم اما ماشین خوشگل مان تمام وقتم را پر کرده بود.این دفعه بابا با ماشین خودش مرا ترمینال رساند و قول داد سه هفته دیگر که امتحان آخر ترمم تمام شد همراه مامان البته با ماشین خودمان به دنبالم بیایند.عجب سفر سه روزه خوبی بود!به غیر از خونه و ماشین و مامان و بابا دیگه به هیچی فکر نکرده بودم آزاد بودم و رها!
    نه به نجمه نه برای زهره و دیگر بچه ها از ماشین قشنگ مان حرفی نزدم نمی خواستم فکر کنند ندید بدیدم ولی همه شون متفق القول بودند که این دفعه خوشحال تر و پر انرژی تر برگشته ام.
    امتحانات که شروع شد سخت مشغول درس خواندن شدم باید با گرفتن نمرات بالا بابا را شارژ می کردم و به غیر از این هیچ هدفی نداشتم.در این بین سعی می کردم به ایلیا فکر هم نکنم گرچه خود به خود جای فکر کردن هم نمانده بود چون نه او به من نگاه می کرد و نه من به او!نه او به من سلام میداد و نه من به او.
    هنوز دو سه تا از امتحانات باقی مانده بود.سر یکی از امتحان ها بود که یک ربع مانده به امتحان رسیدم و متوجه شدم که نگهبان ورودی جدید و ناآشناست.تا خواستم از در بگذرم راهم را سد کرد و گفت:
    خانم لطفا کارت دانشجویی!
    آه از نهادم برآمد چونکه کارتم همراهم نبود گفتم:
    کارتم همراهم نیست آقا.
    نگهبان با بی تفاوتی جواب داد:
    من امروز اولین بار این جا ایستادم برای همین مامورم که کارت همه رو ببینم!
    حالا باید چی کار کنم؟برم و برگردم که امتحان شروع شده؟
    نگهبان برگه ای را به طرفم گرفت و گفت:
    باید این جا بنویسید و تعهد بدید که دانشجوی همین دانشگاهید و جلوشم امضا کنید.
    در همین لحظه صدای ایلیا را از پشت سرم شنیدم که گفت:
    سلام صفایی جان خسته نباشید.
    علیک سلام آقای مهاجر عزیز.
    چند ثانیه بعد پشت سرم هم نجمه آمد که با ایلیا سلام کرد و بعد به من که همان جا ایستاده بودم گفت:
    چرا نمی آیی بریم؟
    این آقا نگهبان جدید هستند و کارت دانشجویی می خوان!
    نجمه وارفت و گفت:
    وای منم کارتم رو نیاوردم.
    ایلیا رو به نگهبان کرد و با اشاره به نجمه گفت:
    بذارید این خانم برن من می شناسم شون.
    نگهبان چشم غرایی گفت نجمه گیج ومبهوت به من وایلیا نگاه می کرد!سعی کردم خونسرد باشم گرچه داشتم از درون می ترکیدم رو کردم به نگهبان و گفتم:
    برگه رو بدید امضا کنم.
    ایلیا لبخندی پر تمسخر زد و بعد از نگهیان و نجمه خداحافظی کرد و رفت!نجمه صبر کرد و با من وارد شد و گفت:
    خدا عاقبت این ماجرا رو به خیر کنه!کی می خواین کوتاه بیاین معلوم نیست!
    وقتی روی صندلی شماره دار خودم نشستم طبق مواقعی که عصبی می شدم داشتم با دندان لب زیری ام را می جویدم که نگاهم در نگاه پر تمسخر ایلیا گره خورد.نجمه از سمت چپم یک برگ دستمال روی دستم گذاشت و آهسته گفت:
    خدا مرگت بده بس که اون لبتو جویدی خونی شد.تازه این طوری طرف هم فهمیده که چقدر حرصت رو درآورده!
    دستمال را روی لبم گذاشتم ایلیا خرسندانه خندید و نگاهش را برگرداند.به نجمه گفتم:
    صبر کن دارم براش!به من می گن لیلا اعتمادی!
    نجمه حرفم را ادامه داد و گفت:
    نه برگ چغندر نه هالو بخوره زمین می زنه و دیگه نگاه نمی کنه که این جا کجاست طرفش کیه!
    در چند روز آینده فقط یکبار دیگر ایلیا را از دور دیدم.به هر حال با تمام شدن امتحانات و شروع تعطیلات فعلا آتش بس اعلام شد!
    طبق برنامه مامان و بابا با ماشین خودمون بو دنبالم آمدند از ساعت رسیدنشان خبر داشتم و همه وسایلم را برای دوری سه ماهه جمع کرده بودم.از طرفی همگی مشتاق تعطیلات و بخور و بخواب و دیدن خانواده بودیم و از طرفی ناراحت دوری سه ماهه.
    خانم صبوری می گفت تابستون که می شه یکی از خانواده های صمیمی من از هم می پاشه ولی دلم خوش که بچه هام هر جا هستند سر و مر و گنده اند و امید به دیدن دوباره شون دارم.
    محبوبه که خدا خیرش بده خداحافظی رو هم با خنده سر هم بندی کرد وگرنه دل نازک زهره می ترکید!البته برای من هم جداشدن از دوستان سخت بود ولی امسال تابستان را به خاطر داشتن ماشین ترجیح میدادم و دلم به آن خوش بود.
    وقتی داشتم با افتخار جلوی بچه ها وسایل را داخل ماشین قشنگ مان جابه جا می کردم با خودم فکر می کردم که ابن همه وسایل را بدون ماشین چطوری می تونستم برگردونم!
    مامان برای خانم صبوری مقداری از سوغاتی های شهرمان را به همراه آورده بود.آنها را که تقدیمش کردم و برای خداحافظی بوسیدمش اشکش درآمد و عاقبت هم اشک همه را درآورد و خداحافظی اشک آلودی شد!بعد همگی انگشتان کوچکمان را به هم گره زدیم و دیدار مجدد را برای اول مهر گذاشتیم و از خانم صبوری خواستیم اتاق پر خاطره خودمان را برایمان حفظ کند او هم مادرانه و با رضایت قول داد.
    نجمه شب گذشته ازم خداحافظی نکرد و قول گرفت مامان و بابام که آمدند قبل از رفتن حتما سری به آنها بزنیم رفتن همانا و نگه داشتن ما برای ظهر همانا!
    تابستان امسال عجب تابستانی بود.دوهفته بعد از برگشتن ما مهشید هم امتحان کنکور را داد و خلاص!درست نصف تابستان را با هم بودیم .هر روز تا لنگ ظهر می خوابیدیم و وقتی هم که با هم بودیم تا عصر به سرو کله هم میزدیم تازه یک کتاب فروشی هم پیدا کرده بودیم که رمان کرایه می داد حسابی حال می کردیم!
    بعد از غروب هم برنامه تعلیم رانندگی بود که به خواست عمو مفیدی بابا به مهشید هم تعلیم می داد و جمعه بعد از ظهرها بلااستثنا برنامه پیک نیک با خانواده خاله پابرجا بود.
    خوشی ما وقتی به اوج رسید که نجمه تلفن زد و خبر برگزاری جشن نامزدی اش را با امید داد و از ما و خانواده خاله به طور رسمی دعوت کرد.عمو مفیدی همون لحظه آب پاکی را ریخت و اعلام کرد تا شهریور یک قدم هم نمی تواند از شهر دور شود.بابا هم بهانه آورد که خانواده نجمه فقط برای احترام ما را دعوت کرده اند وگرنه جشن نامزدی مختص خانواده درجه یک است و صلاح ندید که برویم.
    من و مهشید حسابی پژمردیم وقتی اخبار را به نجمه دادم خیلی ناراحت شد و همان شب آقای سمیعی شخصا تماس گرفت و به بابا گفت که از نیامدن ما حسابی دلگیر خواهد شد.
    این بود که بابا راضی به رفتن شد من و مهشید هم مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم.البته باز هم خانواده خاله نمی توانستند بیایند ولی اجازه آمدن مهشید را با ما دادند.
    هنوز یک هفته تا جشن فرصت داشتیم که بابا مشغول تنظیم برنامه چند روزه شاگردانش شد و من من و مهشید هم مشغول آماده شدن.روزی که راه افتادیم از خوشحالی در حال پر درآوردن بودیم!
    باز هم بابا با ملاحظات خاص خودش ما را به هتل برد.نظرش این بود که مزاحم شلوغی و رفت و آمد خانواده سمیعی می شویم اما بابای نجمه فهمید و با دلخوری خودش به دنبالمان آمد و بعد از تسویه حساب با هتل ما را به منزل شان برد.
    جای شکرش باقی بود که همه فامیل نجمه تهرانی بودند و مهمان راه دور نداشتندو فقط ما آنجا تلپ بودیم!
    نجمه که از آمدن ما خیلی خوشحال بود اول از همه لباس صورتی و قشنگش را نشانمان داد و بعد وسایلی را که برای داماد خریده بودند.مامان با خانم سمیعی صمیمی شده و خواهرانه در کارها به او کمک می کرد.
    روز نامزدی امید برای بردن نجمه به آرایشگاه دنبالش آمد و او را با خود برد من و مهشید هم در اتاق او مشغول آماده کردن خود شدیم.
    لباس من یک بلوز کرم آماده و خوشش دوخت بود به همراه دامن قهوه ای طرح دار و ترک که هم خوانی زیبایی با لباسم داشت.صورت تازه اصلاح کرده ام ظاهر ساده مخصوص به خودش را داشت که با اجازه مامان آرایشی دخترانه و کم رنگ کردم و بعد موهای بلند خرمایی ام را ساده به روی شانه ام ریختم.
    لباس مهشید هم یک بلوز دامن صورتی بود که رنگ کم رنگ بلوز و صورتی پر رنگ دامنش آنها را ست می کرد.او هم موهای بلندش را ساده دورش ریخت!مامان از لباس پوشیده و ساده در عین حال شیک هردومان راضی به نظر می رسید.
    وقتی هر دو آماده از اتاق بیرون آمدیم خانم سمیعی صورت هر دوی ما را بوسید و با نگاهی خریدارانه گفت:
    وای مثل ماه ساده و قشنگ شدند!حیف که پسر یا برادر ندارم وگرنه همین امشب کار رو تموم می کردم.
    مامان با خنده ای ملیح تشکر کرد اما خانم سمیعی دوباره گفت:
    نه به خدا راست می گم.می گی نه بذار مهمونا بیان تون وقت به حرفم می رسی.این قدرر که بعضی از این دخترها لباسهای بد می پوشند و صورت مثل برگ گلشان را نقاشی می کنند شادابی چهره شون از بین میره و توی ذوق میزنه.حالا خودت می بینی امشب واسه دسته گل هات چه خواستگاری پیدا بشه!
    واقعا هم همین طور بود من ومهشید از طرز لباس پوشیدن دخترها شرمنده بودیم انگار که قرار بود از ما سوال و جواب بشه؟!هردو در کنار مامان و بابا نشسته بودیم چونکه با جمع مهمانها غریبه بودیم و به قول خانم سمیعی نگاههای خریدارانه زیادی را به روی خودمان احساس می کردیم کمتر از جای مان تکان خوردیم.
    نجمه با آرایش ملیح و قشنگش در لباس صورتی و بلند دنباله دارش کنار داماد خوش تیپش می خرامید و هر دو به مهمانها خوش آمد می گفتند.
    به خواست عروس خانم من و مهشید هم همراه دخترهای فامیل دور عروس و داماد می رقصیدیم.وقتی مقابل سفره عقد کنار نجمه ایستادیم تا عکس بگیریم نجمه آهسته به من گفت:
    کلک این جا هم دست برنمی داری.پسر عموم کچلم کرد بس که از تو پرسید.
    خندیدم و پرسیدم:
    تو چی گفتی؟
    چونکه خیلی پسر خوبیه بهش گفتم این دوستم هاپوئه مواظب باش بهش نزدیک نشی که گاز می گیره.در ضمن هار هم هست.
    از پشت باسنش نیشگون محکمی گرفتم که جیغ ریزش در آمد.امید با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
    چی شد؟
    خندیدم و به جای او جواب دادم:
    هیچی مورچه گازش گرفته!
    مهشید هم با خنده گفت:
    اونم محکم و اساسی!
    امید هم با ما خندید و بعد با اشاره مادرش از ما جدا شد فرصت را غنیمت شمردیم و دمی کنار عروس عروسکمان نشستیم.
    خیلی ماه شدی نجمه من که حالا دخترم دلم می خواد از لپ های گلی ت ماچ کنم چه برسه به آقا داماد!
    نجمه با عشوه خندید و صورتش را جلو آورد و گفت:
    برای تو در ملا عام عیبی نداره ببوس.
    با احتیاط گونه آرایش شده اش را بوسیدم.نجمه هم در مقابل شروع کرد به تعریف کردن از ما و گفت:
    شما دوتا هم خیلی ناز شدید!لیلا مخصوصا این خال درشت گردنت چقدر با لباست ست شده.کسی قبلا ندیده باشه یه لحظه فکر می کنه یه تیکه درشت عقیق آویزون کردی برای اینکه درست وسط گردنته!
    مهشید گفت:
    اگه بده دورش رو کمی طلا کار کنند یه چیز تک میشه مگه نه؟
    و بعد هردو غش غش خندیدند.نجمه دوباره گفت:
    اگه یه زمانی گم بشی نشونه خوب و تکی داری!
    چند لحظه بعد با ضربه محکم پای نجمه از زیر میز برگشتم پسر خوش تیپ و قد بلندی در کنار ما قرار گرفت و خیره به من خطاب به نجمه گفت:
    دختر عمو دوستات رو به من معرفی نکردی؟
    تا نجمه خواست حرفی بزنه من جواب دادم:
    حتما احتیاجی نبوده که این کارو نکرده!
    پسرک حسابی جا خورد نجمه به زور لبخند زد و دوباره محکم به پایم کوبید.جوان بیچاره از روی دست پاچگی و درماندگی دستی به سرش کشید و رفت.
    با رفتن او نجمه چشماش رو گرد کرد و گفت:
    بابا تو دیگه کی هسنی!
    آخر شب که مهمانها رفتند مادر داماد با اجازه آقای سمیعی نجمه را دوساعتی با داماد روانه گردش شبانه کرد.پاهایمان به خاطر آن همه رقص آن هم با این کفش های پاشنه بلند دیگر توان کشیدن جسممان را نداشت!با این همه خانم سمیعی را تنها نگذاشتیم و بعد از تعویض لباسها شروع به جمع و جور کردن خانه زیر و رو شده کردیم.
    تا برگشتن نغمه شلوغی ها کمی سروسامان گرفته بود لپ های گل انداخته نجمه حکایت از گردش دلچسبی می کرد!نغمه خواهر نجمه هم آن شب به جمع ما پیوست که در اتاق نجمه با وجود آن همه خستگی تا نزدیکصبح سربه سرش گذاشتیم.
    صبح روز بعد به قصد رفتن از خانواده سمیعی خداحافظی کردیم.خانم سمیعی صورتم را بوسیدو گفت:
    انشاءالله هر چه زودتر دعوت بشیم واسه عروسی لیلاجون.
    مهشید با پررویی گفت:
    پس من چی؟
    همه خندیدیم مامان با لذت او را بغل گرفت و بوسید.خانم سمیعی گفت:
    آسیاب به نوبت عزیزم!
    نجمه را بوسیدم و قرار اول مهر را با او گذاشتم طفلک مهشید آرزو می کرد سال آینده را با ما باشد.
    خوشی تابستان با خبر قبولی مهشید کامل شد البته در اصفهان و در یک رشته خوب.سپس رفتن به سفر شمال یک هفته ای با خانواده خاله که از بهترین و شادترین سفرهای عمرم به حساب می آمد.عمو مفیدی کلید ویلای یکی از دوستان صمیمی اش را گرفته بود که ویلای قشنگ و زیبایی در کنار دریا بود.روزها به خاطر آفتاب داخل ویلا خودمان را سرگرم می کردیم امام بعد از ظهرها به محض رفتن آقتاب تانیمه شب کنار دریا آتیش روشن کرده و مثل بچه ها ماسه بازی می کردیم!گاهی هم نزدیک ظهر تنی به آب می زدیم و لذت می بردیم آخ که چه روزهای خوب و نابی بود!کاش دنیا همیشه قشنگ بود!
    قبل از شروع مهر گواهینامه ام را گرفتم دیگه کاملا به رانندگی مسلط بودم.باز هم با مامان و بابا به تهران رفتم و با پشت سر گذاشتن یک تابستان خوب ترم جدید را با آمادگی کامل آغاز کردم.البته هم زمان با ما مهشید هم همراه پدر و مادرش راهی اصفهان شد.

    مامان و بابا بعد از جابه جایی من برگشتند. دیدن مجدد بچه ها و خانم صبوری روحیه ام را تغییر داد و من زودتر از همیشه رفتن مامان و بابا رو پذیرفتم.اتاق ما همان اتاق قبلی بود. با دیدن هم گریه کردیم مخصوصا خانم صبوری که بچه نداشت و ما مثل بچه هایش بودیم.ساناز نامزد کرده بود و با نامزدش برای جابه جایی آمده بود.محبوبه باز مثل گذشته سربه سرمان می گذاشت نجمه هم همان روز اول برای دیدنمان آمد.
    تا غروب نجمه را نگه داشتیم و با هم شروع سال جدید را جشن گرفتیم.سر شب بود که امید به دنبال نجمه آمد تا جلوی در برای بدرقه او و احوالپرسی امید رفتم و قرار فردا و دانشکده را گذاشتیم.
    ترم جدید مثل پارسال برایم غریب نبود.با مرور آن روزها ایلیا به خاطرم آمد چندین بار در طول تابستان به یاد آخرین برخوردمان از دستش عصبانی شدم و با خودم عهد کردم تلافی آن برخوردش را با بی محلی بیشتر درآورم.همین هم شد!اول کاری با علیرضا گرم و صمیمی برخورد کردم و او را نادیده گرفتم نجمه با دیدن رفتارم غرید که باز شروع کردی؟ هنوز دوهفته ای از شروع سال نگذشته بود که با سخنرانی جناب ایلیا خان معلوم شد دونفر از دخترهای انجمن علمی رشته ی ما منتقل شده بود.
    یه دفعه به خودم آمدم و دیدم با اصرار بچه ها برای انجمن کاندید شدم که از بین کاندید شده ها صلاحیت من و نجمه و چند نفر دیگر تایید شد و در نهایت اینکه تا چشم باز کردم من و نجمه رای آورده و انتخاب شده بودیم!به خاطر اینکه ایلیا دبیر انجمن بود هیچ گونه اشتیاقی برای شرکت در آن نداشتم.قبول آن برایم شوک برانگیز بود ولی دیگر کار به جایی رسیده بود که انصراف و عقب نشینی به معنی ضعف تلقی می شد پس به ناچار قبول کردم.ایلیا به عنوان دبیر انجمن برای تبریک قبولی و همچنین برای بیان ساعات تشکیل جلسات مجبور به پیش قدم شدن شد.این کار کمترین خوبی اش این بود که پای مرا برای برداشتن اولین قدم و برخورد با او راحت کرد.
    قبل از شروع اولین جلسه نجمه با اضطراب و نگرانی دست به نصیحت برداشته بود که بچه بازی نکنم و من هم در جوابش گفتم که سعی می کنم البته در صورتی که او پا روی دمم نگذارد!
    شرکت در این جلسات هم یک تجربه تازه بود.بابا را تلفنی در جریان همه اتفاقات گذاشته یودم و او مشوق اصلیم در این زمینه بود و اعتقاد داشت با این کار اعتماد به نفسم برای شرکت در فعالیت های اجتماعی شدت می گیرد.برایش گفته بودم که دبیر انجمن ایلیا مهاجر است و یکی از عضوهایش علیرضا شجاعی که بابا از این بابت هم خوشحال بود.
    انجمن از هشت نفر تشکیل می شد که 5 عضو آقا و 3 عضو خانم داشت من و نجمه و مینا که یکی دیگر از دخترهای کلاس خودمان بود ما را قبل از آمدن ایلیا در جریان بعضی از کارهای انجمن گذاشت.با ورود ایلیا و علیرضا به ناچار برای همراهی با بچه ها ایستادم.با همه از جمله من احوالپرسی کرد و در حضور بقیه ورود عضوهای جدید را خوش آمد گفت و بعد عنوان کرد که به خاطر عضو شدن عضوها دوباره باید رای گیری انجام گیرد تا اول دبیر و دیگر سمت ها مشخص شود.بعد هم بی طرفانه دست هایش را بالا برد و گفت:
    امیدوارم که دبیر این دوره مسئول تر و بهتر از من باشه.حالا کاندیدها خودشون رو معرفی کنند؟
    مینا به کسی فرصت نداد و گفت:
    نظر شخصی من اینه که شما از همه مناسب تر هستید چون تقریبا به کار وارد شدید!هرکس دیگه غیر از شما بشه لااقل مدتی طول میکشه تا شیوه کار دستش بیاد پس بهتره که خودتون دوباره این سمت پر زحمت را به عهده بگیرید.
    بقیه اعضا غیر از من و نجمه که تازه وارد بودیم حرف مینا را تایید کردند.ایلیا گفت:
    همه شما لطف دارید ولی بهتره رای گیری صورت بگیره تا منصفانه تر باشه!
    علیرضا گفت:
    وقتی همه موافقند دیگه رای گیری لازم نداره.
    در حال بازی با خودکارش جواب داد:
    ممکنه کسی روی به زبون آوردن این موضوع را نداشته باشه اما اگه رای گیری بشه من راحت ترم.
    علیرضا رو به بچه ها گفت:
    راست می گه شاید این طوری بهتر باشه هرکس کاندید این سمته اعلام کنه.
    آخ چقدر دلم می خواست کاندید بشم ولی در همان چند دقیقه که جوانب را در نظر گرفتم احتمال خیط شدنم را زیاد دیدم!مسلما رای بیشتر با ایلیا بودکه تجربه دوره قبل رو داشت و شانس من دو در صد در مقابل صد درصد بود ولی لااقل با رای گیری می توانستم به طور ناشناس مخالفتم را با او اعلام کنم.
    هیچ کدام از بچه ها حاضر به رقابت با ایلیا نشدند و همه حتی نجمه هم حالا متفق القول بودند که خود ایلیا دبیر باشد ولی او همچنان نظرش با رای گیری بود. وقتی نتوانستند قانعش کنند علیرضا با شوخ طبعی و قیافه ای افسرده و تسلیم گونه گفت:
    مجبورم که باز هم فداکاری کنم البته می دونم که خیط و خنک می شم و رای نمی آرم ولی به صورت صوری می پذیرم!
    با خنده بچه ها برگه ها پخش شد.نجمه رو به روی من نشسته بود خواستم هر طور شده به او بفهمانم که به علیرضا رای بدهد ولی او به تنها چیزی که توجه نداشت من بودم.مینا هم اصلا متوجه من نبود ترسیدم از زیر میز به پایش بزنم و به کس دیگری بخورد و آبروریزی شود.هیچ کاری از دستم ساخته نبود علیرضا هم در این بین شوخی می کرد و می گفت:
    حالا می بینی رقیب بهت قول میدم انتخابات به دور دوم هم برسه!
    و این بار رو به ما کرد و گفت:
    انجمنی آزاد و آباد تشکیل خواهم داد که همه حقوق آزادی بیان داشته باشند اختناق و زور از بین خواهد رفت و مساوات و برابری را در جمع خواهید دید.مرد و زن فرقی با هم ندارند پس به من رای دهید که پشیمان نخواهید شد.
    و دوباره رو به ایلیا مظلومانه گردن کج کرد و گفت:
    این طوری قبول نیست شانس برنده شدن تو به تجربه دوره قبلیته ولی من چی؟نه اعلامیه ای برای معرفی ام نه فرصت سخنرانی!
    و این بار به زانویش کوبید و گفت:
    کاش لااقل فرصت داشتم شامی ناهاری چیزی به عنوان باج سیبیل به رای دهنده ها بدم!
    ایلیا خودکارش را به علیرضا دادو گفت:
    خودم یکی از طرفدارهات هستم غصه نخور و رایت رو بنویس.
    تلاش برای جلب توجه نجمه و مینا بی فایده بود!هرچه باداباد.به احتمال زیاد هرکسی هم که نمی فهمید رای مخالف را من نوشته ام اما ایلیا می فهمید که از طرف من است.
    مینا که برگه ها را باز می کرد علیرضا استرس وار دست روی قلبش گذاشته بود و با ظاهری پریشان منتظر نتیجه بود.البته نتیجه معلوم بود به غیر از من علیرضا یک رای دیگر هم آورده بود که مسلما از طرف ایلیابود.علیرضا با خوشحالی به دو رای خودش نگاه کرد و به ایلیا گفت:
    رقیب شدیم خدا رو شکر که یک نفر غیر از تو به من را ی داده.حالا باید دوئل کنیم!
    در حالی که بچه ها می خندیدند ایلیا نیم نگاهی سریع به من انداخت.با خاتمه خنده ها ایلیا رو به جمع گفت:
    از همه تون ممنونم تنها چیزی هم که می تونم بگم اینه که امیدوارم از طرف کسانی که مرا لایق ان سمت ندانستند به زودی پذیرفته بشم.با این حال سعی کردم انتقاد پذیر باشم پس اگر مشکلی با من داشتید حتما باهام راحت باشید.
    بچه ها به افتخارش دست کوتاهی زدند و بعد از انتخاب دیگر سمت ها ساعت برگزاری جلسات هفتگی انجمن را طوری برنامه ریزی کردند که به هیچ کدام از کلاسها برخورد نکند .بالاخره روزهای پنج شنبه ساعت 4 تا 6 تعیین شد و در خانمه علیرضا گفت:
    ضمنا محض اطلاع اعضای جدید!یکی از اصول جلسه ما سر ساعت حاضر شدن در جلسه است و هر کس بیشتر از ده دقیقه تاخیر داشته باشد باید شیرینی بده.اوکی؟
    با تایید و خنده بچه ها جلسه آن روز تمام شد.علیرضا در فرصتی مناسب به کنارم آمد و آهسته طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفت:
    دستت درد نکنه آبجی رو سفیدم کردی.از این به بعد خودم هواتو دارم!
    نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم خندیدم و فقط برایش سر تکان دادم.از کلاس که بیرون آمدیم نجمه با نگاهی تاسف بار برایم سر تکان داد و گفت:
    چقدر تو تابلویی لیلا نمی دونم چطور روت شد این کارو بکنی!
    مینا در ادامه حرف او گفت:
    راست می گه بابا کاملا مشخص بود کار کیه.
    خونسرد و محکم جواب دادم:
    رای گیری رو برای همینه دیگه مخالف و موافق داره.شما هم که قربونتون برم اصلا نگاهم نکردید!
    چشم های نجمه از پررویی من گرد شد و گفت:
    لابد فکر کردی ما هم به حرفت گوش می دادیم و حق رو ناحق می کردیم.عجب رویی داری!
    ************************************************** ****
    به غیر از کلاس های درسی جلسات هفتگی هم باعث رو در رو شدن بیشتر ما می شد.برنامه همیشه با نظر ایلیا مطرح می شد و با بررسی جلسه معمولا ساز مخالف همیشه با من بود.
    مثلا یکبار ایلیا برگه هایی را که من باید روی بردها میزدم برایم توضیح داد که روی کدام بردها و کدام سالن ها بزنم اما این کار را نکردم و روی بردها و سالن هایی که خودم خواستم زدم.روز بعد از نصب برگه ها توی راهرو جلوم رو گرفت و گفت:
    خانم اعتمادی می شه راجع به اشتباه نصب برگه ها توضیح بدید؟!
    در لحن و نگاهش ناراحتی موج میزد.خونسرد و بی قید شانه بالا انداختم و گفتم:
    متاسفانه چونکه فراموشم شده بود این کارو کردم!
    با کمی مکث پرسید:
    مگه شماره همراه منو ندارید؟برای همین مواقع شماره رو به همه دادم.
    پوزخندی مسخره زدم و در جوابش گفتم:
    باز هم متاسفم چونکه من تلفن همراه ندارم.
    علیرضا لبخند به لب پشت به ما کرد ایلیا هم در حالی که دستهایش را پشت سر قلاب می کرد گفت:
    بی نظمی و خودرایی برنامه های انجمن را به هم می ریزه بهتره که دیگه تکرار نشه.
    با دور شدن آنها نجمه و امید به من نزدیک شدن و نجمه گفت:
    شرط می بندم برای برگه ها بازخواست شدی مگه نه؟
    امید با طعنه گفت:
    چقدر هم ترسیدید!رنگ و روتون خیلی پریده!
    و خندید و دوباره گفت:
    چرا همیشه جبهه مخالف رو حفظ می کنید؟
    انگشتم را قاطعانه تکان دادم و گفتم:
    مخالف همیشه مخالف می مونه!
    نجمه دست نامزدش رو گرفت و گفت:
    این خانم تا آقای مهاجر رو روانه تیمارستان نکنه دست بردار نیست حالا ببین کی گفتم!تو هم بی خودی خودت رو خسته نکن که حرف حساب توی کله لجباز این فرو نمیره.
    این هفته بیست دقیقه بعد از شروع جلسه انجمن ایلیا رسید با آمدنش صدای اعتراض بچه ها بلند شد.نوری معترضانه گفت:
    ایت تاخیر قابل چشم پوشی نیست و با یک جعبه شیرینی هم جبران نمی شه.
    علیرضا در تایید حرفش گفت:
    دبیر انجمن دیر بیاد؟اون هم بیست دقیقه؟غیر قابل بخششه!
    ایلیا تسلیم گونه دست هایش را بالا برد و جواب داد:
    آماده هر گونه مجازاتی که بگید هستم از بابت تاخیرم هم متاسفم.
    نوری و علیرضا برای هم سر تکان دادند و علیرضا گفت:
    تا باشه از این مجازات ها باشه فدای سرت دیر کردی که کردی.امشب که شام دادی همه حساب کار دستشون می آد!
    ایلیا خندید و موافقتش را اعلام کرد و همه خوشحال آن را پذیرفتند غیر از من که هیچ عکس العملی نشان ندادم.با اتمام جلسه وقتی اکثریت رفتن به رستوران محلی رو پیشنهاد می دادند جلوی در ایستادم تا از همه خداحافظی کنم!در حالی که رنگ چهره ایلیا به قرمزی میزد علیرضا متعجب پرسید:
    کجا خانم اعتمادی؟برنامه شام اجباری داریم.
    با لبخندی ساده دست بلند کردم و گفتم:
    ممنونم امیدوارم به همه تون خوش بگذره ولی من هم برنامه ای از پیش تعیین شده دارم و هم اینکه توی اون ساعت شب برگشتن برام سخت می شه.
    آقای نوری که یک مورد سمج دیگر بود و همیشه در موقع صحبت مشتاقانه میخ چشمهایم می شد گفت:
    اگر نگرانیتون فقط بابت دیر وقت شدنه که خودم می رسونمتون.
    ایلیا معترضانه گفت:
    این طور که خانم اعتمادی می گن برنامه از پیش تعیین شده دارند و متاسفانه با حضور نداشتن یک نفر برنامه کنسل می شه.اگر همه موافق باشید و برای جلسه بعد و اونم همین جا از خجالت تون در می آم که هیچ کس معذوریتی نداشته باشه.
    این طوری شد که برنامه به خاطر من به هم ریخت و بچه ها ناراضی و با سروصدا پراکنده شدند ولی طبق قولی که ایلیا داده بود جلسه بعد با بستنی و شیرینی مخصوص آمد که آبدارچی بعد از اتمام جلسه برایمان آورد.دلم می خواست از آن نخورم ولی چشم هایم با دیدن ظاهر هوس برانگیز شیرینی و بستنی فانتزی لجبازی را از سرم به در بردم و کوتاه آمدم! یکبار دیگر هم طبق برنامه ای در جلسه مطرح شده بود قرار خرید لوح و هدایای یادبود فارغ التحصیلی ترم آخری ها به صورت دسته جمعی گذاشته شد که همان جا آقایون انصراف دادند و از جان و دل انتخاب آنها را البته با حضور دبیر به عهده خانم ها گذاشتند.
    علیرضا از آنطرف میز دست به زیر چانه زده و به من نگاه می کرد.از نگاه معنی دارش خنده ام گرفت این طور نشان می داد منتظر مخالفت من و اعلام نرفتنم بود.نجمه آهسته گفت:
    تورو خدا نگی نمی آم که اگه امید بفهمه تو نرفتی و من رفتم حسابی ناراحت میشه!
    مینا از آن طرف گفت:
    اگه شما دوتا نیایید که من هم مجبورم نرم.
    ایلیا زیر چشمی نگاهمان کرد و گفت:
    پس تعیین وقت خرید با خانم ها!
    نجمه برای اینکه از من سوال نکند تا جواب منفی نشنود از مینا پرسید:
    اگر موافق باشی بعد از ظهر سه شنبه وقت بگذاریم.
    قبل از مینا گفتم:
    یادتون رفته که چهارشنبه امتحان داریم من نمی تونم بیام.
    علیرضا پرید وسط حرفمون و گفت:
    ای خانم می تونید چند شب قبل از اون آماده بشید مثل ما پسرا درس خون باشید!چی میشه؟
    ایلیا که می دانست نمی تواند مرا قانع کند برنامه عصر سه شنبه را با نجمه تنظیم کرد!توی راهرو با ناراحتی به نجمه توپیدم و گفتم:
    شما منو در عمل انجام شده قرار دادید؟
    مینا ناراضی اخم کرد و گفت:
    خواهش می کنم لیلا مثل برنامه شام این برنامه رو هم به همش نزن.تو که نیای نجمه هم نمی آد من هم که دیگه هیچی!
    یعنی به تمام معنی مجبور به رفتنم کردند.
    عصر سه شنبه طبق قرار بعد از پایان کلاس درس همراه ایلیا و علیرضا البته با ماشین قشنگ و رویایی با پیشنهاد علیرضا به یک نمایشگاه فرهنگی هنری رفتیم.بین راه همه حرف میزدند مخصوصا علیرضا ساکت های جمع من و ایلیا بودیم!
    درست یک سال از آشنایی ما می گذشت و من حالا همان جایی نشسته بودم که سال گذشته با بابا نشسته بودم.به حوادث یک سال گذشته فکر کردم به برخوردها و اتفاقات پیش آمده!
    غرق افکار خودم بودم که یک مرتبه چشم هایمان از آینه به هم قلاب شد در چشم به هم زدنی نگاهم را دزدیدم.نمی دانم چه چیزی در آن نگاه اخمو بود که با آن همه خوددارد و بی تفاوتی تنم را می لرزاند؟فکرم را زیر و رو می کرد و قلبم را به طپش وامی داشت؟شهامت جوابگویی به خودم را هم نداشتم.تنها چیزی را که با تمام وجود درک می کردم فرار بود و بس!نباید احساسات جلوی عقل و منطقم را سد می کرد هر چیزی باید سر جای خودش قرار می گرفت و هر کسی باید راه خودش را می رفت.این حرف خاله را قبول داشتم که همیشه می گفت کبوتر با کبوتر باز با باز!
    نجمه به پهلویم فشار آورد و گفت:
    عجب ماشینیه ها چقدر نرم میره!
    نگاهم بی اختیار به دنده های ماشین افتاد فکر کنم دنده اتوماتیک که می گن همین باشه.
    با شوخی های علیرضا نجمه و مینا ریسه می رفتند و من گاهی با زدن لبخند آنها را همراهی می کردم.هوای ابری آبان ماه و آهنگ ملایمی که پخش می شد حس بهتری ایجاد می کرد.
    در پارکینگ نمایشگاه ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم.علیرضا و ایلیا از جلو و ما پشت سرشان وارد نمایشگاه شدیم محیط فرهنگی هنری داخل نمایشگاه حس و حال عجیب و قشنگی داشت.اول به خواسته ما از بخش کتاب دیدن کردیم و هر کدام چند کتاب درسی خریدیم.نظر علیرضا این بود کتاب حافظ بخریم ولی مینا گفت که معمولا در هر خانه ای یک جلد حافظ وجود دارد و بهتر است چیزهای دیگری را هم ببینیم.
    از بخش نقاشی و موسیقی هم دیدن کردیم به نظرم می رسید که بخش موسیقی برای ایلیا جذابیت بیشتری دارد چون به ادوات موسیقی با وسواس زیادی نگاه می کرد.
    از همه بهتر و جذابتر برای من بخش خطاطی بود چون علاقه خاصی به این رشته داشتم مخصوصا که بابا خطاط قابلی بود و دوره کوتاهی هم به من آموزش داده بود.جلوی هر غرفه آن قدر غرق می شدم که بکش بکش های نجمه دل از آنجا می کندم.شلوغی آنجا و همین مکثها باعث گم شدنم شدطوری که یکباره به خودم آمدم و دیدم تنها هستم.اول دستپاچه و نگران شدم و با اضطراب اطرافم را گشتم ولی وقتی پیدایشان نکردم به خودم دلداری دادم و گفتم که در نهایت اگر پیدا نشدند به محل پارک ماشین ایلیا می روم مسلما بدون من که بر نمی گشتند!
    جلوی یک غرفه ایستادم و محو تماشای گردش دستهای هنرمند یک استاد خطاط شدم حرکت نرم دست ها که حروف را به زیبایی به هم ربط می داد و از آن کلمه یا جمله ای پر معنی می ساخت پاهای عده زیادی از جمله مرا جلوی غرفه شل کرده بود و همه انگار که از یک مکان مقدس دیدن می کنند ساکت و مبهوت هنر استاد بودند.وقتی طرح استاد که نام مبارک حضرت علی بود و در اطراف اسماء متبرکه تمام شد صدای دست و تشویق تماشاچیان او را وادار کرد که بایستد و با تعظیم از مردم تشکر کند.
    تعداد زیادی از آن طرح زیبا برای فروش گذاشته شده بود که بدم نیامد یکی را برای بابا بخرم مطمئن بودم خیلی خوشش می آید.سر به داخل کیفم برده و به دنبال کیف پولم می گشتم صدای ایلیا را درکنارم شنیدم که گفت:
    ظاهرا غرفه خطاطی بیشتر از همه توجه شما رو جلب کرده؟!
    شاید اولین بار بود که از شنیدن صدایش و دیدنش آن قدر خوشحال شدم.از روی شعف برای اولین بار آن هم با لبخندی شادمان در سلام کردن پیش قدم شدم!
    لبخند محتاط و متعجبش اخم پیشانی اش را باز کرد و جواب سلامم را داد و بعد پرسید:
    چرا تنهایید؟
    تا حالا که گم شده بودم ولی مثل اینکه پیدا شدم.
    با همان لبخند محو و محتاط جواب داد:
    فکر می کردم فقط من از جمع دور افتادم!راستش چند لوح قشنگ خطاطی به عنوان یاد بود نظرم را گرفته بود غرق اونا شدم و بعد دنبال بچه ها گشتم که نظرشون رو بپرسم دیدم کسی نیست.
    کیف پولم را درآوردم و چون فقط او را در کنارم داشتم پرسیدم:
    صبر می کنید تا من یکی از این طرح ها را بخرم؟
    حتما خواهش می کنم!
    و با گفتن این حرف پشت سرم وارد غرفه شد.طرح را خریدم خریدارانه نگاهش کردم.آن قدر از گرفتنش راضی و سر خوش بودم که بدون توجه به دشمنی قبلی پرسیدم:
    فکر می کنید قشنگه؟برای بابا خریدمش آخه اون خیلی به این چیزها علاقه داره!
    نگاه دقیقی به طرح انداخت و جواب داد:
    اگر درست حدس زده باشم با این هنر بیگانه نیستید چونکه از نظر من فقط قشنگه ولی شما رو خیلی ذوق زده کرده؟!
    در حالی که لحن صحبتش وادار به صمیمیتم می کرد گفتم:
    ای!خودم یه خیلی زیاد ولی بابا هنرمنده و می دونم که هیچ هدیه ای مثل این خوشحالش نمی کنه!
    بهشون می آد که فرهنگی و هنردوست باشند.تبریک میگم پدر با شخصیتی دارید.با وجود چنین پدری اعضای خانواده حتما هر کدوم در رشته ای هنری تبحر دارند؟پس از این به بعد برای خطاطی هامون روی شما حساب باز می کنم.
    دوستانه لبخند زدم و گفتم:
    من تنها فرزند خانواده هستم.
    ابروهایش بالا رفت و با اشاره دست راه را نشانم داد و گفت:
    ازتوجه زیادشون به شما و همچنین اعتماد به نفس بالاتون باید حدس میزدم!
    به غرفه ای که مورد نظر او بود رسیدیم.لوح های قشنگی را انتخاب کرده بود روی ورقه های مسی به طرز زیبایی حکاکی شده و جمله هایی با معنی قشنگی داشت.نظرم را پرسید گفتم:
    چی بگم؟از نظر من خوبه ولی باید نظر بقیه رو هم بپرسیم.
    در همین موقع تلفن همراهش زنگ زد ببخشیدی به من گفت و جواب داد:
    علیرضا تویی؟کجا غیب تون زد؟خانم اعتمادی رو هم الان پیداشون کردم راستی ما لوح ها را انتخاب کردیم شما هم بیایید ببینید؟چراما؟
    و بعد لبخندزد نمی دونم علیرضا چی بهش گفت!
    خیلی خوب باشه پس ما متن رو می دیم تا روی لوحه ها بنویسن.شما هم 20 دقیقه دیگه کنار ماشین باشید زودتر نرید که بارون گرفته خیس می شید.
    و باز هم لبخند زد و گفت:
    باشه خوشمزگی نکن اوکی!
    گوشی رو که در جیبش گذاشت گفت:
    فاصله شون با ما زیاده به خاطر همین هم انتخاب را به عهده ما گذاشتند.حالا بهتره متن رو بنویسیم.
    اثری از لجاجت و دشمنی در بینمان دیده نمی شد!دوستانه و با نظر هم متنی چند کلمه ای نوشتیم و بیعانه دادیم تا فردا برایمان به تعدادی که می خواستیم آماده کنند.کارمان که تمام شد شانه به شانه هم به طرف بیرون رفتیم.باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود در این فکر بودم که تا رسیدن به ماشین خیس خیس می شویم.جلو در نمایشگاه چند پسر بچه دست فروش که در دست هر کدامشان چندین چتر رنگارنگ بود.اولی خودش را آویزان ایلیا کرد وملتمسانه گفت:
    آقا چتر.برای نامزدتون چتر بخرید.این بارون و چترش براتون خاطره می شه!
    من که یخ کردم ایلیا هم اصلا نگاهم نکرد!خواستم راه بیفتم که پسرک با اصرار گفت:
    آقا یه چتر بخرید دیگه؟
    ایلیا با چند لحظه مکث بالاخره دست برد و از بین چترها یک چتر قرمز را که رزهای پراکنده سفیدی داشت جدا کرد.تا خواستم دست به کیفم ببرم ایلیا پول چتر را داد و بچه ها از اطرافمان پراکنده شدند.
    از شدت خجالت در حال ضعف بودم عجب اعتماد به نفس بالایی!
    بدون نگاه کردن به هم دوباره راه افتادیم.جلوی پله چتر را باز کرد و بدون گفتن کلامی آن را به طرفم گرفت.شهامت دیدن نگاه اخمویش ا نداشتم برای همین چتر را با دست های لرزان گرفتم ولی آن قدر گیج و هول بودم که پا روی اولین پله گذاشتن همانا و سر خوردن همانا!
    در لحظه ای که می خواستم سقوط کنم دست قوی و مردانه ایلیا بازویم را چسبید و از سقوط حتمب ام جلوگیری کرد.تعادلم که حفظ شد دستش را کشید دیگر به راستی در حال آب شدن بودم.بعد چتر را از روی زمین برداشت و دوباره روی سرم گرفت!
    هنوز هم چشم در چشم هم نشده بودیم!با وجود دستهای لرزان چتر را از دستش گرفتم و دوباره راه افتادیم.تمام سعیم این بود که زانوهای لرزانم در هم گره نخورد و دوباره نیفتم!
    صبورانه و با قدم های آهسته تا کنار ماشین همراهیم کرد نجمه و مینا وعلیرضا قبل از ما رسیده بودند و زیر باران لبخند به لب ما را نظاره می کردند.مینا به آرامی در کنار گوشم خواند:
    مبارک و مبارک انشاءالله مبارکش باد!
    نجمه هم از طرف دیگر زمزمه کرد:
    ما رو گم کردی که یکی دیگه رو پیدا کنی ناقلا؟
    حتی حس جوابگویی به آنها را نداشتم قثط خدا را شکر می کردم که به ماشین رسیدم و می توانم ضعفم را با ولو شدن روی صندلی بپوشانم.
    علیرضا در حال جابه جا شدن روی صندلی جلو آهی غلیظ کشید و با لحنی پر معنی گفت:
    به به عجب هوایی!چه بارون رحمتی!
    ایلیا با لحنی معترضانه او را وادار به سکوت کرد و گفت:
    علیرضا!
    علیرضا مطیعانه دو دستش را به روی چشمانش گذاشت و چشمی غلیظ گفت.
    بخاری ماشین که روشن شد کمک زیادی به بهبودی حالم کرد ولی همچنان از حادثه بوجود آمده مبهوت و گیج بودم.بین راه از خریدهاصحبت شد در حالی که من حرفی برای گفتن نداشتم.
    باران خیلی شدیدتر شده بود و من که هیچی خلاص بودم از حرف زدن ولی نجمه و مینا هر چه اصرار کردند ما را در مسیی پیاده کنند ایلیا قبول نکرد.
    اول نجمه و مینا را رساند و بعد مرا جلوی خوابگاه که رسیدیم بدون اینکه چتر را بردارم پیاده شدم و خیلی کوتاه تشکر و خداحافظی کردم.هنوز چند قدمی نرفته بودم که با صدای ایلیا ایستادم می دانستم به چه علت صدایم می زند به همین خاطر جرات برگشتن نداشتم.کنارم که رسید چتر را به طرفم گرفت و گفت:
    پس دادن هدیه یعنی بی حرمتی!
    بعد چتر را به دستم داد و برگشت.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  8. #7
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    با رفتن او من هم دیگه صبر نکردم و به سرعت وارد خوابگاه شدم و روی پله نشستم.آن شب نه میلی به غذا داشتم و نه حس حرف زدن فقط به زهره التماس کردم که نوبت شام پختن مرا به عهده بگیرد بعد هم به بهانه سرماخوردگی و سردرد از سر شب به زیر پتو خزیدم.
    حال خودم را درک نمی کردم و بین کلافگی و گیجی دست و پا میزدم و حیران بودم هربار بیشتر تنم مورمور می شد و قلبم با اضطراب می کوبید!
    صبح روز بعد که بیدار شدم تصمیم گرفتم هرطور شده با نفسم مبارزه کنم چون تا این لحظه در زندگیم از هیچ چیز به اندازه عشق ممنوعه نترسیده بودم!به این نتیجه رسیدم که شاید کل کل کردن هایم در وجود آمدن این احساس بی اثر نبوده!پس باید راه دیگری در پیش می گرفتم و لااقل این بار من کوتاه می آمدم!
    ورق به کلی برگشته بود!حالا که من پس می کشیدم او جلو می آمد طوری بی محابا نگاهم می کرد که من در زیر نگاه ها آب می شدم. دیگر نه با نظراتش مخالف بودم من بحث می کردم و نه نگاهش می کردم.به غیر از ساعات جلسه باهاش رودر رو هم نمی شدم طوری می نشستم که اورا نبینم.آخرین نفر وارد می شدم و اولین نفر جیم می شدم به خودم تلقین می کردم که توان ایستادگی دارم و باید احساسات تازه ام را سرکوب کنم.از پس این کار برمی آمدم چون تربیتم ناصحیح نبود یک عمر نگاه پر محبت پدر و مادر را دیده و کمبود نداشتم!هدفم فقط درس خواندن بود این روزها بیشتر خودم را غرق درس خواندن می کردم و این طوری کمتر فرصت فکر کردن پیش می آمد.تنها محرم خدای خوبم بود که بعد از هر نماز عاجزانه رو به درگاهش می نشستم و دست به دعا بلند می کردم که در راه این مبارزه نفسانی تنهایم نگذارد!
    آبان ماه رو به پایان بود که با مشورت اعضای انجمن قرار یک اردوی به ظاهر علمی ولی تفریحی گذاشته شد.یکبار دیگر در سال گذشته هم این اردو برگزار شده بود که برخورد کرد با آمدن بابا و من نرفتم ولی بچه ها آنقدر تعریف کردند که هنوز دلم در پی اش بود.
    قرار برای آخرین جمعه آبان ماه گذاشته شد و بچه ها را ذوق زده کرد.عده زیادی برای اردو ثبت نام کردند و این طور که بچه ها می گفتند تعداد شرکت کننده ها از سال پیش هم بیشتر شده بود و مسلما روز خوبی در پیش بود.
    ولی متاسفانه از جایی که شانسم یاری نکرد صبح روز جمعه با درد مریضی ماهانه ام از خواب بیدار شدم دردی که هر وقت می گرفت بیچاره می کرد.از وقتی که به تهران آمده بودم یکی دو مرتبه این درد به سراغم آمده بود طوری که مجبور شده بودم از کلاسم بزنم ولی این بار فرق می کرد اگر نمی رفتم دلم می ترکید.همه بچه ها عازم بودند حتی محبوبه و ساناز که از دانشکده دیگری بودند جزء شرکت کننده های آزاد اردو بودند پس من چه طور می تونستم نرم؟مامان برای این طور مواقع داروهای خانگی برایم گذاشته بود که وقتی درد به سراغم می آمد خانم صبوری یا بچه ها برایم می جوشاندند و می خوردم دوای دردم همان بود.مامان هیچ وقت با مسکن آرامم نمی کرد چون عقیده داشت که مواد شیمیایی برایم آلرژی زاست!
    فرصتی برای جوشاندن دارو نبود باید قبل از 7 صبح در دانشکده می بودیم.خانم صبوری اصرار داشت نروم حتی زهره داوطلب شد که در کنارم بماند ولی من قبول نکردم!امیدوار بودم با مسکنی که از صبح خورده بودم البته با معده خالی بهتر شوم.بچه ها و خانم صبوری نگرانم بودند و می گفتند که رنگم پریده کمرم هم تیر می کشیدو نیاز به استراحت داشتم اما مگر می شد نروم.
    خلاصه اینکه ساعت 7 صبح در دانشکده بودیم و اتوبوسها برای حرکت آماده بودن. از شدت درد توان ایستادن نداشتم و روی نیمکت نشستم. هوا به قدری عالی بود که مثل بهار می ماندو همه را بر سرذوق آورده بود ولی حال من دگرگون بود و با همه تلاشی که برای نشان ندادن دردم می کردم هر که از دور وارد می شد به طرفم می آمد و حالم را می پرسید.نجمه شاد و سرحال با امید رسید ولی تا مرا از دور دید که بچه ها دوره ام کرده اند با نگرانی به طرفم آمد و کنارم نشست و گفت:
    چت شده مورچه لگدت زده؟
    از روی درد زهر خندی زدم و برایش علت دردم را گفتم با ناراحتی گفت:
    با این حال می خوای بیای اردو؟اصلا بهت می چشبه؟جهنم و ضرر!سرم به فدای دوست من هم نمیرم و مریم خونه ما باید استراحت کنی؟
    به دروغ گفتم:
    خیلی ازاول صبح بهترم مسکنی که خوردم داره اثر می کنه.
    رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون حالت خوب نیست.تازه اگه توی بر بیابون بدتر شدی چی؟
    خوب میشم همیشه همین طوره یک ساعت دیگه خوب خوبم.با تردید پرسید:
    مطمئنی؟
    مطمئنش کردم ولی خودم با آن درد شدید اصلا مطمئن نبودم!نجمه که بلند شد و رفت اعلام کردند که همه سوار اتوبوس ها شوند.سعی می کردم صاف راه بروم تا جلب توجه نکنم چون کمک بچه ها بیشتر آبروریزی می کرد.من و زهره کنار هم نشستیم.نجمه که برای پرسیدن حالم به کنارم آمد گفتم خوبم.چشمکی زد و گفت:
    طرف نگرانته!
    خودم را به نفهمی زدم و گفتم:
    طرف کیه؟
    طرف منم!خوب کیه؟سایته دیگه آقای مهاجر جلوم رو گرفت و از حال تو پرسید!
    دردناک نگاهش کردم و گفتم:
    بی جا کرده!مگه دکتره یا شابد هم فضوله!تو چی بهش گفتی؟
    چی می خواستی بگم گفتم پریود شده!
    از شنیدن حرفش میان درد خنده ام گرفتو خودش هم خندید و گفت:
    گفتم یه ذره مسموم شده ولی داره بهتر میشه.چیزی لازم نداری؟اگر کاری داشتی بگو تا به مهاجر بگم با سر انجام میده!
    تشکر کردم و لبخند زدم رفت و کنار امید نشست.ظرفیت اتوبوسها که تکمیل شد راه افتادیم با یک نگاه متوجه شدم که ایلیا با جفتش علیرضا در اتوبوس ما نشسته.خدایا کمکم کن که نگاهم به نگاهش نیفته!استاد الهیات مان که روحانی خوش برخورد و اهل دلی بود در اتوبوس ما و کنار راننده نشسته بود.بچه ها با او راحت بودند چونکه اخلاق خشکی نداشت به موقع خودش جدی بود و به وقتش با بچه ها می جوشید.
    کمی از مسیر را رفته بودیم که یکی از پسرها محض اجازه از استاد پرسید:
    استاد ناراحت نمی شید اگه آهنگ گوش کنیم؟
    استاد تسبیح دانه درشتش را در جیب گذاشت و نیم چرخی زد و گفت:
    نه چه اشکالی داره موسیقی هنره و بعضی مواقع خوبه!به آدم روحیه میده.خودم هم گاهی گوش می دم البته اگه مجاز باشه دیگه عالی میشه.
    چشم استاد براتون کاست جدید علیرضا افتخاری رو می ذارم.
    بعد کاستی را به راننده داد تا در پخش اتوبوس بگذارد ولی تا صدای آهنگ شاد خواننده زن معروف پخش شد بچه ها زدند زیر خنده.علیرضا بلند شدو محکم زد پس گردن همکلاسی مان و با لحنی جدی گفت:
    پسره بی شعور اینکه خواهر علیرضا افتخاریه!؟بهت رو میدن پررو میشی!
    صدای خنده بچه ها و استاد و راننده بلندتر شد وقتی می خندیدم دردم بیشتر می شد.استاد بعد از خنده گفت:
    من که حرفی ندارم.وقتی با جوون ها عزم سفر می کنی باید باهاشون راه بیای ولی لااقل اگه می خواین غیر مجاز هم بذارید خواننده مرد بذارید تا من هم راحت باشم.
    بچه ها به همین هم راضی بودند بلافاصله چندین کاست دست به دست چرخید و دست راننده رسید.علیرضا با نظر خودش یکی را انتخاب کرد و گذاشت تا رسیدن به مقصد که یک منطقه ییلاقی خوش آب و هوا بود بچه ها دست زدند و گاهی هم یکی از پسرها پا می شد و جلوی اتوبوس می رقصید.خلاصه فضای شادی بود که اصلا با درد من نمی خواند.
    زیراندازها پهن شد بساط چای توسط چند نفر از مستخدمین دانشگاه روبه راه شد.
    نجمه و زهره برایم توی آفتاب کنار درختی با کیفهای بچه ها پشتی درست کردند تا راحت تکیه بدهم.
    دردم کمتر شده بود ولی حالت تهوع و سرگیجه که عوارض مسکن بود گریبان گیرم شده بود.زهره کمی نبات برایم برداشته بود که آن را در چای ریخت و بخوردم دادولی تا لیوان چای از گلویم پایین رفت شدت تهوعم بیشتر شد با عجله خودم را به پشت درخت ها رساندم و هرچه در معده داشتم تخلیه کردم.زهره و نجمه که با نگرانی در اطرافم می پلکیدند زیر بازویم را گرفتند و مرا در جایم نشاندند.
    دیگه همه فهمیده بودند که من یه چیزیم می شه طوری که استادمان به طرفم آمد و حالم را پرسید.با شرمندگی جواب دادم که مسموم شده ام سفارش کرد استراحت کنم و فعلا چیزی نخورم.
    نجمه می گفت که نگاه ایلیا نگران است ولی من جرات نگها کردن به اطرافم را نداشتم.به شدت از آمدن پشیمان شده بودم ولی دیگر راه برگشتی نبود!بچه ها داشتند جای نشستنم را درست می کردند که علیضا جلو آمد و گفت:
    خدا بد نده آبجی کمکی از دست من ساخته است؟
    لبخندی زورکی زدم و جواب دادم:
    ممنونم یه ذره استراحت کنم خوب میشم.
    کاشکی نمی یومدید؟
    نجمه به جای من جواب داد:
    نمی شد آخه ایشون در لجبازی و حرف گوش نکردن مقام اول رو دارند!
    علیرضا در تایید گفته او چشم هایش را گرد کرد و بعد سرش را بالا و پایین تکان داد و گفت:
    اینو که خوب می دونم هرچی باشه باهاشون آشنایی کامل دارم.
    بچه ها خندیدند خودم هم خندیدم.علیرضا دختر ترکه ای و ملوسی را که کنارش ایستاده بود را معرفی کرد و گفت:
    سحرخانم نامزدمه می سپارمش به شما.باهاش دوست باشید دعوا هم نکنید.
    سحر به او اخم کرد و همراه ما خندید.علیرضا که رفت همه با او دست دادیم و کنار خودمان جایی برایش باز کردیم.سحر که تازه به علت ناراحتی من پی برده بود خندید و گفت:
    همه باور کردند که ناراحتی تون مسمومیته!
    نجمه گفت:
    ناچاریم که قبول کنیم!
    با اخم گفتم:
    باور کنید الان خیلی بهترم مخصوصا که معده ام خالی شد و احساس سبکی می کنم.فکر می کنم حالا چای نبات موثر باشه!
    با خوردن چای نبات دیگری خیلی بهتر شدم درد کمرم آرامتر شده بود و تهوعم از بین رفته بود.سحر با لبخندی صمیمی و مهربان به من گفت:
    فکر نمی کردم تعریفهایی که از چشاتون شنیدم این قدر درست باشه!با وجود مریضی و بی حالی تون باز هم حرف خودش رو می زنه!
    حیرت زده لبخند زدم و نجمه حق به جانب رو به من کرد و گفت:
    دیدی گفتم قسم می خورم اون دفعه حرفم رو باور نکردی!
    این بار نجمه از سحر پرسید:
    حالا بگید از کی شنیدید تا بفهمه حدسم درست بوده یا نه؟
    سحر خندید و گفت:
    خوب از علیرضا دیگه!
    نجمه با هیجان کف دست هایش را به هم مالید و بعد جا به جا شد و گفت:
    بذار ببینم درست می گم؟آقا علیرضا قصد و غرضی که نداشته نه ؟
    سحر با خنده دستش را در تصدیق صحبت نجمه تکان داد.نجمه با ذوق ادامه داد :
    بذار تا بقیه ش رو هم بگم!برات گفته که دوتا آدم کله شق توی کلاس داریم که با لجبازی به گیر هم افتادند و این چشمهایی رو هم که تعریفش رو شنیدی باعث این گیر و اون لجبازی نه؟
    با خنده آخرین جرعه چایم را نوشیدم و گفتم:
    حالا فهمیدم این تنها نجمه نیست که فکرش منحرفه همه تون یه چیزی تون میشه!
    سحر قاطعانه گفت:
    همه که اشتباه نمی کنند شاید تویی که اشتباه می کنی و قضیه رو جدی نگرفتی.گرچه علیرضا می گه ایلیا تا حالا حرفی نزده ولی هر چی نباشه بی قراری های الانش بو داره!
    نجمه گفت:
    آخه می دونی چیه؟هردوشون غد و یک دنده اند!البته این یه ذره بیشتر.هردوشون هم خودشون رو می زنند کوچه علی چپ و البته باز هم این یه ذره بیشتر.دست اون یکی تازگی ها داره رو میشه!
    دستم را با صمیمیت روی دست سحر گذاشتم و گفتم:
    به چرندیات این گوش نده ولی تعریف هایی که از تو کرده بود را قبول دارم.خیلی نازی!
    سحر با لبخندی شیرین دست به کیفش برد و نایلونی پر از شکلات درآورد و گفت:
    ممنونم چشمای خوشگلت ناز می بینه.
    و بعد یک شکلات پوست گرفت و به دستم داد و به بقیه هم تعارف کرد.علیرضا از جمع پسرها جدا شد و به طرف ما آمد و گفت:
    خانم ها این جا یه آبشار قشنگ داره که ما می خوایم بریم ببینیم.کی می آد؟
    و بعد نایلون شکلات را از دست سحر کشید.دخترها حاضرو آماده بلند شدند به غیر از نجمه و زهره و سحر که ظاهرا به خاطر من از جاشون تکان نخوردند.من در حالی که صاف می ایستادم تا نشان دهم هیچ اثری از بیماری ندارم آمادگی ام را نشان دادم.نجمه با لحنی پرخاشگونه گفت:
    به به از ما آماده تر اینه.بشین ببینم بابا!کجا با این عجله؟
    علیرضا حرفش را تایید کرد و گفت:
    راست می گه شما نیایید بهتره.
    شانه هایم را صافتر کردم و گفتم:
    به خدا خوبه خوب شدم از همه تون بهترم!
    نجمه ناراحت جواب داد:
    پس ما هستیم شما تشریف ببرید.
    امید از پشت سرش گفت:
    نجمه تنبل بازی رو بذار کنار جا میزنی؟
    در حالی که برایش شانه بالا می انداختم و ابرهایم را تکان میدادم گفتم:
    سحرجون هم که نمی خواد نامزدش رو تنها بذاره پس من و زهره اضافه ایم؟
    زهره گفت:
    نریم بهتره لیلا ممکنه باز حالت بد بشه!
    نجمه اضافه کرد:
    باز لج نکن اگه اون بالا طوریت بشه چی؟
    دست سحر را گرفتم و بلندش کردم و بعد جلوتر از همه کفشهایم را پوشیدم.علیرضا رو به نجمه کرد و گفت:
    هر کی ندونه من و شما که می دونیم فایده نداره پس بهتره بریم.
    با شنیدن صدای سلام ایلیا از پشت سرم به شدت جا خوردم و لبخندهای معنی داری بین بچه ها رد و بدل شد.به ناچار برگشتم و جواب سلامش را دادم گفت:
    اگه حالتون خوب نیست بهتره که نرید عده ای از بچه ها موندند.راستش اصلا راه خوبی نداره.
    علیرضا و امید از ما فاصله گرفتند و دخترها مشغول پوشیدن کفشهایشان شدند.
    لبخندی خشک و رسمی تحویلش دادم و گفتم:
    حالم خوب شده دوست دارم که بیام.
    با کمی مکث این پا و اون پا کرد و دوباره گفت:
    اگه بخواهید بمونید من هم می مونم!
    با خودم گفتم با تو یکی که اصلا نمی مونم!
    نه متشکرم می خوام بیام.
    نجمه جلو آمد و رو به ایلیا کرد و گفت:
    حالش خوب شده می تونه بیاد.
    ایلیا با کمی مکث سر تکان داد و به جمع پسرها پیوست.تا نجمه خواست حرفی بزند اخمی کردم و با عصبانیت از او فاصله گرفتم نباید به شایعات دامن می زدم.
    گروه که از تعداد زیادی از بچه ها تشکیل می شد به راه افتاد پسرها جلوتر و دخترها از پشت سر و چندتایی هم جفتی راه می رفتند.حدود نبم ساعت پیاده روی سطحی بود که بعضی جاها از بین آب و یا پل های چوبی دست ساز رد می شدیم.در بین راه آنقدر گفتیم و خندیدیم که حتی سختی هایش هم بامزه بود البته دوباره با فشاری که روی خودم وارد کرده بودم درد کمرم زیاد شده بود اما هرجوری بود به روی خودم نمی آوردم. کم کم دردها تبدیل بع سرگیجه شد و حالم هر لحظه که می گذشت بدتر می شد!
    به آبشار قشنگی رسیدیم که با وجود راه خطرناکش تصمیم به بالا رفتن شد.هیچ چاره ای به جز همراهی آنها نداشتم نمی خواستم کسی بفهمد که بدتر شده ام.نجمه هر چند دقیقه یکبار از امید جدا می شد و از من می پرسید:
    خوبی؟مشکلی نداری؟
    مسیر بالا رفتن مثل پله کانی بزرگ بود که هرجا سخت می شد با نردبان های فلزی راه رفتن به سنگ ها نصب شده بود.
    هرکسی نامزد یا دوست پسر داشت همراهیش می کرد ایلیا همسایه وار به دنبال من بود.چیزی نمی توانستم بگویم و حساسیت ایجاد کنم با این حال از آن همه توجه دلم غنج می رفت.درحالی که خودم را به نفهمیدن و ندیدن می زدم اما زمزمه های بچه ها را می شنیدم و در دلم غوغایی به پا بود!
    کمرم تیر می کشید و هرچه بالاتر می رفتم سرگیجه ام بیشتر می شد.جرات نگاه کردن به پشت سرم یا زیر پایم را نداشتم فقط به هر دست آویزی که می رسیدم چنگ می انداختم و خودم را بالا می کشیدم.به جایی رسیده بودم که هیچ جای برگشتی نمانده بود با اینکه هراسان بودم ولی پشتم به وجود ایلیا گرم بود.درد خستگی لرز و سرگیجه امانم را بریده بود.با خود فکر می کردم اگر در خوابگاه مانده بودم لااقل یک درد آن هم دلتنگی داشتم ولی حالا چی؟عصبی و روحی و جسمی اصلا همه جوره در عذاب بودم!
    با اینکه خیس بودم و لرز داشتم اما از ته دل خوشحال بودم که رسیده ایم شابد اگر کمی استراحت می کردم حالم جا می آمد.
    نجمه و سحر پلیورهایشان را درآوردند و روی من که دندانهایم از شدت لرز به هم می خورد انداختند و مرا روی یک صخره صاف نشاندند.به هیچ کس نگاه نمی کردم ولی سحر می گفت که ایلیا داره از نگرانی می میره.کمی که نشستم لرزم کم شد و تقریبا به حال طبیعی درآمدم و تازه از آن بالا چشمم به طبیعت زیبای اطرافمان افتاد.درختهای منطقه ییلاقی هر کدام لباسی به رنگ متفاوت پوشیده بودند که همه زیر پایمان بود.
    مسیر رودخانه ای که از همین آبشار بود تا مسافتها کشیده شده و منظره ای بس زیبا را به رخ بیننده می کشید.بچه ها گروهی جمعی و عده ای تکی یا جفتی پراکنده شدند و هر کس که خوردنی همراهش بود رو کرد.
    حالا که بهتر شده بودم دست زهره را گرفتم و بلند شدم و رو به نجمه و سحر کردم و گفتم:
    شما دوتا چرا چسبیدید به من؟پاشید برید به زندگی تون برسید زهره برای من کافیه.
    نجمه خندید و با طعنه گفت:
    مطمئنی که کافیه؟
    در جواب چشم غره ای بهش رفتم.
    در عوض پلیورهایشان که روی من انداخته بودند کاپشن نامزدهاشون را به تن کرده بودند.پلیور سحر را دادم اما پلیور نجمه را روی مال خودم پوشیدم و بعد با زهره رفتیم روی بلندی آبشار ایستادیم.ربع ساعتی در همان حال به منظره زیبا چشم دوخته وحرف می زدیم که با صدای شاد و پر انرژی علیرضا به سمت گروه برگشتیم.با سروصدا همه را جمع کرد و سپس در حالی که روی یک صخره ایستاده بود گفت:
    حالا هرکی دوست داره مهمون یک برنامه خوب از طرف ایلیا باشه دست بزنه!
