جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: رمان عروس دريا نوشته مريم صمدي

  1. #1
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض رمان عروس دريا نوشته مريم صمدي

    نسيم ملايمي كه مي وزيد،پرده توري جلوي پنجره را تكان مي داد.ستاره عكسهاي آلبوم را با لذت تماشا مي كرد و به مرورخاطراتش پرداخت.
    سرانجام آلبوم را بست و لاي بقيه وسايلش،در چمدان قرار داد.داشت بقيه لباسها را جمع ميكرد كه ضربه اي به در خورد.بدون انكه نگاهش به آنسو باز گردد،گفت:
    -بيا تو!
    سپيده بود.سرش را از در داخل كرد و پرسيد:
    -مي تونم بيام تو؟
    به طرف او بازگشت و با زدن لبخندي،موافقتش را اعلام داشت.
    سپيده وارد اتاق شد و پرسيد:
    -هنوز چمدونهات رو نبستي؟
    نگاهي به او كردو گفت:
    -مي بيني كه.
    كنار او نشست و با نگاهي به صورتش، غمزده گفت:
    -با رفتن تو،من خيلي تنها ميشم.مي گي بعد از رفتن تو.... چيكار كنم؟
    كتابي را برداشت وبا لبخند گفت:
    -پس اي چيكارس؟
    كنار او خزيد و گفت:
    -اين كه نميتونه جاي يه همزبون رو واسه من پر كنه.
    -طوري مي گي همزبون كه اگه كسي ندونه فكر مي كنه دوروبرت هيچ كس نيست.خوبه همه پيشت هستن.غم اصلي رو...من بايد بخورم كه دارم به يه جاي غريب مي رم...اونم كجا؟آلمان! جايي كه هيچ آشنايي ندارم.
    -ولي تو زودتر با محيط اونجا اخت ميشي تا من با محيط اينجا.
    -ابداَ حرفت درست نيست خواهر كوچولو،چون آشنايي با محيط جديدوانس گرفتن باهاش خيلي سخته.درسته كه ما مدت زيادي نيست كه به اينجا اومديم،ولي تو راحت مي توني با دختراي دوروبرت دوست بشي.مينا هم كه هست.ديگه غصه خوردن معني نداره.
    -كاش قبول مي كردي توي دانشگاههاي خودمون درس بخوني. اين جوري كمك حال منم مي شدي.
    -من پيشرو راه توام.سپهر هم پيشرو راه من. از اين گذشته،شانس موفقيت من،توبي آلمان بيشتر از اينجاست.
    -از اين كه ميخواي به يه مكان نا شناخته بري،چه احساسي داري؟
    با نگاهي به صورت او از جا برخاست و كنار پنجره رفت.پرده را كنار كشيد و در حال تماشاي حياط، لبخند زد.به سوي او بازگشت و گفت:
    -باور نمي كني،ولي احساس خوشايندي دارم.فكر مي كنم سر نوشتم توي آلمان رقم مي خوره.
    عجيبه،ولي نسبت به اونجا احساس بدي ندارم.
    او هم بلند شد و كنار ستاره رفت و گفت :
    -منظورت اينه كه مي خواي بعد از پايان درست هم آلمان بموني؟
    سعي كرد خنده اش،سپيده را ناراحت نكند.با لبخند كنترل شده اي گفت:
    -نه اصلاَ.منظورم چيز ديگه اي بود.كمي عجيبه، ولي اين حس قوي باعث ميشه از دلتنگيم نسبت به شما كاسته بشه.
    دست روي بازوي او گذاشت وغمگين گفت:
    -دلم واست تنگ ميشه ستاره.
    با لبخند مهرباني به سوي او بازگشت و گفت:
    -دل منم واسه تو تنگ ميشه خواهر جون،ولي خب چه ميشه كرد؟
    دل خيلي چيزا ميخواد،عقل خيلي چيزاي ديگه.
    -قول ميدي هر ماه برام نامه بنويسي؟
    -قول ميدم هر هفته يه نامه برات بنويسم.چطوره؟
    لختي فكر كرد وسپس گفت:
    -نه،اينجوري به درست لطمه ميخوره.همون ماه به ماه خوبه.
    لبخند ديگري زد و گفت:
    -باشه هرچي تو بگي.
    صداي درآمد و متعاقب آن،الهه،زن برادرشان وارد شد.با ديدن آن دو ناراضي گفت:
    -شما دوتا چقدر حرف واسه گفتن داريد؟بياييد پايين مهمونا مي خوان ببيننتون.
    سپيده پشت چشمي نازك كرد،ولي ستاره با محبت گفت:
    -ممنون كه صدامون كردي.الان ميايم.
    همانطور كه از اتاق خارج ميشد گفت:
    -پس زودتر.
    با رفتن او سپيده غر زد:
    -همين جوري سرش رو مي اندازه پايين و مياد تو،كاش كمي فرهنگ داشت.
    -سپيده عزيز،تا كي ميخواي با اون لجبازي كني؟اون بيچاره كه در زد.
    -آره زد،ولي اصلا منتظر نموند ببينه ما چه جوابي بهش ميديم.
    -عزيز من...سعي كن با اون مهربونتر باشي.اون ديگه زن داداش ماست.
    -ولي من اصلا ازش خوشم نمياد.
    به شوخي گفت:
    -علف بايد به دهن بزي شيرين باشه.اوني كه بايد خوشش بياد اومده.اصل سپهر بوده نه منو تو.
    -به نظر من اون جز يه دوروي فريبكار، هيچي نيست.هميشه ساكت مي شينه و به حرفاي بقيه گوش ميده.آدمهاي ساكت معمولا درحال نقشه كشيدنن.
    با حالتي طنز گفت:
    -منظورت اينه كه منم اينجوريم؟
    اورا بغل كرد وگفت:
    -تو نه،تو بهترين خواهر دنيايي.
    با خنده اورا از خود دور كرد وگفت:
    -اميدوارم توي دلت هم همين حسو داشته باشي.
    قبل از آنكه سپيده جوابش را بدهد، گفت:
    -بهتره بريم حاضر بشيم.الانه كه صداي مهمونا در بياد.
    سپيده موافقت كرد و هردو با لبخندي گرم به روي هم،از اتاق خارج شدند.
    مهماني كوچكي كه به خاطر رفتن ستاره توسط خانواده برگزار شده بود،با حضور فاميل هاي نزديك رونقي يافت.بعد از صرف شام،دختر ها براي شستن ظرفها برخاستند.ستاره ظرفها را مي شست كه صداي مينا را شنيد:
    -نگفتي جواب دادشمو چي بدم؟
    با خونسردي پرسيد:
    -در چه مورد؟
    مينا داشت با دستمال رطوبت ظرفها را مي گرفت.با آهنگي قاطع و جدي گفت:
    -قضيه خواستگاري رو ميگم.
    ستاره با شيطنت براي آنكه با شوخي جهت گفتگو را عوض كند با آهنگ كشداري گفت:
    -آهان!
    مينا كه متوجه شده بود،با ناراحتي گفت:
    -ستاره!!
    ستاره به شوخي گفت:
    -تورو خدا يه امشب سر اين بحث دلپذيرو باز نكن.
    -ستاره،جدي گفتم.
    ستاره همانطور بي تفاوت و شوخ گفت:
    -پس جديه؟!خيلي خب...اگه من جدي بشم بهت بر نمي خوره؟
    -نه اصلا.
    -اگه صريح جوابت رو بدم دلخور نميشي؟
    -برعكس خوشحال هم ميشم.
    -ببين پويا واقعا پسر خوبيه.خيلي هم خوبه،ولي جاي برادرمه،چون من نسبت به اون هيچ كششي در خودم احساس نميكنم.
    -به قول خودت اون پسر خوبيه،پس چرا بهش پاسخ مثبت نميدي؟
    همه ما مي دونيم كه برادرم چقدر به تو علاقمنده،خب...در طي زندگي مشترك علاقه به وجود مياد و چه بسا بيشتر از اون ازدواجهايي كه با علاقه صورت مي گيره تداوم پيدا مي كنه.پس لطف كن يه بهانه ديگه بتراش.
    ستاره با مهرباني گفت:
    -همه حرفات درسته.بله من اينهارو ميدونم. اينكه در زندگي مشترك خواه ناخواه علاقه بين طرفين به وجود مياد يا اينكه خوبي آدمها باعث شكل گيري يه احساس نو و عجيب به نام عشق ميشه و يا خيلي چيزهاي ديگه.ببين مشكل من اين نيست.اولا من با ازدواجهاي فاميلي صددرصد مخالفم يه مخالف جدي.اين اعتقاد منه پس چه طور مي تونم پا رواعتقادم بذارم؟ثانيا به نظر من لياقت پويا خيلي بيشتر از اونيه كه بخواد زندگي وآينده اش رو به پاي دختري بريزه كه عشقي نسبت بهش نداره.مينا جون... درك كن كه من خوبي پويا رو مي خوام.
    پويا پسر عمه بي نظيريه اينو از ته دل مي گم. فكر مي كنم اين سفر من،فرصت خوبي براي اون باشه تا بتونه راحت تر و بهتر فكر كنه.همبازي دوران كودكي بودن شايد باعث شده فكر كنه ما ميتونيم زوج مناسبي براي هم باشيم. اينارو بهش بكو مطمئنم با منطقي كه اون داره دلايلم رو مي پذيره.
    مينا اندوهگين گفت:
    -براي صدمين دفعه....نه!
    ستاره از اعماق وجود گفت:
    -بهش بگو جاي يه دختر دايي...خيلي بهش علاقه دارم ولي روي وصلت بينمون حساب نكنه.اين طوري خيلي بهتره.
    مينا با پوزخند محزوني گفت:
    -چهره اش رو از همين حالا ميتونم مجسم كنم دلم واسش ميسوزه.
    -من بيرحم نيستم ولي خودت خواستي كه جدي باشم.
    مينا دست روي شانه او گذاشت و گفت:
    -از اينكه آب پاكي رو روي دستش ريختي ازت ممنوم.حداقل حسنش اين بودكه مثل بعضي از دختراي عقده اي دادو هوار راه نميندازي.
    ستاره با لبخند زوركي گفت:
    -براش آرزوي خوشبختي مي كنم.نمي دونم چرا ولي حس مي كنم يه روزي با يه دختر خوب كه
    بهش علاقه هم داشته باشه ازدواج ازدواج مي كنه.مطمئنم.
    مينا بالبخن محزوني گفت:
    -اميدوارم!خب...بهتره به ظرفا برسيم.اونقدر حرف زديم كه از كار مونديم.
    به اوكه در تقلا بود نگريست وناخدآگاه لبخند زد.خوب بود كه توانسته بود رنجش را از قلب مينا بزدايد.


    *****
    وقتي هواپيما از روي باند فرودگاه بلند شد،اشك ستاره بي اختيار جاري شد.سپهر كه كنارش نشسته بود،با مهرباني دستمالي به دستش دادو آهسته وملايم گفت:
    -خودتو كنترل كن خواهر كوچولو.تو كه قرار نيست تا ابد بموني آلمان.
    دستمال را از دست او گرفت،رطوبت گونه هايش را گرفت و با صدايي غم آلود گفت:
    -دلم خيلي براي ايران تنگ ميشه.
    -فراموش نكن كه من هم چند سال دور ازايران بودم پس مي تونم راحت حالت رو درك كنم اما بهتره فراموش كني.سعي كن به خودت مسلط باشي.درست مثل اين چندروز آخر.
    -نمي شه سپهر...خيلي سخته.ياد سپيده كه مي افتم گريه ام ميگيره.
    -سپيده هميشه براي تو عزيز تر از بقيه بوده.
    بزور خنديد و گفت:
    -به نظرم حسادت مي كني.
    گونه اورا به نرمي كشيد وگفت:
    -مي دوني كه خيلي دوست دارم.
    از پنجره هواپيما به بيرون خيره شد وگفت:
    -اين هفت ماه دوري مثل يه قرن مي گذره.
    -عادت مي كني.
    به نيمرخ سپهر نگريستو بعد لب به دندان گرفت.اشكهايش دوباره خيال جاري شدن داشتند. بي اختيار ياد شعري افتاد.زير لب خواند:
    آن روزها رفتند
    آن روزهاي خوب
    آن روزهاي سالم سرشار
    آن آسمانهاي پر از پولك
    آن شاخساران پراز گيلاس
    آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر
    آن بام هاي بادبادك هاي بازيگوش
    آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
    آن روزها رفتند
    آن روزهاي برفي خاموش
    كز پشت شيشه...در اتاق گرم
    هردم به بيرون خيره مي گشتم
    پاكيزه برفي چون كركي نرم
    آرام مي باريد
    بر نردبام كهنه چوبي
    بر رشته سست طناب رخت
    بر گيسوان كاجهاي پير
    و فكر مي كردم به فردا،آه ... فردا
    گرماي كرسي خواب آور بود
    من تند و بي پروا
    دور از نگاه مادرم،خط هاي باطل را
    از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
    چون برف مي باريد
    در باغچه مي گشتم افسرده
    در پاي گلدانهاي خشك ياس
    گنجشك هاي مرده ام راخاك مي كردم
    با صداي مليح وخوش طنين مهماندار،پلكهايش را از هم باز كرد.
    مهماندار صبحانه ها را پخش مي كرد.صبحانه را گرفت و با نگاهي به سپهر لفاف دورش را گشود.سپهر فنجاني قهوه به دست او داد وگفت:
    -بگير كمي كه بخوري اعصابت رو آروم مي كنه.
    فنجان را از دست او گرفت و با نگاهي به او پرسيد:
    -فكر مي كني الان بقيه دارن چيكار مي كنند؟
    سپهر جرعه اي سر كشيد و مثل اينكه واقعا آنها را مي بيند گفت:
    -به گمونم دارن آش پشت پا مي پزن.به به....آش دستپخت مادر واقعا خوردن داره.
    ليوان يكبار مصرف را در سطل كوچك آشغال انداخت و روبه او پرسيد:
    -مي توني برام از مهماندار يه آرامبخش بگيري؟
    -ناراحتي؟
    -نه فقط كمي احساس خستگي مي كنم.ديشب هم كم خوابيدم.فكر مي كنم به خاطر همونه.
    سپهر با تكان سر موافقت كرد و بعد از صدا كردن مهماندار تقاضاي يك قرص آرامبخش كرد.لحظاتي بعد ستاره با خوردن قرص سر به پشتي صندلي تكيه دادو پلك برهم نهاد.خواب عجب نعمتي بودو حضور سپهر به عنوان يك آشناي نزديك نعمتي بزرگتر.
    با فشار دست سپهر از خواب بيدار شد.هنوز هم به خاطر آن قرص احساس خواب الودگي وخستگي ميكرد.سپهر با اهنگي پوزش خواهانه گفت:

    -مي بخشي بيدارت كردم

    پلكهايش را چند بار بازو بسته كرد تا خواب را از آنها فراري دهد.

    سپس گفت:

    -رسيديم؟

    -نه ولي ديگه چيزي نمونده بهتره كمربندت رو ببندي الان روي باند ميشينيم.

    موافقت كرد وبعد از بستن كمربندش به عقب تكيه داد.دست سپر را گرفت و سپهر كه متوجه او بود گفت:

    -نترس المان محل ادم خوار ها نيست.

    ستاره دست اورا بيشتر فشرد وگفت:

    -لطفا ازم دور نشو فكر تنهايي ازارم ميده.

    سپهر دست اورا باحركتي ملايم فشرد وگفت:

    -من كنارتم نترس.

    با لبخندي گرم اطمينان بخشيد كه سخن اورا پذيرفته است.لحظاتي بعد صداي لطيف و بلند مهماندار در فضاي هواپيما پيچيد ومتعاقب ان هواپيما با تكانهايي ارام و نرم روي باند فرود جا خوش كرد.بعد از توضيح مختصري از جانب سر مهماندار راجع به وضعيت جوي فرانكفورت وارزوي سفر خوش پلكان مخصوص را به در خروج متصل كردند.دو مهماندار با خوشرويي و با چهره هاي متبسم با تك تك مسافران خداحافظي كردند.توده هواي سردي كه در ابتداي خروج از هواپيما به صورت مسافران خورد خبر از سردي هوا ميداد. اتوبوس مخصوص كمي دورتر از پلكان ايستاده بود ومسافران را به سالن انتقال ميداد با ورود به سالن چشم ستاره بع ريل هاي متحركي افتاد كه بارها را به صاحبانشان ميرساند.بازوي سپهر را گرفت و از ترس خودش را كمي بيشتر به او نزديك كرد.خوشبختانه زبان الماني سپهر به دادشان رسيد.هرچند اگر زبان الماني هم بلد نبود چون ماموران كاملا به زبان انگليسي تسلط داشتند مشكلي برايشان پيش نمي امد.

    بعد از گرفتن بارها و انجام مراسم گمركي سالن پرواز را ترك گفتند.

    بعداز خروج كامل از سالن فرودگاه سپهر رو به ستاره كه ابد موهاي سياهش را به بازي گرفته بود با ملايمت گفت:

    -به المان خوش اومدي خواهر كوچولو.

    با لخند بازو به بازوي او از پله ها پايين رفت.سپهر تاكسي خالي گير اورد وبعد از سوار شدن از راننده تقاضا كرد انها را به هتل برساند.

    راننده هم اطاعت كرد و با تكان سر به نشانه احترام به ستاره در را بست و خود نشست.ديدن منظره هاي بين راه براي ستاره جالب و مفرح بود خوصوصا با توضيحات جامعي كه سپهر در اختيارش قرار ميداد.برادرش سپهر پنج سال پيش در اينجا ليسانس مديريت بازرگاني گرفته بود و كاملابا اين محيط اشنا بود.خصوصا كه تاجر موفقي هم محسوب ميشدو هرساله چندين بار به كشورهاي اروپايي سر ميزد.

    با رسيدن به هتل مجللي كه سپهر تقاضا كرده بود راننده ماشين را نگه داشت و بعد از گذارندن چمدانهاي انها روي زمين وگرفتن پول با خداحافظي كوتاهي ماشينش را به پرواز دراورد.

    جلوي در اصلي دو خدمتكار جوان و خوش پوش،ورود انها را خير مقدم گفته و با احترام چمدانها را از دست سپهر گرفتند و جلوتر از انها به نشانه راهنمايي وارد هتل شدند.سپهر نزد نتصدي نسبتا جوان وشيك پوش هتل رفت و تقاضي يك اتاق مناسب براي دو شب براي خودش و ستاره كرد و البته خيلي زود هم موفق شد اتاق گير بياورد.كليد را از متصدي گرفت و در كنار ستاره وارد اسانسور شد.اتاق انها طبقه سوم هتل بود.بعداز خارج شدن از اسانسور،خدمتكار كه سخت تحت تاثير رفتار متين ان دو قرار گرفته بود چمدانها را تا جلوي اتاقشان برد و بعد از گرفتن انعام قابل توجهي از سوي سپهر با تشكري مشتاقانه انهارا ترك كرد.

    با ورود به اتاق منظره چشم نواز ان ستاره را به هيجان اورد. رو به سپهر گفت:

    -سليقه ات خيلي عاليه سپهر.

    سپهر با لبخند تشكري كرد و سپس رو به او گفت:

    -بهتره براي رفع خستگي يه دوش بگيري.

    نگاهي به ساعت كنار تخت انداخت و گفت:

    -ساعت هفت شام ميدن.تا اونموقع بهتره يه استراحت كوتاه هم بكني تا كاملا سرحال وقبراق باشي.

    ستاره با نشاط روي تخت نشست وگفت:

    -من كاملا سرحالم.ولي تورو اينطور فكر نميكنم.بهتره تو يكمي استراحت كني تا من يه دوش بگيرم.

    سپهر چمدانها را كنار گذاشت و گفت:

    -بدم نميگي.باشه.فعلا تو به خودت برس.خيال دارم امشب با زيباي شهر توي رستوران غذا بخورم.

    لبخند شادي بر لبهاي ستاره نقش بست.به نشانه اطاعت سرش را تكان داد و بعد از برداشتن لباسهايش راهي حمام شد.
    سپهر بعد از رديف كردن كارهاي او و استقرارش در خئابگاه راهي ايران شد. ستاره در فرودگاه در ميان گريه دست اورا رها كرد وبا صدايي بغض الود و گرفته گفت:

    -به همه سلام برسون.