    صدای سوت و دست بچه ها بلند شد.ایلیا که سرخ شده بود با دلخوری به علیرضا نگاه کرد و به او توپید.دست هایم را محکم در جیبم فرو برده بودم که زهره پرسید:
    چرا تو دست نزدی؟مگه برنامه خوب نمی خوای؟
    ابروهایم را برایش بالا و پایین بردم و جواب دادم:
    دیدم شماها هستید اگر برنامه خوبش رو برای شماها اجرا کنه من هم استفاده می برم!
    از ایلیا انکار و از بچه ها اصرار!مخصوصا دخترهایی که می خواستند به نوعی به او نزدیک شوند!حالا مگر برنامه اش چی بود که می گفت همراهم نیست نمی دانستم.علیرضا با اطمینان داد زد و گفت:
    دروغ می گه یارش همیشه توی جیب بغلشه.می گید نه؟تفتیشش کنید!
    در چشم بهم زدنی چندتا از پسرها ریختند روی سر ایلیا و چند لحطه نگذشته بود که یکی از آنها سازدهنی را با خوشحالی دور سرش گرداند و گفت:
    ایناهاش!
    دوباره صدای سوت و دست و جیغ حاضران به هوا برخاست.علیرضا که کار خودش را کرده بود کنار او نشست و گردنش را مظلومانه برای او کج کرد.بالاخره تقاضاهای مکرر بچه ها ایلیا را مجبور به کوتاه آمدن کرد وقتی ساز دهنی را به دست گرفت هر کسی جایی برای خودش پیدا کرد و نشست.
    نوای قشنگ و ماهرانه ای که از آن ساز کوچک بیرون می آمد با حرکت دستها و چشمهایش که آنها را بسته بود حس لطیف و ملموسی را به وجود آورد که همه خود به خود سکوت کردند و غرق گوش کردن شدن!
    آن فضای قشنگ و نوای قشنگ تر که آهنگ ملایمی را می نواخت بدنم را نرم و گرم کرد طوری که اصلا درد را احساس نمی کردم!
    نجمه آهسته در گوشم زمزمه کرد:
    بشنو از نی چون حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند
    چشم های بسته ام را باز نکردم و جوابش را ندادم دلم نمی خواست که از آن حس خوب و شیرین خارج شوم.با اتمام آهنگ صدای تشویق های بلند و پرشور بچه ها کر کننده بود طوری که وقتی به خودم آمدم بی اختیار همراه بقیه شده بودم که برای چند لحظه ایلیا مشتاق و شرمگین نگاهم کرد!
    مگر بچه ها دست بردار بودند!تا چند آهنگ دیگر برایشان اجرا نکرد جلسه را ختم نکردند.عالی بود!به تنها من که همه لذت بردند.
    بعد از گذشت ساعتی زمان برگشت شد.از فکر پاین آمدن وحشت کردم مشکل این بود که در برگشت باید حتما زیر پایم را نگاه می کردم تا جلوی پایم را ببینم.مسافت بالا آمدن و حال خراب سرگیجه ام را لحظه به لحظه بیشتر می کرد طوری که چند مرتبه به خاطر سرگیجه پایم را در جای ناجوری گذاشتم که باعث سرخوردنم و بلند شدن جیغ زهره شد.
    پایین آمدن به مراتب از بالا رفتن سخت تر بود.سحر و نجمه هم نمی توانستند مواظب من باشند چون خودشان وحشت زده آویزان نامزدهایشان بودند!
    رفته رفته حالم داشت بدتر می شد که ایلیا را محتاط و نگران در کنار خودم و زهره دیدم بعضی جاها طوری خطرناک بود که زهره اجبارا کمک ایلیا را قبول می کرد اما من فقط به کمک زهره اکتفا می کردم.
    خدا خدا می کردم که زودتر به پایین برسیم تا از آن وضعیت وحشت ناک خلاص شوم.با هر قدمی که به پایین برمی داشتم نور امید در قلبم پررنگ تر می شد دلم قط زمین هموار و خشک را می خواست تا پایم را به آن بکوبم و مطمنئن شوم که در جایی امن ایستاده ام.
    با رسیدن به پایین همه تقریبا خیس شده بودیم.جایی که آبشار بلند می ریخت عمق زیادی ایجاد کرده و حوضچه بزرگی را تشکیل داده بودبه نظرم سخت ترین قسمت راه همان ده پله آخر بود.دیگر توانی برایم نمانده بود!ای خدا کمکم کن که همین یه ذره راه را هم طی کنم اون وقت دیگه غلط کنم اسم اردو بیارم!چقدر سرم گیج می رفت فشارم پایین افتاده بود!خدا به دادم برس!
    زهره که جلوتر از من بود به سلامت و البته به کمک ایلیا از آب گذشت.می دانستم اگر کمکش را قبول نکنم به مشکل برمی خورم ولی غرورم چی؟دست ایلیا به سمتم دراز بود ولی نگاه نگرانش به دنبالم.نباید قبول می کردممی تونستم بپرم.دست ناتوانم که می رفت ترده آخر را بگیرد با همان نرده لق در هوا معلق ماند و در پی جیغ وحشتناکی که نفهمیدم از کجای گلویم بیرون آمد به داخل حوضچه عمیق سقوط کردم.
    زیر آب رفتنم را فهمیدم تقلا می کردم ولی این رو هم می دونستم که دستم به جایی بند نیست و با جریان آب جابه جا می شدم!
    توانی نداشتم تازه شنا هم بلد نبودم!قلپ قلپ آب می خوردم.بدن بی جانم هیچ عکس العملیدر برابر جریان آب نداشت.حلقه دستانی را به دور کمرم احساس کردم.همین!
    چقدر فشار روی سینه ام بود.چقدر یخ بودم.یکی هم دائم صدام می زد بلند بلند!لیلا ....لیلا جان!
    چشمام رو باز کردم نور چشمم رو زد ولی بعدش چهره ی خیس ایلیا رو دیدم که روی صورتم خم شده بود!خدایا من کجام؟چشمام که باز شد لبخند زد از موهای خیسش آب می چکید.این جا کجاست؟چرا این رو من افتاده؟لحظه سقوط در ذهنم جرقه زد.با بیحالی چشم گرداندم هیچ کس دور و برما نبود.صدای وحشتناک فرو ریختن آبشار هنوز توی گوشم بود!
    دستش را با همه توانم پس زدم و گفتم :
    ولم کن.
    شانه هایم را برای کمک گرفت اما باز دستش را پس زدم و روی زانوهای لرزانم ایستادم.التماس گونه گفت:
    بذار کمکت کنم!
    نمی خوام!
    در یک لحظه چنگ زد و شانه هایم را گرفت و گفت:
    دختره لجباز نمی تونی باید کمکت کنم!
    وقتی با همان ضعف شدید به طرفش برگشتم همه بچه ها را آن طرف حوضچه دیدم.با صدای بلند فریاد زدم:
    تو به چه جرات سر من داد میزنی می گم ولم کن!
    ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که زمین و آسمون برایم یکی شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم....
    کاشکی کاری به کارم نداشته باشن تا بخوابم ولی صدا خیلی التماس می کرد!به زور لای چشمم را باز کردم و توی نگاه اول چشم های اشکبار نجمه و سحر رو شناختم یه لبخند زورکی زدم و دوباره چشمامو بستم.صدایی غریبه گفت:
    حالش خوبه فقط ضعف داره نگران نباشید.بذارید استراحت کنه.
    چه خوب!دوباره خوابیدم.نمی دونم دوباره چقدر طول کشید تا بیدار شدم.چشمام که باز شد خودم رو تو یه جای غریبه دیدم با دو چهره آشنا که این بار به هم لبخند می زدند.
    نجمه خم شد و صورتم را بوسید و گفت:
    کشتی مارو این قدر خوابیدی پاشو دیگه.
    سحر حرفی نزد فقط با لبخند نگاهم کرد و بعد از مدتی من و نجمه رو تنها گذاشت و رفت.چشمام رو دوباره بستم دیگه خوابم نمی آمد ولی هنوزم ضعف داشتم.با صدای باز شدن در چشمام باز شد شدند یک مرد جوان سفید پوش که احتمالا دکتر بود به همراه علیرضا و ایلیا و سحر وارد اتاق شدند.خواستم چشمام رو ببندم که دکتر بالای سرم رسید و با لبخند پرسید:
    حالتون چه طوره خانم؟
    سرم را به زحمت بالا و پایین بردم و دیدم که سحر و نجمه و علیرضا رفتند بیرون!دکتر نبضم رو به دست گرفت و دقیقه ای ایستاد سپس زیر پلک چشمها و گردنم را دست زد.ایلیا رو دیدم با موهای مجعد به هم ریخته و چهره ای نگران!دکتر نگاهی به سرم انداخت و کمی آن را دست کاری کرد و خطاب به ایلیا گفت:
    سرم که تموم شد مرخصه می تونه بره.
    بعد دکتر برام دست تکان داد و رفت.با خودم فکر می کردم چه قد بلندی داشت این دکتره!سرش به پایه سرم می رسید!او رفت و ایلیا هم پشت سرش صداش رو شنیدم که از دکتر پرسید:
    یعنی هیچ طوریش نیست!آخه از اون اول صبح هم حالش بد بود!
    توی همون حالت هپروت و گیجی از شنیدن جواب دکتر خشکم زد:
    نه چیزی نیست اون ناراحتی هم مربوط به خودش می شده و خیلی مهم نیست.علت افتادن فشارش هم همون بود!
    انگار جریان برق به بدنم وصل شد دوباره یخ کردم و تنها توانستم ملافه را بکشم روی صورتم!
    فقط خدارو شکر که ایلیا از اتاق بیرون رفت.پشت سرش نجمه و سحر وارد شدند.
    هرچه می پرسیدند و شوخی می کردند نمی فهمیدم دیگه آبرو برام نمونده بود!
    با تمام شدن سرم که ساعتی طول کشید مانتو شلواری غریبه که فهمیدم برای نجمه است را با کمک آنها پوشیدم.سحر هم روسری را روی سرم مرتب کرد و با کمک شان از بیمارستان بیرون آمدم.
    ماشین ایلیا تا جلوی در سالن آمده بود خودش پیاده شد و در ماشین را برایم نگه داشت تا سوار شدم.
    خدایا حالا چه طوری رو در روی این مرد بشم؟چی کار کنم؟
    نگاهش نکردم او هم همین طور!وسط سحر و نجمه نشستم و تا رسیدن به خوابگاه چشمامو باز نکردم برای رعایت حالم آنها هم کمتر حرف میزدند.نجمه چند مرتبه در بین راه اصرار کرد که مرا ببرد به منزلشان که قبول نکردم وقتی دید نمی تونم حرف بزنم دیگه اصرار نکرد.
    وقتی می خواستم پیاده شوم ایلیا دوباره در ماشین رو برایم نگهداشت باز هم نگاهش نکردم و زیرزبانی طوری که حتی خودم هم نشنیدم تشکر کردم و رفتم تو خوابگاه.
    خانم صبوری و بچه ها همه تا جلوی در استقبالم آمدند و مرا از سحر و نجمه که صورتم رو بوسیدند و رفتند تحویل گرفتندنجمه موقع رفتن دوباره سفارش کرد که فردا دانشگاه نروم.
    خانم صبوری با محبت مادرانه اسپند آماده را دور سرم چرخاند و مرا بوسید و گفت:
    خدا را صدهزار مرتبه شکر!اگر زبونم لال اتفاقی برات می افتادچطوری می تونستم تو روی مادرت نگاه کنم.خدایا شکرت.
    بچه ها کمکم کردند لباسهایم را عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم از اتاق های دیگر هم برای عیادتم آمده بودند که خانم صبوری برای بهبودی حال من بیرونشان کرد.خدا خیرش بده.هر کی حرف می زد دنگ و دنگ توی مغزم می خورد.با خلوت شدن اتاق ساناز برایم یک لیوان آبمیوه آورد و خانم صبوری هم رفت و یک ربع بعد با یک بشقاب سوپ خوشمزه برگشت که خیلی بهم مزه دد.البته بی علت نبود چون از شب گذشته تا الان غروب روز بعد چیزی نخورده بودم.اصلا کی شب شده بود؟!
    چه خوابهای قمر در عقربی.گاهی آبشار بلند گاهی فرورفتنم در زیر آب گاهی ایلیا و گاهی صدای ساززدنش!
    وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم نفس نفس زنان به دور و بر اتاق تاریک نگاه کردم و بعد خدارا شکر کردم که در اردو نیستم.جام خشک و امن و گرم بود!
    چشم های نگران ایلیا توی تاریکی اتاق جلوی چشام ظاهر شد!خدایا یه راهی پیش پام بگذار چی کار کنم؟اگه دوستش ندارم و ازش فراری ام پس چرا توجهاتش قلبم را زیرو رو می کنه.خدایا تو شاهدی چقدر مقاومت می کنم.می بینی چه طور احساساتم را سرکوب می کنم پس یه راهی پیش پام بذار.هر چی که می دونی به صلاحمه................
    صبح حالم خیلی بهتر بود اما هنوز کمی ضعف داشتم.بدون اینکه به بچه ها حرفی بزنم صبر کردم تا همه شون رفتند بعد از خانم صبوری خواستم برام تلفنی بلیط بگیره.باید چند وقتی از این جا دور می شدم!
    خانم صبوری اصرار داشت تا ظهر صبر کنم که با یکی از بچه ها تا ترمینال برم ولی دلتنگی زیاد رو بهانه کردم و بالاخره هم وقتی اشکام بی اختیار فرو ریخت کوتاه اومد.
    هیچ وسیله ای غیر از کیف دستی ام برنداشتم خانم صبوری برایم آژانس گرفت و مستقیم رفتم ترمینال.
    وقتی نشستم توی اتوبوس و دیدم که میرم خونه احساس آرامش کردم.
    غروب بود که رسیدم.از اتوبوس که پیاده شدم هوای آزاد را با نفسی عمیق به ریه هام کشیدم چه آرامشی در این جا حکم فرما بود.تاکسی گرفتم و یک راست رفتم خونه!کوچه ها و خیابونهایی که یه عمر توش بزرگ شده بودم برام رنگ و لعابی دیگر داشت تماشایی شده بود!
    به خونه که رسیدم خواستم کلید بندازم و در را باز کنم و مامان را سورپریز کنم ولی ترسیدم یه دفعه هول کنه با این فکر کلید به دست زنگ را فشردم.چند لحظه بعدصدای قشنگ مامانم پرسید:کیه؟
    ذوق زده جواب دادم:
    کنیزتون چاکر دربست نمی خواین؟
    صدای ظریفش پر شد از اشتیاق و گفت:
    لیلا جون تویی مادر؟قربونت برم.
    من بیشتر حالا درو باز کنید که هوا سرده!
    آخ که چه قدر دلم برای بوی تنش تنگ شده بود چسبیده بودم بهش و دلم نمی خواست از بغلش دربیام!
    چطور این قدر بی خبر دخترم؟چرا نگفتی بابات بیاد ترمینال دنبالت؟
    سرم رو روی شانه اش جابه جا کردم و گفتم:
    یکدفعه زد به سرم شما که منو میشناسید؟
    خوب کردی دل ما هم واست تنگ شده بود.مخصوصا که دیروز جمعه بود و خیلی دلمون گرفته بود!
    فهمیدم که ناراحتی من بهشون الهام شده بود ولی نباید نگرانشون می کردم.
    برو مادر برو لباست رو عوض کن بیا تا برات چایی بریزم بلکه خستگی راه از تنت دربیاد.
    چندتا ماچ دیگه از صورتش گرفتم و سبک و راحت رفتم توی اتاق خودم بعد از اون همه فشار روحی این امنیت حکم گنج برام داشت.قربون خدا برم با وجود این دوتا نعمتش!
    داشتم لباس عوض می کردم که صدای بسته شدن در حیاط آمدن بابا رو خبر داد.به محض ورود با دیدن کفش هایم پی به آمدنم برده بود چون از جلوی در راهرو گفت:
    خانم بوی گلم میاد مگه نه؟
    از اتاقم اومدم بیرون و مثل دختر بچه ها به سمتش دویدم و پریدم توی بغل مهربونش!
    نفسم داشت از اون همه آرامش بند می اومد دیگه نتونستم از ریزش اشکام جلوگیری کنم.بابا چند مرتبه محکم منو به خودش فشرد و بعد حیرت زده به چشم های خیسم نگاه کرد و خندید و گفت:
    معلومه دختر کوچولوی من حسابی دل تنگ شده آره؟
    اشک هامو به جلوی پیراهن خوش بوی بابا کشیدم و گفتم:
    خیلی در ضمن چونکه سرمای شدیدی خورده ام ترجیح دادم برای چند روز استراحت بیام خونه.
    دروغ هم نگفتم چونکه با افتادن توی حوضچه سرما خورده بودم ولی بازم ندیدم بقیه جریان را هم بدانند.همین طوری در عالم بی خبری دلشوره گرفته بودند!خدا می دانست اگر می فهمیدند چی کار می کردند!
    شام بی نوبت و بی ظرف شستن خونه گرم و پر امنیت آخ که چه صفایی داشت.
    آن شب بغل مامانم خوابیدم!فردا شب بود که نجمه تلفن زد و پشت تلفن باهام حسابی دعوا کرد و گفت:
    باور کن گاهی میزنه به سرت!بی خبر کجا گذاشتی رفتی؟
    خونه مون پیش مامان و بابام.تازه دیشب هم بغل مامان خوابیدم و کیف کردم!
    دیوونه چرا به هیچ کس نگفتی؟اصلا چه طور شد پریشب یه دفعه به سرت زد که بری.غلط نکنم ایلیا چیزی بهت گفته درست می گم؟
    مامان توی آشپزخانه بود و بابا هنوز نیامده بود.صدایم را پایین تر آورده و جریان زرا بهش گفتم!
    صدای جیغش ازپشت تلفن گوشم را کر کرد و گفت:
    وای چه بد!
    تو اینو می گی ببین من چه حالی شدم!پریشب تا صبح توی خواب دست و پا زدم.صبح هم تصمیم گرفتم فعلا یک هفته ای بیام خونه ولی بعدش می خوام چی کار کنم نمی دونم؟
    به مامان و بابات که چیزی نگفتی؟
    نه بابا همین طوری ندونسته روز جمعه دلشوره داشته اند!بهشون گفته چون سرماخورده بودم اومدم دروغ هم نگفتم آخه با وجود اون آب سرد با اون وضعیتم!وای یادم که می یاد مخم سوت می کشه.
    امروز بعدازظهر ایلیا توی راهرو جلومو گرفت و حالت رو پرسید بهش گفتم که رفتی خونه تون.حالا چه طوری می خوای ببینیش؟خیلی وحشتناکه!
    نمی دونم!فقط خدا کنه نفهمیده باشه من حرفاشو با دکتر شنیدم.تو هم صبر کن دوسه روز دیگه برو بهش بگو لیلا استعفایش رو برای انجمن داده و بهتره اونا به فکر یه عضو جدید باشن!
    دوباره توپید و گفت:
    دوباره خل شدی!حالا انجمن به کنار مگه توی کلاس نمی بینیش؟
    قاطعانه جواب دادم:
    هرچی برخورد کمتر باشه بهتره.
    لیلا داری خودتو گول میزنیدیگه کار از این حرفا گذشته!ایلیا دوستت داره و به این سادگی ازت نمی گذره!وقت نشد بهت بگم اون روز که تو بغلش بیهوش افتادی نمی دونی چطوری هراسان این طرف و اون طرف وی دوید.بچه ها به زور از تو بغلش کشیدنت بیرون و لای چادر یکی از دخترها گذاشتنت و چند نفری سر چادر را گرفتند و رسوندنت به ماشین!باید خودت می دیدی مرد به اون گندگی و مغروری چه حال و روزی داشت.وقتی افتادی یه لحظه هم معطل نکرد و پرید توی آب بی خودی تقلا نکن که دست تون جلوی بچه ها و استاد رو شده.
    در حالی که از شنیدن این حرفا لرزه به تنم افتاده بود با صدایی لرزان گفتم:
    نگو نجمه نگو که بیشتر می ترسم.آخه تو که می دیدی من بهش رو نمی دم پس چرا این طوری می کنه!حالا چی کار کنم؟
    کوتاه بیا خودت هم دوستش داری نگو نه؟
    مثل بدبختها نالیدم و گفتم:
    تو چرا نمی خوای بفهمی درد من چیه؟تو می دونی اون کیه؟آره می دونی خودت برام گفتی!پسر یک جواهر فروش کله گنده کهه پولشون از پارو بالا می ره و حساب های بانکی شون در حال ترکیدنه ولی ماچی؟خودت که وضع زندگی مون و دیدی.راست بگو چه تشابهی بین ما وجود داره؟فکر می کنی خانواده اش راضی می شن!؟حتم دارم کمترین کاندیدش دختر یکیه از خودشون پولدارتر!این یعنی چی؟یعنی اینگه ایلیا منو فقط برای چند روز سرگرمیش می خواد که من یکی اهلش نیستم و باید اینو تا حالا فهمیده باشه!نمی دونم شاید هم اصلا حالیش نیست که داره چی کار می کنه دیوونه شده؟
    نجمه خونسرد جواب داد:
    بگو عاشق شده ومجنون!آخه اونم یه شاخه از دیونگیه!
    نمی دونم به خدا قفل کردم و دیگه مغزم کار نمی کنه!
    نجمه نمانطور که روی حرف خودش بود گفت:
    تو داری زیادی سخت می گیری؟شاید هم به اون شوری ها که تو می گی نباشه!شاید خانواده اش رو حرفش نه نیارن.به جنبه های خوبش فکر کن چرا این قدر بدبینی؟
    قاطعانه گفتم:
    تو به جای من!فکر می کنی درصد این شایدها از ده درصد بیشتره؟نه جون من راستشو بگو.
    ساکت شد انگارموند که چی باید بگه با چند لحظه مکث جواب داد:
    چه می دونم دلیل هات قانع کننده است.خوش به حالت که می تونی این قدر عاقلانه فکر کنی من اگه جای تو بودم کم می آوردم.آخه شخصیت و وضعیت مالیش وسوسه انگیزه!می بینی که چقدر دورو برش پره خیلی ها فقط منتظر یه گوشه چشمشن تا خودشونو قربونیش کنن.حالا تو این طوری!شاید هم کشته مرده همین اداها و بی توجهی هات شده آخه پولدارها دنبال دست نیافتنی ها می رن!
    نفسی خسته کشیدم و گفتم:
    منو نمی تونه به دست بیاره.نمی گم از پول بدم میاد نه!ولی دنبال پول پردردسر نیستم!
    حالا می خوای چی کار کنی؟
    همون که گفتم پس فردا برو استعفای منو رد کن تا بیام ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم!
    خندید و مشتاقانه پرسید:
    لیلا راستش رو بگو تو هم دوستش داری؟
    درمانده و بیچاره جواب دادم:
    من می گم نره تو می گی بدوش!
    من می گم خر خودتی جناب!
    بی تربیت.حالا بهتره دیگه قطع کنی چون باید همه پول تو جیبی ات رو بابت قبض تلفن تون بدی.راستش می خوام این چند روز به هیچی فکر نکنم.
    اگه تونستی باشه فعلا خداحافظ.
    راست می گفت!مگه می شد ؟درد این بود که دیگر مهشید هم نبود تا کمی از وقت اضافه ام را پر کند.هم توی خواب ایلیا رو میدیدم و هم در بیداری دائما جلوی چشمم بود!
    وقتی لحظه ای به دنبال من پریده بود توی آب و با حس مسئولیت کمکم کرده بود در نظرم مجسم می کردم دلم می خواست از خوشی غش کنم اما همین که مخالفت های خانواده اش را در ذهنم تصور می کردم پشتم می لرزید.جالب اینکه اصلا نمی توانستم به این مسئله خوش بین باشم چون افمارم طبقه بالا و پولدارها را توی فیلم ها و کتابها دیده و خوانده بودم.یک دختر شهرستانی از طبقه متوسط به پایین اون هم نه چندان خوشگل محاله ممکنه که قبول کنن!اون وقت مجبور می شود از بین من و آنها یکی را انتخاب کند چیزی که من نمی خواستم.
    تنها راه جلوگیری از این پیامدها سرکوب و مقاومت در برابر احساساتم بود. با اینکه نمی خواستم از وضع آشفته روحی ام چیزی بروز دهم ولی گاهی ناخواسته آنقدر در خودم غرق می شدم که وقتی به خودم می آمدم نگاه نگران مامان و بابا را به رویم ثابت میدیدم.از ته دل به درگاه خدا می نالیدم و التماس می کردم که نگذارد ذره ای به خاطر من دل نگران و اندوهگین باشند.
    بعد از غروب بابا می آمد به دنبالم تا کمی رانندگی کنم ولی مثل اوایل ذوق زده نمی شدم.دیگر هیچ چیزی فکر آشفته و درگیرم را ارضا نمی کرد چون فکر ایلیا هر لحظه با من بود!
    دو روز بعد از تلفن نجمه بود که بابا با اتمام آخرین جلسه تمرینش مثل چند شب گذشته به خانه آمده بود تا نماز بخواند و بعد با هم برویم بیرون.
    چایی که خورد بلند شد و آستین هاشو داد بالا و رفت طرف دستشویی که تلفن زنگ زد چون به تلفن نزدیک تر بود راهش را به آنطرف کج کرد و گوشی را برداشت.من که مشغول جمع کردن استکانها بودم صدای بابا را می شنیدم:
    الو بفرمایید....بله....بله همین جاست امرتون؟....آقای مهاجر؟
    قلبم از جا کنده شدمهاجر؟الهی بمیرم من!
    حالتون چطوره؟....با زحمت های ما چه می کنید قربان؟...بله ممنونم خوبیم....نه خیر خواهش می کنم چه مزاحمتی...بله تشریف دارند گوشی خدمتتون.امری نیست؟....خدانگهدار.
    بعد گوشی به دست به من اشاره کرد احساس می کردم فشارم افتاده پایین و رنگم حسابی پریده!
    ناباورانه به خودم اشاره کردم!یعنی با من کار داشت؟خودم هم باورم نمی شد که او مرتکب چنین جسارتی شده باشه!در حالی که نگاه بابا پرسشگر بود گفت:
    آقای مهاجر هستند دخترم با شما کار دارند.
    آب دهانم را قورت دادم و به ناچار بلند شدم و گوشی را از بابا گرفتم و بعد یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:
    بله بفرمایید.
    صدای متین و پر غرورش به گوشم رسید:
    الو سلام.
    سلام
    حالتون چطوره؟
    ممنونم خوبم شما خوبید؟
    ناچار بودم جلوی بابا خونسرد نشان بدم وگرنه مرا چه به پرسیدن حال او!
    اگه شما بذارید بد نیستم؟
    اگه بابا نبود می دونستم که چه جوابی بهش بدم!شانس آورد که دست و بالم بسته بود و نتونستم جوابش رو اون جوری که باید بدم.کمی مکث کرد و پرسید:
    این کارتون چه معنی می ده خانم اعتمادی؟
    چه کاری؟
    استعفا یعنی چه؟مگه به همین راحتیه؟!شما مسئولیت پذیرفتیدنمی شه که هر روز رای گیری کرد و عضو جدید انتخاب کرد.این کار سالی یکبار اون هم اول سال انجام میشه به غیر از این باشه برنامه هامون به هم میریزه!
    بابا عوض رفتن به دستشویی رفت جلوی آینه ایستاد و مثلا مشغول مرتب کردن موها و سبیل هایش شد می دونستم کنجکاوه که بفهمه موضوع صحبت درباره چیه؟با اینکه خیلی دستپاچه شده بودم اما برای راحتی خیال بابا مودبانه جواب دادم:
    از این بابت معذرت می خوام.شما درست می فرمایید من نباید مسئولیت به این سنگینی را از اول قبول می کردم.حالا اگه شما لطف کنید و فکری در این باره بکنید ممنون می شم.
    صدای نفسهای عمیق ایلیا را شنیدم که سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند گفت:
    من می گم نمی شه شما می گید لطف کنم؟
    بازهم می گم باور بفرمایید که نمی تونم وگرنه ازتون خواهش نمی کردم.آخه این جلسات مقداری از وقت درس خوندن منو گرفته و از اون گذشته معمولا اومدن من به خونه فقط پنجشنبه و جمعه ها امکان داره یعنی همون روزهای جلسه انجمن پس می بینید که حق دارم.باز هم معذرت می خوام می دونم که نباید از اون اول قبول می کردم.
    با شنیدن حرفهام انگار خیال بابا راحت شد چونکه رفت دستشویی تا وضو بگیره.ایلیا باز هم چند لحظه مکث گفت:
    جلسه رو برای یه روز دیگه تنظیم می کنیم که شما هم مشکلی نداشته باشید خوبه؟
    متاسفانه نه!باز هم از عهده من خارجه.
    صدای نفس هاش بلند تر شد و گفت:
    حرف دلتون رو بزنید.می دونم که با بودن من در اونجا مشکل دارید آره؟باشه من استعفا می دم که شما راحت بشید دیگه انشاالله موردی ندارید؟
    با اینکه از درون می لرزیدم و می ترسیدم صدایم لرزش داشه باشد قدرتم را جمع کردم و جواب دادم:
    چرا شما همچین برداشتی می کنید؟من با کسی مشکلی ندارم معذرت خواهی هم که کردم!
    به هر حال از نظر من استعفای شما پذیرفته نیست تا ببینم نظر بقیه چیه این پنجشنبه هم که حتما نیستید نه؟
    نه خیر ولی هنوز روی حرفم هستم.
    لحنش تغییر کرد وبا شیطنت گفت:
    فعلا جز< اعضا< هستید و اگر پنجشنبه نباشید باید شام بدید.اینو که می دونید؟
    مطمئن و محکم گفتم:
    و اگر ندادم؟
    قانون قانونه!شما و بنده نداریم البته من مثل شما نیستم که بهانه بیارم و نیام.بلکه جلوتر از همه هستم و تا نگیرم دست بردار نیستم.
    و بعد با لحنی نرم و غمزده پرسید:
    کی برمی گردید؟
    از سوال بی پروایش جا خوردم و در کمتر از نیم پانیه از سر تا پام لرزید و زبان همیشه درازم کوتاه شد سکوتم که طولانی شد دوباره گفت:
    احتمالا شنبه می بینمتون نه؟بیشتر از اینکه نمی تونید غیبت داشته باشید راستی!
    دوباره اندکی مکث کرد به نرمی و آهسته پرسید:
    حالتون که خوبه آره؟
    گوشی سبک توی دستم به سنگینی هاونگ سنگی می ماند. نرمی لحنش تنم را مورمور کرد!زبانم را روی لب هام کشیدم و آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
    برای چی به این جا زنگ زدید؟نمی دونستید که ناراحت می شم؟اصلا شماره منو از کی گرفتید؟
    به همان آرامی با اعتماد به نفس جواب داد:
    سه تا سوال پی در پی!سومی را که بعدا می فهمید.دومی چرا می دونستم ناراحت می شوید حتی انتظار برخورد بدتری داشتم و اولی برای انکه دیگه طاقت نداشتم و دلتنگ بودم!منوببخشید به بهانه ناراحتی از استعفا زنگ زدم.امیدوارم زودتر ببینمتون به امید دیدار.
    ارتباط قطع شد و من وشی به دست و خشک شده سرجایم ماندم.خواب بودم یا بیدار!؟این چی می گفت؟معنی حرفهای آخرش چی بود؟به این بهانه زنگ زدم!منو ببخش!ببینمت!نه بابا!چه زود هم پسرخاله شده!
    با در آمدن بابا از دستشویی سعی کردم حالت طبیعی به خودم بگیرم گرچه چیزی نپرسید امام می دونستم که منتظر توضیحی از طرف من است.لحنی ناراضی به صدایم دادم و گفتم:
    عجب غلطی کردم که عضو این انجمن شدم.حالا هم می خوام استعفا بدم می گه تا آخر سال نمی شه!موندم چی کار کنم؟
    بابا در حال پایین کشیدن آستین های پیراهنش گفت:
    خوب درست می گه دخترم هرکاری یک قانونی داره.تو باید قبل از کاندید شدن همه جوانب را در نظر می گرفتی حالا که نمیشه.درضمن داری خیلی سخت می گیری مگه هفته ای دوساعت بیشتره؟
    نه ولی وقتی تموم می شه شب شده و فتن به خوابگاه برام سخت.گرچه الان می گفت صحبت می کنه که بندازن واسه یک ساعت مناسب تر ولی نمی دونم چرا بازهم دلم نمی خواد!
    بابا که برای خواندن نماز به اتاق می رفت جواب داد:
    هرطور که خودت صلاح می دونی ولی من بازم می گم که این نوع فعالیتها برات خوبه این آشنایی ها برخوردها روابط عمومی ات رو هم بالا می بره!
    مامان هم پشت سر بابا به نماز ایستاد خواستم بروم وضو بگیرم که تلفن دوباره زنگ زد.خودم برداشتم و صدای نجمه را که نفس نفس می زد فورا تشخیص دادم گفت:
    الو لیلا خودتی؟
    آره سلام چته؟چرا این قدر هولی؟امید دنبالت کرده؟
    نه الان رسیدم راستش زنگ زدم که بهت بگم ایلیا شماره تلفنت رو ازم گرفت.
    با مسخرگی جواب دادم:
    خیلی ممنون به موقع زنگ زدی.اصلا غافلگیر نشدم!
    با فریادی متعجب پرسید:
    زنگ زد؟
    دلخور و ناراضی جواب دادم:
    بله همین پیش پای جنابعالی.چرا بهش شماره دادی؟از خجالت جلوی بابا مردم!
    برای توجیه عملش دستپاچه جواب داد:
    به خدا وقتی بهش گفتم که تو تقاضای استعفا کردی این قدر ناراحت و عصبانی شد که امید بیچاره خودش رو خیس کرد دیگه چه برسه به من!ترسیدم و بی برو برگرد شماره تو دادم بعد هم به سرعت اومدم خونه که خبردارت کنم ولی متاسفانه نشد!ببخشید دیگه!همش تقصیره این امیده که واسه من یه موبایل نمی خره!
    پس به این ترتیب شماره رو تو دادی ولی گناهش افتاد به گردن امید بیچاره!
    خوب حالا ولش کن بگو ببینم چی می گفت؟
    چرند و پرند!با استعفاتون موافقت نمی شه؟پسره پاک رفته تو حس و فکر می کنه رئیس مجلسه!
    به همون که حدس زدم.خوب دیگه چی گفت؟
    خیر سرم حالمو پرسید!.......
    نجمه خندید و گفت:
    آخ جان آخ جان.تو چی گفتی؟ببینم بازم پارس کردی یا نه؟
    گمشو تو معلوم نیست شریک دزدی یا رفیق قافله؟می تونم قسم بخورم که عمدا شماره رو دادی عوضی!
    غش غش خندید و گفت:
    نه خدا شاهده مگه از جونم سیر شده بودم!هر چی نباشه تو رو که خوب می شناسم.حالا کی برمی گردی فراری؟
    شاید یکشنبه.
    وا چرا یکشنبه؟پس کلاسهای شنبه جی؟
    عیبی نداره تا حالا غیبت نداشته ام.آخه می دونی دلش رو حسابی واسه شنبه صابون زده می خوام بذارمش تو خماری!
    نجمه حیرت زده خندید و دوباره گفت:
    بابا دختر تو چقدر عاشق آزاری.پس چشم به راه و دماغ سوختگی بعضی ها روز شنبه دیدنیه!
    شنبه در برابر حیرت پدر و مادرم نرفتم و بهانه تراشیدم ولی بیشتر از آن دیگر نمی شد آخرش چی؟ظهر شنبه بابا مرا در اتوبوس نشاند و به امید خدا راهی کرد.
    طوری رسیدم که قبل از ساعت مقرر در خوابگاه بودم.بچه ها و خانم صبوری از برگشتنم خوشحال شدند خودم هم نسبت به آنها وابستگی پیدا کرده بودم و دلم برایشان تنگ شده بود.
    زهره آخر شب یواشکی گفت که ایلیا امروز خیلی کلافه و بی قرار بوده.همان که می خواستم شد!اما بالاخره که چی؟نمی شد که تا ابد موش و گربه بازی کرد خدا کنه این دفعه بتونم از پسش بربیام!
    صبح یکشنبه کلاسم با زهره بود که زودتر از همه ما به کلاس رسیدیم.نجمه که آمد با خوشحالی مرا در آغوش کشید و از ماچ و بوسه برایم کم نگذاشت.دخترها دوره ام کردندو خوشحال بودند که حالم خوب شده گرچه می دانستم که خیلی هاشون به خونم تشنه اند که توانستم قاپ پسر پولدار و خوش تیپ کلاس را مفت و مجانی بدزدم!
    تا زهره به پام کوبید و به آمدن ایلیا اشاره کرد دل صاحب مرده ام ریخت پایین!اون همه تمرین همه شبی فایده بود!خدا کند لااقل بتوانم ظاهرم را حفظ کنم.با آمدن او همه نگاهها به من بود و گاه هم به او دیگه جای خونسردی نمی ماند و بدتر از همه اینکه برای اولین بار با علیرضا همراه شد و برای پرسیدن حالم جلو آمد.علیرضا طبق معمول با شوخی شروع کرد چند ضربه محکم به روی میز زد و گفت:
    ماشا<الله ماشاءالله هوای دیار بهتون ساخته!همین بود که دل نمی کندید برگردید؟زیرو رو شه تهران این هم آب و هواست که داره!اون موقعی که رفتید نصف این بودید ولی الان کامل کاملید البته اگه بازم نصفش نکنند!
    خندیدم و با حرکت سر جواب سلام ایلیا را دادم و به علیرضا گفتم:
    متشکرم حال نامزدتون چطوره؟
    خوبه هر روز از شما می پرسه؟خوشحال می شه بفهمه برگشتید.
    تشکر کردم این بار ایلیا پرسید:
    حالتون چطوره ؟بهترید؟
    ممنون خوبم استراحت یک هفته ای حسابی به دردم خورد!
    لبخند زد و گفت:
    خوشحالم ضمنا بعد از کلاس می خواستم درباره اون مساله با هم صحبت کنیم.
    ولی من بعد از کلاس طوری در رفتم که حتی فکرش رو هم نمی کرد.اما روز بعد کاملا مواظبم بود و به محض اینکه با نجمه از کلاس بیرون آمدیم جلوم رو گرفت و با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
    خانم اعتمادی قرار بود دیروز درباره تقاضاتون صحبت کنیم؟
    نجمه با نگاهش دنبال امید گشت و فورا از ما فاصله گرفت ولی دست زهره را قبل از اینکه در برود گرفتم و با بی تقاوتی گفتم:
    معذرت می خوام دیروز وقت نکردم.تازه امروز هم فکر نمی کنم نیازی به صحبت باشه چون قبلا درباره اش حرف زدیم!
    ولی به توافق نرسیدیم بقیه اعضا هم موافقت نکردند!
    مهم نیست روز پنجشنبه توی انجمن مطرحش می کنیم.
    و دیگه فرصت ندادم و دست زهره را هم کشیدم و رفتم.
    اما روز بعد جسارت را کامل کرد و آمد جلوی میزم و بعد از سلام با صدایی آهسته گفت:
    کی وقت دارید؟باهاتون کار دارم شخصی!
    دیدن نگاه های کنجکاو اطرافیان به شدت عصبانی ام کرده بود.چشم در چشمش دوختم و گفتم:
    متاسفت اصلا وقت ندارم.لطفا مزاحم نشید!
    اخمهاشو کشید توی هم که چند تا اخم دیگه به پیشونیش اضافه شد.دل خودم از حرکت زشتم رنجید چه برسد به او!چند لحظه با همان اخم غلیظ نگاهم کرد و بعد بدون حرف دیگری برگشت.نجمه زمزمه کرد:
    دلم برای هردوتون می سوزه البته برای تو بیشتر چونکه بدجوری داری با خودت می جنگی!
    دوست داشتم گریه کنم آخه تاکی باید برخلاف جهت باد می رفتم.این جریان ادامه داشت تا فردا بعد از ظهر که تنهایی از دانشکده بیرون آمدم یک مسیر کوتاه را باید پیاده می رفت تا به ایستگاه اتوبوس برسم.نرسیده به ایستگاه ایلیا با ماشین قشنگش کنار پام ترمز زد و غافلگیرم کرد!بعد فورا پیاده شد و چشم های غم زده و نیازمندش رو به چشمام دوخت و گفت:
    سلام باید باهاتون حرف بزنم!
    کاش قدرت این رو داشتم که به دست و پاش بیفتم و ازش خواهش کنم که دست از سرم بردارد.هرطور بود به خودم مسلط شدم و با لحنی سرد و پر تمسخر پرسیدم:
    باید؟
    لحنش را تغییر داد و با کشیدن نفس عمیقی گفت:
    خواهش می کنم فقط نیم ساعت!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  9. #8
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    مصرانه و سرسخت گفتم : نه
    و بعد با قدمهای بلند به طرف ایستگاه رفتم با ماشینش پشت سرم آمد.اتوبوس هنوز نیامده بود کناری پارک کرد و زل زد به من!می خواستم بی توجه باشم نگاهم را به سمت دیگری چرخاندم اما یاز کلافه بودم!دیدم این طوری نمی شه از این طرف بلند شدم و رفتم آخر نیمکت نشستم که ماشین رو دوباره روشن کرد و رفت آن طرف خیابون و رو به رویم پارک کرد و بازهم زل زد به من.
    در همین لحظه اتوبوس آمد مثل غریقی که به قایق نجات میرسد خوشحال سوار اتوبوس شدم و نشستم.ولی اینبار واقعا دست بردار نبود.درست کنار اتوبوس حرکت می کرد و ایستگاه به ایستگاه هم می ایستاد.
    توی دلم بهش التماس می کردم تو رو خدا دست از سرم بردار!دارم کم می آرم!تحمل نگاهت رو ندارم به شکست من راضی نشو خواهش میکنم.
    توی ایستگاه پیاده شدم چند قدم جلوتر باز جلوی پام ترمز زد و شیشه رو پایین کشید و گفت:
    حالا که این طوره باید بهم وقت بدی کاری می کنم که مجبور بشی!
    اینو گفت و رفت.از سر درد لبخند زدم خیلی جسور شده!ببینم کی می بره!
    فردا پنجشنبه بود و روز تشکیل جلسه انجمن نجمه برایم گفته بود که جلسه پیش خیلی سطحی مسئله استعفای منو عنوان کرده و بعد بدون اینکه نظر بقیه رو بخواد گفته با توجه به سمت دبیر جلسه این استعفا قابل قبول نیست همین!تازه پسره پررو به من گفته که بقیه اعضا مخالف بوده اند!تصمیم گرفتم فعلا بی خیال استعفا بشم چونکه اون می خواست به این طریق بهانه ای برای صحبت بیشتر با من داشته باشد!
    با شروع جلسه انگار هر لحظه منتظر بود تا من تقاضای خودم رو عنوان کنم من هم که انگار نه انگار که مساله ای بوده!ظاهرا خوب تونسته بودمحرصش رو در بیارم به خاطر اینکه در آخر جلسه رو به بچه ها گفت:
    نظر جمع درباره خانم اعتمادی چیه بچه ها؟یک جلسه غیبت کامل!شام ازشون بگیریم یا شیرینی؟
    جا خوردم ولی لبخندی خونسرد زدم و منتظر نظر بچه ها شدم که با شنیدن این حرف ولوله ای بینشان افتاد.نجمه آهسته گفت:
    داره تلافی می کنه حواست باشه!
    هیچی نگفتم و با همان لبخند به ظاهر خونسرد دست به زیر چانه بردم و سری تکان دادم.رای اکثریت به شام بود که علیرضا به کمکم آمد و رو به ایلیا گفت:
    عجب دبیر بی رحمی کاری نکن که از سمتت برکنارت کنم!عذر خانم اعتمادی کاملا موجه بود.شام که بمونه نمی گذارم حتی بهتون شیرینی هم بده که کوفت کنید!
    نوری که باز فرصتی برای خیره شدن پیدا کرده بود زل زد به صورتم و گفت:
    خانم اعتمادی قبوله که عذرتون موجه بوده ولی شیرینی رو که حداقل باید بدید!
    بی طرفانه اشاره به علیرضا کردم و گفتم:
    هرچی آقای شجاعی بگن همون کارو می کنم.
    علیرضا فورا بلند شد و پشت به من و ره به بقیه حمایت گونه گارد گرفت.نجمه و مینا هم طرف مرا گرفتند یکی دیگر از پسرها وحشت زده خودش را عقب کشید و گفت:
    به نظر من خوردن شیرینی به ضربات بروسلی نمی ارزه.من که از حقم گذشتم.
    و به این ترتیب با شوخی و خنده چند نفر با قیمانده از جمله ایلیا مجبور به کوتاه آمدن شدند.گرچه ایلیا با این کار قصد داشت در تمام این مدت با من رو در رو شود!
    شنبه بعد از ظهر وقتی کلاس تعطیل شد و با زهره بیرون آمدیم جلوی در خروجی دانشگاه ایلیا جلوم رو گرفت و گفت:
    سلام خانم اعتمادی.
    صبر نکردم و خواستم رد بشم که با قامت بلندش راهم را سد کرد و گفت:
    اگر مشکل تون ماشینه پیاده بریم تا من حرفامو بزنم.
    زهره دستپاچه گاهی به من نگاه می کرد و گاهی به او!قاطعانه و با اخم جواب دادم:
    مشکل من خود شمایید که دائم مزاحمید.آقا من با شما حرفی ندارم اینو چطوری باید بهتون بفهمونم؟حالا هم بهتره که اجازه بدید ما بریم می بینید که چقدر هوا سرده!
    او که از من سمج تر بود صاف چشم در چشمم دوخت و گفت:
    یعنی حرف اول و آخرتونه؟
    محکم جواب دادم :
    بله همین طوره!
    دستهایش را به سینه قلاب کرد و گفت:
    باشه پس امشب از پنجره اتاقتون می تونید منو ببینید این قدر اونجا می مونم تا مجبور بشید برام وقت بگذارید!
    این را گفت و من و زهره را بهت زده به جا گذاشت و رفت.زهره با چشمانی گرد شده پرسید:
    منظورش چی بود؟
    بی اعتنا شانه بالا انداختم زهره التماس گونه گفت:
    چقدر تو یک دنده ای لیلا!حالا که این قدر اصرار داره خب دو دقیقه بشین ببین چی می گه آخه؟
    راه افتادم و او هم دنبالم در جوابش گفتم:
    پولدارها عادتشونه!نیست که هرچی می خوان راحت با پول بدست می آرن برای همین چون این دفعه اونی نشده که اون می خواد داره اولتیماتوم می ده!
    زهره دوباره پرسید:
    اگر تهدیدش رو عملی کنه چی؟
    خیالت جمع نمی آد!
    ولی اومد!اون هم چطور؟پشت سر ما از یک تاکسی پیاده شد و جلوی چشم ما با یک فاصله تقریبا زیاد از خوابگاه به درختی تکیه داد و دست به سینه ایستاد!
    دلم ریخت پایین!نکنه می خواد تا شب همین جا وایسته اون هم توی این هوای سرد آذرماه!
    ظاهرا بی توجه ولی با دلی آشوب زده به خوابگاه رفتم.زهره التماس می کرد و می گفت:
    لیلا جون من برو ببین چی می گه.اینو که من می شناسم از تو لجبازتره.همین جا می مون تا مجبورت کنه بیا برو!
    عصبانی روی پله ها برگشتم و تمام دق دلم را سر او خالی کردم و گفتم:
    بس کن دیگه زهره بذار این قدر بمونه تا بمیره مرتیکه اگه الاغ نباشه که نمی مونه وگرنه که خودش می دونه من مقصر نیستم!
    زهره دستم را کشید و گفت:
    نگو مقصر نیستم چون اون می مونه و تا صبح مریض میشه.تازه الاغ هم نیست بیچاره عاشقه!
    ناراحت و درمانده دستم را از دستش بیرون کشیدم و بدون اینکه دیگر جوابش را بدهم به حالت دو بقیه پله ها را بالا رفتم.
    زهره بعد از خوردن چای خواست برای دیدن غروب به طرف پنجره برود که سرش داد کشیدم و گفتم :
    زهره؟!
    محبوبه که با خستگی روی تختش دراز کشیده بود مشکوک نیم خیز شد و گفت:
    چی شده؟!
    زهره برگشت و با ناراحتی لب تخت محبوبه نشست و با نگاهی پرسشگر از من اجازه خواست که با بی اعتنایی رو از او گرفتم و او بعد از چند ثانیه مکث با لحنی نگران و دلواپس قضیه را برای محبوبه تعریف کرد.البته از بعد از جریان اردو آنها چیزهایی فهمیده بودند ولی نه به این روشنی!
    محبوبه هیجان زده از روی تختش پایین پرید که به طرف پنجره برود عصبانی سرش داد کشیدم:
    محبوبه خواهش می کنم!نمی خوام بفهمه جلب توجه کرده!این طوری جری تر میشه ولی وقتی ببینه هیچ کس بهش توجه نمی کنه می ذاره می ره!
    برگشت و در کنارم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل گرفت و بدون هیچ کلامی چشم در چشمم شد آن قدر که وادار به خنده ام کرد.
    خواستم لیوان چایم را بردارم که دستش را روی آن گذاشت و پرسید:
    الان منظورت اینه که کاملا بی توجهی آره؟
    جواب ندادم و لیوان را از زیر دستش کشیدم.به دیوار تکیه داد و پاهایش را دراز کرد و گفت:
    قیافه ات داد می زنه که چه قدر بی توجهی!تا از در اومدی فهمیدم یه چیزیت هست!
    و بعد سرش را با تاسف تکان داد و اضافه کرد:
    یک عده کور و کچل و دیوونه دور و بر منو گرفتند.خدایا به دادم برس!
    و در حین حرف زدن اشاره ای به ساناز که عینکش را جابه جا می کرد و زهره که موهای کم جانش را جمع می کرد و سپس به من کرد.هرسه با این حرف و حرکتش خندیدیم.
    زهره بلند شد و از اتاق بیرون رفت دودقیقه بعد دستپاچه برگشت و گفت:
    هنوز وایستاده لیلا!
    فهمیدم که طاقت نیاورده و رفته از پنجره راهرو بیرون را تماشا کرده!فلبم تیر کشید!آخه با این هوای سرد که از اول صبح ابری بود و احتمال بارندگی می رفت اگر نیم ساعت بیشتر می ماند مریض می شد!خدایا چی کار کنم.محبوبه به حالت دعا دستهایش را به آسمان بلند کرد و نالید و گفت:
    خدایا لطفی کن و یه ذره از پولهای قلنبه مجنونی که بیرون وایستاده به من بده و یه ذره از عقل سرشار منو به اون.
    هر سه یک صدا آمین گفتیم و بعد من بلند شدم لباس ها و حوله ام را برداشتم و گفتم:
    من میرم حموم.
    محبوبه هم بلند شد و جواب داد:
    برو بلکه فرجی بشه یا تو سر عقل بیای و همچین لقمه چربی رو پس نزنی و یا اون بفهمه این لقمه گنده تو گلوش گیر می کنه که نه می تونه قورتش بده و نه بالا بیاره!
    امام قبل از رفتن به حموم طاقت نیاوردم و یواشکی از پنجره راهرو بیرون را دید زدم هنوز وایستاده بود!
    حمامم را طولانی کردم تا وقت کشی کنم بلکه بیام ببینم رفته تمام مدت داخل حمام زیر لب دعا خواندم.اما وقتی برگشتم دیدم که هنوز نرفته!بچه ها باز اصرار کردند تا قبل از پایان ساعت خروج و ورود از خر شیطون پایین بیام که قبول نکردم و گفتم سرما بهش فشار میاره و خودش میره ولی اون سرسخت تر از این حرفا بود!بچه ها هم ساعتی بعد با کلی این ور و اون ور کردن برق را خاموش کردند و خوابیدند.محبوبه تا نیم ساعت همین طور جلز و ولز میزد و از روی دلسوزی غصه ایلیا را می خورد.
    وقتی همه ساکت شدند و صدای نفسهای مرتبشان از هر طرف به گوش رسید فهمیدم که خواب شان برده.خوش به حالشون!چشمهای صاحب مرده ام را بیهوده به هم می فشردم.چطور می توانستم بخوابم وقتی که می دانستم او به خاطر من این وضع را تحمل می کند.دلم که از سنگ نبود.تازه من بدبخت که به او بی میل نبودم تمام تارو پود وجودم به سمت او کشیده می شد!
    بالاخره طاقتم تمام شد و پاورچین پاورچین خودم را به جلوی پنجره کشیدم و مثل دزدها روی زمین دوزانو نشستم و از گوشه پایین پنجره نگاه کردم قلبم از جا کنده شد.نرفته بود!
    در حالی که از شدت سرما خودش را جمع کرده بود همان طور سر جایش ایستاده بود!محکم و پابرجا!
    خدایا یه طاقتی به من بده یک عقل درست و حسابی هم به ایلیا!
    خسته و درمانده نیم چرخی زدم و همان جا زیر پنجره زانوهام رو بغل گرفتم و تکیه دادم و اشک درمانده ام سرازیر شد.کاش الان خونه مون بودم و بی خیال روزگار روی تختم به خواب رفته بودم.
    آتسش عشقی که به جانم افتاده بود بلایی بود که آرامش نازنینم را مختل کرده بود!چی می شد اگر می توانستم راحت به او فکر کنم و روشنی آینده را با او ببینم.چی می شد اگه قدرت داشتم و از همین پنجره بلند خودم را پایین می انداختم و عشقم را به او که این طور به خاطرم زیر سرما و باران ایستاده اعتراف می کردم و بعد داد میزدم تا همه فقهمند دوستش دارم.

    وقتی دوباره به طرف پنجره برگشتم سایه یک نفر دیگر را در کنارش دیدم که در حال حرف زدن و کلنجار رفتن با او بود.خوب که دقت کردم سایه علیرضا را شناختم از کجا فهمیده بود که ایلیا این جاست؟و بعد یادم آمد که ایلیا تلفن همراه دارد.از حرکاتشان این طور به نظر می رسید که علیرضا سعی دارد او را با خود ببرد ولی او سرسختانه رو به پنجره ایستاده بود و تکان نمی خورد.در حال گریه زیر لبی خطاب به علیرضا گفتم:
    ببرش تو رو خدا ببرش اگه بمونه مریض میشه.قول میدم قول میدم که اگه بره حتما فردا باهاش حرف بزنم قول میدم.
    وقتی که علیرضا در برابر مقاومت او کم آدرد و به سمت ماشینش رفت ناامیدانه شدت گریه ام بیشتر شد و دوباره به حالت زانو به بغل سرم را روی زانوهایمگذاشتم و از ته دل به این درد بی درمانم گریستم آنقدر که نفهمیدم کی در همان حال خوابم برده بود.
    با فشار دستی که شانه ام را تکان می داد بیدار شدم صدای خواب آلود محبوبه را شنیدم که گفت:
    پاشو خانم سنگدل!پاشو وقت نمازه.
    درد بدن خشک شده و خسته ام دوباره موقعیتم را به یادم انداخت بلند شدم و نگران به سمت پنجره چرخیدم که ببینم ایلیا هست یا رفته.
    محبوبه چادر نمازش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
    مجنونت آدم برفی شده بی رحم!
    آه راست می گفت!باران به برف تبدیل شده بود ولی او هنوز همانجا ایستاده بود.زهره بعد از اینکه وضو گرفت آمد کنارم نشست و با غصه گفت:
    دیدی هنوز نرفته ؟
    با شنیدن حرفش اشکهام سرازیر شد و سرم را آرام تکان دادم.
    همراه من اشکهای همیشه آماده ریزش زهره هم جاری شد با دست اشک هایم را گرفت و دلداریم داد و گفت:
    بلند شو نمازت رو بخون تا صبح چیزی نمونده. ایدفعه مجبوری کوتاه بیای!
    بعد دستم را گرفت و از جلوی پنجره بلندم کرد بدنم خشک شده بود و به شدت درد می کرد.بچه ها نماز خواندند و دوباره خوابیدند من هم نمازم را با گریه خواندم و دیگر جلوی پنجره نرفتم اما مطمئن بودم تا نروم همان جا می ماند!
    تا ساعت 5/6 که خانم صبوری قفل در خروجی را باز کند در اتاق پرپر می زدم.دیگر جای مقاومت نمانده بود!آماده می شدم که زهره لای چشمهایش را باز کرد و با لبخندی مهربان تشویق به رفتنم کرد.توی راهرو به خانم صبوری برخورد کردم که با تعجب پرسید:
    کجا این وقت صبح؟چرا صورتت اینقدر پف داره؟
    دیشب خوب نخوابیدم.الان هم چون صبح و برف را دوست دارم میرم نون تازه بگیرم!
    خانم صبوری نگران و با لحنی مادرانه گفت:
    شاید سرما خوردی که خوب نخوابیدی؟نرو عزیزم. نون تازه می خوای خودم می رم می خرم.
    دستم را برایش تکان دادم و ازش دور شدم.از در که بیروناومدم زانوهام شروع به لرزیدن کرد ایلیا هم همانجا ایستاده و به درخت تکیه داده و چشمهایش را بسته بود.به طرفش رفتم و دردمندانه سیر نگاهش کردم اولین بار بود که فرصتی پیش آمده بود تا این چنین دقیق براندازش کنم.در زیر آن چهره به ظاهر عبوس به راحتی می توانستم مهربانی و عشق را ببینم.خدایا تکلیفم با این مجنون پولدار چه بود؟!
    به چند قدمی اش که رسیدم ایستادم حضورم را احساس کرد و چشمهای قشنگش را باز شد.زبانم به زحمت و دستپاچه روی کلمه سلام چرخید و بعد شرمگین سرم را پایین انداختم لحظاتی نه او حرف زد و نه من!
    چانه ام برای اینکه به زور می خواستم اشکم را نگه دارم به شدت می لرزید.بغضم را فرو دادم و نالیدم:
    شمت اینجا چه می خواهید؟
    صورتش قرمز و برافروخته بود و لبهایش کبود مشخص بود که تب دارد.نگاه تب دارو مریضش را به من دوخت و فقط گفت:
    نمی دونم!
    ناچار نگاهم را به نگاهش گره زدم و دوباره گفتم:
    شما تب دارید!
    سرش را تکان داد و گفت:
    می دونم!
    سرم را دوباره پایین انداختم دلم داشت می ترکید!با صدایی گرفته گفت:
    دیدی گفتم بالاخره مجبورت می کنم باهام حرف بزنی!این دفعه من بردم!
    و بعد با لبخندی محو و غریب زد که بیچاره ام کرد.با درماندگی گفتم:
    باید برید درمانگاه حالتون هیچ خوب نیست!
    قدمی به طرفم برداشت و گفت:
    می رم ولی به شرط اینکه قول بدید وقتی برای صحبت کردن با من بگذارید.
    صدای علیرضا ما را به خود آورد و گفت:
    سلام لیلی خانم ...ا ببخشید خانم اعتمادی!
    با شرمندگی به طرفش برگشتم شیشه ماشینش را پایین کشیده و به روی ما می خندید.جواب سلامش را که دادم دوباره گفت:
    ارزش این قدر سرسختی رو داشت لیلی خانم؟اگه الان به جای یک مجنون مریض آدم برفی پیدا می کردید چی؟
    با سری پایین و خجالتی که از نگرانی ام داشتم به او گفتم:
    لطفا با خودتون ببریدش آقای شجاعی حالشون اصلا خوب نیست.
    علیرضا پیاده شد و به طرف ما آمد و گفت:
    نیست که حال خودتون خیلی خوبه!
    و بعد در حالی که دست ایلیا را می گرفت تا با خود ببرد گفت:
    بیا بریم خداذلیلت نکنه که خواب خوش یه شب برفی رو بهم حروم کردی؟
    ایلیا دستش را از دست او بیرون کشید و به طرفم برگشت و گفت:
    هنوز قول ندادی؟
    سرم را با اطمینان تکان دادم و گفتم:
    باشه قول میدم حالا دیگه برید!
    نگاهی عمیق به صورتم انداخت که به یکباره تمام وجودم را سوزاند نتوانستم زیر نگاه نافذش تاب بیاورم و چشمهایم را بستم.قلبم به شدت می تپید طوری که احساس می کردم هر لحظه سینه ام می شکافد و بیرون می پرد!
    علیرضا غرولند کنان اورا دنبال خود کشید و گفت:
    حالا که رفتی چند تا آمپول پنی سیلین نوش جان کردی عشق و عاشقی از سرت می پره مجنون خل!
    سرمای صبح زمستانی را حس نمی کردم چون گرمای عشق وجودم را می سوزاند رخوت و سستی عجیبی به تنم نشسته بود.بعد از اینکه خیالم از رفتنش راحت شد برگشتم و به پنجره اتاقم نگاه کردم.محبوبه و ساناز و زهره مشتاق و خوشحال برایم دست تکان دادند از سر درد به رویشان خندیدم و دست تکان دادم.
    وقتی برگشتم خانم صبوری به دستهای خالی ام نگاه کرد و گفت:
    پس نونت کو؟رفتی دیدی هوا سرده پشیمون شدی آره؟
    از خدا خواسته حرفش را تایید کردم و به اتاقم رفتم بچه ها با دیدنم ذوق کردند و دوانگشتی برایم دست زدند.به حرکات پرشورشان خندیدم و بعد به زیر پتوی گرمم خزیدم و خدا را شکر کردم که تا ساعت 12 کلاس ندارم لحظه ای بعد خواب راحتی وجودم را در بر گرفت.
    تا ساعت سه روز بعد از ایلیا خبر نداشتم فقط می دانستم که بیمار است!بی حوصله و پریشان منتظر تلنگری بودم تا مثل بچه ها گریه کنم.علیرضا گاهی نگاهم می کرد و لبخند می زد روی اینکه از او حال ایلیا را بپرسم نداشتم ولی از لبخندهایش می توانستم حدس بزنم که همه چیز رو به راه است و او دوران نقاهتش را می گزراند.
    دیگر عشق پنهانی ما از پرده بیرون افتاده بود و این چیزی نبود که بشود آن را پنهان کرد!
    وقتی از آن طرف راهرو دیدم که با علیرضا می آید از خوشحالی حرفی را که داشتم با نجمه می زدم فراموشم شد و زبانم بند اومد. نجمه مسیر نگاهم را دنبال کرد و به شوخی گفت:
    به به باد آمد و بوی مجنون آورد.چشمت روشن لیلی خانم!
    قلبم دوباره به شدت شروع به تپیدن کرد احساس می کردم صورتم داغ شده تا حالا این قدر دستپاچه نشده بودم.به ما که رسیدند نجمه و علیرضا بعد از سلام و احوالپرسی در چشم به هم زدنی غیبشان زد و ما دو تا را رو در روی هم تنها گذاشتند.هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسد که این قدر از کسی خجالت بکشم پرسیدم:
    حالتون چطوره؟
    درچهره عبوس و خندانش هنوز رد پای بیماری پیدا بود.با لبخندی پیروزمندانه جواب داد:
    به خاطر اینکه امید داشتم خیلی زود خوب شدم.
    و دوباره با چند ثانیه مکث پرسید:
    سرقولتون که هستید آره؟
    لحنم پر از خجالت بود اما با این حال سعی می کردم که مثل گذشته محکم حرف بزنم:
    مجبورم کردید!با این حال سرقولم هستم.فکر می کنم لازمه که با هم منطقی صحبت کنیم!
    بعد از کلاس خوبه؟کاری ندارید؟
    وقتی گفتم خوبه دوباره محتاطانه پرسید:
    اشکالی نداره با ماشینم بریم؟
    خجالت زده لبخند زدم و جواب دادم:
    چرا فکر می کنید با ماشینتون مشکل دارم؟نه عیبی نداره فقط برید کمی جلوتر از ایستگاه بایستید.
    این دیگه چه بدبختی بود؟ذهن بازم که همیشه درس را می قاپید در آن دو ساعت به قدری درگیر بود که هیچی از درس نفهمیدم.با خودم تمرین می کردم که چه حرفهایی به او بزنم.آیا می توانستم مجابش کنم؟اون چی می خواد بگه؟اگر مستقیم ابراز علاقه کرد چی کار کنم؟برای حرف زدن کجا می خوایم بریم؟خدایا کمکم کن.
    بغد از کلاس وقتی آماده رفتن می شدم نجمه با اخم و ناراحتی گفت:
    این چه رنگ و رویی که تو داری؟مثل مرده ها می مونی!مگه می خوای بری سلاخ خونه به سلامتی قراره برید و یه صلح نامه امضاء کنید.راستی مذاکره ات چه زود رفت!
    قبل از رفتن به زور مرا به طرف دستشویی کشاند و کمی رژ گونه به گونه های رنگ پریده ام کشید ولی هرکاری کرد نگذاشتم بهم رژ بزنه.جلوی در توکل به خدا کردم و از نجمه جدا شدم.
    کمی جلوتر از ایستگاه اتوبوس ماشین شیکش تابلو پیدا بود.توی این فکر بودم که جلو بشینم یا عقب؟اگر روی صندلی جلو بشینم زشت بود یا روی صندلی عقب؟نرسیده به ماشین او که ظاهرا از آینه جلو مرا می دید پیاده شد و با تبسمی قشنگ و مردانه در جلو را برایم باز کرد و منتظر ماند تا بنشینم و بعد محترمانه در رابرایم بست و خودش پشت فرمان نشست.فقط زیر لبی مرسی گفته بودم!
    باز هم تکرار!یک آهنگ ملایم با صدایی کم و بوی اشرافیت!همین که راه افتاد پرسید:
    انتخاب جا با شما یا من؟
    سعی کردم دستپاچه نشوم و تا می توانم رسمی برخورد کنم.
    من جایی رو بلد نیستم هر جایی مناسبی که خودتون می دونید خوبه.
    چشم غرایی گفت و سرعتش را کمی بیشتر کرد.هیچ زمانی فکرش را هم نمی کردم که روزی در کنار او این طور دوستانه توی ماشین قشنگش نشسته باشم و به قول نجمه به قصد امضاء صلح نامه محلی مناسب باشیم.
    حس خوب و بدی داشتم که خوبش به بدش می چربید!هیچ فکر نمی کردم که با مردی غریبه بیرون رفته ام در کنارش احساس آرامشی دلچسب می کردم.هر چند دقیقه یکبار نیم نگاهی به من می انداخت و بعد با خنده که اثری از اخمهای پیشانی اش به جا نمی گذاشت آهسته سرش را تکان می داد.جسارت به خرج دادم و پرسیدم:
    به من می خندید؟
    دوباره نگاهم کرد و جواب داد:
    نه به خودم!
    پس چرا به من نگاه می کنید و می خندید؟
    آخه دارم فکر می کنم چی توی این هیکل ظریف و کوچولو هست که در برابرش مثل رستم که از جنگی بزرگ برگشته احساس پیروزی دارم!
    چشمهایم را به نشانه تحیر گرد کردم و گفتم:
    منظورتون اینه که طرف مقابل این رستم دستان..........
    و بعد اشاره به خودم کردم و ادامه دادم:
    من بودم آره؟
    حرفم را تایید کرد دستهایم را به نشانه خالی بودن بالا بردم و گفتم:
    ولی خناب رستم خان من کاملا خلع سلاحم!
    مطمئن و جدی ولی با لبخند جواب داد:
    نه خانم اشتباه نکنید.شما دوتا کمان منحصر به فرد و یک زبون تیز دارید سلاح از این بیشتر؟
    صراحت کلامش وادار به سکوتم کرد!می دانستم که سخت می شود چنین آدمی را راضی به کوتاه آمدن کرد!ایلیا جلو یک کافی شاپ بزرگ و شیک ترمز زد و گفت:
    جای آروم و خوبیه موافقید؟
    گردنم را کج کردم و شانه بالا انداختم.راضی و سرخوش باز هم لبخند زد و ماشینش را یک جای مناسب پارک کرد پیاده شدیم و شانه به شانه هم به طرف کافی شاپ رفتیم.در را برایم باز نگه داشت و خودش پشت سرم وارد شد یکی از خدمه ها جلو آمد و با خوش آمدگویی میزی دونفره و دنجی را پیشنهاد داد.با اشاره ایلیا به آن طرف رفتیم صندلی را مودبانه عقب کشید و در نشستن کمکم کرد.خدایا من کجا و این جا کجا!بعد خودش روبه رویم نشست و پرسید:
    چی میل دارید؟
    گارسون با منو کنارمان سبز شد گفتم:
    هرچی خودتون می خورید.
    با قهوه موافقید؟
    با تکان سر موافقت کردم.قهوه؟!قرتی بازی پولدارها.ما معمولا چایی می خوریم.البته تا حالا چند دفعه پیش آمده بود که مامان خودش قهوه درست کرده بود اما من از تلخی اش خوشم نیامده بود ولی نمی شد این جا تابلو بازی در بیارمو بگم چایی می خورم!
    گارسون که رفت ایلیا دستهایش را به زیر چانه قلاب کرد و آرنجهایش را به میز تکیه داد و به صورتم خیره شد.خوب!حالا از کجا باید شروع می کردیم به نظرم سخت ترین مرحله اش همین بود چونکه ظاهرا ایشون اگر حرفی نمی زدم تصمیم داشت بشینه و تا شب تماشام کنه.
    حدودا تا پنج دقیقه بعد گارسون با دوفنجان قهوه برگشت این حالت ادامه داشت!فکر کنم در این مدت پوست لب پایینم کاملا با دندانهایم صاف صاف شد!
    این بار با رفتن گارسون حالت ایلیا عوض شد دو قاشق شکر داخل قهوه اش که بخار داغی ازش بلند بود ریخت و در حال به هم زدن آن نگاهم کرد.عجب گرفتاری شدم ها!نمی دونم این منو آورده اینجا تا حرف حسابش رو بزنه بیا بشینه با لذت نگاهم کنه؟نه خیر مثل اینکه باید اول من شروع می کردم.
    خوب بفرمایید امرتون؟
    تبسم مردانه و قشنگی که از همان ابتدا روی لبش بود به لبخندی بزرگ تبدیل شد و جواب داد:
    گرفتارم کردی و حالا با پررویی می پرسی امرتون؟
    قلب بی قرارم شروع به لرزیدن کرد اما با این حال گفتم:
    شما که تا حالا ادعاتون می شد رستم پیروزمندید!
    من غلط بکنم!منظورم این بود راضی کردن تون به این ملاقات دوستانه و شیرین پیروزی بزرگیه!
    از کجا مطمئنید دوستانه است؟
    عاشقانه نگاهم کرد و خندید بعد یک برگ دستمال از جعبه روی میز کند و روی دستم گذاشت و گفت:
    بگیر لبت رو پاک کن از بس جویدیش خون اومده!
    دستمال را محکم روی لبم کشیدم و گفتم:
    ببینید آقای محترم!
    قیافه ای متعجب به خودش گرفت و نگاهی به این طرف و آن طرفش کرد و بعد با اشاره به خودش پرسید:
    منظورتون به منه؟
    نخیر پاک خودش رو به بی خیالی زده بود.گفتم:
    مگه طرف صحبت من شما نیستید؟
    با خونسردی خندید عجیب بود که هیچ اثری از اخمهای روی پیشانی اش نبود!اگه من محترم بودم که مزاحم خانم با شخصیتی مثل شما نمی شدم!
    عجب جوابهایی!فکر می کرد من کم می آورم دوباره گفتم:
    پس چی بگم؟
    بگی ایلیا بهتره صمیمی تره!
    ابرویی بالا انداختم و از فنجان قهوه ای که به تقلید از او با شکر شیرینش کرده بودم جرعه ای نوشیدم.نه بابا خوشمزه بود!شاید مامان بلد نبوده قهوه درست کنه!خاک بر سر من که توی این موقعیت حساس به چه چیزهایی فکر می کردم.فنجان را روی نعلبکی اش گذاشتم و در حالی که سعی می کردم لحنی قاطع و محکم به کلامم بدهم گفتم:
    من برای صمیمیت بیشتر این جا نیستم به خاطر اصرارتون اومدم که دو کلام منطقی با هم صحبت کنیم.ببینید آقای مهاجر قبلا هم براتون گفتم من ترک خانه و خانواده کردم فقط برای رسیدن به هدفم که همون درس خوندنه و مطمئنم این وسط کاری نکردم که باعث وابستگی ام به کسی بشه چونکه چنین نظر و قصدی هم نداشته ام!اگر هم تا حالا حرکتی کردم که باعث ناراحتی تون شدم البته به غیر عمد منو ببخشید و هرچی که بوده فراموش کنید.خواهی نخواهی ما باید بیشتر از دوسال دیگه همدیگر رو تحمل کنیم پس هیچ حسابی روی من باز نکنید.ازتون ممنون می شم.
    من که حرف می زدم او لبخند به لب و خونسرد گوش میداد.خیلی با کلاس جرعه ای دیگر از قهوه اش را نوشید و جواب داد:
    کار من از این حرفا گذشته!
    باز جرعه ای دیگر!و اضافه کرد:
    چرا فکر می کنی من می خوام جلوی درس خوندن و هدفت رو بگیرم؟
    دستهایم را عصبی در هم قلاب کردم نه بابا طرف عین خیالش نیست.هرچی که من شما شما می کنم اون صمیمی تر می شه!من هم کمی از قهوه ام را نوشیدم و گفتم:
    اگر تا حالا توی درسهایم موفق بودم فقط به خاطر این بوده که نه فکرم درگیر بوده و نه تعهدی به کسی داشتم تصمیم دارم در ادامه همین طور راحت باشم.
    دستهایش را روی میز گذاشت و به طرفم خم شد و گفت :
    من کاری می کنم که راحتتر باشی!
    دستم را به نشانه مخالفت تکان دادم و گفتم:
    من از محبت چیزی کم ندارم و در ضمن از این طور دوستی ها هم هیچ خوشم نمی آد!
    خیره به چشمهایم با لحنی جدی گفت:
    من هم از دستی خوشم نمیاد.منظورم چیزی بیشتره ازتون تقاضای ازدواج دارم.
    مثل بید می لرزیدم برای چند لحظه از شدت خجالت و هیجان صورتم را با دو دست پوشاندم تا خودم را پیدا کنم و بعد نفسی عمیق کشیدم و دستهایم را از روی صورتم برداشتم و نگاهم را به فنجانمدوختم و گفتم:
    مگه من اومدم تهران شوهر پیدا کنم؟
    خونسرد و قاطع بدون معطلی جواب داد:
    حالا که پیدا شده اون هم یک مجنون بی قرار.بهش ترحم کن و پسش نزن!
    جدی نگاهش کردم و جواب دادم:
    خانواده تون خبر دارند؟
    محکم گفت نه!ابرویی بالا انداختم و گفتم:
    حدس میزدم بذارید حالا که حرفهامون به ایجا رسید براتون بگم من تنها فرزند خانواده و از یک طبقه متوسط هستم.مادرم خانه دار و پدرم یک بازنشسته فرهنگی که توی شهر کوچکمون از احترام و آبروی زیادی برخورداره.یک خونه کوچولوی کلنگی ولی باصفا داریم که ارثیه پدری پدرمه و بعد از عمری کارمندی تازگی یک پراید خریدیم که بابام باهاش تعلیم رانندگی می ده.همه امید این پدر ومادر به منه که دوست ندارم ذره ای نگرانی به دلشون راه پیدا کنه.ولی شما چی؟چیزی که پیداست و اون طور که شنیدم تک پسر یک خانواده پولدار هستید که فقط ماشین زیر پای شما به همه زندگی ما می ارزه.خانوادتون مسلما بهترین و پولدارترین دخترها رو براتون کاندید کرده اند برای همین ناگفته مطمئنمکه اگه انتخاب شما من باشم جنجالی بزرگ توی خانواده تون به وجود میاد.گو اینکه نه خودم و نه پدرم هم به این اختلاف طبقاتی راضی نیستیم و نمی پذیریم پس خواهش می کنم هم من و هم خودتون رو درگیر نکنید و از روی احساس تصمیم نگیرید!باور کنید همه سرسختی های من به همین علت پس درکم کنید.
    ایلیا صبور و خونسرد به نطق بلند بالای من گوش داد و با کمی مکث گفت:
    کسی که عاشقه این قدر حساب و کتاب نمی کنه!
    عصبی و خسته گفتم:
    به نظر من اگر در موردش منطقی فکر نشه همون عشقی که شما ازش دم می زنید به خطر می افته!شما که نمی خواهید به خاطر من از خانواده تون بگذرید نه؟
    اونش رو دیگه واگذار کن به من فقط کافیه بدونم دوستم داری.گرچه همون روز صبح که طاقت نیاوردی و اومدی بیرون یه بوهایی بردم البته امیدوارم اشتباه نکرده باشم.
    غصه دار و شرمگین دوباره نگاهم را به فنجانم دوختم و بعد از چند لحظه فکر کردن جواب دادم:
    اول اینکه قصد ازدواج ندارم ولی اگر به غیر از این باشه باید نظر کامل خانواده تون و با همراهی خودشون طبق سنت ها پا پیش بگذارید.این حرف آخرمه!
    صاف نشست و پشتی صندلی اش تکیه داد و دست به سینه گفت:
    خوب بذار حالا من بگم.همون طور که خودت گفتی من تنها پسر یک خانواده پولدارم خیلی پولدار!دوتا خواهر دارم آناهیتا از من سه سال بزرگتره و آیلار دوسال کوچکتر.هردو ازدواج کردند و در کانادا زندگی می کنند.درسته که خیلی پولداریم ولی اون صفایی که تو با عشق ازش حرف میزنی توی خانواده ما پیدا نمی شه یعنی مشکل اصلی و تنها کمبود خانواده های پولدار!مادرم یه جور ساز زن سالاری میزنه و پدرم یه جور دیگه.متاسفانه طبق حدس تو چندین کاندید هم از خانواده های ناهماهنگی مثل خانواده خودمون برام در نظر گرفته شده اما خوب چه کنم که نه اونا رو قبول ندارم و نه دلم به کسی غیر از تو راضی میشه!
    خواستم چیزی بگم که دستش را مقابلم گرفت و گفت:
    نه دیگه قرار شد اول گوش بدی و بعد نظرت رو بگی.....
    سپس با اشاره گارسون را صدا زد و چیزی به او گفت با رفتن گارسون ادامه داد:
    از دروغ گفتن خوشم نمیاد دوست دارم از اول باهات صادق باشم.راستش من موضوع تو رو عنوان کردم که پذیرفته نشد اما نمی خوام از حقم بگذرم چون زندگی خودمه و دلم می خواد همسرم با انتخاب خودم باشه!کسی باشه که دوستش دارم تازه راضی ام برای به دست آوردنش نه یک شب که هر چقدر لازم باشه زیر برف بمونم تا جواب بله رو ازش بگیرم!
    شنیدن اعترافات صریح و قشنگش تنم را مورمور می کرد.قلبم به شدت می تپید و از فشار شرم فنجان خالی را بین دودستم می چرخاندم.نگاه شرمگینم به فنجان بود و گوش دلم به او که قلبم صادق بودن حرفهایش را گواهی می داد.گارسون دوباره با یک سینی حامل دو بشقاب کیک تزیین شده و عالی برگشت با احترام یکی را جلوی من گذاشت و دیگری را جلوی ایلیا.اگر هرجایی به غیر از آنجا بود با ولع فورا بشقاب رو جلوم می کشیدم تا یک لقمه چپش کنم ولی نه در این موقعیت و نه در این جا!نه چیزی از گلوم پایین می رفت و نه روی این کار رو داشتم!
    تا سرم را بالا گرفتم نگاهم در نگاه مشتاق و عاشقش خیره ماند.اوکه لبخند زد من نگاهم را دزدیدم.دوباره به طرفم خم شد و گفت:
    ببین لیلا...
    حرفش را خورد و پرسید:
    اشکالی نداره لیلا صدات بزنم؟
    با اینکه لحنش صمیمی بود ولی صلاح ندانستم به این زودی بپش پر و بال داده و خودم را کشته مرده اش نشان دهم.بنابراین با جسارت جواب دادم:
    چرا خیلی هم اشکال داره!ما فقط اومدیم با هم حرف بزنیم.
    خندید و گفت:
    همین حرفات منو بیچاره کرده خانم گل!خانم گل که دیگه خوبه نه؟آخه خانم اعتمادی خیلی سنگینه!راستش یاد خانم معلم دوران ابتدایی ام می افتم.
    با دیدن لبخندم دوباره جان گرفت و گفت:
    می گفتم من دوستت دارم خیلی زیاد.نگو احساسی حرف میزنم چون اینطور نیست.باور کن شغل من طوریه که خیلی با زنها برخورد دارم اما خدا شاهده که در برابر هیچ کدومشون این طور درمانده نبودم.من 28 سالمه!جوون 19 و 20 ساله نیستم که در یک نگاه عاشق بشم تو یکساله که با منی و همه فکر و لحظه هایم را پر کردی.تابستون گذشته احساس می کردم یه چیز گم کرده دارم اما نمی دونستم چی ولی این یک هفته که نبودی فهمیدم قلبم بوده که دیگه باهام نیست!
    بعد دستی به روی پیشانی کشید و کلافه اضافه کرد:
    بلد نیستم رمانتیک حرف بزنم!دلم می خواد قبول کنی که اینا حرفهای دلمه و از روی احساس نیست.
    تو که با این حرفها منو نیمه جون کردی حالا خوبه که چیزی بلد نیستی!
    ایلیا دوباره با کمی مکث که معلوم بود برای به زبان آوردن ادامه صحبتش مشکل دارد به سختی گفت:
    همراهیم کن خانم گل!می دونم توقع زیادی ازت دارم ولی ناچارم که خانواده ام را در برابر عمل انجام شده قراربدم.
    چقدر دلم می خواست توت فرنگی خوشگل و تازه روی کیک را درسته بذارم توی دهنم تا از التهابم کم بشه.
    از فکر این پیشنهاد چندشم شد لبهایم را به هم مالیدم و با غیظ پرسیدم:
    منظورتون اینه که می خواهید یه عروس تحمیلی باشم؟
    بعد از چند لحظه با تمسخر و لحنی ناراضی ادامه دادم:
    خواستگارهایی داشتم که هم خودشون و هم خانواده شون همه جوره منتم را می کشیدند حالا شما می گید در برابر عمل انجام شده قرارشون بدیم تا مجبور بشند قبولم کنند؟نه آقای محترم!من اصلا قصد ازدواج ندارم.
    و بعد با ناراحتی کیفم را از روی میز چنگ زدم و بلند شدم.!
    او هم به سرعت بلند شد و ایستاد و گفت:
    خواهش می کنم لیلا فقط چند دقیقه دیگه به حرفام گوش کن!
    برگشتم و خصمانه نگاهش کردم و گفتم:
    فکر منو از ذهنتون بیرون کنید این به نفع هر دومونه!
    بعد راهم را کشیدم و رفتم ایلیا با قدمهای بلند خودش را به من رساند و یک اسکناس درشت از جیبش بیرون کشید و با عجله روی آخرین میز گذاشت و همراهم بیرون آمد.
    همان طور که در کنارم قدم برمی داشت ملتمسانه گفت:
    خودم هرطور بخوای منتت رو می کشم!لیلا خواهش می کنم بهم فرصت بده؟
    نمی دونم به کجا می رفتم!فقط تند تند راه می رفتم و او به دنبالم می دوید و لیلا لیلا می گفت.داشتم از ناراحتی منفجر می شدم که بازویم را محکم گرفت و رو به خودش نگهم داشت.ملتمس و عصبی نالیدم:
    دست از سرم بردارید.خانواده ام با یک تصمیم نا به جا از طرف من خرد و تحقیر می شند.من تنها ثمره زندگی شون هستم و بهشون قول دادم که فقط درس بخونم ازم نخواهید که باعث ناراحتی شون بشم!
    نزدیک بود گریه کنم داد بزنم اما اون لحظه چطور خودم را کنترل کردم؟نمی دونم!
    ایلیا دستهایش را جلوی من به آرامی پایین و بالا آورد و با لحنی که سعی در به وجود آوردن آرامش در من داشت گفت:
    باشه باشه!ناراحت نشو آرامشت رو حفظ کن .حالا بیا بریم توی ماشین بشینیم و آروم به نتیجه برسیم.
    هیجان درونی و بیرون آمدن ناگهانی از محیط گرم کافی شاپ باعث لرزم شده بود.چاره ای جز قبول پیشنهادش نداشتم چون نه حالم خوب بود و نه راه برگشت را بلد بودم.اون هم این وقت شب!
    ایلیا که متوجه لرزیدنم شد در ظرف چند دقیقه کوتاه رفت و ماشین رو آورد و جلوی پایم ترمز زد.بعد فورا پیاده شد و در را برایم باز کرد و صبر کرد تا بنشینم.
    من می لرزیدم و او با نگرانی نگاهم می کرد بالاخره هم طاقت نیاورد و ماشین رو کناری زد و کاپشنش را درآورد و روی من انداخت .بوی خوب ادکلن و گرمای کاپشنش را به جان خریدم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهای خسته ام را بستم.!
    بخاری و کاپشن گرم و آرامش بخشش کمکی بود تا کم کم به حالت عادی برگردم.تازه داشتم حرکت ملایم ماشین را احساس می کردم چقدر این ماشین نرم می رفت!
    چشمهایم را باز کردم و با شرمندگی به او نگاه کردم چشمهای نگرانش همراه با لبخندی خندید و محتاطانه پرسید:
    بهتر شدی خانم گل؟
    بدون جواب نگاهم را به زیر انداختم یک جا ایستاد و ببخشید کوتاهی گفت و پیاده شد.با چشم دنبالش کردم دیدم که به طرف یک آبمیوه فروشی لوکس رفت و بعد از چند دقیقه با یک لیوان بزرگ شیر موز برگشت.داخل ماشین که نشست آن را به طرفم گرفت و گفت:
    ضعف کردی شاید هم فشارت افتاده!سفارش دادم یخ نباشه ولی در عوض شیرینی اش زیاد باشه.بخور حالت جا بیاد.
    با نگاهی به لیوان پرسیدم:
    همه اینو باید من بخورم؟
    قاطعانه و با لبخند جواب داد:
    همه شو یه ذره هم کمکت نمی کنم!
    این بار مثل بچه ها لیوان را به طرف دهنم گرفت که با خجالت دستهایم را از زیر کاپشن درآوردم و لیوان را از دست مهربانش گرفتم.مزه عالی شیر موز و شیرینی اش به گلوی خشک و خسته ام جانی دوباره داد ولی نگاه مستقیم و مهربان او که معذبم می کردباعث شد چند قطره شیرموز به گلویم بپرد.درست انگا که با یک بچه دست و پا چلفتی طرف باشد فورا جعبه دستمال را برداشت و چند تا از آن بیرون کشید و به دستم داد.اون لحظه هم احساس آرامش داشتم هم خجالت!
    لیوان نصفه را به طرفش گرفتم که مصرانه گفت:
    باید همه شو بخوری تا آخرش!
    ناچار چند قلپ دیگر خوردم ولی واقعا معده ام گنجایش بقیه اش را نداشت.لیوان را دوباره به طرفش گرفتم و با التماس گفتم:
    دیگه جا ندارم اگه بیشتر بخورم حالم بد میشه.
    اخمی مهربان تحویلم داد و لیوان را گرفت و از روی همان قسمتی که من خورده بودم باقیمانده شیرموز را خورد معنی حرکتش را فهمیدم و دوباره شرمسار سر به زیر انداختم.من باید چی کار می کردم در برابر این همه محبت؟!
    بعد از تحویل لیوان برگشت و راه افتاد.
    مدتی گذشت گفتم:
    ما هیچ مورد مشترکی با هم نداریم این قبول کنید!
    به نشانه مخالفت دستش را از روی فرمان برداشت و محکم تکان داد و گفت:
    نگو هیچی بگو فقط از لحاظ طبقاتی مشترک نیستیم.
    همین یک مورد خودش خیلی با اهمیته!
    با همان لحن ناراحت پرسید:
    پس این وسط تکلیف عشق و محبت چی میشه؟میشه نادیده گرفتش؟میشه؟
    سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و آرام گفتم:
    چاره ای نیست!
    چرا هست!یه ذره تحمل و مقاومت می خواد عشق در بیشتر مواقع پیروز بوده.مهم خودم هستم که خاک پای تو رو روی چشمام می کشم.خانواده ام هم کافیه تو رو ببینند و بشناسنت مطمئنم که مثل خودم عاشقت می شن.
    با ناراحتی رو به او کردم و گفتم:
    عاشق چیه من می شن؟یک کم عاقلانه فکر کنید یک دختر ساده شهرستانی!
    دیگه روم نشد بگم تازه خیلی هم خوشگل نیستم.ایلیا خونسرد جواب داد:
    همه اینا از نظر من حسنه!از اینها گذشته خانواده ام خیلی منو دوست دارند.سخت یا آسون همیشه همه چیز با نظر خودم بوده و اونا هم به نظراتم کم و بیش احترام گذاشته اند.چیزی نمی گذره که خودشون می فهمند چه جواهری انتخاب کرده ام!
    و اگر به این سادگی نبود؟
    ماشین را نگه داشت یک دستش را روی فرمان گذاشت و به طرفم برگشت و با لحنی آرام و مطمئن جواب داد:
    به شرافتم قسم می خورم که همه جوره ازت حمایت کنم بهم ایمان داشته باش خانم گل.
    در زیر نگاه و لحنش آب شدم چقدر صورت عبوس و مردانه اش در نظرم دوست داشتنی می آمد.قلب بی قرارم وحشیانه می تپید و قدرت هر گونه واکنشی در برابرش از من سلب شده بود.حالا به جای لرز نیم ساعت پیش از گرمای عشق و محبت ایلیا گر گرفته بودم و مستاصل و پریشان نگاهم را از نگاهش گرفتم و گفتم:
    اول باید بابا رو در جریان بگذارم نظر اون برای من بزرگترین شرطه!
    فورا موبایلش رو درآورد و به طرفم گرفت و گفت:
    دقیقا همون چیزی که من می خوام.
    دستم را به نشانه مخالفت تکان دادم و گفتم:
    نه اول باید فکر کنم .فعلا هیچی نمی تونم بگم!
    تا کی؟
    نفسم داشت می گرفت دست بردم تا شیشه ماشین رو برای استنشاق هوای تازه پایین بکشم اما چیزی پیدا نکردم یادم افتاد که این ماشینها شیشه گردان ندارند.خودش متوجه منظورم شد و شیشه رو از سمت خودش با دکمه الکترونیکی پایین داد سرم را بیرون بردم و چند نفس عمیق کشیدم.چند لحظه بعد شیشه را بالا داد و گفت:
    ببخش عرق کردی می ترسم سرما بخوری؟
    از فشار این همه مهر و محبت و عشق داشتم دیوونه می شدم.خدایا به دادم برس!در زیر نگاه منتظر و نگرانش دوباره تکیه دادم و با بی حالی چشمانم را بستم برای رعایت حالم دیگر حرفی نزد و راه افتاد.
    تا رسیدن به خوابگاه ساکت ماند و من در آن خلسه لذت بخش از اینکه در کنار او نشسته ام در اوج خوشی بودم!کمی مانده به خوابگاه خواهش کردم نگه دارد منظورم را فهمید و بدون برو برگرد نگهداشت.بدون اینکه نگاهش کنم تشکر کردم و خواستم پیاده شوم که پرسید:
    نگفتی این انتظار کشنده تا کی طول می کشه؟
    با کمی مکث جواب دادم:
    بذارید فعلا راحت باشم.نمی دونم!یک هفته شاید هم بیشتر.
    بی صبرانه منتظرم!
    سرم را تکان دادم و خداحافظی کردم در حالی که برایم دست تکان میداد بوق زد و از من دور شد.بچه ها مشتاقانه دورم را گرفتند ولی وقتی فهمیدند که حوصله ندارم راحتم گذاشتند.با رفتن آنها زهره آهسته گفت:
    مامانت زنگ زد گفتم حمومی.
    به عنوان تشکر تنها دستش را فشردم.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  10. #9
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    نه آن شب که تمام یک هفته را گیج و منگ بودم و کارم شده بود فکر فکر فکر.....
    از یک طرف جنبه های خوب و قشنگ این ازدواج را در نظر می گرفتم.زندگی راحت پولداری!همان چیزی که آرزویش را داشتم ماشین به اون خوبی از همه مهمتر رفاه و آسایش پول!ولی وقتی که چشم باز می کردم همه سراب بود!
    حس تردید و دودلی با حس اشتیاق و کشش به سمت ایلیا در جدال بود.آخه کم چیزی نبود!پولدارترین و مغرورترین پسر دانشکده که بی توجه به نگاه مشتاق همه دخترها بود فقط دست به روی من گذاشته بود.من؟!
    منی که آن قدر اذیتش کرده بودم!تنها چیزی که به فکرم نمی رسید دیدن این روزها بود.هنوز هم از عاقبت آن برخوردهای خصمانه حیرت زده بودم!من تا الان ادعا می کردم از پولدارها متنفرم!پس چی شد؟همه ش شعار بود؟
    با همه اینها اگر یک درصد فقط یک درصد احتمال می رفت که بعد از ازدواج پنهانی من و ایلیا خانواده اش مرا به جمع شان نپذیرند چه؟اگر عشق ایلیا مثل آتشی تند و شعله ور باشد که بعدش زود خاکستر می شود چه؟ایلیا از یک قشر مرفه و پولداره!معمولا این طور آدمها دست نیافتنی ها را با گوشه اسکناس به دست می آورند و بعد که به دست آوردند در اندک زمانی دلزده می شوند.اگر ایلیا جزء آن دسته باشد چه؟
    با نگاه کردن به یک طرف قضیه به حسی قشنگ فرو می رفتم.
    اما تصور طرف دیگر قضیه وحشت زده ام می کرد!اگر همه چیز آن طور که ما می خواستیم پیش نمی رفت خودم به درک!بابا و مامان چی؟می توانستند ناراحتی های مرا تحمل کنند؟اگر بدبخت می شدم به خودم که نه به آنها ظلم می شد.این را مطمئن بودم!
    تمام یک هفته را در بی قراری به سر بردم و از درس و کتاب و صحبت های استادها هیچی نفهمیدم.حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم مخصوصا وقتی برای اولین بار امتحانم را خراب کردم بیشتر اعصابم به هم ریخت!
    شبها که می خوابیدم وعم بدتر می شد یا خوابهای شیرین می دیدم که خیلی کم پیش می آمد و یا کابوس های درهم و برهم که با فریادهای بلندم بچه ها را از خواب می پراندم و طفلکی ها با آرامش بیدارم می کردند!
    عشق چه بلایی سرمان آورده بود!دوتا شاگرد اول کلاس از دور خارج شده بودند!می دانستم با حال خرابی که دارم درست نیست در جلسه هفتگی انجمن شرکت کنم نظر نجمه هم همین بود.
    عاقبت در جدال یک هفته ای و سخت عشق و منطق عشق برنده میدان شد!
    عصر جمعه که مامان و بابا تلفن زدند تصمیمم را گرفته بودم یعنی جز این چاره ای نداشتم!
    بعد از صحبت با مامان بابا گوشی را گرفت و بعد از احوالپرسی و پرسیدن سوال همیشگی راجه به درس و دانشگاه با پرسیدن سوال دیگری راه را برای حرف زدن من که برایم مثل جان کندن بود باز کرد!
    صدات مدتیه عوض شده دخترم؟چند روزه احساس می کنم صدا صدای لیلای پر نشاط من نیست!احساسم درست می گه نه؟
    دوباره کوه غم به دلم نشست خدایا کمکم کن تصمیمی که گرفتم به پدر و ماردم لطمه نزنه!سعی کردم بغضم را فرو بدهم که او نگران نشود اما نمی دانم چقدر موفق بودم گفتم:
    بابا بهت نیاز دارم.باید باهات حرف بزنم.اونم جدی!
    بابا با کمی مکث که اون هم نشانه نگرانی اش بود پرسید:
    درباره چی دخترم؟با من راحت باش.
    این را که گفت اشکم سرازیر شد کاش الان این جا بود تا می توانستم سرم را روی شانه های مطمئنش بگذارم.به سختی جواب دادم:
    درباره ایلیا مهاجر می شناسیدش که؟
    مکث بابا این بار طولانی تر شد و بعد پرسید:
    چی شده؟حرف بزن.
    چه خوب که خانم صبوری جلوی میز تلفن نبود!نمی دونم کجا رفته بود میان هق هق گریه گفتم:
    ازم خواستگاری کرده بابا!حالا من چی کار کنم؟
    صدای نفس های بابا رو می شنیدم یعنی با خودش چی فکر می کرد؟کاش حالت چهره اش را می دیدم گفت:
    یک حدس هایی زده بودم.حالا چرا گریه می کنی عزیزم!چی ناراحتت کرده؟
    ما هردومون باید با شما صحبت کنیم راستش ایلیا شرایط خاصی داره!اون فعلا نمی خواد خانواده اش چیزی یدونند؟
    تو باهاش حرف زدی؟
    فقط یکبار بابا اون هم بس که پاپی ام شد!هر کاری کردم که راضی اش کنم ازم بگذره نشد!بهش گفتم اول باید با شما صحبت کنم اون هم موافقت کرد.بابا بیا که دارم دق می کنم.
    آروم باش دخترم من به تو و تربیتت اعتماد دارم عزیزکم.نگران نباش من و مامانت فردا صبح راه می افتیم.
    نفس عمیقی کشیدم و اشکم بند آمد.آنقدر خوشحال شدم که نپرسیدم با برنامه های رانندگی اش چه می کند؟فقط این برایم مهم بود که بیایند و من پشت گرمی بگیرم.
    فردا شنبه بود و از مهلت یک هفتگی من دوروز هم گذشته بود.به همراه زهره که از نمازخانه بیرون آمدیم ایلیا را دیدم که منتظرم ایستاده بود.دلم از دیدنش ضعف رفت هیچ فکر نمی کردم که آن قدر وابسته اش شده باشم؟دوستش داشتم!زهره به سرعت از ما فاصله گرفت و رفت من ماندم و او!فقط سلام و بعد هم سکوت!تا اینکه بالاخره او گفت:
    تا کلاس بعدی یک ساعت وقت داریم موافقی بریم بیرون؟
    گرچه می دانستم همه از موضوع عشق و عاشقی ما با خبرند ولی هنوز هم دوست نداشتم مستقیما ما را باهم ببینند.یک ربع بعد در کنارش و داخل ماشین گرم و قشنگش نشسته بودم!درنگاه سریعی که به چهره اش انداخته بودم تاثیر شدت فشار عصبی این چندروزه را دیده بودم.پرسید:
    ناهار خوردی؟
    با تکان سر بله گفتم.با کمی مکث دوباره پرسید:
    فرصتت کافی بود؟
    و این بار دل نگران خیره ام شد آهسته جواب دادم:
    دیشب با بابا صحبت کردم.امروز صبح با مامان راه افتاده اند فکر می کنم تا یکی دوساعت دیگه برسند.
    یک دستش را از روی فرمان برداشت و روی صورتش کشید و خدارا شکری آهسته زیرلب زمزمه کرد وبعد رو به من گفت:
    اصل کاری خودت بودی نمی دونی چقدر نذر و نیاز کردم که از نظر شخصی خودت پذیرفته شده یاشم!
    می خواستم بگم شما نذر و نیاز هم می دونی چیه؟اما زبونم را نگه داشتم.خجالت می کشیدم از اینکه فهمیده بود دوستش دارم!با نگرانی پرسید:
    فکر می کنی بابات راضی بشه دختر گلش رو به من بده؟
    همانطور که در تله نگاه و لحن بی قرارش گرفتار شده بودم با شرمندگی جواب دادم:
    شما حتی نمی تونی فکرش رو بکنی که بابای من چقدر خوبه!اون همیشه فقط راهنمایی ام می کنه ولی به جام تصمیم نمی گیره.البته این دفعه فقط می خوام تصمیم گیری رو به عهده اون بگذارم چونکه خودم واقعا بریدم.راستش هنوز هم فکر می کنم این کار ما درست نیست!
    بعد از سکوتی طولانی نجوا کرد:
    بهم اعتماد کن عزیزم و اینو بدون که تو رو با دنیا هم عوض نمی کنم.به خاطرت در برابر همه سختی ها می ایستم اما نمی گذارم آب توی دل نازنینت تکون بخوره چون می دونم که چقدر برای خانواده ات ارزش داری مطمئن باش ارزشت برای من هم اگر بیشتر نباشه که هست کمتر نیست!
    آخه شما...
    اخمی کرد که چند چین دیگر به چین های پیشانی اش اضافه شد و گفت:
    اون همه جسارت رو قبول کنم یا این همه رسمی بودن رو!با هم نمی خونه!مگه من چند نفرم؟
    حرفم یادم رفت و مجبور شدم لبخند بزنم.حرفها و وعده های قشنگش کمی از هیجان یک هفته اخیر را کاست نرسیده به دانشگاه پرسید:
    کی می تونم بیام برای دست بوس بابات؟
    هنوز با او راحت نبودم با شرمندگی جواب دادم:
    اگه بابا خواست فردا خبرتون می کنم.
    باز اخم کرد و بعد خندید و گفت:
    پس امشب تا صبح دعا می خونم که آقای اعتمادی قبول کنه باهام حرف بزنه.اگر خدایی نکرده خواست قبول نکنه راهش رو بلدم چند روز مریضی ارزش به هدف رسیدن رو داره.
    منظورش رو فهمیدم و لبخند زدم پرسید:
    فکر نمی کنم شماره منو داشته باشی نه؟
    هیچی نگفتم و باز لبخند زدم.وقتی ازش خواستم نرسیده به دانشگاه مرا پیاده کند با اینکه ناراضی بود اما بدون مخالفت قبول کرد.بعد از اینکه شماره همراهش را روی برگه ای نوشت و به من داد از هم جدا شدیم.
    وقتی وارد خوابگاه شدم مامان و بابا تازه رسیده بودند.باباداخل ماشین نشسته بود و مامان رفته بود داخل.با دیدن ماشین بابا جان تازه ای گرفتم و دست در گردنش انداختم و سیر خودم را تخلیه کردم.فرصت صحبت نبود بابا خواست که وسایلن را بردارم تا شب به هتل فهمیدم جایی می خواد که راحت با هم حرف بزنیم مامان را داخل خوابگاه دیدم.چقدر بودنشان برایم با ارزش بود!قربونشون برم.
    تا وقتی که شام نخوردیم و در هتل مستقر نشدیم نه آنها حرفی از موضوع پیش آمده زدند و نه من! اما بالاخره که اتاق گرفتیم و تعویض لباس کردیم بابا لب تخت نشست و احضارم کرد.
    خجالت زده کنارش نشستم و انگشتان دستهایم را به هم قلاب کردم و منتظر شروع مذاکره از طرف او شدم مامان هم با دلواپسی روی تخت روبه رو نشست.بابا شروع کرد:
    خوب بگو دخترم؟
    سرم را تا آخرین درجه پایین انداخته بودم دست پیش آورد به زیر چانه ام و صورتم را بالا گرفت و با نگاهی اطمینان بخش به حرفم کشید.برایم سخت بود اما با این حال گفتم:
    نمی دونم بابا توی این چندروزه خیلی عذاب کشیدم.شرایط اون سخته!
    اگر دوست داری از اولش برام بگو اصلا فکر کن من و مامان دوستات هستیم پس راحت باش و چیزی رو توی دلت نگه ندار تا ما راحت تر بتونیم کمکت کنیم.
    صمیمیت کلامش آرامم کرد و باعث شد تا همه چیز برای شان تعریف کنم از ناسازگاریهایمان از دعوتش به تالار از کناره گیری های من بعد از اینکه فهمیدم ایلیا به من نظر دارد و حتی از اردو و افتادنم در آب و از نجاتم توسط او.از درخواستهای او برای ملاقات و پس زدن ها و مخالفتهای من از آن شب برفی و از همه مهمتر اجبارم برای قبول صحبت و پیشنهاد ایلیا همه را برایشان گفتم و دلم را خالی کردم.
    ساکت که شدم مامان آغوشش را برایم باز کرد و من مثل دختر بچه ای بیپناه به آغوش گرم و مهربانش پناه بردم.بابا بعد از سکوتی طولانی که مشغول فکر کردن بود پرسید:
    تو چی جواب دادی؟ببینم همه جوانبش رو در نظر گرفتی ؟
    - هنوز هیچ جوابی بهش ندادم.بدون مشورت با شما محاله،ولی باور کنید همه جوانب را برایش گفتم!کلا خودم با این همه اختلاف طبقاتی مخالفم،از اون مهمتر به خاطر ناراضی بودن خانواده اش مخالفم.ولی اون خیلی سرسخت و مصره،میگه هر جور بخواین تضمین می کنم که خانواده ام وقتی بفهمند من کار خودمو کردم کوتاه می ان!
    بابا محکم و قاطع پرسید:

    -و اگر کوتاه نیومدن چی؟
    از روی درماندگی سر تکان دادم و نالیدم:
    - همین عذابم میده،دوست ندارم تحمیلی باشم یا به خاطر من بخواد بین اون و خانواده اش اختلاف پیش بیاد.
    بابا کمی سکوت کرد و بعد سوال اصلی را پرسید:
    - خودت چی میگی؟ از همه مهمتر دوستش داری یا نه؟
    از شدت شرم دوباره سرم پایین افتاد،روی مستقیم بله گفتن رو نداشتم.با دیدن سکوتم طولانی ام گفت:
    - این سکوت یعنی دوستش داری، آره؟
    زیر لبی جواب دادم :
    - اون خیلی خوبه بابا،با همه پولدارها فرق میکنه،اصلا از محیط خانوادگیش راضی نیست.
    بابا نفس عمیقی کشید و به مامان نگاه کرد و گفت:
    - تو دختر عاقلی هستی و من همه جوره قبولت دارم.امیدوارم تصمیمیت از روی احساس نباشه!درسته که من نتونستم برای یک دونه دخترم اون زندگی که لایقشه فراهم کنم اما مطمئنم از تربیت و محبت چیزی برات کم نذاشتم میدونم که این طور نیست ولی محض تذکر میخوام پول و ثروت آقای مهاجر فریبت نده .ما به اخلاقیات این قشر آشنایی نداریم، نمی خوام چشم بسته وارد راهی بشی که خدایی نکرده زندگیت تباه بشه.از همه مهمتر تو باید آینده تاریک و روشن این تصمیم رو پنجاه،پنجاه در نظر بگیری .فکر کنی و ببینی به ریسکش می ارزه یا نه؟
    - من به اون گفتم که تصمیم شما هرچه باشه همون می شه!
    - نه دخترم شما هر دو عاقل و بالغید و در ضمن مهمترین قسمت مساله اینکه تو دوستش داری.
    وقتی سکوتم را دیدفپرسید:
    - حالا ما باید چی کار کنیم؟دوست داری خودم باهاش حرف بزنم؟
    با خیال راحت جواب دادم:
    - آره که دوست دارم .اون می خواست همین امشب به دیدنتون بیاد ولی من انداختم به فردا
    بعد از این مدت بالاخره بابا لبخند زد و گفت:
    - منظورت از اون کیه؟اسمش چی بود؟ اسم سختی داره!
    از خجالت داغ شدم و گفتم:
    - ایلیا!ایلیا مهاجر.
    - از کجا آوردن این اسمو؟معنی ش چیه؟
    - معنی شو نمی دونم ولی میگفت اسم یکی از پیامبران مسیحی و همچنین یکی از القاب حضرت علی (ع) است.
    دوباره لحن بابا جدی شد و گفت:
    - درست چی میشه دخترم؟
    - اتفاقا به این بهانه می خواستم از قبول درخواستش شونه خالی کنم و قبولش نکنم اما اون قسم میخوره که همه جوره حمایتم کنه،اونم تا هر زمان که من بخوام!
    - دخترکم می دونی مشکلاتت زیاد می شه و مثل یه سد جلو راهت رو می گیره!
    همه اینا رو میدونم و براش باز کردم ف اما چی کار کنم که کوتاه نمی اد. پسره دیوونه است،می گه هر چقدر لازم باشه شبا بیرون می مونم تا راضی تون کنم!
    بابا لبخند زد و از مامان با لحنی معنی دار پرسید:
    - دیوونه است؟
    مامان برای اولین بار حرفی زد:
    - اگر این طوره که مجنونه،اینم لیلی!
    باز با خجالت سرم را روی شانه مامان گذاشتم.همان شب به خاست بابا،با ایلیا تماس گرفتم و قرار ملاقات را گذاشتم و بعد از یک هفته عذاب شب بغل مامانم به راحتی و با آرامش کامل خوابیدم
    ظهر روز بعد طبق قراری که با ایلیا گذاشته بودم به دنبالم آمد،بچه ها تا جلوی در وسایلم را برایم آوردند.ایلیا عینک دودی اش را برنداشت تا خانم صبوری او را نشناسد.آرامشی که در کنار ایلیا گرفتم در کمتر از آنی جایگزین عذاب دوری شب گذشته شد،انگار سالها بود که همدیگر را ندیده بودیم.یه وری نشستم و غرق تماشای چهره دوست داشتنی و مردانه اش شدم،او هم یک لحظه نگاهش به خیابان و یک لحظه به روی من بود.هیچ چیز قشنگ تر از عشق نیست!

    ایلیا برایم توضیح داد یکی از دوستانش که برای مدتی نامعلوم به مسافرت خارج از کشور رفته آپارتمان مبله و آماده اش را برای همان مدت به او رهن داده .
    اتومبیل ایلیا هرچه بیشتر به شمال شهر نزدیک می شد من بیشتر خودم را در جمع مرفهین احساس می کردم!یعنی از این به بعد من جزء آنها بودم؟
    آپارتمان موردنظر در یک برج قشنگ و بزرگ بود که محوطه باصفایش برابر بود با بزرگترین پارک شهر ما!
    زندگی ها چقدر متفاوت است ! ماشین های پارک شده در پارکینگ برج همه مدل بالا و خارجی بود که بعضی ها را من اصلا تا حالا ندیده بودم!
    من محو تماشای آنجا بودم و ایلیا با لبخند محو تماشای من!ماشینش را پارک کرد و گفت:
    -زیاد جدی نگیر،بذار بری توش!این قوطی کبریت های قشنگ یه ذره صفای خونه کوچک شما رو نداره عزیزم!
    فهمیدم که خیلی جوگیر شدم و از حالت معمولی ام در آمده ام،رفتارم مسلما مایه آبروریزی بود!
    آیا می توانستم خودم را با ان محیط ناآشنا وفق بدهم؟
    با کمک ایلیا وسایلم را برداشتم ،با خودم فکر می کردم که آپارتمان ما در چه طبقه ای است؟چند تا پله دارد؟اوه...
    وقتی ایلیا جلو آسانسور ایستاد و دکمه آسانسور را فشرد،خودم را نباختم اما رفتم تو حس! آسانسور ؟! آخ که مامان و بابا بیایند و اینجا را ببینند؟! حتما اون وقت میگن لیلا تو اینجا چی کار میکنی؟
    وارد آسانسور شدیم و ایلیا دکمه شماره شش را فشرد،با حرکت ناگهانی آسانسور به طرف بالا یک لحظه دلم کنده شد.ایلیا همچنان به من لبخند می زد و برای حفظ آرامشم گونه ام را میکشید،خندیدم ولی توی آینه آسانسور که به خودم نگاه کردم رنگم حسابی پریده بود!خاک بر سرم کنند مثلا جوان امروزی و خیر سرم تحصیلکرده بودم!چه کنیم این هم یکی از اثرات بزرگ شدن در شهر کوچک و محدود بود!
    نرسیده به بالا ایلیا یک دسته کلید از جیبش در آورد،چراغ آسانسور که روی شش ایستاد در خود به خود باز شد و اینبار وارد راهرو عریض و شیکی شدیم که جا به جا درختچه های تزئینی در اطراف آن قرار گرفته بود.جلو یکی از درها که همه با فاصله های معین و با شماره هایی ردیف شده بود ایستادیم و ایلیا کلید به در انداخت.در را باز کرد و کمی عقب کشید و کمرش را به حالت احترام خم کرد و با دست به داخل تعارف کرد.
    -قدمتون روی چشم پرنسس لیلا!
    با خنده ولی گیج و منگ وارد آپارتمان شدم.خدای من چقدر زیبا،مثل رویا!مثل خواب!
    آپارتمان در عین کوچکی به قدری قشنگ دکور و تزیین شده بود که اصلا کوچکی اش به چشم نمی آمد.دیوارها هر کدام رنگی داشت،آبی،صورتی،بنفش،سبزو همه از نوع خیلی کم رنگ و ملیح.
    دیوار روبه روی پنجره را کلا یک گل رز قرمز با کاغذ دیواری کرده بودند،آنقدر بزرگ بود که تمام سطح دیوار را پوشانده بود و به قدری طبیعی بود که بی اختیار برای لمسش دست پیش بردم و سطح صاف دیوار را احساس کرم!
    وسایل خانه اسپرت و جوان پسند بود، یک نیم ست راحتی وسط هال و آباژورهایی که با آنها هم خوانی داشت. قاب عکس های ریز و درشتی که با فاصله کمی پایین و بالای هم نصب شده بود.یک جفت فرش قالیچه مانند که وسط هال کوچلو قرار داشت و از همه مهمتر میز گوشه هال که یک تلویزیون عالی و دستگاه صوتی بزرگی با چند باند کوچک و بزرگ در آن قرار گرفته بود.
    آشپزخانه! کوچک ولی خیلی تکمیل بود! همه چیز به قشنگی و مهارت لا به لای کابینت ها جاسازی شده بود،حتی ماشین لباسشویی و ظرفشویی اتوماتیک.دیگر لواذم برقی داخل دکور کوچک کنار اپن را، حتی در خانه خاله هم ندیده بودم!فنجانهای رنگی قشنگی که به جا فنجانی آویزان بود و آدم کیف می کرد، جلو پنجره بزرگ هال روی صندلی راحتی که تکان میخورد بنشیند و در حالیکه به ریزش نرم برف نگاه می کند در آنها چای بخورد.
    من ذوق زده از این طرف به ان طرف میرفتم و اصلا کنترل احساساتم به اختیارم نبود، نگاه مهربان و نوازشگر ایلیا در حالیکه خودش را سرگرم جا به جایی وسایلم میکرد تا راحت باشم، همراهیم می کرد.
    آخر سر نوبت اتاق خواب بود که تخت دو نفره خیلی قشنگی در بالای اتاق، آباژورهای هم خوانی در طرفین تخت و یک میز توالت جمع و جور که همه از یک سرویس بود فضایی شاعرانه و عالی به آنجا بخشیده بود.
    آنجا هم یک پنجره بزرگ رو به بیرون داشت ، پرده ها را کنار کشیدم و تازه متوجه چشم انداز زیبایی شدم که منطقه وسیعی از تهران و کوه های پر از برف را پیش رو باز می کرد. با دیدن آنجا باز دوباره صدایی در مغزم پیچید!لیلا میدونی کجایی!تو متعلق به اینجا نیستی.آیا می تونی در بین این مردم برای خودت جایگاهی داشته باشی؟تربیت بیست ساله تو با اینجا هماهنگی داره؟قبولت میکنند؟قبولت میکنند؟قبولت میکنند؟
    حضور ایلیا را در کنارم احساس کردم و به پشت گرمی وجودش به بازویش تکیه دادم، به نرمی گفت:
    -به چی نگاه می کنی، در ضمن فکرت مشغول چیه؟ زود، تند ، سریع بگو.
    از افکار آزاردهنده بیرون آمدم و گفتم:
    -اینجا خیلی قشنگه!
    ایلیا نرم و مهربان کنار گوشم زمزمه کرد:
    -نه به قشنگی چشمان زیبای تو عزیزم ، لیاقت تو بیشتر از ایته ولی متاسفانه که فعلا نمی شه.
    نگاهم را به نگاه مهربانش گره زدم و گفتم:
    -اینجا عالیه ایلیا، ازت ممنونم
    خم شد وبا محبت روی سرم را بوسید و گفت:
    -به خاطر این نظرم اینجا رو گرفت که هم کوچیکه و هم امنه، لااقل وقتی نباشم خیالم راحته که از بزرگیش نمی ترسی!
    در همان لحظه از فکر اینکه تا مدتی که وضعمان روشن شود بعضی شبها باید از هم دور باشیم دلم گرفت و چانه ام از کنترل بغض به وجود آمده لرزید.
    برای اینکه مرا از آن حال درآورد دستم را کشید و از اتاق بیرونم برد و سرم را به نشان دادن سرویس بهداشتی کوچلویی گرم کرد که با تور مخفی که از پشت شیشه های سقف میتابید آنجا را به اندازه یک سالن پذیرایی روشن کرده بود!
    چقدر آقا بود! بدون اینکه بخواهد چیزی را مستقیما به من بگوید مثل بچه ها بغلم کرد و روی لبه اپن آشپزخانه گذاشت و بعد داخل دستگاه چای ساز چای دم کرد تا من یاد بگیرم. بعد هم توی فنجانهای رنگی دو تا چایی خوش رنگ ریخت و هر دو کنار هم روی صندلی راحتی روبه روی پنجره هال لم دادیم و چای خوردیم.
    بعدازظهر لازم بود که به مغازه برگردد اما برای اولین شب اقامت قول داد که هر طور شده خودش را برساند. تا شب خودم را مشغول جمع و جور کردن وسایلم و تمیزی آشپزخانه کردم و بعد با شماره تلفن سوپری که به دیوار اشپزخانه بود تماس گرفتم و به همان شماره اشتراک نیازهای لازمم را سفارش دادم و هرطور بود شام خوشمزه آماده کردم و زمانی که می دانستم بابا هم در خانه است به آنها تلفن زدم و از محل زندگیم برایشان با ذوق و شوق تعریف کردم.
    با لذتی زایدالوصف دستگاه صوتی را که ایلیا طرز کارش را نشانم داده بود روشن کرده و به امید بازگشت شوهرم به وضع خانه رسیدگی کردم. به هیچ چیز بدی فکر نمی کردم، فقط با آن همه سرخوشی در ذهنم می گذشت که وقتی ایلیا وارد خانه شود و بوی غذا مستش کند چه حالی میشود. رفاه هم خوب چیزیه ها!
    آخر شب ایلیا با قفل ساز برگشت که البته جلوی او نتوانست عکس العمل قشنگ تری نشان بدهد، جز اینکه چشمهایش را چند لحظه بست و با نفسی عمیق بوی غذا را به مشامش کشید و بعد چشمهایش برق زد.
    علاوه بر تعویض قفل در از قفل ساز خواست که دو قفل دیگر هم از بالا و پایین در نصب کند که از داخل قفل شود.می دانستم که چقدر نگران من است و دل من از این همه توجه حالی به حالی می شد!
    با اتمام کار قفل ساز و رفتنش دو نفری روبه روی هم اولین شام مشترکمان را که به طرز قشنگی تزیین کرده و روی میز آشپزخانه چیده بودم عاشقانه صرف کردیم و بعد با کمک هم همه جا را تمیز کردیم.
    اولین شب در خانه مان جزء قشنگترین روزهای زندگیم شد، آن شب را با خیالی آسوده در کنار هم خوابیدیم!
    ایلیا برنامه هایش را طوری تنظیم کرده بود که لااقل هفته ای سه شب را در کنار من باشد . این طور که می گفت به خانواده اش گفته بود ، دوستی غریب و شهرستانی پیدا کرده که خیلی با او صمیمی شده و فعلا برای اینکه تا مدتی او احساس تنهایی نکند همراه علیرضا شبها به خانه مجردی او میرود .

    به غیر از آن شب هایی که بود به خواسته ایلیا برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که احساس تنهایی فشاری به رویم نیاورد تا اوهم نگرانم نباشد . باز هم به خاسته او هر شب من بودم که با مامان و بابا تماس میگرفتم و هر وقت هم خودش بود حتما با آنها صحبت میکرد . تا دیر وقت به درسهایم میرسیدم که لااقل شبهایی که او هست عقب افتادگی از این جهت نداشته باشم . تاآخر شب نشده چندین بار تماس میگرفت و از حالم میپرسید و هر بار تاکید میکرد تا همه قفلها را از داخل ببندم وقتی هم که از نیمه شب می گذشت و می خوابیدم لااقل تا صبح یک بار تک زنگی تلفنی می زد تا بدانم او از راه دور هم به یاد من است ، نه تنها از خواب نمی افتادم بلکه با ارامش بیشتری به ادامه خوابم میرسیدم !
    هر روز صبح خودش مرا به دانشگاه می رساند و برگشتم هم با خودش بود ، اغلب برایم از بیرون غذا تهیه می کرد که من خسته نشوم ولی شبهایی که می دانستم به خانه می اید هر طور شده با دستهای خودم برایش غذا می پختم ، هر دو ترجیح می دادیم به جای گردش شبانگاهی در خلوت خ0انه و در کنار هم باشیم !
    بعد ازدو هفته از شروع زندگی مشترک برای پنج شنبه شبی از امید و نجمه و علیرضا و سحر دعوت کردیم .
    هیچکس در دانشگاه به جز تعدادی از دوستان مشترک و صمیمی مان از عقد کردن ما خبر نداشت و تقریبا همه فکر می کردند که تازه دوستی ما شکل گرفته !
    در مهمانی شش نفره به ما اینقدر خوش گذشت و به قدری با هم خندیدیم که هنوز هم آن شب را فراموش نکردم . نجمه از ظهر با من به خانه آمده و از دیدن آپارتمان نقلی ام کلی ذوق کرده بود . ایلیا برای هردویمان نهار خرید بود و بعدازظهر هر دو با هم تمام هنرمان را به کار گرفته و چند نوع غذای خوشمزه پخته بودیم طوری که حتی سحر هم باورش نمی شد کار خودمان باشد !
    تازه بعد از خورن آن شام خوشمزه دیروقت بود که همگی با هم با ماشین ایلیا به گردش به قول نجمه نیمه شبانگاهی رفتیم و نزدیک صبح دوباره همه به خانه برگشتیم و بعد از نماز صبح من و سحر و نجمه تنگ هم روی تخت اتاق خواب بیهوش شدیم و آقایان روی مبلهای داخل هال ! خوابی که تا ظهر ابری جمعه طول کشید .
    برای نهار ایلیا از بیرون پیتزا سفارش داد و بالاخره اینکه مهمانی طولانی و عالی ، آخر شب جمعه تمام شد و ایلیا هم با اتمام وقتش مجبور شد همراه مهمانها مرا ترک کند .
    کم کم می رفتم که به وضع موجود عادت کنم ، تنها امیدم به آینده بود و اینکه فردا باز ایلیا را خواهم دید !
    عید نزدیک می شد و این طور که ایلیا خودش میگفت به پدر و مادرش اعلام کرده بود که همان عید باید برای خواستگاری از دختری که به میل و سلیقه خودش انتخاب کرده بود اقدام کنند !
    به فکر فرو رفتن گاه و بیگاهش نشان می داد که این اعلام آمادگی وضع ناخوشایندی را در بین خانواده اش ایجاد کرده ، با این حال هیچوقت از وخامت اوضاع برایم نمی گفت و تنها کلمات امیدوارکننده بود که از دهانش بیرون می امد ، مرا دلداری می داد و می گفت که برای ایام عید همه چیز تمام میشود و جدایی ها به سر می اید !
    ولی همه چیز آنطور که ما پیش بینی می کردیم پیش نرفت و مادر ایلیا بدون اینکه او را در جریان گذاشتهه باشد چند روز مانده به تعطیلات سال نو به بهانه سر زدن از خواهر کوچک ایلیا که تازگی حامله شده بود به کانادا رفت ظاهرا چونکه فشارهای ایلیا به روی انها زیاد شده بود و آنها هم جدی بودن آن را احساس کرده بودند برای فیصله دادن و به خیال خودشان سرد شدن ایلیا این کار را کرده بودند تا با این کار او را آرام کنند !
    چاره نبود ! باید فعلا صبر میکردیم تا مادرش برگردد . دلداری های ایلیا هنوز پابرجا بود و قول می داد همین که مادرش برگردد سفت و سخت در برابرش می ایستد تا خواسته اش عملی شود ، خدا کند !
    امیدم به اینکه در تعطیلات عید همه چیز به خوبی روبه راه می شود ناامید شده بود ولی یک شب که ایلیا سرحال و خوشحال آمد و علت خوشحالی اش را پرسیدم بعد از اینکه مرا یک دور چرخاند و جیغم را در آورد میان مبل افتاد و مرا روی پایش نشاند ، گردنم را بوسید و گفت:
    -دو هفته تعطیلات عید رو کامل باهمیم !
    -چطور ؟ پس بابات چی ؟
    -خوشبختانه خسته شده و چونکه مامان هم نیست برنامه ریخته بره دبی.
    از خوشحال جیغ کشیدم و ناباورانه خندیدم ، دستی به روی موهایم کشید و اضافه کرد:
    -من برای خودم برنامه ریزی کردم ، اگر موافق باشی هفته اول میریم پیش مامان و بابات و هفته دوم که باید مغازه باز باشه و عروسی علیرضا هم هست مامان و باباتو می اریم اینجا چطوره ؟
    دیگه از این بهتر نمیشد ! شاید تا بعد از عید و برگشتن پدر و مادرش هم ایشاالله فرجی میشد ! با این حال فکر کردم اینا دیگه چه خانواده ای هستند ؟ در سال نو همه پراکنده اند ! یکی در مشرق و یکی در مغرب !
    یعنی اینقدر از هم دورند که این مسائل مهم برایشان ارزش ندارد؟ باباش موقع تحویل سال میخواد کجا باشه ؟ اصلا فکر نمی کنند تنها پسرشان تعطیلات را چطور می گذراند ؟ این مسائل برای من که در یک خانواده سنتی و صمیمی بزرگ شده بودم غیر قابل هضم بود ! از بچگی به یاد دارم که حتی اگر تحویل سال به نیمه شب برخورد می کرد بابا با ناز و نوازش بیدارم کرده و بعد مجبور میکرد که لباس تازه ام را بپوشم و سرحال کنار سفره هفت سین بنشینم .
    به درک شوهر من که این طوری نیست ، در همان لحظه فکری موذی در مغزم زمزمه کرد: ولی توی همین خانواده بزرگ شده ، اه ........... حالم از از هرچی فکر بده به هم میخوره !
    اما خدایی دیگه عید از این بهتر نمی شد ! ساعت تحویل سال قبل از نیمه شب بود . ایلیا تماس گرفت و گفت لااقل تا یک ساعت قبل از تحویل سال باید مغازه باز باشد ، عیبی نداشت چون اینقدر کار داشتم که تا آمدن او هم وقت کم آوردم . سفره کوچک هفت سینی روی میزهن کردم و با تزیین خوشگلش کردم . بعد ، پختن سبزی پلو و ماهی سفید و سخت تر از همه آماده شدن برای اینکه فردا صبح قصد مسافرت داشتیم.
    ایلیا بدون آنکه اصراری در پنهان کردن احساسش داشته باشد ذوق می کرد ، طوری به هفت سین نگاه می کرد که انگار تا حالا چنین چیزی ندیده ! بعد از آن مثل گربه به سمت اجاق گاز بو کشید و خواست یک تکه برشته از ماهی زا بکند که با قاشف کوبیدم پشت دستش و یاد مامانم افتادم و گفتم:
    -ناخنک ممنون !
    دستهایش را تسلیم گونه بالا برد و سرخوش عقب نشینی کرد
    به قول خودش هرچه امر می کردم اطاعت می کرد !
    -ایلیا لباس نو بپوش ف ایلیا شمع ها رو روشن کن . وای ایلیا زود باش صدای تلویزیون رو یه ذره بیشتر کن.
    خودم هم لباس مرتبی پوشیدم و آرایشی ملایم کردم و قبا از تحویل سال کنارش نشستم . با لذت به من و کارهایم نگاه می کرد ، انگار همه یز برایش تازگی داشت . قران را برداشتم و بوسیدم و لای آنرا باز کزدم و به دستش دادم و گفتم :
    -تو بخون ، در ضمن آرزو یادت نره !
    صدای ضربه های آخرین دقایق سال کهنه بود ، چشمهایم را بستم و عاجزانه از خدا خواستم که نه تنها امسال که همیشه ایلیا را در کنارم داشته باشم . خدایا خودت کمکمان کن.
    با اعلام سال جدید کمی دیگر از قران خواند و سپس بوسید و آن را بست . محو تماشایش بودم که عاشقانه نگاهم کرد ، دلم برای ذره ذره نگاهش پزر میکشید و در زلالی اش غرق می شدم در اغوشم کشید و بوسید و گفت:
    -عیدت مبارک عزیزم . این اولین ساله که با همیم در ضمن قشنگ ترین عیدم بوده !
    با نگاهی پر از آرزو و اشک جواب دادم:
    -خدا کنه آخرینش هم نباشه!
    نگاهی به صورت نمناکم انداخت و گفت:
    -چرا اینقدر نگرانی !
    بغضی که به زحمت سعی در کنترلش داشتم سرباز کرد ، با محبت دلداریم داد و کنار گوشم زمزمه کرد:
    -تنها مرگه که قدرت داره منو از تو جدا کنه ، وقتی عقدت کردم پیه همه چیز رو به تنم مالوتدم چونکه تو عشق اولین و آخرینم هستی !
    و بعد دوباره به صورتم زل زد و موهای ریخته شده روی صورتم را کنار زد و اشکهایم را پاک کرد و گفت:
    -ببین توی این لحظات قشنگ چه حرفای زشتی میزنی قربونت برم ، حالا یه کم برام بخند .
    برایش لبخند زدم که اختیار از دست داد و پس از چند دقیقه قشنگ گفت:
    -هممون اوایل که تازه فهمیدم عاشقت شده ام ، فیلمی دیدم که متن قشنگی داشت . شنیدنش منو به یاد تو می انداخت اصلا انگار برای حال من خوانده شده بود چون با همون یکبار شنیدن توی ذهنم ضبط شد ، گوش کن برات بخونم و بعد با لحن ملایم و زمزمه گونه گفت:
    خداوند خلقت را در هفت روز کامل کرد: روز اول زمین را آفرید ، روز دوم آسمان را ، روز سوم دریا را ، روز چهارم رنگها را ، روز پنجم حیوانات را ، روز ششم آدم را ، روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه بیافریند تا خلقت کامل شود.........
    غرق در نگاه هم شدیم ، نفس عمیقی از سر امنیت کشید و بعد صدایش را پایین تر آورد و کنر گوشم گفت:
    تو را برایم افرید و همه چیز کامل و زیبا شد!
    مست و مدهوش وجود پرمهر و عشقش شدم ، آیا هیچ کس دیگر مثل ما عاشق بود !
    خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من.... از آن به بعد متنی را که به نظر خودمان فقط مخصوص ما بود، هر کدام شروع میکردیم نفر بعد همراهیش میکرد. یک جمله من می گفتم و یک جمله او و آخر در حالی که چشم در چشم عاشق هم داشتیم با هم زمزمه میکردیم .
    روزهای قشنگ زندگی چقدر تند می دوند، برعکس زشتی ها و بدی ها که سلانه سلانه و بی توجه یک قدم امروز برمیدارد و یکی فردا !
    عید همان عیدی شد که می خواستیم ، صبح زود فردا به طرف شهر ما حرکت کردیم و هفته اول تعطیلات را آنجا ماندیم و عشق و صفا را چهار نفره تجربه کردیم!
    برای هفته دوم مامان و بابا را همراهمان آوردیم ، همان طور که حدس می زدم هر دو از دیدن زندگی قشنگ و اراممان لذت بردند . عروسی علیرضا و سحر هم جزو قشنکترین اتفاقات آن سال بود !
    برای سیزده به در خانواده نجمه به تلافی سال گذشته از ما دعوت کردند و خدا می داند که چقدر خوش گذشت .
    بعد از گذراندن یک تعطیلات عالی و برگشتن مامان و بابا که در آن مدت کوچکترین مجالی برای فکر کردن به چیزهای ناگوار پیدا نکرده بودم ، دوباره کلاسها و زندگی عادی شروع شد و چشم به راه برگشتن مامانش از کانادا شدیم .
    به خودم دلداری می دادم او تا یکی دو ماه اینده که کلاس های ما تمام می شود بر میگردد و تابستان جشن عروسی مفصل ما برگزار می شود ، اما زهی خیال باطل!
    یک ماه از عید گذشته بود ، بابا و مامان هر شب پشت تلفن از اوضاع می پرسیدند و من از خوش خیالی های خودم برایشان می گفتم .
    شب را با ایلیا گذرانده بودم ، هر دو ساعت هشت کلاس داشتیم . با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و قبل از رفتن به دستشویی رفتم که چای ساز را روشن کنم اما نفهمیدم چطور دکمه روشن را زدم ، چونکه مثل دو روز گذشته با حالت تهوع شدیدی به طرف دستشویی دویدم .
    تمام محتویات معده ام با فشار زیاد تخلیه شد ، در حالی که چشمهایم از حدقه بیرون زده بود و دست و پایم می لرزید . ایلیا با توجه به صداهای وحشتناکی که از دستشویی شنیده بود هراسان پشت در ایستاده و به آن می کوبید و می گفت:
    -لیلا چی شده ؟ لیلا ..........
    به زحمت آبی به صورتم زدم و در را باز کردم ، از یخ بودنم می توانستم حدس بزنم که چقدر رنگ پریده ام ! تا چشم ایلیا به من افتاد وحشت کرد و زیر بغلم را گرفت و روی مبل نشاند و بعد به سرعت و دستپاچه چای دم کرد و با کمی نبات برایم آورد . در حال به هم زدن آن پرسید:
    -چرا این طوری شدی؟ مگه چی خوردی؟
    با بی حالی جواب دادم:
    -نمیدونم ! دو سه روزه که صبح ها این طوری می شم .
    ایلیا با ناراحتی پرسید:
    -دو سه روزه این طوری می شی و به من نگفتی؟
    -آخه بعدش دیگه خوب می شدم ، به خاطر همین جدی نگرفتم .
    غرغرکنان چای را به خوردم داد و در حاضر شدن کمکم کرد و گفت:
    -زودتر بریم چند تا قلوه بگیرم بخوری ، شاید معده ات ضعیف شده یه مو از سرت کم بشه پدر جون منو می کشه !
    بعد از اینکه به اصرار او و با بی میلی چند سیخ قلوه ای را که گرفته بود داخل ماشین خوردیم از کلاسمان زد و مرا به درمانگاه برد . خانم دکتری که معاینه ام کرد یک سری سوالات عجیب و غریب پرسید و قبل از این که نسخه ای بنویسد ، دستور آزمایش نوشت . از دست ایلیا کفری بودم و از نظر خودم بی خود از کلاسمان زده بودیم ، اینها به قول خاله بازارگرمی دکترها بود که تا تقی به توقی می خورد آزمایش می نوشتند .
    برعکس ایلیا مساله را خیلی جدی گرفته بود و بعد از آزمایشگاه که جوابش بعد از ظهر آماده می شد ، اجازه رفتن به کلاس ظهر را هم به من نداد و مرا به خانه برگرداند !