    گونه او را با محبت بوسيد و گفت:

    -به شرط اينكه ديگه گريه نكني.ببين چه بروز خودت اوردي.

    چشمهات مثل پفك باد كرده.

    ميان گريه به زحمت خنديد.سپهر در ادامه گفت:

    -اگه تونستم بهت سر ميزنم.بزودي شايد دو سه ماه ديگه.

    -قول ميدي سپهر؟

    -مطمئن باش.حرف مرد يكيه.

    با حسرت گفت:

    -كاش از همديگه جدا نميشديم.

    -ميدوني كه امكانش نيست.حالا هم بسه.اين نقدر اشك نريز.فعلا اگه دوست داري با خيال راحت راهيم كني لطفا به جاي گريه بخند.اينجوري ديگه نگرانت نيستم.

    با لبخند تلخي گفت:

    -هرچي تو بگي.

    يك بار ديگه گونه اورا بوسيد وگفت:

    -مواظب خودت باش.نامه هم يادت نره.هروقت تونستي برامون نامه بنويس.

    -مطمئن باش.

    طنين صدايي كه مسافران را به مقصد تهران مي خواند سپهر را از ستاره جدا كرد.ارام گفت:

    -اگه تونستي تلفن بزن.مارو از حال خودت بي خبر نذار.

    با تكان سر موافقت كرد و سپهراز او دورشد.وقتي از ديوار شيشه اي گذشت ستاره نااميد وتنها بند كيفش را بيشتر از قبل در مشت فشردولب بر هم فشرد وارام عقب گرد كرد.دلش مي خواست گريه كند.چقدر تنهايي سخت بود.حالا كه سپهر از كنارش رفته بود بيشتر اينرا حس ميكرد.تا به خود امد جلوي خوابگاه بود.حس تنها بودن بد حسي است.انسانها هرچقدر هم كه طالب انزوا و تنهايي باشند باز هم دوست ندارند همه انهايي را كه ميشناسند بيكباره از دست بدهند و ستاره در ان لحظه درست همين حس را داشت.

    اسانسور طبقه چهارم ايستاد. از ان خارج شد و با قدمهاي سنگين به طرف اتاقش رفت.در را گشود و وارد شد.ماري وجورجيا دو هم اتاقي الماني و امريكايي اش مشغول صحبت بودند. ماري با ديدن او با ان چشمهاي قرمز شده از روي صندلي بلند شد وبهت زده پرسيد:

    -اوه خداي من...ستاره چي شده؟چه اتفاقي برات افتاده؟

    خودش را روي صندلي انداخت و به جاي جواب گريست.ماري متعجب از رفتار او كنارش نشست و با اخمي تصنعي گفت:

    -اوه...اوه ببين چه گريه اي ميكنه.اخه دختر خوب دور شدن از برادر كه اينقدر گريه نداره.من موقع جدايي از مايكل داشتم قهقه ميزدم اونوقت تو...حالا من تورو با اين ريخت و قيافه ديدم خيال كردم چه بلايي سرت اومده.

    ستاره با صداي بغض الودي گفت:

    -تو واقعا بي احساسي ماريا!يعني دوري از خانواده گريه نداره؟

    ماري با شوخي وجدي توام با هم گفت:

    -اولا يكي يكي بذار جوابت رو بدم.من بي احساس نيستم،يك.

    دوري از خانواده گريه نداره،دو.تو درست...البته مي بخشي،ولي مثل بچه هاي يك ساله مي موني كه اصلا نمي توني خودت رو كنترل كني،سه.طوري رفتار مي كني كه هركس ندونه خيال ميكنه ديگه قرار نيست هيچ وقت اونارو ببيني،چهار.تو قراره تا پنج شش ماه ديگه توي تعطيلات كريسمس برگردي ايران.اينكه ديگه اين همه عجز ولابه نداره.

    ستاره اشكهايش را از گونه سترد وگفت:

    -ما ايرانيها و شما غربيها كلي باهم فرق داريم.ما هيچ وقت از همديگه دور نميشيم،ولي شماها،درست بعد از اينكه به سن قانوني رسيديد،از خانواده هاتون جدا ميشيد.شايد به خاطر همينه كه شماها هيچ وقت از دوري خانوادتون به اندازه ما ناراحت نمي شيد.

    ماري سرش را تكان دادو با خونسردي گفت:

    -تو اشتباه مي كني.درسته كه تربيت و فرهنگ ما با شما ايرانيها از زيرزمين تا طبقه چهارم فرق مي كنه ولي فراموش نكن كه ما هم انسانيم و انسان هم غريزه داره.دوست داشتن هم يه غريزه است كه توي وجود همه ما ادما وجود داره.ولي علت اينكه ما مثل شماها گريه وزاري راه نميندازيم اين نيست كه بي احساسيم بلكه در اينه كه ما مدتهاست كه فهميديم با گريه هيچ اتفاقي نمي افته جز پف كردن صورت!اما متاسفانه شماها فكر ميكنيد كه با گريه كارها پيش ميره.در حالي كه اينطور نيست.

    ستاره تبسمي كمرنگ بر لب اورد و گفت:

    -تو بيش از حد معمول يك دختر بي خيالي.هرچند شايد هم حق با تو باشه.

    مطمئن از خود گفت:

    -شايد نه،حتما.

    -نميدونم چي بگم ولي اينو مطمئنم كه اينجور وقتها تا چند روز به اين حالت هستم.

    جورجيا به جاي ماري گفت:-مدتي كه در غرب زندگي كني به اين وضع خو مي گيري.

    ماري گفت:

    -بهتره بري به دست و صورتت يه ابي بزني و حاضر بشي تا خودمون رو براي ديدار با هم اتاقي جديدمون اماده كنيم.

    -قراره امروز بياد؟

    -اوهوم.خانم يوهان سرپرست خوابگاه گفت از همه ما بزرگتره و امشب مياد.

    جورجيا با شوخي گفت:

    نكنه هيولاست؟

    ماري متوجه شوخي او شد بااين حال به روي خود نياورد و گفت:

    -نه ادميزاده.حالا پاشيد اينجارو جمع و جور كنيم وقتي اومد فكر نكنه ما از جنگل اومديم.

    تشبيه او دختر ها را به خنده انداخت.ماري هم با ديدن ظاهر خندان ان دو لبخند رد و قبل از هركاري جلوي اينه ايستاد تا حلقه موهاي قرمزش را مرتب كند.
    سارا اشميت هم اتاقي جديد ان سه بودكه دراتاق ستاره اقامت گزيد.او دختري بود با ظاهري نيمه شرقي و غربي،موهاي سياه وصاف با گونه هاي چال افتاده،اورا دختري از شرق،و چشمهاي ابي و وحشي با پوستي سفيد كه با كك و مك از لطفش كاسته بود همراه با قد نسبتا بلند اورا دختري غربي معرفي مي كرد و البته همه انها همانروز اول فهميدند كه او دختري دو رگه از مادري ايراني و پدري انگليسي است.او سال سوم دندانپزشكي و با ستاره هم رشته بود چون ستاره هم سال اول دندانپزشكي بود.
    با سرو صدايي كه ان سه بلند كرده بودند نامه اش براي چندمين بار خط خطي شد.
    عاقبت خسته از صداي انها با حالت قهر وسايلش را برداشت و به اتاق خودش رفت و بعد از بستن در سرش را روي كاغذي كه نامه اش را مي نوشت فرو كرد.نوشت:
    با سلامي گرم خدمت خوبان و عزيزان بهتر از جانم.
    اميدوارم هركجاهستيددر پناه خداوند متعال،روزها را به
    خوبي وخوشي پشت سر گذاريد.اگر از حال من بپرسيد
    خواهم گفت كه خوبم وملالي نيست جز غم دوري شما.
    مي توانم صورت سپيده را بعد از خواندن اين سطر از نامه ام
    ببينم.حتما پشت چشمي نازك ميكندو ميگويدباز
    خودش را لوس كرده ولي به خدا حقيقت را ميگويم.
    قبل از همه چيز برايتان از اينجا مي نويسم.هوا در اين فصل
    از سال با گذشت دو ماه از پاييز بسيار سرد شده،طوري كه
    گاهي اوقات دركمال ناباوري بارش برف،غافلگيرمان
    مي كند.ماري يكي از هم اتاقي هايم ميگويد(البته به شوخي)
    پاقدم توست ومن هم فقط مي خندم.خوب است
    كه اينجا اينقدر برف مي بارد،چون شما كه خوب ميدانيد
    من چقدر عاشق روزهاي برفي هستم.گذشته از ان
    مواظب سلامتيم نيز هستم.
    در نامه قبلي از من خواسته بوديد به جاي حاشيه رفتن،
    يكراست بروم سر اصل مطلب و برايتان از درس و كالج
    بنويسم.خوب ميدانيد كه من چه دختر حرف گوش كني هستم،
    بنابراين سخن شمارا مي پذيرم و ميگويم درس من اي بد نيست.
    (شوخي كردم).جمله ام را تصحيح مي كنم،خوب است.خصوصا با
    وجودياري سارا كه هم زبان فارسي را روان صحبت ميكند و هم انگليسي را
    از او كه درنامه قبل برايتان گفتم.به كلاس زبان هم ميروم و هرچند زبانم
    هنوز در تكرار وياد گيري بعضي لغات الماني،الكن است،با اين حال قابل
    تحمل است.به شوخي(بايد به وجودم افتخار كنيد).راستي از هديه زيبايتان
    واقعا متشكرم.با اين حال باز هم ميگويم به جاي اين همه ولخرجي براي من
    اين پولهاي بي زبان را براي اينده سپيده عزيزم پس انداز كنيد.
    راستي از همين جا دارم براي سپهر شكلك در مي اورم.به او بگوييد خيلي
    بي معرفت است.بااينكه تاجر سيار است،با اين حال
    هنوز به ديدن من نيامده.لطفا به او بگوييد كه كمي هم
    به حال خواهر كوچكش فكر كند كه دلش خيلي كوچك
    است.مثل اينكه زيادي حرف زدم.واي...نامه ام مثل
    طومار طولاني وزياد شده.حتما موقع خواندنش همه تان
    به خميازه مي افتيد.اين را براي اين گفتم كه شماهم موقع
    نوشتن نامه،كمي از خست بكاهيد و بيشتر ورقه هدر بدهيد
    و برايم نامه بنويسيد.
    تا سرتان را درد نياورده ام نامه ام را به اتمام مي رسانم.
    نگران من نباشيد.به فكر خودتان باشيد.خصوصا شما مادر جان
    كه دراين فصل از سال سينه دردتان عود مي كند.از دور صورت
    ماه همگي تان را مي بوسم.
    فداي شما:ستاره دلتنگ
    با پايان يافتن نامه اش ان را درپاكت گذاشت و بعد از نوشتن مشخصات روي پاكت
    انرا در كشوي ميزش نهاد تا فردا به صندوق پست بيندازد.به طرف پنجره نگاه كرد.
    بارش برف،اورا به شوق اورد.از جا برخاست و به انسو رفت و به شب برفي خيره شد.
    اهسته پنجره را باز كرد ونفس عميقي كشيد.تا مغزاستخوانش سرما را حس مي كرد.با اين حال بي توجه به ان نفسهاي عميقي كشيد.تكانهاي دندانهايش روي هم باعث شد به خود ايد.سريع پنجره را بست و با دست بازوهايش را ماليد.
    بدجوري سردش شده بود.به طرف تختش رفت و زير لحاف خزيد.هنوز هم احساس سرما مي كرد.واقعا كه...مثل بچه كوچولوهاي ديوانه رفتار كرده بود.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  2. 4 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    با سوزشي كه در بيني احساس مي كرد و سوت كشيدن گوشش از خواب بيدار شد.با نوك انگشتان پلكهايش را ماليد و نگاهش به سارا افتاد.چه راحت به خواب رفته بود.احساس بدي داشت.چشمهايش مي سوختند و گلويش هم بد جوري درد ميكرد.دست روي پيشاني اش گذاشت و از حرارت زياد ان جا خورد.ديوانگي كرده بود كه ديشب كنار پنجره رفته بود.دستش را پايين انداخت و از تخت به زير امد و به طرف در رفت.نگاهش در همان حال به اينه ميز توالت افتاد.صورتش گلگون شده بود و نشان از تب زيادش مي داد.به عطسه افتاد.بي حال در اتاق را باز كرد و قدم به بيرون نهاد و به سمت دستشويي رفت تا ابي به دست و صورتش بزند.بعد از شستن دست وصورت همان طور كه با حوله ابريشمي صورتش را خشك ميكرد خارج شد و دوباره به طرف اتاقش رفت.پشت ميز تحرير نشست و با نگاهي به برنامه متوجه اوج خوش شانسي خود شد.چقدر شانس اورده بود كه يكشنبه بود و نيازي به رفتن به كالج نبود،چون مسلما با ان وضع وحال هيچ چيز از درس نمي فهميد ولي با نگاهي به سطر پاييني ان متوجه شد كه زياد هم شانس نياورده است.
    طبق برنامه اي كه ريخته بود انروز بايد براي تكميل تحقيقش به كتابخانه مي رفت ولي با ان حال...چطور مي توانست اين كار را بكند؟
    چشمهايش بدجوري ميسوختند و پلكهايش به زور باز بودند.هنوز لباس خواب به تن داشت و سرما را تا اعماق وجودش احساس مي كرد.با اين حال سر به ساعد دستها تكيه دادو ميان عطسه هايش به خواب رفت.
    با تكان دست گرمي روي بازويش از خواب بيدار شد.حس مي كرد پرده سياهي جلوي چشمهايش است.نگاهش به چهره خواب الود سارا افتاد.سارا با نگراني پرسيد:
    -چرا اينجا خوابيدي؟اونم با اين لباس؟
    با ناله اي دردناك سرش را بين دو دست فشار داد.سارا ادامه داد:
    -حالت خوب نيست؟
    بزحمت گفت:
    -اره گمونم مريض شده باشم.
    سارا دست روي پيشاني او گذاشت و با تغير گفت:
    -معلومه كه مريض شدي.اونم با اين لباس خواب نازك.مريض نميشدي بايد تعجب ميكردم.
    به سرفه افتاد وهمان موجب شد تا سارا دست ازسرزنش بردارد.دست اورا گرفت و گفت:
    -حالا بهتره بري توي رختخواب.شايد حالت بهتر بشه.
    دست اورا پس زد و گفت:
    -نه نمي تونم بخوابم.بايد برم كتابخونه.
    -كتابخونه؟امروز؟ولي تو كه ميدوني يكشنبه ها كتابخونه كالج تعطيله.
    -مي دونم به خاطر همين اونجا نميرم.
    -پس مي خواي كجا بري؟كتابخونه هاي شهر اينقدرها هم مجهز نيستن.
    سرفه اي كرد وگفت:
    -مي رم كتابخونه مركزي اونجا كتابخونه مجهزيه.
    سارا كه تازه به ياد انجا افتاده بودگفت:
    - راست مي گي... ولي با اين حال...
    حرف اورا قطع كرد و گفت:
    -ميبيني كه مجبورم.بايد تحقيقم رو تا دو هفته ديگه تحويل بدم.حالم هم زياد بد نيست.ميشه يه كاريش كرد.
    -اما اينجوري بري بيرون معلوم نيست چه بلايي سرت بياد.
    -نترس.مواظب خودم هستم.من دختر قوي بنيه اي هستم.مطمئن باش چيزيم نميشه.
    سارا كه مجاب شده بود گفت:
    -باشه .به من ارتباطي نداره.فقط خودتو خوب بپوشون و مواظب خودت هم باش.
    دكمه هاي پالتويش رابست لبخندي زد وگفت:
    -حتما من كه بچه نيستم كه اينقدر سفارش ميكني.
    -بچه نيستي ولي حالات بچه گونه داري.رفتن به بيرون اونم توي اين هوا... ديوونگي محضه.
    موهايش را بدون انكه ببندد روي شانه ها رها كرد و كلاه بافتني قرمزي را هم روي سر گذاشت وگفت:
    -از نصايحت متشكرم مادر بزرگ.
    -ببينم مگه براي خوردن صبحانه نمي ري پايين؟
    به ساعت اشاره كرد وگفت:
    -ساعت خواب!يك ساعت از وقت صبحانه گذشته كجاي كاري؟
    سارا اه بلندي كشيد.فرصت حرف زدن به او ندادو بعد از برداشتن كلاسورش از اتاق خارج شد.سوار اسانسور شد و پايين رفت و بعد از خارج شدن از كالج سوار مترو شد.
    در ايستگاه نزديك كتابخانه پياده شد و به انجا رفت.با اينكه صبح بود چون فصل سرما بودفضاي كتابخانه تاريك به نظر مي رسيد و او دل نگران كتابهاي درسي اش را برداشت و گوشه دنجي نشست و مشغول يادداشت برداري شد.انقدر در كتاب غرق
    بود كه اصلا متوجه نشد همه رفته اند و فقط او در كتابخانه باقي مانده است.با صداي متصدي كتابخانه به خود امد:
    -خانم...خانم
    سرش را از روي كتاب بلند كرد و به او خيره شد.متصدي كه پيرمردي با موهاي كم پشت و جو گندمي بود روبه او مودبانه گفت:
    -متاسفانه كتابخانه تعطيل شده
    -بله... اگه اجازه بديد يه صفحه ديگه مونده اونو بنويسم و بيام.
    -نه خانم متاسفم نميشه.وقت تموم شده براي ما مسئوليت داره. حرف اورا پذيرفت.ظاهرش كه ظاهرش كه اينطور نشان ميداد.به هر حال نميتوانست براي پيرمرد بيچاره دردسر درست كند.كيف و كلاسورش را برداشت و از جا برخاست و گفت:
    -در هر صورت ...از لطفتون متشكرم.
    پيرمرد بدون حرف كنار ايستاد تا او از در خارج شود سپس خود بيرون رفت و بعد از قفل كردن درها در حالي كه مخاطبش ستاره بود گفت:
    -مواظب خودتون باشين خانم اين وقت شب خيلي خطرناكه خصوصا براي خانم جواني چون شما.
    لحن ناصحش لبخندي بر لبان باريك وياقوتي رنگ ستاره نشاند.با مهرباني تشكر كردو در طول جاده به حركت درامدتا در ايستگاه سوار مترو شود و به خوابگاه بازگردد.استين پالتويش را بالا زد و زير نور چراغهاي روشن در شهر به ساعت نگريست.تقريبا شش بعد از ظهر بود.از صبح تا به حال جز ساندويچي كه در راه امدن به كتابخانه خريده و خورده بود چيز ديگري راهي معده نكرده بود.مي دانست دير به خوابگاه ميرسد،به همين خاطر كنار يك اغذيه فروشي ايستاد و يك همبرگر مك دونالد گرفت.همانطور كه راه ميرفت انرا هم گازمي زد.با رسيدن به خيابان انرا خلوت ديد.تعجبي هم نداشت.در ان شب سرد كمتر كسي از خانه بيرون مي امد.تصميم گرفت تا جايي كه مي تواند با راه رفتن طي طريق كند.بنابرين در ان خيابان سوت وكور به حركت درامد.صداي برخورد پاشنه كفشش با سطح خيس خيابان رعب انگيز بود با اين همه به او ارامش ميبخشيد.
    همانطور كه راه ميرفت متوجه صداي ديگري شد.انگار *** نفر پشت سر او راه ميرفتند.صداي پاهاي قوي و محكم شان نشان ميداد كه مرد هستند انهم نه يك نفر بلكه چند نفر.قلبش فروريخت واحساس كرد خون در عروقش منجمد شده اس.اب دهانش پايين نميرفت و ترس را تا اعماق وجودش احساس ميكرد.ضعف و بيماري را فراموش كرد و با گامهايي محكمتر وبلند تر از قبل به حركت در امد.باخود انديشيد ((شايداصلا منظورشان من نباشم)).
    سعي داشت با اين اطمينان خود را ارام كند ولي نمي توانست ريسك كند.به همين خاطر با وجود ان اطمينان پوشالي هم چنان ميرفت ولي انگار منظورشان واقعا او بود. چون صداي گامهاي انها پشت سرش به نسبت گامهاي خودش تغيير ميافت.
    الفاظ كريه و مستهجني را از پشت ميشنيد،با اين همه بي توجه به ان همچنان با تظاهر به خونسردي و بي خيالي راه مي رفت در حالي كه در قلب وسرش طوفان عجيبي بر پا بود.بناچار كنار جاده ايستاد شايد انها از كنارش رد شوند،ولي انها هم در جايي نزديك او ايستادند.قلبش مي لرزيد و نفسش بسختي در مي امد.حالتي جدي به خود گرفته بود كه يكباره صداي پسري متوجهش كرد:
    -عروسك!مي خواي برسونيمت؟
    پلكهايش را بزور باز نگه مي داشت.نزديك بود از ترس از حال برود.
    بدون حرف دست دراز كرد تا ماشيني جلويش بايستد.انگار پسرها حال عادي نداشتند چون حالت صحبتهايشان و همين طور تكانهايي كه مي خوردند نشان از اوضاع خرابشان مي داد. يكي از ان پنج تا كه پسري بلوند بود به او نزديك شد.انگار مي خواست اورا لمس كند.با خشم و مشتي محكم به سينه او اورا از خودش دور كرد.نگاه معنا داري بين پسرها ردو بدل شد.الماني غليظ انها مانع از ان ميشد كه بتواند درست مفهوم حرفهايشان را بفهمد.چندتايي دورش حلقه زدند.نزديك بود از شدت ترس و وحشت غش كند.لب بر هم فشرد و محكم گفت:
    -گم شيد!
    بسختي مي توانست لغات مورد نظر الماني را بيابد.ان كلمه هم خيلي تصادفي از دهانش بيرون پريد.يكي از انها با چشماني كه بيش ار حد خمار كرده بود رو به ديگري گفت:
    -خانم چه با ادب تشريف دارند.
    يكي از پشت نزديكش شد.متوحش خود را كنار كشيد و در حالي كه سعي مي كرد ترسش را بروز ندهد گفت:
    -گورتون رو گم كنيد كثافت ها.
    پسر كه متوجه منظور او شده بود با لحن كشداري گفت:
    -كجا بريم؟تنهايي؟بذار حداقل تا خونه همراهيت كنيم.
    با تمام وجود سعي داشت نقطه ضعفي از خود نشان ندهد.محكم گفت:
    -بريد به جهنم.
    -بدون دختري به خوش اب و رنگي تو؟
    با نگاهي به انها متوجه شد چهار نفر هستند.پس نفر پنجم كجا بود؟
    بسختي نفس مي كشيد.دست در كيفش برد و كيف پولش را دراورد و جلوي پاي انها انداخت.انگشترش را هم با وجودي كه برايش ارزش زيادي داشت جلوي پاي انها پرت كرد وگفت:
    -من ديگه چيزي ندارم.همش همين هاست.مي تونيد برداريد و گورتون رو گم كنيد.بريد به درك.
    صدايش مي لرزيد.انگار تمام توانش را به كار گرفته بود تا از پا نيفتد.
    باد سردي دور ستون فقراتش مي وزيد ودندانهايش به هم مي خوردند.يكي از انها كيف پول و طلاها را برداشت و با نگاهي به ستاره گامي به او نزديك شد و گفت:
    -اگه دختر خوبي باشي كاري باهات نداريم.
    مي خواست عقب برود كه حس كرد كسي از پشت دستش را گرفت گويي از جاي بلندي به پايين پرت شده بود.فرياد زد:
    -شما جز چندتا اشغال هرزه هيچي نيستيد.
    پسري كه لحظاتي قبل با او سخن مي گفت نزديكش شد و با يك حركت دست به سوي ستاره دراز كرد و زنجير گردنبند اورا كشيد طوري كه زنجير پاره شد و گردن ستاره خراشيد و صداي ناله اش بلند شد.
    چشمانش پر از اشك شده بودند.بسختي در تلاش بود تا دستهايش را از حصار دستهاي ان پسر رها كند ولي نميشد.يكي ديگر نزديكش شد و روبه ديگري با تمسخر گفت:
    -هنري...فكر نميكني زيادي بچه است؟
    با خنده مستانهاز جانب پسرك بلوند حس كرد مو براندامش سيخ شده است.
    -براي جشن امشب بد نيست.يه مهمون افتخاري.
    ستاره فرياد كشيد:
    -من كه هرچي داشتم بهتون دادم ديگه چيزي ندارم كه بهتون بدم.
    يكي با نگاهي به سرتاپاي او با حالت چندش اوري گفت:
    -زيادم مطمئن نباش.
    قلبش هري ريخت پايين.عجب غلطي كرده بود كه ايستاده بود! سعي داشت هنوز همان حالت نفوذ ناپذير را در خود حفظ كند. مي خواست با التماس از دست انها رها شود ولي امكان نداشت چون اگر التماس مي كرد اوضاع بدتر مي شد.با خشونت گفت:
    -با من چه كار داريد؟من كه با شما كاري ندارم.
    صداي يكي بلند شد:
    -تو نداري ولي ما با تو كار داريم.
    ماشيني ترمز كرد و پسري از درونش بيرون پريد خداوندا...نفر پنجم بود.بايد فرار مي كرد.اگر سوار ماشين انها ميشد بلايي كه نبايد به سرش مي امد.بي اختيار با پاشنه پا به زانوي پسري كه دستهايش را در دست داشت كوبيد.پسر با ناله اي دردناك دست اورا رها كرد.سريع از كنار انها دور شد و بناي دويدن را گذاشت.بقيه پسرها هم سر به دنبالش نهادند.دو نفر پياده و سه نفر سواره.در حين دويدن سرش به عقب بر مي گشت تا ببيند دنبالش هستند يا نه ولي انگار دست بردار نبودند.به خاطر مصرف بيش از حد الكل گامهاي پسرها سست تر از گامهاي او بود.خيابان هر لحظه خلوت تر ميشد.نور چند ماشين از جلو توجهش را جلب كرد.بي اختيار دستهايش را بالا برد و تكان داد.بدون وقفه و تند و تند دوتا از ماشين ها ايستادند و از درونشان چند مرد وزن بيرون امدند.
    به طرف ماشيني كه مسافر زن داشت دويد و در حالي كه به سختي نفس نفس مي زد به ماشين پسرها اشاره كرد و بريده بريده گفت:
    -كمك...كمك كنيد...من...من...اونا...
    خوشبختانه سر نشينان ماشين ها تعدادشان زياد بود بنابراين ستاره را در پناه خود گرفتند.سعي داشت ارام باشد ولي تب سرش را بمباران مي كرد.
    در فرصتي كه دو طرف مشغول زد وخورد بودند از ماشين فاصله گرفت و به حالت دو از انها جدا شد.نور ماشينها كمتر مي شد.با خود انديشيد((اين بهترين راه ممكن بود.اگر مي ماندم معلوم نبود سرنشين هاي ماشين دوم ادمهاي درست و حسابي باشند و بلايي به سرم نياورند.))
    انقدر دويده بود كه گلويش خشك شده بود و سينه اش هم خس خس ميكرد.اشك اش درامده بود.چقدر احساس تنهايي و بي پناهي مي كرد.خدا خدا از زبانش دور نميشد.ماشيني هم در انجا ديده نميشد.داشت ميدويد كه يكباره روي زمين افتاد.انگار سنگ جلوي پايش را نديده بود.سرش محكم به زمين خورد و خون جاري شد.بدترين چيزي بود كه امكان داشت رخ دهد.ضعف وبيماري از يكسو و حالا جاري شدن اين خون از سويي ديگر اورا كاملا از پا دراورده بود.با ضعف از جا بلند شد.ميخواست عرض خيابان را طي كند كه نور ماشيني چشمش را زد.درست وسط خيابان بود.نور ماشين هر لحظه بيشتر از قبل به او نزديك مي شد و يكباره ماشين ترمز كرد.همزمان با ترمز سريع ماشين تمام توانش را از دست داد.بي گمان به اخر زندگي رسيده بود.انقدر همه چيز سريع رخ داد كه متوجه هيچ چيز نشد،فقط حلقه خوني را كه جلوي چشمش لغزيد ديد و بعد نور شديدي كه مستقيم چشمانش را هدف گرفته بود.روي زمين افتاد و ديگر هيچ نفهميد.
    ****
    سرنشين ماشين كه پسر جواني بود با ديدن او كه يكباره وسط خيابان افتاد،پياده شد و به طرف او دويد.صورت ستاره كاملا نا مشخص بود.با ترديد موهاي اورا از جلوي صورت كنار زد و با ديدن خون متوجه موضوع شد.برسر دوراهي ترديد مانده بود.عاقبت حس انسان دوستي وادارش كرد كه ستاره را از زمين بلند كند.يكي از دستهايش را دور كمر او و دست ديگر را زير پاهاي او گذاشت و از جا بلندش كردو به طرف ماشين رفت.نگاهش يك لحظه زير نور كمرنگ مهتاب به صورت دخترك افتاد.لب به دندان گزيد و نگاهش را دزديد.سپس اورا روي صندلي عقب جاي داد و خود به طرف صندلي جلو رفت و بعد از نشستن با تمام سرعت به راه افتاد.در طول راه چندبار از اينه به صورت دخترك غريبه نگريست.بقدري رنگش پريده بود كه پايش ناخوداگاه با شدت بيشتري روي پدال گاز فشرده مي شد.جلوي بيمارستاني نگه داشت و به طرف در عقب رفت و بعد از گشودن دوباره ستاره رابلند كرد وبعد از بستن در به طرف در رفت.
    نگهبان مقابل در كه اورا مي شناخت متعجب از حضورش در حالي كه او فقط نيم ساعت پيش بيمازستان را ترك كرده بود زنجير را پايين كشيد و با گفتن شب بخير و با نگاهش پسر را بدرقه كرد. با ورود به بيمارستان برانكاري را براي حمل ستاره يافتند.اورا به بخش انتقال دادند و خود پسر كه يكي از پزشكان بيمارستان محسوب ميشد بسرعت پزشكي را به بالينش فرا خواند.بعد از معاينه دكتر دستور پانسمان زخم دور سر ستاره را داد و سپس با نگاهي به او پرسيد:
    -سر اين دختر چه بلايي امده؟انگار فرسنگها دويده.
    با تكان سر به نشانه خستگي گفت:
    -باور كنيد نمي دونم.من توي جاده پيداش كردم.مثل اينكه از دست مزاحمان خياباني فرار مي كرده.حالا حالش چطوره؟
    يورگن چشمان ريز و ابي اش را به او دوخت و گفت:
    -فعلا كه زير سرمه تا بهوش بياد.ولي بد نيست.نسبت به نيم ساعت پيش خيلي بهتره.بهتر هم ميشه.
    -امشب مي تونه مرخص بشه؟
    -ميل خودته اگه بخواي به دردسر نيفتي اين كارو بكن.
    با تشكري كوتاه از او فاصله گرفت و به اتاقي كه ستاره در ان بود رفت.كار پانسمان سرش تمام شده بود و روي تخت مثل يك بچه گربه بي پناه ديده مي شد.نگاهش را از او برگرفت و روي صندلي بيرون اتاق نشست و به انتظار ماند.به ساعت نگاه كرد و از جا بلند شد تا به رستوران بيمارستان برود و قهوه اي بنوشد.مي دانست اگر بخواهد بيشتر از اين سرپا بماند حتما به فنجاني قهوه نياز دارد.بعد از گرفتن قهوه روي صندلي مقابل پنجره قدي و بزرگ بيمارستان نشست و به باراني كه چند لحظه پيش شروع به باريدن كرده بود چشم دوخت.در همان حال ارام ارام قهوه اش را هم سر مي كشيد كه صداي ظريف و زنانه اي مخاطبش قرار داد:
    -دكتر...شما هنوز اينجاييد؟
    نگاهش به جلو افتاد و با ديدن او با لبخندي كمرنگ گفت:
    -بله شب بخير.
    زن با لبخندي غليظ با عشوه اي به سر وگردن جواب اورا داد.سپس پرسيد:
    -چطور به خانه برنگشتيد؟مگه به نيت خانه از بيمارستان خارج نشديد؟
    فنجانش را روي نعلبكي گذاشت و با تكيه به صندلي اش گفت:
    -چرا ولي بين راه مشكلي برام پيش اومد مجبور شدم دوباره به بيمارستان برگردم.
    كيت بدون تعارف روي صندلي مقابل او نشست و بالبخندي ظريف و زنانه پرسيد:
    -مي تونم بپرسم چه مشكلي؟
    بي حوصله بود.نگاه خسته اش را به او دوخت و سرد گفت:
    -مشكلي كه كاملا خصوصيه.
    گونه هاي كيت سرخ شدند.پيدا بود جواب مورد نظرش اين نبوده است با اين حال با حفظ ظاهر گفت:
    -بايد مشكل بغرنجي بوده باشه كه پزشك مسئول بيمارستان مارو به اينجا كشونده.
    با نگاهي به سوي او با ظاهري مغرور گفت:
    -سوال سختي ازم نمي پرسيد؟
    -گمان نكنم جوابش زياد سخت باشه.
    -كيت...من قبلا جوابتون رو دادم.فكر ميكردم ديگه اين قضيه تمام شده باشه.
    -اوه روزمهر...تا كي خيال داريد شكسته نفسي كنيد؟همه ما مي دونيم كه شما مرد ايده الي هستيد.من دليل فرارتون رو نمي دونستم.
    -فراري در بين نيست.
    -پس چرا جوابي به من نمي ديد؟خانواده من...واقعا به شما علاقه دارن،همين طور...
    روزمهر نگذاشت او بيشتر از ان ادامه بدهد.با ظاهري جدي و محكم گفت:
    -خواهش مي كنم كيت!من اين بحث رو پايان يافته مي دونم.
    -من واقعا به شما علاقه دارم روزمهر.
    به صراحت او عادت كرده بود.شايد اين صدمين اعتراف كيت بود كه مي شنيد بي حوصله گفت:
    -اين قدر خودتون رو مقابل من خرد نكنيد كيت.شما همكار خوبي هستيد ولي...
    با عجله حرف اورا قطع كرد و گفت:
    -مي تونيم از اين هم كه هستيم نزديك تر بشيم.مثلا يه...
    اين بار روزمهر كنترل خود را از دست داد.ديگر طاقت شنيدن اين حرفها را نداشت با اين حال ارام بود.
    -لطفا بس كنيد.چرا اين موضوع رو خاتمه نمي ديد؟باور كنيد اصرار شما خسته كننده است.اين حرفها واقعا از يك دختر بعيده.
    -ايران فرهنگ خاص خودش رو داره و المان فرهنگ خاص خودش. شما عاشق چه چيز يك دختر هستيد؟واقعا عاشق چه چيزي هستيد؟چه چيزي رو در من نمي بينيد؟ايا من ايرادي دارم؟
    با تظاهر به خونسردي گفت:
    -لطفا تمومش كنيد كيت.اين موضوع از نظر من...پايان يافته است.
    -تنها به خاطر اينكه احساساتم رو بيان كردم؟
    -ايراد به خودتون نگيريد مساله اين نيست.لطفا سعي كنيد اين موضوع رو فراموش كنيد.اجازه بديد در حد دو همكار و دو دوست باقي بمونيم.
    كيت ناراحت از جا برخاست و با چشماني سرخ شده از فرط خشم براي هزارمين بار به صورت مغرور و نفوذ ناپذير روزمهر خيره شد. مثل اين كه كليد قلب روزمهر در دست هيچ كس نبود.شايد هم بود كه هيچ جوابي به او نمي داد.با عصبانيت پرسيد:
    -اين جواب اخرتونه؟
    روزمهر دقايقي به چشمهاي او خيره شد.دلش به حال كيت مي سوخت.با اين حال بايد چيزي مي گفت.نفهميد چرا گفت:
    -متاسفم.
    كيت لب بر هم فشرد و گفت:
    خيلي خب...باشه.ولي من...باز هم ادامه ميدم اون قدر كه...
    نام روزمهر را پيج كردند و همين كيت را از ادامه سخن باز داشت. روزمهر از جاي برخاست و با نگاهي سرد به او گفت:
    -برات ارزوي خوشبختي مي كنم.مطمئن باش دختر زيبايي هستي و خيلي راحت مي توني مردها رو زير سلطه خودت بگيري.مي توني مرد ايده الت رو پيدا كني،ولي...مطمئن باش مرد ارزوهاي تو...من نيستم.
    كيت بدون هيچ حرفي به رفتن او نگريست.باز هم بايدشكست را پذيرا مي شد.