    بین راه گوشت تازه خرید و خودش هم به کلاس نرفت ، کنارم ماند و با ناز و نوازش گوشت کبابی را به خوردم داد . بعدازظهر با اینکه به شدت نگرانم بود ولی دیگر به هیچ بهانه ای نمی توانست از مغازه بزند ، البته قول داد که شب هر طور شده بیاید .
    تا شب که بیاید کم و بیش به دستورش عمل کرده و استراحت کردم و فقط به درسهایم رسیدم . در عین حال ساعت به ساعت تلفن می زد و از حالم می پرسید اما انگار از غروب به بعد لحنش عوض شده بود ، چون شادمانه و محتاط تاکید کامل داشت که از جام تکان نخورم . چقدر یک مسمویت ساده را بزرگ می کرد !
    شب که آمد یک دسته گل و یک کادوی بزرگ به همراه داشت البته تعجب نداشت ، چون او با بهانه و بی بهانه برایم گل و کادو میخرید . اجازه نداد از جام بلند شوم ، صورتم را بوسید و خودش گل های قشنگش را در گلدان جا به جا کرد و در کنارم روی میز گذاشت ، بوی مریم تازه مشامم را نوازش داد . بعد کنارم نشست و نگاهم کرد و خندید ، خنده اش طور دیگر بود ! نگاهش هزاران حرف و معنی داشت ، پرسیدم :
    -باز که برام کادو خریدی، آخرش همه زندگی خودت و باباتو سر کادوهای من می دی !
    اول خندید و بعد دستی به موهایم کشید و گفت :
    -هرچی هست فدای یک تار موهات ولی این کادو خیلی با کادوهای دیگه فرق میکنه خانم گل !
    خم شد و بسته کادو را روی زانوهایم گذاشت و ادامه داد:
    -این دفعه با سلیقه خودم خرید کردم ، ببین خوشت می آد؟
    در حال باز کردن کادو سرخوش گفتم:
    -با انتخاب همسر ، در خوش سلیقه بودنت شکی نیست !
    داخلش بلوز قرمز لطیف و قشنگی بود به هوراه یک شال حریر آبی رنگ. ذوق کردم و او را بوسیدم ولی او با لبخند پرحرف فقط نگاهم کرد . شال را روی سرم انداختم و ژست گرفتم ، فقط خندید و دست به جیب برد و یک جعبه کوچلو درآورد و بعد با ملایمت پشت دستم را بوسید و آن را در دستم گذاشت . به شوخی اخمی کردم و گفتم :
    -ایلیا تو که هرچی طلا داشتید توی این مدت مثل مورچه کشوندی آوردی واسه من . تازه همین یک ماه پیش برای عید اون گوشواره زمرد را برام هدیه آوردی !
    با اشاره چشم خواست تا آن را باز کنم ولی تا خواستم جعبه را باز کنم ، دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
    -میتونی حدس بزنی مناسبتش چیه؟
    برای پی بردن به این موضوع نگاهش کردم ، چشمانش میخندید و حالت به خصوصی داشت . ناگهان با فکری که در مغزم جرقه زد از جا پریدم و گفتم :
    -حتما مامانت اومده و باهاش حرف زدی؟
    با لبخند نچی گفت کمی دیگر نگاهش کردم و پرسیدم :
    -با بابات حرف زدی؟ اون موافقه؟!
    ابرو بالا انداخت و گفت :
    -نه هیچ کدومش اما چونکه دوستت دارم یه راهنمایی بزرگ بهت میدم . مناسبتی که پیش اومده بهانه قشنگ و محکمیه برای سر و سامان دادن به اوضاع ، به عبارتی دهن مخالفها بسته می شه !
    باز نگاهش کردم ! چیز دیگری به فکرم نمی رسید ، به نظر خودم در این موقعیت شنیدن هیچ خبری از رضایت پدر و مادرش بهتر نبود ! با خستگی دوباره به مبل تکیه دادم و قهر گونه اخم کردم و گفتم :
    -پس بگو سر کاریه ؟!
    با لبخند جعبه را از دستم گرفت و در حال باز کردن آن زیر چشمی نگاهم کرد و شمرده شمرده گفت:
    -جواب آزمایشت رو گرفتم !
    داشتم با خودم فکر می کردم جواب آزمایش چه ربطی به مناسبت دارد ، که ایلیا مهلت نداد و از جعبه گل سینه پروانه ای شکل را درآورد و در حال بستن آن به جلوی لباسم آرام ادامه داد:
    -تقدیم به خوشگلترین مادر دنیا !
    برای چند لحظه به معنی حرفش پی نبردم و هاج و واج به چشمان خندانش خیره شدم ، زبانم قفل شده بود ولی در مغزم هیاهویی به پا بود . آزمایش ؟ مادر ؟ یعنی چی ؟ منظورش چیه ؟
    ایلیا دستهای یخ زده ام را در میان دست های گرمش گرفت و گفت :
    -تبریک می گم مامان کوچلو !
    دهان قفل شده ام به زحمت باز و بسته شد:
    -شوخی میکنی نه ؟ آره ایلیا شوخی میکنی ؟
    با سر انگشتانش گونه ام را نوازش کرد و گفت:
    -خیلی هم جدیه عزیزم ، البته شوخیش هم قشنگه !
    نفسم به شماره افتاد و صدایم از فرط عصبانیت خش برداشت ، داد زدم و گفتم :
    -داری دروغ میگی این حقیقت نداره !
    ناباورانه و وحشتزده با دو مشت کم توان و عصبانی ام به سینه اش کوبیدم و گفتم :
    - نمیخوام نمیخوام ، بگو دروغه !
    مچ هر دو دستم را گرفت و در چشمان خیسم خیره شد و گفت :
    -چرا اینطوری میکنی ؟ فکر می کردم مثل من خوشحال میشی !
    داد کشیدم و جواب دادم :
    -هنوز وضع خودمون مشخص نیست اون وقت تو می گی خوشحال باشم !
    در حالیکه سعی میکرد آرامم کند گفت :
    -چرا مشخص نیست عزیزم ، تو همسر قانونی منی و ما سند ازدواج داریم . این یعنی ، بچه ما قانونیه و پدر و مادره داره فدات شم .
    نفسم داشت بند می آمد و گریه امانم را بریده بود . ایلیا شمرده شمرده در گوشم دلیل و برهان می آورد که ناگهان با فکری ناآشنا ملتمسانه در نگاهش خیره شدم و نالیدم :
    -فعلا توانش را ندارم نمیتوانم ، نمیتوانم ...
    شانه هایم را گرفت و تکانم داد و گفت :
    -میفهمی چی میگی لیلا ؟
    - اره میفهمم این تویی که نمی فهمی ، این مهمون ناخوانده ست ، مزاحمه !
    اخم های پیشانی اش وحشتناک به چشم میخورد ! با عصبانیت ولی آرام گفت :
    -درسته که نمی خواستیم این طوری بشه ، ولی حالا که شده !مگه تو به خواست خدا معتقد نیستی ، مطمئنم که این خواست خدا بی حکمت نبوده ! چه بسا که گره کار ما این طوری باز بشه .
    چشم های وحشت زده و غمناکم را در نگاهش دوختم و در میان گریه به سادگی گفتم :
    -ولی من هنوز عروس نشدم و لباس عروسی نپوشیدم ،تو به من قول دادی !
    این را که گفتم خسته و درمانده سرم را روی شانه اش گذاشتم و ناباورانه زار زدم .
    ایلیا با مهربانی دلداریم داد و باز با ملایمت وعده داد :
    -هنوزم قول میدم . تو فقط یه ذره دیگه بهم فرصت بده ، قبل از اینکه آّب از آّب تکون بخوره ...
    بعد با نگاهی به اندامم اضافه کرد:
    -قبل از اینکه شکم کوچولوت نشون بده لباس عروس تنت میکنی. به مامان زنگ میزنم و مجبورش می کنم فوری برگرده و تا برگشت همه چیز رو بهم می پیچونیم ، یک ماه هم طول نمی کشه . تو تازه سه هفته است مامان شدی ، مامان قشنگم !
    حتی با شنیدن وعده های قشنگش قانع نشدم و همان طور که سر به سینه اش داشتم اصرار کردم و گفتم :
    -نمیشه ایلیا ، خودت میدوی که به این زودی نمیشه . این لعنتی توی برنامه مون نبود ، بذار هنوز هیچ موجودیتی نداره بره کنار ! تورو خدا ایلیا ، اگه تو کمک کنی هیچ اتفاقی نمی افته . اگه دوستم داری!
    اینبار صدایش را بلند کرد و شانه هایم را گرفت و محکم تکانم داد و گفت :
    -میدونی که دوستت دارم ، نگو نه ، ولی بچه ام رو هم دوست دارم !
    من هم میان گریه داد زدم و در جوابش گفتم :
    -کدوم بچه ، اون هنوز هیچی نیست !
    اینبار مشت های بیچاره ام را نالان به زانوهایم کوبیدم !
    ایلیا به سرعت دستهایم را گرفت و باز با نوازش در آغوشم کشید و همان طور که دستش را به نرمی روی صورتم میکشید و اشکهایم را پاک می کرد گفت :
    -نگو هیچی نیست عزیزم ! اون هدیه خداست ، چطور دلت می آد به این راحتی از کشتنش حرف بزنی؟!
    من گریه می کردم و او مثل بچه ای که هنگام خواندن لالایی تکانش میدهند گهواره وار تکان داد و گفت:
    -خداوند روز اول زمین را آفرید.
    با شنیدن این حرف گریه ام شدت گرفت ! منتظر جواب من نماند و خودش ادامه داد و آخرین جمله را این طور به پایان رساند :
    -تو و فرزندم را آفرید و همه چیز زیبا و کامل شد عزیزم ، قشنگم ،خانم گلم ، غصه نخور . آرزومه همه لحظه ها رو برات شاد کنم . تو که غصه دار باشی من میمیرم ! غصه نخور نازنینم .
    او می گفت و من گریه می کردم . لحن صادق کلامش امنیت بود ، ولی به هیچ وجه روشنی در آن نمی دیدم . آنقدر گریه کردم و آنقدر در گوشم زمزمه امید خواند تا اشکهایم تمام شد. وقتی آرام گرفتم ، گفت :
    -بهت قول مردونه می دم نذارم غم به دلت راه پیدا کنه . لیلا من اونقدر پشتوانه مالی دارم که بتونم تنها با تو و بچه مون زندگی کنم فقط نمیخوام پدر و مادرم ازم دلگیر باشند !با این حال اگر نشد به خاطر شما از اونها می گذرم ، تو هم در عوض قول بده از خودت و بچه مون مواظبت کنی و بلایی سر خودتون نیاری که همه امیدم به شماست !
    اینها را که می گفت صورتم را بین دو دست گرفته و خیره در چشمانم شده بود تا نتوانم حرفش را رد کنم . چشمه اشکم جوشید و برایش سر تکان دادم ، اشکهایم را پاک کرد و گفت :
    -این همه اشک رو یه دفعه از کجا آوردی ، همه آب بدنت از چشات سرازیره که عزیزم !
    بعد بلند شد و برایم آبمیوه گرفت و مثل یک بچه لوس نازم را کشید تا خوردم ، اما تا صبح نخوابیدم .


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  11. #10
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    ایلیا که خوابش برد دوباره با هجوم افکار پلید درگیر شدم و گریه کردم . با شدت مخالفتی که خانواده اش از پیش گرفته بودند سخت می شد امیدوار بود ، لااقل فکر آن عروسی شاهانه را باید به کلی از آرزوهایم جدا می کردم . چی فکر میکردم و چی شد ؟
    روز بعد به قدری وضع چشمانم افتضاح بود که قید دانشگاه رفتن را زدم ، ایلیا تا آخرین لحظه ای که می رفت التماس می کرد که فقط استراحت کنم و به هیچ چیز بدی فکر نکنم تا برگردد .
    خستگی و بی خوابی شب گذشته کمکم کرد که تا ظهر بخوابم . ساعتی بعد ایلیا آمد ، برای هردومان نهار خریده بود و کلی خوراکی های مقوی . فرصت زیادی نداشت نهار خورد و رفت و باز قول گرفت که مواظب خودمان باشم.
    از درس خواندن چیزی نمی فهمیدم ، یاد حرف بابا افتادم که ادعا میکرد فکر بازی برایت نمی ماند . می گفت با این کار برای خودت مشکلات به وجود می اوری ، اما من هیچ وقت فکر نمی کردم که عشق ما به مشکل برخورد کند !
    نه کاری می توانستم بکنم و نه درسی بخوانم ، فقط گریه می کردم . گریه ؟! آن هم من ؟! مگر کسی می توانست اشک مرا هم دربیاورد ؟ مرا عصبانی کردن و اشکم را درآوردن جز محالات بود ، به قدری اغتماد به نفس داشتم که در هیچ شرایطی خودم را نمی باختم . قوی بودم ، مثل پسرها ولی حالا چی؟ به قول ایلیا این همه اشک از کجا آمده بود ؟
    ساعت به ساعت تلفن می زد و از حالم می پرسید و من بغضم را فرو می دادم که او را از این بیشتر نگران نکنم . شب شده بود اما بدون اینکه چراغ روشن کنم میان مبل با بی حالی لمیده بودم و چشم به صفحه تلوزیون داشتم اما در ذهنم فیلم زندگی خودم را مرور میکردم . وقایعی که گذشته بود و ناخواسته در مسیر مبهمی قرارم داده بود ! دلایل بابا یکی یکی داشت محقق می شد و دیگر به جایی رسیده بود که هیچکس جلودار این اتفاقات نبود . یاد مامان و بابای نازنینم اشک بی مهارم را دوباره روان کرد ، اگر همه چیز به خوبی پیش نمی رفت با قلب شکسته آنها چه باید می کردم ؟ دستی به روی شکمم کشیدم و با غصه آهسته گفتم :
    -آخه قربونت برم ، کجا جا خوش کردی ؟ آمادگی اومدن تو رو ندارم ! حالا چه کنم ؟
    صدای تلفن افکارم را پاره کرد ، اشکم را پاک کردم و بینی ام را گرفتم تا دایم باز شد . طفلک ایلیا همه حواسش به من بود ، حالا بعد از دوشب پیش من ماندن امشب چطور می توانست بیاید ؟ ایلیا نبود ، دربان مجتمع بود که می پرسید :
    -تشریف دارید خانم مهاجر ؟ مهمون دارید . چشمتون روشن پدر و مادرتون اومدند !
    از جا پریدم و گفتم :
    -پدر و مادر من ؟! مطمئنید؟
    -بله خانم ، بیان بالا ؟
    بابا و مامانم اینجا چی کار می کنند ! غروب دیروز قبل از آمدن ایلیا به آنها تلفن زده بودم ، اما نگفته بودند که می آیند .
    -البته بگید بیان بالا !
    دست و پایم را گم کرده بودم و بلاتکلیف دور خودم می چرخیدم . با نگاهی به وضع آشفته اتاق فورا پتو و بالشم را برداشتم و داخل کمد فرو بردم و ظرف چند ثانیه تا حد امکان ریخت و پاش ها را جمع کردم ، بعد هم لباسم را عوض کردم و چونکه فرصت زیادی نبود در آشپرخانه آبی به صورتم زدم . با صدای زنگ به طرف در رفتم و نفسی عمیق کشیدم و بعد لبخندی به لبم نشاندم و در را باز کردم . ولی همه اینها بی فایده بود ، چون همین که در آغوش ظریف مامانم فرو رفتم به غیر از سلام چیزی نتوانستم بگویم و اشکم باز هم سر باز کرد .
    بی پناه و نالان در اغوشش های های گریه می کردم که بابا یواش گفت :
    -بی معرفت نمی خوای مامان بزرگ و بابا بزرگ رو دعوت کنی بیان داخل ؟!
    پس کار ، کار ایلیا بود . حدس می زدم به قول من اعتماد نکرده . با گریه و در عین حال شرمنده ، هر دو را بوسیدم و به داخل خانه دعوتشان کردم .
    بابا در را بست و ساکش را به زمین گذاشت و بغلش را برایم باز کرد ، آخ که چقدر به آنها نیاز داشتم !
    هیچ کدام حرفی نزدند تا خودم را تخلیه کردم ، بابا فقط دست به سرم می کشید و سر و صورتم را می بوسید . وقتی کنارشان نشستم متوجه شدم که مامان هم پا به پای من گریه کرده ! دوباره هر دو را بوسیدم و رفتم تا چای را آماده کنم و صورتم را دوباره بشویم . چای خوردن در کنار آنها موهبتی بود ! روی مستقیم نگاه کردنشان را نداشتم و سرم را گرم میکردم . بابا یک دستش را دور شانه ام انداخت و با دست دیگرش فنجانش را برداشت و با نگاهی به چشمانم و با لبخندی دلگرم کننده پرسید :
    -چقدر از چشمای قشنگت کار کشیدی عزیزم؟
    تا چشمهام خیس شد بینی ام را محکم گرفت و بچه هم که بودم تا گریه ام در می امد بینی ام را فشار می داد و نفسم بند می آمد و خنده ام می گرفت . مامان دستم را بین دستهایش گرفت و گفت :
    -اتفاقیه که افتاده اینقدر خودتو اذیت نکن دخترم . به قول ایلیا خان شاید حکمتیه !
    بابا گفت :
    -در ضمن یک دعوای درست و حسابی طلبکارید ، حالا شوهرت به حکمت ماست مالی می کنه؟ نباید این طور می شد که شده ؟ البته باید گذاشت پای لطف خدا !
    با خجالت سرم را داخل سینه اش فرو بردم که نبینمش ، صورتم را بالا برد و پرسید :
    -شوهرت پشت تلفن چی می گفت ! مثل اینکه فکرای بد کردی آره ؟
    مامان گفت :
    -ایلیا خان خیلی نگران بود ! صبح که تلفن زد ما هم نتونستیم طاقت بیاریم !
    طفلک بابا با اون همه برنامه چه کرده ؟ بابا برگ دستمالی از روی میز کند و به چشمهایم کشیدو گفت :
    -خودتو عذاب نده دخترم ، نباید می شد اما حالا که شده ! اول خیلی ناراحت شدم ولی بیشتر که فکر کردم دیدم احتمالا وجود این بچه اوضاع رو مرتب میکنه !
    با غده در گلویم گفتم :
    -خوبه خودتون میگید احتمالا ! اگه درست نشد چی کار کنم بابا ؟
    -این اگر ، مگرها مال قبل از عقد بود . حتی اگر این اتفاق هم نمی افتاد عقد شما یعنی همه چیز تمام ، البته قبول دارم که بعضی اتفاقات پیش بینی نشده است و در ضمن نمی شه به راحتی کنارش زد !
    با دلخوری نگاهم کرد و ادامه داد :
    -هیچ میدونی من و مامانت به خاطر داشتن تو چقدر صبر کرده و به درگاه خدا دعا کردیم ، حالا تو می خوای هدیه ای که خدای مهربون به این راحتی بهت داده از بین ببری ؟!
    مامان گفت :
    -با اینکه خیلی زوده اما حتما وجودش لازم بوده ، به خواست خدا احترام بگذار دخترم !
    تلفن که زنگ زد ، مامان گوشی را برداشت و به دستم داد . ایلیا بود گفت:
    -چطوری خانم گل ؟!
    با مکث گفتم :
    -خوبم ، اما تو خیلی بدجنسی !
    خندید و پرسید :
    -اومدند ؟ چه خوب ! چشمت روشن ! گوشی رو بده به پدر جون .
    گوشی را به بابا دادم . بابا بعد از سلام و احوال پرسی گفت خیالت راحت باشه ، ما پیشش هستیم و دوباره گوشی را به من داد . ایلیا گفت :
    -واقعا خوشحالم که اومدند ! دیگه خیالم راحت شد . از پدر جون معذرت خواهی کردم که نمی تونم شب بیام ولی صبح زود با نون تازه می آم . شبت به خیر ، مواظب بچه م باشی ها !
    -باشه در ضمن به خاطر دو تا هدیه خوبت هم ممنون !
    تن صدایم باز شده و آرامش در وجودم خانه کرده بود . مامان بلند شد و خیلی زود به اوضاع سر و سامان داد و من باز بیهوده امیدوار شدم ! شب به راحتی با مامانم روی تخت خوابیدم و عجیب اینکه وجود بچه را حس می کردم !
    صبح زود ما هنوز خواب بودیم که ایلیا آمد ، همین که مامان به دستشویی رفت خودش را به اتاق رساند و سرخوش و شاد نگاهم کرد و پرسید :
    -چطور بود خوشت اومد ؟
    با حس خوبی از یک خواب راحت غلتی زدم و گفتم :
    -خیلی عالی بود ، بهشون نیاز داشتم !
    لپم را کشید و پتو را از رویم کنار زد و در حالی که کمکم می کرد بلند شوم گفت :
    -بچه م چطوره ؟ یه وقت اذیتش نکنی ها که با من طرفی !
    چه راحت می گفت بچه م ! چه خوش خیال بود ! خوش به حالش
    بابا همان روز بازگشت !البته با کلی سفارش و نصیحت ولی مامان را چند روز برای من گذاشت .
    حالم بهتر شده بود ، مامان و ایلیا هر دو مراقبم بودند . چند شبی که مامان بود ایلیا شبها نمی ماند اما صبح زود برای بردنم به دانشگاه می آمد و به موقع بر می گرداند. شب ها هروقت می توانست می آمد و من و مامان را به گردش می برد و صبح ها وقتی که بالا می آوردم در خانه بود ، برای مامان دیدن این وضعیت عادی بود ولی ایلیا هر بار نگرانتر از بار پیش می شد ! هر لحظه منتظر بود تا مامان سفارش چیزی بدهد میرفت یک بار میکشید و می آورد ، دیگه داخل یخچال جایی نمانده بود و آشپزخانه کوچلو با وجود آن مواد غذایی شلوغ شده بود !
    نصایح مامان و خبرهای دلگرم کننده ای که ایلیا از اولتیماتومش می داد امیدوار و دلگرمم می کرد ولی این فقط همان یک هفته ای بود که مامان را داشتم ، البته بیشتر از یک هفته دلم نیامد که نگهش دارم چون بابای نازنینم هم به وجود مامان نیاز داشت . تا حالا یاد نداشتم که این همه مدت از هم دور باشند ، گرچه این جدایی باز برای من سخت بود !
    هر طور بود با بغض گلو از مامان جدا شدم ، صبح زود بود که با برنامه قبلی ایلیا به دنبالش آمد او را به ترمینال برد . به ایلیا سفارش کردم و گفتم :
    -ایلیا جان تا اتوبوس راه نیفتاده ازش جدا نشی ها ، مامان هیچ جارو بلد نیست !
    دو دستش را به روی چشمانش کشید و گفت :
    -چاکر دربست خودت و مامانت و بچه ت هستم !
    با رفتن مامان ، ایلیا دست به دامن نجمه شد . فقط نجمه و علیرضا و سحر از موضوع خبردار شده بودند ، با توجه به وضعم هم امید و هم پدر و مادر نجمه مخالفتی برای بیشتر ماندن نجمه در کنار من نداشتند . سحر هم همکاری می کرد ، با نجمه برنامه های رفت و آمدشان را تنظیم می کردند. یا هر دو در خانه من بودند و یا یک کدام ، با هم میگفتند و می خندیدند و سر به سرم می گذاشتند و هر طور بود خنده ام را در می آوردند . وقتی دو تایی بودند نجمه زیر لباس به شکمش بالشتی می بست و با خاله رورو خواندن های سحر قر می داد و با ادای یک زن حامله می رقصید ، اینقدر میخندیم که دل درد می گرفتم . در همان موقع هم به مامان تلفن میزدم که صدای انها را بشنود ، بنده خدا مامان و بابا وقتی می فهمیدند تنها نیستم خوشحال میشدند و از بچه ها تشکر می کردند . علیرضا هم دوباره سر برداشته و ادعا میکرد که همه این دردسرها از مشکلات اتو کاریست .
    طفلکی ها هرطور بود تنهایمان نمی گذاشتند و حتی بعضی از شبهایی که فردا جمعه یا تعطیل رسمی بود و ایلیا هم می توانست بماند زن و شوهری در آپارتمان کوچکمان می خوابیدند و بعد هم با دیدن خرابی حال صبح زود من کلی متلک بارمان می کردند !
    آن روزها هم برای خودش دورانی بود اما امان از یک ساعت تنها ماندن ، هجوم افکار پلید چه بر سرم می آورد !
    اولتیماتوم های شدید ایلیا به مادرش با امروز و فردا کردن ، تازه دو ماه بعد او را به ایران برگرداند که درست در حین برگزاری امتحانات آخر ترم ما بود .
    چه امتحانات افتضاحی دادم ، من که همیشه نمره ام جزو بهترین نمرات بود این ترم همه را فقط توانستم پاس کنم . فکرم کار نمی کرد ، یاد سال گذشته افتادم که بدون هیچ دغدغه ای درس می خواندم و فکرم فقط درس بود و درس و اینکه بهترین نمره ها را برای بابا و مامان کادو ببرم ، ولی حالا چی ؟ فکر شلوغ ، پژمرده و عصبی ام با اوضاع درهم و آشفته تمرکز پیدا نمی کرد . ایلیا هم وضع بهتری نداشت ، گرچه طفلکی مرا هم دلداری میداد !
    نمیدونم نونمون کم بود ، آبمون کم بود ، عاشق شدنمون چی بود !
    تمام شدن امتحانات ما وهمچنین برگزار شدن مهمانی بزرگی که مامان ایلیا به مناسبت برگشتن از مسافرتش داده بود یک ماه دیگر را هم گذراند و حالا دیگر جنین من تقریبا چهار ماهه شده بود .
    می رفتم که فکر عروسی و جشن را از سرم بیرون کنم ! حالا تنها دعایم پابرجایی زندگیم بود !
    مامان و بابا در این مدت دو دفعه دیگر هم برای سر زدن به من آمده بودند . تابستان شروع شده بود و با وجود اصرارهای مامان و بابا دوست نداشتم به شهرمان بروم ، چون روی دیدن فامیل و سوال پیچ کردنشان را نداشتم . از طرفی هر روز منتظر خبری از طرف ایلیا بودم ، اما نگفته از رفتار و حالات ایلیا که دایم در خودش بود می فهمیدم که مطرح کردن موضوع دختری که دوست دارد در خانواده اش جنجالی بزرگ به وجود آورده ! با این حال همیشه در جواب سوال های من می گفت همه چیز مرتب است و امروز و فردا با خبرهای خوب می آید !
    اما این طور نشد !وارد پنج ماهگی که شدم ، ایلیا با عصبانیت ادعا کرده بود که حالا که اقدام نمیکنند خودش مرا عقد می کند . شبی که این حرف را زده با قهر خانه را ترک کرده و به خانه خودمان آمد اما هنوز نرسیده مامانش با تلفن همراهش تماس گرفت و گفت که پدرش را به بیمارستان برده اند !
    اوضاع روز به روز وخیم تر می شد و شکم من روز به روز بزرگتر !
    دکتر پدر ایلیا گفته بود فشار خون او به قدری بالا رفته که در آستانه سکته مغزی بوده ، برای همین توصیه کرده بود از ایجاد هر گونه هیجانی در اطرافش پرهیز کنند .
    داشتم دق میکردم ! ایلیا بیشتر از هفته ای یک یا دو مرتبه نمی توانست پیش من بماند ، هر دو مستاصل و درمانده شده بودیم . اما ایلیا هنوز هم حرفهای امیدوار کننده تحویلم میداد و هیچ حرفی از خانواده اش را برایم بازگو نمی کرد ، گرچه چشمهای گود افتاده و بی خوابی هایش نشانگر وخامت اوضاع بود ! البته خودم هم شهامت پرسیدن سوالی را نداشتم ، چون به قدر کافی به جنین پنج ماهه ام که روز به روز محبتم به او بیشتر می شد فشار عصبی وارد شده بود . به قول نجمه همان بهتر که چیزی ندانم !
    با وجود تغذیه خوب و بالا آمدن شکمم وزنم بالا نمی رفت ! غصه امانم را بریده بود و چشمهایم دائما حوضی پر از اشک بود ، همه آنچه که درباره اش می ترسیدم و احتمال میدادم به سرم امده بود . دلم از دست ایلیا پر بود ، طفلکی بین من و پدر و مادرش مانده بود ولی با تمام وجودم احساس می کردم که عشق و علاقه اش ذره ای کم نشده !
    یک شب که برایم ساز دهنی میزد و من در اوج احساس اشک می ریختم برای اولین بار اشک درماندگیش را دیدم ، به حالت عصبی سازش را پرت کرد و مشت هایش را گره نمود و رو به آسمان با صدای بلند نالید و گفت:
    -خدایا منو شرمنده این چشمها نکن !
    و بعد انگار که بخواهند مرا از چنگش درآورند محکم بغلم گرفت ، اشکهایمان با هم مخلوط شده و زار میزدیم . تد تند چشمهایم را می بوسید و التماس می کرد که گریه نکنم اما دست خودم نبود ، وحشت از دیدن آینده ای نه چندان روشن آرام و قرارم را گرفته بود ! جدا از اینکه آرزوی عروسی گرفتن و پذیرفته شدن پر احترام توسط خانواده اش برایم سراب شده بود ! نالیدم و گفتم:
    -چه می خوای از جون این چشمایی که اینقدر برات دردسر ساز بوده ؟ آخه ما که برات این همه مشکلات باز کردیم و توضیح دادیم عزیزم ، چرا قبول نکردی ؟
    با چشمهای خیس و پاک و معصومش خیره در نگاهم شد و گفت :
    -قبول کن که من مقصر نیستم و نبودم . من عاشقم لیلا ، عاشقم می فهمی ؟!
    بعد نفسی عمیق از سر درد و دلتنگی کشید وسرش را اهسته تکان داد و گفت :
    -لیلا چاره ای نداریم ، باید بازم صبر کنیم . قبول کن که اگه بلایی به سر بابا بیاد ، یک عمر نمی تونم خودمو ببخشم . میفهمی که ؟
    میان گریه با ضعف سر تکان دادم . درست میگفت ، چی کار می شد کرد دوباره محکم بغلم گرفت و کنار گوشم گفت :
    -به دلم افتاده که همه چیز با اومدن این بچه حل میشه ، اخه اونا خیلی بچه دوست دارن . خصوصا بچه منو !
    تابستان سخت آن سال هم تمام شد و بچه من شش ماهه در شکمم وول می خورد . هر موقع صدای قلبش را از گوشی دکتر می شنیدم دلم برای آن قلب کوچلو کباب می شد ولی ایلیا با ذوق و غصه لبخند می زد و به توصیه دکتر باز به من میرسید و دائما حرف های امیدوارکننده میزد ، اما دل پردردم دیگر سخت باور می کرد !
    مامان و بابا در ماه لااقل دو بار آن راه طولانی را می آمدند و می رفتند ، تا بودند کمی بهتر بودم و آرامش داشتم خصوصا که خانواده ایلیا رفت و امدش را کنترل کرده و به بهانه مریضی پدر بیشتر او را کنار خودشان نه می داشتند . دیگر شوهرم را بیشتر از هفته ای یک شب کنارم نداشتم اما در جواب سوال های پدر و مادر نگرانم می گفتم او فقط هفته ای یک شب نیست !
    بابا که هربار ضعف مرا به چشم می دید بیشتر با ایلیا سرسنگین می شد ! او هم شرمزده خود را از چشم آنها پنهان میکرد و هر وقت هم که مجبوری با آنها رو به رو می شد سرش پایین بود ، چقدر دلم برایش می سوخت !
    تنها اتفاق خوب آن تابستان عروسی نجمه بود که مامان و بابا هم آمده بودند و اینبار من به جای مهشید ایلیا را در کنار داشتم و شکمی برآمده !
    پسرعموی نجمه را که دیدم یاد نامزدی نجمه افتادم که چه بیخیال و شاد همراه مهشید می خرامیدم به فکر گذر زمان نبودم ، چه دنیای بود ، یکسال نشده همه چیز به هم ریخته بود ! آن شب وقتی حرمت و احترام خانواده امید را نسبت به نجمه دیدم بغضی سنگین از سرشب در گلویم تلنبار شد که به زور خودم را نگه داشتم . سعی می کردم با کسی حرف نزنم چون میترسیدم دهان باز کنم و فریاد بزنم ، دلم هر آن می رفت که بترکد !
    به هر زحمتی بود خودم را نگه داشتم و آخر شب به بهانه خستگی عروس کشان را که می دانستم برایم عذاب آور است رد کردم . از عروس . داماد شاد خداحافظی کردم و از صمیم قلب برایشان آرزوی خوشبختی کردم . کاش لااقل انها خوشبخت باشند ، خوش به حالشان که هم طبقه بودند !
    ایلیا با ما به خانه برگشت ! مامان و بابا داخل هال خوابیدند و ما در اتاق خودمان ، تا سرم به روی بازوی ایلیا قرار گرفت بغض لعنتیم ترکید.
    به قدری بی صدا گریه کردم و ایلیا برایم آهسته زمزمه کرد که با گریه خوابم برد ، نزدیک صبح با نفسی تنگ و با تکانها و الماس های ایلیا چشم باز کردم و به کمکش نشستم اما نفسم در نمی آمد . ایلیا هراسان برای آوردن آب از اتاق بیرون رفت و با برگشتنش مامان و بابا هم که برای نماز بیدار شده بودند با او وارد شدند . مامان شانه هایم را می مالید و بابا آهسته آب به گلوی خشکم میریخت و ایلیا کلافه دور خودش می چرخید ، اخر هم تاب نیاورد و در چشم به هم زدنی آماده شد و گفت :
    - پدر جون بهتره ببریمش بیماستان !
    نفهمیدم مامان و بابای بیچاره چطور حاضر شدند . ایلیا قربان صدقه ام می رفت و لباس تنم می کرد حتی نگذاشت بلند شوم ، یک دستش را زیر پاهایم انداخت و دست دیگرش را دور کمرم . مامان و بابا پشت سرش می دویدند و در ورودی آسانسور را برایش باز و بسته می کردند !
    وقتی داخل ماشین نشستیم با وجود خیابان های خلوت آن موقع صبح ایلیا با سرعت جت مرا به اولین بیمارستان رساند که نظر دکتر همان نظر قبلی بود ، فشار عصبی !
    ساعتی زیر کپسول اکسیژن بودم تا تنفسم عادی شد . دکتر اکیدا سفارش کرد که نباید دیگه این اتفاق بیفتد چونکه بچه ام در آستانه خفگی بود ، البته برای جلوگیری از این وضع در صورت ضرورت کپسول کوچکی دستی بهم داد .
    بعد از آن اتفاق باز مامان یک هفته پیشم ماند و ازم مراقبت کرد و تا خیالش راحت نشد نرفت . با رفتن مامان خانم سمیعی مامان نجمه در حقم مادری می کرد و لااقل هفته ای دوبار به من سر می زد و هر روز هم تلفنی حالم را می پرسید . با شروع اول مهر یک ترم مرخصی گرفتم ، گرچه درس خواندن سرگرمی خوبی برایم بود ولی از وضع شکمم خجالت میکشیدم . خصوصا که هیچکس از عقد ما باخبر نشده بود !
    خانه نشینی و بیکاری بیشتر کلافه ام می کرد در عین حال سعی میکردم گریه نکنم . هرطور بود سرم را گرم می کردم ، به هیچ وجه به فکر خودم نبودم فقط محض خاطر بچه ای که به شدت داخل شکمم تکان میخورد و اعلام موجودیت می کرد و هنوز به دنیا نیامده جانم به جانش بسته بود !
    دیگر به جای گریه کردن دست به دامن خدا شده بودم و دائم یا سر به سجاده داشتم و یا به قران !
    نجمه و سحر هم تنهایم نمیگذاشتند ولی به هر حال هردو سرگرم زندگی خودشان بودند و نمی شد توقع داشته باشم که دائم در کنارم باشند !
    از همه بدتر وقتی بود که شناسنامه ایلیا نزد خانواده اش لو رفت ، آن زمان جنین من هفت ماهه شده بود ! پدرش با دیدن شناسنامه و اسم من در آن و از همه مهمتر اقرار ایلیا به بچه در راهش سکته شدید قلبی کرد و یک ماه تمام در بیمارستان بستری شد .
    هنوز هم ایلیا برایم نمی گفت که آنها درباره من چه می گویند و چه خبر است و این در حالی بود که رفت و آمدهایش به کلی محدود شده بود و دیگر هفته ای یکی دو ساعت بیشتر نمی توانست به دیدنم بیاید . دیدن حال خراب او بیشتر اعصابم را به هم میریخت ضعیف و پژمرده شده بود و دلش بیقرار من بود و جسمش به اجبار در بیمارستان و کنار پدر مریضش ! دل خودم هم به اندازه کافی خون بود اما ترجیح می دادم که مامان و بابا از اوضاع آشفته ام بی اطلاع باشند ، حتی به نجمه و مامانش و سحر هم که ساعتی به دیدنم می آمدند از تنهاییم نمی گفتم .
    ایلیا برایم کمیا شده بود و به غیر از شنیدن صدای پر غصه اش فعلا امیدی به دیدنش نداشتم .
    در تنهایی و انزوا غرق شده بودم و افسردگی در وجودم ریشه دوانده بود . از آن خانه لوکس و مجهز ، از آن همه طلا و جواهری که به مناسبت و بی مناسبت صندوقچه کوچکم را پر کرده بود و از دسته دسته پولی که ایلیا برایم می آورد و می رفت و از موبایلی که به تازگی برایم خریده بود ، از کمد پر از لباسهای رنگ و وارنگ خارجی ، از همه عقم میگرفت ! دلم هوای خانه کلنگی کوچلو و باصفایمان را کرده بود ، هوای صدای ظرف شستن مامانم را نه صدای نخراشیده ماشین ظرفشویی را !دلم هوای شنیدن صدای آهنگهای مخصوص بابا را از آن ضبط ساده کرده بود نه این دستگاه گنده با چندین باند را ! دلم هوای اتاق ساده خودم را کرده بود ، هوای مهشید را تا با هم به قول خاله به ترک دیوار هرهر و کرکر بخندیم . در یک کلام دلم آزادی میخواست ! دلم می خواست یک مرتبه از این کابوس وحشتناک بیدار شوم و ببینم که در اتاق خودم و روی تخت خودم هستم !
    گاهی اینقدر همین فکرهای موذی در ذهنم تلنبار می شد که از ورم گلو و نفس تنگم به خودم می آمدم و فورا کپسول اکسیژن را باز می کردم .
    هشت ماهه شده بودم و در اوج زمانی که بیشتر از همه به کسی نیاز داشتم ، تنهای تنها بودم . کاش میشد که برای فرار از آن وضع به خانه می رفتم . مامان و بابا التماس می کردند . ایلیا هم اصرار می کرد که بروم تا بلکه او هم کمی خاطر جمع باشد ولی غرورم نمی توانست ، نگاه پرمعنی فامیل خصوصا خاله را تحمل کند ! تنهایی را به آن وضع ترجیح می دادم !
    تلفن های ایلیا را هم محدود کرده بودند و حتی از شنیدن صدایش هم محرومم می کردند ، دلم داشت می ترکید . تنهای تنها شده بودم و غذا هم دیگر با آن وضع از گلویم پایین نمی رفت ولی محض خاطر بچه ای که بی گناه و ناخواسته در دلم جاخوش کرده بود چند لقمه با اکراه و بی میل می خوردم .
    قرار شده بود مامان که نتوانسته بود راضی به آمدنم کند برای ماه آخر بیاید و پیشم بماند .
    هردو از مریضی پدر ایلیا خبر داشتند ولی از تنهایی وحشتناکم نه . من که قبلا آنقدر لوس و نازک نارنجی بودم حالا فقط به امید آمدن مامان و به دنیا آمدن بچه می سوختم و می ساختم و آن تنهایی و بی خبری زجر آور را تحمل میکردم چاره ای نبود ! تحمل نمی کردم چه باید میکردم ؟
    تازه به غیر از هزار جور فکر که از این بیخیری ها به جانم افتاده و لحظات تنهایی و بی کاری ام را زجر آورتر میکرد ، دیگر حتی طوری شده بود که ایلیا جواب
    sms
    ها را هم نمی داد . خدایا چه خبر شده ؟ مدام همین جمله را زمزمه می کردم و دیگر کنترل گریه ام را نداشتم ، کپسول اکسیژنم همیشه کنار دستم بود !
    دو ماه از پاییز را پشت سر گذاشته بودیم و اول آذر ماه بود ، سرشب بود و من مثل هرشب با برق خاموش و حالی نزار میان مبل جلوی تلوزیون که برای خودش میخواند غرق در افکارم بودم . لحظه ای نگاهم از پنجره به آسمان افتاد ، هوا ابری بود و خبر از بارندگی می داد .
    داشتم طبق تاریخی که دکتر برای زایمانم داده بود محاسبه میکردم ، تقریبا یک ماه دیگر باقی مانده بود . مامان قرار بود همان هفته بیاید و بماند ، با خودم فکر می کردم که وقتی بیاید و ایلیا نباشد چه حالی میشود . ناگهان از این فکر که اگر ایلیا برای زایمانم نیاید چه ؟! لرزه به پشتم افتاد !
    با صدای زنگ تلفن از جا پریدم و به ساعت بالای تلویزیون نگاه کردم ، آنقدر در خودم غرق شده بودم که اصلا نفهمیدم نیم ساعت از وقت همیشگی که به مامان تلفن می زدم گذشته است . اشکهایم را پاک کردم و یک نفس از کپسول زدم تا صدایم باز شود ، گوشی را برداشتم و گفتم :
    - بله بفرمایید .
    صدای مقتدر و محکم زنی پرسید :
    - خانم اعتمادی ؟
    - بله بفرمایید خودم هستم !
    - من مادر ایلیا هستم ، ایلیا مهاجر !
    تمام تنم یخ زد ولی گوشی محکم به دستم چسبیده بود ، بس که جا خورده بودم زبانم بند آمده بود . دوباره گفت :
    - شناختید خانم ؟
    زبانم قفل شده ام سنگین شده بود و نفسم می رفت که بایستد به زحمت گفتم :
    - بله سلام خانم .
    با تحکم بدون اینکه جواب سلامم را بدهد گفت :
    - میخوام ببینمتون !
    از لحن سردش لرز گرفتم اما نباید خودم را می باختم ، گفتم :
    - در خدمتم ، بفرمایید .
    - نه ، خونه نه ، می خوام بیرون ببینمت !
    - امشب نمیتونم بیام برام مقدور نیست .
    - اشکالی نداره ، فردا هر جا راحتید .
    - شما بفرمایید آدرس بدید من می ام .
    آدرس رستورانی را که داد ، یاداداشت کردم . بدون خداحافظی گفت:
    - پس فردا ساعت ده من اونجام !
    ارتباط که قطع شد ، گوشی هم از دست من افتاد . لرزان پتو را به دور خودم پیچاندم و فکرم رفت روی احترام خانواده امید به نجمه ، احترام خانواده علیرضا به سحر و یا احترامی که خاله قبل از جواب رد دادن به علی برایم می گذاشت ! وقتی آن لحن سردی که از گوشی شنیده بودم را با اینها مقایسه می کردم ، به خودم و ایلیا که ازش بی خبر بودم لعنت می فرستادم . نفهمیدم چقدر گذشت که تلفن دوباره زنگ زد ، خواستم برندارم اما مطمئن بودم که مامان است و اگر برنمیداشتم به موبایلم زنگ می زد . باز یک نفس اکسیژن زدم و گوشی را برداشتم ، مامان بود . از حالم پرسید و اینکه چرا صدایم می لرزد ، به دروغ گفتم که همین الان با ایلیا از گردش آمده ایم و چون هوا سرد بوده لرزم گرفته !
    گورم کجا بود که کفنم باشه . ایلیا کجا بود که بخوام باهاش گردش هم برم ! مامان با نگرانی توصیه کرد که هوا سرده کمتر از خانه بیرون بروم ، دیگر نمی دانست چند وقت است حتی از پنجره هم به بیرون نگاه نکرده ام .
    برایم گفت که طی همین چند روز آینده می آید ، خودم را خوشحال نشان دادم ولی هیچی نمی فهمیدم . کی آخر شب شد ؟ کی خوابم برده بود ؟ کی نیمه شب شده بود ؟ خدا می دانست !
    از درد گلوی خشک و غرغر معده خالی ام به خود آمدم ، بلند شدم و چای دم کردم و بعد از اینکه شیرینش کردم با کمی نان و پنیر خوردم .عکس مادر ایلیا را دیده بودم . او را در حالات مختلف مجسم می کردم و بیشتر وحشتم بر میداشت یعنی چی میخواست بگه ؟ ایلیا از این ملاقات خبر داشت ؟
    فقط چند لحظه کوتاه فکر کردم شاید اگر مرا با آن شکم بزرگ ببیند رام شود ، هرچه باشد خودش زن است و درکم می کند . ولی وقتی به لحن خشکش فکر می کردم فورا این خیال خوش از ذهنم پاک می شد ! تنها چیزی را که کاملا مطمئن بودم این بود که این ملاقات دوستانه نخواهد بود! با خودم فکر می کردم که من باید چه برخوردی با او داشته باشم؟ آیا می شد محترمانه جواب هرگونه برخوردش را بدهم ؟ نمیدانم ، نمی دانم .
    خدایا من اینقدر صدایت میزنم جوابم را بده ! می دانم که به خاطر داشتن آن زندگی خوب و ساده ناشکری کردم و این هم تقاص ان ناشکری هاست ! اما خدایا منو ببخش !
    بعد از نماز صبح و کمی راز و نیاز کنار سجاده خوابم برد که آن هم غنیمت بود . تا چای آماده شود ، دوش گرفتم و برای صبحانه با روغن حیوانی تخم مرغ نیمرو کردم و رویش عسل ریختم . می خواستم برای هر نوع برخوردی آماده باشم .
    اندک اعتماد به نفسی که برایم باقی مانده بود را جمع کردم ، نمب خواستم جلو مادرش ضعف نشان بدهم . محکم جلوش می ایستادم و حقم را که همسر قانونیم بود از آنها پس می گرفتم !!
    بعد مسواک زدم و آرایش کردم ، اما با آن صورت و هیکل ورم کرده از دیدن آرایشم حال خودم بد شد ! لب ها و بینی ان پف کرده بود ، صورتم را دوباره شستم و فقط خط لب به دور لبهایم کشیدم و این بار با دیدن خودم در آینه راضی تر شدم . بهترین پالتویم را پوشیدم و برای آخرین بار خودم را برانداز کردم و بعد با آژانس تماس گرفتم و سرویس خواستم . در آخرین لحظه یاد حلقه ازدواجم افتادم و به زور آن را در انگشت ورم کرده ام جا دادم و با گفتن بسم ا... از خانه خارج شدم و آدرس را به راننده دادم ، راس ساعت ده در رستوران مورد نظر بودم . خوشحال بودم از اینکه با وجود ترافیک به موقع رسیدم، دوست نداشتم در اولین دیدار بدقولی کنم . وارد رستوران شدم و چشم گرداندم ، آن موقع روز رستوران خلوت بود . گارسونی جلو آمد و پرسید :

    - خانم اعتمادی؟!
    - بله
    - خانم مهاجر منتظر شما هستند !
    و اشاره به گوشه ای دنج کرد ، از دور با اولین نگاه از روی عکسهایی که دیده بودم شناختمش و با تشکر از گارسون به آن سمت رفتم . با اینکه خیلی سعی می کردم درست و صاف راه بروم اما شکمم خیلی واضح از زیر پالتو پیدا بود . جلوی میز که رسیدم ، با تکبر نگاهم کرد و بدون اینکه بلند شود سر تا پایم را برانداز کرد و باز بدون اینکه جواب سلامم را بدهد با دست اشاره کرد که بنشینم . خودم را نباختم چونکه احتمالش را می دادم ! روبه رویش نشستم و با لبخندی که سعی می کردم اضطرابم را در آن پنهان کنم نگاهش کردم ، غرور از چشمهای سایه کشیده اش می بارید . چقدر از آرایش غلیظ خانم های مسن بدم می آمد گرچه مسلما او با این کار قصد داشت که سن واقعی اش را پنهان کند !
    چشمهای خوش حالتش مرا به یاد ایلیا انداخت ، چقدر دلم برایش تنگ شده بود !
    یک دستش را که دو تا انگشتر قلنبه در آن انداخته بود زیر چانه گذاشته بود و بهم خیره شده بود . حرفی نزدم تا او شروع کند ، بالاخره با زدن لبخندی تحقیرآمیز گفت :
    - پس کار ، کار این چشمها بوده ، برای تور کردن طعمه خوبیه !
    لحن حرف زدنش نشان می داد که سر جنگ دارد ! در جوابش فقط لبخند زدم که دوباره گفت :
    - خصوصا برای پسرهای ساده ای مثل ایلیا !
    قلبم به شدت می کوبید و در دلم غوغایی به پا بود ، خواستم چیزی بگویم ولی ترجیح دادم هنوز ساکت باشم . دست به کیفش برد و در همان حال گفت :
    - متاسفم دخترم باید بگم به کاهدون زدی !
    نفسم داشت می گرفت اما نمی خواستم از کپسول اکسیژن استفاده کنم ، به زور نفس های عمیق میکشیدم . پاکتی از کیفش بیرون آورد و زل زد به چشمهایم و گفت :
    - چقدر ؟
    منظورش را نفهمیدم ولی مطمئنا خوب نبود ! گفتم :
    - منظورتون رو نمی فهمم !
    - خوبم می فهمی ، کارتو بلدی ! پرسیدم چقدر میخوای تا پاتو از زندگی ایلیا بکشی بیرون ؟
    چه حال بدی داشتم . بچه ام یک دور کامل چرخید ، انگار حال بدم به او هم سرایت کرده بود . گفتم :
    - ایلیا همسر قانونی و پدر بچه منه ! چطور می تونید راحت این حرفارو بزنید ؟
    اخم کرد و جدی گفت :
    - ببین دختر جون ، بذار همه چی بی سر و صدا تمموم بشه ! من یه زنم پس راحتتر حرف همدیگه رو می فهمیم . قبول دارم که پسر من هم این وسط اشتباه کرده و در این بین نمی خوام حقی از تو ضایع بشه ، پس نذار پای پدر ایلیا به قضیه باز بشه که از همین هم می افتی .
    دیگر نمی توانستم ناراحتی ام را پنهان کنم ، چهره کریه ثروت روبه رویم بود . جواب دادم :
    - حق من شوهرمه که شما با بی انصافی ضبطش کردید ، حالا دیگه حرفتون چیه ؟
    با همان خونسردی چشمهایش را تنگ کرد و پاکت را سر داد طرف من و گفت :
    - نمی خواستم حرفی بزنم که شنیدنش برای وضعت بد باشه ولی قبول کن که ایلیا لقمه بزرگیه برای دهن تو !
    به سرعت بلند شدم و گفتم :
    - پولتون رو برای خودتون نگهدارید ، من شوهرم رو می خوام !
    دستم را گرفت و نشاندم و گفت :
    - منطقی فکر کن ، مگه ایلیا بچه است که ما به زور نگهش داریم ! نه دخترجون ، پدر ایلیا فقط به این شرط که ایلیا دست از تو برداره راضی شده ازش بگذره . این رو هم می دونی که حالش خوب نیست و اگر طوریش بشه دست از سر تو برنمی داریم ، پس فکر ایلیا رو عاقلانه از سرت بیرون بیار چون اون داره ازدواج می کنه . این پول رو بردار ، زیاد نیست اما کم هم نیست ، راحت میتونی برگردی به همون خراب شده ای که اومدی و حروم زاده ای رو که می خواستی قالب پسر من کنی خودت بزرگ کنی !
    حرف های زشتش ، نگاه تحقیرانه اش ، لحن بی حیایش شلاق به جگرم زد . اصلا دلم نمی خواست در مقابلش از خودم ضعف نشون بدم یا اشک های بی اختیارم فرو بریزد ، عصبانی و لرزان بلند شدم و چشمهایم را به رویش دراندم و گفتم :
    - قبل از بدبخت شدن من باید به فکر پسر ساده تون می بودید نه به فکر سفرهاتون ! من به این سادگی نه از حقم می گذرم و نه از شما ! پولهای کثیفتون هم باشه برای خودتون تا بیشتر از آدمیت بیفتید .
    بعد کیفم را برداشتم و با قدم های بلندی که از آن شکم بزرگ بعید بود تقریبا به حالت دو خودم را به بیرون رساندم انگار چیزی به گلویم چسبیده بود ، نفس های عمیق می کشیدم و تند راه می رفتم . تا خوب فاصله نگرفتم از کپسول استفاده نکردم ، نفسم که باز شد بغضم هم سر باز کرد
    سرعتم را کم کردم و اشک ریزان به راه افتادم . کجا ؟ نمی دانستم ، هدفی نداشتم . اصلا نمی دانستم کجا هستم! آسمان ابری هم دلش به حالم سوخت و اشکش روان شد . درونم آشوب و التهاب بود ، نه باران و نه سردی هوا را احساس نمی کردم . درمانده و بی هدف و اشک ریزان راه رفتم ، چقدر ؟ نمیدانم !
    بعد از مدتی خودم را در پارکی دیدم ، پاهایم را به روی برگ های خشک شده که به روی زمین ریخته بود می گذاشتم و با صدای آنها صدای غرور شکسته خودم را می شنیدم .
    راست می گفت ؟ یعنی ایلیا داره ازدواج میکنه ؟ اونم به همین سادگی ؟ پس کجا رفت آن همه اشتیاق و علاقه ؟ کجاست آن حرف ها و آینده قشنگ ؟ چطور میتونه از من و بچه ای که آنقدر در حفظش اصرار کرده بود بگذرد و اجازه بدهد هرچه لایق خودشان بود به من بگویند ؟ آیا حق من این بود ؟ من که آویزانش نشده بودم، من که صد بار گفتم به درد هم نمیخوریم ! دروغه .... دروغه .... دروغه !
    بلند بلند داشتم با خودم حرف می زدم ،دختر و پسری که روی نیمکت پارک نشسته و با هم نجوا می کردند ، متعجب نگاهم کردند . خواستم به دخترک بگویم گول نخور ! در باغ سبز را نبین به پشت در نگاه کن که خالی است ! ولی از نگاه حیرت زده آنها که انگار دیوانه ای را می بینند حالم به هم خورد !
    وضع شکمم و گریه های بی امانم نگفته داد می زد چه دردی دارم ! یک دختر فریب خورده که شکمش را بالا آورده و با فلاکت رهایش کرده بودند .
    راه می رفتم و گریه می کردم و زیر لب فقط نام ایلیا را تکرار می کردم .
    باورش سخت بود . امکان نداشت ایلیا از من بگذرد ! به خدا حرفاش دروغ نبود ، عشقش دروغ نبود ، محبت هاش دروغ نبود ! به خدا دوستم داشت . می گفت عشق اول و آخر منی ، می گفت جز تو هیچ کس ! آخه بی انصاف مگه نمی دونی من تو چه وضعی هستم ؟! آخه بی انصاف خدا رو خوش می آد که منو با اون همه وعده بذاری و بری دنبال یکی دیگه ؟!
    راست میگفت ! نمی شد که به زنجیرش کنند خودش نمی خواست ! حتما دل خودش رفته پی کسی که خانواده اش خواستند ، حتما رفته .... ای خدا ....
    از صدای فریاد ، از درد پاهای خسته ام که نمی دانم چقدر باهاشون راه رفته بودم از ضعف ، از سرما و خیسی روی نیمکتی نشستم و گفتم :
    - خدایا خلاصم کن ، راحتم کن !
    چهره مغموم بابا و مامان جلو چشمم ظاهر شد و جگرم را به آتش کشید ، فقط همان ها را داشتم و می دانستم که آغوش گرمشان تا ابد به رویم باز است . با گریه تلفن همراهم را از کیفم درآوردم و شماره خانه را گرفتم . بعد از چند بوق بابا گوشی را برداشت تا گفتم بابا هق هق گریه ام بلند شد ! با صدایی که نگرانی از آن می بارید داد زد :
    - لیلا چی شده ؟ کجایی ؟
    زار زدم و گفتم :
    - بابا بیا دارم می میرم ، بابا تحقیر شدم ،له شدم ! بابا به من گفتند بچه تو حرومه . بابا به دادم برس !
    هق هق بلندم راه نفسم را گرفت . بابا نالید و گفت :
    - همین الان راه می افتم دخترم ، می آم از اون خراب شده برت می گردونم . قدمت تا آخر عمر روی چشمام ، غصه نخور عزیزم ! تو خونه باش من شب اونجام ، گریه نکن دخترکم
    او حرف می زد و من گریه می کردم ، باید می رفتم چون دیگر چیزی نداشتم که از دست بدهم . باید به خاطر بچه ام تاب می آوردم ،در ضمن هنوز یک کار نیمه تمام داشتم !
    جلو یک تاکسی را گرفتم و گفتم دربست . میخواستم برم کرج ، باید برای آخرین بار ایلیا را می دیدم و تمام عقده هایم را با آب دهانم به رویش پرت می کردم .
    وقتی روی صندلی عقب تاکسی ولو شدم گرمای دلنشین آنجا با تن خیسم نساخت و لرزم گرفت . راننده مرد تقریبا مسنی بود که لحظه به لحظه با نگرانی نگاهم می کرد ، بالاخره طاقت نیاورد و در پارکینگ اتوبان پارک کرد و از صندوق عقب پتویی آورد و به رویم کشید . دوباره که راه افتاد گفت :
    - شما استراحت کن دخترم ، به کرج رسیدیم بیدارت می کنم .
    تن خیسم اجازه گرم شدن نمی داد با این حال میان لرز خوابم برد ، با صدای راننده چشم باز کردم . حالا داغ بودم شاید هم تب داشتم !
    - رسیدیم کرج دخترم ، آدرست کجاست ؟
    به زحمت به ذهنم فشار آوردم و با کلی چپ و راست کردن به در بزرگ و ویلایی خانه شان رسیدیم ، قبلا یکبار ایلیا مرا آورده و از دور خانه را نشانم داده بود . وقتی مطمئن شدم که ماشین ایلیا جلو در پارکه ، به راننده که گفتم فعلا بماند با تعجب برگشت و نگاهم کرد . برای اینکه صدایش در نیاید چند اسکناس از کیفم درآوردم و به طرفش گرفتم و گفتم :
    - لطفا همین جا صبر کنید ، اگر کم بود بازم می دم .
    مرد با لحن شرمزده و دلسوزانه گفت :
    - منظورم این نبود ، شما اصلا حالتون خوب نیست !
    زیر نگاه شرمزده او چشمهای تب دارم را بستم ، خاک بر سرم که من هم پولکی شده بودم !
    - هیچ اتفاقی نمی افته ، ازتون خواهش میکنم همین جا صبر کنید .
    بنده خدا دیگر حرفی نزد . نمی دانم چه ساعتی بود که ما به آنجا رسیدیم و چقدر منتظر ماندیم ، ولی این را میدانم که من تقریبا نیمه بیهوش بودم و تنها با تکان های بچه چشم باز می کردم و باز دوباره می بستم .
    هوا میرفت تاریک شود که راننده فت :
    - خانم یکی از خونه اومد بیرون .
    به زحمت پلک گشودم و نگاه کردم . خود ایلیا بود ، پتو را کنار زدم و با پاهای لرزان پیاده شدم . راننده پرسید :
    - خانم می خواهید همراهتون بیام ؟
    به نشانه نه سر تکان دادم . هوای سرد بیرون که به تنم خورد دوباره تب و لرز کردم . ایلیا داخل ماشین نشست و عقب عقب رفت و در راسته خیابان قرار گرفت که جلو ماشینش ایستادم ! با وجود تب و لرز سعی می کردم که محکم و پابرجا بمانم . با دیدن نابهنگامم چند لحظه جا خورد و بعد دست روی فرمان گذاشته و بهت زده نگاهم کرد ، چهره اش آشفته بود و زیر چشمهایش گود افتاده بود . بعد از چند ثانیه انگار که به خودش آمده باشد ، فورا پیاده شد و به طرفم آمد و پرسید:
    - لیلا تو اینجا چه کار می کنی؟
    دستم را مقابلش سد کردم و گفتم :
    - جلو نیا پست فطرت عوضی !
    بیشتر جا خورد .
    - چی میگی ؟ با منی ؟
    - از تو پست تر و بی شرف تر هم مگر کسی هست ؟
    - لیلا گوش کن !
    - گوشم حسابی از وعده و وعیدهایی که دادی و زیرش زدی پره ! برو اینا رو برای یکی دیگه که دلت رو برده بگو.
    - این حرفا چیه می زنی؟ کی دل منو جز تو می تونه ببره ؟
    - گمشو عوضی ! بیشرف ، شرف نداشته ات رو واسطه کردی زندگیمو به بازی بگیری که گرفتی . فکر کردی برق پولت چشمم رو گرفته بود که با پول می خواستی کنارم بزنی !
    با کلافگی داد زد :
    - لیلا بذار منم حرف بزنم ، تو که هرچی خواستی گفتی . این حرفا رو کی گفته ؟
    دیگه داشتم می افتادم ، به علاوه نفسم هم به شدت گرفته بود . تمام نیروی نداشته ام را جمع کردم و داد زدم :
    - تف به تو و هرچی پوله بیاد که جلو چشماتون رو گرفته !... من میرم ولی آهم هیچ وقت نمی گذاره روی خوش تو زندگیت ببینی .
    در همان لحظه زانوهای لرزانم تا شد ، دستم را به ماشین گرفتم و دو زانو شدم . ایلیا هراسان به طرفم آمد و گفت :
    - لیلا تو حالت خوب نیست !
    نالیدم و گفتم :
    - به من دست نزن کثافت !
    صدای مهربان راننده به دادم رسید که گفت :
    - ولش کن آقا چی کارش داری ؟
    پتو را روی شانه ام انداخت و از شانه هایم گرفت و گفت :
    - بلند شو دخترم !
    ایلیا گفت :
    - این خانم همسرمه اقا !
    التماس کنان به راننده گفتم :
    - آقا بریم ، خواهش می کنم . نمی خوام ببینمش .
    ایلیا پشت سرمان آمد و گفت :
    - لیلا باید ببرمت بیمارستان ، حالت خوب نیست !
    راننده در صندلی عقب را برایم باز کرد و کمکم کرد بنشینم ، چشمهای خسته ام را بستم و از جیبم کپسولم را درآوردم .
    ایلیا به راننده توپید و گفت :
    - آقا زنمه ! حالش خوب نیست مگه نمی بینی ؟
    راننده با عصبانیت جواب داد :
    - تو که می بینی برو کنار . مگه نگفت که نمی خواد ببیندت ، خوب راحتش بذار !
    ماشین که روشن شد فقط صدای لیلا لیلا گفتن ایلیا را شنیدم .
    باران همچنان می بارید و راننده در سکوت رانندگی میکرد . میان تب و لرز گریه می کردم و دیگه هیچ زمان نمیخواستم ایلیا را ببینم ! کار نیمه ام تمام شده بود و داشتم به آن قفس قشنگ برمی گشتم تا بابا به دنبالم بیاید و مرا با خودش ببرد . ولی من می دانستم چه کنم ، آرزوی دیدن بچه را به دلش می گذاشتم !
    صدای ترمز وحشتناک ، نوری شدید و سر خوردن ماشین روی خیسی جاده آمد و بعد ضربه و شکستن شیشه ! در حالی که سر تا پایم می سوخت دیگر چیزی نفهمیدم !


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  12. #11
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    چشم که باز کردم از تب و لرز خبری نبود ولی درد و سوزش از انگشت پا تا فرق سرم را می سوزاند ، کمی آه و ناله کردم و با سوزشی در ساعدم دوباره بیهوش شدم .
    تا چند وقت به همین منوال گذشت تا به هوش می آمدم و درد را می فهمیدم و چشم های نگران بابا و اشکبار مامان را چند لحظه میان درد میدیدم ، باز هم به دنیای بی خبری می رفتم .
    احساس می کردم تمام هیکلم قنداق پیچ است . بیهوش که بودم در فضایی تازه و قشنگ به سر می بردم ، جایی که تا آن موقع نرفته بودم . آزاد و رها و بی قید و بند ! ولی امان از زمانی که به هوش می آمدم درد بود و درد !
    چقدر طول کشید تا دردم کمی آرامتر شد و تبدیل به عادت نمی دانم !
    هیچ چیز حتی چشمهای نگران مامان و بابا فکرم را مشغول نمی کرد.
    بلااخره چیزی را که نباید می فهمیدم ، فهمیدم . گویا در مسیر برگشت از کرج در اتوبان با یک اتوبوس تصادف کرده بودیم و بچه هشت ماهه ای را که با خون دل نگه داشته بودم مرده از شکمم بیرون کشیده بودند ، به اضافه دست و پایی شکسته و صورتی آسیب دیده !
    نابود شده بودم ! کاش می مردم و این همه عذاب نمی کشیدم . از خدا گله می کردم ! داشتم تقاص چه گناهی را پس می دادم؟ خودم هم نمی دانستم ! وقتی فهمیدم که بچه ام مرده زار زدم و دست آزادم را به هر طرف که می توانستم چنگ می انداختم . هیچکس جلودارم نبود نعره های گوش خراشم دل سنگ را آب می کرد چه برسد به دل پدر ومادر بیچاره ام !
    از کنترل که خارج شدم ، دوباره چند نفری بهم یک آمپول مسکن تزریق کردند و باز بیهوشی و بیهوشی ! صحبت های گرم بابا کم کم آرامم می کرد ، شاید هم خسته شده بودم و توان نداشتم که داد بزنم .
    ناتوان و خسته تسلیم شدم، بابا یواش یواش زمزمه می کرد که خیلی ملاقاتی دارم اما جسم و روح خسته ام هیچکس را نمی پذیرفت . از ایلیا نه چیزی می پرسیدم و نه می شنیدم و این برای کمک به آرامشم بهترین راه بود ، کینه سختی از او به دل گرفته بودم و همین بهتر که نمی دیدمش زندگیم به قدر کافی نابود شده بود !
    آن لحظه نمی دانستم ، اما بعدها فهمیدم که دو ماه تمام در بیمارستان بستری بوده ام !
    نه از دکتر و نه از مامان و بابا سوالی در مورد وضعم نمی کردم و همان بهتر که می مردم ، مهم نبود که حالا چطورم ؟
    بابلاخره روزی که گچ دست و پای شکسته ام باز شد دکتر اجازه مرخصی داد . با این حال هنوز صورتم بسته و باند پیچی بود ، لمس که می کردم فقط دور چشمهایم باز بود و با آنها هنوز هم دنیای لعنتی را می دیدم .
    پای تازه باز شده ام هنوز حس نداشت و خیلی هم نسبت به آن یکی لاغرتر شده بود . مامان آماده ام کرد و بابا ، با پرستاری که ویلچر به دست داشت برگشت و مرا که به لاغری بچه ای شده بودم بغل کرد و داخل ویلچر نشاند . هر دو از غصه من آب شده بودند. بابا نگاهی به اطراف اتاق کرد و ار مامان پرسید :
    - چیزی جا نمونده ؟
    مامان در جواب سر تکان داد و بابا با غیظ نگاهی دیگر به اطراف اتاقی که دو ماه شاهد دردکشیدنم بود انداخت . بعد جلو پایم زانو زد و دستانم را میان دستان گرمش گرفت و به چشمان بی روح و افسرده ام خیره شد و آرام گفت :
    - به اون بی شرف نامرد گفتم تو توی تصادف مردی که اگر زبونم لال این اتفاق می افتاد جنازه ات رو هم روی دوشش نمی گذاشتم . رضایم به رضای خدا ! همین که دسته گلی که به اینجا فرستادم پوست و استخوانش رو پسم داده تا برگردونم شکرش می کنم و قدم نازنینت رو سرمه چشام . تو که چیزی از اینجا نمی خوای عزیزم ؟
    سرم را با بی حالی تکان دادم و نم اشک در چشمانم نشست ، ای کاش می مردم و این همه غصه را در چهره های مهربانشان نمیدیدم . زبانم را که در آن مدت بسته مانده بود به زحمت تکان دادم و گفتم :
    - فقط بریم .