    روزمهر با يورگن دست داد سپس پرسيد:
    -حالش چطوره دكتر؟
    يورگن گفت:
    -لحظاتي قبل به هوش امد.خيلي از محيط بيمارستان ترسيد تا اينكه تونستيم بهش بقبولونيم كه نجات پيدا كرده و اينجا بيمارستانه.
    لبخندي از سر رضايت بر لبانش نقش بست:
    -از كمكتون متشكرم دكتر يورگن.بي گمان اگر شما نبوديد از شدت استيصال حتي قادر به حركت هم نبودم.
    يورگن با لبخندي گفت:
    -بهتره بري بهش سر بزني.شايد با ديدن تو...باور كنه كه نجات پيدا كرده.
    با لحني مردد پرسيد:
    -امكان داره اتفاق خاصي براش افتاده باشه؟
    -نه مطمئن باش.مثل اينكه از مهلكه جان سالم به در برده.
    نفس اسوده اي كشيد و گفت:
    -متشكرم دكتر.پس من ميرم به ديدنش هم ادرس خونه اش رو بگيرم و هم شماره تلفنش رو تا با خانوادش تماس بگيرم.
    يورگن با تكان سر موافقت كرد و روزمهر چند قدم از او دور شد كه يورگن صدايش كرد:
    -راستي روزمهر...
    نگاهش به سوي او بازگشت.
    -با من كاري داريد؟
    با اهنگي شوخ گفت:
    -فقط مي خواستم بگم به نظر من...كار تو به عنوان يه پزشك كمي بي معنيه.بهتره اسمت رو فرشته نجات بذاري اين لقب مناسبتره!
    لبهايش با لبخند حالت زيبا تري به خود گرفت:
    -شب بخير دكتر و خسته نباشيد.
    به رفتن او نگريست.سپس ارام به طرف استيشن به راه افتاد.
    پشت در اتاق ستاره لحظه اي مكث كرد سپس چند ضربه ي ملايم به در نواخت.در توسط پرستار گشوده شد.با ديدن روزمهر بي هيچ حرفي از جلوي در كنار رفت و اجازه ورود داد.روزمهر پا به درون اتاق گذاشت و با نگاهي كوتاه به پرستار اجازه مرخصي داد.پرستار اطاعت كرد و از اتاق خارج شد.روزمهر به طرف تخت او كه ستاره به حالت نيم خيز رويش نشسته بود و بي حال و بي رمق پلك بر هم نهاده بود رفت.
    مودبانه صدايش كرد:
    -خانم!خانم!
    پلكهايش با وحشت گشوده شد و با ترس به مرد جوان رو به رويش نگاه كرد.خوب بود كه در اتاق باز بود وگرنه از ترس تنها بودن با يك مرد مسلما بيهوش مي شد.
    زبانش حتي ياراي پاسخ دادن هم نداشت.
    روزمهر با لبخند اطمينان بخشي پرسيد:
    -حالتون بهتره؟
    اين جمله اورا از بهت در اورد.زيرلب نجوا كرد:
    -متشكرم.
    -مثل اينكه مي خواستيد منو ببينيد.
    چشمان ستاره با كمي دقت نسبت به قبل به او خيره شد.با به ياداوردنش در حالي كه هنوز صدايش به خاطر انهمه گريه دورگه و گرفته بودپرسيد:
    -شما...منجي من هستيد؟
    لحنش باعث شد روزمهر بي اختيار لبخند بزند.لحن او صادقانه با ترديد و كمي محبت ادا شد:
    -نه اونطورها كه فكر مي كنيد.مثل اينكه از ديدن ماشين من به اين روز افتاديد.
    ستاره به دور وبرش نگاه كرد واو نيز لبخند زدولي خيلي تلخ:
    -اين طور نيست.با اين همه از كمكتون سپاس گزارم.نمي دونم چطور از كمكتون تشكر كنم.شما جان منو نجات داديد.
    نگاهش را عجولانه پايين انداخت و گفت:
    -خواهش مي كنم.فقط اميدوارم حالتون بهتر شده باشه.
    بسختي به همراه لبخندي گفت:
    -از لطفتون متشكرم.بله...خيلي بهترم.
    لحن مودب ستاره و اهنگ خوش صدايش روزمهر را وادار كرد كمي بيشتر از حالت معمولي نگاهش كند.با لبخند پر محبتي گفت:
    -خوشحالم كه اينو مي شنوم خانم...
    بي اختيار گفت:
    -من ستاره هستم.
    چشمهاي روزمهر با برقي به سوي او بازگشت.حالا مي فهميد چرا ظاهر او تا ان اندازه شرقي است.
    -بله ستاره خام.ميخواستم بگم اگه مايل باشيد شمارو تا خونتون همراهي كنم.
    -متاسفانه من خانه اي ندارم.من...
    ساكت شد.چرا نزد مردي غريبه بايد اعتراف مي كرد كه در خوابگاه زندگي مي كند؟اصلا براي چه در همين فاصله كم به او اعتماد كرده بود؟
    -ولي مزاحم شما هم نميشم.
    با لحن اطمينان بخشي گفت:
    -ابدا مزاحم نيستيد.من كه دارم ميرم خونه شمارو هم تا يه جايي ميرسونم.
    -نه نه ممنونم.امشب به اندازه كافي بهتون زحمت دادم.ديگه...
    -قبول كنيد خانم.در اين وقت شب اگه تنها در خيابان باشيد هيچ معلوم نيست گير اوباش نيفتيد.
    صورتش سرخ شد و نگاهش از شرم به زير افتاد.صدايش بسختي شنيده مي شد:
    -چطوري ميتونم از محبتتون تشكر كنم؟
    با لحني جدي و قاطع گفت:
    -فقط قبول كنيد شمارو همراهي كنم.چون اصلا دوست ندارم براي يك دختر ايراني اتفاق نا خوشايندي بيفته.
    بسختي سرش را بالا اورد و به او نگريست.صورت جدي و مصمم مرد همين طور لحن صحبتش و نگاه راسخ ومحكمش كه در ان اطمينان موج ميزد ستاره را وادار به قبول پيشنهاد او مي كرد:
    -واقعا به خاطر زحمتي كه بهتون مي دم شر منده ام.
    -لطفا حرفش رو هم نزنيد.من ميرم اجازه مرخصي از دكتر بگيرم. شما هم لطفا...
    نگذاشت او بيشتر از اين ادامه بدهد و گفت:
    -بله ممنوم.
    روزمهر متوجه لحن شرمزده او بود بنابراين از اتاق خارج شد تا به گفتگو با دكتر بپردازد.
    *****
    همه چيز از نظر ستاره يك خواب بود.فرار از دست ان پسرها نجاتش كمك مردي جوانمرد كه اكنون كنارش نشسته بود و درحال راندن ماشين بود و حتي سالم برگشتنش به كالج.همه چيز به نظر يك رويا بود تا واقعيت.نگاهش مناظر بيرون را مي كاويد كه صداي مرد متوجهش كرد:
    -سعي كنيد ديگه هيچ وقت اين موقع شب بيرون نباشيد.اين دفعه ممكنه عواقب ناراحت كننده تري داشته باشه.
    لحن ناصح و معني دارش ستاره را به ياد ان اتفاق انداخت.رنگ صورتش ارغواني شد و صدايش از شدت شرم لرزيد:
    -از نصيحتتون متشكرم ولي من چون هيچ در چنين شرايطي قرار نگرفته بودم اين بود كه...
    بغضي كه گلويش را مي فشرد اجازه صحبت به او نداد.روزمهر با ملايمت گفت:
    -مي دونم كه چي مي خوايد بگيد در هر حال بايد بيشتر مواظب بود خصوصا دختر جواني چون شما.
    -بي نهايت از توصيه تون متشكرم ولي باور كنيد من نفهميدم چطور اون اتفاقات اونم پشت سرهم افتاد.من...حتي حالا هم...به خاطر اون موضوع...شوكه هستم.
    صدايش از شدت شرم نفرت و انزجار مي لرزيد و رنگ صورتش پريده بود.مثل هميشه وقتي كه بغض مي كرد چانه اش با حركتي موزون مي لرزيد.كلمات اخرش ميان بغض شديدي كه چون پنجه اي اهنين دور گلويش حلقه بسته بود بسختي شنيده مي شد.روزمهر با مهرباني ولي امرانه گفت:
    -ديگه بهش فكر نكنيد.همه چي رو فراموش كنيد.اين جور اتفاقات هميشه يه جور تجربه است تا ادم پخته تر بشه هرچند تجربه سختيه.
    -باهاتون هم عقيده ام.اينجور وقتها...ادمها خيلي اذيت ميشن.
    جلوي خوابگاهي كه ستاره ادرسش را داده بود نگه داشت و گفت:
    -رسيديم.
    با نگاهي به بيرون سرش را كمي به طرف روزمهر چرخاند و براي يك لحظه نگاهشان در سايه روشن ماشين در هم گره خورد و هردو كاملا بي اختيار همان طور خيره در چشمان هم ماندند تا اينكه ستاره نگاهش را از او بر گرفت و شرمزده گفت:
    -از اينكه لطف كرديد و منو رسونديد واقعا متشكرم.
    -خواهش مي كنم.
    لحن متواضع و فروتنش با اهنگ خاصي همراه بود.در را باز كرد و بعد از پياده شدن از ماشين نگاهش متوجه روزمهر شد.چشمان سياهش در ان تاريكي برق مي زدند.براي اولين بار بود كه اينقدر دقيق مردي را از نزديك مي ديد.صدايش از تاثير عنصري نا شناخته مرتعش به نظر مي رسيد:
    -اگه تونستم حتما جبران مي كنم.
    -اين حرف رو نزنيد خانم.من وظيفه مو انجام دادم.
    -در هر صورت...به خاطر امشب و كمكتون متشكرم.
    با لبخند و حالتي متواضع سرش را كمي براي او خم كرد.معلوم بود كه مرد ادابداني است:
    -اميدوارم شب خوبي داشته باشيد و راحت بخوابيد.شب بخير.
    براي اواين بار به روي مرد غريبه اي كه هيچ اشنايي قبلي با او نداشت لبخند زد:
    -حتما.بازهم ممنونم.شب بخير و...خداحافظ.
    زيرلب جواب اورا داد و با نگاه بدرقه اش كرد.وقتي كه داشت كارت مخصوص ورود را به دربان جلوي در مي داد بي اختيار نگاهش به انجا چرخيد و اورا همچنان ايستاده ديد.براي لحظاتي بي حركت ايستاد و به او چشم دوخت.روزمهر دستش را تكان دادو كمي سرش را خم كرد.سرش را به نشانه احترام خم كرد و بعد نگاهش متوجه نگهبان شد.صداي روشن شدن ماشين را كه شنيد احساس كرد قلبش فرو ريخته است.
    *****
    سه ماه از ان اتفاق گذشته بود و ستاره كاملا ان را از ياد برده بود.حتي ياد ان مرد جذاب و خوش اندام را كه با تمام شهامتش فقط توانسته بود چشمانش را ببيند. چشماني كشيده و خمار ولي كم كم ياد اورا به تاريكخانه ذهن سپرد و كاملا از ياد برد.
    ماه اگوست ميلادي بود.از سرماي هوا كاسته شده بود.هوس كرد جزوه هايش را بيرون از محيط خوابگاه و روي نيمكت پارك بخواند.بعد از برداشتن دو سه تا كتاب و جزوه از خوابگاه خارج شد.پاركي را در همان نزديكي مي شناخت بنابراين راهش را به ان سو كج كرد.وقتي به پارك رسيد روي نيمكتي سنگي نشست و كتابهايش را كناري نهاد و از جزوه شروع كرد.غرق در مطالعه بود كه صدايي مخاطبش قرار داد:
    -اجازه هست روي نيمكت بشينم خانم؟
    سر از روي كتاب بلند كرد و نگاهي به مرد جواني كه تقاضا كرده بود انداخت.كنار رفت تا براي او جا باز كند و به سردي گفت:
    -خواهش مي كنم.
    مرد طرف ديگر نيمكت نشست و كتابهايش را كنار كتابهاي ستاره گذاشت.يكي از كتابها را برداشت كه چشمش به نام ستاره كه روي جلد يكي از كتابها نوشته شده بود افتاد.نيم نگاهي به او كرد.سپس با ترديد و شرمساري گفت:
    -مي بخشيد خانم.
    سكوت ميانشان براي بار دوم با صداي او شكست.ناراحت از دست او سعي كرد لحنش همانطور خونسرد و مودبانه باشد.با اين حال سردي كلامش كاملا حس مي شد:
    -بله؟كاري داشتين؟
    -شما...ايراني هستيد؟
    كلامش خوش اهنگ ايراني و بدون هيچ گونه لهجه خاصي بود.ستاره بعد از مدتها با شنيدن صداي يك ايراني به شوق امد.با شادي محسوسي گفت:
    -بله...ايراني هستم.
    لبهاي پسر جوان با لبخند به روي او گشوده شد:
    -خوشحالم كه بعد از مدتها يه ايراني مي بينم.
    ستاره كنجكاو از پس عينك دودي وتيره اش صورت اورا از نظر گذراند و سپس پرسيد:
    -شما از كجا متوجه شديد كه من ايراني هستم؟
    پسر جوان عينك افتابي اش را برداشت و با لبخندي دلنشين و دوستانه گفت:
    -اسمتون روي كتاب نوشته شده.كاملا مشخصه.
    ستاره متوجه كتاب شد.با تبسمي كمرنگ گفت:
    -اه...بله.
    -در هر صورت از ديدار يه هموطن ايراني واقعا خوشحالم.شما بوي وطن رو مي ديد خانم شريفي!
    از لحن خودماني و گرم او جا خورد.پسر در حال گلايه از حواس پرتي اش گفت:
    -معذرت مي خوام.من خودم رو معرفي نكردم.من روزمهر رخشان هستم.
    -براي من هم كه نيازي به معرفي نيست.خودتون با زيركي متوجه شديد.
    -گويا من و شما هم رشته ايم.هردو پزشكي مي خونيم.
    ستاره مبهوت به او نگريست و از فكرش گذشت:
    -عجب غيب گويي!از كجا فهميد؟
    -شما از كجا...
    حرف اورا قطع كرد و زيركانه به كتابها اشاره كرد و گفت:
    -از كتابهاتون معلومه.
    -خداي من!بله...همين طوره.
    -من فوق تخصص قلب و عروق مي خونم و شما...
    -من هم سال اول دندانپزشكي هستم.
    شايد اگر در ايران بود و پسري اين چنين دوستانه با او صحبت مي كرد با سردي اورا از خود دور مي كرد ولي حالا...هيجان ديدار با يك هموطن ايراني اورا ذوق زده كرده بود.صداي بم روزمهر در گوشش طنين افكند:
    -جالبه در اين مورد وجه اشتراك داريم.
    متوجه ساعت بود.از جا برخاست و در حال برداشتن كتابهايش از روي نيمكت گفت:
    -از اشنايي با شما خوشحال شدم.
    متواضع كمي سرش را براي او خم كرد:
    -من هم همينطور.
    خيال داشت كيفش را روي شانه بگذارد كه حس كرد چيز نوك تيزي به انگشتش فرو رفت و همان چيز باعث شد تمام كتابها و جزوه هايش روي زمين و مقابل پايش بيفتد.شرمگين وخجالتزده از اينكه اين اتفاق جلوي او افتاده است با غيض روي دو پا نشست تا انها را جمع كند.روزمهر هم با گفتن((اجازه بديد كمكتون كنم))به ياري اش شتافت.عينك دودي اش را از جلوي چشم برداشت.سوزش چشمانش باعث شد لحظاتي انها را بنرمي و با نوك انگشتان بمالد سپس كتابها را در بغل جمع كرد.روزمهر اخرين كتاب را با لبخندي به سوي او دراز كرد و مي خواست چيزي بگويد كه با ديدن او حرفي كه ميخواست بزند فراموشش شد.
    ستاره كتاب را از دست او گرفت ولي با ديدن حالت و خصوصا نگاه خيره اش شرمگين از جا برخاست.روزمهر هم بلند شد.در ان لحظه بي اختيار ماتش برده بود.با صدايي كه سعي مي كرد لرزشش پيدا نباشد پرسيد:
    -چيزي كه نشد؟
    براي لحظاتي گذرا در ان غروب خونين مقابل هم بودند.با تكان سر و صدايي كه اندكي مرتعش بود گفت:
    -نه!متشكرم.
    در ان چند لحظه نگاه مرد او را بي اختيار به فكر فرو برد.با خود انديشيد((چقدر نگاهش اشناست و البته تن صدايش)) صداي خودش را نشناخت كه اميخته اي از دستپاچگي و شرم بود:
    -به خاطر كمكتون متشكرم.
    به چشمان ستاره كه در ان ساعت از روز جلوه ديگري داشت و شخص را ناخوداگاه به خود مي كشيد خيره ماند و گيج و منگ سرش را تكان داد.خودش هم نفهميد چرا اين كار را كرد:
    -خواهش مي كنم.
    بزور لبخند زد.زير نگاه دقيق وسوسه گر و خواستني روزمهر ترسان و مضطرب بود:
    -خداحافظ.
    صداي اورا شنيد شايد هم نشنيد.چون انقدر عجله داشت كه حتي متوجه نشد تكه اي كاغذ از لاي يكي از كتابهليش بيرون افتاد.روزمهر به سوي كاغذ رفت و انرا برگرداند ولي با ديدن عكس ستاره بي اراده زمزمه كزد((امكان نداره!))
    با ورود به اپارتمانش كيفش را كنار ديوار گذاشت و پالتويش را دراوردو به چوب رختي اويزان كرد.سپس به طرف اشپزخانه رفت.باگشودن در يخچال و نگاهي گذرا به وسايل داخل ان شيشه اي شير كاكائو بيرون اورد و بعد از باز كردن درش لاجرعه سر كشيد.
    كمي از انرا كه نوشيد شيشه را دو مرتبه در يخچال گذاشت و بعد بسته اي گوشت اماده از يخچال خارج كرد و روي ميز وسط اشپزخانه گذاشت.تلفن روي سكوي اشپزخانه بود.انگشت روي پيغام گير گذاشت و گوش به پيغامهايي سپرد كه برايش گذاشته بودند.دوتا پيغام از بيمارستان يكي از طرف فرانك و ديگري از طرف مادرش.با شنيدن صداي گرم و مهربان او حس كرد قلبش مي لرزد.دست از سرخ كردن گوشت برداشت و نزديك تلفن رفت.مادر با همان محبتهايي كه او را شيفته اش كرده بود درحال گله گذاري بود((ستاره سهيل شدي جناب رخشان...ديگه تلفن هم نمي زني.يعني كارت اينقدر زياده كه نمي توني حتي نامه بفرستي؟من به كنار پدرت رو چي ميگي؟اون بدتر از من چشم براه نامه هاته.اگه مي دونستم درس خوندن تو باعث مي شه ازت بي خبر بمونم اجازه نمي دادم دكتر بشي.خداي من!كمي هم به فكر ما باش.مگه ما چندتا بچه داريم؟فقط يكي اونم از شانس بدمون اينقدر لوس و از خود راضيه)).
    صحبت ها و سرزنش هاي مادر با محبت همراه بود.با پايان يافتن پيغام با لبخندي به طرف ماهي تابه رفت و در حال زيرو رو كردن گوشت به اين انديشيد كه بعد از خوردن شامش با او تماس بگيرد ولي دلتنگي اش بيشتر از اني بود كه فكرش را مي كرد.به همين خاطر همان لحظه كنار تلفن رفت و بعد از نشستن روي صندلي گرد كنار سكو گوشي را برداشت و شماره را گرفت.بعد از چند بوق ازاد گوشي برداشته شده.صداي مادرش را مي شنيد اما شيطنتش گل كرده بود.به همين خاطر مثل مزاحمهاي تلفني سكوت كرده بود.عاقبت مادر كه الو الو گفتن را بي فايده ديد ناراحت گفت:
    -مزاحم...
    و مي خواست گوشي را بگذارد كه يكباره صدايش بلند شد:
    -براي بينهايتمين بار منو نشناختين.
    صداي مادر شوق الود و هيجان زده به گوش رسيد:
    -روزمهر...تويي؟
    صداي خنده اش بلند شد:
    -سلام حال شما چطوره مادر عزيز من؟
    صدايش اينبار بغض الود و معترض بود:
    -مگه تو حالي هم براي ادم باقي ميذاري؟اون از سال به سال تماس گرفتنت اين هم از بيخودي سربه سر من پيرزن گذاشتنت.هيچ معلوم هست چه كار مي كني؟مادرت رو كه حسابي فراموش كردي....
    نگذاشت بيشتر از ان ادامه دهد.با لحن سرزنش باري گفت:
    -خداي من...مادر!اينطوري راجع به من قضاوت مي كنيد؟مگه من مي تونم شمارو فراموش كنم؟من كه هر ماه باهاتون تماس مي گيرم گذشته از اون طومار نامه ها رو به طرف خونه سرازير مي كنم.
    -تو هيچ وقت درست نمي شي.هنوز هم بعد از دوازده سال فكر مي كنم تو همون روزمهر شونزده ساله هستي.عقل بايد بزرگ باشه.نه؟
    -دست شما درد نكنه حالا ما بي عقل هم شديم؟
    صداي گريه مادر از ان سر خط متاثرش كرد.مثل هميشه انگار بايد دوباره ناز اورا مي كشيد.انقدر شيفته و فريفته مادرش بود كه طاقت اشك ريختنش را نداشت:
    -خداوندا...بز داريد گريه مي كنيد؟
    -ولي من كه گريه نمي كنم.
    با شيطنت گفت:
    -اينطور فكر مي كنيد.اخ مادر...كاش مي دونستيد كه هيچ وقت نمي تونيد به من دورغ بگيد.براي اينكه پسر عاشقتون دستتون رو رو مي كنه.
    -باز كه داري زبون درازي ميكني وروجك.من مطمئنم كه يه روده راست توي شكم تو نيست.
    -دارم ابراز عشق مي كنم.دوست نداريد؟خب ابراز دلتنگي مي كنم.
    لحن طنز اميز و شوخش با شيطنت عميقي اميخته شده بود.مادر از ان سر سيم لبخند زد.اخلاق روزمهر دستش بود:
    -ببينم چي شده كه با من تماس گرفتي؟حتما به خاطر عوض بدل تماس خودم.
    -خواهش مي كنم مادر اينقدر ظالمانه در مورد من قضاوت نكنيد.
    -عدالت راجع به تو گذشت بيش از حده.
    -منظورتون اينه كه من زيادي متوقعم؟
    -خوبه كه خودت ميدوني.
    -فكر مي كردم ايندفعه تماس بگيرم از سرزنش خبري نيست ولي شما...
    -چطور مي توني راجع به مادرت اينطور حرف بزني؟تو هميشه نسبت به من و علاقه ام بي توجه بودي.
    -مادر...اصلا قاضي خوبي نمي شيد.بعد از اين همه مدت تماس گرفتم كه بگم دلم براي صداتون تنگ شده و عكستون رو وقتي مي بينم دلم مي لرزه اون وقت شما...
    لحن مادر نرم شد.خوب بود كه هنوز اخلاق روزمهر همانطور بود.همانقدر شيفته خودش.شيفته زني كه در تمام عمر حتي تلنگري به بچه اش نزده بود و با محبت خواسته هاي خودش را بر كرسي مي نشاند.با مهرباني در حالي كه هنوز رگه هايي از رنجش در صدايش مشهود بود گفت:
    -تا كي مي خواي منو با اين ابراز محبتهانرم كني؟
    با شيطنت گفت:
    -پس به عشقم پي برديد.خدارو شكر.حداقل از اين بابت خيالم راحته.
    -تورو خوب مي شناسم روزمهر.ببينم شيطون قرن بيستم به چي فكر مي كني؟
    -به اينكه چه مادر خوبي دارم.
    خنديد.خنده اي از سر اشتياق.روزمهر هميشه تا ان اندازه سرزنده و پرانرژي بود.
    -واقعا؟پس پدرت چي؟
    -داره گوش ميده؟
    -اره زدم رو ايفون.اگه بدوني صورتش چطور از حسادت به من سرخ شده.
    با محبت گفت:
    -بهشون بگين مستقيما اسمشون رو نبردم چون ديگه نيازي نبود.هردوي شما برام مهم و با ارزشيد.
    -تو هم همينطور عزيزم.حالا حالت چطوره؟
    -خوب بودم با شنيدن صداي شما بهترهم شدم.شماها چطوريد؟
    -ما هم خوبيم عزيزم فقط دلتنگ توييم.
    -يك سال ديگه صبر كنيد.اون وقت براي هميشه ميام ايران.تعطيلات كريسمس امسال هم گمونم بتونم بليط بگيرم و يه دو سه روزي بيام پيشتون.
    -جدي مي گي روزمهر؟
    -اگه خوشحالتون مي كنه بگم كاملا جدي.
    لحظاتي سكوت برقرار شد.انگار مادرش براي پدر حرف اورا تكرار كرد.لحظاتي بعد دوباره صداي مادرش به گوش رسيد:
    -واقعا خوشحالمون كردي خصوصا پدرت رو.
    -بهش بگيد خيلي واسشون دلم تنگ شده.خيلي زياد.
    -يعني ما برات اينقدر ارزش داريم؟
    -مادر...
    -بي مادر...جوابتو از قبل مي دونم.نمي خواد چيزي بگي.فقط مواظب خودت و پول تلفنت باش.
    -همش فداي يك تار موي شما
    -يعني موهاي من اينقدر ارزش دارن؟بايد حسابي بهشون برسم تا تاس نشم وگرنه نميدونم باز سر چي مي خواي شرط بندي كني.
    با شيطنت گفت:
    -يه مو از سرتون كم بشه من زودتر مي ميرم.
    مادر به شوخي گفت:
    -يه مو از اين همه مو كم بشه كي ميفهمه؟
    خنديد و خنده اش مادر را به هيجان اورد:
    -بهتره بري به كارات برسي.از تماست هم ممنونم.
    -به شنيدن صداتون محتاج بودم.
    -زبون دراز.اخرين لحظه دست و دلم رو مي لرزوني.
    -فقط ميگم...دوستتون دارم.اونقدر زياد كه نمي تونيد فكرش رو بكنيد.
    -تلفن رو قطع كن.پدرت مثل اسپند روي اتيش داره بالا و پايين مي پره.
    بالبخند گفت:
    -حالا كه اينطور مي خوايد حرفي نيست.ببينم چيزي نمي خوايد براتون بيارم؟
    -نه عزيزم سلامتي خودت ارزش هزارتا سوغاتي رو داره.
    با شيطنت و زيركي پسر بچه اي شيطان گفت:
    -باورم نميشه كه مادر من اينطور راجع بهم قضاوت كنه.باشه پس ديگه سوغاتي نميارم.
    مادر با لحني كشدار گفت:
    -خودتو لوس نكن.من كه تو موجود عجيب الخلقه رو خوب مي شناسم.
    -بفرماييد لولوي سر خرمن بله؟
    خنديد و گفت:
    -برو به كارت برس.اينقدر هم سر به سر من نذار.
    -پس خداحافظ
    -خدانگهدار.
    مي خواست تماس را قطع كند كه يكباره صداي مادرش بلند شد:
    -دست نگهدار!
    گوشي را كنار گوشش گرفت و با شيطنت پرسيد:
    -نظرتون راجع به سوغاتيها عوض شده؟
    -براي من ناز نكن.مي خوام راجع به يه موضوع مهم باهات حرف بزنم.
    تكه اي بيسكوئيت به دهان گذاشت:
    -و اون موضوع مهم؟
    -راجع به ازدواج.
    -مادر...
    -بس كن. ببينم تا كي خيال داري مجرد باقي بموني؟ما پير شديم و تو ازدواج نكردي.
    براي عوض كردن موضوع گفتگو گفت:
    -شما هيچ وقت پير نميشيد.
    لحنش را عوض كرد و جدي گفت:
    -منطقي باش روزمهر.حالا بيست و هشت سالته.داري ميري بيست ونه سالگي.كم كم موهات سفيد ميشن پس كي مي خواي دست به كار بشي و خونه خودت و مارو از خاموشي بيرون بياري؟
    -مگه خونه ما لامپ نداره كه خاموشه؟
    -جدي باش روزمهر!
    لحنش اينبار شوخ وشيطنت بار نبود.با جديت به سخنان مادرش گوش سپرد:
    -گوش ميدم.
    -به نظرت مهري چطوره؟
    متعجب پرسيد:
    -مهري كيه؟
    -واي خداي من دختر داييت.
    -هموني كه به زمين و زمان ناز مي كنه و به ابر مي گه نبار بيا زير پاي من؟
    -روزمهر!
    -ببخشيد مادر قصد جسارت نداشتم.مي فرموديد.
    -اون نه خب پريناز چطوره؟
    -اون ديگه كيه؟
    -واي...ببينم تو چت شده؟انگار همه دختراي فاميل رو از ياد بردي.
    -مادر...دوازده سال از اون موقع كه همبازي اونها بودم گذشته.
    معلومه كه بين اين همه مشغله فكري و كاري فراموششون مي كنم.
    با طعنه گفت:
    -پس خدارو شكر كه هنوز مارو از ياد نبردي.
    سكوت كرد و مادرش افزود:
    -دختر عموت...ليدا چطوره؟
    -اون كه بچه است مادر.
    -حالا هفده سالشه.
    -يازده سال از من كوچيكتره.واي...مادراين بيرحمي بزرگيه اونم در حق اون.لطفا فراموش كنيد.من از وصلت هاي فاميلي خوشم نمياد.شما كه خوب ميدونين.
    -نكنه كسي رو در نظر داري؟
    قلبش فرو ريخت.لحن معني دار مادرش موجب شد سكوت كند.
    صداي مادر كنجكاو و جستجو گر بود:
    -اره؟
    به خود مسلط شد و گفت:
    -مطمئن باشيد قبل از هر كسي موضوع رو شما مي فهميد.هنوز نه.
    با شيطنت و زيركي گفت:
    -پس هست؟
    بوي سوختني به مشامش رسيد و بعد صداي وايش بلند شد.مادر متعجب پرسيد:
    -چي شده؟
    تلفن بدون سيم را با خود به طرف گاز برد و در حال برداشتن در ماهي تابه زير گاز را خاموش كرد و دستپاچه گفت:
    -چيزي نيست غذام سوخت.
    -سوخت؟
    در حال زير ورو كردن گوشتهاي جزغاله شده ناراحت گفت:
    -اينطور كه بوش مياد زغال شدن.
    -واي خدا...پس براي غذا چه كار ميكني؟
    بي حوصله گفت:
    -يه كاري مي كنم.حالا اگه اجازه بديد تماس رو قطع كنم.بايد اينجارو مرتب كنم.
    -باشه.پس خداحافظ.
    -از دور صورتتون رو مي بوسم.خدانگهدار.
    و گوشي را گذاشت.به طرف پنجره رفت و بعد از باز كردن ان هواي خنك شامگاه را به ريه كشيدو در همان حال با نگاهي به سالن خانه اش كه دود خاكستري انرا پر كرده بود انديشيد((هرچه از دوست رسد نيكوست حتي اگر سوختن غذا باشد)).

    صداي سارا درامد.صدايش خواب الودو خسته بود:
    -خيال نداري بخوابي ستاره؟
    بدون انكه نگاهش كند،از كنار پنجره دور شد و ارام گفت:
    -نه،تو بگير بخواب.
    -نور اباژور نميذاره خوابم ببره.
    بي حوصله كليد اباژور را زد و انرا خاموش كرد.سپس دوباره به طرف پنجره رفت و به اسمان خيره شد.صورت اشناي ان پسر جوان،لحظه اي ارامش نمي گذاشت.مطمئن بود كه اورا جايي ديده است،ولي كجا؟پلكهايش را روي هم گذاشت و با نفسي عميق،هواي اتاق را به ريه كشيد.ايمان داشت كه صورت اشناي او،جايي به كمكش شتافته بود،چون هيچ احساس بدي به او نداشت،ولي با خود كلنجار مي رفت:دركجا؟لبه پنجره نشست و به رديف ماشينها و دوچرخه ها چشم دوخت ولي فكرش ياري نمي كرد.سعي مي كرد خود را از فكر برهاند ولي نميشد.به همين خاطر به طرف ميز مطالعه رفت و روي صندليش نشست و با يك حركت كليد چراغ مطالعه را زد.نور ملايمي روي ميز پاشيدو از ان به طرف صورتش منعكس شد.نامه خانواده اش را از روي كتابها برداشت و براي چندمين بار خواند.خط اخر نامه را زير لب تكرار كرد:
    ستاره عزيز اين طور كه ما فهميديم سپهر والهه براي رفتن به انگليس اماده
    مي شوند.قرار است به خاطر ماموريت كاري سپهر به مدت يكسال در انجا
    باقي بمانند.شايد براي سر زدن به تو بيايند.راستي...الهه بار دار است و اينطور
    كه از سونو گرافي فهميديم فرزند پسري در راه دارد.مطمئن بوديم كه از شنيدن
    اين خبر خوشحال ميشي.راستي رفتار سپيده هم با الهه تغيير كرده.
    نامه با خط سپيده بود و او در پرانتزي نوشته بود
    (همه اش دروغه.من هنوز با الهه دشمن خوني هستم.))
    در ادامه نامه نوشته شده بود:
    ما را از خودت بي خبر مگذار.راستي حواله بانكي پدر به دستت رسيد؟اگر نرسيده است بزودي خواهد رسيدو....