    به خانه برگشتم اما چه برگشتنی ؟! با چه فلاکتی ! به قصد گرفتن دکترا رفته بودم و این طور روسیاه و بی آبرو برگشتم ! وقتی یاد وحشتی که بابا از تهران رفتنم داشت و یاد سماجتهای ابلهانه ام که می افتادم آتش می گرفتم ، بیچاره بابا چقدر سعی کرد تا مرا به یک شهرستان کوچک و نزدیکتر به شهرمان منتقل کند ولی من با قهر و لجاجت خواسته ام را که رفتن به شهر آرزوهایم بود به کرسی نشاندم !شهری که آرزو نبود ولی آرزوهایم را نابود کرد و به بدترین شکل تفاله ام را بیرون انداخت !
    افسرده و مغموم به تنها خانه امیدم پناه آوردم . ضعف و لاغری بیش از اندازه ام زیاد مهم نبود و به هر حال بعد از مدتی دوباره به حال عادی بر می گشتم اما وضع صورت باند پیچی شده ام باعث نگرانی مامان و بابا بود . البته برای خودم اصلا مهم نبود !
    اول از همه شرط کردم کسی به دیدنم نیاید که قبول کردند ، تحمل نگاه های ترحم آمیز آنها را نداشتم . به تلفن ها هم جواب نمی دادم حتی تلفن های نجمه ! اوضاع افسرده خانه کم کم برای هر سه نفرمان طبیعی شد . دیگه خبری از آن همه صفا و شادمانی نبود ! صدای آهنگ های بابا نمی آمد و حتی آنها هم برای ملاحظه حال من حرف نمی زدند ، نه مامان و بابا پرسیده بودند تو در اتوبان کرج چه می کردی و نه من پرسیده بودم که چطور پیدایم کردند . حتی نپرسیدم ایلیا چطوری از حالم باخبر شد و جنسیت بچه مرده ام چه بود . دیگه چه فرقی می کرد ! با تمام وجود سعی میکردم به ایلیا فکر نکنم ، در حقیقت برای همیشه او را از قلبم بیرون کرده بودم !
    تمام زندگی و بچه ای را که به خاطرش آن همه مصیبت و تنهایی را تحمل کرده بودم به دست او نابود شده بودند و حالا تنها برایم صورت و روحی زخم خورده به جا مانده بود !
    تمام خوشی هایم به یکسال هم نکشیده بود ! کابوس تلخ و شیرین یکساله را پشت سر گذاشته و حالا عواقبش را درو می کردم . از بوی هوا می فهمیدم که به عید و بهار نزدیک می شویم . بابا بهترین موادغذایی را می خرید و می آورد و مامان می پخت و به زور به خوردم می داد . همه آینه ها جمع شده بود ، گرچه که خودم هم اشتیاقی برای دیدن خودم نداشتم . از خودم بیزار بودم و فقط محض خاطر دل مامان و بابای بیچاره ام که یک بار هم اشتباهاتم را به رویم نیاورده و از همه چیز به خاطرم گذشته بودند ، نفس میکشیدم . هر چند روز یکبار مامان خودش مرا به حمام می برد و باندهای صورتم را باز می کرد و با احتیاط می شست و بعد از حمام با پمادهایی که دکتر داده بود روی آن را میکشید و دوباره می بست .
    حالا فکر میکنم ، می بینم مامان دل نازکم چطور تحمل این کار را داشت ! همین اندازه می دانستم که خورده شیشه های ماشین در تصادف یه صورتم پاشیده شده ، دکتر پوست بیمارستان معتقد یود که فعلا تا خوب شدن زخمها از دست هیچ جراحی کاری برنمی آید !
    عید آن سال غم انگیزترین عید عمرم بود ! تا آخرین لحظه در اتاقم و در تاریکی گریه می کردم ، یاد عید سال گذشته افتاده بودم . یاد لحظاتی که ایلیا با من بود ، یاد ناخنک زدن هایش به ماهی سفید برشته ، یاد ذوق کردن هایش برای سفره هفت سین ، ور رفتنش به ماهی تنگ بلور ، قرآن خواندنش هنگام تحویل سال و یاد نگاه پراشتیاقش وقتی متن خلقت را برایم شمرده شمرده می خواند .
    چه راحت برایش مردم و از زندگیش بیرون رفتم ! حالا کجاست و عید امسال را با که می گذراند ؟ متن خلقت را در گوش که می خواند و نگاهش را سال که تحویل می شود در نگاه که گره می زند ؟ یعنی مرا فراموش کرده ؟
    به خواهش و التماس بابا که اشکهایم را گرفت همراهش به کنار سفره هفت سین رفتم و وسطشان نشستم و دست های مهربانشان را در دستم فشردم و با تحویل سال گریه کردم . نه آرزویی داشتم و نه آینده ای ! البته همین که آنها را در کنارم داشتم شکر می کردم ! بابا دست بر سرم کشید ولی از موهای بلندم خبری نبود ، مامان خودش آن را برایم کوتاه کرده بود تا حمام رفتنم راحت باشد . بابا پیشانی باندپیچی شده ام را بوسید و آرزوی دیدن سال های سال عمر پربرکت را برایم کرد . کدام عمر ؟! مامان هم مرا بوسید و به زحمت اشکش را نگه داشت .
    چه عید غمناکی ! نه جایی رفتیم و نه کسی آمد ، از اتاقم می شنیدم که مامان و بابا تلفنی محترمانه از فامیل عذرخواهی می کردند . بیچاره ها به خاطر دل من از همه خواسته های شرعیشان می گذشتند دیدن این چیزها بیشتر عذابم می داد . چقدر محبت ؟ برای کی ؟ برای من روسیاه ، همه چیز از کف داده !
    شش ماه از تصادفم می گذشت مامان نجمه که در تمام آن مدت دائما تلفنی با مامان و بابا در تماس بود از جراح پوستی معروف برایمان وقت گرفته بود که با این کار ناچار ما را به تهران کشاند ، دلم نمی آمد به زحمات شبانه روزی پدر و مادرم پشت پا بزنم و گرنه اصلا نمی رفتم . تنها خواسته و شرطم این بود که به خانه مامان نجمه نرویم ، آنها همین که راضیم کرده بودند که به دکتر برویم با خواسته ام مخالفت نکردند .
    برای اولین بار تنها کسی را که اجبارا به خاطر آدرس دکتر مجبور شدم ببینم خانم سمیعی بود که فقط زحمت یک سلام گفتن را به خودم دادم ، همین !
    او هم با دیدن حال خرابم توقعی ازم نداشت . به جای صورت بسته ام دستم را بوسید و بعد خیلی طبیعی حالم را پرسید و من یخ حتی جوابش را ندادم .
    نظر دکتر بعد از ساعتی معاینه دقیق که اعصابم را بهم ریخته بود جراحی پلاستیک تشخیص داده شد ، آن هم برای دو ماه بعد تا تمام زخمها کاملا بسته شوند . وقتی تاریخ عمل مشخص شد ، تازه فهمیدم بینی ام هم شکسته و فکم جا به جا شده ! من و مامان و خانم سمیعی از مطب بیرون آمدیم اما بابا ماند تا بقیه صحبت ها را که در مورد هزینه ها بود با دکتر انجام دهد . طفلک بابا چطور می خواست هزینه اش را که مسلما کمرشکن بود پرداخت کند ؟ خدا می دانست ! اما می دانستم شده از جانش مایه بگذارد می گذاشت !
    در راه برگشت خانم سمیعی از مهارت این جراح که شنیده بود تعریف کرد و اینکه به پنجه طلا معروف است و شاپلاگینار می کند . وقتی از تهران برگشتیم روز بعد خاله و مهشید به دیدنمان آمدند ، با شنیدن صدای خاله که از حیاط می آمد به اتقم رفتم و در را بستم . خاله بلند بلند طوری که من بشنوم گفت :
    - چه خبرتونه ، تا کی می خواهید مثل زنده به گورها باشید . دنیا که به آخر نرسیده ، با هم که باشیم تحمل خیلی از دردها ساده تر می شه !
    مهشید به در اتاق بسته ام کوبید و گفت :
    - لیلا دارم دق می کنم ، می دونی چند وقته ندیدمت ! دلم پوسید ، درو باز کن .
    جواب ندادم و گریه کردم . مهشید اینبار با گریه گفت :
    - اگر نذاری بیام بغلت کنم تا هر وقت باشه همین جا میمونم تا درو یاز کنی ، به امید دیدن تو اومدم بذار ببینمت .
    با گریه داد زدم :
    - چیزی از من نمونده ! می خوای چی ببینی ؟ فلاکتم رو یا صورت بسته ام رو ؟
    مهشید با گریه جواب داد :
    - کدوم فلاکت ؟ صورتت هم خوب می شه ، من می خوام تو رو بو کنم . بی انصاف ما با هم بزرگ شدیم ، با من هم آره ؟
    دل خودم هم برایش پر می کشید ، پشت در آمدم و با گریه گفتم :
    - فقط تو ، باشه ؟
    - باشه قربونت برم .
    در را آهسته باز کردم ، پشت در نشستیم و همدیگر را بغل گرفتیم و فقط گریه کردبم . دست به صورتم و بدنم می کشید و خدا را شکر می کرد که زنده ام ! چشمهایم را می بوسید و در بغلش فشارم می داد .
    ساعتی بعد که آرام گرفتیم کنار هم روی تخت نشستیم ، مهشید هیچی نپرسید و فقط از خودش گفت و اینکه امتحاناتش تمام شده و برای تعطیلات تابستان برگشته . حیرت زده پرسیدم :
    - یعنی من دو ترم عقب افتادم ؟
    دوباره محکم به خودش فشارم داد و گفت :
    - مهم اینه که الان اینجایی و زنده رو به روی من نشستی !
    وجود مهشید نه تنها آن شب بلکه شب های دیگر هم که در خانه ما ماند دریچه امیدی برایم باز کرد . با خودش شور و شوق آورده بود آهنگ های شاد می گذاشت و صدایش را بلند می کرد و برایم ادا و اطوار در می آورد . بابا و امامان از بودنش استقبال می کردند و همین که منو خوشحال میدیدن ، قربان صدقه مهشید می رفتند .
    کم کم پای فامیل مخصوصا خانواده خاله به خانه مان باز شد ، اما با آمدن هرکسی من و مهشید فورا به اتاقم میرفتیم . خواسته بودم لااقل تا صورتم خوب نشده از ملاقات با فامیل دور باشم .
    همه هم به این خواسته ام احترام می گذاشتند و هنوز هیچکس از وقایعی که برایم اتفاق افتاده بود یک کلمه حرف نمی زد . مامان و بابا و مهشید و نجمه که به تازگی تلفنی جوابش را می دادم ، بی صبرانه منتظر زمان عملم بودند.
    با صداهایی که از اتاقم می شنیدم این طور فهمیدم که عمو مفیدی زمین بابا را که برای روز مبادای لیلایش گذاشته بود به قیمت خوبی فروخته و علی هم دنبال کارهای بیمه حوادث ماشینی بود که با ان تصادف کرده بودم ، روز مبادای لیلا عجب روزی شده بود !
    عاقبت زمان عمل فرا رسید، مهشید هم با ما آمد . اینبار رضایت دادم به خانه سمیعی بروم به شرطی که با نجمه و مهشید از اتاق بیرون نیایم که باز هم موافقت شد . اصلا هرچی که رضایت مرا در پی داشت پذیرفته می شد ! نجمه هم حرفی از گذشته نزد و شب به خانه خودش نرفت و کنار من و مهشید خوابید .
    دکتر روز قبل از عمل دوباره معاینه ام کرد و صورتم را برای عمل آماده تشخیص داد ، در تمام این هشت ماه یک بار هم جرات نکردم خودم را در اینه ببینم .
    بابا و مامان و مهشید و نجمه تا پشت در اتاق عمل همراهی ام کردند ، نگرانی را در چهره یکایکشان می دیدم ولی سعی می کردند با خنده و شوخی روحیه ضعیف مرا تقویت کنند . نجمه به شوخی گفت :
    - خوبه که خال گردنت نشونیه ، اگر خیلی عوض شدی با همون پیدات میکنیم .
    مامان زیر لبی دعای خواند و به صورتم فوت کردو بابا فقط گفت :
    - سپردمت به خدا ، محکم باش عزیزم !
    تا آخرین لحظه نگاهشان کردم ، شاید دیگر هیچ وقت نمیدیدمشان !
    وارد اتاق سبز عمل شدم که تنها در فیلم ها دیده بودم ، دکتر و پرستارهای سبز پوش و ماسک زده و دکتر خودم که از چشمهایش او را شناختم . بعد سوزن آمپول و بیهوشی !....
    به هوش که آمدم فقط مهشید را دیدم ، درد داشتم و بی قراری میکردم که با زدن آمپول دوباره بیهوش شدم . مدتی طول کشید تا خوب شدم و دردها کمتر و عادی شد ولی از مامان و بابا خبری نبود ،تنها مهشید در کنارم بود و گاهی نجمه و مامانش . از مامان و بابا که پرسیدم ، نجمه به شوخی و برخلاف چشمهای غمزده اش گفت :
    - اوف ، کشتی مارو بچه ننه ! بیچاره ها تا همین امروز توی راهرو این بیمارستان می خوابیدند و می خوردند، حالا چند روز فرستادیمشون برن استراحت کنند و ما شیفت قبول کردیم .
    مگر می شد آنها لحظه ای از من غافل شوند ! اما نمی دانم چه شد که حرفش را قبول کردم .
    صورتم همچنان بسته بود ، مهشید شبانه روز در کنارم بود ولی برعکس گذشته کمتر حرف می زد و گاهی خود به خود گریه می کرد . مامان نجمه می آمد و می رفت ، در رفتارش بی قراری را می توانستم ببینم !
    کم کم یک روز ، دو روز شد و سه روز و چهار روز و می رفت که با نظر مساعد دکتر که هر روز صورتم را معاینه می کرد مرخص شوم ولی همچنان از مامان و بابا خبری نبود ! سکوت بچه ها و بی خبری در دلم آشوبی عظیم به پا کرده بود .
    بیمارستان و غروب های تابستان دلم را زیر و رو می کرد ، مثل بچه ها مدام بهانه مامان و بابا را می گرفتم تا عاقبت روز پنجم که مامان برای مرخص شدنم آمد .
    چرا مامانم نصف شده بود ؟ درسته که با جریانات من لاغر شده بود ولی نه به این شدت ! تا دیدمش قهرگونه اخم کردم و چشمان بی قرارم به اشک نشست و گفتم :
    - کجا بودی مامان دلم پوسید ! بابا کجاست ؟
    مامان بغلم گرفت و با سوز گریه کرد ، با گریه او بقیه هم به گریه افتادند .
    مامان نجمه از اتاق بیرون رفت ، نجمه اشکش را پاک کرد و گفت :
    - یه طوری همدیگر رو بغل کردید و گریه سر دادید که انگار چند وقته همدیگر رو ندیدید ، اشک ما رو هم در آوردید .
    بدون توجه به حرف او دوباره از مامان پرسیدم :
    - بابا کجاست ؟ چرا شما اینقدر لاغر شدید و چشماتون گود افتاده ؟
    مامان با دستک روسری اشکش را گرفت و جواب داد :
    - من ؟ من که چیزیم نیست . بابا موند که خونه رو برای ورود تو آماده کنه ، من با علی اومدم دنبالت .
    از این عجیب تر نمی شد ، بابا نیومده بود و دلم گواهی بد می داد ولی سعی می کردم فکر بد را از خودم دور کنم ، حتما علی خستگی بابا را دیده و نگذاشته او بیاید ، ولی امکان نداشت . من عمل کرده بودم و بابا تا از حالم مطمئن نمی شد تنهایم نمی گذاشت .
    کارهای اداری بیمارستان که انجام شد ، مرخص شدم .
    بعد از مدت ها علی را دیدم که او هم سعی در عادی بودن می کرد ولی یک چیزی را در نگاه همه حس می کردم ، یک چیز بد ! برای ماه دیگر دکتر وقت ملاقات و معاینه بعدی را داد به علاوه کلی سفارش و پماد و صابون !
    از خانم سمیعی و نجمه بابت زحمت این مدت تشکر کردیم و خداحافظی ، ولی چرا گفتند آنها هم فردا می آیند ؟! چرا مامان اینقدر خشک صحبت می کند و حالت عادی ندارد ؟ ای خدا اینا یه چیزیشون می شه !
    من و مهشید روی صندلی عقب ماشین علی نشستیم و مامان جلو ، تمام مدت آن راه طولانی را خیلی کم کسی حرف زد . گرچه با وضع روحی و جسمی من می خواند ولی هیچ چیز به نظرم طبیعی نبود ، مدام به خودم دلداری می دادم که هیچ خبر بدی نیست گرچه شصتم خبردار شده بود که هست ! آن هم از نوع خیلی بدش !
    وارد شهر که شدیم احساس کردم مامان گریه میکند ولی هرجوری بود می خواست آن را پنهان کند . به نظرم رسید هاله ای از غم روی شهر پاشیده شده ، اضطرابم بیشتر شد ! دست بردم و دست مهشید را گرفتم ، متوجه حالم شد و دست دیگرش را هم روی دست یخ زده ام گذاشت . چشمان مهشید به اشک نشست و نگاه ساکت علی گرفته شد ، خون خونم را می خورد ولی شهامت لب از لب باز کردن نداشتم . نزدیک کوچه بغضم ترکید و با صدای بلند خطاب به مهشید داد زدم :
    - چرا به من بدبخت نمی گید چه خبر شده ؟
    گریه پنهانی مامان که بلند شد بیشتر وحشت کردم ، مهشید چشمهایش را بست و قطره های اشک از آن فرو ریخت صدای علی در گوشم زنگ زد :
    - به خاطر مامانت خوددارتر باش لیلا ، جلو بعضی اتفاقات رو نمی شه گرفت !
    وقتی پیچید داخل کوچه ، اشک او هم درآمد و اهسته گفت :
    - تسلیت می گم !
    با این حرف و دیدن در خانه که دور تا دورش با پارچه های سیاه تسلیت پر شده بود یخ کردم ، ماشین جلوتر که رفت نوشته های روی پارچه ها در میان نگاه ناباورم پررنگ شد ! درگذشت نابهنگام دبیر محترم رحمان اعتمادی را خدمت عموم همشهریان به ویژه خانواده محترم آن مرحوم تسلیت عرض می نماییم ! ...... وحشتزده از پشت چنگ زدم به شانه مامان و با فریاد پرسیدم :
    - مامان اینجا چه خبره ؟ بابام کجاست ؟
    گردن مامان با بی حالی روی شانه اش افتاد ، علی به روی او خم شد و دست مرا کنار زد و گفت :
    - لیلا ، حال خاله بده یه کم مراعات کن !
    به مهشید که بلند بلند گریه می کرد و سعی داشت مرا در آغوش بگیرد توپیدم و گفتم :
    - تو بگو اینجا چه خبره مهشید ؟ بابام کجاست ؟ چرا مامانم این طوری شده ؟ اینا چیه زدن در خونه مون ؟ تو بگو !
    خاله را دیدم که از در خانه ما بیرون آمد ، به سرعت در را باز کردم و به طرفش دویدم و شانه هایش را گرفتم و محکم تکانش دادم و گفتم :
    - خاله اینا چی می گن ؟
    خاله به جای جواب زار می زد ، او را رها کردم و به داخل خانه دویدم و مبهوت داد زدم :
    - بابا ! بابا کجایی ؟ من اومدم .
    زن عموم ، همسایه ها ، دایی ، از خانه بیرون آمدند ، همه گریه می کردند. آنها را کنار زدم و وارد شدم ، به محض ورود چشمم به میز وسط اتاق افتاد که عکس بابا با حاشیه مشکی و دو شمع مشکی روشن در کنارش بود . یه لحظه اتاق دور سرم چرخید ، دست بردم عکس بابا را بردارم اما دستم نرسید ، میان زمین و آسمان ولو شدم.

    همان که زمانی فکر کردم شده بود ! می دانستم بابا از شکست من نابود می شود و شد ، بابا را هم از دست دادم ! مظهر وجود و هستی ام ، پشتوانه و دلخوشی و مایه سرافرازی و عزتم را که به دلگرمی او مصیبت گذشته را تحمل کرده بودم از کف دادم . درست وقتی که من زیر عمل بوده ام بابا در نمازخانه بیمارستان در حال نماز حاجت برای سلامتی من سر به سجده ایست قلبی کرده بود !
    جنازه اش را بدون من به خاک سپرده شده بود و من تنها به مراسم شب هفتش رسیده بودم ، آن هم نیمه بیهوش ! روز گذشته به قدری جیغ کشیده بودم که صدایم به کلی گرفته بود .
    حالم به قدری بد بود که نتوانستم در مراسم مسجد شرکت کنم ، اگر هم می توانستم چطوری میرفتم ؟ با صورت پوشیده در باند سفید و چادر مشکی؟
    از حال مامان خبر نداشتم اما مطمئنا از من بهتر نبود ، تنها مهشید و نجمه که روز بعد همراه خانواده اش برای مراسم رسیده بود مثل پروانه دورم می چرخیدند .
    وقتی روز بعد با اصرار زیاد به سر قبر پدر رفتم حیرت زده و ناباور به عکسش نگاه کردم و از گلوی خراش خورده ام فریادی جانگداز کشیدم و برای پس زدن خاک های تازه ، خودم را روی آن انداختم . می فهمیدم که کشان کشان مرا از آنجا دور می کنند اما بعد دیگه چیزی نفهمیدم !
    مات و مبهوت گوشه تختم نشسته بودم و دستهایم را دور زانوهای جمع شده ام قلاب کرده بودم که خانم سمیعی وارد اتاق شد و در کنارم نشست ، دستش را روی دستم کشید و آرام گفت :
    - ما داریم می ریم لیلا جون ، ایشاالله خدا بهت صبر بده .
    اشکهایم رفت زیر باندها . خانم سمیعی ادامه داد :
    - حق داری که به جای اشک خون بباری ولی عزیزم دنیا تا بوده همین بوده ، این عاقبت همه ماست . قبول دارم که خیلی توی این مدت مصیبت کشیدیو باز این از همه بدتر ، اما فکر مامانت باش . چیزی ازش نمونده ! هردوتون باید به خاطر همدیگه تحمل کنید ، بعد از خدا شما فقط همدیگر رو دارید ! پس صبور باش و روح اون خدابیامرز رو عذاب نده دخترم .
    واقعا چه میشد کرد ؟ تا الان هم فقط به خاطر مامان مظلومم بود که نفس می کشیدم و گرنه با چند بسته قرص خودم را خلاص میکردم و راحت می شدم !
    تصویر مبهم بابا که جلو چشمم می امد از خود بیخود می شدم . نفس تنگی ام که بعد از زایمان خوب شده بود ، دوباره به سراغم آمده بود . گاهی بی اختیار چنگ به سینه ام می انداختم و می نالیدم ، لعنتی برای چه می طپی ؟
    با خلوت شدن و سوت و کور شدن خانه همه وقایع از جلو چشمم رژه می رفت ، خصوصا با دیدن چشمهای اشکبار و مظلو مامانم که وقتی در آغوشم می گرفتمش مثل بچه ای کوچک می ماند !
    خدایا این همه مصیبت دیگر فوق طاقتم بود ! چرا مرا نبردی ؟ چرا مرا پیش مرگش نکردی ؟ خدا ! آیا جگرش زخمی بود و قلبش شکسته بود ؟ خدایا حتی نشد وقتی به خاک سپرده می شد صورت همیشه خندان و مهربانش را یکبار دیگر ببینم ، خدا یعنی طپش قلبش به خاطر من ایستاده بود ؟ برای تنها فرزند ناخلف و شکست خورده اش؟
    با دل شکسته خانواده ایلیا را نفرین کردم ، الهی روز خوش نبینند که زندگی ام ، جوانی ام ، درسم ، فرزندم و از همه مهمتر پدر نازنینم را به خاطر خودخواهیشان به سادگی یک مشت برفی که در دست اب میشود از بین بردند. تا عمر دارم از آنها نمی گذرم !
    تازه می رفتم که با مصیبت گذشته مانوس شوم و از تلاطم و آشفتگی کابوس پشت سر گذاشته نجات یابم که این اتفاق افتاد .
    هر روز با مامان به مزار بابا سر می زدیم ، به خاطر مامان بود یا توان از دست داده ام که آرام گرفته بودم . اول ساعتی زل می زدم به عکس قشنگش و درددل و دعا می کردم و بعد هر دو با اشک عقده دل سبک می کردیم و بر میگشتیم . چهل روز طاقت فرسا را طی کردیم ، چهل روزی که به اندازه چهل سال گذشت ! خصوصا که با آمدن مهر و رفتن مهشید روزها سخت تر می گذشت . باز هم چه خوب که شب را داشتیم ، لااقل کمی با کمک آرام بخش خوابم می برد و از این دنیای خراب دور می شدم .
    اقوام به خصوص خاله ، هر روز احوالپرسمان بودند اما هر دو تنهایی را بیشتر می پسندیدیم .
    عاقبت مراسم چهلم هم تمام شد و روز بعد با خاله و عمو مفیدی همراه خانواده سمیعی که به خاطر مراسم آمده بودند برای معیاینه صورتم به تهران رفتیم .
    دکتر از روند بهبودی ام راضی بود ، گرچه در این مدت مامان هم زیاد وقت نکرده بود به من برسد . ولی به عقیده دکتر جوانی خودش بهترین علت بود ، البته در این بین نمی شد کمک ها و رسیدگی های خاله و مهشید را نادیده گرفت .
    دکتر دوباره صورتم را بست و باز برای یک ماه دیگر وقت داد.
    وقتی به همراه خاله برگشتم با آن صورت بسته ترجیح دادم به مراسمی که تک تک فامیل برای بابا می گرفتند نروم ، اصلا تحمل نگاه های کنجکاو و دلسوزانه را نداشتم ! گرچه از نگاه اطرافیان نگفته حرفهایشان را میخواندم و می فهمیدم که در دل می گویند وقتی که برق جواهرات چشماتو کور کرد فکر این روزها نبودی ؟ شبی که می خرامیدی و سوار بر ماشین آخرین سیستم جلوتر از همه می راندی یا وقتی دستت را با آن حلقه پر از نگین می گرداندی و قهقهه شادمانه سر میداری یادت می آید ؟ راستی حلقه ام کجا بود ؟ دست به انگشتم بردم و آه سردی از سینه ام بیرون آمد ، به یاد آوردم که در آخرین لحظه برخورد با ایلیا آن را از انگشت ورم کرده ام درآوردم و با غیظ به طرفش پرت کردم . این طور که فهمیدم بابا هیچی به غیر از شناسنامه ام را از ایلیا پس نگرفته بود ؟ حتی موبایلم را به او برگردانده بود. بابا ... بابا ... بابا... خدایا چطور فراموشش کنم ؟ خدایا توانی بده تا تحمل زندگی در این خانه سرود و بی روح را به خاطر مامان بیاورم ! خدایا مرا ببخش ...
    عاقبت همه چیز به روال عادی برگشت ! یک شب عمو جانم و عمو مفیدی جلسه ای در خانه ما تشکیل دادند و بعد از برآورد هزینه مراسم ختم بابا و هزینه عمل من ، مبلغ قابل توجهی دیگر از پول زمین بابا را که عمو مفیدی به خاطر من فروخته بود و بقیه اش دست او امانت مانده بود جلو مامانم گذاشت .
    طی چندین سال قیمت زمین ترقی کرده و با اینکه مقدار زیادی از پول زمین خرج عمل و مراسم شده بود اما خیلی بیشتر از انچه فکر می کردم باقی مانده بود ، به اضافه مبلغ قابل توجهی که با پیگیری های امیر محمد و علی از طرف شرکت بیمه حوادث به خاطر تصادفم به من تعلق گرفته بود .
    از همه بدتر وقتی سوختم که چند روز بعد از طرف شرکت بیمه با ما تماس گرفتند و فهمیدیم بابا بدون گفتن به ما خودش را از مدتها پیش بیمه عمر کرده بود حق بیمه اش را تمام و کمال تا یک ماه بعد به حساب خانواده اش که من و مامان بودیم واریز می شود !
    اینها یعنی ثروتی تقریبا هنگفت ، اما به چه قیمتی اگر قبل از این همه مصیبت دستم می رسید از خوشی دیوانه می شدم ولی حالا برایم هیچی نبود و اهمیت نداشت !
    یک ماه دیگر که گذشت ، دوباره با عمو مفیدی و خاله و مامان برای باز کردن صورتم به تهران رفتیم . در دل و روح افسرده ام هیچ ذوق و هراسی نبود ، نه می ترسیدم بدتر از قبل شده باشم و نه ذوق داشتم که بهتر شده باشم ! تمام مدت جسمی بی روح بودم که برای رفتن به هر جا باید کسی دستم را می گرفت . سوالات دکتر را که خاله جواب می داد چونکه تقریبا بیشتر کارهایم را او انجام داده بود ، طفلکی مامان که یکی باید به خودش می رسید ! با این کارهای خاله بیشتر شرمنده اش می شدم ، چقدر دوست داشت عروسش بشوم که نشدم و حالا بدون اینکه یکبار به رویم بیاورد خودش و خانواده اش دربست در اختیارم بودند .
    در حالی که مثل مجسمه یخی زیر دست دکتر که شروع به باز کردن باندها کرده بود نشسته بودم ، نگاهم به مامان و خاله افتاد که چشم به من دوخته و زیر لب دعا می خواندند. دلم به حال خودم و آنها سوخت ! دیگر نگرن چی هستند ؟ مگر دیگر چیزی هم برای از دست دادن داشتم !
    چشمهایم را بستم و خودم را به دستان دکتر که با طمانینه کار می کرد سپردم و رفتم در فکری که برآورده شدنش محال بود ! کاش بابا اینجا بود تا نیرو می گرفتم !
    انگار دکتر متوجه حالم شد ، به همین خاطر برایم شروع به حرف زدن کرد . گفت که با وجود چندین سال تجربه و عمل های متعدد ، تا حالا اینچنین پوست و صورتی زیر دستش نیامده ! بنده خدا فکر می کرد با شنیدن این تعریفها خوشحال می شوم ! بعد از باز شدن باندها با چشمان بسته احساس می کردم پنبه خیسی که بوی الکل می داد به صورتم کشید و هوم هوم کردنهایش به نظر نشان از رضایتش بود !ً
    کارش که تمام شد خواست چشمهایم را باز کنم ، نگاهم به لبخند رضایتمندش که افتاد گفت:
    - با دیدن نتیجه کارم خیلی به خودم امیدوار شدم خانم ، چشمهای باز و قشنگتون که شکر خدا در موقع حادثه از ترس بستید آسیب ندیده و جلوه بهتری به کارم می ده . فوق العاده است !
    با لذت ابرویی بالا انداخت و از مقابلم بلند شد که مامان و خاله که پشت سرش بودند مرا ببینند و در همین حالا به پرستار دستیارش اشاره کرد و گفت :
    - آینه بگیر جلو خانم .
    مامان و خاله از روی حیرت زیاد بلند شدند و ایستادندو مامان همراه اشک لبخند زد وخاله زمزمه کرد :
    - لا حول و لا قوه الا بالله ، چی کار کردید دکتر جان !
    - پرستار آینه را مقابل صورتم گرفت ، این من بودم ؟ خودم ؟ باور کردنی نبود ! چهره ام به کلی تغییر کرده بود و کسی دیگر شده بودم ، بینی گوشتی ام که همیشه باعث عذابم بود قلمی و ظریف شده ، گونه های برجسته خیلی قشنگ و چانه ای گرد و کوچلو که فک جلو آمده ام را هم تنظیم کرده بود و پوستم صاف صاف بدون کوچکترین اثری از زخم ! ولی چشمها همان چشمها و البته ابروهایی که در این مدت یکسال بسته بودن صورتم دوباره به صورت سابق پر و دخترانه شده بود .
    آینه را کنار زدم و به مامان که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم ، به راحتی می توانستم کمبود بابا را در چشمان اشکبار و شاد مامان حس کنم . خودم را در آغوشش رها کردم و با هق هقی بچه گانه گریه سر دادم . خاله با مهربانی دست به شانه ام کشید و گفت :
    - آخه این همه قشنگی و لطف خدا هم گریه داره خاله ؟
    از آغوش مامان در آمدم و خاله را بغلم گرفتم ، عاقبت گریه خاله هم در آمد و آرام کنار گوشم گفت
    :
    - جای بابات خیلی خالیه که لیلاشو ببینه اما روحش شاده اینو مطمئن باش !
    دوباره آینه را برداشتم و به خودم نگاه کردم ، باورکردنی نبود ! تنها وجه مشترکم با چهره قبلی فقط چشمهایم بود .
    با سفارشات دکتر برای مراقبت پوستم با صابون و کرم هایی که داده بود و بعد از کلی تشکر خاله و مامان از انجا بیرون آمدیم ، دیدن چهره جاخورده عمو مفیدی که داخل ماشین منتظرمان نشسته بود از همه جالب تر بود !
    خاله ذوق زده جلو نشست و مامان در ماشین را برایم نگه داشت با سلامی شرمزده سرجایم نشستم و مامان در کنارم . عمو نگاهی از ِنه به من انداخت و نگاهی متعجبتر به خاله ! انگار غریبگی می کرد و روی اینکه بپرسد این لیلاست یه نه را نداشت . خاله خندید و خوشحال گفت :
    - باورت میشه این لیلای خودمون باشه ؟!
    عمو که با حرف خاله جرات پیدا کرده بود به عقب برگشت و به چهره ام خیره شد ، شاسد برای اولین بار بعد از این مدت لبخند زدم و خجالت زده سرم را پایین انداختم . عمو زمزمه کرد :
    - جل الخالق احسنت به پنجه این دکتر ! استغفرالله انگار یکی دیگه خلق کرده . اگه حالت چشماش نباشه نمی فهمی که لیلا کوچلوی خودمونه !
    برخورد خانم سمیعی حتی از عمو مفیدی هم خنده دارتر بود ! با ورود ما تازه پشت سرمان دنبال لیلا می گشت . نجمه از سر ذوق جیغی کشید و بغلم کرد ، هی ماچم می کرد و هی بغلم می گرفت و فشارم می داد .
    به بهانه حمام بدون حضور کسی با خودم خلوت کردم و در آینه حمام به چهره جدیدم خیره شدم ، چقدر خوشگل و ظریف شده بودم ! به یک یک اعضای صورتم دقیق شدم ، کوچکترین عیب و نقصی در آن نبود و بعد بع چشمهایم . در عمق چشمان بی روحم کینه ای عظیم موج میزد . کینه ای که از باخت زندگی ام ریشه گرفته و مانند آتش زیر خاکستر باقی میماند تا زمانی بیفروزد و بسوزاند
    دنیا هیچ وقت به خاطر ما صبر نمیکند و با بی رحمی و بی خیالی به راهش ادامه می داد ، با همان سرعت و شتاب همیشگی انگار کسی سر به دنبالش گذاشته باشد البته کمترین حسنش در این است که از دوران مصیبت دورت می کند !
    زخم مصیبت خصوصا از نوع عمیقش همیشه به تن می ماند ولی کم کم جراحتش بهبود یافته و فقط رد زخم می ماند که به وجودش عادت می کنیم .
    یکسال دردآور از فوت بابا گذشت ! یک سالی که حتی یک لحظه هم از یادش بیرون نیامدم ، مهمترین علتش هم بیکاری ام بود ! در خانه ای سرد که زمانی منبع لطف و صفا بود صبح تا شب به نقطه ای زل می زدم و لحظه های از دست رفته را در ذهن دردمندم مرور می کردم . همه این زجرهای طاقت فرسا تاوان حماقتم بود . مامان نازنینم با وجود درد خودش که از دست دادن همسر مهربانش بود با همه کم حرفی مدام به نوعی در اطرافم جیک جیک می کرد تا بلکه بله یا نه از زبانم بیرون بکشد که می دانستم همه اینها به توصیه خاله است . ثروت هنگفتمان بلااستفاده در بانک خوابیده و فعلا بهره به آن تعلق می گرفت ، نیاز آنچنانی به آن نداشتیم چونکه حقوق بازنشستگی بابا که به ما تعلق می گرفت از سرمان هم زیاد بود ! نه به جایی می رفتیم و نه به غیر از خاله کسی به دیدنمان می آمد .
    ماشین بابا را که حتی یکبار هم دل نکردم سوارش شوم چونکه بوی او را می داد ، در مدت یکسال در پارکینگ خانه عمو جانم امانت بود .
    تا مدتها خودم در آینه لیلای تازه را نمی شناختم . مهشید که خبر را شنیده بود با اولین تعطیلی که به دست آورد به سویم پر کشید و از ذوقش مدام قربان صدقه ام می رفت .
    همه فامیل به دیدنم آمده بودند و نگاهشان پر از تحسین و حیرت بود ، تنها از نظر خودم هیچی نبودم ! وضع چشمگیرم باعث شده بود که دختری پولدار و بسیار زیبا به چشم بیایم و طماعان ، عیب اصلی ام را که ازدواج قبلی و روحی افسرده بود در نظر نیاورند . گاهی از پشت در اتاقم زمزمه های خواستگاران پر و پا قرصی که پیشنهاد داده بودند و مامان با هیس هیس های وحشتزده از اینکه من نشنوم خاله را وادار به سکوت می کرد برایم عذاب آور شده بود . از همه بدتر علی بود که با وجود همسری خوب و زیبا مثل مرجان و پسر قشنگش ، به بهانه سر زدن به من و مامان فیلش یاد هندوستان کرده و عشق گذشته اش بیدار شده بود ! وقتی مخاطبش قرار می گرفتم طوری خیره ام می شد که چندشم می شد و حالم ازش به هم میخورد ، برای پیشگیری از هر نوع اتفاقی هر وقت می آمد سر درد را بهانه کرده و از اتاقم بیرون نمی آمدم .
    البته تنها مربوط به علی نمی شد ، نزدیک به مراسم سالگرد بیشتر اقوام دور و نزدیک که پسر دم بختی داشتند محبتشان گل کرده و یادمان می کردند.
    مراسم سالگرد بابا تنها مراسم او بود که من در آن شرکت کردم . شرکت کنندگان ، خصوصا کسانی که مرا ندیده بودند حیرت زده مرا به هم نشان می دادند . در نگاه های حیرت زده حس تاثر و تاسف حاکی از فضولی و دلسوزی برای منی که مدتها بود کسی را ندیده بودم کم عذاب آور نبود .
    با مامان و خاله جلوی در مسجد برای بدرقه و تشکر مدعوین ایستاده بودیم . با صدای مهشید که مرا می خواند از پله های مسجد پایین می رفتم که با صحبت دو تا خانم همسایه متوقف شدم ، نه انها مرا می دیدند و نه من انها را که پشت کفشداری بودند . صدای یکی از آنها گفت :
    - چقدر هم خوشگل و ناز شده !
    بعدی گفت :
    - چه فایده . باباهه رو دق داد ، حالا هم که خودش خونه نشسن شده !
    باز اولی پرسید :
    - قضیه شون چی بود ؟
    - بگو چی نبود ! دختره به هوای درس خوندن رفت تهرون و آبروریزی به بار آورد ، شکمش بالا اومد و بعد هم که تصادف کرد و صورتش به هم ریخت . بیچاره آقای اعتمادی زندگیشو برای رو به راه کردن صورت دخترش فروخت اما از غصه دختره قلبش واستاد . بعد هم خدا براش ساخت ، شنیدم کلی از بیمه خودش و بیمه عمر باباش گیرش اومده و الان خیلی پولداره ! خوشگل هم که شده آخرش هم که شده همین پول و خوشگلی کثافت کاریشو می پوشونه و قسمت از ما بهترون می شه .
    اولی با تاسف گفت :
    - بیچاره آقای اعتمادی !
    زانوهایم ضعف کرد و تا شد ، مهشید که به دنبال علت تاخیرم آمده بود وقتی مرا با آن حال روی پله ها دید پرسید :
    - چی شده ؟ چرا اینجا نشستی ؟
    با دست و پای یخ زده سرم را به نرده تکیه داده بودم . طفلکی فکر کرد ضعف کرده ام ، کمکم کرد و مرا به ماشین عمو مفیدی رساند . آن شب بیشتر از قبل در خودم فرو رفته بودم ، مهشید که خوابش برد از به یاد آوری صحبتهایی که شنیده بودم سوختم و گریه کردم . چطور می توانستم در این شهر کوچک سربلند کنم ، تا دنیا دنیا بود قصه تنها دختر آقای اعتمادی آبرودار بر سر زبانها می ماند . آش نخورده و دهان سوخته !
    نزدیک صبح که خوابم برد بابا را مثل همیشه که به خوابم می آمد غصه دار دیدیم !
    صبح برای مامان ومهشید گفتم که بابا را همیشه غصه دار و ناراحت میبینم . خاله و مامان و مهشید و نجمه از مدتها به گوشم میخواندند از انزوای خودم بیرون بیایم و به ادامه تحصیلم برسم اما من افسرده تر از آن بودم که که بتوانم در مورد هیچ چیز خصوصا درس فکر کنم . مامان با شنیدن این حرفم فرصت را غنیمت شمرد و گفت :
    - روح اون خدابیامرز از رنج و غصه تو در عذابه ، بابات آرزوش بود که تو درست رو بخونی و برای خودت کسی بشی ولی تو داری خلاف آرزوی اون عمل میکنی . صبح تا شب یه گوشه می شینی و زل میزنی به یک نقطه که چی بشه ؟
    مهشید لقمه دهانش را فرو داد و گفت :
    - می خواد از اون نقطه یه چیزی در بیاره دیگه !
    با فکرهایی که دیشب کرده بودم رو به مامان گفتم :
    - راست می گید ، بابام ناراحته . تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم !
    مامان با خوشحالی از جا پرید و پرسید :
    - قربونت برم دخترم ، راست میگی؟
    دستم را روی دستش گذاشتم و ناراحت نالیدم :
    - خدانکنه ! شما دیگه نه مامان ، به وجود شما نیاز دارم .
    مامان صورتم را بوسید و ذوق زده گفت :
    - چشم عزیزم ، تو فقط غصه نخور .
    مهشید با شادمانی خندید و گفت :
    - عالیه لیلا ، از این بهتر نمیشه .
    به مامان گفتم :
    - اینجا نمی تونم بمونم مامان ، برام سخته ! ولی هر جا برم دوست دارم با شما باشم .
    مامان آهی کشید و جواب داد :
    - نفس من به نفس تو بند دخترم ، هر جا بری باهات میام . درست میگی ، اینجا دیگه جای موندن نیست . مخصوصا این خونه که خاطراتش نمیگذره ما به زندگی برگردیم . باشه هر جا تو بخوای میریم .
    مامان را بغل گرفتم و یک دل سیر گریه کردم . مهشید گفت :
    - بهتره زودتر به فکر جمع و جور کردن پرونده پزشکیت باشیم تا عذر دوساله ات موجه بشه و بتونی ادامه تحصیل بدی .
    همان طور که سربه روی شانه مامان داشتم جواب دادم :
    - میخوام دوباره کنکور شرکت کنم و یه رشته دیگه بخونم ، حالم ا ز اون رشته و دانشگاه به هم میخوره .
    مهشید با دهانی باز از تحیر گفت :
    - نه بابا دیونه گی دست از سر تو برنمیداره ! یعنی 4 ترم درس خوندن پوچ ؟
    با قاطعیت گفتم :
    - درسی که باعث عذابم باشه میخوام چی کار ، اصلا من از اول هم شغل معلمی رو دوست داشتم ، دلم میخواد تربیت معلم بخونم . از اون گذشته ، مگر به غیر از درس خوندن چه کار و آینده ای دارم . فکر میکنم این چند ساله هم پشت کنکور موندم !
    مهشید سری از روی تاسف تکان داد و خطاب به مامان گفت :
    - خاله خدا بهت صبر ایوب بده با این دیوونه . شنیده بودم یکی یه دونه ، خول ودیوونه اما باورم نمیشد !
    با بی حالی به رویش خندیدم و مامان سرم را که بر شانه اش بود بوسید .
    به سرعت جزوات و کتابهایی که برای مبارزه با غول کنکور نیاز داشتم با همت مهشید برایم تهیه شد و با فرا رسیدن اول مهر و برگشتن مهشید درس خواندن من شروع شد .
    نباید منتظر هیچ معجزه ای می بودم ، ناچار باید زندگی را که خدا برایم رقم زده بود می پذیرفتم .باید جسم بی روحم را تکان می دادم هم به خاطر مامان نازنینم که هیکل ظریفش در برابر این همه مصیبت تا شده بود و برای بهبود و برگشت من به زندگی دم نمی زد و هم محض خاطر روح بابا که در زنده بودن نتوانستم آنی باشم که می خواهد ، لااقل با این کار روحش را شاد کنم و محض خاطر خود لعنتی ام که تنها درس خواندن می توانست ذهنم را خالی از افکار آزاردهنده کند . از لیلای گذشته که آن همه دردسر آفریده بود متنفر بودم ، باید خودم هم مثل چهره ام تغییر می کردم و از لیلای گذشته دور می شدم تا بلکه آرامش بگیرم .
    با لیلای تازه غریبگی می کردم و کششی به سمت آینه نداشتم ، خوشگلی را که با آن همه مصیبت به دست آورده بودم نمی خواستم !
    با پشتکاری باور نکردنی که از خودم بعید می دانستم درس می خواندم ، آنقدر از صبح تا شب به خودم کم خوابی می دادم تا شب بتوانم چند ساعتی کوتاه بدون آرامش بخوابم .
    بابا اینبار خوشحال و سرحال به خوابم آمد و همین بیشتر دلگرمم کرد ، دیگر فکری به جز درس نداشتم و ذهنم را از همه چیز خالی کرده بودم . از ایلیا ، از خانواده اش ، از بچه ام که مرده بود و از زجری که کشیده بودم . از گذشته فقط بابای خوبم بود که در ذهنم جا خوش کرده بود و فقط برای شادی روح از دست رفته اش تلاش می کردم ، بلکه خدا مرا ببخشد که با گرفتن تصمیمی احمقانه خانواده و زندگیم را نابود کرده بودم .
    از زندانی بودن در خانه نه تنها ناراحت نبودم بلکه احساس آرامشم می کردم ! مامان هم که طفلک فقط آرامشم را طالب بود دم نمی زد . خانه بدون صفای گذشته سوت و کور بود اما هرچه نبود فضای مناسبی برای درس خواندن بود . تنها وقتی که مهشید برای تعطیلات می آمد ، با وجودش شور و شوق به پا می کرد و مجبور می شدم تا وقتی که او هست درس را تعطیل کنم و فقط با او بود که من دنیا را می دیدم و حس می کردم و خنده به لبهای خشک و بسته ام مهمان می شد . با نجمه و خانواده اش هنوز تلفنی در ارتباط بودیم ، شنیدن خبر حاملگی نجمه مرا شاد کرد و درس خواندن من او را . درست زمانی که نجمه حامله شد من شروع به درس خواندن کردم و همزمان با زایمانش که شنیدم پسر کوچلویی شبیه پدرش است من هم کنکور را پشت سر گذاشتم و نفسی به راحتی کشیدم . مهشید با پایان امتحانات ترم ششم برگشت اما اینبار متفاوت از دفعات پیش ! عاشق شده بود !
    این طور احساس می کردم که از بیان احساساتش و اینکه چه اتفاقاتی بین او و امیر ، هم کلاسیش افتاده محتاط و سربسته حرف می زند . انگار می ترسید با این حرف ها فکری که کمی سربه راه شده بود را آزار بدهد ، اما فکر اینکه او مرا یک شکست خورده در راه عشق می داند و این طور محتاط عمل می کند بثیشتر عذابم می داد . یک شکست خورده که از شنیدن اسم عشق حالش دگرگون می شد !
    همه چیز بر عکس عشق اشتباه من طبیعی و طبق رسوم پیش رفت . بعد از اینکه مهشید خاله را در جریان ماوقع قرار داد خانواده امیر که از یک شهرستان دیگر بودند بعد از تماس و آشنایی تلفنی برای خواستگاری سنتی پاپیش گذاشتند و با توجه به علاقه مهشید و امیر و شرایط مناسب امیر که درسش را امسال تمام کرده و به عنوان مهندس در شرکتی استخدام شده بود و از همه مهمتر با پذیرفته شدن خانواده بسیار متشخصش ، عمو و خاله موافق این ازدواج بودند و خیلی زودتر از آنچه که فکر می شد جشن نامزدی مهشید و امیر اول شهریور همان سال برگزار شد . این اولین جشن و هم چنین اولین بیرون آمدن من از کنج عزلتی بود که دل بخواه برای خودم فراهم کرده بودم ، آن هم محض خاطر دل مهشید که نه دختر خاله بلکه مثل خواهرم بود . اما از آن همه توجهی که به طرفم جلب شده بود حالم به هم می خورد ، از همه مهمتر و بدتر برادر بزرگتر امیر بود که یا خودش یا نگاهش سایه وار در تعقیبم بود و من عصبی و هراسان از آن گریزان بودم !
    گرچه برای مراسم لباسی ساده پوشیده و آرایشی اندک کرده بودم ولی بدبختانه مهشید عقیده داشت در آن جمع از همه خوشگلترم !
    هرچه بیشتر از برادر امیر فاصله می گرفتم جری تر میشد ، سعی می کردم لحظه ای هم از مامان جدا نشوم، می ترسیدم اعصابم را آنقدر به هم بریزد که وسط جمعیت بپرم و خرخره اش را بجوم ! متعجبم که آن همه سردی را از من می دید و مشتاق تر می شد ! بدتر از همه اینکه مجبور شدیم آخر شب به خاطر کمبود جا خانم های خانواده امیر را به خانه خودمان ببریم . صبح اول وقت ایمان برادر امیر جلو منزل ما بود . مامن جواب آیفون را داد و او مادرش را جلو در خواند ، یک ربع بعد خانم فرهادی خندان برگشت و با نگاهی مشتاقانه به من مامان را به اتاقی دیگر کشید . صحبتهای مامان و خانم فرهادی که طولانی شد نزدیک بود داد بزنم ، به قدری عصبی بودم که نفسم می رفت مثل همان زمان تنگ شود .
    گرچه می دانستم مامان بدون پرده پوشی تمام زندگی گذشته مرا برایشان می گوید و با توجه به حساسیتی که در من سراغ داشت آنها را هم مثل دیگر خواستگارانم بدون اینکه به من بگوید رد میکند ، ولی ظاهرا برای این یکی هم چهره زیبا و هم پول فراوانم همه گذشته خراب و حتی زایمانی که کرده بودم می پوشاند . خانم فرهادی تا وقتی که در خانه ما بود مادم قربان صدقه ام می رفت و مرا می بوسید و خدا می داند که چقدر روی اعصاب خسته ام چکش می زد و من برای حفظ آبروی مهشید خودداری می کردم !


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  13. #12
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    بعد ظهر همه نهار منزل خاله دعوت بودند هرچه اصرار کردند نرفتم تا عصر که بروند و راحت شوم .بگذار به پای حجب وحیایم بگذارند .
    نیم ساعت بعد از رفتنشان مهشید تلفن زد و گله کرد که چرا نرفته ام و بعد محتاطانه پرسید :
    - از من ناراحت تر یکی دیگه ست که می خواد اگر اجازه بدی بیاد دنبالت !
    عقده ام را سر او خالی کردم و با عصبانیت پشت تلفن داد زدم و گفتم :
    - مهشید دیوونه ام نکن . اونا نمی فهمند و درکم نمی کنند ، لااقل تو بفهم !
    و بعد خداحافظی نکرده گوشی را محکم به روی دستگاه کوبیدم و نهار نخورده دو تا قرص مسکن خوردم و با کمک آنها خوابیدم . این آدم سمج خاطرات گذشته را برایم زنده می کرد ، چقدر اعصابم را به هم ریخته بود !
    از روز بعد سیل خواستگارانی که مرا در مراسم نامزدی مهشید دیده بودند و همچنین تلفن های مداوم خانم فرهادی از راه دور آرامشمان را سلب کرده بود . مامان نگران از اینکه دوباره حالم خراب شود همه را تلفنی جواب کرد و یک هفته بعد که خبر قبولی ام رسید مژده ای شد برای رهایی !
    رتبه خوبی که گرفته بودم مرا به آرزویم رساند . قبولی در رشته مورد علاقه ام علوم تجربی ، آن هم در یکی از دانشگاه های معتبر تهران !
    از شوق خوشحالی مامان و روح بابا که در کنارم حسش می کردم یک روز تمام گریه کردم ، یاد قبولی پنج سال پیشم و دیدن ذوق بابا که روزنامه به دست به رقص آمده بود افتادم ،یاد نگرانی بابا در مورد رفتن به تهران . ولی اینبار فرق می کرد ، این بار با کوله باری از تجربه و روحی زخمی به آنجا بر می گشتم و هیچ چیز به جز درس خواندن و پیشرفت تحصیلی برایم مهم نبود .
    خانه کوچکمان را که پر از خاطره بود به فروش گذاشتیم ، با دوست و آشنایی که عمو مفیدی داشت خیلی زود با قیمت خوب به فروش رفت . ماشین بابا را هم که دست به آن نزده بودم عمو جانم فروخت و یک ماشین 206 مشکی برایم خرید . بعد هم با آقای سمیعی در تهران تماس گرفتیم تا آپارتمانی تمیز در همان حول و حوش خودشان برای ما پیدا کند .
    چند جا را که در نظر گرفته بودند با عمو مفیدی و خاله رفتیم و آن را که بیشتر پسندیدیم خریدیم . وقتی پسر سه ماهه نجمه را که تپل و کوچولو بود و تا چشم باز می کرد می خندیدی دیدم ، ذوق زده انگشتم را لای دست کوچولو و تپلش گذاشتم که محکم آن را گرفت و بغض به گلوی پرعقده ام فشار آورد ! اگر بچه ام زنده می ماند و زندگی ما هم مثل زندگی های معمولی بود حالا دو سال بیشتر داشت . دانیال پسر نجمه را محکم به خودم فشردم تا گریه ام را کنترل کنم . با شکستی که از زندگی خورده بودم به هیچ عنوان به مردی دیگر و ازدواج فکر نمی کردم و طبیعتا با این تصمیم هیچ گاه نمی توانستم فرزند خود را در آغوشم بفشارم و ببویم !
    اه لعنت به من ، حتی احساس می کردم که امید هم بدجور بهم خیره می شود . حس می کردم از این به بعد برای هر خانواده ای خطرسازم و این خوشگلی بد یمن مجبورم می کرد از همه فاصله بگیرم !
    به اصرار زیاد آپارتمان را به نام مامان سند زدم ، بیچاره اصلا قبول نمی کرد ولی به اندازه کافی بخاطر من همه چیزش را از دست داده بود . دیگه بس بود !
    برای جمع و جور کردن وسایلمون به شهرمان برگشتیم ، مامان با اینکه سعی می کرد چیزی نشان ندهد ولی خوب می فهمیدم در چه عذابی بسر می برد . مسلما دل کندن از آن خانه و خصوصا شهری که در ان به دنیا آمده و همه خاطرات و فامیلش در آنجا بودند کم سخت نبود ، اما بخاطر من داشت از همه چیز می گذشت .
    قبل از جمع آوری یک شب همه فامیل را برای خداحافظی دعوت کردیم . برای من هم فراموش کردن گذشته ام ساده نبود ولی لااقل کمترین خوبیش این بود که هیچ کدام از این چشمها را که زبان نگشوده سرزنشم میکردند را نمی دیدم و راحت تر می توانستم در یک محیط غریبه که هیچکس ما را نمی شناخت و پشت سرما حرف نمی زد به زندگی از سر ناچاری ام ادامه بدهم .
    مثل همیشه مهشید و خاله یاورمان بودند ، چه خوب بود که خاله بود و به راحتی می توانست نظرش را به مامان تحمیل کند و هرچه را که به نظرش به درد دوباره استفاده کردن نمی خورد به خانواده کم بضاعتی ببخشد . به نظر من همین که خانواده ای با آن وضع اسفناک را اباد کردیم و دائما شنیدیم که خدا پدرتان را بیامرزد ، دنیایی ارزش داشت !
    عاقبت مامان طاقت نیاورد و وقتی داشتیم برای خداحافظی به مزار بابا می رفتیم گریه پنهانی اش به هق هق و زاری تبدیل شد . من دیگر عادت کرده بودم که به خاطر او بی صدا گریه کنم ولی اینبار نجواهای زیرزبانی مامان همراه گریه سوزناکش از خود بی خودم کرد . چقدر عذاب ؟ چقدر زجر ؟ ادامه خوابی که روزگار برایم دیده بود چه بود ؟ بدون بابا طاقت می آوریم ؟ در شهری غریب ؟ جایی که بابا از آن وحشت داشت و همانجا هم ما را از پا درآورد ! خدایا چه بگویم که تو خود از راز سینه ها اگاهی !
    با تکان های مهشید و خاله ناچار به خداحافظی از بابای خوبم شدیم . از او خواستم همیشه همراهمان باشد ، عکسش را بوسیدم و بعد تا جایی که می شد برمی گشتم و به چشمهای مهربان و خندانش که بدرقه مان می کرد نگاه می کردم .
    ماشین عمو مفیدی که محبت پدری را در حقم تمام کرده بود از جلو می رفت و من با ماشین خودم همراه مامان و مهشید از پشت سرش به سمت سرنوشت آینده ام حرکت می کردیم .
    آپارتمان تازه و نوسازما در محلی عالی و خوش آب و هوا بود تا برای مشکل تنفسی مامان مناسب باشد.همچنین نزدیک منزل مامان نجمه بود تا در مواقع بیکاری خیلی تنها نماند!
    مجتمعی چند واحدی و ظاهرا بی سرو صدا بود به خاطر ملاحظه حال مامان مخصوصا آسانسوردار انتخاب کرده بودم تا رفت و آمدش به طبقه چهارم که واحد ما در آنجا بود مشکلی نداشته باشد.نا خودآگاهاولین سوار شدنم را با ایلیا را به آسانسور به یاد آوردم!آپارتمان تقریبا بزرگ و سه خوابه بود.یک خواب برای مامان یکی برای من و دیگری را هم برای مهمان گذاشتیم.به همراه خاله و با سلیقه هم مبل های جدید پرده و فرش و دکور خانه را درست کردیم.حس می کردم با این همه خرید تازه قصد تخلیه روانی دارم دلم می خواست خودم را یه جوری خالی کنم و چه بهتر از آن!
    آپارتمان شیکمان با وجود وسایل نفیس ودکور عالی شیک تر شد و بالاخره بعداز یک هفته خانواده خاله عزم برگشت کردند.حالا من بودم و مامان با یک خانه جدید شهری جدید و دنیایی جدید!دل کندن از خانواده خاله عزیزم با وجود آن همه محبتی که به ما کرده بودند از همه چیز سخت تر بود!
    با رفتن آنها مامان هم خستگی را بهانه کرد و برای خواب زودتر از هر شب به اتاقش رفت.درکش می کردم و می دانستم اخت شدن با محیط تازه برایش سخت است مسلما به تنهایی و کمی گریه نیاز داشت تا آرام بگیرد.او به حضور خاله خیلی عادت کرده بود!چرخی به دور خودم زدم و ثروت را در اطرافم دیدم به غیر از پولی که بابت خرید اینجا داده بودیم و ماشینی که خریده بودیم مبلغ زیادی از پولمان مانده بود که عمو مفیدی با نظر خودمان و عموجانم قبول کرده بود آن را در ساختمانی که به تازگی می ساخت به کار بیندازد تا پیشرفت کند.
    خدایا ثروت و زیبایی را یکجا به دست آورده بودم اما به چه بهایی؟به بهای از دست دادن جوانی و بابای نازنینم!ارزشش را داشت؟!نه نداشت نداشت!
    دوست داشتم داد بزنم وتمام فریادهای سینه ام را که به خاطر مامان فرو می خوردم بیرون بریزم!اما چه سود و چه حاصل!یکی از کاستهای قدیمی بابا را داخل دستگاه جدید و بزرگمان گذاشتم و برای اینکه مامان نشنود و داغ دلش تازه تز نشود گوشی را در گوشم گذاشتم و میان مبل راحتی فرو رفتم شنیدن آهنگهای آشنا و خاطرات بابا باعث جاری شدن اشکهای دلتنگی ام شد.این همه زجر فوق طاقت و ناتوانم بود!آن هم برای کی؟لیلای نازک نارنجی که باباش نمی گذاشت قند در دلش آب شود.اگر زمانی حتی در خوابم این روز و شبها رو می دیدم سکته می کردم!پس الان چطور تاب آورده بودم؟!

    خوشبختانه از روز بعد خانم سمیعی جای خاله را برای مامان پر کرد و اولین اقدامش هم قدم زدن همراه مامان در اطراف و نشان دادن آنجا به مامان بود.سال تحصیلی جدید هم برای من آغاز شد و بی اختیار همراهیم با زهره را به یاد آوردم چه روزهایی بود!از هیچ کدامشان خبری نداشتم.آنقدر طفلکی ها تلفن زدند و جوابشان را ندادم خسته شدند و رهایم کردند.حتما همه آنها فارغ التحصیل شده و به دنبال زندگی شان رفته بودند تنها عقب افتاده از قافله زندگی من بودم!
    اینبار هیچ چیز برایم جذابیت گذشته را نداشت!تمام توجهم معطوف به درسم بود!با هیچکس رابطه برقرار نمی کردم اما از گوشه کنار می شنیدم و احساس می کردم که همه مرا به چشم یک دختر پولدار مغرور نگاه می کنند که هیچکس را لایق دوستی نمی داند بگذار هرچه می خواهند بگویند!چه فرقی می کند؟من برای خودم هم به زور زندگی می کردم چه برسد به به دیگران!چه می دانستند که چه بر من گذشته و روزگار چه زخمی برپیکرم زده و موجب مرگ احساساتم شده!
    تنها کاری که کردم این بود که برای احتیاط همه جا خودم را پریسا معرفی کردم.به غیر از پرونده ام که لیلا اعتمادی بود در همه جا حتی بین همسایه ها که در حد سلام و علیکی دوستانه آشنا شده بودیم به عنوان پریسا اعتمادی شناخته شده بودم.مامان اوایا اعتراض داشت و بیشتر مواقع قاطی می کرد تا اینکه کم کم یاد گرفت.
    تنها چیزی که در این بین بیشتر از اذیتم می کرد تنهایی مامان بود.نمی شد از خانم سمیعی توقع داشت که تمام وقتش را به ما اختصاص بدهد گرچه او تا جایی که می توانست از کمک و پشتیبانی به ما مضایقه نمی کرد!
    البته مامان با یکی از همسایه ها که خانم مسن تنهایی بود و با پسرش که پزشکی می خواند زندگی می کرد رابطه دوستانه ای برقرار کرده بود اما با این حال بیشتر مواقع تنها بود.معمولا شبها اگر درس زیادی نداشتم او را با خودم برای گردش بیرون می بردم تا تنهایی زیاد اذیتش نکند.در ضمن به مامان گفته بودم که دوست ندارم هیچ کدام از همسایه ها حتی خانم مقامی از گذشته ما چیزی بداند.حالا کسی مارا نمی شناخت بهتر بود که انگشت نما نشویم!
    با خاله همچنان تلفنی در ارتباط بودیم و وقتی که می آمدند و چند روزی می ماندند شادی و نشاط به خانه ساکتمان راه پیدا می کردم.بالاخره به وضع موجود عادت کردیم به قدری سرم به درس و رفت و آمد مشغول شده بود که شبها سرم نرسیده به بالشت از حال می رفتم.مامان هم خودش را سرگرم زندگی کرده بود ولی افسردگی اش را حس می کردم و تنها مشغولیت ذهنی ام همین بود.در شهر خودمان که بودیم تا دلش خیلی تنگ می شد و غیبش می زد می فهمیدم که به سر مزار بابا رفته تا خودش را خالی کند ولی اینجا چی؟مجبور بود همه را در خودش بریزد!
    دست به دامن خانم سمیعی شدم که بنده خدا باز هم به یاری ام شتافت و چند مرتبه مامان را با خودش به امامزاده صالح برد و برگرداند تا مسیر رفت و آمد را خودش یاد گرفت و از آن به بعد تا احساس تنهایی می کرد به آنجا پناه می برد.پر بودن وقتم را بهانه قرار میدادم و خیلی کم به خانه نجمه می رفتم گرچه دلم برای پسر کوچولوش پر می کشید اما صلاح نمی دانستم زیاد بروم یا لااقل وقتی می رفتم که امید نباشد.بیشتر آنها به خانه ما می آمدند چون می دانستند که با این کار چقدر خوشحالمان می کنند.
    تعطیلات میان ترم فرصتی داد تا برای دیدار بابا چند روزی به شهرمان برویم.وقتی برق خرسندی را در چهره مامان دیدم از خودم بدم اومد به خاطر من از همه دلبستگی هایش گذشته بود و چه خودخواه بودم من!
    ************************************************** *****
    ترم جدید آغاز شد و زندگی همچنان ادامه داشت دردسرم کم بود که کمکم احساس کردم پسر خانم مقامی هم به من با نظری دیگر نگاه می کند!
    حالا می فهمیدم که وقتی می گفتند خوشگلی دردسر داره یعنی چه!
    با همه بی توجهی ام احساس می کردم که همه نگاه ها به سمت من است کافی بود اندک نرمش به خرج دهم تا پسرهای همکلاسیم خواستگار از آب دربیایند ولی من خواسته یا ناخواسته به قدر سرد و بی احساس بودم که در بیشتر موارد اطرافم را نمیدیدم.
    اواسط ترم بودیم یکروز بعد از کلاس وسایلم را جمع کرده و قصد رفتن داشتم که جلو در با صدای یکی از دخترهای پرشر و شور کلاس به نام فهیمه ایستادم:
    ملکه برفی؟!
    احساس کردم با من است بی اختیار به طرفش برگشتم.او هم وسایلش را برداشته و به طرفم آمد پرسیدم:
    با من بودی؟
    به شوخی ولی با لحنی جدی جواب داد:
    مگه از تو یخ تر هم توی کلاس هست؟
    به جواب رکش خندیدم.
    ابرویی بالا انداخت و با تمسخری آمیخته به شوخی گفت:
    نه بابا می بینم که بلدی بخندی!
    خندیدم و گفتم:
    مگه من آدم نیستم؟
    انگشتش را برای توضیح تکان داد و گفت:
    ملکه برفی معمولا باید جزء دسته پری ها باشه!پس آدم نیستی؟
    اینبار هردو خندیدیم و در راه پرسیدم:
    خوب خانم حوا امرتون؟
    بنده را دلال محبت قرار داده اند می خواستم ببینم نظرتون راجع به آقای بهرامی چیه؟
    نگاهش کردم و اینبار پرسیدم:
    آقای بهرامی کیه؟
    با تمسخر سوتی زد و جواب داد:
    بابا یه نگاه هم به زیر پات بنداز!همه فهمیدن بدبخت چه پرپری برات می زنه اونوقت تو می گی بهرامی کیه؟ای والله دست مریزاد!
    احمقانه گفتم:
    این آقای بهرامی پرپر کی هست و چرا من باید راجع بهش نظر بدم؟
    با تعجب نگاهی به سرتا پایم انداخت و جواب داد:
    برعکس نظر دیگران من یکی فکر می کنم تو فقط خیلی شوتی خوشگل خانم!