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  4. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  5. #3
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    بقيه نامه را نخواند و انرا دوباره لاي كتابش گذاشت.يكي از كتابها را برداشت و با نگاهي به جلدش مي خواست انرا بخواند كه يكباره به ياد اورد او را كجا ديده.همان مردي كه انروز كمكش كرد واورا به بيمارستان برد و محبت را در حقش تمام كرد.همان مردي كه تاچند روز به اميد ديدار او روز را به شب رسانده بود.همان مرد موقر و خوش سيما كه چشمانش حالتي هيپنوتيزمي داشت.همان مرد جذاب و خواستني با ان لبخند اطمينان بخش اش.
    گونه هايش را سرخي خوشرنگي پوشاند.با دو دست سيلي ارامي به گونه ها زد.واي...اورا ديده ونشناخته بود.خود را سرزنش كرد ولي بعد با ياد اوري دوباره او سعي كرد ناراحتي را از خود دور كند.واقعا كه مرد برازنده اي بود.قلبش از هيجان رويارويي دوباره با او لرزيد و بدنش گر گرفت.حالا متوجه منظور او از ان نگاه دقيق و كنجكاوش ميشد.چشم برهم نهاد و سعي كرد صورت اورا پيش چشم تصور كند ولي تنها چيزي كه از او به ياد اورد چشمان كشيده اش بود و نگاه نافذ و دقيق و ترنم صدايش.صدايي كشيده خوش اهنگ و بس دلنشين.لبخند شرم اگيني بر لبانش نقش بست.فكري ذهنش را به خود مشغول كرده بود.به فكر خودش خنديد و با دست يكي بر پشت دست ديگرش زد و با خنده اي نخودي گفت((ديوانه!تو هم با اين فكرهات!)) حس نشاط وصف ناشدني اي به خاطر شناختن او در رگهايش دويد.خواب از چشمانش گريخته بود.از جا بلند شد وكنار پنجره رفت و انرا باز كرد.شال گردنش را محكم دور شانه ها پيچيد و به ستاره هاي روشن كه اسمان را پر از نور كرده بودند چشم دوخت.پلك بر هم گذاشت و با نفسي بلند هواي سرد را به جان خريد.صداي سارا متوجه اش كرد:
    -به خدا تو ديوانه اي.اين وفت شب جلوي پنجره باز چيكار ميكني؟باز مريض مي شي ها.
    حرف او درست بود ولي حالش انقدر خوب بود كه گوشش بدهكار نبود.باد سرد به صورتش سيلي ميزد.گونه هايش به خاطر سيلي باد به رنگ ياقوتي دانه هاي انار درامده بود و نم اشكي هم چشمانش را پوشانده بود.از صداي دندانهايش برروي هم به خود امد.حسابي يخ كرده بود.از جلوي پنجره كنار رفتو بعد از بستن ان به سوي تختش رفت.بدجوري يخ كرده بود.زير لحاف خزيد و خودش را مچاله كرد.الحق كه از يك مجنون چيزي كم نداشت!

    خودش را روي تخت انداخت و دستهايش را زير سر گذاشت و پلك بر هم نهاد.چيزي در گوشش طنين انداخت((از لطفتون متشكرم))پلكهايش باز شدند و به اتاق نيمه تاريكش نگاه كرد.صدا چند بار ديگر هم در گوشش طنين افكند.دست به سوي اباژور كنار تختش دراز كرد و پس از روشن كردنش دست به سوي كشو برد و عكس ستاره را از ان خارج كرد.لحظاتي به عكس خيره شد.مي خواست فردا عكس را به صاحبش برگرداند ولي هر كاري مي كرد دلش راضي نمي شد.اولين بار بود كه اين حس را تجربه مي كرد.تا به حال نشده بود دچار چنين حس عجيبي بشود.اين سر در گمي گيجش كرده بود.به پهلوي راست چرخيد و به عكس چشم دوخت.عكس ستاره اورا مثل اهنربا به خود مي كشيد.پلك برهم نهاد و سعي كرد به او فكر نكند ولي نمي توانست.انگار عكس ستاره را در چشمانش نقاشي كرده بودند.ياد ان نگاه ان نگاه جانسوز وداغ قلب جوان و دست نخورده اش را به اتش مي كشيد.روزمهر پسر پاكي بود كه با وجود زندگي ازادي كه در المان داشت هرگز دست از پا خطا نكرده بود.زنها و دختران زيادي در تمام عمرش ديده بود ولي تا به حال دختري چون ستاره نديده بود.انديشيد((شايد از ديدار يه هموطن به هيجان امده ام)).ولي خودش خوب ميدانست كه اين فكرش درست نيست.ستاره قدرتي داشت كه اورا به سوي خود مي كشيد.يك كشش يك شيطنت يك حس نا شناخته و ملموس.حسي كه نميتوانست نامي بر ان نهد.او مرد دنيا ديده اي بود.با دختران زيادي سر وكار داشت.دختراني كه او با بي تفاوتي خاصي از كنار همه شان گذشته بود. سردي نگاهش جرات پيشروي زياد را از دختران مي گرفت وغرور و نجابت خاصش باعث مي شد به چشمان هيچ زني مستقيم ننگرد.شايد ستاره تنها زني بود كه توانسته بود اورا وادار به دقت و انديشه كند.ياد او باعث ميشد قلبش ار هيجان بلرزد.حجب و شرم مانع از ان شده بود كه به صورت ستاره دقيق نگاه كند.ولي حالا ميتوانست از روي عكسش اورا بهتر بشناسد و ببيند.
    دختري با لباني كه حالت خندان داشتند و گونه هايي كه اندكي برجسته بودند.گونه هايي كه هنگام حرف زدن چال مي افتادند.پوستي سفيد و بي لك با خالي سياه كنار لبش كه اورا زيباتر ميكرد.ابرواني كشيده وكماني و چشماني نسبتا درشت كه حالتي غزال گونه داشتند.
    عكس اورا كنار اباژورش گذاشت و بعد از گذاشتن پلكها روي هم زير لب گفت
    (لعنت بر شيطان!چم شده؟من كه اينجوري نبودم.مگه اين دختره چي داره كه باعث ميشه اينقدر بهش فكر كنم؟يه دختر معمولي با يه نگاه معمولي...خب درسته زيباست ولي اين دليل نميشه كه اينقدر بهش فكر كنم.))
    وقتي به فكر فرو رفت متوجه شد كه جاذبه عجيب ستاره موجب شده كه فكرش حتي براي يك لحظه از او غافل نشود.بيشتر از انكه به ستاره فكر كند به خصوصيات او مي انديشيد.تنها دختري بود كه ديده بود تا ان حد حق شناس و قدر شناس است.با چهره اي جدي ولحني محكم ومتين اورا اسير خود كرده بود.اهنگ صدايش مثل لالايي بود.ارام بخش و روح نواز.حس كرد نسيم خنكي روي صورتش نشست.پلكهايش را باز كرد و به اتاقي كه در پناه نور قرمز اباژور جلوه اي ديگر داشت نگريست.از خواب بي خواب شده بود.روي تخت نيم خيز شد و به عقب تكيه داد.عكس اورا برداشت و با لبخندي در حتماشاي او گفت((هيچ ميدوني با من چه كردي؟داره ميزنه به سرم.گمونم ديونه شده باشم.اخه مگه تو كي هستي كه باعث ميشي حتي فكر گناه به خاطر ديدن عكست رو اونم براي صدمين بار فراموش كنم؟مگه تو كي هستي كه باعث ميشي وقتي عكست رو به دست ميگيرم دستم بلرزه؟چي هستي كه باعث ميشي با ديدنت احساس كنم قلبم فروريخته؟اه...فردا بايد عكست رو بهت برگردونم ولي... نميتونم.حتي فكرش هم باعث ميشه احساس كنم مغزم داغ كرده.تو راحت و بي خيال داري لبخند ميزني اونم بي خبر از احوال من.نميدوني كه نفهميده به تو دل بستم.اه خداوندا...حس ميكنم با ديوانگي فاصله اي نداشته باشم.اه...بي خبر از من حالا حتما به خواب رفتي بدون اينكه بدوني يه نفر توي اين شهر مشتاق ديدنه صبحه تا جلوي خوابگاه انتظار بكشه تا شايد تورو ببينه و اون نگاه متحير ومتعجب بچه گانه ات رو.اون چشمهاي مثل شبت رو كه برق ميزنن.اون مرواريدهاي سياه كه تو اون پوست سفيد مي درخشن.كاش مس تو نستم اون چشمهاي پاك و معصوم كه به رنگ شبه.كه انگار توش هميشه يك قطره اشكه.اه...چه عذابي ميكشم خداوندا.خودت كمك كن.منو از اين برهوت نجات بده.اجازه نده گرد گناه روي احساس پاك و بي الايشم بشينه.فردا ميرم ديدنش ولي گمون نكنم كه حتي منو به ياد بياره و اينكه چطور اونو ميشناسم و ادرسش رو ميدونم.پروردگارا!شيطان رو از من دور كن.خودت بهتر از هر كسي ميدوني تا به حال چنين حس غريبي نسبت به هيچ دختري نداشتم.پس كمكم كن.))
    با اين انديشه كمي ارام شد.دلش هواي حافظ كرده بود.اينكه تفالي بزند و براي خود فالي بگيرد.كتاب حافظ را از ميان كتابهايش برداشت و بعد از فاتحه و نيتي خواند:

    بوي خوش تو هركه زباد صبا شنيد از يار اشنا سخن اشنا شنيد

    داشت لباسش را مرتب مي كرد كه در همان حال نگاهش به در ورودي خوابگاه افتاد و قلبش فرو ريخت.داشت در تاييد سخنان دوستش سر تكان ميداد.در همان حال با لبخند به صورتش نگاه مي كرد.بي اختيار صدايش كرد:
    -خانم....!
    نگاه ستاره به اطراف چرخيد تا ببيند ايا كسي با اوست يا نه چون تن صدا برايش بي نهايت اشنا بود ولي چون كسي را نديد دوباره در كنار سارا به راه افتاد.اين بار قدمي جلو نهاد و دومرتبه صدايش كرد:
    -خانم شريفي!مي بخشيد.
    نگاهش به روزمهر افتاد و بعد مات و مبهوت ماند.انگار باور نداشت.
    روزمهر قدمي جلو نهاد و با لبخندي امرانه گفت:
    -حالتون چطوره خانم؟
    كاملا احساس ناتواني و در ماندگي مي كرد.صدايش انگاري كه از ته چاه بيرون مي امد:
    -متشكرم.
    -معذرت مي خوام كه مزاحمتون شدم ولي يه كار واجب باهاتون داشتم.
    -كار واجب؟با من؟حالا؟
    -بله.اگه اشكالي نداشته باشه.
    ناتوان به سارا نگاه كرد.سارا با لبخند معنا داري نجوا كرد:
    -مثل اينكه بهتره من برم.
    بازوي اورا كشيدو زير لب غريد:
    -لوس نشو.
    سپس رو به روزمهر گفت:
    -اشكالي نداره ولي...من تا يك ساعت ديگه بايد سر كلاس حاضر باشم.
    -فكر ميكنم كار من تا اون موقع طول نكشه.مطمئن باشيد به كلاستون مي رسيد.
    يكي از شانه هايش كمي به بالا متمايل شد:
    -خب...ميشه بفرماييد اين كارتون چيه؟
    انگار از جواب روزمهر مي ترسيد.گونه هايش گلگون شده بودند و شرم تمام وجودش را در بر گرفته بود.روزمهر گفت:
    -اگه موافق باشيد بريم يه جاي ساكت.توي اين سرما و هياهو...فكر نمي كنم بتونم چيزي بهتون بگم.
    با نگاهي به سارا رو به او گفت:
    -باشه من ...مخالفتي ندارم فقط دور نباشه.
    با لبخندي گرم و اطمينان بخش گفت:
    -نگران نباشيد.دور نيست.همين روبه روي كالج.
    سارا اورا از برزخ بيرون كشيد:
    -مي بخشيد.من بايد برم.اميدوارم بهتون خوش بگذره.
    لحنش سرخي شرم را به گونه هاي ستاره اورد.سارا بعد از خداحافظي از ستاره ازاو جدا شد.ستاره با نگاهي به روزمهر گفت:
    -من اماده ام.
    -بريم.
    بسختي قبول كرد و در كنار اوبه راه افتاد.از خوابگاه دور و از در بزرگ ورودي خارج شدند.ستاره سكوت را شكست:
    -مي تونم بپرسم كجا داريم ميريم؟
    -اگه مايل باشيد به كافه ترياي روبه روي كالج.
    -مي بخشيد.من...ترجيح ميدم توي راه باهم حرف بزنيم.
    نگاهش به طرف جلو بود ولي سنگيني نگاه روزمهر را حس مي كرد:
    -هرطور كه ميله شماست.فقط فكر كردم شايد بتونم شمارو به يه فنجون چاي يا قهوه دعوت كنم.
    همراه با تكان سر دستش را هم تكان داد:
    -از لطفتون متشكرم ولي اينجا راحت ترم.
    توقف كردو سپس به سوي او چرخيد و گفت:
    -هرطور كه راحتيد.راستي من...
    ستاره ناخوداگاه اورا نگاه كرد.پيدا بود ميخواهد چيز مهمي بگويد.صورتش رنگ باخته بود و گونه هايش به سرخي مي زد.نگاهش را به او دوخته بود.روزمهر ادامه داد:
    -بايد اول از شما عذر خواهي كنم.
    متعجب پرسيد:
    -عذر خواهي؟چرا؟
    -خب...براي اينكه...يه چيزي رو بهتون نگفتم.
    با لبخندي گفت:
    -اصلا مهم نيست چون خودم فهميدم.
    چشمان روزمهر از تعجب گرد شد:
    -فهميديد؟پس چرا...
    با لبخند ديگري گفت:
    -راستش وقتي رسيدم خوابگاه متوجه شدم.اتفاقا مي خواستم امروز اگه توي كالج ديدمتون ازتون تشكر هم بكنم.
    نزديك بود پس بيفتد.ستاره چه با خونسردي حرف ميزد.براي لحظاتي ستاره برايش رنگ باخت.با لحن و اهنگ سردي گفت:
    -نيازي به اين كار نبود.من واقعا متاسفم...به خاطر خودم...راستش فكر ميكردم براي اولين بار در تمام طول عمرم دختري رو ديدم كه...
    دندان بر هم ساييد.ستاره گيج از حرفهاي او گفت:
    -متوجه نميشم.منظورتون از اين حرف چيه؟من اصلا منظور شمارو نمي فهمم.
    -ولي شما گفتيد ميدونيد من چه چيزي رو همراه خودم دارم.
    -مي بخشيد اقا...ولي باور كنيد من اصلا پي به منظور واقعي شما نبردم.
    در حالي كه بسختي خود را كنترل مي كرد به او چشم دوخت سپس پرسيد:
    -واقعا نمي دونيد يا خودتون رو به ناداني مي زنيد؟
    خشمگين به او چشم دوخت و گفت:
    -من نادان نيستم.
    صدايش بي اندازه ضعيف به گوش مي رسيد:
    -من قصد توهين نداشتم.
    بدون حرف چشم به عروسك كوچكي دوخت كه از دور به چشم مي خورد.روزمهر زمزمه كرد:
    -متاسفم قصد ناراحت كردن شمارو نداشتم.
    وقتي لب به سخن گشود گونه هايش بر اثر ناراحتي گر گرفته بودند و صدايش بي اندازه گيرا به نظر مي رسيد:
    -از اينكه ديروز شمارو نشناختم و اينكه...منجي زندگيم هستيد واقعا ناراحت شدم امروز مي خواستم يكبار ديگه به خاطر كمك اون شبتون از شما سپاسگذاري كنم.
    روزمهر مبهوت به او نگاه كرد.ستاره همانطور كه با سماجت به جلو نگاه ميكرد سر به زير گفت:
    -بابت كمك اون شبتون واقعا ممنونم اقا.حالا اگه كاري نداريد من بايد برگردم.
    روزمهر به سختي لب باز كرد و گفت:
    -من يه عذر خواهي كه نه دوتا عذرخواهي بزرگ به شما بدهكارم.
    -عذر خواهي؟شما؟براي چي؟شما كه جون منو نجات داديد.
    -بله راستش الان كه گفتيد مي دونيد من فكر كردم...از اينكه اون عكس...
    -عكس...؟
    شرمزده گفت:
    -بله عكس شما.
    دست جلوي دهانش گذاشت تا فرياد نكشد.حالا متوجه منظور روزمهر مي شد.حس مي كرد قلبش به خاطر اين موضوع بتندي مي تپدو صورتش سرخ شده است.روزمهر سر به زير و شرمزده گفت:
    -ديروز از لاي كتابتون افتاد.نتونستم برش گردونم چون...هوا تاريك شده بود.به همين خاطر بيرون منتظرتون بودم تا تحويلتون بدم.
    از شدت شرم حتي نميتوانست سرش را بلند كند.عكس او...دست روزمهر...خداوندا حتي تصورش هم باعث ازارش مي شد.روزمهر در ادامه گفت:
    -الان هم كه گفتيد مطلعيد من گمان كردم منظورتون عكستونه.
    صدايش از شدت شرم مي لرزيد:
    -حالا...كجاست؟
    دست در جيب پالتويش كردو پاكت نامه اي بيرون كشيد و به دست ستاره داد وگفت:
    -گذاشتم توي اين تا بهتون برگردونم.
    پاكت را از دست او گرفت و همانطور كه نگاهش پايين بود گفت:
    -اين دومين باريه كه منو مديون جونمردي و محبت خودتون مي كنيد.از اينكه بهم برش گردونديد واقعا متشكرم.
    روزمهر به صورت غرق در شرم او چشم دوخت و گفت:
    -خواهش ميكنم.انسانيت ايجاب ميكرد اينكارو بكنم.
    نگاهش به سوي او چرخيد و دو نگاه در هم گره خورد.سريع نگاهش را دزديدو گفت:
    -به خاطر اين هم ازتون متشكرم.
    -حالتون خوبه خانم؟
    حق داشت نگران او بشود .رنگ ستاره واقعا پريده بود و صدايش مي لرزيد:
    -بله كاملا.فقط كمي شوكه شده ام.
    -اگه مايل باشيد مي تونم به خوردن يه قهوه دعوتتون كنم تا اروم بشين.
    تند و با عجله گفت:
    -نه نه!من...راستش فكر ميكردم برگرديم بهتره.گمونم تا حالا بايد كلاس شروع شده باشه.
    -هر طور مايليد.فقط مطمئنيد كه...
    نگذاشت حرف او تمام شود.بزور لبخند زدو گفت:
    -بله اگه ميشه برگرديم.خيلي دير شده.
    روزمهر بدون حرف به حركت درامد در حالي كه حجب و حيا و شرم ستاره را در دل مي ستود.
    ******
    پاكت را كه باز كرد عكس خودش را ديد.چطورانرا گم كرده بود؟بايد خدا را شكر ميكرد كه دست كس ديگري نيفتاده بود.با اين خيال با لبخند به عكس نگريست.صحيح و سالم بود.مي خواست پاكت را كناري بگذارد كه از دستش رها شد و روي زمين افتاد و تكه اي كاغذ تا شده از گوشه اش پيدا شد.متعجب و كنجكاو پاكت و نامه را برداشت و نگريست.پاكت را كنار گذاشت و نامه را به دست گرفت.تاي انرا كه باز كرد متوجه شعر زيبايي شد كه با خطي خوش نوشته شده بود.مضمون شعر اين بود:
    عاشقي چيست بگو بي دل و پنهان بودن گرد ان مه چو فلك دائم گردان بودن
    دردي درد كشيدن زكف ساقي عشق روز و شب بيخود و بيخواب در افغان بودن
    هيچ چيز ديگري در ان ورق كاغذ ديده نميشد.نامه را روي ميز گذاشت و خود از جا برخاست و كنار پنجره رفت.دست به سينه ايستاد و به بيرون خيره شد.نزديك غروب بود.متوجه منظور شعر شده بود.سعي كرد خود را از ان فكر برهاند ولي نميشد.لب بر هم فشرد و پلك بر هم نهاد.بايد فردا جواب اورا ميداد.اين به شخصيتش مربوط ميشد.با اين فكر ارامتر از قبل شد.از كنار پنجره دور شد مي خواست نزد ديگر دوستانش برود.
    ****
    در حال قدم زدن در ميان درختهاي كاج اورا ديد كه كنار دوستش كه ظاهرا الماني بود راه ميرفت. براي گفتن حرفش بايد جلو ميرفت بنابراين با گامهاي محكم و با اراده به طرف انها رفت.نگاهش مستقيما روزمهر را نشانه گرفته بود.سعي مي كرد ارام باشد و وقار خود را همچنان حفظ كند.تا وقتي به چند قدميشان رسيد روزمهر متوجه او نشد.پيدا بود كه سخت به سخنان دوستش گوش ميدهد بنابراين سعي كرد اورا متوجه خود كند.با گفتن ((ببخشيد))اندو را متوجه خود كرد.روزمهر با ديدن او متعجب نگاهش كرد و فرانك كه چيزي نمي دانست رو به ستاره پرسيد:
    -با ما بوديد؟
    بدون انكه نگاهش را از روزمهر بگيرد و به او بنگرد گفت:
    -بله.
    روزمهر پرسيد:
    -حالتون چطوره؟
    ظاهرا خونسرد به نظر ميرسيد:
    -متشكرم.راستش من چند لحظه با شما كار داشتم.
    روزمهر به فرانك نگاه كرد و او كه انگار پي برده بود چه مي خواهد بگويد رو به روزمهر گفت:
    -من ميرم كلاس اونجا مي بينمت.
    و از كنار اندو دور شد.نگاه هردويشان به دنبال فرانك كشيده شد.لحظاتي بعد روزمهر رو به او پرسيد:
    -چيزي شده؟
    چه خونسردي عجيبي!سعي داشت كنترل خود را زا دست ندهد.دست در جيب پالتويش كرد و پاكت نامه را از ان خارج كرد و به طرف روزمهر گرفت.ابروهاي روزمهر بالا رفت.بااين حال خونسرد پرسيد:
    -اين چيه؟
    -نميخوايد بگيريدش؟
    -اول بايد بدونم چيه يا نه؟
    -فكر ميكردم شما بايد بهتر از من بدونيد.
    -چي رو؟
    -اگه اينو بگيريد متوجه ميشيد.
    روزمهر با ترديد پاكت را از دست او گرفت ولي با ديدن ان لبخندي زد وگفت:
    -اينو كه من ديروز خودم با عكس بهتون دادم.
    او نيز لبخندي زد و خونسرد گفت:
    -كاملا.
    -اشكالي در پاكت بود كه بهم برش گردونديد؟
    -ابدا.البته فقط در پاكت و عكس.اما يه چيزي در پاكت بود كه من متوجه نشدم.
    خود را به ناداني زد و پرسيد:
    -چه جيزي؟
    با نگاهي دقيق به چشمان او ارام ولي با شيطنت گفت:
    -مي دونيد... يه ضرب المثل هست كه مي گه چوب رو كه برداري...
    -بله؟
    -بهتون توصيه ميكنم هرچند...شايد كامل بي ادبانه به نظر بياد ولي...هيچ وقت شعري اون هم با اين مضمون براي يك دختر مجرد نفرستيد اونم درحالي كه خودتون هم مجرديد.
    ماتش برد.باورش نمي شد كه ستاره چنين كاري بكند.حالا ديگر مطمئن بود كه در انتخابش ذره اي اشتباه نكرده است.ستاره در ادامه افزود:
    -شاعرش گمنام بود با اين همه...شعر زيبايي بود.بهتون برش گردوندم.حالا...بهتره كه برم.فعلا...
    و از او فاصله گرفت.روزمهر بي اختيار و كاملا ناخوداگاه صدايش كرد:
    -خانم...!
    بدون انكه برگردد بر جا ايستاد:
    -بله؟
    با چند گام بلند و سبك خود را به او رساند و گامي عقب تر از او ايستاد و پرسيد:
    -چند لحظه از وقتتون رو به من ميديد؟
    با اندكي ترديد به طرف او بازگشت و اهسته گفت:
    -خواهش مي كنم.
    روزمهر نفس عميقي كشيد و سپس گفت:
    -من از خودم ميگم.من روزمهر رخشان تك فرزند دارم فوق تخصصم رو ميگيرم و خونه وزندگي هم دارم.من...مي خواستم در فرصت ديگه اي اينو بهتون بگم ولي...حالا كه موقعيتش پيش امده ترجيح مي دم حالا بگم.
    قلبش به تندي مي تپيد با اين حال با نقابي از خويشتنداري پرسيد:
    -چي رو
    گامي به او نزديك شد و درست رو به رويش قرار گرفت و جدي پرسيد:
    -از مقدمه چيني هام متوجه نشديد؟
    نگاهش را به او دوخت و گفت:
    -من...ميبخشيد...من...نمي فهمم.
    -پس خيلي صريح ميگم...من...من نه يعني شما مايليد كه با من ازدواج كنيد؟
    كلاسور از دستش رها شد و روي زمين و مقابل پايش افتاد.دستپاچه روي دوپا نشست تا ورقه ها را جمع كند.روزمهر هم به كمكش شتافت و در حين جمع كردن انها بنرمي گفت:
    -معذرت ميخوام كه اينقدر بي پرده بهتون گفتم.فكر كرد بهترين كارو انجام ميدم.
    جزوه هايي را كه روزمهر به طرفش گرفته بود گرفت و با اهنگ لرزاني تشكر كرد.سپس از جا برخاست.حتي جرات نميكرد به صورت روزمهر نگاه كند.مي ترسيد با نگاه به او از خجالت بيهوش بشود.بدون حرف قصد ترك روزمهر را داشت كه روزمهر ارام گفت:
    -جواب منو نميديد؟
    سخت در عذاب بود.مستاصل گفت:
    -شما منو... غافل گير كرديد.
    با شيطنت گفت:
    -غافلگير كردن كسي مثل شما هم واسه خودش عالمي داره.
    -من...
    با محبت ولي جدي گفت:
    -متوجهم چي ميخوايد بگيد به هر حال براي جواب دادن به چنين پيشنهادي اونم تا اين حد يكباره بايد فكر كرد.
    -خوشحالم كه درك ميكنيد.
    روزمهر با نگاهي عميق به صورت غرق در شرم او گفت:
    -كي مي تونم...جوابم رو از شما بگيرم؟
    ارام گفت:
    -فردا ميتونم بهتون جواب بدم.
    -پس...من تا فردا صبر مي كنم.مي تونم اميدوار باشم؟
    در ان خجالت و شرمي كه دست و پا ميزد صداي زنگ ساعت كليسا را شنيد.تند و با عجله گفت:
    -بهتره تا كلاس شروع نشده برم.نبايد تاخير داشته باشم.
    روزمهر به نشانه فهميدن منظور او لبخند زد.از كنار او دور شد كه روزمهر براي اولين بار صدايش كرد:
    -ستاره خانم!
    بر جا ايستاد و اهسته گفت:
    -بله؟
    -اگه...پيشنهادم رو قبول كنيد...باعث خوشحالي و افتخارم ميشيد.
    لبخندي نا خواسته بر لبهايش جا گرفت و گفت:
    -فعلا...
    او نيز لبخند زد:
    -خداحافظ.
    به تماشاي دور شدن ستاره نگريست و بعد پلك بر هم نهاد.باران سردي انگار براي خنك كردن بدن ملتهب او مي باريد.
    فصل 5
    شماره تلفن روزمهر را براي چندمين بار خواند.بارها تصميمش را در ذهن مرور كرده بود.دست به سوي گوشي برد ولي مردد دستش را پايين انداخت كه صداي زمخت مردي از پشت متوجهش كرد:
    -اگه زنگ نمي زنيد اجازه بديد ما تماس بگيريم.
    به طرف او برگشت و پوزش خواهانه گفت:
    -مي بخشيد همين الان.
    اين بار دست به سوي گوشي برد و انرا برداشت.كارت مخصوص را از جيب در اورد و در جا كارتي گذاشت.سپس به شماره گيري مشغول شد.بعد از چند بوق ازاد گوشي برداشته شد.قلبش هري ريخت پايين.احساس مي كرد صورتش داغ شده است و دستهايش مي لرزند.صداي روزمهر را مي شنيد:
    -الو...بفرماييد.
    بايد چيزي مي گفت ولي زبانش ياري نمي داد.اصلا چرا تماس گرفته بود؟روزمهر خودش بايد تماس ميگرفت.صداي روزمهر براي بار دوم بلند شد:
    -بله...بفرماييد.
    اينبار طاقت نياورد و گوشي را سرجايش گذاشت و همزمان با ان هوا را به سنگيني بلعيد.كارت را از سر جايش در اورد و در جيب گذاشت.سپس از تلفن همگاني فاصله گرفت و به طرف خوابگاه به راه افتاد.چون به خوابگاه رسيد مستقيما به اتاقش ميرفت كه صداي مگي را كه مسئول پاسخگويي به تلفن ها بود شنيد:
    -ستاره...تلفن داري!
    متعجب به طرف او برگشت.در حال نزديك شدن به او پرسيد:
    -كيه؟
    گوشي را به طرف او گرفت و گفت:
    -يه اقايي كه خوب ميدونه چطور محترمانه با خانمها حرف بزنه.
    متعجب از حرفهاي او گوشي را به دست گرفت و بعد از مسلط شدن به خود گفت:
    -شريفي هستم بفرماييد.
    -سلام خانم.
    -اقاي رخشان...سلام.
    -حالتون چطوره خانم؟
    -خوبم متشكرم.شما چطوريد؟
    -هرطور شما بخواهيد.مزاحمتون كه نشدم؟
    -نه نه بموقع زنگ زديد.
    انگار روزمهر براي گفتن چيزي دست دست ميكرد:
    -با درسها چه ميكنيد؟
    براي اولين بار به شوخي گفت:
    -باهاشون جودو كار ميكنم. ممنون.
    روزمهر از انسر سيم لبخند زد.سپس پرسيد:
    -خب جواب من چي شد؟
    خودش را به ناداني زد و گفت:
    -من كه جوابتون رو دادم.
    لطفا اينقدر سر به سرم نذاريد.متوجه منظورم شديد.
    -خب...من راجع بهش فكر كردم.
    با حالتي طنز گونه گفت:
    -اگه اينكارو نميكرديد تعجب ميكردم...و بعد...
    -به اين نتيجه رسيدم كه من...نه يعني ما...ظاهرا هيچ مشكلي با هم نداريم.
    صدايش با هيجان خاصي به گوش رسيد:
    -منظورتون اينه كه ...مخالف نيستيد؟
    -بله اينطور كه گفتم يعني...مخالف نيستم
    -حالا كه مخالف نيستيد پس ميشه بفرماييد چي هستيد؟
    ((اي شيطان موذي))!با شيطنت گفت:
    -كاملا بي طرف.
    با ناراحتي پرسيد:
    -اين....يعني چي؟
    گويا زياده روي كرده و اورا رنجانده بود:
    -فكر ميكنيد منظورم چي باشه؟
    -بله؟
    گونه هايش گر گرفتند.صدايش انگار از اعماق چاه بيرون مي امد:
    -خب...يعني...بله ديگه!
    روزمهر بلند خنديد و او نيز بي اراده لبخند زد.صداي او گرم و ارامبخش به گوش رسيد:
    -مطمئن باشيد در اينده هيچ گاه از اين جواب پشيمان نميشيد.
    بي اختيار گفت:
    -ولي من از همين حالا...احساس پشيماني ميكنم.
    روزمهر بيكباره وبلند گفت:
    -چي؟
    با نوعي نا تواني كودكانه گفت:
    -شايد باورتون نشه ولي اين مسئول پاسخگويي به تلفن بدجوري منو نگاه ميكنه جوري كه جرات حتي اضافه كردن يك كلمه هم از توانم خارجه.
    روزمهر نفس اسوده اي كشيد سپس گفت:
    -در ترسوندن افراد....نظير نداريد.
    با زيركي گفت:
    -از حسن نظرتون متشكرم.
    روزمهر با شيطنت و زيركي يك پسر بچه گفت:
    -راستي يه چيز بامزه مي خوام بهتون بگم...موافقيد بگم؟
    با سكوتش نشان داد كه حرفي ندارد.روزمهر گفت:
    -حدودا... نيم ساعت پيش يه مزاحم تلفني داشتم.از اونايي كه فقط سكوت ميكنن.
    قلبش فرو ريخت با اين حال بر خود مسلط شد و با خونسردي ظاهري گفت:
    -خب...كه چي؟
    -شايد باورتون نشه ولي...صداي نفسهاش خيلي اشنا بود.اونقدر كه فكر ميكنم...به قلبم زيادي نزديكه.
    -پس روانپزشكي هم بلديد؟
    -فقط در مورد احساس. احساس به من ميگه...به اون خيلي علاقه دارم دوسش دارم و اگه اون گوشه چشمي به من بكنه مسلما اين علاقه دو جانبه خواهد شد.خب...تا بعد...
    گوشي هنوز دستش بود.از شنيدن حرفهاي او بهت زده شده بود كه يكبار ديگر صداي روزمهر را شنيد:
    -هنوز گوشي دستتونه؟
    به خود امد و سريع جواب داد:
    -بله.
    -مي خواستم بپرسم كي خيال داريد برگرديد ايران؟
    -فردا.بليتم واسه بعد از ظهره.
    -پس اگه اشكالي نداشته باشه فردا ميام دنبالتون و تا فرودگاه مي رسونمتون.
    -اه خداي من....نه!به شما ديگه زحمت نميدم.
    -چه زحمتي؟به هر حال بعد از اين با همديگه بيگانه نيستيم.هستيم؟
    -عادت داريد هميشه از زير زبون ادمها حرف بكشيد؟
    به شوخي گفت:
    -به اين اخلاق من عادت ميكنيد و اونوقت تا اين اندازه حساسيت نشون نمي ديد.خب...كاري با من نداريد؟
    نه به خاطر فردا هم متشكرم.
    -خواهش ميكنم.خب ميبينمتون.به اميد ديدار.
    -خداحافظ.
    با لحني صميمي گفت:
    -مواظب خودت باش.
    بدون جواب گوشي را روي دستگاه گذاشت بعد لبهايش با لبخند شيريني از هم گشوده شد.چقدر اورا دوست داشتني مي يافت
    نيم ساعت به وقت پرواز مانده بود بنابراين ستاره و روزمهر راهي كافه فرودگاه شدند تا چيزي بنوشند.هردو سفارش چاي دادند.در فاصله اي كه پيشخدمت براي اوردن سفارش انها رفته بود روزمهر گفت:
    -من برات دوتا چيز گرفتم كه اميدوارم خوشت بياد.
    با كنجكاوي به او نگريست.روزمهر با لبخند به سوي او دست در جيب كتش كرد و بسته كادو پيچ شده كوچكي را كه در زرورق خوشرنگي بود بيرن كشيد و مقابل روي ستاره نهاد و گفت:
    -اگه ناقابله از همين حالا پوزش مي خوام.نمي دونستم از چي خوشت مياد.
    نگاهش را متحير از روي بسته برداشت و با بهت به روزمهر خيره شد.با لكنت پرسيد:
    -اين...مال منه؟
    يك تاي ابروي روزمهر بي اختيار بالا رفت.وقتي خيال مسخره كردن كسي را داشت يا ميخواست اوج مهربانيش را نشان بدهد يك تاي ابرويش بي اختيار بالا مي رفت.مهربان و رئوف گفت:
    -بله...هرچند كوچيكه ولي مفهوم بزرگي داره.از صميم قلب.
    ستاره با من من گفت:
    -ولي اخه من...
    -قبول كن مي دونم كه چندان بزرگ نيست...
    -نه نه بزرگي و كوچيكيش اهميتي نداره.همين كه زحمت كشيديد و اينو گرفتيد خودش كلي ارزش داره ولي دليل من چيز ديگه ايه.
    -خانواده من بزودي به خواستگاري شما ميان.پس چه مشكلي در بينه؟خواهش ميكنم قبولش كن.
    -شما كي به ايرن ميايد؟
    -اول اين بسته رو بردار تا بهت بگم.
    -ولي من رعوضش هيچي نميتونم بهتون بدم.
    با شيطنت گفت:
    -قبلا عوضش رو بهم دادي.
    به او خيره شد.از چه چيزي صحبت مي كرد؟روزمهر ادامه داد:
    -همين كه بهم جواب مثبت دادي كفايت ميكنه.
    -منظورتون اينه كه عشق با پول معاوضه ميشه؟
    -ابدا.اين فقط يه هديه است.يه يادگاري يه ابراز محبت نمي دونم اسمش رو هر چيزي مي توني بذاري.هرچي كه دوست داري ولي اين نه...!
    با ترديد به بسته خيره شد.روزمهر گفت:
    -مطمئن باش توش بمب نذاشتم.
    به لحن شوخ او با لبخندي پاسخ داد سپس بسته را برداشت.روزمهر با لبخند شادي گفت:
    -خيالم رو راحت كردي.اگه اينكارو نمي كردي....
    حرف اورا قطع كرد و به شوخي گفت:
    -مطمئن باش قبولش مي كردم.اخه شما كه خانم ها رو نمي شناسيد اونا بي اندازه كنجكاو تشريف دارن.
    -شنيده بودم كه خانمها از هم جنساشون طرفداري مي كنن.
    -اين در مورد من صدق نمي كنه چون من اون چيزي رو كه بهش اعتقاد دارم مي گم.
    -در اين صورت واي بر زندگي مشترك ما.
    لحن او ستاره را شرمنده كرد خصوصا كه او از فعل اينده در جمله اش استفاده كرده بود.با نگاهي دوباره به بسته گفت:
    -توش چيه؟
    -دو هديه كه در هم ادغام شده ان.
    مو شكاف ديده به او دوخت و پرسيد:
    -منظورتون چيه؟
    -اگه دختر با هوشي باشي پي مي بري.
    -من از چيستان بيزارم.
    -چقدر خوب!در اين مورد با هم اشتراك سليقه داريم.
    -خوبه كه همديگرو درك مي كنيم.حداقل در مورد شما كه...اينطوره.
    -مي شه ازت يه خواهشي بكنم؟
    با ترديد نگاهش كرد ولي لحظاتي بعد با لحن پر از اطميناني گفت:
    -البته.
    -اينقدر با من رسمي حرف نزن.
    هوارا بلعيد.روزمهر در ادامه با لحن نافذي گفت:
    -اينجوري حس ميكنم خيلي ازت دورم.من اينو دوست ندارم.
    به شوخي پرسيد:
    -شما چي رو دوست دارين؟
    جدي نگاهش كرد و پرسيد:
    -صريح بگم؟
    حس مي كرد او قصد سر به سر گذاشتنش را دارد به همين خاطر با همان لحن گفت:
    -بله.چون من واقعا از صراحت خوشم مياد.
    به چشمان ستاره خيره شد و جدي خيلي جدي گفت:
    -من از دخترك شيطون و زبون درازي خوشم مياد كه درست برعكس ظاهر ارامش شلوغه.از اون دختر چشم عروسكي و مو مشكي.از اوني كه مثل بچه ها از ديدن چيزهاي تازه به هيجان مياد و خودش اصلا متوجه نمي شه كه در اون حالت چقدر جذابتر مي شه.از اون دخترك...
    سر به زير در حال بازي با بند كيفش گفت:
    -كالبد شكافيتون تموم شد؟
    با لحني نيمه شوخي و نيمه جدي گفت:
    -قرارمون يادت رفت؟قرار شد با هم رسمي حرف نزنيم.
    از جا بلند شد و روبه او گفت:
    -مثل اينكه شماره پرواز رو دارن اعلام مي كنن.بهتره بريم سالن فرودگاه.
    او هم متعاقب ستاره بلند شد و بعد از دراوردن كيف پولش در حال در اوردن پول گفت:
    -راستي...جواب سوالت...سه روز بعد از تو ميام و پنج روز قبل از تو هم بر مي گردم.
    -اين...خيلي زود نيست؟
    -فكر نمي كنم.
    فكر مي كرد روزمهر متوجه لحن و منظورش نشده است ولي روزمهر گفت:
    -متوجه شدم ولي متاسفانه به خاطر تكميل پايان نامه ام مجبورم.اگه به خاطر تو نبود مطمئنا تعطيلات رو به ايران نمي اومدم.