    مگه نظر دیگران درباره من چیه ؟
    حالا مگه برات مهمه؟
    خندیدم و گفتم:
    خدایی نه!حالا نگفتی چرا این آقای بهرامی پرپر شده!
    به شوخی و به تاسف سری برایم تکان داد و گفت:
    بابا خیلی از دنیا عقبی!طرف گفته اگر اجازه بدی بیان برای خواستگاری!
    با خنده جواب دادم:
    من که بالاخره نفهمیدم این آقای پرپر کیه ولی هرکی هست بگو سنگین تره که کاری به کار من نداشته باشه!
    به راستی اینبار با حیرت نگاهم کرد و پرسید:
    جدا نفهمیدی کیه؟نمی خوای بدونی کیه؟سرش به تنش می ارزه ها!
    ایستادم و گفتم:
    ممنون عزیزم اگه این طوره که می گی پیشکش خودت!من نه اون نه هیچکس دیگر رو فعلا نمی خوام چون تنها هدف من درسمه.حالا دوست داری تا جایی برسونمت؟راستش یه جورایی ازت خوشم میاد تو منو یاد دوستم میندازی.
    چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
    منم ازت خوشم اومده اونطور که نشون میدی غد نیستی ولی راستش می ترسم مجسمه یخی بشم!
    با خنده پرسیدم:
    چرا؟
    با جدیت همراهم راه افتاد و توضیح داد:
    مگه کارتون ملکه برفی رو ندیدی؟
    از آن به بعد با فهیمه و دوستانش آشنا شدم و با شوخی های آنها تازه فهمیدم چه طور مرکز توجه بیشتر پسرها قرار گرفته ام و دیگران چه فکرهایی راجع به من می کنند.با آنها بودن که دوباره کمی خندیدن را یاد گرفتم ولی هرچه اصرار می کردند هیچ علاقه ای برای شرکت در برنامه هایی مثل اردو و جلسه و جشن و حتی مهمونی هایی که به مناسبتهای گوناگون می گرفتند نشان نمی دادم.همه آنها برایم خاطراتی را زنده می کرد که عذاب آور بود پس هیچکدام شان را نمی خواستم!
    نظرشان را که فکر می کردم من دختری از یه خانواده پولدار هستم تایید کردم و اینکه یک خواهر دارم که ازدواج کرده و در شهری دیگر زندگی می کند و فعلا با مادرم تنها زندگی می کنم.به نظر خودم حالا که به اجتماع کاری نداشتم همان بهتر که هویتم گم باشد!
    بچه ها با اینکه کناره گیری های من را میدیدند اما دست از سرم بر نمی داشتند و سعی می کردند هر طور شده مرا جذب برنامه های خودشان کنند به همین خاطر یکروز خودشان را تحمیلی به خانه ما دعوت کردند.بیچاره مامان که از این بابت خوشحال شده بود همه وسایل پذیرایی را برایم آماده کرده و قصد داشت بعد از ظهر که دوستانم آمدند با خانم سمیعی به امام زاده بروند فکر می کرد این مهمانی با نظر خودم بوده و کلی از این بابت ذوق کرد.
    فهیمه با سروصدا وارد خانه شد که مامان را با آن آشنا کردم در حال بوسیدن مامان گفت:
    خانم اعتمادی ازتون گله دارم این چه دختر گوشت تلخ و عنقیه که تربیت کردید؟!
    مامان متعجب از لحن صریح او دست روی شانه من گذاشت و گفت:
    نگید ترو خدا بچه ام فقط یه ذره کم حوصله است!
    فهیمه به من اخم کرد و. به مامان گفت:
    خیلی بیشتر از یه کم !نمیدونید امروز به چه زحمتی خودمون رو اینجا تلپ کردیم!
    مامان خندید و از بچه ها خداحافظی کرد و رفت!بچه ها چه کارها که نکردند ریختند و رقصیدند و خندیدند!نگران صدای آهنگ بودم که از واحد ما بلند بود اما به هیچ وجه جلودارشان نبودم.با همه این کارها باز من هیچ وقت در هیچ مراسمی شرکت نکردم!
    دنیا سخت یا آسان در حال گذر بودچشم که باز کردم دیدم چهار سال تحصیلم تمام شد اما هنوز قصد ادامه تحصیل داشتم.مهشید ازدواج کرده و حامله بود و نجمه هم با امید و پسرش به خاطر کار شوهرش برای مدتی به آلمان کوچ کرده بود و مامان با تنهایی خو گرفته بود.هنوز هم هر زمان تعطیلی داشتم با مامان برای دیدن بابا که در تمام این مدت یک روز هم فراموشش نکرده بودم می رفتیم.پسر خانم مقامی که دوره تحصیلی و همچنین یکسال خدمتش در نقاط محروم را گذرانده و برگشته بود از من خواستگاری کرده بود.مامان که قضیه را بهم گفت با نه همیشگی ام روبه رو شد و بعد از برخورد تند و عصبی ام ناراحت شد.
    می دانستم چقدر نگران آینده من و این پیله ایست که به دور خودم تنیده ام هر چند این اولین خواستگاری نبود که رد می کردم ولی مامان عقیده داشت که از همه مناسب تر است.چهار سال بود آنها را می شناختیم اگرچه برخوردهای من با حسین فقط در حد سلامی خشک و کوتاه روی پله ها بود و هیچ وقت تا مجبور نبودم پا به خانه شان نمی گذاشتم درسته که خانم مقامی خیلی به من محبت داشت ولی من آدم نبودم!
    الحق که موقعیت و تیپ و قیافه حسین دل هر دختری جز مرا می لرزاند.من که دختر نبودم زنی شکست خورده و عصبی بودم که به هیچ وجه آمادگی پذیرش کسی را در زندگی ام نداشتم.البته آنها هنوز بعداز چهارسال از زندگی من بی خبر بودند نیازی هم نبود که بدانند!با جواب ردی که از من شنیدند بهشان برخورد و پس کشیدند و من دوباره راحت شدم.
    پیشنهاد کاری که مامان نجمه داد مثل دریچه ای از امید به رویم باز شد نیازی به حقوقش نداشتم چون سرمایه ای که عمو مفیدی برایمان به کار انداخته بود حالا تبدیل به یک ساختمان چهارطبقه شده بود که همه را اجاره داده بودیم و با حقوقی هم که از طرف بیمه بابا می گرفتیم زندگی شاهانه ای داشتیم ولی گوشه خانه نشستن برایم عذاب آور بود!
    کارو درس بهترین مرهم بر دردهایم بود خستگی مجالی برای فکر نمیداد به همین خاطر خودم را غرق در کار می کردم!
    به نظر خودم اگر نصف روز را از خانه بیرون می زدم و کار می کردم و نصف دیگر را درس می خواندم موفقتر بودم.
    کار پیشنهادی مامان نجمه تدریس در یک دبستان غیرانتفاعی بود در منطقه شمال شهر که مدیرش دوست صمیمی خانم صمیعی بود و به نظر او تیپ و چهره زیبایم و همچنین معدل بالای مدرکم بهترین تضمینم بود.
    یک روز خانم سمیعی با دوستش قراری گذاشت و مرا برای معرفی برد نگاه خانم مدیر به محض دیدنم برقی زد و لبخند روی لبش ظاهر شد.وقتی مدرک و معدلم را دید بیشتر خوشحال شد و بی تجربگی ام را نادیده گرفت مخصوصا وقتی که خانم سمیعی ضمانتم را کرد و گفت که استعداد خوبی دارم و خیلی زود به کارم مسلط می شوم.
    خانم مدیر عقیده داشت که خانواده های پولدار ترجیح می دهند معلم فرزندانشان در حین خوب درس دادن خوشرو و زیبا باشد تا به روحیه حساس بچه هایشان نشاط بدهد!
    به همین سادگی من به عنوان معلم کلاس دوم پذیرفته شدم این بهترین فرصتی بود که طی این چند سال به سراغم آمده بود.وقتی برمی گشتیم خانم سمیعی را صمیمانه بوسیدم و تشکر کردم.
    تا شروع اول مهر کتابهایی را که از خانم مدیر گرفته بودم مطالعه کردم تا آمادگی بیشتری داشته باشم عاقبت به آرزوی دیرینه ام که معلمی بود می رسیدم.بچه ها را دوست داشتم مخصوصا دختر بچه ها که به نظرم مثل فرشته ها بودند!
    اول مهر را ذوق زده تر از بچه ها شروع کردم اولین تجربه کاری ام بود و همراه استرس بسیار خوشحال بودم.رابطه برقرار کردن با بچه ها با توجه به علاقه ای که به آنها داشتم راحتتر از آن بود که فکرش را می کردم خیلی زود توانستم با بچه ها دوست شوم.
    مامان از دیدن رضایتم خرسند بود و من خودخواهانه باز سرم را به کار و درس مشغول کرده بودم.خدارا شکر که مامان به تازگی همراه خانم مقامی با بعضی از خانمهای محل آشنا شده بود و در مراسم قرآن خوانی و رسیدگی به کارهای مسجد محل شرکت می کردند این طوری کمی مشغول شده بود اما دلگیری را در نگاه هردویشان به خاطر جواب ردم به حسین حس می کردم.
    یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و من راضب از کارم هنوز چیزی نشده جزو معلمان موفق شناخته شده بودم.زنگ تفریح بود و معلمها برای استراحت و خوردن چای در دفتر جمع شده بودند.چنددقیقه ای از حضور ما نگذشته بود که خانم ناظم با دو دختر کوچولوی نا مرتب وارد دفتر شد با اولین نگاه می شد فهمید که یکی از دخترها مضطرب و گیج استو دیگری عصبی و نا آرام.خانم ناظم رو به خانم مدیر گفت:
    تحویل بگیرید دعوا کردند.من برم به بقیه بچه ها برسم.
    مدیر از پشت میزش بلند شد و همانطور که به طرف بچه ها می رفت خطاب به یکی از آنها گفت:
    باز چه خبر شده مهاجر؟می شه تو یه روز آروم باشی!
    با شنیدن نام مهاجر لرزه شدیدی به پشتم افتاد.این حالتی بود که همیشه حتی با شنیدین پرنده های مهاجر پیدا می کردم چه برسد به اینکه یک نام فامیل بود.
    دخترکی که معلوم شد فامیلش مهاجر است همان دختر عصبی بود که از نفس زدنهای تندش می شد فهمید!دخترک با دلخوری جواب داد:
    خانم شما همش از من ایراد می گیرید و تقصیرها را به پای من می نویسید.این شمیم بود که هلم داد!
    خانم شریف گفت:
    لزومی نداره اگر هلت دادند که شاید عمدی نبوده تو عصبانی بشی.
    چهره ملتهب مهاجر بیشتر عصبانی شد مشخص بود که خودش را مبرا از گناه می داند و راضی به محکوم شدن نیست.خانم شریف هرطور بود صلح و صفا را بینشان برقرار کرد و بعد روانه شان کرد.وقتی برگشت و پشت میزش نشست گفت:
    حیف که پدرش فامیله و کمکهای خوبی هم به مدرسه می ده وگرنه یک روز نگهش نمی داشتم بچه ناآرامیه.
    خانم توانا همکارم که معلم کلاس دوم دیگر بود و ظاهرا معلم مهاجر در تایید گفته های خانم شریف گفت:
    آره هیچ وقت تکالیفش مرتب نیست و دل به درس نمی ده و با اینکه خیلی باهوشه اصلا نمرات خوبی نمی گیره.
    و بعد با شوخی رو به من گفت:
    تو که رابطه ات با بچه ها خوبه نمی شه اینو با یکی از شاگردای زرنگت عوض کنی؟
    خندیدم و معترض جواب دادم:
    تو هم رابطه ات خوبه ولی اشتهات هم زیاده!مطمئنی یکی از شاگردهای خوبم برات بسه؟
    از آن به بعد هر وقت زنگ تفریح برای دیدن بازی بچه ها پشت پنجره می ایستادم بی اختیار چشمهایم به دنبال مهاجر می گشت
    از آن به بعد هر وقت زنگ تفریح برای دیدن بازی بچه ها پشت پنجره می ایستادم بی اختیار چشمهایم به دنبال مهاجر می گشت و خیلی زود او را پیدا می کردم.بین دخترهای هم سن و سال خودش با مقنعه های یک دست سفید مشخص بود چون همیشه طره ای موی فردار خرمایی از جلوی پیشانی اش بیرون بود.پر انرژی و با نشاط می دوید و بازی می کرد از ته دل می خندید ولی وقتی هم که عصبانی می شد قیافه اش دیدنی بود!
    ممثل خروس جنگی به طرف مقابل می پرید تا عصبانیتش را بیرون بریزد وغیر از وساطت خانم ناظم هیچکس جلودارش نبود.وضع او برایم جالب بود!چطور دختری این طور پولدار و مرفه اینقدر عصبی و پرخاشگر بود؟چرا نگاه من همیشه معطوف او بود؟یک روز که وسط زنگ کلاس ها به خاطر چند دقیقه کار ضروری از کلاسم بیرون آمده بودم مهاجر را دیدم که تنها پشت در کلاسشان ایستاده!نزدیکش که رسیدم قدمهایم شل شد به رویش لبخند زدم و دستی به سرش کشیدم و با لحنی دوستانه پرسیدم:
    چرا اینجایی مهاجر؟!
    با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و جوابم را نداد خواستم بروم اما نمی دانم چه شد که جلوش زانو زدم و دوباره پرسیدم:
    دوست نداری با من حرف بزنی؟شاید تونستم کمکت کنم!
    چشمان براق و عسلی اش را به من دوخت و با اکراه جواب داد:
    تکلیف هامو انجام ندادم!
    با چند لحظه مکث مثلا فکر می کردم گفتم:
    به نظر خودت ارزش اینو داره که این طوری جلوی همکلاسیهات آبروریزی بشه و مجبور بشی بیای بیرون بایستی؟
    باز شانه بالا انداخت ولی نگاه کلافه اش نشان میداد که چه قدر از وضع موجود دلخر است.بلند شدم و گفتم:
    از دختر خوشگل و باهوشی مثل تو بعیده عزیزم من دوستت دارم که اینا رو بهت می گم وگرنه وضع تو به خودت مربوطه.
    دوباره به عنوان خداحافظی دستی به سرش کشیدم و خواستم بروم که دستم را گرفت و با لحن شیرینش گفت:
    خانم اعتمادی؟!
    ایستادم و نگاهش کردم گفت:
    می شه من شاگرد شما بشم آخه منم شما رو دوست دارم.
    به رویش لبخند زدم و جواب دادم:
    تودختر خوبی هستی و توی هر کلاسی که باشی مطمئنا موفقی فقط باید خودت بخوای!
    با دلخوری نگاهش را به زیر انداخت و من از او دور شدم وقتی زنگ تفریح از خانم توانا راجع به او پرسیدم با ناراحتی جواب داد:
    دیگه ذله ام کرده و بدبختی اینه که نمیشه به این نازک نارنجی های پولدار بگی بالای چشمت ابروست وگرنه فکر کنم یه ذره خشونت براش بد نباشه!
    حیرت زده گفتم :
    وای چه طور دلتون میاد؟اینا مثل فرشته می مونند.
    خانم توانا اخمی ناراضی کرد و جواب داد:
    من راضیم از جون و دل این فرشته رو تقدیم تو کنم ببینم داد تورو هم در میاره یا نه!
    طی چند روز آینده مدام فکرم درگیر همین قضیه بود دلم می خواست اورا برای خودم بردارم اما می ترسیدم همانطور که می گفتند نتوانم از پسش برایم و مضحکه بقیه شوم.خواسته دخترک که می گفت مرا دوست دارد و می خواهد شاگرد من باشد دلم را می لرزاند ولی چه میشد کرد باید خوددارتر می بودم.
    چندروز بعد اتفاق جالبی افتاد!دنیای به این بزرگی گاهی چه قدر کوچک می شود!
    یک روز زنگ تفریح که همه در دفتر چای می خوردیم سحر همسر علیرضا را دیدم لیوان چای را به دهان برده بودم که چند ضربه ای به در خورد و سحر وارد شد جرعه چای به گلویم پرید!خانم توانا به پشتم کوبید و سحر به طرف ما برگشت دستمالی را که از دست خانم توانا برای پاک کردن اشکهایم گرفتم به صورتم کشیدم و خیره به سحر شدم.که با خانم سپهری معلم کلاس اول مشغول سلام و احوالچرسی بود.هیجانزده نگاهش کردم همان سحر سابق بود و البته با جا افتادگی یک مادر که حتما دختر کلاس اولی داشت و شکم برجسته اش نشان از حاملگی اش بود.همیشه او را دوست داشتم و حالا هم دلم می خواست با همان اشتیاق گذشته به سویش می رفتم ولی فقط خدا می داند چه قدر خودم را کنترل کردم که این کار را نکنم تمام مدتی که آنجا بود نگاهم به سمت او بود در حالی که او مرا نشناخت دیدن او مرا به گذشته برگرداند و خاطرات!چه شبهایی که در خانه ما می خوابیدند و چه قدر او و نجمه برای سرگرمی من تلاش می کردند.یاد عروسی اش علیرضا و خنده های بی خیالی که با بودن آنها داشتیم.
    وقتی که رفت بلند شدم و به طرف پنجره رفتم دختر کوچولوی ظریفی مثل خودش به طرفش دوید.آه خدای من!چقدر من از این دختر کوچولوی آرام خوشم می آمد چه می دانستم که او بچه کیست!چقدر این دیدار غیر منتظرانه برایم جالب بود.بعداز خوردن زنگ آخر که بچه ها برای رفتن می دویدند از کنارم گذشت با تردید صدایش زدم:
    شجاعی؟
    ایستاد و به طرفم برگشت.چقدر خواستنی بود چتری هایش از زیر مقنعه بیرون زده بود و پیشانی بلندش را می پوشاند.طاقت نیاوردم و جلوش زانو زدم و لپهایش را بوسیدم و گفتم:
    اسمت چیه خانم کوچولو؟
    متعجب نگاهم کرد و با شرم جواب داد:
    ماندانا!
    طرف دیگر لپش راهم بوسیدم و دوباره گفتم:
    چه اسم قشنگی الهی فدات شم.
    شرمزده از من فاصله گرفت و پا به فرار گذاشت!
    باز ماه آذر آمد!از این ماه خاطره خوشی ندارم و از آن بیزارم در این ماه بود که حادثه بد زندگی ام اتفاق افتاد.همیشه به اول آذر که میرسیدم تا چند روز از یادآوری خاطراتم افسردگی می گرفتم.طوری که بعضی شبها مجبور میشدم برای غلبه بر بی خوابی آرام بخش استفاده کنم.مامان دیگر می دانست چه دردی دارم برایم گل گاوزبان دم می کرد و با همه کم حرفی خودش سعی می کرد از من حرف بکشد از کارهای روزمره اش می گفت و اینکه امروز مسجد چه کرده اند جهیزیه جدیدی برای دختران کم بضاعت روربه راه می کردند به کجا رسیده و خلاصه هر چه می توانست سرهم می کرد.
    آن روز در حالی که خیلی هم حوصله بودم اولین زنگ تفریح در دفتر نشسته بودیم که سرایدار با کیکی بزرگ وارد دفتر شد و به خانم شریف گفت:
    خانم مدیر اینو برای تولد لعیا مهاجر دانش آموز کلاس دوم آوردند.
    و بعد آن را روی میز گذاشت و رفت معمولا بیشتر بچه ها که از قشر پولدار هم بودند برای تولدشان این برنامه را داشتند.کیک را با شمعی که رویش بود به کلاسشان بردند و همراه بچه ها تولد مختصر و بی سروصدایی گرفتند و مقداری هم به دفتر آوردند.
    آنروز چونکه خیلی بی حوصله بودم چند تمرین ریاضی روی تخته نوشتم و از بچه ها خواستم در دفترشان بنویسند و حل کنند.خودم هم مشغول تصحیح برگه ها شدم ناخواسته افکارم باز در ذهنم شروع به رشد کرد آمد و آمد و یکدفعه بزرگ و بزرگتر شد.ایلیا را میدیدم ، مادرش ، تنهایی ها بابا ، آذرماه ، صدای بارانی که از صبح شروع به باریدن کرده بود آن روز شب هم باران میبارید و من بی هدف و گریان در پارک قدم میزدم.آذر بود 12 آذر!ناگهان فکری عجیب در مغزم جرقه زد 12 آذر! درست یکروز مثل امروز! تولد لعیا مهاجر!نه این امکان ندارد به یکباره مثل فنر از جا پریدم.بچه ها با حیرت نگاهم می کردند.ورقه ها پخش زمین شد و در حالی که به طرف بیرون میدویدم خطاب به مبصر گفتم:
    محسنی مراقب کلاس باش.
    به طرف دفتر دویدمو با فشار در را باز کردم هیچ کس در دفتر نبود و احتمالا همه برای تولد لعیا مهاجر به کلاس خانم توانا رفته بودند.سراسیمه خودم را به کمد پرونده ها رساندم.دستها نگاه و قلب لرزانم هیجان زده دنبال مدارک کلاس دوم می گشت!پوشه بزرگ را بیرون کشیدم حالا دیگر تمام بدنم می لرزید خدای من امکان ندارد!امکان ندارد!
    می لرزیدم و یکی یکی پرونده های داخل پوشه را ورق میزدم.لعیا مهاجر!
    چشمهای حریصم به دنبال فتوکپی شناسنامه زیر و روی برگه ها را می گشت و هر آن می رفت که ایست قلبی کنم!نمیشه ........نمیشه...... پیدا کردم.
    لعیا مهاجر نام پدر ایلیا مهاجر نام مادر لیلا اعتمادی متولد 12 آذر 1379 .
    فشارم پایین افتاد و زانوهایم تا خورد و چشمهایم دیگر هیچ جا را ندید.
    ************************************************** **********************
    چشم که باز کردم دکتر مقامی را بالای سرم در مکانی غریب دیدم با بی حالی نالیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که او بالای سرمن چکار می کند؟برای اینکه نگاه مشتاق او را از آن فاصله نزدیک نبینم چشمهایم را بستم اما صدایش را شنیدم که گفت:
    حالتون خوبه خانم اعتمادی؟
    با چشمهای بسته سرم را بالا و پایین دادم صدای قدمهایش نشان میداد که بیرون رفته و بعد صدای پایی جدید و صدای پر از نگرانی خانم شریف که کنارم ایستاد و دستش را روی دستم گذاشتو آرام صدایم زد:
    خانم اعتمادی؟!
    به زحمت لای چشمهایم را باز کردم لبخندی اطمینان بخش به رویم زد و پرسید:
    یهو چت شد خانم؟تو که مارو کشتی از نگرانی!
    وقایع دوباره در نظرم جان گرفت لعیا مهاجر.لعیا. لعیا. دختر من!دختر لیلا اعتمادی!دختر خودم!
    اشکی گرم از گوشه چشمم فرو چکید.خانم شریف با لحنی مهربان گفت:
    حالت توی دفتر بد شده بود فورا آوردیمت درمانگاه.انگار پزشک اینجا همسایه تونه سرمت تموم بشه مرخصی.آقای دکتر گفت خودش می رسونتت به منزل ماشینت رو میذاریم توی حیاط مدرسه خیالت راحت باشه.
    وای خدای من!با این حال خراب این یکی دیگه از کجا پیداش شد.خواستم به خانم شریف بگم خودش مرا ببرد ولی روم نشد!
    چند دقیقه بعد دکتر مقامی با لباس بیرون و آماده با چند ضربه ای که به در زد وارد شد و گفت:
    من آماده ام!
    با کمک خانم شریف تا جلو ماشین دکتر که در نیدیکترین نقطه آن را پارک کرده بود آمدم.خود دکتر در جلو را برایم باز گذاشت و ایستاد تا سوار شوم از خانم شریف تشکر کردم و نشستم دکتر هم از طرف دیگر نشست و راه افتاد.
    معذب و ناراحت بودم صندلی ام را کمی خوابانده بود.بی حال بودم و ضعف داشتم و این بهانه ای خوب بود تا چشمهایم را باز نکنم فکر کردماین هم از شانس من که بین این همه درمانگاه باید مرا می آرودند به درمانگاهی که او کار می کرد؟و باز فکر پریشانم به سوی دخترم شرفت.هنوز باورم نمیشد یعنی به من دروغ گفته بودند که بچه ام مرده به دنیا آمده؟آخر چرا؟چطور مامان و بابا دلشان آمده مرا از بچه ام جدا کنند؟
    هر چه فکر کردم دلیل موجهی برای این کارشان به ذهنم نرسید!
    تا رسیدن به خانه خدا را شکر که او هم حرفی نزد ماشین را به پارکینگ برد و کمکم کرد تا پیاده شوم.احساس می کردم از شدت معذب بودن بیشتر حالم بد شده است!با آسانسور بالا رفتیم نگاهم به پایین بود و زانوهایم می لرزید.دعا می کردم لحظات زودتر بگذرد و از از دور شوم عطر خوش مردانه اش در فضای بسته آسانسور می پیچید و گیجم می کرد.زنگ رسیدن به مقصد که خورد و در آسانسور باز شد انگار از عذاب بیرون آمدم ولی نه انگار تمامی نداشت.زنگ در را که فشردم مامان نبود که باز کند در کیفم را که به دستش بود باز کرد و بدون حرف جلوم گرفت!دست لرزانم را جلو بردم و کلید را درآوردم در آپارتمان را باز کرد و کنار ایستاد تا وارد شوم.احساس می کردم دیگر زانوهایم توان کشیدنم را تا اتاقم ندارد روی اولین مبل راحتی سرراهم افتادم.در تمام این مدت حتی یک لحظه هم نگاهش نکرده بودم کحنارم ایستاد و به آرامی گفت:
    بهتر نیست برید توی اتاقتون؟چون آرام بخش بهتون تزریق شده و ممکنه چند ساعتی رو بخوابید.
    دستم را به سختی تکان داده و با زحمت زیاد گفتم:
    نمی تونم همین جا می خوابم.
    فقط فهمیدم که پتوی گرمی به رویم کشیده شد دلم خواب می خواست و به خواب هم رفتم!
    چشم که باز کردم غروب بود خانم مقامی و مامان نگران روبه رویم نشسته وخیره به من بودند.مامان تا دید که بیدار شده ام آمد و جلوم روی زمین نشست و دستم را گرفت و گفت:
    حالت چه طوره عزیزم؟خوب خوابیدی؟
    با دیدن خانم مقامی سعی کردم درست بنشیم اما با فشاری که مامان به روی شانه ام آورد دوباره ولو شدم.خانم مقامی گفت:
    راحت باش دخترم تو باید استراحت کنی!
    و بعد بلند شد و گفت:
    برم به حسین بگم بیدار شده بیاد معاینه اش کنه.گرچه رنگ و روش برگشته ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
    وقتی مطمئن شدم که از در بیرون رفته به مامان نالیدم و گفتم:
    بگو نیاد مامان من حالم خوبه.
    مامان با ناراحتی گفت:
    وا بده مامان جان بنده های خدا نگرانتن!از اون گذشته دکتره بیاد ببیندت خیالمون راحت میشه.
    هنوز حرف مامان تمام نشده بود که زنگ در به صدا درآمد انگار دکتر منتظر پشت در ایستاده بود تا مادرش او را صدا بزند.ناچار به زحمت نشستم و سلام کردمجلوم ایستاد و جواب سلامم را داد.وقتی دستم را برای گرفتن نبضم گرفت احساس کردم دوباره یخ کردم با خود فکر کردم این طوری که بدتر میشم!باز هم چشمهایم را بسته بودم که نگاهم به نگاهش نگیرد.
    بعد از گرفتن نبضم دست پیش آورد و پلک چشمم را باز کرده ای خدا می رفت باز فشارم پایین بیفتد که بلند شد و ظاهرا خطاب به مامان گفت:
    خدارو شکر که چیزیشون نیست ظاهرا به خاطر یک حمله عصبی فشار خونشون پایین افتاده بود.حالا بهترند البته با استراحت و خوردن سوپی رقیق بهتر از این هم می شوند.
    خانم مقامی و مامان خدا را شکر گفتند و بعد مامان هرچه اصرار کرد دیگر ننشستند.خانم مقامی در حال رفتن گفت:
    مریضمون نیاز به استراحت داره انشاءالله در یک فرصت بهتر!
    به احترامشان بلند شدم که دکتر خواهش کرد نروم تشکر کردم و مامان تا جلو در همراهیشان کرد.بعداز رفتن با کمک مامان مانتویی را که از موقع آمدن در نیاورده بودم درآوردم و رفتم که آبی به صورتم بزنم.وقتی برگشتم لیوان چای نبات روی میز بود و مامان در آشپزخانه.در حال به هم زدن چای دوباره فکرم رفت به طرف لعیا دخترم مامان از آشپزخانه گفت:
    چه قدر خوب شد شانسی بردنت به همون درمانگاهی که دکتر اونجا کار می کرده بنده خدا نمی دونی چه قدر نگرانت بود.خدا خیرش بده تا ساعت 2 که ما نیامده بودیم و از همه جا بی خبر بیچاره هی بهت سر میزده دیدم دلم به شور افتاده بود نگو خبری بوده همه همکارهات و خانم شریف هم تلفن زدند و جویای احوالت شدند.اصلا نمیدونم چرا یکدفعه این طوری شدی!
    بعد با سینی غذا از آشپزخانه بیرون آمد و آن را جلوم روی میز گذاشت و ادامه داد:
    تا سوپت سرد بشه چایت را بخور دکتر می گم شیرینش برات خوبه.
    تا خواست برود با دست آزادم مچ دستش را گرفتم و خیره در چشمانش پرسیدم:
    مامان چرا بهم دروغ گفتید؟
    از سوالم چیزی نفهمید اما کنارم نشست و دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت:
    کی بهت دروغ گفتم مادر؟
    دروغ گفتید شما و بابا هردوتون!چرا گفتید بچه ام مرده؟
    رنگ مامان به وضوح پرید و حرارت دستش زیر دستم کم شد.ناباورانه و متحیر نگاهم کرد زبانش بند آمده بود و فقط نگاهم می کرد!
    اشک رنج دیدم فرو غلتید مامان با مکثی بهت زده عاقبت پرسید:
    تو دیدیش؟
    با گریه سر تکان دادم با غصه پرسید:
    برای همین هم حالت بد شده بود؟کجا دیدیش؟چه طور فهمیدی؟
    به جای جواب سوالاتش اشک ریزان پرسیدم:
    چه طور دلتون اومد اونو از من جدا کنید مامان؟بچه من تنها نوه تون!آخه چرا؟
    صورتم را بین دودستش گرفت و دوباره پرسید:
    چه طوری پیداش کردی؟
    سرم را روی شانه اش گذاشتم و زار زدم و گفتم:
    یکی از شاگردای مدرسه مونه.همین امروز تولدش بود پرونده ش رو دیدم دختر من!نام مادرش توی شناسنامه لیلا اعتمادی بود یعنی من مامان!یعنی من من مامانشم.اون دختر منه لعیا. لعیا!
    مامان محکم در آغوشم گرفت و شانه هایش تکان خورد بعد در حالی که دست به سرم می کشید و مرتب چشمهایم را می بوسید میان گریه گفت:
    ما بی انصاف نبودیم دخترم این جوری راجع به ما قضاوت نکن ما فقط به خاطر تو اینکار و کردیم!
    با غصه و ضعف نالیدم:
    به خاطر من بچه مو ازم جدا کردید؟
    مامان صورتم را میان دستهایش گرفت و کفت:
    صورت نازنینت خیلی خراب شده بود تو که نمیدیدی دخترم ما میدیدیم که چی شده بود دکتر امیدی به بهبود صورتت نداشت و اگر همانطور می موند با وجود بچه ای که شاید می ترسید تورو ببینه بیشتر عذاب می کشیدی صلاحت در این بود که اون رو مرده فرض کنی!
    جوابی نداشتم بدهم سرم را با ناله روی شانه مامان گذاشتم و فقط گریه کردم اما او ساکت ماند تا به خودم بیایم.آرام که شدم مرا از خود جدا کرد و میان اشک با لبخند پرسید:
    شبیه کیه؟
    به یاد صورت گرد لعیا میان غصه ذوق کردم و گفتم:
    شبیه باباست و من تا امروز نفهمیده بودم!
    اسمش چیه؟اون هم فهمید؟
    اسمش لعیاست پوستش مثل برف می مونه و چشمهاش عسلیه موهاش از زیر مقنعه که دیده میشه فره.
    سری تکان دادم و دوباره اضافه کردم:
    نمی دونید چه قدر قشنگه!درست مثل ماه می مونه!ولی اون هنوز نمیدونه یعنی غیر از شما کسی نمیدونه بذارید ببینم چیکار باید بکنم.
    خوب آن شب با آرامشی لذت بخش همراه بود لعیا میان مزرعه گل آفتاب گردان شاد و خرم میدوید!
    صبح با انرژی و سرحال که از حال وخیم روز گذشته ام بعید بود بیدار شدم و دوش گرفتم و زیر لب با خودم آوازی زمزمه کردم.وقتی خواستم بروم مامان با حالتی که نشان میداد چیزی می خواهد بگوید اما نمی تواند به زبان بیاورد تا جلوی در همراهیم کرد.قبل از رفتن پرسیدم:
    چیزی می خوای برات بگیرم مامان جان؟
    حتما آمده بود وقتی متوجه عجله ام شد مردد پرسید:
    میشه من هم ببینمش؟
    فهمیدم که منظورش لعیاست ذوق زده صورتش را بوسیدم و در حال رفتن جواب دادم:
    حتما!یک فکرایی دارم!به زودی کاری می کنم که ببینیدش تا در آسانسور طبقه پایین باز شد سینه به سینه دکتر شدم و دست پاچه سلام کردم ولی با سرپایین!جواب سلامم را داد و گفت:
    مثل اینکه امروز حالتون خیلی بهتره.
    درحال رفتن گفتم:
    با لطف شما بله!خیلی خوبم.ببخشید آژانس منتظرمه.
    دست پاچه تر از من گفت:
    من می رسونمتون.
    به سرعت از او فاصله گرفتم و گفتم:
    ممنونم آژانس
    قصد داشتم لعیا را به کلاس خودم ببرم ولی بهتر بود چند روزی صبر می کردم باحال خرابی که مرا در کنار پرونده باز او پیدا کرده بودند هیچ دلم نمی خواست این تصمیم ناگهانی شک برانگیز شود.تمام چند روز آینده زنگ تفریح را جلوی پنجره دفتر می ایستادم و دختر نازنینم را زیر نظر می گرفتم به نظر خودم از همه بچه ها قشنگتر بود.
    وقتی عصبانیت و ناراحتی هایش را میدیدم غصه می خوردم.شاید باعث این رفتارش حرص و جوش هایی بود که در هنگام حاملگی ام متحمل شده بودم.الهی فداش بشم که اینقدر زود جوش می آورد و عصبانی می شود.
    به یاد ایلیا افتادم حالا چه می کرد؟حتما ازدواج کرده بود یعنی خوشبخته؟مسلما به داشتن چنین دختری و ازدواج با همسری مناسب چرا خوشبخت نباشد!بدبخت و تنها من بودم که دخترم تصاحب شده بود!الهی بمیرم حتما دخترم با شیر خشک تغزیه شده یعنی نامادری اش نتوانسته مهر مادری را به دخترم ببخشد؟حتما نتوانسته که این بچه این طور ناآرام است!
    یک روزدر راهروصدا یش زدم دختر راحتی بود از ان دسته که با هیچ کس تعارف نداشت و اگر نمی خواست نمی ایستاد.با شک و دودلی به طرفم آمد دلم پر کشید که بغلش کنم و محکم فشارش دهم.جلوم که ایستاد خندان گفتم:
    سلامت کجا رفت لعیا خانم خوشگل؟
    زیر زبانی سلام کرد.یاد غدبازیهای خودم افتادم من هم اگر کاری را نمی خواستم نمی کردم گفتم:
    سلام به روی ماهت خانم.یادمه یه بار گفتی دوست داری شاگرد من بشی هنوزم می خوای؟
    نگاه سریع و ناباورانه ای به من انداخت و با عجله پرسید:
    جدی خانم؟آره که می خوام!
    جلوش دوزانو نشستم و دستهای تپل و سفیدش را در میان دستانم لمس کردم و با این کار قلبم فشرده شد و گفتم:
    آره عزیزم اما اگر اشکال نداره می خوام بدونم چرا دوست داری بیای کلاس من؟
    با تردید و کمی مکث و با لحنی شرمگین جواب داد:
    آخه شما هم خوشگلید و هم فامیلیتون مثل مامان منه!
    دلم ضعف رفت پس می دونست مامانش کیه و همچنین از صورتم که به همان خاطر مرا از او جدا کرده بودند خوشش آمده بود.با لحنی که مثلا تعجب کرده ام گفتم:
    ممنون که ازم تعریف کردی اما جالبه که هم فامیلی مامان شما هستم.می شه یه روز بگی بیاد ببینمش شاید خواهرم باشه!
    خندید مثل دوران کودکی خودم وقتی می خندید بینی اش چین برمی داشت طاقت از کف دادم و با خنده بینی اش را کشیدم.در یک لحظه لبخندش محو شد و سرش را پایین انداخت دست به زیر چانه اش بردم و صورتش را بالا دادم و پرسیدم:
    چی شد خانم؟
    سرش را با غصه تکان داد و گفت:
    مامان من مرده وقتی منو به دنیا آورده تصادف کرده!
    خود خودشه از همه چیز هم خبر داره!خودم را ناراحت نشان دادم و گفتم:
    وای ببخشید!من نمی دونستم و باعث ناراحتیت شدم.متاسفم اما عیبی نداره یه مامان خوب دیگه که حتما داری.به اون بگو بیاد.
    خیلی ناراحت شد!دستهایش را از دستم بیرون کشید و پشت سرش قلاب کرد و با عصبانیت گفت:
    نخیر من نامادری ندارم.دوست هم ندارم که داشته باشم اگر کاری دارید بگم پدرم بیاد.
    بلند شدم و ایستادم بهتر بود فعلا که ناراحت است حرفی نزنم.جواب دادم:
    نه عزیزم بیشتر می خواستم ببینم این خانم اعتمادی خوشبخت که دختر گلی مثل شما داره کیه.فعلا نیازی به آمدن کسی نیست خودم ترتیب انتقال شما رو به کلاس میدم.
    تعجب کرده بودم یعنی ایلیا ازدواج نکرده؟چرا؟مامانش که گفت او در شرف ازدواج مجدد است!یعنی چی شده؟یک حس موزی در درونم وول می خورد دلم می خواست از زندگی شان سردر بیارم!ولی مهمتر از همه لعیا بود باید زیر نظر خودم به تربیتش سروشامان میدادم.نباید از دختری که مادر بالای سر نداشته بیشتر از این توقع داشت!
    وقتی نظرم را با خانم توانا در میان گذاشتم خیلی از این پیشنهاد استقبال کرد و ظاهرا رفتار لعیا او را به ستوه آورده بود.با خانم شریف هم صحبت کردم او هم موافق بود.وقتی خانم توانا از دفتر بیرون رفت خانم شریف رو به من گفت:
    خانم اعتمادی لطفا شما چند دقیقه صبر کنید باهاتون کار دارم!
    دفتر که خلوت شدگفت:
    دلم می خواست لعیا مهاجر بیاد به کلاس شما آخه خیلی راحتتر با بچه ها رابطه برقرار می کنی و حتما از پس این دختر شیطون ما بر میای.قبلا هم برات گفتم که باباش فامیله پسر دایی مه خیلی هم دخترش رو دوست داره و به خاطرش تا حالا خیلی به مدرسه کمک کرده.برای همین نمی خوام از دستش بدم ببینم دیگه چه می کنی؟
    مثلا از همه جا بی خبر گفتم:
    حالا که فامیلتونه حتما از اوضاع زندگیشون خبر دارید اگه میشه منو هم در جریان بگذارید تا شابد بتونم علت ناآرامی شو پیدا کنم.این طور هم که از زبون خودش شنیدم مادرش فوت کرده آره؟
    خانم شریف آهی کشید و با تاسف سر تکان دادو گفت:
    آره عزیزم.راستش کاملا از همه چیز با خبر نیستم یعنی نگذاشتند کسی بفهمه!فقط یه دفعه فهمیدیم پدر لعیا پسر داییم که اسمش ایلیاست ظاهرا ازدواجی بی خبر داشته و زنش اواخر بارداری تصادف می کنه و می میره.وقتی لعیا به دنیا می آد چونکه نارس بوده مدتی توی دستگاه می مونه همون موقع هم دایی م سکته می کنه!مدت زیادی اوضاع زندگیشون مسکوت بود و با هیچکس رفت و آمد و مراوده ای نداشتند تا اینکه کم کم لعیا رو شد ولی ناگفته مشخصه زندگیشون مثل سابق نیست.پدر لعیا خیلی به دخترش توجه داره اونقدر که زیادی لوسش کرده از گل نازکتر کسی نمی تونه به این بچه بگه!احساس می کنم زن داییم زیاد با این قضیه موافق نیست البته نه اینکه فکر کنی لعیا رو دوست نداره ها نه فقط با لوس بودنش مخالفه!لعیای بیچاره این وسط بین دو تربیت متضاد بزرگ شده مادر هم که بالای سرش نبوده خوب معلومه که نمیشه توقع طبیعی بودن رو ازش داشت.مخصوصا از وقتی دایی مرد این بچه ناآرام تر شده آخه دایی مو خیلی دوست داشت.
    که این طور!پس ظاهرا اوضاع اونطور که فکر می کردم برایشان عادی نبوده!با این فکر از خانم شریف پرسیدم:
    پدرش ازدواج مجدد نکرده؟
    هنوز که نه البته تازگی زندایی به تکاپوهایی افتاده ولی رفتارهای ایلیا نشون نمیده که مشتاق به ازدواج مجدد باشه!
    افکارم دوباره بهم ریخت.قضیه چی بود؟چرا ایلیا ازدواج نکرده؟یعنی به خاطر لعیا؟نه گمان نمی کنم آدمی که به راحتی از عشقی که آنقدر دم از محکم بودنش می زد گذشت پایبند بچه ای ناخواسته و دست و پاگیر شود؟!
    شاید هم سرش به جایی گرم است او که پنهان کاری را خوب بلد بود.حتما لعیا رو هم به عنوان بچه اش شب به شب می بیند و کاری به کارش ندارد در مورد هرچه مطمئن نبودم اما این را می دانستم که علاقه زیادی به بچه داشت.ولی کور خوانده نمی گذارم از او هم که سیر شد مثل من تفاله اش را از زندگی کثیفشان بیرون بندازه.مگر خودم مرده ام!
    شب برای مامان از حرفهایی که شنیده بودم تعریف کردم بیچاره با مهربانی ذاتیش و شاید هم علاقه ای که آن زمان به ایلیا داشت فقط با تاسف گفت بیچاره ها!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  14. #13
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    روز بعد لعیا به کلاس من منتقل شدبه جای او با جان و دل یکی از زرنگترین شاگردهایم را تقدیم خانم توانا کردم.جای لعیا را نزدیک به خودم قرار دادم که مدام جلو چشمم باشد و از دیدنش حظ ببرم.روز اول سعی می کرد رفتار درستی داشت تا مرا از انتخابم پشیمان نکند ولی انگار دست خودش نبود!آرام و قرار نداشت و دائما وول می خورد.دفتر و کتابهایش نامرتب بود و مقنعه اش کج!
    روز دوم که تکالیف را نگاه می کردم تکالیف او کامل نبود با لحنی که سعی می کردم در او آرامش ایجاد کنم گفتم:
    امروز رو نادیده میگیرم ولی فردا سعی کن که کاملش کنی!
    هیچی نگفت نه بله و نه خیر!زنگ بعد هم شعر را حفظ نبود باز هم چیزی نگفتم زنگ آخر حتی نقاشی اش را هم نکشیده بود!شب تا صبح به این فکر می کردم که چطور برخوردی با او داشته باشم که مثمر ثمر باشد.اینطور که دستم آمده بود لجباز و یکدنده بود و مسلما زور و فشار روی این قبیل بچه ها اثر معکوس داشت!
    فردا هم دوباره تکالیفش کامل نبود آهسته طوری که بچه ها نشنوند گفتم:
    لعیا جان زنگ تفریح بچه ها رفتند یک کار خصوصی باهات دارم بمون.
    از روی ناچاری ایستاد کلاس که خلوت شد گفتم:
    من امروز توی کلاس می مونم که تو تنها نباشی و بتونی تکالیفت رو کامل کنی.
    طوری با احترام برخورد کردم که نتوانست نه بیاورد!با دلخوری نشست و شروع به نوشتن کرد و هر طور بود کج و کوله تمامش کرد به نظرم همین اندازه کافی بود و کلی تشویق شنید!
    روز بعد هم همین جریان تکرار شد و من بدون ناراحتی در کلاس نشستم و تا تکالیفش را نوشت و شعرش را هم حفظ شد.برای من که سخت نبود اتفاقا کیف می کردم او مقابلم نشسته و با اخم هایی در هم مثل پدرش مجبور به نوشتن است اما برای او سخت که از زنگ تفریحش چشم پوشی کند!
    قبل از اینکه زنگ کلاس بعدی بخورد چند ضربه به در خورد با بفرمایید من در باز شد و سرخانم توانا داخل آمد و گفت:
    چرا نیومدی چایی بخوری؟تو که عادت به چای زنگ تفریح داری؟مخصوصا هم که گلوت عفونی شده!
    تازه متوجه من و لعیا شد و اینکه او مشغول نوشتن بود.با اخم پرسید:
    باز لعیا تکالیفش رو ننوشته؟امان از این دختر!
    برای حفظ آبروی او مخصوصا جلو معلم قبلیش جواب دادم:
    چرا اتفاقا خیلی هم خوب نوشته ما با هم دیگه یک برنامه خوب داشتیم که مجبور شدیم بمونیم.
    و بعد رو به لعیا چشمکی زدم وگفتم:
    مگه نه لعیا جان؟
    لبخند زد و راضی از جواب من سر تکان داد.
    خانم توانا که رفت زنگ خورد.من دوباره سرم را به کتابی که می خواندم مشغول کردم تا عکس العمل لعیا رو ببینم.وقتی بچه ها با سروصدا وارد کلاس شدند لعیا جلو آمد تا دفتر تکالیفش را به من نشان بدهد.باز هم شلوغ و کثیف نوشته بود با این حال گفتم:
    خسته نباشی خانم خیلی خوبه.ببخش که وقتت رو گرفتم اما می دونی که قانونه.اگر تورو که خیلی دوست دارم نادیده بگیرم بچه های دیگه هم سوءاستفاده می کنند.این طور نیست؟
    جواب نداد دفترش را بسیار خوب زدم و به دستش دادم.با شرمندگی گفت:
    خانم برم براتون یه چایی بگیرم و بیارم؟
    الهی بمیرم که دخترم به جای مامان می گفت خانم!باز دلم پرکشید تا بغلش کنم اما به کشیدن لپش اکتفا کردم و گفتم:
    نه فدات شم مهربونم توی کلاس خوب نیست.ایشاالله اگه از فردا کارای تو مرتب باشه من هم می رم و توی دفتر چایی می خورم.
    با ناراحتی گفت:
    آخه گلوتون درد می کنه!
    چقدر تو مهربونی خانمی!نگران نباش زنگ دیگه می خورم.
    از کارم راضی بودم ظاهرا داشت علائم بهبود نمایان می شد.شب باز برای مامان با ذوق و شوق تعریف کردم که چه شده و او دلش پر می کشید که لعیا را ببیند.
    روز بعد از خوشحالی داشتم بال در می آوردم با افتخار دفترش را نشان داد کامل بود ولی باز هم شلوغ!با این حال آفرین غلیظی نثارش کردم و به دفترش مهر زدم.اما زنگ بعد کلمه و ترکیبهای تازه را بلد نبود زنگ تفریح که خواستم بماند بعد از رفتن بچه ها مظلومانه گفت:
    نه خانم شما برین چایی تون رو بخورین من خودم می مونم و می خونم.
    دیگر طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم و بزور اشکم را نگه داشتم. با تعجب نگاه کرد!بغض داشته خفه ام می کرد گفتم:
    حالا که تو این قدر به فکر منی من هم بهت یه امتیاز میدم و اونم اینه که بری و توی حیاط بخونی.تو اینقدر باهوشی که توی شلوغی هم می تونی درس بخونی!
    از پنجره دفتر نگاهش کردم همه بازی می کردند و او درس می خواند بعد از چند دقیقه کتاب را به دوستش داد تا بپرسد مثل اینکه همه را خوب جواب داد چونکه با خوشحالی بالا و پایین پرید.
    در یک لحظه مکان فراموشم شد و نزدیک بود مثل او من هم بالا و پایین بپرم نگاهی دزدانه به اطرافم کردم و با خودم لبخند زدم. در مسیر رفتن به خانه یک دفتر فانتزی قشنگ که روی جلدش عکس سیندرلا با یک لباس پفی بلند صورتی بود با چند بسته عکس برگردان که شخصیت های کارتونی دختر بود خریدم و به خانه بردم برای مامان تصمیمم را گفتم و آن شب ذوق زده مثل دختربچه ها همه صفحه های دفتر را با عکس برگردان تزیین کردم و دفتر را از آنچه بود زیباتر کردم.
    مامان از من خوشحالتر بود تا بلند می شدم او عکس برگردان می چسباند.توجه که کردم دیدم این شیرین ترین اتفاقی است که طی چند سال گذشته زندگی ما را دست خوش تحول کرده و ما را بر سر ذوق آورده!
    در صفحه اول دفتر اسمش را درشت و قشنگ نوشتم و اطرافش را با گل و ستاره هایی شاد تزیین کردم که خیلی زیبا شد.آن شب تا صبح در خواب عکس العمل لعیا را به طریق مختلف می دیدم.
    فردا هم باز تکالیف لعیا نامرتب اما کامل بود.تشویقش کردم و آهسته کنار گوشش گفتم:
    زنگ تفریح بعد از رفتن بچه ها تو بمون!برات یه سورپریز جالب دارم.
    با جمله اولم جا خورد و فکر کرد چه کمبودی در کارش داشته که باید بماند با شنیدن جمله دومم چشمان قشنگش برق زد!
    بعد از رفتن بچه ها مشتاقانه به طرفم آمد از کیفم دفتر کادوپیچ را بیرون آوردم و به طرفش گرفتم و خوشحال تر از او گفتم:
    جایزه انجام دادن تکالیف ات!
    متعجب و مشتاق نگاهم کرد و پرسید:
    برای من خانم؟
    با نگاه مشتاقم می خواستم قورتش بدهم.سرم را با ذوق و شوق تکان دادم دست که جلو آورد کادو را عقب کشیدم و گفتم:
    عوضش یه بوسه شیرین می خوام!
    لبخند شرمزده اش لپ های سفیدش را هلویی کرد کاش می شد بتوانم خوشی ام را با فریادی بلند بیرون بریزم.صورتش را جلو آورد و شیرین ترین بوسه را از صورت برگ گلش گرفتم انگار خون در رگهایم می جوشید.کادو را تحویلش دادم و گفتم:
    بازش کن و ببین می پسندی!البته از الان بگم که این جایزه معمولی نیست جادوییه.
    کادو را روی میز گذاشت و باز کرد و دفتر را ورق زد وقتی اسم خودش و عکس برگردان ها را دید از تماشای برق شاد چشمهایش بهترین لذت دنیا را بردم.به من و بعد به دفتر نگاه کرد و قبل از اینکه چیزی بپرسد گفتم:
    جادوی این دفتر قشنگ اینه که شلوغی و بدخطی رو به وجودش راه نمیده هرکس توی این دفتر بنویسه قشنگ و مرتب می نویسه.می بینی چقدر اسمت رو قشنگ نوشتم؟با اینکه من خط خوبی هم ندارم!
    حیرت زده از حرفهایم نگاهم کرد شانه بالا انداختم و لبخند زدم و گفتم:
    می گی نه امشب امتحانش کن!
    ناگهان از خوشحالی بالا پرید و بی اختیار جلو آمد و ماچم کرد.دیگه بهش فرصت ندادم ازم فاصله بگیرد دوباره محکم به خودم فشارش دادم و بوسیدمش و کنار گوشش آرام گفتم:
    من تورو به این خاطر دوست دارم که حس می کنم جنبه خوب بودن رو داری عزیزم.
    با شرم خودش را از بغلم بیرون کشید و گفت:
    مرسی خانم خیلی قشنگه.فکر می کنید من هم بتونم توش قشنگ بنویسم؟
    اینو مطمئنم تازه اگر موفق بودی بازم جایزه ات یه دفتر جادویی دیگه است!
    فردا که شد نتیجه اش را دیدم به قدری در نوشتن دقت کرده بود که با خودم فکر کردم چقدر وقت باید صرف آن کرده باشد!به جای یک مهر چند مهر برایش زدم.خودش خیلی خوشحال بود که دفتر خطش را پذیرفته و من از او خوشحالتر به خاطر نتیجه دادن کارم!به عشق لعیا جان گرفته بودم.هرصبح که چشم باز می کردم به عشق دیدن او از خانه بیرون میزدم و همه تلاشم برای بهبود درسی او بود متاسفانه به خاطر نزدیکی ترم اول نتوانستم عقب افتادگی هایش را کامل جبران کنم اما نمراتی که گرفت خیلی بهتر از نمرات مستمری اش بود.تکالیفش را هم هرروز تمیز و مرتب و با افتخار تقدیمم می کرد.
    یکروز که طاقت مامان برای دیدنش تمام شده بود با برنامه قبلی که ریخته بودم همراه آژانس در ساعتی که با هم تنظیم کرده بودیم جلومدرسه حاضر بود.به محض تعطیل شدن مدرسه بیرون آمدم مامان با دیدنم از ماشین بیرون آمد وداخل ماشین نشست لعیا هم مثل همیشه پر انرژی و دوان دوان بیرون آمد به طرف سرویسش که مختص بردن و آوردن او بود دوید من هنوز داخل ماشینم ننشسته بودم که از کنارم گذشت و برایم دست تکان داد و گفت:
    خداحافظ خانم.
    من هم برایش دست تکان دادم مامان حریصانه و مشتاق او را که می رفت داخل ماشینبنشیند با چشم دنبال کرد.با رفتن لعیا کنار مامان پشت فرمان نشستم و خوشحال پرسیدم:
    چطور بود؟
    حس می کردم که مامان کم مانده از شدت ذوق زدگی پس بیفتد!در حالی که نگاهش هنوز به همان سمتی بود که سرویس لعبا رفته بود ناباورانه زمزمه کرد:
    انگار بچگی خودت رو دیدم چقدر خوشگل و نازه!
    و من از داشتن دختری مثل لعیا چه افتخاری کردم.
    خانم توانا از دیدن کارنامه لعیا نزدیک بود از فرط تعجب شاخ دربیورد و خانم شریف از کارم خرسند بود و اینکه می تواند یکی از شاگردهای پولدارش را حفظ کند!
    در دفتر صندلی ام را طوری انتخاب کرده بودم که جلو پنجره باشم و بتوانم لعیا را زیر نظر بگیرم کار بعدی ام تربیت کردن او بود.از اینکه می دیدم بیشتر مواقع با ماندانا دختر علیرضا بازی می کند از کودنی خودم حرص می خوردم چطور تشابه فامیلی و با هم بودن آنها مرا به شک نینداخته بود.
    چند روز بعد از تحویل دادن کارنامه های ترم اول با بچه ها دومین زنگ کلاس را می گذراندیم که خانم شریف با زدن چند ضربه به در کلاس وارد شد و مرا بیرون خواند.
    خسته نباشی من مراقب کلاست هستم.پسرداییم برای تشکر اومده خیلی از نمره های دخترش خرسنده!
    با تعجب پرسیدم:
    پسردایی تون کیه؟
    درحال رفتن به داخل کلاس صدایش را به زیر انداخت و گفت:
    مهاجر دیگه بابای لعیا!
    در یک لحظه خون در رگهایم یخ زد و از حرکت ایستاد از سرد بودن بدنم فهمیدم که بازم فشارم پایین افتاده!خوشبختانه خانم شریف به کلاس رفت و در را بست دستم را به دیوار گرفتم که نیفتم.تازه مثلا احتمال این روز را می دادم و این طور دگرگون شده بودم!دیداری بعد از گذشت هشت سال مرا می شناخت؟تشابه فامیلی ام با اعتمادی چه حالی به او میداد؟خودم چی؟می توانستم در برابرش بایستم؟
    چند دقیقه گذشت تا بتوانم به روی زانوهای لرزانم استوار شوم.سخت تر از این نمیشد مخصوصا حالا که از او متنفر بودم!چند قدم بیشتر برنداشته بودم که فورا برگشتم و به احترام خانم شریف به در تقه ای زدم و وارد شدم و بعد ببخشیدی گفتم و به طرف کیفم رفتم و عینکم را برداشتم و بیرون آمدم.هرچه چشمهایم کمتر نمود می کرد بهتر بود گرچه ابروهایم نسبت به آن زمان باریکتر بود ولی چشمهایم همان چشمها بود.
    پشت در نفس عمیقی کشیدم و به وجود هیجان زده ام اعتماد به نفس دادم.
    پشت به در رو به پنجره ایستاده و ریزش باران را تماشا می کرد پلاگینل برافراشته اش در میان پالتوی بلند تیره اش مثل سابق چهارشانه و مردانه بود.با شنیدن صدای پایم برگشت خدایا طاقتم بده نیفتم.در سلام گفتن پیش دستی کرد با لبخندی مودبانه سلام و احوالپرسی کردم و برای اینکه نیفتم تعارف کردم بنشیند و خودم هم در حال ضعف روبه رویش نشستم.روزگار به نرمی از چهره اش گذشته و فقط چندتار موی جوگندمی کنار شقیقه هایش کاشته بود به علاوه چینهای پیشانی چند تا چین دیگر هم کنار چشمهایش نشسته بود.احساس کردم چند لحظه کوتاه در چشمانم خیره شد ولی خیلی زود نگاهش را از صورتم گرفت و پایین اخداخت نه به هیچ وجه نمی توانست بفهمد که این چشمها همان چشمهایی است که زمانی برایشان شب تا صبح زیر برف بیرون مانده بود!چشمهایی که به قول خودش اسیرش کرده بود!
    در یک لحظه فهمیدم که مثل گذشته از شدت هیجان لب پایینم را با دندان می جوم چه خوب که او سرش پایین بود!خیلی زود به خودم آمدم.ایلیا با همان لحن سابق خشک و رسمی گفت:
    وظیفه داشتم به خاطر پیشرفت درسی دخترم زودتر از اینها برای تشکر خدمتتون برسم لطفا قصور مرا ببخشید!
    در حالی که سعی می کردم صدایم صاف باشد و نلرزد گفتم:
    خواهش می کنم من فقط وظیفه ام را انجام دادم.
    آرنج ها را به روی پاش گذاشته و دستهایش را به هم قلاب کرد و در حالی که از نگاه کردن به من همچنان اجتناب می کرد جواب داد:
    وظیفه ای که هیچ کس به خوبی شما انجام نداد!از صمیم قلب ممنونتون هستم.لعیا خیلی فرق کرده به درس و تکلیفش خیلی اهمیت می ده.شما با محبت هایی که بهش می کنید رامش کرده اید!متاسفانه اون از هیچکس حرف شنوی نداره فقط به حرف خودم گوش می ده که من هم نمی تونم بهش سخت بگیرم.ولی روش شما واقعا معجزه کرده!
    چون سرش پایین بود راحتتر می توانستم نگاهش کنم چهره اش با آن چین های پیشانی عبوستر از هشت سال پیش بود و سبیل مرتبی هم پشت لبانش جا خوش کرده بود.با وجود 36 سال سن با ابهت و پخته تر از گذشته نشان میداد و در ادامه گفتم:
    با این حال چونکه نزدیک امتحانات به کلاس من منتقل شد نتونستم اون طور که می خوام باهاش کار کنم.به نظر من از سال گذشته هم پایه بندی خوبی نشده امسال هم که سه ماه از اول سال گذشته بود.متاسفانه من نمی تونم همه وقتم رو به لعیا اختصاص بدم 16 دانش آموز دیگه هم دارم که رسیدگی می خوان.شما اگر بتونید در منزل کمی با او تمرین کنید من راحتتر می تونم بهش برسم و مسلما با هوش خوبی که داره می تونه با شاگردان ممتاز ما در ترم دوم برابری کنه!
    پنجه های کفشش را چند مرتبه به زمین زد و بعد کمی سرش را بالا داد و گفت:
    نمی دونم در جریان هستید یا نه مارد لعیا فوت کرده و ما با مادرم زندگی می کنیم.حوصله ایشون که به این کارها نمی رسه خودم هم نه وقتش را دارم و روش تدریس و تمرین را بلدم.
    بالاخره اگر موفقیتش براتون مهمه باید هم وقت بذاری و هم یاد بگیرید یا اینکه براش معلم خصوصی بگیرید!
    با لبخندی نا محسوس که بیشتر به دهن کجی می ماند گفت:
    راه دوم بهتره ولی من کسی رو نمی شناسم میشه در این باره هم کمکم کنید.ماندم چه بگویم هنوز با افکارم درگیر بودم که خودش با اندکی مکث اضافه کرد:
    می تونم جسارتی بکنم و از خودتون بخوام؟چونکه ماهرانه تونستید به روی لعیا مسلط بشید.یک لحظه اسم شما از روی لبهاش نمی افته خیلی دوستتون داره و بهتون احترام می گذاره.من هر طور که بخوایید از خجالتتون در می آم.
    خدا را شکر کردم که خودش راه را برایم باز کرد این طوری بیشتر می توانستم به دخترم نزدیک شوم و خوب که به خودم وابسته اش کردم از او جدایش کنم.به لحنم تردید را اضافه کردم و گفتم:
    نمی دونم راستش تا حالا همچین کاری را نکرده ام و مطمئن نیستم که از پس این کار بیایم!
    ممئن باشید که بر می آیید وقتی با وجود این همه شاگرد در کنارش تونستید اینقدر در تغییر رفتار و درس لعیا موفق باشید حتما تنهایی خیلی بهتر می تونید!خواهش می کنم قبول کنید.
    مثل کسی که در تردید و دودلی دست و پا میزند جواب دادم:
    باید راجع بهش فکر کنم!
    بلافاصله گفت:
    اشکالی نداره فکراتون رو بکنید من خودم برای گرفتن جواب باهاتون تماس می گیرم.البته امیدوارم جوابتون نه نباشه!
    موبایلش را از جیبش درآورد و گفت:
    لطف می کنید شماره تون رو بدید؟
    شماره همراهم را گفتم و او وارد گوشی اش کرد بعد با رضایتمندی بلند شد و گفت:
    بازم ازتون ممنونم خیلی لطف کردید.
    خواهش می کنم.
    وقتی رفت دوباره روی صندلی افتادم چهره اش هنوز پیش روو صدایش در گوشم بود.حتی یکبار هم اسم خانم اعتمادی را به زبان نیورده بود!هیجان دیدار مجدد ایلیای خودم کسی که زمانی دوستش داشتم احساس خوشایندی برایم نداشت نتوانستم بپذیرمش.احتمالا بیرون رفتن من از زندگی اش اندک عذاب وجدانی برایش داشت ولی نه به اندازه من!او لااقل لعیا را به دست آورده بود ولی من عزیزترینم را هم در این جریان از دست داده بودم.او با با دیدن خنده های لعیا غم دنیا را از یاد می برد ولی من روز و شبهایی که طعم تلخ تنهایی را با تمام وجود احساس می کردم را از یاد نمی بردم.حالا که لعیا را شناخته بودم می فهمیدم او چه نعمتی داشته که من از آن محروم بوده ام!از وقتی دخترم پا به زندگی ام گذاشته بود دنیا با همه زیبایی هایش دوباره به نظرم آمده بود.چطور می توانستم این مدت عذاب جانکاه را فراموش کنم قلب و غرور جریحه دارم حتی از به یادآوری آن لحظات هم تیر می کشید.نه نمی خواستمش!
    آن شب برعکس شبهای گذشته حال درستی نداشتم ، دیدن ایلیا تمام سختی های گذشته را در خاطرم زنده کرد بود و بغض و رنج به تنم لرز انداخته بود . شام نخورده از مامان معذرت خواهی کردم و به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و اشک از دیده ام فرو ریخت . حالا لعیای من چه می کند ؟ حتما پدرش تازه از بیرون برگشته و او دستانش را حلقه بر گردن پدر کرده و عاشقانه می بوسد . چرا باید از داشتن این حالت قشنگ محروم می بودم و فقط به چند ساعت دیدنش در مدرسه دلخوش می کردم ؟ چرا من نباید کنار تخت دخترم زانو بزنم و گونه های سفید و تپلش را ببوسم ؟
    مامان ضربه ای به در زد و وارد شد ، پتو را کنار نزدم . با اینکه دلم می خواست در این لحظات ضعف و ناامیدی سر به سینه مهربانش فرو ببرم و گریه کنم اما می ترسیدم فشار و غصه ام به قلب مهربانش بریزد و او را هم مثل بابا از دست بدهدم . چیزی روی میز کنار تختم گذاشت و کنارم نشست ، بعد پتو را از صورتم کنار زد و لبخند پرمهرش را نثار صورت خیسم کرد و گفت :
    - نمیخوای به من بگی چی شده ؟ خدایی نکرده اتفاقی برای لعیا افتاده ؟
    خودم را از تخت کندم و به گردنش آویختم ، امشب اشکهایی که چندین سال از روی بی احساسی خشکیده بود یک مرتبه سر باز کرده بود . میان گریه گفتم :
    - امروز پدر لعیا امده بود مدرسه !
    شهامت بردن اسمش را نداشتم ! مامان دست به سرم کشید و آرام پرسید :
    - چیزی گفت که ناراحتت کرد ؟
    سرم را به معنی نه تکان دادم ، دوباره پرسید :
    - شناختت ؟
    باز هم سر تکان دادم .
    دیگر چیزی نپرسید اما فهمید که زخم دلم تازه شده ، صبورانه در کنارم نشست تا خودم را تخلیه کردم . وقتی آرام گرفتم لیوان شیر موزی که آورده بود را برداشت و مثل دختر بچه ها به دهانم برد ، از این کارش خنده ام گرفت ! مادر در همه حال مادر است و من چه دلی داشتم که باید از دخترم دور می بودم !
    فردا نرسیده به مدرسه ایلیا تماس گرفت ، گوشی ام را نگاه کردم و لرزی خفیف به پشتم افتاد ! این شماره آشنا شماره خودم بود ! اگر مرا نمی خواست معنی این کار چه بود ؟ با دست و دلی لرزان جواب دادم :
    - بله بفرمایید .
    - خانم اعتمادی ؟
    لرز صدایش را با به زبان آوردن نام فامیلم احساس کردم !
    - خودم هستم ، شما ؟
    - مهاجر هستم خانم .
    - آه ، بله سلام
    - سلام خانم ، خسته نباشید برای گرفتن جواب مزاحمتون شدم .
    فکرهایم را شب گذشته کرده بودم ، بدم نمی آمد که در زندگی اش سرک بکشم اما با این حال طبق نقشه ای که داشتم جواب دادم :
    - دیشب در این باره فکر کردم ، باشه قبول می کنم . شما می تونید هفته ای دو مرتبه بعد از ظهرها لعیا رو به منزل ما بیاورید ، من سعی خودم را می کنم که نتیجه خوبی داشته باشه !
    فورا گفت :
    - متاسفم خانم ، برای من بردن و آوردن دخترم سخته ، اگر لطف کنید و شما تشریف بیارید ، خیلی بیشتر ممنونتون می شم . در ضمن هزینه رفت و آمدتون رو هم با آژانس تقبل می کنم .
    - چطور شما اطمینان نمی کنید ، دخترتون رو به منزل ما بفرستید اما از من یک همچین توقعی دارید !
    - من همچین جسارتی نکردم خانم ، فکر کردم رفت و آمد یک بچه سخته و وارد شدن به محیطی به غیر از محیط خونه حواسش رو پرت می کنه ! موقعیت خانم جوانی مثل شما رو درک می کنم ، اما خانم شریف می تونند برای شما خانواده ما رو ضمانت کنند . بهتون قول می دم هیچ مشکلی براتون پیش نیاد ، حق الزحمه هم هرچی نظرتون باشه قبوله !
    قصد خودم هم از اول همین بود اما بدم نمی آمد حالا که کارش گیر من است کمی اذیتش کنم ، برای همین این بار گفتم :
    - پس باید یه کم دیگه بهم فرصت بدید تا در این باره هم فکر کنم !
    بدون بروبرگرد جواب داد:
    - چشم ، من با اجازه تون بازم فردا تماس می گیرم .
    خوشحال از پیروزی ام به شوق دیدن لعیا وارد مدرسه شدم و در فرصتی مناسب و بی سر و صدا خانم شریف را در جریان کارم گذاشتم ، از خوشحالی زیاد صورتم را بوسید و گفت :
    - از انتخابم خیلی راضیم ! یادم باشه بچه های این طوری رو بسپارم دست خودت ، تو یکی از نقطه های موفقیت مدرسه مایی !
    از او خواستم هیچکس جز من و او از این موضوع چیزی نفهمد ، حتی اگر مجبور نبودم به او هم نمی گفتم ولی از جایی که فامیل بودند مسلما از جایی درز می کرد و قضیه ناجور می شد !
    روز بعد ایلیا دوباره تماس گرفت ، کیف می کردم که این طور نیازمندم شده .
    - خواستم بدونم جوابتون چیه ؟ لعیا از وقتی فهمیده خیلی خوشحاله !
    با کلی افاده جواب دادم :
    - به خاطر اون می پذیرم ، البته دو روز در هفته بیشتر وقت ندارم . ساعتش رو تنظیم می کنم و برای لعیا می نویسم که بده خدمتتون !
    روز بعد زنگ تفریح که خورد لعیا برای رفتن به بیرون عجله ای نداشت ، زیر چشمی او را می پاییدم . نگاه نگرانش به من بود که ببیند فورا به دفتر می روم یا نه ! این طور که دیدم خودم را معطل کردم تا کلاس خلوت شد ، با بیرون رفتن آخرین نفر به طرفم آمد . هنوز با اینکه هر وقت فرصتی پیدا می کردم او و ماندانا را می بوسیدم احترام خاص معلمی را برایم نگه می داشت . محتاط و شرمگین پرسید :
    - خانم بابام راست می گه که شما می خواهید برای درس دادن به من بیایید خونه ما ؟
    به ظاهر نگاهم را از روی برگه ها گرفتم و جواب دادم :
    - معمولا مامان و باباها دروغ نمی گویند لعیا خانم !
    چهره نگرانش به خنده ای باز شد و نیم متر به هوا پرید و با خوشحالی دست زد و گفت :
    - آخ جون !
    برگه ها را روی میزم گذاشتم و با دست اشاره کردم جلو بیاید ، صورت نازنینش را در حالیکه او را در بغل داشتم بوسیدم و گفتم :
    - ولی بهتره این موضوع مثل یک راز بین من و تو بمونه !
    نگاهم کرد و پرسید :
    - چرا خانم ؟
    - به این دلیل که وقتی من با شما یه ذره بیشتر کار کنم مسلما نوبت دوم نمره هات عالی تر از نوبت اول می شه و ممکنه بعضی ها فکر کنند من به خاطر اینکه دوستت دارم بهت نمره خوب دادم ، نمی تونند بفهمند که نمره خوب تو ثمره تلاش و هوش خودته و سوتفاهم پیش می آد . این طور نیست ؟
    کمی فکر کرد و گفت :
    - شاید !
    - شاید نه حتما ! من قراره کمی بیشتر باهات کار کنم تا عقب افتادگی هات جبران بشه ، کسی که برگه امتحانی رو پر می کنه تویی عزیزم .
    انگار اعتماد به نفس گرفت ، خصوصا از وقتی که نمره های نوبت اول را گرفته بود و مدام تشویقش می کردم خیلی از خودش رضایت داشت . ذوق زده پرسید :
    - یعنی می تونم بیست بگیرم .
    - با هوش و همت تو کوچکترین شکی وجود نداره .
    دوباره بوسیدمش و از خودم جدایش کردم و گفتم :
    - صبر کن ساعات اومدنم رو برات بنویسم که به پدرت بدی .
    *************
    وجود لعیا که باعث بهبودی دلمردگی من شده بود ، مامان را خوشحال و در عین حال نگران کرده بود . یکبار پرسید :
    - می خوای با لعیا چی کار کنی ؟
    خودم را به نفهمی زدم و با لبخند جواب دادم :
    - فعلا که می خوام دورش بگردم ، تا ببینم بعد چی پیش می آد !
    مامان را در جریان اینکه قرار است معلم خصوصی لعیا شوم گذاشتم ، با مکث و تردید آهسته گفت :
    - دکتر بازم ازت خواستگاری کرده ، می گه هر شرایطی بذاری قبول می کنه !
    نگاه های دکتر در چند وقت اخیر به قدر کافی عذابم اده بود ، این را که شنیدم به کل به هم ریختم و تقریبا داد زدم :
    - مگه دکتر زبون حالیش نیست ؟ جوابش یک کلمه نه بوده ، مگه براش شرایط گذاشته بودم که بزرگواری کرده و می خواد منو بپذیره ؟
    مامان ناراحت از کنارم بلند شد و به آشپزخانه رفت . از رفتار زشتم در برابر آن همه مهربانی بیشتر عصبی شدم ، برای تسلط به رفتارم چند لحظه ای تمرکز گرفتم و بعد به آشپزخانه رفتم . از پشت سر او را که ساکت جلو اجاق گاز ایستاده بود بغل گرفتم و شانه اش را به نرمی بوسیدم و کنار گوشش گفتم :
    - قربونت برم نیاوردی ، نیاوردی وقتی هم آوردی من کله خر و عوضی رو به دنیا آوردی !
    دستم را که دور کمرش حلقه بود نوازش کرد و، دوباره گفتم :
    - ببخش منو مادر جون !
    برگشت دستم را گرفت و روی صندلی آشپزخانه نشاند و خودش هم روی صندلی کنارم نشست و گفت :
    - ببین قربونت برم . حالا تو خودت یک زن کاملی ، تحصیلکرده و اجتماعی ! بعضی مواقع فکر می کنم خیلی بیشتر از من می فهمی ولی عزیزم این کارت درست نیست که اینقدر داری این بچه رو به خودت وابسته می کنی ! اون به همین وضع عادت کرده و فکر میکنه مادرش مرده ، پدرش هم که داره به اندازه یه پدر و مادر بهش می رسه و چیزی براش کم نذاشته . فکر نمی کنم تو بخوای دوباره به اون زندگی برگردی ، پس بهمش نریز ! بذار هم اونا زندگی شون رو بکنند و هم تو زندگیت رو بکن . دکتر دوستت داره و می تونه خوشبختت کنه ، چند ساله می شناسیمشون آدمای محترمی هستند .
    وقتی حرف میزد خیلی خودم را کنترل کردم تا دوباره داد نزنم ، شقیقه های دردناکم را با انگشت فشردم و صبر کردم تا آتشفشان درونم که از شنیدن این صحبتها در حال فوران بود فرو کش کند و بعد آرام آرام به او که منتظر جوابم بود گفتم :
    - شما از من که اینقدر عذابتون دادم تونستید بگذرید که حالا ازم می خواهید بچه ای رو که بعد از هشت سال پیداش کردم به امان خدا رها کنم و برم دنبال زندگی و خوشی خودم ؟ من دست پرورده شما هستم و نمی تونم همچین کاری بکنم ، دختر نازنینم به من نیاز داره ! اون دختر ناآرام یک ماه پیش آروم و خانم شده ، تازه درساش هم خیلی بهتر شده . شما که می دونید من به پول پدرش نیاز ندارم ولی از جون و دل زحمت می کشم تا اون در درسهای عقب افتاده اش پیشرفت کنه . از همه اینها گذشته دکتر که از گذشته من باخبر نیست ، اون با موقعیتی که داره حقشه با بهترین دختر ها ازدواج کنه ، نه من که احساسم مریضه و مطمئنا قدرت خوشبخت کردن کسی رو ندارم . حتی تا حالا هم به زور شما سرپا بودم ولی حالا به اضافه شما وجودم متعلق به دخترمه و ذهنم مشغول ، پس چرا باید با زندگی یک جوون خوب بازی کنم . دراین باره فکر کردید ؟
    ظاهرا حرفهای آرامم در مامان بی اثر نبود ، با چند دقیقه سکوت پرسید :
    - تکلیف لعیا در این بین چی میشه ؟ خیلی داری زیاده روی می کنی ! وقتی وابسته ات شد چی ؟
    راضی از اینکه مامان را آرام کرده ام جواب دادم :
    - فعلا که هیچی ! بذارید یه مدت در کنارم خوش باشه ! من هم هیچ اقدامی نمی کنم تا فعلا ارامشش به هم نریزه و راحتتر به درسش برسه ، ولی به موقعش اونو ازش می گیرم . لعیا بچه من هم هست !
    ایلیا متقابلا در برابر برگه ای که برایش فرستاده بودم تماس گرفت و بعد از تشکر آدرس منزلشان را برایم گفت ، ظاهرا از کرج به یک منطقه خوب تهران نقل مکان کرده بودند که از منزل ما خیلی زیاد فاصله نداشت !
    بعد از ظهر اولین روز کلاس خصوصیم حال غریبی داشتم و نتوانستم نهارم را کامل بخورم ، اما به یاد چشمان شاد لعیا که صبح از دیدن دوباره ام در بعد از ظهر اظهار خوشحالی می کرد نیرویی مضاعف در قلب و روحم احساس می کردم ولی از به یاد آوری مادر بزرگش و رویا رویی با او لرزشی عصبی در قلبم به پا می شد . امروز ملاقاتی با او داشتم ، متفاوت با ملاقات چند دقیقه ای هشت سال پیش ! بچه ای که آن زمان در وجودم بود و او بی رحمانه حرامزاده اش خوانده بود اینک چراغ خانه اش بود ، دخترک زیبایی که هر خنده اش نوید باز شدن درهای بهشت را می داد و تنها من که مادرش بودم از داشتن چنین بچه ای محروم بودم !
    گرچه طبق گفته های خانم شریف ممکن بود انها هم سختی هایی در این هشت سال کشیده باشند ولی کینه ریشه دوانده در وجودم هم با شنیدن این مزخرفات خشک نمی شد و از بین نمی رفت .تا دنیا دنیا بود انها را به چشم دشمنان و متجاوزان زندگیم می دیدم و تنها راه انتقام ، گرفتن لعیا از انها بود. لعنت به آنها !
    از بین مانتو هایم مانتو ساده ولی شیکی را که متناسب با کارم باشد انتخاب کردم و پوشیدم . زیر مانتو بلوزی یقه بسته به رنگ شاد و قشنگ پوشیدم که وقتی با لعیا تنها می شوم و مانتو را در می اورم روحیه او را شادتر کنم . به چشمهایم لنز طوسی زدم و تنها ارایشم ریمل و رژ کم رنگ همراه با خط لبی تیره تر بود ، چهره ام به اندازه کافی گیرایی داشت و بدون آرایش هم به چشم می امد ، پس به نظرم همان کافی بود . مامان حرکاتم را می پایید ، گاهی به او لبخند می زدم و جلوش می چرخیدم تا نگرانی را در وجودم نبیند در حالیکه زیر لب برایم دعا می خواند و به رویم فوت می کرد ، در اخرین لحظه صورتش را بوسیدم و خواستم تا بر می گردم برایم دعا کند . همزمان با خروج من ، دکتر مقامی وارد پارکینگ شد و با ماشینش در کنار ماشین من که بیرون می رفت توقف کرد و سلام گفت ! از بعد جریان مریضی ام سلام های کوتاه به احوال پرسی هایی که از طرف او با سماجت طولانی می شد تبدیل شده بود ، محض خاطر همسایگی و محبتی که در حقم کرده بود ناچار بودم لبخندی محترمانه به جوابهایم اضافه کنم که به خاطر ان چندشم می شد . این بار یک قدم از حدش فراتر گذاشت و گفت :
    - می تونم یک ساعتی وقتتون رو بگیرم و درباره موضوعی که می دونید باهاتون صحبت کنم ؟
    سمج بودنش مرا یاد سماجت ایلیا می انداخت و عصبانیم می کرد ، چندین بار تقاضایش را رد کرده بودم ولی از رو نرفته بود . فکر کردم بهتر است این قضیه هر چه زودتر فیصله داده شود ، بنابراین گفتم :
    - اتفاقا من هم فکر می کنم بهترین کار همین باشد ! یه وقتی بذاریم بدون اینکه مامانها بفهمند با هم صحبت کنیم ، راستش یک سری مسایل هست که شما باید بدونید .
    چشمهایش که از خوشحالی برق زد و شتاب زده جواب داد :
    - هر وقت شما بگید من آماده ام !
    به ساعتم نگاه کردم و گفتم :
    - الان که دیر شده ، اگر شما فردا بعد از ظهر وقت داشته باشید خوبه .
    با پررویی گفت :
    - هر زمان که شما امر کنید وقت من آزاده ، قرار مون چه ساعتی و کجا ؟
    با کمی فکر گفتم :
    - ساعت شش بعد از ظهر کافی شاپ ستاره که توی همین خیابونه .
    چشم و لبش با هم می خندید ، اجبارا لبخند کم رنگی زدم و برای خداحافظی بوق زده و از کنارش گذشتم .اگر حال و روزم ، حال و روز نه سال پیش بود چه موقعیتی از این بهتر ! نگاهم به برفهایی که شب قبل باریده بود افتاد ، انجا که در دسترس نبود صاف و ساده و تمیز و سفید بود ولی برف معابر لگدمال و کثیف شده بود . احساسات گذشته من هم درست مثل این برف های دست نخورده صاف و ساده بود اما بعدها توسط شخص نامردی لگد مال و کثیف شده بود ، طوریکه به هیچ وجه قابل ترمیم و بازسازی نبود. من دیگر لیلای گذشته نبودم نه چهره ام و نه احساسم هیچ کدام ، به جای اوپریسا با کینه ای عمیق جاخوش کرده و به ظاهر زندگی می کرد ، پس نباید با احساسات مردی خوب و ساده مثل دکتر مقامی بازی می کردم . آنقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم چطور مسیر را گذرانده و به آدرسی که گرفته بودم رسیدم ، البته هنوز یک ربع به ساعت ملاقاتم وقت بود . چند لحظه بعد در ساختمان ویلایی بزرگ موردنظرم باز شد و یک ماشین شاسی بلند آخرین سیستم از ان بیرون آمد و از کنار ماشینم گذشت !
    راننده اتومبیل ایلیا بود که عینک آفتابی به چشم داشت و بی توجه به من از کنارم گذشت و مثل عبور زلزله دلم را لرزاند ! چهره عبوسش جلوی صورتم جان گرفت ، او با همه مهربانی هایش به من پشت کرده بود و هیچ دلیلی نمی توانست عمل او را برایم توجیه کند !
    چند دقیقه صبر کردم و بعد سر ساعت تعیین شده زنگ را فشار دادم . آیفون تصویری صدای شاد لعیا را پخش کرد :
    - سلام خانم ، بفرمایید داخل
    با شنیدن صدایش هرچه غصه در دلم بود پر زد و رفت . با باز شدن در وارد شدم ، حیاط بزرگ و پارک مانند منزل به خاطر برف تازه باریده سفید پوش و قشنگ شده بود و استخر وسط در ورودی ساختمان خالی بود . غیر از اتومبیلی که ایلیا برده بود یک اتومبیل آخرین مدل دیگر هم در قسمت پارکینگ اتومبیل ها پارک بود . ساختمان بسیار کوچکی گوشه حیاط قرار داشت که مسلما متعلق به سرایدار باغ بود چونکه به محض ورودم مردی میانسال از آن بیرون آمد و در حالیکه به طرفم می آمد سلام کرد .
    جوابش را با لبخند دادم و گفتم :
    - من این ساعت قرار ملاقات داشتم .
    محترمانه جواب داد :
    -بله بفرمایید ، منتظرتون هستند .
    از همانجا دیدم که لعیا با لباس نازکی برای پیشوازم بیرون آمده و جلوی در ایستاده ، قدم هایم را برای رسیدن به او بلند کردم و گفتم :
    -برو تو لعیا جان سرما می خوری !
    از چهره اش شادی می بارید ، تا رسیدم سلام کرد و دستم را گرفت . صورتش را با لذت بوسیدم و به داخل هلش دادم و گفتم :
    -نمیگی ممکنه سرما بخوری خانم خوشگله ؟
    ریز و قشنگ خندید . با شنیدن صدای پاشنه های کفشی به روی سرامیک به آن طرف برگشتم و با دیدن هیکل آراسته مادر ایلیا در لباس ساده و شیکش رعشه ای خفیف سرتا پایم را لرزاند . با خوشرویی خودش را به من رساند و گفت :
    -خانم اعتمادی عزیز ، خیلی خوش اومدید !
    با همه خودداریم از دیدنش در درونم وضع آشفته ای به پا شد ، دست جلو آورد و دست بی حسم را فشرد و گفت :
    -زیباتر از تعریف های لعیا هستید خانم ! از آشنایی با شما خوشبختم .
    لبخندی زورکی لبهایم را از هم گشود و گفتم :
    -سلام ، من هم همین طور خانم مهاجر !
    خانم ریزه میزه ای که طرز لباس پوشیدنش نشان می داد مستخدم منزل است به طرفم آمد و سلام کرد . خانم مهاجر گفت :
    -پالتوتون رو در بیارید و راحت باشید !
    کادویی را که برای لعیا خریده بودم را همراه کیفم روی میز گذاشتم و پالتو را در آوردم و به دست مستخدم دادم ، بعد کادوی لعیا را به طرفش گرفتم و گفتم :
    -هدیه ناقابلیه عزیزم !
    لعیا با خوشحالی گفت :
    -برای منه خانم ؟
    در جوابش سر تکان دادم ، خانم مهاجر لبخندی نثارم کرد و گفت :
    -خیلی لطف کردید خلنم ، بفرمایید .
    و با دست به سمت پذیرایی راهنمایی ام کرد . لعیا در حالی که هیجان زده از حضورم در کنارم گام بر می داشت ، کنارم نشست و مبل سمت دیگرم را مادر بزرگش اشغال کرد . فرصتی برای دید زدن اطراف نبود ولی با همان نگاه اول قصری باشکوه در نظرم جلوه کرد . خانم مهاجر لباس راسته قهوه ای رنگ با پارچه ای متناسب فصل به تن داشت که خیلی شیک و خوش دوخت بود و برعکس هشت سال پیش آرایشی به غیر از رژ قهوه ای کم رنگی نکرده بود . موهای قهوه ای روشنش خیلی خوشرنگ بود و صندل های کرم رنگ پاشنه داری به پا داشت . کلا تیپش تیپ پولداری بود ولی در نگاهش آن غرور و تکبر گذشته را حس نکردم ، حتی صداقت و اندکی غمی را هم در آن کشف کردم ! شاید هم اشتباه می کردم و این آدمی که من چند دقیقه برخورد خشن و بی احساس با او داشتم که هنوز از لحن بی پروایش مورمورم می شد ، سخت امکان تغییر موضع و اخلاق را داشت ! بعید بود ! در جواب لبخند مهمان نوازانه اش لبخندی زدم و روسری ام را در آوردم ، نگاه تحسین آمیزش به روی چهره و موهای مصری تازه اصلاح شده ام می چرخید . با فشار دست لعیا به طرف او برگشتم ، از دیدن چهره دوست داشتنی اش که با موهای فر باز قاب شده بود سیر نمی شدم . بلوز و شلوار صورتی قشنگ و قیمتی اش که بسیار تمیز و مرتب بود چشمهای مشتاقم را نوازش داد . با لبخند گفتم :
    -کادوت را باز کن ، راستش نمی دونستم چی برات بخرم که بیشتر خوشحالت کنه .
    ذوق زده کادو را باز کرد و از داخل جعبه خرس پشمالویی که دمر روی بالشتش خوابیده بود را درآورد و با خوشحالی به من و بعد به خرس نگاه کرد . برای توجیه انتخابم گفتم :
    -خوم به سن تو که بودم عروسک های نرم رو خیلی دوست داشتم ، فکرکردم شاید تو هم دوست داشته باشی !
    خرس را در بغلش فشرد و به نرمی خندید . خانم مهاجر گفت :
    -با زحمتی که خانمت کشیده ، شاید دوست داشته باشند خودت ازشون پذیرایی کنی لعیا جان !
    لعیا نگاهم کرد ، با تبسم حرف خانم مهاجر را تایید کردم چونکه احساس کردم مادربزرگش می خواهد با من خصوصی صحبت کند . خانم مهاجر دوباره گفت :
    -لعیا جان ، هرچی زیور خانم آماده می کنه بگیر و بیار .
    با رفتن لعیا رو به من با لبخندی گرم گفت:
    -واقعا نمی دونم چطوری از لطف و زحمت شما تشکر کنم . رفتار شما از همه جهات لعیا رو متحول کرده ، هم درسی و هم اخلاقی ! همه ما از اینکه قبول کردید و تشریف آوردید خیلی خوشحال شدیم .
    گفتم :
    -من همه شاگردامو دوست دارم و فکر میکنم اونا هم به من علاقه دارند .
    -همین طوره ، پریسا جون پریسا جون از زبونش نمی افته . دفترهای قشنگی که براش تهیه کردید فکر خیلی خوبی بوده ، راستش با رفتار خوبی که با بچه ها دارید من حدس زدم روان شناسی کودکان خونده باشید نه ؟
    با اعتماد به نفس حرفی که در دهانم گذاشته بود تایید کردم و او ادامه داد :
    -متاسفانه لعیا دختر خودسر و لجبازیه ! به حرف هیچکس غیر از پدرش گوش نمی ده ، اون هم بس که دوستش داره از گل نازکتر بهش نمی گه . حتی درباره درس ها و تکالیفش هم کمی سخت گیری نمی کنه . خدایی بود که شما معلمش شدید ! بعد از پدرش شما بودید که تونستید با رفتار خوبتون روش اثر مثبت بگذارید . من حقیقتا دیگه تا این اندازه فکر نمی کردم اما سلام بلندی که به شما داد جای هیچ شکی برام باقی نگذاشت . رفتارهای اون دل بخواهیه و اگر نخواد کاری رو بکنه نمی کنه شبی که دوست داشت مشقاشو می نوشت اما اگر دوست نداشت هیچکس نمی تونست وادارش کنه . از وقتی که به کلاس شما اومده بعدازظهر تا آخر شب که پدرش می آد مشغول نوشتم و خوندنه و بعد هم صبر می کنه پدرش بیاد و دفترشو نشون بده . با من رابطه خیلی خوبی نداره چونکه من کمی بهش سخت گیری می کنم ولی تازگیها به من هم احترام می گذاره ، فکر میکنم اینها همه تاثیر تربیت شماست ! نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم .
    لعیا با سینی فنجان های چای وارد پذیرایی شد . با نگرانی نگاهش کردم ، می ترسیدم با دمپایی هایی که به پا دارد به روی پله ها سر بخورد . خانم مهاجر که متوجه حالت من شده بود گفت :
    -لعیا برای خودش خانمی شده و از پس پذیرایی بر می آد ، نگران نباشید .
    لعیا با افتخار قدم هایش را محکم تر برداشت و به طرفمان آمد . وجودش و ژست قشنگی که به رفتارش داد قلبم را لبریز شادی کرد ، طوری که حس بدی که درکنار خانم مهاجر داشتم را فراموش کردم . وقتی که لعیا برای آوردن دیگر وسایل پذیرایی رفت گفتم :
    -حقیقتا من تا به حال تدریس خصوصی اون هم به این طریق نداشتم ولی اصرارهای آقای مهاجر و هم چنین پیشرفت بسیار خوب لعیا جان باعث شد تجدیدنظری در تصمیمم داشته باشم ، چون دوست دارم نتیجه امتحانات نوبت دومش بهتر باشه !
    خانم مهاجر با تعرف به من فنجانش را برداشت وگفت:
    پدر لعيا خواست كه ازتون تشكر كنم،خودش به خاطر رعايت راحتي شما زودتر بيرون رفت . البته حتما در جريان هستيد كه مادر لعيا فوت كرده؟
    غوغاي درونم بيشتر شد،با اينكه به علامت دانستن سرم را بالا و پايين دادم اما با خودم غريدم،به كوري چشم همه تون زنده است وبالاخره اونو ازتون مي¬گيره.
    لعيا پس از پذيرايي دوباره كنارم نشست. دوست داشتم هر چه زودتر از منار آن زن كه باعث انزجارم بود دورشده وبا دخترم تنها شوم پس خطاب به خانم مهجر گفتم:
    ازآشنايي با شما خوشحال شدم. بااجازتون مازودتر به كارمون برسيم بهتره،من بايد تا دير وقت نشده برگردم.
    با شنيدن سوالش جا خوردم:
    شما ازدواج كرده ايد؟!
    سعي كردم آرام باشم،با لبخندي به ظاهر شرمگين جواب دادم:
    خير با مادرم زندگي مي¬كنم.
    چند سالتونه؟
    سنم را دو سال از سن حقيقي ام كمتر گفتم، ظرافت صورت و اندامم دوروغم را پنهان مي¬كرد. با اينكار مي¬خواستم بيشتر شيفته ام شده و نيازمندم شود!
    بعد همراه لعيا بلند شدم به احترامم ايستاد و گفت:ازهمين حالا معذرت خواهي منو به خواطر بعضي مواقع كه تشريف¬ مي¬آريد و من نيستم بپذريد، هرچي كه خواستيد زيور براتون تهيه مي¬كته. البته همين الان هم بايد جايي مي¬رفتم اما به خاطر تشريف فرمايي شما موندم كه با شما آشنا بشم ولي حالا ديگه بايد برم.
    دستش را به نشانه خداحافظي به طرفم دراز كرد و اضافه كرد:
    بازم ازتون ممنونم، به اميد ديدار.
    خداحافظي كردم و همراه لعيا از پله هايي كه در گوشه هال بود و به حالت دوبلكس ساختمان را دو طبقه كرده بود بالا رفتيم. نگاه ديگري به اطراف انداختم، اشرافيت در نقطه نقطه ساختمان حتي ترده هايي كه دستم را به آنها گرفته بودم به چشم مي¬خورد. لوكسي و گران قيمتي وسايل خانه در نگاه اول به چشمم مي¬آمد به لعيا گفتم:
    خونه قشنگي داريد.!
    به سادگي شانه بالا انداخت و جواب داد:
    آره! ولي خيلي بزرگه!
    براي چند لحظه قدم هايم شل شد و برگشتم و نگاهش كردم قلبم برايش فشرده شد!با اين جواب ساده نشان داد از بزگي خانه مي¬ترسد!به سكوت مطلقي كه ساختمان را در بر گرفته بود توجه كردم!دخترك بي¬گناهم حق داشت. مادر كه نداشت، مادر بزرگشم كه خودخواهانه به دنبال گردش و مهمهني اش بود، پدرش هم كه طبيعتا تا آخر شب سر كار بود!پس چطور مي¬توانست در اين سكوت وهم آور كه بود و نبود زيور مستخدمشان يكي بود روحيه و تمركز بگيرد. وقتي توقف و نگاه متعجبم را ديد دوباره دستم را كشيد. به دنبالش رفتم و پرسيدم:
    تو هميشه تنهايي؟
    به سادگي يك كودك هشت ساله كه چيزي براي پنهان كاري نداشت گفت:
    تقريبا!
    نپرسيدم مي¬ترسي يا نه!چون نمي¬خواستم ترس بيشتري به وجود كوچولويش راه يابد طبقه بالا هم به قشنگي طبقه پايين تزيين شده بود! در وسط هال كوچكش يك دست مبلمان راحتي چرمي چيده شده و به علاوه پايين يك تلويزيون بزرگ هم آنجا قرار داشت. در اولين اتاق را برايم باز كرد و بعد ببخشيدي محترمانه گفت و خودش وارد شد و برق اتاق را برايم رشن كرد،اتاق نسبتا بزرگي با تمام تجهيزات اتاق يك كودك نمايان چشمم روشن شد.
    اتاق در حين بزرگي و كاملي تقريبا شلوغ و درهم بر هم بود،مثل تكاليفش! دلم براي دختركم سوخت،از يك دختر كوچولوي تنها چه انتظاري بايد داشت!
    در اولين لحظه ورودم با ديدن چتري آشنا به حالت باز گوشه يكي از ديوار¬ها نصب شده بود خشكم زد، نگاهم به چتر قرمز گلدار وفكرم به سوي آن روز پر خاطره پرواز كرد وصداي گرم ايليا در گوشم پيچيد:
    هديه رو پس دادن بي¬حرمتيه خانم!
    چتر من در اتاق دخترم بود، يعني او با خاطرات من زندگي مي¬كرد؟ با صداي لعيا به خودم آمدم كه گفت:
    اين چتر مال مامانم بوده!بابام هي¬گه از اون خاطره داره،تازگي¬ها ازش گرفتم به اتاقم زدم. قشنگ نه؟
    بعد بي¬مقدمه پرسيد:
    خانم ببخشيد شما به چشمتون لنز زديد؟
    از اين سوال هوشمندانه اش به خودم آمدم و خنديدم و گفتم:
    چطور عزيزم، بهم نمي¬آد؟
    جوابش ساده و بي¬ريا بودگفت:
    چرا!چونكه خيلي خوشگليد هر طور باشيد بهتون مياد!ولي من اون چشماتونو بيشتر دوست دارم. اخه شبيه چشماي مامان منه!
    وبعد دستم را گرفت و به طرف كمدش كشيد،با ديدن قاب عكس روي كمد بيشتر جا خوردم!با بي¬حالي روي لبه تختش نشستم كه نيفتم لعيا بي¬توجه به حال وخيم من قاب را برداشت و جلوم گرفت و گفت:
    مي¬¬بينيد خانم. شما هم فاميليتون مثل مامان منه و هم چشماتون، بابا هم همين نظرو داره!
    در يك طرف قاب عكسي دو نفره از من و ايليا كه با هم روي مبل نشسته بوديم و يك دست ايليا دور گردنم بود و دست ديگرش روي شكمم ودر قاب ديگر عكس تك و قشنگي از ايليا با چشماي من كه تصوير بالاي پشت سرش بود!امروز به نظرم روز عذلب و مرور خاطرات بود،اين عكس را دوربين ديجيتالي كه تنظيم شده بود از ما گرفته بود.
    آلبوم خانوادگي ما را مامان مدت ها بود پنهان كرده بود تا مرا از خاطراتم دور كند، ولي ظاهرا لعيا با علاقه اي كه به مادر نديده اش داشت اين عكس ها و چتر را از بين وسايل خاك خورده و اضافه پدرش كه به دشت فراموشي شپرده پيدا كرده بود!
    همين طور نيست خانم؟
    دستش را فشردم وبه چشمان مشتاقش كه معلوم بود از بودن من در كنارش ذوق زده است لبخند زدم و گفتم:
    همينطوره!اين خيلي جالبه!
    بعد دفترش را از روي ميز تحرير آورد و نشانم داد وگفت:
    ببينيد مشقاي امروزم چقدر قشنگه!همه را مرور كردم ودفتر را كنار گذاشتم واز ذوق و هيجان زياد بي¬اختيار دستش را كشيدم و هر دو با هم روي تخت ولو شديم از رفتارم گيج بود ودر عين حيرت غش غش همراه قلقلك ها و بوسه هاي مشتاق من مي¬خنديد.
    با خنده دستم را به نشانه پايين آوردن صدايمش روي بيني ام گذاشتم،خنده هايش را ريز كرد و صورتم را بوسيد.
    بازي ما دقايقي طول كشيد، هم خودم تخليه شدم وهم او را شاد كردم. بعد براي آخرين بار محكم بوشيدمش وگفتم:
    كافيه ديگه! يه ذره هم به درسامون برسيم اما قول مي¬دمم هر بار كه بيام كمي هم بازي كنيم،به شرط اينكه كمي هم وقت براي مرتب كردن اتاقت بگذاري. دختر به اين خوبي و خانومي، اگه از حالا بي¬نظم باشه بزرگ هم كه بشه عادت مي¬كنه ! نبايد كه همه كاراتو مستخدم انجام بده مگه نه؟ با رضايت و سر خوشي سرش را برايم تكان داد، دوباره گفتم:
    هيچ وقت هم تنها نمون مواقعي كه بيكاري تلويزيون تماشا كن يا آهنگ هاي شاد گوش بده. وقتي هم به ياد من بودي خرست رو بغل بگير و به من فكر كن.
    بعد چشمكي زدم و گونه¬اش را كشيدم وگفتم:
    راستش يكي هم از اين خرسه براي خودم خريدم و شبها به ياد تن نرم تو بغلم مي¬گيرمش، تو همين كارو كن باشه؟!
    در حالي كه از خوشحالي داشت پر در مي¬آورد، پرسيد:
    راست مي¬گيد خانم؟!
    قيافه¬اي حق به جانب گرفتم و جواب دادم:
    مگه من دل ندارم؟ فقط شما بايدعروسك بازي كنيد؟
    از ته دل كه خنديد، دنيا به نظرم زيبا آمد!
    درسي را كه دادم از جان و دل گوش مي¬كرد. ساعتي بعد راضي از وقتي كه صرف او كرده بودم ولي او غمگين از رفتنم، آنجا را ترك كردم.
    البته باز هم به او سفارش كردم كه بچه ها چيزي از اين موضوع نفهمند.
    براي مامان از لعيا گفتم، از موهاي قشنگش، از لباس زيبايي كه پوشيده بود و از اتاق شلوغش. از مادر بزرگش حرفي نزدم واو هم چيزي نپرسيد، بيچاره ديگر مي¬دانست وقتي از چيزي حرف نمي¬زنم يعني اعصابم را بهم مي¬ريزد! شب جفت خرسي را كه براي لعيا خريده بودم به ياد او بغل گرفتم. امشب از من براي پدرش چه ¬مي¬گفت ؟
    به ياد تنهايي دخترم غصه خوردم، يك بار هم به ياد ندارم كه در خانه تنها بوده باشم! مامانم هميشه مثل فرشته نگهبان در كنارم بود ولي دختر من چي؟ در آن خانه بزگ و بي¬مادر چه احساس بدي داشت!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  15. #14
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    صبح در راه مدرسه به ياد دكتر مقامي و قراري كه با او داشتم افتادم، لعيا فكرم را آنقدر به خودش مشغول كرده بود كه دنيافراموشم شده بود. راستي خالا بايد با دكتر چه مي¬كردم؟
    بعداز ظهر بدون اينكه به مامان درباره ملاقاتم با دكتر چيزي بگويم به بهانه خريد بيرون زدم، قبلا از مامان خواسته بودم كه در آن روز هاي يخبندان از خانه بيرون نيايد و خريدهايش را به عهده من بگذارد. سر ساعت به كافي شاپ مورد نظر رسيديم،البته دكتر از من زودتر رسيده و ميز دنجي را براي يك ملاقات عاشقانه اشغال كرده بود!صورت اصلاح كرده وبشاش از خوشحالي مي¬درخشيد،بنده خدا فكر ميكرد كارمهمي كرده و به نظر خودش از يك دختر محجوب و موقر كه علت جواب ندادنش ناز زيادي بود قرار ملاقات گرفته! تا به نزديكش رسيدم به احترامم بلند شد و در سلام گفتن پيشقدم شد ودربين احوالپرسي رسمي تعارف به نشستن كرد. روبهرويش نشستم و كيفم را به روي ميز گذاشتم وبعد نگاهي به اطراف كردم، فضاي گرم كافي شاپ با نور قشنگوآهنگ ملايمي كه پخش مي¬كردمحيط رمانتيكي به وحود آورده بود. نگاه سرمست دكتر به صورتم خيره شد و پرسيد:
    چي ميل داريد؟
    قهود لطفا!
    هر وقت قهوه را مي¬خوردم ياداولين قهوه اي كه با ايليا خورده بودم مي¬افتادم، زمانه همان زمانه بود فقط طرف مقابلم تغيير كرده ودلم از سنگ شده بود وعوض اينكه از داشتن قرار ملاقات با ايچنين دكتر متشخصي ذوق زده باشم حالت تهوع داشتم!
    قضيه برعكس هشت سال پيش بود وچجب و حيايي در كار نبود،اين بار من در صحبت كردن پيشقدم شدمو با لحني سرد اما محترمانه گفتم:
    بفرماييدامرتون؟
    نه بابا،ظاهرا همه چيز عوض شده بود واينبار خجالت و حيا ازطرف مقابل بود!بالبخندي شرمگينوبا نگاهي به فنجانپيش رويش گفن:
    مسلما مي¬دونيد صحبت من درباره چيه؟
    دلم مي¬خواست هرچه زودتر به اين بازي اعصاب خردكن خاتمه دهم ،گفتم:
    بله،ولي من قبلا جوابم رو توسط مامان بهتون رسوندم.
    تا خواست حرفي بزند،دستم را بالا بردم و ادامه دادم:
    من قبول دارم كه شما دكتر متشخص،خوش برخورد،خوش تيپ وبا موقعيتي خيلي عالي هستيد. اما توقع داشتم بعد از دو مرتبه جواب رد دادن دركم كنيد وبفهميد كه حتما اين جواب رد علتي داشته مگه نه؟
    متعجب از جواب سفت و سختم گفت:
    اگه ميشه علتش رو برام بگيدشايد از نظر من مهم نباشه!
    باپوزخند گفتم:
    نظرتون هر دختري رو بگيره بي برو برگرد قبوليد!چه اصراري داريد كه دلايل منو كه شايدنخوام بگم بدونيد؟
    با لحني ساده و مودبانهجواب داد:
    ولي لااقل بايد بدونمچرا جواب رد ميشنوم يانه؟
    ظاهرا هيچ چاره¬اي نبود،پس رفتم سر اصل مطلب و گفتم: شايد لازم نباشه بدونيدولي به خاطر احترامي كه براتون قائلم ميگم، گفتم به مادرتون نگيدچونكه اين چيزايي كه مي¬خوام براتون بگم رو هيچكس نمي¬دونه. اصلا بگيد ببينم شما چي از من مي¬دونيد؟
    بالبخند گفت:
    خوب شما بگيد تا بدونم!
    حوصله مقدمه چيني نداشتم تير خلاصي را به قلب بيچاره¬اش زدم وپس از كشيدن نفس عميقي گفتم:
    من قبلا ازدواج كرده¬ام،نه سال پيش يك ازدواج ناموفق داشتم!
    حسابي جا خورد،انگار انتظار شنيدن هرچيزي غير از اينو داشت !در ادامه صحبتم گفتم:
    من و مادرم بعد از اين اتفاق و مرگ پدرم وهمچنين به خاطر قبولي¬ام از شهرستان محل سكونتمان به تهران نقل مكان كرديم. بعد از اين جريانات من تا مدتها با دنيا قهر بودم ومشكل روحي داشتم . در حقيقت هنوز هم كاملا خوب نشده ام وتنها با غرق شدن در درس وبه خاطر خشنودي روح پدرم بود كه دوباره سرپا شدم. من اوني كه شما مي¬خواهيد نيستم دكتر،يك انتخاب خوب و شناخته شده بكنيد.
    در حالي كه به شدت شوكه شده بود، ناباورانه پرسيد:
    اينارو كه گفتيد حقيقت نداره نه؟ سرد و بي رحم جواب دادم :
    در درستي كلامم شك نكنيد!
    بعد كمي به طرفش خم شدودوباره اضافه كردم:
    مي¬دونيد اون شوكعصبي كه باعث شد منوبه درمانگاه شما بيارند چي بود؟
    گيج و منگ بدوناينكه جواب بده فقط نگاهم مي¬كرد،گفتم:
    اينكه تازه بعد از هشت سال بچه¬ام رو كه گفته بودند موقع زايمان مرده،زنده پيدا كردم. ديديد كه چه حالي داشتم!حالا هم تمام زندگيم شده اون بچه، البته فقط من و مامان وحالا شما اين موضوع را مي¬دونيد،حتي بچم هم نمي¬دونه!
    دوباره به صندلي¬ام تكيه دادم ودر برابر نگاه ناباو او شانه بالا انداختم وگفتم:
    حالا فهميديد كه چه عذر بزرگ و موجهي دارم ، ازتون تقاضا دارم اين صحبت ها را همين جا دفن بشه!ممنون ميشم.
    جرعه¬اي از قهوه تلخ نوشيدم وكيفم را برداشتم وبلند شدم ومودبانه گفتم :
    متاسفم كه ناراحتتون كردم، براتون صميمانه آرزوي موفقيت و خوشبختي دارم . خدانگهدار.
    وديگه فرصت عكس العملي به او ندادم و از سالن بيرون آمدم، با رسيدن به فضاي سرد و باز نفسي ازسر اسودگي كشيدم و دوباره به دختر عزيزم فكر كردم. هيچ چيز، حتي به هم ريختگي حال دكتر برايم اهميت نداشت!
    درس و روحيه لعيا روز به روز بهتر ميشد و من با تمام وجودم احساس رضايت مي¬كردم، خصوصا وقتي كه از پشت پنجره¬ي دفتر او را زير نظر مي¬گرفتم خيلي آرامتر به نظر مي¬رسيد. البته او هنوز پرجنب و جوش و سرشار از انزژي بود اما ديگر دعوا نمي¬كرد و بيشتر با ماندانا همبازي ميشد .
    هر وقت مرا مي¬ديدند به طرفم مي¬دويدند و من هر دو را مي¬بوسيدم ماندانا هم به من علاقمند شده بود! يك بار به او هم از دفتر هاي جادويي دادم كه خيلي خوشحالش كرد.
    لعيا همان طور كه خواسته بودم زياد خودش را در مدرسه به من نزديك نمي¬كرد ولي تا وارد خانه¬شان ميشدم تا جلو در به پيشوازم مي¬آمد وبا صداي بلند سلام مي¬كرد!دستم را مي¬گرفت وصبر مي¬كرد تا ببوسمش وبعد او مرا مي¬بوسيد.
    بيشتر مواقع مادر بزرگش نبود وقتي هم كه بود براي خوش آمد گويي و تشكر مي¬آمد، ديگر دعوت به پذيرايي اش را نمي¬پذيرفتم ولي هر بار مستخدمشان در اتاق لعيا از ما پذيرايي مي¬كرد.
    اتاقش هر بار مرتب تر از بار پيش مي¬شد هميشه بعد از اينكه با هم كمي بازي مي¬كرديم، موهاي قشنگش را شانه مي¬زدم و با گيره هايي كه برايش خريده بودم مي¬بستم.
    ديكته و امتحانات كلاسي¬اش كمتر از بيست نبود، با ديدن هر نمره خوبش آسمان را سير مي¬كردم! هيچ كدام از ملاقاتهاين ايليا حضور نداشت و اينكه ميدان براي تنهايي من و دخترم باز بود احساس آرامش مي¬كردم. به دنبال فرصتي بودم يك روز او را به خانه ببرم تا مامان كه براي ديدنش پرپر مي¬زد او را از نزديك ببيند،خودش كه مي¬دانستم چشم بسته تا آن طرف دنيا بروم دنبالم مي¬آيد، مشكل خانواده¬اش بودند كه بايد دليلي برايشان مي¬تراشيدم.
    حدود سه هفته از ملاقاتم با دكتر مقامي مي¬گذشت كه دوباره در پاركينگ همديگر را ديديم. بعد از اينكه جواب سلامم را داد وبا سر پايين گفت:
    مي¬خواستم دوباره باهاتون صحبت كنم؟
    بي احساس و سرد جواب دادم:
    ضرورتي نمي¬بينم، ما قبلا صحبت هامون رو كرديم دكتر.
    رنگ صورتش قرمز شد و بعد اين پا و آن پا كرد وگفت:
    من فكرامو كردم پريسا خانم، همه شرايط شما رو مي¬پذيرم! لبخندي متعجب و پر تمسخر زدم وگفتم:
    اون حرفها رو براتون نزدم كه بعد از كلي فكركردن بزرگواري كنيد و منو همين طوري بپذيريد.
    از شما بعيده كه از روي احساسات تصمصم بگيريد، جوون نوبالغي نيستيد كه بگم عشق كورتون كرده! اجساسات من جريحه داره دكتر، من آمادگي پذيرش كسي رو در زندگيم ندارم. ازتون خواهش مي¬كنم به عنوان يك فرد تحصيل كرده دركم كنيد!
    نگاهش را به نگاهم گره زد و جواب داد:
    يعني تا آخر عمر مي¬خواهيد مجرد بمونيد؟
    معترضانه گفتم:
    به احتمال زياد بله، در ضمن ضوهر سابقم فكر مي¬كنه من در تصادف هشت سال پيش مرده¬ام ولي اسم اون هنوز در شناسنامه من ثبته. اينو كه حتما مي¬فهميد؟
    كلافه و سر در گم دستي ميان موهاي نرمش كشيد و با كمي مكث پرسيد:
    پس تكليف من چي ميشه؟
    در حال انفجار بودم و باز سماجت هاي بي¬اندازه ايليا در نظرم زنده¬ مي¬شد! با لبخندي كه سعي مي¬كردم درون نا آرامم را در پشت آن مخفي كنم و همچنين احترام او را از بين نبرم به راه افتادم و گفتم:
    خواهش مي¬كنم بس كنيد!
    حرفهايش عصابم را عجيب به هم ريخته بود و پذيرش اواز نظرم نوعي توهين دلسوزانه بود، بدون شك او كه دوران پزشكي را گذرانده اندكي هم از روانشناسي سر رشته داشت و با حرفهايي كه برايش زده بودم مي¬بايست مي¬فهميد احساسات مريض من آمادگي پذيرش هيچ مردي را ندارد!
    همين كه احساس مي¬كردم با اين پذيرش قصد بزرگواري دارد چندشم ميشد چونكه از نظر من عشقي وجود نداشت.چند روز طول كشيد تا به حال عادي برگردم اما مدام از رودر رويي با دكتر و مادرش كه لطف مادرانه به من داشت پرهيز مي¬كردم.به تعطيلات عيد نزديك مي¬شديم كه يك روز تصميم قبلي در نامه يك خطي خطاب به ايليا نوشتم كه اگر اجازه بدهيد فردا همراه براي خريد كتاب كمكي براي ايام تعطيلاتش بروم ، بعد نامه را به لعيا دادم تا به پدرش بدهد. بعد از همان تماس هاي اوليه¬اي كه در خصوص درس دادنم به لعيا بود ديگر نه باهم تماس تلفني داشتيم نه همديگر را ديده بوديم . حق الزحمه تدريسم را هم توسط مادرش به همان اندازه كه مي¬خواستم پرداخت كرده بود گرچه من از جان و دلم اين كار را مي¬كردم اما نمي¬خواستم با قبول نكردن پول فكرشان را منحرف كنم.
    روز بعد لعيا با خوشحالي خبر اجازه دادن پدرش را برايم آورد، اين يعني شروع يك روز خوب با او بودن.
    امروز سرويسش طبق خواسته ايليا به دنبالش نيامد و ما طبق نقشه¬اي كه با هم كشيده بوديم به بهانه جواب گويي به سوالات لعيا صبر كرديم تا همه از مدرسه رفتند وسپس ما شاد و سرحال با هم بيرون آمديم.
    برخوردهايش با من راحت تر از گذشته شده بود ولي احترام را مابين علاقه نگه مي¬داشت. شاد و سرخوش كنار هم داخل اتومبيل نشستيم و كمربندها را بستيم. براي ميدان دادن به او مشتهايم را گره كردم ودادزدم:
    حالا پيش به سوي يك روز خوب!
    يك سي دي شاد داخل دستگاه گذاشتم وصدايش را كمي زياد كزدم، با همه رفاهي كه داشت احساس مي¬كردم هيچگاه چنين تفريح وگردش ساده¬اي را تجربه نكرده!
    براي اينكه دروغگو هم به حساب نيام،اول او را به يك كتاب فروشي بردم و برايش كتاب خريدم وبعد دوباره كه داخل ماشين نشستم پرسيدم :
    با يك نهار عالي چطوري؟
    با لبخند ولي نگران جواب داد:
    خيلي خوبه ولي به بابا چيزي در اين مورد نگفتيم.
    به راحتي گفتم:
    مشكلي نيست،وقتي مي¬دونه با مني خيالش راحته!
    در يك رستوران قشنگ كه موسيقي زنده پخش مي¬كرد شاد از حضور هم نهار خورديم. به مامان نيامدنم را خبر دادم و براي گريز از از تماس هاي مزاحم تلفنم را خاموش كردم تا بيشتر از روز خوبم لذت ببرم.
    بعد از گردشي كوتاه براي خودم و او مايو خريدم و با هم به استخري بزرگ و زيبا رفتيم كه به اندازه تمام عمر به هر دويمان خوش گذشت!
    دختر بچه اي به سن خودش آنجا بود كه هر بار مي¬خواست در آب شيرجه بزند مامانش را صدا مي¬زد. با هر بار مامان گفتن او لعيا بر مي¬گشت و نگاهش مي¬كرد، در چشمان قشنگش كمبود را حس مي¬كردم و منتظر بودم ببينم چطور با خودش كنار مي¬آيد. عاقبت هم نتوانست مامان گفتن هاي دخترك را طاقت بياورد ولبه استخر ايستاد و خطاب به من شادمانه داد زد:
    مامان نگاه كن!
    قلبم از فشار خوشي در حال ايستادن بود، دخترم به من گفته بود مامان!
    اي خدا شكرت كه به جاي آن همه غصه هديه_اي اينچنين به روح خسته ¬ام عطا كردي. من خوشحال تر از او گفتم:
    مي¬بينم عزيزم بپر!
    مثل ماهي شنا مي¬كرد،تا نزديكش ميشدم بدن لخت و سفيدش را بوسه باران مي¬كردم و هر دو از ته دل با هم مي¬خنديديم . سر خوش از اينكه به مامان گفتنش اعتراض نكردم چندين مرتبه ديگر صدايم زد كه هر بار جانم را فدايش كردم.
    خسته از يك بازي پر انرژي از استخر كه بيرون آمديم پرسيدم :
    موافقي به خونه ما بريم تا مامانم تو رو ببينه:
    بدون پنهان كاري ساده و كودكانه جواب داد :
    خيلي دوست دارم اما بابا خيلي نگران ميشه!
    نگران نباش ! اگه تو دوست داشته باشي باهاش تماس مي¬گيرم.
    راضي از جوابم موافقتش را اعلام كرد . با اينكه شب شده بود ولي من هنوز موبايلم را روشن نكرد ¬بودم و از فكر اينكه ايليا را از فرط بي¬خبري عذاب مي¬دهم لذت مي¬بردم . بگذار بكشد، در مقابل عذاب هايي كه من كشيده بودم اينكه چيزي نبود! فقط چند دقيقه اي آن را روشن كردم و با مامان تماس گرفتم و گفتم:
    مامان دارم برات يك مهمون عزيز ميارم!
    مامان بي¬خبر از همه جا پرسيد:
    مهمون عزيزم كيه؟
    بعد ناگهان فرياد كشيد :
    لعيا؟!دوباره مثل كودكي شاد خنديدم و گفتم:
    آره مامان جان،ما تا نيم ساعت ديگه خونه¬ايم!
    وقتي رسيديم دكتر ماشينش را به داخل پاركينگ آورده بود و داشت در را مي¬بست كه با ديدن ماشين من دو باره آن را باز كرد . احساس كردم با ديدن لعيا در كنارم چشمهايش از حدقه بيرون زد، شايد تا حالا فكر مي¬كرد قصه_اي كه برايش تعريف كرده¬ام ساختگي بود! از كنارش گذشتم وبراي تشكر بوق زدم ، ماشين را كه پارك كردم و پياده شدم او هم در را بسته و به ما رسيده بود.
    با حال خوشي كه داشتم سلامي شاد و صميمي نثارش كردم و به لعيا گفتم:
    لعيا جون مي¬بيني ما همسايه دكتر هم داريم.
    لعیا مودبانه دستش را جلو برد ، دکتر حیرت زده و لبخند به لب با او دست داد ، لعیا گفت :
    -من لعیا هستم و از اینکه با یک دکتر آشنا شدم خوشحالم !
    دکتر با لبخند پرسشگرش به من نگاه کرد ، به عنوان معرفی به او گفتم :
    -ایشون هم دوست کوچلوی من هستند ، دکتر !
    و بعد با تکان کوتاه سرم جواب نگاه پرسشگرش را دادم . دکتر مات و مبهوت رو به لعیا گفت :
    -دوست مودب و قشنگی دارید خانم ، بهتون تبریک می گم !
    هر دو از دکتر تشکر و خداحافظی کردیم و مشتاق استقبال مامان به طرف آسانسور رفتیم .
    برخورد مامان سراسر بهت ، هیجان و سردرگمی بود . لعیا صمیمی و مودب دستش را دور گردن او حلقه کرد و جواب بوسه اش را داد . من هم برای خوش آمد گویی به او دستهایم را باز کرده و گفتم :
    -این هم خونه کوچیک ما ، قابل شما رو نداره !
    نگاه خندانش را به همه جا چرخاند و بعد از آغوش مامان بیرون آمد و گفت :
    -خیلی هم کوچیک نیست اما خیلی قشنگه !
    مامان محو صحبت کردن قشنگ او بود و فقط نگاهش می کرد ، برای اینکه او را از آن حالت بهت زدگی بیرون بیاورم گفتم :
    -مامان ما دو تا از استخر اومدیم و حسابی بازی کرده ایم و به اندازه دو تا گاو گرسنه نیاز به خوردنی داریم . حالا چی بخوریم ؟
    مامان با عجله به سمت آشپزخانه رفت و گفت :
    -فعلا شیر موز و کیک براتون آماده کردم .
    همراه هورای بلند من لعیا هم هورا کشید . تا مامان وسایل پذیرایی را آماده کند لعیا را به اتاقم بردم و آنجا را نشانش دادم و لباسهای اضافه اش را از تنش درآوردم و موهایش را برس کشیدم . خرس روی تختم را برداشت و با نگاهی به من خندید !
    پذیرایی مامان حسابی بود ، میز جلو لعیا پر شده بود از خوراکی و مامان به زور آنها را به خوردش می داد . مامان بدون اینکه حرفی بزند محو او بود اما من عمدا حرف می زدم یا چیزی می پرسیدم تا لعیا با شیرین زبانی جواب دهد و مامان لذت ببرد ، با هر جواب قشنگش لبهایمان پر می شد از خنده و شادی .
    ناگهان به یاد بابا غم جانشین شادی شد ، چه می شد اگر بود و مثل مامان از صحبتهای قشنگ نوه اش ذوق می کرد ؟! چرا نباید همه خوبی ها را با هم می داشتم ؟ چرا باید دخترم در بردن اسم مامان احتیاط می کرد ؟ چرا باید مثل بچه دزدها رفتار می کردم و از ترس صاحبش تلفن همراهم را خاموش می کردم و به این فکر بودم که باید او را تا ساعتی دیگر تحویل دهم؟!
    بغض جلو خنده ام را گرفت ، مامان متوجه حالم شد و سکوت کرد اما لعیا متعجب نگاهم کرد و نگران پرسید :
    -چی شد؟ من حرف بدی زدم ؟
    بغضم ترکید ، چنگ زدم و دستش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم و محکم در آغوشم فشردم و به آسودگی گریه کردم !
    خوشی های من دوام چندانی نداشت ، با نزدیک شدن به ساعت نه شب بعد از تاخیری طولانی بالاخره باید او را تحویل می دادم . میان خنده هایش احساس می کردم دلتنگ و بی قرار پدرش شده چونکه مدام اسم او را می آورد . مامان برای خداحافظی حریصانه او را می بوسید ، بعد هم خودش او را آماده کرد لعیا هم متقابلا هراه با خداحافظی به گرمی او را بوسید و بابت پذیرایی خوبش تشکر کرد .
    به قدری خسته شده بود که پنج دقیقه بیشتر از مسیر را نرفته بودیم خوابش برد ، به چهره معصوم و زیبایش که نگاه کردم تمام قلبم فشرده شد . تا کی می توانستم به این بازی پنهانی ادامه بدهم ؟ روز به روز بیشتر وابسته همدیگر می شدیم و از حالا غصه ام گرفته بود که چطور دو هفته ایام تعطیلات و دوری او را تحمل کنم !
    از پیچ کوچه بن بست و بزرگ خیابان مانند منزلشان که پیچیدم ایلیا را دیدم که جلو در با حالتی پریشان قدم می زند ! لبخند موذیانه روی لبم نشست و دلم خنک شد ! از این بهتر نمی شد ، خونسرد و مطمئن جلو منزل توقف کردم که با چهره ای اخمو و قدم هایی بلند به طرفم آمد . پیاده شدم و برای برداشتن لعیا به آن سمت دور زدم ، سلام نکرده و با لحنی معترض گفت :
    -خانم این همه بی فکری از شما بعیده ! نگفتید که با این کارتون چقدر ما رو نگران می کنید ؟
    روبه رویش ایستادم و با لحنی طلبکارانه گفتم :
    -سلام عرض می کنم !
    برای کنترل عصبانیتش نفسی عمیق کشید و سرش را پایین انداخت و بعد زیر لبی سلام کردم، حق به جانب و سرد پرسیدم :
    -ظاهرا شما به من اعتماد ندارید که نگران شدید بله ؟!
    طلبکار هم شده بودم . با ناراحتی جواب داد :
    -صحبت بی اعتمادی نیست ولی فکر نکنم خرید یک جلد کتاب این قدر وقت بگیره ، موبایلتون هم خاموش بود و جواب نمی دادید . جای نگرانی نداره ؟
    ظاهرا بی خبر از همه جا دست به جیب بردم و گوشی ام را درآوردم و با نگاهی به آن اخمی ناراحت کردم و گفتم :
    -وای ، از این بابت متاسفم ! نمی دونستم که خاموشه ، حقیقتا تعجب کردم وقتی دیدم تماس نگرفتید ولی از بابتی هم خوشحال شدم و فکر کردم صحبت اعتماده !
    اخم های پیشانی اش از شنیدن صحبت های بی منطق من بیشتر درهم گره خورد ، معلوم بود نمی خواهد احترامم را زیر سوال ببرد و با من یکی به دو کند . در حالی که به طرف در می رفت تا آن را باز کند و بچه را بردارد ، گفت:
    -کاش قبول کنید که کارتون اشتباه بوده !
    دستم را روی در گذاشتم و گفتم :
    -کار شما اشتباه نیست ؟
    دستش به در ماند و نگاهش به سمت من چرخید ! بی پروا درست مثل زمان دانشجویی در نگاهش خیره شدم . پرسید:
    -چه اشتباهی ؟
    با ناراحتی و اخم جواب دادم :
    -فکر می کنید همه زندگی یه بچه تامین رفاه اونه ؟ چند وقته برای دخترتون وقت نگذاشتید ؟ اون هیچ وقت برای من از گردشهایی که با شما می ره تعریف نمی کنه ! در عوض از تنهایی هاش برام می گه ، تنهایی هایی که خودم در این خونه بزرگ با چشمم دیدم !
    نفس های تندش نشان هیجانش بود با اندکی مکث دوباره بهش توپیدم و گفتم:
    -وقتی دیدم بودن با من اینقدر براش هیجان آوره ترجیح دادم تا شب با هم باشیم ، حتی استخر هم رفتیم !
    با لحنی ناراحت جواب داد :
    -من فقط پدرم نه پدر و مادر ولی در عین حال همه تلاشم رو برای آرامش اون انجام می دم ! قبول دارم که شما معلم دلسوز و موفقید ولی حق ندارید چونکه تاثیر خوبی به روی دخترم داشتید هرچی دلتون می خواد نثارم کنید ، فقط می تونید با تحربیات و راهنمایی هاتون منو در کمبود تربیتی ام هدایت کنید همین !
    صدایش از شدت ناراحتی می لرزید ، جا نزدم و در ماشین را برایش باز کردم. لعیا را بغل گرفت نایلون وسایلش را به دست ایلیا دادم و محکم گفتم :
    -اگر از رفتار من راضی نیستید می تونید سر فرصت تماس بگیرید تا من رفت و آمدم رو به منزلتون قطع کنم .
    ایلیا نگاه معترض و خصمانه اش را به نگاه سرد و جسورم گره زد ، بدون خداحافظی نگاهم رو ازش گرفتم و داخل ماشینم نشستم و دنده عقب رفتم .
    صبح هیچ خبری از تماسش نشد ، مطمئن بودم که لعیا با آب و تاب از گردش و استخر آن روز برایش تعریف کرده و او مسلما نه به احترام من که به خاطر دخترش و شادی او مجبور بود تحملم کند . فعلا که خوب محتاجم شده بود !
    یک هفته به عید مانده بود و کم کم داشتیم به تعطیلات نزدیک می شدیم ، زنگ تفریح بود که با به صدا درآمدن تلفن دفتر خانم شریف مرا صدا زد .
    با تکان سر از خانم شریف پرسیدم که کیست ، دستش را روی دهانه گوشی گذاشت و گفت :
    -خانم شجاعیه ، مادر یکی از شاگردهای کلاس خانم سپهری ، با تو کار داره .
    سحر ؟! یعنی چه کارم داشت ؟ نکنه منو شناخته ؟ با دستهای لرزان گوشی را از خانم شریف گرفتم و سعی کردم صدایم مثل دستهایم نلرزد !
    -سلام علیکم بفرمایید خانم .
    -سلام خانم اعتمادی حالتون خوبه ؟
    صدا ، همان صدای گذشته بود . ظرافتی همراه با لطف و مهربانی ! بعد از احوالپرسی محترمانه با محبت گفت :
    -با تعریف های ماندانا از شما من ندیده شیفته تون شدم خانم . باور بفرمایید که دائم از شما می گه و سعی می کنه دفتر هدیه تون رو تمیز و مرتب نگه داره !
    -لطف دارید خانم . من کلا بچه ها رو خیلی دوست دارم ، خصوصا دختر آروم و متین شما رو .
    -نه خانم ، علاقه ای که به شما داره حتی از معلمش هم بیشتره ! از حالا خوشحاله که سال آینده می ره کلاس دوم و می تونه توی کلاس شما باشه .
    تشکر کردم . گفت :
    -غرض از مزاحمت اینکه پس فردا تولد مانداناست ، خیلی دوست داره شمارو هم دعوت کنیم . مزاحم شدم که اگر مایل بودید و براتون زحمتی نیست در جشن کوچیک ما شرکت کنید .
    خیلی دوست داشتم برخورد نزدیکتری با سحر داشته باشم ، حتی دوست داشتم علیرضا و وضع زندگیشان را از نزدیک ببینم . کلا جشنی در کنار لعیا خیلی مزه می داد ! با رضایت جواب دادم :
    -عالیه ! کی از جشن می گذره ؟ ان هم جشن تولد دوست کوچولوی من ؟
    با خنده ای بلند جواب داد :
    -خوشحالمون می کنید . ضمنا شاگرد خودتون لعیا مهاجر هم به جشن دعوته ، آخه ما دوستی خانوادگی باهاشون داریم .
    بهتر و سریع تر از آنچه که فکر می کردم همه چیز داشت با هم جور می شد ، اما دیگر انتظار این اتفاق جالب را نداشتم !
    روز بعد ماندانا با خوشحالی به در کلاسم آمد و کارت تولدش را داد ، سحر پشت کارت آدرس دقیق منزلشان را برایم نوشته بود . ماندانا را با لذت بوسیدم و قول دادم که در جشن تولدش شرکت کنم . لعیا جلو آمد و خوشحال پرسید :
    خانم ماندانا راست می گه که می آیید تولدش ؟
    برای تایید حرف ماندانا ابرو بالا انداختم و گفتم :
    -ماندانا که دروغگو نیست ، بله که می آم . هر وقت تولد تو هم باشه میام .
    ماندانا خندید و بچه ها خوشحال به هم نگاه کردند .
    مثل بچه هایی که از دعوت به جشن تولد خوشحالند سرحال و هیجانزده بودم و با اشتیاق برای مامان از اتفاقی که افتاده بود می گفتم . از خوشحالی ماندانا و لعیا ، از دعوت شخصی سحر و از کنجکاوی خانم سپهری ! چقدر این روزها اتفاقات خوب برایم پیش می آمد ، در حین کار فکر می کردم چه لباسی بپوشم که خال گردنم پیدا نباشد !
    فردا بعدازظهر ، بعد از کلی زیر و رو کردن کمد لباسهایم بلوز دو تکه ای نظرم را گرفت که زیرش بافتنی ریز بافت یقه ایستاه و آستین حلقه ای کرم رنگ داشت و رویش را نیم کت بافتنی به همان ظرافت ، با آستین بلند و یقه باز قهوه ای می پوشاند . صورتم مثل همیشه نیازی به آرایشی آنچنانی نداشت ! بدون آرایش هم طرف مقابلم در برخوردذ اول به قدر کافی جا می خورد . برای همین خیلی کم به صورتم رسیدم .
    وقتی لبخند رضایت مامان را دیدیم از انتخابم مطمئن شدم و به عمد لنز چشمهایم را نزدم تا برخورد سحر را ببینم . سر راه یک عروسک قشنگ و یک دسته گل خریدم و به آدرس داده شده رفتم .
    منزلشان در یک مجتمع بزرگ و در طبقه دوم بود . ماشینم را پارک کردم و گل و کادویم را برداشتم و با شوق زنگ واحد دو را زدم . اصلا استرس نداشتم و احساس آسودگی رفتن به یک جشن خوب و عالی را داشتم ! صدای علیرضا را فورا شناختم و به یاد آبجی گفتن ها و لقب پسر شجاعی که گرفته بود ، لبخند زده و گفتم :
    -منزل آقای شجاعی ؟
    -بله بفرمایید .
    اعتمادی هستم ، دوست ماندانا جان !
    با خوشرویی جواب داد :
    -بفرمایید خانم اعتمادی ، خوش اومدید .
    چهره علیرضا با روحیه شادی که داشت تغییر آنچنانی نکرده بود ، فقط کمی چاق تر شده بود . جلوتر از من سلام گفت و با دیدن چشمهایم چند لحظه جا خورد ، خدای من چقدر جالب بود ! وقتی حالت متعجبش را با حمایت های برادر گونه اش مقایسه می کردم . چه روزهایی بود ! در حالی که به شدت خودم را کنترل می کردم که نخندم ، خودش را جمع و جور کرد و گفت :
    -خیلی خوش اومدید ، افتخار دادید . بفرمایید .
    کاملا هول و دستپاچه بود ، سرش را به داخل خانه برد و داد زد :
    -خانم ، ماندانا . بیایید مهمون افتخاری تون تشریف آوردند !
    صدای آهنگ شادی که از داخل می آمد قطع شد و چند لحظه بعد سحر و ماندانا برای پیشوازم آمدند . علیرضا کنار رفت و تعارف کرد داخل شوم . جلو رفتم و با سحر هم که مات و مبهوت بهم خیره شده بود ، دست دادم و روبوسی کردم . نگاه سریعی را که بین زن و شوهر رد و بدل شد دیدم ، خندان انها را به حال خود گذاشتم و به طرف ماندانا خم شدم و صورتش را بوسیدم و کادو را به دستش دادم و گفتم :
    -تولدت مبارک عزیزم !
    سحر دستپاچه تر از شوهرش تعارف کرد :
    -چرا زحمت کشیدیدی ؟ به خدا حضورتون از هر کادویی باارزش تره .
    علیرضا که خداحافظی کرد و رفت ، سحر پالتو و گل را از دستم گرفت و آنها را به دست خواهرش که از اتاق بغلی بیرون آمد و با من احوالپرسی کرد داد و بعد برای راهنمایی دست زیر بازویم انداخت .
    جمعشان خانوادگی بود ، مادر و خواهرها و خانواده شوهرش که همه را از جشن عروسی می شناختم . سحر مرا با تک تک مهمانانشان آشنا کرد و در جایی مناسب نشاند و خودش هم به سختی در کنارم جاس گرفت ، دوباره خوش آمد گفت و محو چشمهایم شد . با لبخند اشاره به شکم بزرگش کردم و گفتم :
    -ظاهرا به زودی ماندانا جان مهمان خواهد داشت ؟
    خندید و دستش را روی شکمش گذاشت و گفت :
    -حالا که نیومده که خیلی خوشحاله ، باید ببینیم با اومدنش هم این خوشحالی پایدار می مونه یا نه !
    ماندانا در طرف دیگرم نشست و دستم را گرفت ، به رویش لبخند زدم و با اشاره به اتاق تزئین شده گفتم :
    -تولد باشکوهیه ، خوشحالم که اومدم .
    خنده نمکینی کرد و گفت :
    -من هم خوشحالم که اومدید .
    مادربزرگش خطاب به ماندانا گفت :
    -عجب دوست خوشگلی داری مانی جان .
    ماندانا خوشحال گفت :
    -تازه قراره سال دیگه خانم معلمم باشند !
    همه به حاضر جوابی او خندیدند . پرسیدم :
    -شاگرد قشنگ من نیومده ؟
    درست بعد از پرسش من صدای زنگ آمد و سحر گفت :
    -حلال زاده است ، فقط لعیا مونده بود که اومد .
    لعیا تا وارد شد به محض اینکه مرا دید بدون توجه به آن همه بچه کادویی را که به دست داشت به ماندانا داد و به طرفم دوید . آغوشم را برایش باز کردم و او را در بغل گرفتم و بوسیدم و زیر چشمی متوجه نگاه متعجب سحر از این برخورد صمیمانه شدم . کمکش کردم تا کاپشنش را درآورد ، دل بی قرارم از دیدنش در آن لباس پفی صورتی رنگ لبریز از شعف شد . کنار گوشم آهسته گفت :
    -بابا بلد نبود موهامو ببنده ، گیره هامو آوردم که شما ببندید .
    با خوشحالی بلند شدم و با راهنمایی سحر به اتاق ماندانا رفتیم . من موهایش را می بستم و او برایم شیرین زبانی می کرد ، چند حلقه از موهای فرفری اش را از کنار گوشهایش آزاد گذاشتم و بعد از اتمام کار نگاهش کردم . با آن لباس و موهای عروسکی و پوست سفید درست مثل یک عروسک جان دار بزرگ شده بود ، ماچ محکم دیگری از صورتش گرفتم و گفتم :
    -مثل ماه شدی نازنین !
    دستی به موهایم کشید و با لبخندی مشتاق گفت :
    -شما هم همین طور ، مخصوصا وقتی لنز نمی گذارید !
    چقدر بچه ها تیز و باهوشند ! می فهمیدم با علاقه ای که به من پیدا کرده چشمهای مرا به جای چشمهای مادرش جایگزین می کند ، دست در دست هم مثل مادر و دختری صمیمی از اتاق بیرون آمدیم . مدتی از شروع جشن گذشته بود که به خواست ماندانا که چتری های پیشانیش صورتش را گرد و نمکی تر کرده بود با او و لعیا همراه شدم ، سحر مدام نگاهش به ما بود . وقتی بالاخره برای باز کردن کادوها لعیا به جمع شاد بچه ها پیوست سحر جای او را گرفت و با صمیمیت خاص خودش گفت :
    -چشمهای قشنگ شما منو به یاد یک دوست خوب می ندازه .
    من هم زدم به هدف و گفتم :
    -حتما منظورتون به مادر لعیاست ؛ درسته ؟
    با چشمان گرد و لبخندی متعجب پرسید :
    -شما از کجا می دونید ؟
    -خود لعیا گفت ، عکسی هم از چشمهای مادرش داره که نشونم داده !
    اینبار از فرط حیرت نیم خیز شد و گفت :
    -مگه شما خونه شون هم رفتید ؟
    در حالی که خنده ام گرفته بود ، با خوردن یک قاچ از سیبی که پوست گرفته بودم حالتم را طبیعی نشان داده و جواب دادم :
    -البته به عنوان معلم خصوصی ! آخه می دونید لعیا سه ماه بعد از اول سال به کلاس من اومد و از لحاظ درسی کمی مشکل داشت که توجهات من و علاقه خودش پیشرفت خوبی نشون داد. من به درخواست پدرش و اصرارهایی که کرد راضی شدم هفته ای یکی دوبار به منزلشان برم و بهش خصوصی درس بدم ، لعیا استعداد خوبی داره . وقتی فهمیدم مادرش فوت کرده علت این عقب افتادگی رو فهمیدم ، بالاخره قبول دارید که رسیدگی های مادرانه خیلی تاثیر داره ؟!
    فورا سوالی را که بعد از صحبت هایم انتظارش را داشتم پرسید :
    -شما ازدواج کردید ؟
    لبخند زدم و گفتم :
    -نه خیر با مادرم زندگی می کنم .
    برق شیطنت را در نگاه و لبخندش تشخیص دادم ، گفت :
    -لعیا اینو هم بهتون گفته که فامیلتون هم با فامیلی مادر مرحومش یکیه ؟
    سرم را به نشانه بله تکان دادم ، دوباره پرسید :
    -راستی اسمتون چیه ؟
    -پریسا .
    به پشتی مبل تکیه داد و لحنش غمگین شد و گفت :
    -خدا رحمت کنه مادر لعیا رو ! اسمش لیلا بود . فکر می کنم پدر لعیا به خاطر تشابه لیلا و لعیا این اسم رو روی دخترش گذاشت ، آخه خیلی به زنش علاقه داشت ! بعد از مرگ اون تا مدتها مریض بود و این وجود لعیا بود که اونو به زندگی برگردوند . گاهی دلم برای لعیا می سوزه ، آخه پدرش هرچی عشق به پاش بریزه و رفاهش رو تامین کنه بالاخره بیشتر مواقع خونه نیست . مادربزرگش رو هم که حتما دیدینش زن مسنیه که حوصله بچه پرشر و شوری مثل لعیا رو نداره . باور کنید من وقتی لعیا توی مجلسی باشه زیاد دور و بر مانی نمی چرخم ، از نگاه های لعیا می شه فهمید که چقدر حساسه ! این بچه خیلی تنهاست و خوشحالم از اینکه بین شما و اون صمیمیتی به وجود اومده .
    با لبخندی پرمعنی جواب دادم :
    -ولی صمیمیت ما فقط در حد معلم و شاگردیه !
    با رضایت سر تکان داد و گفت :
    -همین هم خوبه ! شما به قدری با بچه ها رابطه خوبی دارید که حتی دختر من هم که فعلا شاگردتون نیست شیفته تون شده ، دیگه چه برسه به لعیا که هم معلم مدرسه ش هستید و هم معلم خصوصیش . بدون اغراق می گم باور کنید به نظرم رفتارهای تند و عصبی لعیا خیلی آروم شده ، اون دائم با مانی دعوا می کرد ولی حالا فقط در حد قهرهای کوتاهه !
    -مادربزرگش هم همینو می گه .
    لعیا دوباره کنارم نشست و سحر با معذرت خواهی برای کمک به ماندانا رف .
    جشن تولد تا بعد از غروب ادامه داشت ، من به قصد رفتن بلند شده بودم که آیفون زنگ زد . سحر گوشی را برداشت و بعد از صحبتی که مشخص بود با شوهرش است گفت :
    -لعیا هنوز آماده نیست ، به آقای مهاجر تعارف کن بیان بالا و از کیک تولد مانی بخورند .
    من برای خداحافظی جلوش ایستاده بودم و لعیا در کنارم دستم را در دست داشت ، سحر هم دست دیگرم را نگهداشت و دوباره در گوشی گفت :
    -بهش بگو همه راحتند ، اگر نیاد من و مانی ناراحت می شیم . بیارشون بالا .
    گوشی را گذاشت و دست مرا کشید و گفت :
    -کجا به این زودی ؟ بیا بشین .
    میدانستم با کنجکاوی که او پیدا کرده می خواهد برخورد من و ایلیا را ببیند ، خوشم می امد که با حرفهایم حساسش کرده ام . در حالیکه دلم می خواست بمانم گفتم :
    -نه دیرم می شه ، باید برم .
    به زور مرا روی مبل نشاند و گفت :
    -دیر نمیشه ، یک کمی دیگه بشین می ری!
    چند ضربه به در خورد و علیرضا یاالله گویان با ایلیا وارد شد . من هم به همراه خواهرها و مادر سحر که هنوز آنجا بودند به احترامشان بلند شدم . علیرضا و ایلیا با همه سلام و احوالپرسی کردند و لعیا با دیدن پدرش دست مرا رها کرد و به طرف او دوید . با تعجب دیدم که ایلیا خم شد و به جای صورت ، گردن لعیا رو بوسید ، تنم با دیدن این صحنه مور مور شد !
    چند لحظه غم به دلم نشست و تصویری از گذشته جلوم ظاهر شد !
    سحر با سماجت ایلیا را روی مبل کناری من نشاند و با اشاره ای که از چشم من پنهان نماند علیرضا را همراه خودش به اتاق کشاند ، حتما می خواست او را در جریان وقایع بگذارد .
    لعیا روی زانوی پدرش نشست و گفت :
    -بابا می بینی پریسا جون چه قشنگ موهامو بسته ؟
    ایلیا با عشق دستی به موهای لعیا کشید و گفت :
    -دستشون درد نکنه.
    جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم ، بعد از آخرین برخوردمان دیگر او را ندیده بودم ولی برخورد اینبارش خیلی نرم تر بود . انگار نه انگار که آن شب او را ساعتها نگران گذاشته بودم و بعد هم آن طور به او توپیده بودم ! انگار دوباره زمان به سالهای پیش برگشته بود ، هرچه من تندی میکردم او رام تر می شد.
    به خاطر اینکه لنز نگذاشته بودم نگاهش نمی کردم ، او هم روی مستقیم نگاه کردنم را نداشت .
    علیرضا با لبی خندان در حالیکه خوشحالی اش را با ساییدن دو کف دست به هم نشان می داد همراه سحر از اتاق بیرون آمد ، اخبار را در همان چند دقیقه کامل دریافت کرده بود . او کنار ایلیا نشست و سحر کنار من . مرا به حرف گرفته بود تا بلند نشوم و خواهرش از ایلیا پذیرایی میکرد . با پچ پچ های علیرضا گاهی مثل گذشته لبخندی اخم های پیشانی ایلیا را از هم باز می کرد . لعیا دوباره کنار من نشسته بود و همچنان دستم را در دست داشت ، علیرضا با دیدن این صحنه لبخند زد ، تا من بلند شدم ایلیا هم برخواست . لعیا رفت و از اتاق کاپشن و کیفش را آورد ، ایلیا دست دراز کرد تا کاپشن را بگیرد و در پوشیدن کمکش کند اما لعیا بدون توجه به او مستقیم به طرف من آمد و باعث خنده جمع شد . علیرضا چیزی کنار گوش ایلیا گفت ، من این طرف از کار لعیا سرخ شده بودم و ایلیا از شنیدن آن چیزی که علیرضا در گوشش زمزمه کرده بود !
    ایلیا با خجالت از همه خداحافظی کرد و جلوتر از من و لعیا همراه علیرضا بیرون رفت ، چند دقیقه بعد هم من و لعیا خداحافظی کردیم . سحر و ماندانا را بوسیدم و او خیلی بابت آمدنم تشکر کرد.
    نرسیده به پارکینگ لعیا با خجالت در حالیکه خودش را تکان می داد گفت :
    -پریسا جون دستشویی دارم ، چی کار کنم ؟
    گفتم :
    -خوب برگرد بالا ، من دارم میرم . زود بیا ، پدرت بیرون منتظرته .
    او را بوسیدم و از هم خداحافظی کردیم ، او به طرف بالا برگشت و من به طرف بیرون رفتم . پشت در خروجی با شنیدن صدای علیرضا ایستادم ، خطابش به ایلیا بود . ظاهرا پشت در بودند اما صدایشان را واضح می شنیدم ، علیرضا گفت :
    -تو آخر بدبخت هستی پسر ! چقدر اعتمادی از پیشونی تو در می آد . اصلا ناف عشق و عاشقی تو رو با اعتمادی ها بریده اند !
    ایلیا جواب داد :
    -مزخرف نگو !
    علیرضا خنده ای بلند سر داد و گفت :
    -جوک جدید کلاغه و قالب پنیرو شنیدی؟
    -گمشو با این جوک های بی مزه ات !
    -نه ، جون من گوش کن . روباه گرسنه ای کلاغی رو بالای درخت می بینه که یه ساندویچ گنده پنیر داشته ، با نیرنگ شروع می کنه و می گه : به به چه سری ، چه دمی ؛ عجب رنگی و چه تیپی . یه دهن برام آواز می خونی دلم وا شه ؟ کلاغه به احتیاط ساندوچش رو می زنه زیر بالش و می گه : برو داداشت رو رنگ کن ، من خودم کلاس دومم !
    صدای خنده ریز ایلیا را که شنیدم ، من هم اینطرف خندیدم . علیرضا با لحنی پرتمسخر ادامه داد :
    -هه هه هه ، می خندی ! من بزرگت کردم ، چشمات مثل چند سال پیش دو دو می زنه . این حالتیه که تو فقط در برابر اعتمادی ها به خودت می گیری ولی فکر این یکی رو از سرت در بیار که دیگه نمی گذارم ، همون آبجی مو دق دادی بسه ! راستی شنیدم خونه تون هم می آد !
    ایلیا با صدایی که در آن رگه هایی از خنده داشت گفت :
    -خیلی چرند می گی ، بیا برو خونه تون !
    علیرضا گفت :
    -اصلا مگه تو به شرط اینکه لعیا رو خودم شب برگردونم نیاوردیش ؟پس چرا اومدی ؟ حتما می دونستی خانم معلمش اینجاست اومدی ها ؟! مگه کار نداشتی مرتیکه سر خوش ؟
    و دوباره با چند لحظه مکث ادامه داد:
    -ولی پسر عجیب چشماش کپی چشمای اون خدابیامرزه ! یه چیزی هست که دوباره گیر افتادی ، باور کن اگر خواهر داشت شرط می بستم که خواهرشه !
    با شنیدن صدای پای لعیا که از پله ها پایین می آمد به سرعت برگشتم که داد نزند . وقتی جلوی پله ها به او رسیدم ، با تعجب پرسید :
    -شما هنوز نرفتید ؟
    دستش را گرفتم و گفتم :
    -نه صبر کردم با هم بریم .
    خیلی خوشحال شد که براش صبر کرده ام و دستم را محکم فشرد . با هم از در بیرون آمدیم ، ایلیا و علیرضا به احترام ما کنار ایستادند . خم شدم و لعیا را بوسیدم ، نگاه مشتاق و خندان علیرضا به روی ما بود . صاف ایستادم و خطاب به ایلیا گفتم :
    -آقای مهاجر چند روز بیشتر به تعطیلات نمونده و مدرسه هم نزدیکه تعطیل بشه . اگر موافق باشید ادامه کلاسو بگذارم برای بعد از تعطیلات ، البته یک سری تکلیف سبک براش آماده کردم که بیکار نباشه .
    ایلیا که زیر نگاه کنجکاو و خندان علیرضا نمی توانست مستقیم نگاهم کند ، دست لعیا رو گرفت و جواب داد :
    -هرطور که صلاح خودتونه عمل کنید !
    رو کردم به علیرضا و باهاش خداحافظی کردم ، با ایلیا هم خداحافظی کرده و در جواب سر تکان دادن های شادمانه لعیا برایش دست تکان داده و سوار ماشینم شدم .
    شب ، شب بی خوابی بود . همیشه شوخی های علیرضا رک بود و هیچ چیزی را پنهان نمی گذاشت ، یعنی راست می گفت ؟ اگر راست نبود که ایلیا عصبانی میشد ! پس چرا می خندید ؟ پس چرا هیچ سخنی از برخورد خصمانه قبلی به رویش نیاورد ؟ رفتارهایش مثل رفتارهای متین و ارام ده سال پیش بود ! یاد مهربانی و عاشق بودنش به دلم چنگ زد . اما ناگهان عکس بابا در گورستان جلوی نظرم آمد و کینه حالتم را عوض کرد ، بی قرار شدم و خون در رگهایم یخ زد و جانشین آن خلسه گرم چند لحظه پیش شد . از فشار عصبی دندانها به خود آمدم و روی تختم نشستم و سرم را محکم تکان دادم ، یک بار گول خوردن و باختن کافی بود . هیچ وقت او را نمی بخشیدم ، حتی اگر هم طبق گفته های سحر او مریض بوده ، مدتی کوتاه و مقطعی بوده نه مثل من یه زندگی باخته !

    آخرین روز کاری سال بود . بعد از خداحافظی با همکارها خانم شریف کارت جشن عروسی دخترش را بینمان پخش کرد . لعیا در حالی که از آمدن تعطیلات خوشحال بود از دوری دوهفته ای بی قرار بود . او را بوسیدم و سفارش کردم اگر پدرش اجازه داد یک روز به دیدنمان بیاید ، با شنیدن این پیشنهاد کمی آرام گرفت .
    سر سفره هفت سین امسال عکس قشنگ لعیا هم کنار عکس بابا قرار داشت ، قلبم از اینکه هیچ کدامشان در کنارم نبودند فشرده شد .
    صبح زود سال تحویل شد ، بعد از غروب برای رفتن به شهرمان بلیط قطار داشتیم . قبل از ظهر و بعد از برگشتن از خانه آقای سمیعی خانم مقامی و دکتر سرزده به عید دیدنی آمدند . خانم مقامی از مامان بزرگ تر بود ، در ضمن بی احترامی بود اگر با وجود لطفی که کرده بودند از اتاقم بیرون نمی آمدم ! ظاهرا دکتر همان طور که خواسته بودم از جریان زندگی من چیزی به مادرش نگفته بود چونکه رفتار خانم مقامی با من همچنان مثل گذشته بود . حالا او نمی دانست اما دکتر چرا ! اصلا انگار نه انگار که با او آن رفتارهای سرد را داشتم و از آن گذشته لعیا را با من دیده بود ، حالم از این همه سماجت به هم می خورد .
    هفته اول عید را در شهرمان ماندیم ، مهشید از دو ماه پیش که زایمان کرده بود هنوز خانه خاله بود . مهشید و امیر در مشهد ، زادگاه امیر زندگی می کردند .
    پسر کوچولویشان که پارسا نام داشت همه را به خودش مشغول کرده بود . مهشید چاق تر از گذشته شده بود و تمام غصه اش همین بود ولی امیر همان طور هم قربان صدقه اش می رفت و با هم خوشبخت بودند .
    هر روز یک جا مهمان بودیم و هر روز هم قبل از ظهر با یک آژانس همراه مامان به دیدن بابا می رفتیم . البته اگر هجوم خواستگارهای رنگ و وارنگ نبود خیلی بیشتر خوش می گذشت . یک شب قبل از برگشتنمان منزل دایی دعوت بودیم که با زنگ تلفنم و دیدن شماره تلفن ایلیا روی نمایشگر گوشی ام شوکه شدم ،تنم که یخ می زد رنگم هم می پرید . مامان متوجه تغییر حالتم شد ، اما برای اینکه بیشتر جلب توجه نکنم برای صحبت به داخل حیاط رفتم و جواب دادم . صدای شاد و سرحال لعیا که در گوشی پیچید آرام گرفتم :
    -سلام پریسا جون سال نو مبارک .
    شادتر از او جواب دادم :
    -سلام عزیزم ، سال نو شما هم مبارک . چقدر خوشحالم کردی که تماس گرفتی .
    -آخه خیلی دلم براتون تنگ شده بود ، بابا بهم اجازه داد اگر خونه باشید فردا بیام دیدنتون !
    -من و مامان مسافرتیم عزیزم ، ولی فردا شب داریم بر می گردیم . اگر برنامه ای نداری سه شنبه منتظرتم .
    صدای آهسته اش را شنیدم که داشت با پدرش مشورت می کرد ، این طور که معلوم بود ایلیا در کنارش بود و خودش شماره مرا برای لعیا گرفته بود . لعیا با خوشحالی جواب داد :
    -باشه من سه شنبه صبح می آم ، آدرستون رو می گید ؟
    آدرس را کلمه به کلمه گفتم و او تکرار کرد ، سپس پرسیدم :
    -شما چطور ؟ برنامه خاصی برای تعطیلات نداشتید ؟
    -چرا ! من و بابا با همدیگه رفتیم شمال و تازه امروز برگشتیم .
    لبخند زدم ، ظاهرا دعوایی که کرده بودم بی اثر نبوده و ایلیا را وادار کرده به خودش بیاید . لعیا گفت :
    -راستی مایومم بیارم ؟
    -آره قربونت برم بیار ، اگر استخر باز بود حتما با هم می ریم . از همین جا می بوسمت عزیزم !
    -من هم همین طور ، بابا بهتون سلام می رسونه .
    -ممنون ، ازشون تشکر کن .
    بابا سلام می رسونه ! این یعنی یک قدم به جلوبرداشته . تکرار وقایع ! آن زمان با هر قدمی که او جلو می گذاشت من محتاطانه یک قدم به عقب بر می داشتم . از نزدیک شدن او به خودم اگر چه احساس خوشایندی داشتم ولی به خاطر اختلاف طبقاتی می ترسیدم اما حالا بدون هیچ احساسی ، دلم پر از کینه بود و قلبم یخی ! دیگر چه می خواست ؟!
    بعد از یک هفته به تهران برگشتیم و قرار گذاشتیم دو روز آخر تعطیلات را خانواده دایی و خاله به تهران بیایند که هم بازدیدمان را پس بدهند و هم سیزده به در را تنها نمانیم.
    سه شنبه صبح نه نشده زنگ آپارتمان به صدا در آمد ،شب قبلش از شوق دیدار دخترم آن هم بعد از ده روز تا نزدیک صبح خوابم نبرده بود . جواب آیفون را دادم و از پنجره بیرون را نگاه کردم ، ایلیا خودش او را آورده بود . همان لحظه ماشین دکتر را دیدم که از پارکینگ بیرون آمد و خنده ای بر روی لبانم نشست ، چه حالی می شد وقتی او را با لعیا می دید !


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  16. #15
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    در ورودی را برای لعیا باز کردم ، به محض باز شدن در آسانسور مشتاق و خندان مثل فشنگ به طرف من که دستهایم را بی صبرانه برای در آغوش کشیدنش باز کرده بودم دوید . او را در بغل فشردم ، دستهایش را نیلوفرانه به دور گردنم حلقه کرده بود . وارد خانه شدم ودر را با پا بستم و با او دور خودم چرخیدم ، صدای خنده های شادمان مامان را از اتاق بیرون کشید . او را پایین گذاشتم و صورت لطیفش را بوسه باران کردم ، تا مامان را دید از بغل من درآمد و در حالیکه به طرف او می دوید صدا زد :
    -سلام مادر جون !
    مامان هم برایش آغوش باز کرد و هر دو همدیگر را با لذت بوسیدند . پس از چند لحظه دستهای مامان را از دور کمرش باز کرد و به طرف کادوهایی که از شوق دم در انداخته بود رفت ، یک کادوی بزرگ و یکی کوچک ! کادوی بزرگ را به من داد و در حالیکه گونه ام را می بوسید گفت :
    -برای مامان خوشگلم .
    خندان صورتش را بوسیدم و تشکر کردم . بعد به طرف مامان رفت و کادوی دیگر را به او داد و گفت :
    -بفرمایید مادر جون .
    مامان دوباره او را بوسید . لعیا به طرف من برگشت و کاپشنش را درآورد و لبه مبل گذاشت و کنارم نشست و گفت :
    -اینارو من و بابا از شمال براتون خریدیم !
    برای اینکه بیشتر خوشحالش کنم با آب و تاب و دهانی که مثلا آب افتاده بود هیجان زده و خوشحال کادو را باز کردم ، یک بلوز فیروزه ای خوشرنگ به دقت داخلش تا شده بود . بلوز را در مقابلم گرفتم و گفتم :
    -وای چقدر قشنگه !
    به سادگی گفت :
    -بابا می خواست قرمزش رو بگیره ، ولی من فکر کردم این رنگ بیشتر بهتون می آد !
    ایلیا رنگ قرمز رو خیلی دوست داشت ، با این فکر و اینکه بین لباسها دنبال قرمز می گشته خندیدم . مامان هم کنارمان نشست و کادویش را باز کرد ، برای او هم یک روسری سورمه ی با گل های آبی خریده بودند . مامان هم از سلیقه لعیا تعریف کرد و روسری را به سرش کرد . لعیا دستش را دور گردن مامان حلقه کرد و بعد از بوسه ای آبدار گفت :
    -خیلی بهتون می آد مادرجون !
    مامان رو به من گفت :
    -لیلا بلند شو عیدی هایی هم که ما برای لعیا جون خریدیم بیار .
    خنده لعیا خشکید ، به من و مامان نگاهی کرد و بعد از من پرسید :
    -مگه اسم شما لیلاست ؟
    رنگ مامان پرید ! با اینکه دستپاچه شدم اما خودم را نباختم و گفتم :
    -چون چند روز خونه خاله ام بودیم ، مامان اسم منو با دختر خاله ام قاطی می کنه .
    خیلی زود قانع شد و گفت :
    -اسم مامان من هم لیلا بوده !
    فضا را شلوغ کردم و گفتم :
    -خوب بذار برم عیدی های خودم و مامان رو بیارم،ببینم خوشت می آد یا نه ؟
    به اتاق رفتم و بلوز اهدایی لعیا را پوشیدم و خودم را در آینه دیدم ، با شلوار سفیدی که به پا داشتم خیلی قشنگ می آمد . دستی به صورت یخ زده ام کشیدم ، دخترم چه حالی میشد اگر می فهمید مادرش هستم . حتما بال در می آورد !
    تا از اتاق بیرون آمدم دست زد و گفت :
    -خوشگل بودید خوشگل تر شدید !
    کادوها را روی زانویش گذاشتم و باز بوسیدمش . مامان مشغول پذیرایی شد و باز چیزی نگذشته بود که میز جلوش پر از میوه و شیرینی و آجیل شد . لعیا سرخوش و شاد کادوها را باز کرد ، عیدی من یک عروسک خیلی بزرگ بود با موهای فر مثل موهای خودش و کادوی مامان یک دامن پرچین کوتاه بود.
    عروسک را بوسید و فورا به اتاق رفت و به جای شلواری که به پا داشت دامن را پوشید و برگشت . من هم یک آهنگ شاد و قشنگ گذاشتم و با هم رقصیدیم ، مامان محو تماشایمان می خندید و لذت می برد .
    از شب قبل ساعت کار استخر را پرسیده بودم ، مامان را هم راضی کردیم و با خود بردیم . اول که مایو پوشیده و از رختکن در آمد خجالت می کشید و غر میزد ، من و لعیا خندیدیم و دستش را گرفتیم و با خود به محوطه استخر بردیم . بعد از کمی شنا که البته مامان محکم نرده ها گرفته بود و از یک گوشه تکان نمی خورد به سالن سونا و جکوزی رفتیم . وقتی دوباره خواستیم به استخر برگردیم ، مامان خودش را در میان آب گرم جکوزی تکان داد و گفت :
    -شما برید ، اینجا برای من خوبه . استخونهامو نرم کرده !
    دست لعیا را گرفتم و از لبه استخر بزرگ در آب شیرجه زدیم . بعد از دو ساعت بودن در استخر نهار را به یک رستوران شیک رفتیم و داشتیم نهار می خوردیم که تلفنم زنگ زد . همان طور که حدس می زدم ایلیا بود ، با بهانه جلو می آمد ! گوشی را روشن کردم و به سمت لعیا گرفتم و گفتم :
    -لعیا جان پدرته .
    سر حال لقمه دهان را فرو برد و جواب داد :
    -الو سلام باباجون . آره خیلی خوش می گذره تازه از استخر اومدیم و الان هم داریم توی یک رستوران قشنگ نهار می خوریم . پریسا جون همراه مرغم یه عالمه سیب زمینی سفارش داده !
    مامان نگاهم می کرد ، خودم را بی توجه مشغول خوردن نشان دادم ولی خدا می دانست که چه آشوبی در درونم به پا بود !
    لعیا گوشی را از گوشش فاصله داد و از من پرسید :
    -پریسا جون بابا می گه کی بیاد دنبالم ؟
    جرعه نوشابه ای را که خورده بودم فرو دادم و گفتم :
    -بگو ما از ساعت هفت به بعد خونه ایم ، هروقت دوست داشتند بیان .
    لعیا گفته مرا تکرار کرد و بعد از پشت تلفن برای پدرش بوسه ای فرستاد و گوشی را به من داد .
    برنامه بعدازظهر رفتن به یک منطقه ییلاقی بود که با باز شدن شکوفه های گیلاس قشنگتر شده بود . در یک قهوه خانه سنتی چای بعد از ظهر و کلی هله هوله ترش خوردیم . در راه برگشت مامان عقب نشست و لعیا جای او ، آهنگها را پس و پیش می کرد و با رسیدن هر آهنگ شاد دست می زد و همخوانی می کرد . من و مامان را هم سر ذوق آورده بود ! با تاریک شدن هوا و قبل از ساعت هفت شب به خانه رسیدیم . لعیا از شدت خستگی به روی مبل افتاد ، مامان هم به اتاقش رفت و به نماز ایستاد . برای هر سه مان آبمیوه گرفتم و لیوان مامان را کنار سجاده اش گذاشتم و برای خودم و لعیا هم بردم جلوی تلویزیون . بعد از خوردن آبمیوه ، او را در بغلم گرفتم و با هم تلویزیون نگاه کردیم . در روزهای سرد افسردگی کی فکر کی کردم روزی دخترم را ، پاره جگرم را این طور در خانه خودم در آغوش داشته باشم و حرکت تن کوچکش را با نفس های مرتبی که می کشید عاشقانه لمس کنم ! در میان آغوشم و از فشاری که گاهی با ذوق به تنش وارد می کردم و اعتراضی نداشت بیشر غرق لذت می شدم که ناگهان احساس کردم خیلی بی حرکت است . نگاهش کردم ، به خواب عمیقی رفته بود و تحرک امروزش بیشتر از توانش بود . به روی چهره فرشته گونه اش لبخند زدم ، اگر او را برای همیشه می داشتم دیگر هیچ غصه ای برایم نمی ماند !
    مامان نمازش را که تمام کرد ، با لیوان خالی آبمیوه از اتاقش بیرون آمد و با نگاهی به او گفت :
    -آخ قربونش برم ، چه ناز خوابیده !
    بعد جلو آمد و روی سرش را بوسید و گفت :
    -حالا پدرش میاد دنبالش؟
    او را از روی مبل بلند کردم و در حال بردن به اتاقم گفتم:
    -بهش زنگ میزنم که اگر گذاشت امشب همین جا بمونه .
    دختر کوچولوی خوشگلم را روی تختم خواباندم ولباسهای اضافه اش را بیرون آوردم وپتو را به رویش کشیدم وبعد چند دقیقه بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم ، برایم دنیایی بود . ایلیا چه خوشبخت بود که او را داشت ومن چه بیچاره بودم که باید برای ماندنش اجازه می گرفتم !
    به طرف تلفن رفتم و اجبارا شماره ایلیا را گرفتم ، بعد از چند بوق پیاپی جواب داد :
    -بفرمایید !
    - سلام اعتمادی هستم ، آقای مهاجر !
    -بله شناختم . سلام ، خسته نباشید. با زحمتهای دختر من چطورید ؟
    بعد از این مدت آشنایی این اولین تماس از طرف من بود . لحنش به طوری خاص بود ، مثل زمانی که به قول نجمه برای امضای صلح نامه قرار ملاقات گذاشته بودیم !
    -هیچ زحمتی نیست . راستش تماس گرفتم که بگم اون خوابیده ، چون روزی پر تحرک را داشته و حسابی خسته شده . خواستم اگر اشکالی نداره امشب پیشم بمونه ، فردا خودم می آرمش
    با چند لحظه مکث جواب داد :
    -داشتم می اومدم که ببرمش ، با اینکه دوری ازش برام سخته ولی اشکالی نداره با شما که باشه خیالم راحته ! اگه براتون زحمت میشه فردا خودم میام دنبالش .
    -نه خودم بیرون کار دارم ، می آرمش منزلتون . متشکرم .
    -خواهش میکنم ، در ضمن ممنون از لطفی که بهش دارید !
    -لعیا دختر دوست داشتنی و مهربونیه . شب به خیر !
    -شب به خیر خانم .
    من ومامان هم بس که از عصر با لعیا خوراکی خورده بودیم اصلا میلی به شام نداشتیم ، دلم میخواست هر چه زودتر شب در کنار لعیا خوابیدن را شروع کنم . کنار او مثل زمانی که تنگ بغل مامانم می خوابیدم خزیدم و بازویم را زیر سرش قرار دادم ، چشمهای خمار از خوابش را به رویم باز کرد و پرسید :
    -بابا هنوز نیامده دنبالم مامان؟
    هر وقت دلش می خواست مامان می گفت وهر وقت می خواست پریسا جون ، فقط در کلاس که بودیم می گفت خانم . من هم آزادش گذاشته بودم هر چه می خواهد بگوید .پتو را به دور شانه اش پیچیدم و پیشانی اش را بوسیدم و گفتم :
    -بهش تلفن زدم وگفتم خوابیدی ، ازش اجازه گرفتم امشب پیش خودم بمونی !
    لبخندی خوابالو زد و در بغلم جا به جا شد ، چه شب خوبی و چه خواب خوبی ! تنها فدقی که با خوابیدن در کنار مامانم داشت این بود که حالا خودم مامان بودم ، حس خوب مادر بودن چه لذت بخش است !
    ********
    فردا قبل از ظهر به اجبار او را به منزلشان رساندم ، عیدی های من و مامان و مایو و وسایلش را که مامان شسته و خشک کرده بود را هم تا جلو در برایش بردم و صبر کردم تا در برایش باز شد ، بعد برای هزارمین بار بوسیدمش و خداحافظی کردم .
    از آنجا به دنبال خرید هایی که مامان لیست داده بود رفتم و برای خودم هم لباسی یقه بسته و مناسب برای جشن عروسی دختر مدیرمان که فردا شب بود خریدم . به لعیا حرفی از جشن و اینکه من هم در آن شرکت دارم نزدم ، می خواستم سورپریزش کنم . تا عصر طول کشید لباسی را که می خواستم پیدا کنم ، یک لباس شب بلند و اندامی به رنگ بنفش روشن یقه باز که آستینهای کوتاهش دست دوزی شده بود اما دور گردنش جداگانه از همان پارچه نواری دوخته شده بود که با حلقه ای از پشت بسته می شد در اتاق پرو که ان را پوشیدم و حلقه گردنی را زدم راضی شدم ، چون خال گردنم به هیچ وحه پیدا نبود و لباس هم خیلی به اندام ظریف و بلندم می نشست .خدا را شکر که تا دو شب دیگر مهمانهایمان نمی آمدند و فردا شب برای رفتن به جشتن محدودیتی نداشتم . عصر با لباسی که خریده بودم و کلی خرید که برای مامان کرده بودم به خانه برگشتم و به مامان در جابه جایی آنها کمک کردم . خوشحال شدم که خودش قبل از آمدن من تنها به عهید دیدنی خانم مقامی رفته بود ولی گفت که او از نرفتن من ناراحت شده . لباس را پوشیدم و جلوی مامان قدم زدم از سلیقه ام تعریف کرد و خوشش آمد اما نگفتم که این لباس را می خواهم جلوی ایلیا بپوشم . فردا بعد از ظهر به حمام رفتم و موهای تازه هایلایت شده ام را به دقت سشوار کشیدم و آرایشی ملایم کردم . با یک حس غریب و موذی دوست داشتم به چشم بیایم ، حسی که در این هشت سال که زیباتر از گذشته بودم اصلا به سراغم نیامده بود . وقتی کاملا آماده شدم و در آینه به خودم نگاه کردم ، همه چیز کامل بود . با غصه به لیلای درون آینه لبخند زدم و پرسیدم ، چت شده ! دردت چیه بدبخت ؟ باز دلت سر خورده ؟
    به جای لیلا ، پریسا را دیدم و محکم گفتم :
    -نه دیگه ، حالا که بیست سالم نیست ! بیست و نه سالمه و باید بفهمم .
    بیچاره بابا رو فراموش کردی ؟! آدرس تالار در یک منطقه خیلی بالا بود ، فکر کردم چون که آخر شب بر می گردم بهتر است با آژانس بروم که همکارهایم تلفن زدند و خواستند به دنبالشان بروم.
    ما تقریبا جزو اولین گروه مهمانها بودیم ، با خوش آمد گویی و راهنمایی خانم شریف در جایی مناسب مستقر شدیم . وقتی در اتاق پرو مانتویم را در آورده و لباسم را مرتب کرده و برگشتم همکارها متعجب براندازم کرند ، بین آنها کم سن و سال ترین نفر من بودم . یکی از آنها سوت کشید و گفت :
    -بابا نشکنه این کمر !
    دیگری گفت :
    -چه اندام و چه لباسی البته خودش هم خوشگل ، همین امشب به یکی از خواستگارهاش جواب می دیم و ردش می کنیم !
    هر کدام چیزی گفتند و می خندیدیم . خانم شریف به طرفمان آمد و با خنده ای شوخ رو به من گفت :
    -چه کار کردی ؟! هنوز هیچی نشده بیچاره ام کردند بس که از تو پرسیدند ، امشب آمدی عروسی یا اومدی قربونی ردیف کنی ؟!
    با خنده سر تکان دادم و گفتم :
    -هر بیچاره ای پرسید خودتون رو راحت کنید و بگید نامزد داره !
    مراسم شروع شده بود و آهنگ شادی که از باندهای بزرگ نصب شده پخش می شد ، گوش را کر کرده و بیشتر مهمانها را به وسط کشانده بود . بین همکاران نشسته بودم ، ظاهرا با آنها اما چشمم به در ورودی بود . منتظر لعیا بودم یا ایلیا ؟! نه نه فقط لعیا ! مطمئنی ؟! سرم را لرای خودم تکان می دادم و در دلم می گفتم مطمئنم !
    دیگر داشتم از آمدنشان نامید می شدم که وارد شدند ، لعیا و پدر و مادر بزرگش . با دیدن ایلیا آن هم پوشیده در کت و شلواری همرنگ کت و شلواری که شب نامزدیمان پوشیده بود تنم مور مور شد ، حتی پیراهن و کراوتش هم همان رنگ بود . تیپ قشنگ و مردانه اش در حالیکه دست لعیا را در دست داشت نظر خیلی ها را به سمت خودش جلب کرده بود .طوری که خانم توانا معلم سابق لعیا گفت :
    -اا ! اون لعیا مهاجر نیست ؟
    -چرا خودشه .
    -چه بابای خوش تیپی داره !
    همکار دیگرمان گفت :
    -پوادارها معمولا خوشگل و خوش تیپند ! می دونستید این هموم مهاجر جواهر فروشه ؟
    دوباره پچ پچ ها درباره او اوج گرفت . با خودم گفتم ، چه می دانند که همین مهاجر خوش تیپ شوهرم و پدر دخترم است . با دیدن لعیا دلم حال آمد ، یک بلوز آبی شیک نیم آستین همراه همان دامنی که از مامان عیدی گرفته بود پوشیده و کیف کوچک سفیدی به روی شانه داشت . موهایش را به سبکی که من در تولد ماندانا بسته بودم بسته بود . چه عروسک قشنگی !
    خانم مهاجر خوش پوش و موقر در کنارشان قدم بر می داشت و با مهمان ها احوالپرسی می کرد .
    با راهنمایی خانم شریف و شوهرش در جایی تقریبا نزدیک به ما نشستند . تازه نشسته بودند که لعیا مرا دید ، خوشحال و حیرت زده مرا به پدرش نشان داد و برایم دست تکان داد . ایلیا با دیدنم ، مات و مبهوت با احترام سر تکان داده و سلام کرد . لعیا به طرف من دوید و کنارم که رسید ، صورتم را بوسید و گفت :
    -شما منو نبوسید که آرایشتون پاک می شه !
    با خنده دست لطیفش را فشردم ،به دیگر همکارانم سلام کرد و دوباره به من گفت :
    -فکر نمی کردم شما هم اینجا باشید .
    -خانم شریف لطف کردند و از ماهم دعوت کردند .
    کنارم جا به جا می شد که دیدم خانم مهاجر به طرفم می آید ، با وجود حس تنفری که از او داشتم نهایت بی ادبی بود اگر نادیده اش می گرفتم .
    به اجبار بلند شدم و به سمت او رفتم ، بین راه به هم رسیدیم . سلام کردم و سال نو را تبریک گفتم ، جواب سلامم را با خوشرویی داد و در حالی که دستم را می فشرد و گونه ام را می بوسید گفت :
    -چه محشر شدید خانم ! سال نو شما هم مبارک ، دیروز افتخار ندادید تشریف بیارید داخل ، دلم براتون تنگ شده بود . لااقل خوش به حال لعیا که باهاتون بود !
    از لحن چاپلوسش نفسم گرفت ، به زحمت و اجبار لبخندی گوشه لبم نشاندم و گفتم :
    -متاسفم مهمان داشتیم و فرصت نداشت ! امیدوارم منو ببخشید .
    -نه عزیزم ، دوست داشتم ببینمت . البته الان فرصت خوبیه ، خوشحالم که می بینمتون . اون هم اینقدر زیبا !
    نگاه ایلیا از پشت سرمادرش همچنان به من بود ، از خانم مهاجر تشکر کردم و هر کدام به جای خود برگشتیم . لعیا در کنار من پذیرایی شد ، طبق معمول که به من رسید دستش قلاب دستم بود . لعیا به خاطر شلئغی صدایش را بلند کرد و گفت :
    -موهام خوب شده مامان ؟
    با لذت براندازش کردم و گفتم :
    -عالیه ، فقط خیلی محکم نیست .
    -بابا بسته ، سعی کرد مثل شما ببنده .
    -اگر دوست داری بریم اتاق پرو ، خودم محکمش کنم .
    داخل اتاق پرو ، موهایش را باز کردم و دوباره بستم ، خودش را در آینه نگاه کرد و راضی شد . بعد دستش را به دو طرف دامنش گرفت و پرسید :
    -بلوزم به دامن مادرجون می آد ؟ صبح با بابا رفتیم و خریدیم .
    -عالیه گلم ، مخصوصا به تو !
    وقتی برگشتیم نگاه نگران ایلیا دنبالمان می گشت ، لعیا چند دقیقه به کنارش رفت و ظاهرا علت غیبتمان را برایش گفت و دوباره در کنار من جای گرفت . خانم مهاجر با لبخندی رضایتمند ما را زیر نظر داشت ، من سعی می کردم کمتر به طرف آنها نگاه کنم ولی هر وقت ایلیا را می دیدم داشت به من نگاه می کرد . البته تا می فهمید متوجه نگاهش شده ام لبخندی محو می زد و نگاهش را می گرفت .
    لعیا سرش را به گوشم نزدیک کرد و خواست که با هم برقصیم ، از اول جشن هر بار خانم شریف این تقاضا را کرده بود طفره رفته بودم ولی لعیا فرق می کرد ! جایی در همان کنار پیدا و شروع به رقصیدن کردیم ، از برق چشمانش می فهمیدم که چقدر از بودن با من راضی است .
    در یک لحظه غیبش زد . تا به حالت رقص چرخیدم ایلیا را در برابرم دیدم ف سنگینی نگاهش را گرچه احساس می کردم ولی این رودررویی برایم غیر منتظره بود ! لعیا بین ما می رقصید و با خوشحالی گاهی به من و گاهی به او نگاه می کرد . با اینکه لنزهایم را زده بودم اما با دیدن نگاه مشتاق او حسابی دستپاچه شدم ، تحمل نگاه نافذ و مستقیم او را که با لبخند همراه بود نداشتم . نگاه من در حال رقصیدن به لعیا بود اما از گرفتگیم می فهمیدم که چطور سرخ شده ام ، مطمئنا چندین دوربین چشمی به سمت ما بود . خانم مهاجر از یک طرف و همکارها از طرف دیگر !
    نه فورا نشستنم صلاح بود و نه ادامه آن وضع ! با این حال چند دقیقه بیشتر ادامه ندادم و سعی کردم با کفش های پاشنه بلند و زانوان لرزان خیلی عادی برگردم .
    همکارها به افتخارم دستی بلند زدند و خانم توانا با لبخندی موذیانه و لحنی نیشدار گفت :
    -پریسا جون ، می دونستی همسر آقای مهاجر فوت کرده ؟
    در حال نفس تازه کردن چهره ای متعجب به خود گرفته و گفتم :
    -نه ! جدی می گید ؟!
    لبخند معنی دار خانم توانا پررنگ تر شد و جواب داد :
    -جدی جدی !
    خانم توانا در کنایه گویی بین همکارها ید بالایی داشت . لعیا از میان جمعیت پرشور ، به طرف من آمد و کنار گوشم گفت :
    -چرا زود تمومش کردید ؟
    من هم مثل خودش سرم را کنار گوشش بردم و گفتم :
    -آخه تو جر زدی !
    به جای هر جوابی لبخندی نمکین تحویلم داد که طاقت نیاوردم و با لبان رژی بینی مچاله اش را بوسیدم . این نیم وجبی باهوش و بلا هم می خواست از فرصت به دست آمده سو استفاده کند
    سعی می کردم دیگر به سمت ایلیا نگاه نکنم . اما می دانستم که مستقیما زیر تیر نگاهش هستم . بی قرار بودم و توجهی به آن جشن شلوغ و باشکوه نداشتم ، چشمم فقط لعیا را می دید و قلبم به این در وآن در می زد. تلاش می کردم ذهنم را منحرف کنم ولی مگر می شد ، خصوصا وقتی خانم شریف در فرصتی که پیدا کرد کنارم نشست وهیجان زده گفت:
    -با اینکه یک جا نشستی اما همه توجهات رو جلب خودت کردی ! مخصوصا زن دایی وپسرداییمو خوب از لاک خودشون بیرون کشیدی ها ! ملتمسانه دستش را فشردم وگفتم :
    -وای خانم، توروخدا همکارها نفهمند من به خونه شون می رم که بازار شایعه داغ میشه !
    خانم شریف با خنده ای سرمست جواب داد :
    -ولی شایعه اش هم قشنگه، خیلی به هم می آیید !
    بعد دستم را فشرد و به اشاره شوهرش از کنارم بلند شد .
    دیگر اصرار لعیا را برای رقصیدن نپذیرفتم ولی پدرش خواسته اش را رد نکرد و عاشقانه با او رقصید. بی توجه به اطرافم غرق تماشای رقصیدن آن دو بودم که خانم مهاجر جلوم سبز شد، دستپاچه ایستادم. دستش را به طرفم دراز کرد و با لبخندی که لبریز از تحسین بود گفت :
    -دست من پیر زن رو که دیگه رد نمی کنید ، نه ؟!
    باز گر گرفتم ، در موقعیت بدی قرار گرفته بودم که هیچ راه پس وپیشی نداشتم ! در جواب دادن مانده بودم که با ملایمت دستم را کشید و به طرف ایلیا و لعیا برد ، باز هم نگاهم را به چهره خندان و خوشحال لعیا دوختم که کس دیگری را نبینم . حضور ایلیا را در کنارم احساس می کردم و به قدری هیجان زده بودم که هر آن می رفت بین آنها غش کنم ، زیر فشار نگاه ایلیا و مادرش در حال ذوب شدن بودم . به زحمت به روی خانم مهاجر که لبخند به لب نگاهم می کرد تبسمی بی رنگ زدم و هیجان زده برگشتم. با آن حالی که داشتم ، کنار همکاران چشم دریده ام نمی نشستم بهتر بود! در حالی که سعی می کردم نیفتم به اتاق پرو رفتم تا نفسی تازه کنم . خوشبختانه هیچ کس در اتاق نبود ، دستم را به لب میز آرایش گرفتم و به روی آن خم شدم و نفس حبس شده از هیجانم را بیرون دادم و وقایع چند لحظه پیش را مقابل چشمان بسته ام آوردم . در یک آن که نگاهم در نگاه مشتاق ایلیا قلاب شده بود او را به شکل سابق دیدم، تبسم بازش چینهای پیشانی را گشوده بود و احساس کردم با چشمهایش قصد بلعیدنم را دارد . به همین دلیل فورا نگاهم را از او دزدیده بودم !
    دستی دامنم را کشید ، وحشت زده چشم گشودم و به عقب برگشتم لعیا با چشمان نگرانش بهم خیره شده بود .
    -حالت بده مامان جون ؟!
    دیدن او به تنهایی مرهم تمام زخمها و سختی ها بود، جلوش دو زانو نشستم و برای اینکه نگرانی را از او دور کنم با لبخند گفتم :
    -نه عزیزم. هوای سالن خیلی خفه بود ، اومدم اینجا نفسی تازه کنم .
    با همان حالت دو زانو او را در آغوش فشردم . سرم را که بالا گرفتم ناگهان یخ کردم ! ایلیا در چهار چوب در ایستاده بود و ما را نگاه می کرد ، تنها عکس العملی که توانستم در آن حال نشان بدهم این بود که با قلبی آشفته چشمهایم را به روی نگاه محزونش ببندم .
    چند لحظه بعد که چشمم را باز کردم رفته بود !
    موقع سرو شام لعیا باز هم در کنارم بود ، جلو میز شام مشغول پر کردن بشقابش از هرچه اشاره می کرد بودم که ایلیا را کنار خودم دیدم ! در حالی که هیچ تلاشی برای گرفتن نگاه خیره اش از روی چهره ام نداشت ، دستش را برای گرفتن بشقاب جلو آورد و آهسته گفت :
    -بدید به من شما زحمتتون می شه !
    تلاش من برای پنهان کردن دستپاچگی ام بی فایده بود ! آخرین مرحله را که برداشتن دسر مورد علاقه اش بود تمام کرده و گفتم :
    -زحمتی نیست دیگه تموم شد .
    لعیا نگاه شیطنت بار و خندانش را گاهی به من می دوخت و گاهی به او . بعد خطاب به پدرش گفت :
    -بابا اون میز خالیه . بریم با پریسا جون اونجا بشینیم ؟
    بشقاب خودم را از روی میز برداشتم و گفتم :
    -دوستام برام جا گرفته اند لعیا جون ، ناراحت می شن اگه تنها شون بذارم !
    ایلیا از طفره رفتن من خندید و رو به لعیا شانه بالا انداخت و گفت :
    -پس من می رم که مزاحم نباشم .
    بعد از مراسم وقتی می خواستیم آنجا را ترک کنیم برای خداحافظی از خانم مهاجر مجبور شدم این بار هم من جلو بروم ، ایلیا هم در کنارش ایستاده بود . با خانم مهاجر دست داده و خداحافظی کردم با اینکه اصلا رغبتی به این کار نداشتم اما او دستم را کشید و صورتم را بوسید و گفت :
    -خوشحال می شیم برسونیمتون !
    با تبسمی به ظاهر دوستانه جواب دادم :
    -متشکرم ، وسیله دارم . همکارها هم با من هستند بنابراین تنها نیستم .
    دستم را محکم فشرد . از ایلیا هم خداحافظی کوتاهی کردم و لعیا را بوسیدم .
    تا خانواده دایی و خاله بیایند باز هم گیج و سردرگم شده بودم و اصلا در حال خودم نبودم . تمام اتفاقات دوباره داشت تکرار می شد ولی احساسات لگد کوب و جریحه دارم و نبود بابا اجازه لذت بردن از آن اتفاقات را نمی داد . چهره بی ریای ایلیا و معصومیت نگاه لعیا که خواستن مرا داد می زد ، در برابر چیزی که از دست داده بودم نیازم را فراری می داد . هرچه می کردم نمی توانستم ببخشم ، نمی توانستم ببخشم ، نمی توانستم ببخشم !
    شلوغی دو روزه فضای خانه ، حال و هوایم را عوض کرد . پذیرایی از مهمانها به قدری سرمان را شلوغ کرده بود که فرصت فکر کردن نمی داد . تنها وقتی نوزاد مهشید را در بغلم می فشردم دلم هوای لعیا را می کرد و غصه می خوردم که چرا من نباید نوزادی دخترم را تجربه می کردم ! به حال خودم نه ، اما به حال او دلم می سوخت که به جای آغوش مادر آغوش سرد پرستار را شناخته بود ! از مامان خواسته بودم فعلا چیزی از قضیه لعیا نگوید ، حتی به مهشید هم چیزی نگفتم !
    سیزده به در با خانواده سمیعی همراه شدیم . یاد نجمه و اولین سیزده به دری که به شهرمان آمدند ، من و مهشید را به یاد گذشته برگرداند . چه دورانی بود ! از خاطراتمان گفتیم ، از پسرهای فامیل که به شوق دیدن مهمان تهرانی سعی در نزدیکی به ما داشتند و چقدر ما زیر زیرکی به آنها می خندیدیم !
    بعد از ظهر سیزده به در چای می خوردیم که تلفنم زنگ زد . مهشید با کنجکاوی نگاهم کرد ! شماره ایلیا بود .
    از آنها فاصله گرفتم و جواب دادم ، صدای لعیا ی عزیزم بود که گفت :
    -سلام پریسا جون .
    الهی فدای فهم و شعورش بشم که فقط جلوی خودم و نهایت مامانم بهم مامان می گفت .
    -سلام عزیز دلم ، حالت خوبه ؟
    -خوبم ، شما خوبید ؟
    -آره قربونت برم ، مخصوصا حالا که صدای تو رو می شنوم . کجایی ؟
    -با بابا اومدیم پارک .
    -از صبح ؟
    -نه از صبح خونه بودیم ، الان اومدیم !
    عصبانی شدم ، مگر اینها از آدمیت به دور بودند ! یعنی برای سیزده بدر از خونه بیرون نرفته اند ؟ یاد اون سالی افتادم که ایلیا با ما به سیزده بدر آمد ، چقدر خوشحال بود ! انگار برایش تازگی داشت . به بچه هایی که در اطرافم می دویدند نگاه کردم و به حال دخترم که این روز قشنگ را در خانه مانده بود بغض کردم و گفتم :
    -اگر می دانستم خونه می مونی از پدرت اجازه می گرفتم و می آوردمت پیش خودم .
    با شوقی حسرت بار پرسید :
    -مگه شما کجایید ؟
    حرف نسنجیده ام را جمع کردم و به خاطر اینکه غصه نخورد گفتم :
    -هیچ جا ، خونه ایم و مهمون داریم . فقط صبح یک ساعت رفتیم بیرون و زود برگشتیم .
    دلم می خواست گوشی را به پدرش می داد تا هرچه بد و بیراه بود نثارش می کردم .
    حرفش چنگ به دلم زد ، گفت :
    -دلم براتون تنگ شده .
    اشک بغضم فرو ریخت و گفتم :
    -من هم همین طور عزیزم . تعطیلات دیگه تموم شد ، به زودی می بینمت . راستی کاراتو انجام دادی ؟
    -آره ، بابا هم کمکم کرد .
    -عالیه دختر گلم ، بی صبرانه منتظر دیدن خودت و دفتر قشنگت هستم . خدانگهدار ، مواظب خودت باش !
    -باشه خداحافظ ، بابا هم سلام می رسونه .
    بابات به گور پدرش می خنده ! مردک پولدار کثیف که هیچکس رو اطرافش نگه نداشته ، لااقل می توانست با خانواده علیرضا همراه شود و دخترم را به سیزده بدر ببرد . مادر متکبر و خودخواهش را هم در خانه بگذارد تا بپوسد ! کمی صبر کردم تا به حالت عادی برگردم . وجود مامانم ، سنگ صبورم را کنارم احساس کردم گفت :
    -لعیا بود ؟
    -آره مامان دختر کوچولوی من از صبح خونه بوده . اگر می دونستم با خودم می آوردمش !
    مهشید ، در حالیکه به ما نزدیک می شد گفت :
    -چه خبره ؟ مادر و دختر خلوت کرده اید ! کم با هم تنهایید ؟!
    با دیدن چهره اشک آلودم خشکش زد و پرسید :
    -چه اتفاقی افتاده ؟! کی بود زنگ زد ؟
    مامان برای شانه خای کردن از حواب برگشت ، دروغ نگفتم اما راستش رو هم نگفتم ، فقط بهش گفتم :
    -یکی از شاگردام بود ، مادرش فوت کرده و خیلی تنهاست . با من دوست شده ، اون بود که تماس گرفت . وقتی فهمیدم از صبح توی خونه بوده اون هم روز سیزده بدر ، دلم برایش سوخت !
    با اخمی معترض به من توپید و گفت :
    -غلط می کنی ، دلت برای خودت بسوزه ! اگر تو هم نخوای دنبال غصه بری غصه دنبالت می دوه .
    و بعد دستم را گرفت و به سرعت به دنبال خودش به سمت گروه طناب کشی بزرگی که همسایه های سیزده بدرمان تشکیل داده بودند کشید .
    بالاخره تعطیلات تمام شد و آخر شب مهمان ها برگشتند و دوباره خانه سوت و کور شد . من هم آنقدر از صبح خسته شده بودم که خرس لعیا را به یادش بغل گرفتم و خوابیدم .
    با اینکه می دانستم روز چهادره فروردین بیشتر دانش آموزها نمی آیند ولی به عشق دیدن لعیا که مطمئن بودم کار به خصوصی ندارد و حتما می آید زودتر از همه در مدرسه حاضر شدم ، حتی خانم شریف هم بعد از من آمد .
    شروع کاری جدید را به هم تبریک گفتیم و کم کم سر و کله دیگر همکاران هم پیدا شد .
    همان طور که حدس زده بودم لعیا جزو شاگردان غایب نبود ، سه روز بود ندیده بودمش اما انگار سه ماه گذشته بود ! جلوی بچه ها طبیعی و مثل دیگران برخورد می کرد و دوباره پرسیا جون می گفت یا خانم ! البته برای برقرار کردن رابطه نزدیک تری با بچه ها هم من انها را به اسم کوچک صدا می زدم و هم آنها مرا پریسا جون صدا می زدند .
    چون بیشتر بچه ها غایب بودند ، ساعات آن روز را به بررسی تکالیف تعطیلات و یا بازی کلاسی پرداختیم و به همه مون خوش گذشت .
    بعد از ظهر طبق معمول دوشنبه ها که برای درس دادن به خونه لعیا می رفتم سر ساعت همیشگی آن جا بودم . سرایدار در حیاط را باز گذاشته و مشغول آبیاری درختان جلوی در بود ، مرا شناخت و احوالپرسی کرد و بعد تعارف کرد که داخل شوم . با اینکه در باز بود اما صلاح ندیدم بیخبر وارد شوم و زنگ زدم . صدای زیور که تصویر مرا دیده بود گفت :
    -بفرمایید داخل خانم !
    وارد حیاط شدم حیاط بزرگ و باصفایشان رنگ بهار گرفته بود . همه درختها با برگهای تازه جوانه زده و تک و توک شکوفه هایی ، منظره قشنگی پدید آورده بودند . آب پاشی که به روی چمن ها شده بود ، بوی تازگی را در محیط پراکنده بود . با نگاه اطراف حیاط را برانداز می کردم که چشمم روی صندلی آلاچیق به زنی جوان افتاد ، از دور چهره اش به نظرم نا آشنا آمد . برای رسیدن به ساختمان باید از کنار آلاچیق می گذشتم ، هرچه بیشتر به او نزدیک می شدم بیشتر یقین پیدا می کردم که او را این جا خصوصا در این خانه ندیده ام ولی نقش چهره اش در مغزم دنبال آشنایی می گشت . چونکه در معرض دیدش بودم سلام کردم ، نگاه سرد و بی روحش که به نقطه نامعلوم دوخته بود به طرف من چرخاند . ته چهره اش بیشتر به خانم مهاجر شبیه بود ، زیبا و لطیف اما سرد !
    نگاهش را بدون اینکه جواب سلامم را بدهد ، دوباره به همان نقطه نامعلوم سپرد . زیور دوان دوان به طرف من آمد و گفت:
    -سلام خانم جان خوش آمدید . بفرمایید بفرمایید .
    و بعد مرا با حرکتی نرم به داخل ساختمان هل داد . از حرکات دستپاچه اش می شد حدس زد که قرار نبوده من زن جوان ناآشنا را ببینم !
    لعیا را برخلاف همیشه جلوی در به انتظار ندیدم و پرسیدم :
    -مگه لعیا خونه نیست ؟!
    با زبانی تند و لهجه مخصوص به خودش جواب داد :
    -چرا خانم ، خوابیده . راستش فکر نمی کردیم شما امروز تشریف بیارید . خانم حمامه ولی زود می آد بیرون بفرمایید .
    تقریبا جلوی ساختمان رسیده بودیم که با مشاهده وضع نابسامان آن جا گفتم :
    -پس من از همین جا برمی گردم .
    زیور گفت :
    -نه خانم بفرمایید داخل !
    به نظرم حالا که منتظرم نبودند ، درست نبود وارد شوم . خواستم برگردم که با شنیدن صدای قشنگ و ملایم آهنگی پاهایم از رفتن باز ایستاد . کمی گوش دادم و بعد سرگردان از زیور پرسدم :
    -صدای چیه ؟
    -آقا ساز می زنند خانم !
    پا و دلم بی اختیار مرا به ساختمان و جایی که صدا می آمد کشاند ، صدایی بی نهایت قشنگ و پر احساس که همراه با صدای آهنگ شروع به خواندن کرد . آهنگ جدیدی بود که خیلی آنرا پسندیده بودم و شنیدنش بهم آرامش می داد . زیور به دنبالم می آمد ، از راهروی ورودی گذشتم و جلوی هال ایستادم . ایلیا پشت به من روی چهارپایه جلوی پیانو نشسته و با اهنگی که ماهرانه می نواخت می خواند :
    دوباره دلم هوای با تو بودن کرده
    نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
    دل من خسته از این دست به دعاها بردن
    همه ارزوهام با رفتن تو مردن
    حالا من یه آرزو دارم تو سینه
    که دوباره چشم من تو رو ببینه
    واسه پیدا کردنت ، من به دل صحرا می رم
    آخه تو رنگ چشمات هیبت دنیا رو دیدم
    توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی
    به خدا ناز دوچشماتو به دنیا نمی دم
    حالا من یه آرزو دارم تو سینه
    که دوباره چشم من تو رو ببینه
    سوز صدای پر احساسش پاهایم را به زمین میخکوب کرده بود . همان طور ایستادم و فرو رفته در خلسه ای نرم گوش می دادم و هیچ نفهمیدم کی زیور از کنارم رفته بود !
    با تمام شدن آهنگ قشنگش ، صدای ارام لیلا گفتنش را شنیدم و بعد دو دستش را طاق باز روی پیانو گذاشت و سرش را به روی ان تکیه داد ! لرزش شانه هایش بیرون ریختن احساسش را نشان می داد .
    سراپای وجودم می لرزید و دلم داشت می پکید ! زمانی چقدر آرزو داشت مرا به خانه اش ببرد و کنار پیانو بنشاند و خیره در چشم هایم برایم بنوازد . آن زمان چه دیر رسیده بود ! چه دیر !
    چند دقیقه بعد که بلند شد ، به خودم آمدم . باید می رفتم ، برمی گشتم ولی نشد . ایلیا بی خبر از حضور من برگشت !
    انگار بیشتر از من او جا خورده بود ! مات و مبهوت هر دو رودر روی هم ایستاده و زبان مان بند آمده بود !
    اگر کینه و دل شکسته ای نداشتم به طرف آغوش گرم و مردانه اش می دویدم و کوه غصه هشت ساله را با گریه به روی سینه اش فرو می ریختم . باز هم او بود که توانست با کلمات مقطع و پریشان بگوید :
    -شما...این جا...سلام ...بفرمایید .
    لابه لای هر کلمه نفس می کشید ! دستپاچه تر از او سرم را پایین انداختم و گفتم :
    -ببخشید ظاهرا امروز منتظرم نبودید ، برمی گردم .
    در حالی که دست و پایش را گم کرده بود ، دو قدم به جلو برداشت و با همان هیجان جواب داد :
    -نه نه خوش آمدید . راستش فکر نمی کردم به این زودی کارتون رو شروع کنید . لعیا خوابه اما بیدار که بشه و شما رو ببینه خوشحال می شه !
    خانم مهاجر با لباسی مرتب و حوله حمام به سر پیچیده هر دوی ما را غافلگیر کرد ! سلام دستپاچه ام را نمی دانم شنید یا نه !
    -وای پریسا جون خوش اومدی !
    و بعد دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :
    -ببخشید این تعطیلات طولانی ما رو فراموشکار کرده بود ! اصولا همه کارمندها دقیق و منظمند ، مثل ما نیستند که اصلا به یاد دوشنبه نبودیم .
    دستش را به پشتم گذاشت و به سمت پذیرایی اشاره کرد و گفت :
    -بفرمایید خانم.
    خودم را عقب کشیدم و گفتم :
    -با اجازتون بر می گردم و پنج شنبه خدمت می رسم .
    ابروهایش را به نشانه مخالفت بالا انداخت و فشار دستش را که به پشتم بود بیشتر کرد .
    -اگه بذارم ، البته این اومدن رو به حساب دید و بازدید عید می گذارم . نمی دونید چقدر خوشحالم کردید !
    اصلا نمی شد تعارف محکمش را رد کرد ، در حالی که با هم به طرف مبل های پذیرایی می رفتیم رو به ایلیا که هم چنان سردرگم این پا و اون پا می کرد گفت :
    -ایلیا جان ، قبل از رفتنت لعیا رو بیدار کن . اگه بدونه پریسا جونش اومده بال در می آره !
    ایلیا که انگار با این حرف مادرش راه گریزی پیدا کرده بود با ببخشیدی کوتاه از پله بالا رفت . با صدای خانم مهاجر ، زیور برای پذیرایی آمد . چند دقیقه بعد لعیا با لباس راحتی و موهایی که مشخص بود فورا مرتب شده اند ولی باز ، از بالای پله ها نگاهم کرد و با دیدنم در حالی که پله ها را دوان دوان پایین می آمد ، داد زد :
    -پریسا جون !
    این طور که به نظر می رسید حرف پدرش را درباره آمدن من جدی نگرفته بود ! آغوشم را برای تن گرمش باز کردم و چشم های پف کرده از خوابش را بوسیدم و او را کنارم نشاندم . با لبخندی شاد و متعجب گفت :
    -صبح به من نگفتید که عصر می آیید !
    موهایش را از دورش جمع کردم و گفتم :
    -فکر نمی کردم دوشنبه ها یادآوری بخواد .
    دستی به پیشانی زد و گفت:
    -آخ راست می گید ها امروز دوشنبه است !
    ایلیا جلوی پله ها از ما معذرت خواهی و بعد خداحافظی کرد . به احترامش ایستادم اما خواهش کرد که بنشینم ، مادرش و لعیا مشتاق محو حرکات خج