    -دوست ندارم به خاطر من از كارتون بمونيد.
    با محبت لبخند زد و گفت:
    -باز كه تعارف كردي.اصلا اينطور نيست.مي دوني...اينكه ميگن عشق دواي هر درديه درسته.در مورد من يكي كه كاملا درسته.
    ستاره نيز لبخند زد.در كنار روزمهر احساس اظطراب يا ترس و يا دستپاچگي نداشت بلكه حس مي كرد كه عجب پناهگاه محكمي است!
    از وراي ديوار شيشه اي سالن فرودگاه را از نظر گذراند.با ديدن خانواده اش شادمان دستش را بالا برد و تكان داد.سپيده تا حد ممكن به شيشه نزديك شده بود.از در شيشيه اي بيرون امد و همزمان با ان هرسه به طرفش هجوم اوردند.صورت مادرش هنوز مثل گذشته مهربان ودلسوز بود. اورا محكم بغل كرد و گونه هايش را بوسيد.سپس به طرف سپيده چرخيد كه چشمان شيطنت بارش پر از اشك شده بود.اورا هم بغل كرد و هردو ميان گريه خنديدند.پدرش دست بر شانه اش گذاشت.به عقب برگشت و خود را در اغوش او انداخت و لحظاتي سر بر شانه اش گذاشت. سر و صدايي كه انها بلند كرده بودند بيشتر نگاهها را به خود جلب كرده بود با اين حال انها بي خيال نسبت به بقيه همديگر را در اغوش مي گرفتند.پدرش مرتضي كه صدايش به خاطر شادي ديدار با دخترش بعد از شش ماه اندكي گرفته بود گفت:
    -بهتره بريم چمدونها رو بگيريم و برگرديم خونه.اون جا به اندازه كافي وقت براي گفتگو هست.
    بقيه قبول كردند و كنار او براي تحويل بار رفتند.بعد از گرفتن چمدانها كنار هم به طرف در خروجي حركت كردند.تقزيبا اواخر بهمن بود و هوا اندكي سوز داشت.ستاره سريع در عقب را باز كرد و نشست.پشت سر او هم سپيده قرار گرفت.پدر هم بعد از گذاشتن بارها در صندوق عقب كنار مرضيه همسرش و پشت رل قرار گرفت.با روشن شدن ماشين مادر فرصت فرصت را مغتنم شمرد و از او خواست تا از المان و خاطراتش تعريف كند.ستاره هم همه چيز را بي كم و كاست فقط به كمي سانسور ان هم در قسمتهايي كه روزمهر حضور داشت برايشان تعريف كرد.
    با رسيدن به خانه و حضور دوباره در جمع گرم و صميمي خانواده دوباره احساس ارامش كرد.ارامشي كه مدتها بود به ان نياز داشت.بعد از شستن ظرفها ستاره پرسيد:
    -پويا چطوره؟هنوز از من دلگيره؟
    سپيده متعجب از سوال او محتاط پرسيد:
    -چي شده كه ياد پويا كردي؟
    -دليل خاصي نداره.نمي دونم چرا يكدفعه اين سوال به ذهنم رسيد.
    -خبر قابل عرضي نيست،جز اينكه نامزد كرده.
    متحير به طرف او بازگشت و پرسيد:
    -نامزد كرده؟پس چرا تا به حال چيزي به من نگفتيد؟
    -يعني تو ناراحتي؟
    خنده اش از سر تعجب بود:
    -دليلي نمي بينم از ازدواج تنها پسر عمه ام كه اتفاقا دوست دوران كودكيم هم هست و خيلي هم بهش علاقه دارم و مثل برادرمه ناراحت بشم.
    زير لب گفت:
    -منو باش كه فكر مي كردم از غصه دق مي كني.
    متوجه نشد او چه گفته به همين خاطر پرسيد:
    -چيزي گفتي؟
    -هان...نه.
    -راستي نگفتي اين عروس خوشبخت كيه؟اشناست؟
    -نه غريبه است.اين طور كه من فهميدم از مهندساي شركتيه كه پويا توش كار مي كنه.
    با هيجان دستهايش را بهم كوبيد و گفت:
    -خدايا...چه با نمك!دوتا مهندس زير يه سقف.بامزه است.
    سپيده هم كوتاه گفت:
    -اره خيلي بامزه است.
    رو به سپيده كرد و پرسيد:
    -اسمش چيه؟
    -اسم كي؟
    -عروس پويا.
    -دريا.
    با تحسين گفت:
    -اسمش كه قشنگه حتما خودش هم قشنگه.
    سپيده كمي حرفش را در دهان مزمزه كرده سپس گفت:
    -بد نيست.
    ارام صورتش را برگرداند و پرسيد:
    -پويا بهش علاقه داره؟
    دوست نداشت سپيده به خاطر ديدن او معذب جوابش را بدهد:
    -اين طور كه معلومه...زياد.دختر خوبيه.
    زير لب با شادماني گفت:
    -مطمئن بودم كه طالع پويا سعده.
    سپيده رو به او كه غرق در فكر بود پرسيد:
    -نمي خواي بخوابي؟ساعت از يك هم گذشته.نصفه شبه.
    متوجه او شد سرش را تكان داد و گفت:
    -چرا الان ميام.
    -پس من ميرم بالا.تو هم بيا.
    سرش را تكان داد و به رفتن او نگاه كرد.بعد از رفتن او دستكشهايش را از دست دراورد و روي ظرفشويي گذاشت و سپس از اشپزخانه خارج شد.
    با ورود به اتاق بر خلاف تصورش سپيده را خوابيده ديد.خنده اش گرفت.انگار خستگي فقط بهانه اي بود براي اينكه او زودتر به اتاقش برود و بخوابد.
    روي اورا پوشاند و بوسه اي به عنوان شب بخير بر گونه اش نواخت.سپس به طرف تخت خودش رفت و روي ان نشست.نمي توانست انكار كند چون حقيقت داشت.دلش حتي در همين مدت كوتاه هم براي روزمهر تنگ شده بود.لبخندي از ياداوري مجدد او بر لب اورد.سپس چيزي مثل يك تلنگر به مغزش خورد.هديه روزمهر را باز نكرده بود.به طرف چمدانش رفت ولي يكباره ايستاد.انرا در چمدان نگذاشته بود بلكه در كيفش بود.كيفش هم پايين روي چوب رختي بود.اهسته در را باز كرد و پا بيرون نهاد و بعد از سرازير شدن از پله ها به هال رفت.
    كيفش را برداشت و راه امده را بازگشت.وقتي در اتاقش را بست با خيال راحت لب تخت نشست و زيپ كيف را كشيد.بسته هنوز انجا بود.انرا بيرون اورد و با احتياط لفاف دورش را باز كرد.دلش نمي خواست حتي زرورق هديه روزمهر اسيبي هر چند كوچك ببيند.زرورق را كنار گذاشت سپس با تحير به جعبه قرمزي كه در دستش بود خيره شد.از انهايي بود كه مخصوص طلا بود.درش را با ملايمت باز كرد و بعد نگاهش روي هديه روزمهر ثابت ماند.واقعا ادم عجيبي بود.چيزي كه در جعبه بود بسيار زيباتر و نفيس تر از ان بود كه فكرش را مي كرد.گردنبندي كه وقتي از جعبه خارجش كرد متوجه بلندي زنجير زخيم و خوش نگارش شد.بعد نگاهش روي قلب ان ثابت ماند و چيزي كه روي قلب حك شده بود اول اسم خودش و روزمهر بود.گردنبند را بي اختيار به سينه فشرد و زير لب گفت((متشكرم.اين...بهترين هديه ايه كه در تمام عمرم گرفته ام...واقعا متشكرم)).
    متوجه حرف روزمهر شد كه گفته بود دو هديه در هم ادغام شده اند ولي اين كه يكي بيشتر نبود.با خود انديشيد((حتما باز سر به سرم گذاشته)).متوجه جعبه بود.ورق كاغذ خوشبويي در ان قرار داشت و خود كاغذ با نقش و نگار و خيلي لطيف و سبك بود.لحظاتي چند بوي دلاويز كاغذ را كه نشان ميداد با چند قطره از عطري مرغوب به ان خوشبويي شده است استشمام كرد.سپس تاي انرا با ملايمت گشود و خط خوش روزمهر را تشخيص داد.متني كوتاه ولي پر از معني داشت:
    ((به تو اي عشق و عاطفه مهرباني و محبت سلام.مرا در بيان ناگفته ها نا توان يافتي.اري.چون خيال مهر تو چنان در جان ريشه دوانيده است كه بيانش نا ممكن است.فقط اگاه باش كه اين قلب تا ابد با ياد تو مي تپد.ب ياد تو و ان نگاه ساده و معصومانه ات.نگاهي كه قلب سرد مرا به تپش وا داشت.تپشي به روشني تلالو اين قلب.دوستش داشته باش چون ترا دوست دارد.اورا بخوان چون تو را مي خواند و اورا از خود مران چون حق تپش را از او ميگيري.
    دوستدار هميشگي تو تا ابد:روزمهر))
    لبخندي از سر دلتنگي بر لبانش جاي گرفت.كاغذ را با سر انگشتانش لمس كرد و بعد پلكهايش روي هم افتادند و قطره اشكي به درشتي مرواريد از سر دلتنگي از ديدگانش بيرون چكيد.بسرعت دست برد و انرا پاك كرد.سپس كاغذ و گردنبند را دوباره در جعبه و جعبه را نيز در كيفش گذاشت و پس از قرار دادن ان در كمد به طرف تختش رفت.قلبش از هيجان ديداري دوباره با روزمهر سخت مي تپيد.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  6. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  7. #4
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    موقع خوردن صبحانه از جا بلند شد و كنار پنجره رفت و به برفي كه سطح زمين را پوشانده خيره شد.صداي سپيده متوجهش كرد:
    -ياد برف المان افتادي؟
    كمي به عقب چرخيد تا اورا ببيند.
    -نه فقط داشتم فكر مي كردم اگه بخواد همينجوري برف بياد اصلا نميتونيم از خونه خارج بشيم.
    -اخبار كه مي گفت بارش برف فقط تا بيست و چهار ساعت ادامه داره.فردا مي توني بري بيرون و همه جارو از نزديك ببيني.من هم باهات ميام.
    نگاه سپاسگذارانه اي به او انداخت و زير لب تشكر كرد.سپس به كمك سپيده رفت تا ميز را جمع كنند.بعد از شستن ظرفهاي صبحانه به اتاقش رفت تا سوغاتيهايي را كه براي افراد خانواده اورده بود تقديمشان كند.همه را يك جا جمع كرد سپس مشغول دادن سوغاتي شد.شوخي سپيده گل كرده بود.ان هم درست موقع دادن هدايا و همين صداي خنده بقيه را به هوا برد.
    بعد از گرفتن هدايا ظاهرا هيچ كاري نمانده بود جز مرتب كردن خانه براي حضور مهمانها كه مي خواستند شب بيايند.ستاره و سپيده دست به كار شدند و در عرض كمتر از دو ساعت تمام خانه را زير و رو كردند.بعد از تميز كردن خانه همه از بيكاري به خواب رفتند.مرضيه براي سر زدن به يكي از اقوام به همراه مرتضي بعد از كلي سفارش خانه را ترك كردند و فقط اندو ماندند.ستاره به بحث همسايه ها و كلاسهاي كنكور دانشگاه رغبت نشان داد و سپيده هم همه چيز را گفت تا انجا كه رسيد به:
    -اون خانواده اي رو كه بچه زياد داشتن يادته؟
    با كمي تفكر سرش را تكان داد:
    -اره يادمه.
    -هيچي اونا رفتن و جاشون يه خانواده اومدن فقط با دوتا بچه.
    -خب؟!
    -دوتا اقا پسر ترگل و ورگل.البته به قول مادرشون.يكي شون كه شهره رانندگي ماشينهاي راليه.اون يكي هم كه مشهور به دست و پا شكسته.
    -چرا دست و پا شكسته؟
    -چون مدام به خاطر ويراژهاي خطرناكش دست و پاش مي شكنه.
    خنديد و سپيده هم با خنده گفت:
    -باور كن راست ميگم.اين فريبرز...هفت خط روزگاريه كه نگو.هرچي ازش بگم كم گفتم.پسر بدي نيست ولي...عجيبه كه حس مي كنم ازش خوشم نمياد.
    -مگه بايد خوشت بياد؟
    بي توجه به معني حرف ستاره گفت:
    -خب اره.
    حرفش را فرو خورد.ستاره با لحن خواهرانه اي گفت:
    -اينقدر احساس رو با منطق قاطي نكن خواهر جون.اين برات مضره.
    نگاهش كرد وگفت:
    -باوركن اصلا نفهميدم چطور اين جمله رو گفتم.
    دست بر شانه او نهاد و گفت:
    -عيب نداره فراموشش كن.حالا بذار من تعريف كنم.
    سپيده با اشتياق كمي روي تخت جا به جا شد و چشم به دهان ستاره دوخت.ستاره خيلي مختصر از روزمهر صحبت كرد.همان لحظه تلفن زنگ زد.سپيده از جا برخاست و گفت:
    -من جواب ميدم
    و گوشي را برداشت. چند لحظه اي به سلام و احوالپرسي گذشت تا اينكه سپيده با دست اشاره اي به او كرد.ستاره كه متوجه نشده بود لبهايش را ورچيد.سپيده با عذر خواهي كوتاهي دست روي دهانه گوشي گذاشت و روبه ستاره ارام گفت:
    -بيا تلفن داري.
    -كيه؟
    -فرمودند اقاي رخشان!
    با شگفتي به او نزديك شد و بعد از گرفتن گوشي از دست او روي زمين نشست و اهسته گفت:
    -قرار نبود حالا زنگ بزنه.
    سپيده با شيطنت گفت:
    -تعجب داره؟دلش برات تنگ شده.
    با ابروهاي درهم و جدي گفت:
    -سپيده!
    دستهايش را به نشانه تسليم بالا برد و گفت:
    -تسليم بابا تسليم.
    ارام گفت:
    -اگه ميشه چند دقيقه تنهام بذار.
    سپيده با لبخندي شيطنت بار از اتاق خارج شد.بعد از رفتن او گوشي را كنار گوشش گرفت و گفت:
    -بله؟
    -سلام و سال نو هنوز نيومده شما مبارك.
    به لحن او لبخند زد:
    -سلام.
    روزمهر پرسيد:
    -حالت چطوره؟خوب هستي؟
    -بله متشكرم.شما چطوريد؟
    -من هم خوبم .ممنون.مزاحم كه نشدم؟
    -نه ابدا.
    -پس حسابي ميتونم پرچونگي بكنم و تلافي اين دوروز دوري رو در بيارم.
    به شوخي گفت:
    -هنوز به دوروز نرسيده.تقريبا سي و شش ساعت و چهل و دو دقيقه و...صبر كن ببينم چند ثانيه...اها هفت ثانيه و...
    روزمهر دنباله حرف اورا گرفت و به طنز گفت:
    -هشت صدم ثانيه و ده هزارم ثانيه...چه حساب دقيقي داريد.من از وجود يه همچين حسابگري در نزديكي خودم چه بي خبر بودم.
    شما لطف داريد ولي حساب شما كه دقيقتره.نزديك بود تو ميليونيم ثانيه هم بريد.
    به شوخي گفت:
    -چه مي شه كرد از دست اين دل؟بد مصب توي هيچ مكتبي درس نخوانده.تو بخواي تو ميلياردم ثانيه هم ميرم.
    هردو به خنده افتادند.روزمهر اينبار جدي شد و گفت:
    -از همين حالا دلم واست تنگ شده.
    -ولي ما فقط چند ساعته كه از هم دور شديم.
    -اها...پس معني اين حرفها يعني نيش.ناراحتي؟
    -در مقابل شما عادت كردم كه ناراحتيمو بروز ندم.اگه زياد به خودتون مغرور نشيد بايد بگم ناراحتي از دست شما امكان نداره.
    -پس من نمردم و يه حرف اميدوار كننده از شما شنيدم.باورم نميشه.فكر مي كردم بايد حسرت اين حرف رو با خودم به گور ببرم.
    -شما خيلي پر توقعيد جناب رخشان.
    -اگه بتوني كسي رو پيدا كني كه جلوي تو همون طور كم توقع باقي بمونه بايد تعجب كني نه حالا.
    -يعني من اينقدر دهشت انگيزم؟واقعا كه.
    هوس كرد كمي سر به سر او بگذارد و با شوخي موضوع گفتگو را عوض كند:
    -به نظر من شما بيشتر از اينكه دهشت انگيز و ترسناك باشيد لوسيد.
    ناگهان و با حيرت زياد گفت:
    -بله؟
    روزمهر در ادامه با همان لحن شوخ وشيطنت اميز گفت:
    -اخه عزيز من يه عاشق بيچاره رو چند مرتبه مجبور به اعتراف به عشقش ميكنن؟ببين من عاشقم درست، ديوونم درست، دوستت دارم بازم درست،اينكه ديگه اين همه سين جيم كردن نداره.يكدفعه بگو...جناب روزمهر خان رخشان اعتراف كن.چرا اينقدر منو مي چرخوني؟
    از اعتراف و صراحت او در بيان حرفهايش بقدري متعجب شده بود كه زبانش بند امده بود.روزمهر شوخي را كنار گذاشت و باز جدي شد.انگار هرچه زمان مي گذشت ستاره او را بيشتر مي شناخت.روزمهر بيشتر از انكه جدي باشد شوخ بود:
    -حالت خوبه؟گوشي دستته؟
    يكباره به خود امد.با صدايي كه سعي مي كرد خونسرد باشد گفت:
    -ب..بله دستمه.
    -فكر نمي كردم اينقدر ناراحت بشيد.بالاخره بايد مي گفتم و چون جلوي روتون نمي تونستم از پشت تلفن...
    -نه من ناراحت نشدم.فقط كمي...حيرت كردم.
    -شما جوري سكوت كرديد كه من گمان كردم از هوش رفتيد.
    اينبار او جدي شد:
    -هميشه اينقدر ركي؟
    باز در جلد طنز فرو رفت:
    -نه هميشه فقط گاهي اوقات.
    -اصلا فكر نمي كردم كه شما...
    روزمهر ادامه حرف او را گرفت و گفت:
    -من چي؟احساساتي باشم؟
    -بله تقريبا.
    -مي دوني... ما ادمهاعادت كرديم همه رو از روي ظاهر دسته بندي كنيم.غير اين هم نمي تونه باشه.اخه ما نميتونيم از درون ادمها چيزي بفهميم.
    -عجب فكر خوان دقيقي هستيد.
    -اين ديگه واقعا لطف شما رو مي رسونه.
    -راستي..پول تلفنت زياد نشه.
    -نگران اين نباش.اگه مزاحمم حداحافظي كنم.
    -نه مزاحم نيستي.ولي از كارت مي موني.
    -اين كار در حال حاضر از همه چيز مهمتره.اوه تا يادم نرفته...من ديشب قضيه رو به مادرم گفتم.
    قلبش فرو ريخت.با نگراني پرسيد:
    -بعدش؟
    روزمهر با اميخته اي از شيطنت و بد جنسي گفت:
    -حدس بزن بعدش چي شد.
    با اعصابي در هم گفت:
    -نمي دونم.خودت بگو.
    روزمهر شوخي را كنار گذاشت و باز جدي شد.با خونسردي دور از انتظاري گفت:
    -هيچي.اولش يه جيغ بنفش زد كه موجب پاره شدن سيم هاي ارتباط شد بعد از شدت خوشحالي غش كرد.بعد از به هوش امدن هم نشست و يه دل سير گريه كرد.
    لحنش جدا با نمك بود.درست مثل ادمهايي كه دارند لطيفه خنده داري را با اب و تاب تعريف مي كنند.معترض گفت:
    -دستتون جدا درد نكنه با اين خبر رسوندنتون.نزديك بود از حال برم.
    -شما زنها همتون همين طوري هستيد يا فقط شما و مادرم؟چون اونم درست عين همين حرف رو زد.
    -با مادرتون هم عقيده ام.شما واقعا ادمو جون به سر مي كنيد.
    -به به!عجب پشتيباني گرمي!بايد به مادرم بگم چه عروس خوبي گيرش اومده.
    از لحن او شرمگين شد.روزمهر در ادامه با لحني جدي ولي مهربان گفت:
    -با اينكه اصلا دوست ندارم مصاحبت با تورو از دست بدم اما بايد برم كاري با من نداري؟
    با مهرباني گفت:
    -نه از تماست هم ممنونم.
    -قابلي نداشت.به شنيدن صدات احتياج داشتم تا اعتماد به نفس ذخيره كنم تو هم زنگ بزن.
    به شوخي گفت:
    -اطاعت مي شه قربان.امر ديگه اي نيست؟
    روزمهر لبخند زدو گفت:
    -جز اينكه مواظب سلامتيت باشي هيچي.بايد بدوني كه من به سلامتي همسر اينده ام خيلي اهميت ميدم.پس مواظب خودت باش.
    بي اختيار گفت:
    -تو هم همينطور.
    نمي دانست از كي تا حال نسبت به او احساس تعلق مي كرد.فقط صداي روزمهر را شنيد كه به طرز عجيبي سكر اور بود:
    -خداحافظ و... به اميد ديدار.
    گوشي را روي تلفن گذاشت و لبخندي نا خواسته روي لبهايش جاي گرفت.انگار در اسمان پرواز مي كرد.
    سپيده با هيجان وارد اتاق شدو به او كه جلوي اينه ايستاده بود و داشت مو هايش را بالاي سر جمع مي كرد گفت:
    -ستاره...اومدن.
    رنگ از رويش پريد و دستش شروع به لرزيدن كرد.با صداي مرتعشي گفت:
    -او...اومدن؟
    -اره بيا پايين.فعلا توي حياط هستن.
    -تو...تو برو من بعد از تو ميام.
    نگاهي به ظاهر او كرد و روسري گل بهي رنگي را كه روي تخت گذاشته بود به طرفش گرفت و گفت:
    -بيا اين رو سرت كن خيلي بهت مياد.
    با سر تاييد كرد.سپيده با شيطنت گفت:
    -يه كم به صورتت برس رنگت حسابي قرمز شده و لپهات هم گل انداخته.
    با غيض گفت:
    -بي مزه!حالا جاي مزه پرونيه؟
    با لبخندي موذيانه گفت:
    -مگه من چي گفتم؟فقط گفتم...
    -فقط بذار مهمونا برن حسابت رو مي رسم.
    -اوه اوه يواشتر.پياده شو باهم بريم.چه به اونا احترام ميذاره.بذار برن...
    گل سر براي دهمين بار از سرش افتاد.سپيده انرا برداشت و با تغير گفت:
    -هي بهت گفتم كمي موهات رو كوتاه كن به خرجت نرفت كه نرفت.اخه تو اين همه مو رو براي چي مي خواي؟اونقدر زيادن كه حتي نميشه بستشون.
    -عوض غرغر كردن موهام رو ببند.اينجوري كه نمي تونم برم پايين.
    -پس برگرد اون طرف تا موهات روببندم.
    -به سمتي كه او گفته بود برگشت و سپيده موهايش را مرتب بست.بعد روسري را روي سر انداخت.سپيده لب به تحسين گشود و با تملق گفت:
    -اگه بدوني چقدر خوشگل شدي.
    خودش را در اينه ديد.رنگش بدجوريپريده بود.قوطي كرم پودر را از كشوي ميز توالت بيرون كشيد و كمي به صورت ماليد تا از سرخي صورتش كاسته شود.سپيده غش غش خنديد.با غيض نگاهش كرد وپرسيد:
    -چي شده؟به چي ميخندي؟مگه چيز خنده داري ديدي؟
    سپيده ميان خنده به حرف در امد و گفت:
    -اگه بدوني چقدر زشت شدي.هي عرق مي كني و عرقهات هم كرم رو روي صورتت راه ميندازه.واي مردم از خنده.
    به طرف حمام دويد.حق با سپيده بود.صورتش را شست و خشك كرد و به اتاق برگشت.سپيده در حال تماشاي او با خنده گفت:
    -اينجوري نكن اگه بخواي همينجوري پيش بري سر از بيمارستان در مياري.
    غضب الود نيم نگاهي به او كرد.سپيده دنباله حرفش را گرفت و گفت:
    -من كه ميرم اشپزخونه.تو هم بيا اونجا.
    با سر موافقت كرد و به خروج سپيده از اتاقش چشم دوخت.لحظاتي بعد هم خودش از اتاق خارج شد و نزد سپيده به اشپزخانه رفت.از انجا كه پشت سالن پذيرايي بود راحت مي شد صحبتها را شنيد.صحبت بين پدرها از زمان جنگ و مبارزات گل كرده بود كه البته توصيه بجاي خانم رخشان مبني بر اينكه جلسه به چه منظور است اندو را به خود اورد.مادر با گفتن((دهنتون رو شيرين كنيد تا چاي هم بياد))با صداي بلند از ستاره خواست كه چاي بياورد.رنگ سپيده از شدت خنده سرخ و سفيد مي شدو ستاره همانطور غضبناك او را مي نگريست.با دستهاي لرزان چاي مي ريخت و بعد از ريختن چاي سيني استيل را به دست گرفت كه صداي خنده سپيده به هوا برخاست.
    -همه چايي ها رو تو نعلبكي ريختي.حواست كجاست؟
    مستاصل به سيني نگاه كرد.سپيده راست مي گفت.دوباره به عقب برگشت و سريعتر از قبل چاي ريخت.صداي مادر براي بار دوم بلند شد كه خواسته بود ستاره چاي ببرد.اين بار با توكل به خدا و اعتماد به اينكه كمكش مي كند سيني به دست از اشپزخانه خارج شد و پشت در پذيرايي ايستاد و با يك دست چند ضربه به در نواخت.صداي مادر كه گفت((بيا تو))باعث شد براي صدمين بار نفس تازه كند.در باز بود.با حركت پا انرا كناري زد و دم در پذيرايي محجوب سلام كرد.جواب سلامش را همگي با صداي بلند دادند.مادر ستاره كه با كلماتي دلچسب و دلنشين پذيرايي مي كرد به ستاره اشاره كرد كه نزد مهمانها بيايد.
    با پاهايي لرزان به طرف ميهمانان كه در صدر مجلس نشسته بودند رفت و سيني را جلوي كسي كه از قرار معلوم پدر روزمهر بود گرفت.مردي كه برق اقتدار از چشمانش ساطع بودو سبيلش را بنحو خوشايندي اراسته بود و رايحه دل انگيز ادكلنش به ستاره ارامش مي بخشيد.با لبخندي پدرانه و نگاهي خريدارانه فنجاني برداشت و مهربانانه گفت:
    -دستت درد نكنه دخترم.
    اين بار نوبت خانم رخشان بود.خانمي كه با وجودي كه پا به سن گذاشته و ميانسال بود هنوز اندامي موزون داشت و مهرباني و محبت از چشمان سياهش فوران مي كرد.او نيز لبخند معنا داري بر لب اورد و با محبت گفت:
    -متشكرم عزيزم.
    مهر او از همان لحظه اول به دل ستاره افتاد.پدر و مادر هم نفرات بعدي بودند و بعد روزمهر كه از هميشه اراسته تر بود و در ان كت و شلوار خوش دوخت سفيد از هميشه جذاب تر ديده مي شد.با شرم خاصي سيني را جلوي او گرفت و روزمهر هم با تبسمي فنجاني چاي برداشت.بعد از تعارف چاي مي خواست برود كه صداي مادر متوجهش كرد:
    -بيا اينجا پيش من بشين ستاره جان.
    به عنوان بهانه و براي رهايي از ان محيط خفه گفت:
    -اخه...اگه اجازه بديد من برم...كار دارم.
    -بيا اينجا براي كار هميشه وقت هست.
    مجبور شد قبول كند.اطاعت كرد و كنار او روي مبل نشست و سيني چاي را زير ميز مستطيل شكل وسط مبلها گذاشت.خانم رخشان با نگاهي به ستاره و بعد از نوشيدن جرعه اي چاي گفت:
    -واقعا چاي خوش طعميه.
    با لبخندي شرمگين اهسته تشكر كرد.خانم رخشان فنجان چايش را روي عسلي كنار مبلي كه روي ان نشسته بود گذاشت.سپس با نگاهي به مرضيه گفت:
    -بهتون تبريك ميگم خانم.دخترتون مثل يه تيكه جواهره.
    با لبخندي شيرين تشكر كرد و گفت:
    -اين چشمان شماست كه همه چيز رو خوب مي بينه.
    -حقيقت مطلب رو گفتم چون ابدا اهل تعارف نيستم.ستاره جون واقعا دختر برازنده اي هستن.
    -شما لطف داريد.
    خانم رخشان به همسرش نگاه كرد و گفت:
    -خب ديگه...اگه شما موافق باشيد بريم سر اصل مطلب و از مزاحمتي كه امشب به وجود اورديم بگيم.
    مرضيه دستي به روسري اش كشيد و به شوهرش نگاه كردواو با گفتن((خواهش مي كنم))رشته كلام را به دست خانم رخشان داد و او شروع به صحبت كرد.صحبتهاي او گرم و زيركانه بودندو نشان از اصالت خانوادگي اش داشتند.از موضع قدرت صحبت نمي كرد ولي خودش را هم پايين نمي اورد.در مورد جوانها و ازدواج و مسائلي از اين قبيل صحبت كرد سپس با نگاهي به روزمهر كه به خاطر صحبتهاي مادر عرق شرم بر پيشاني اش نشسته بود با مهرباني گفت:
    -حالا روزمهر مي خواد سنت پسنديده اي رو كه همه ما مي دونيم انجام بده.از ظاهرش چيزي نمي گيم چون...چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است.بايد بگم هم درس خونده است و هم از مال دنيا چيزي كم نداره.ما هستيم و اين يك پسر.در واقع تك فرزنده.بدون اغراق ميگم هيچ وقت با وجودي كه يكي بوده اجازه ندادم هر كاري كه دلش خواسته انجام بده.از همون دوران طفوليت مسووليت كارهاش رو به خودش سپرديم تا اينكه توي شونزده سالگي رفت المان و اون هم بنا به خواست خودش و براي درس خوندن.حالا هم...شما مي تونيد بريد تحقيق.چه از روزمهر و چه از خانواده ما.اميدوارم كه راضي به اين وصلت فرخنده بشيد.خود من هم ضمانتش رو مي كنم كه توي زندگي چيزي كم نذاره چون به پسرم اطمينان دارم و مي تونم به شما هم اطمينان بدم.اينطوري هم كه خودش گفته به ستاره خانم علاقه مند شده.هرچند برام كمي عجيب بود چون تا به حال نشينيده بودم كه بگه از دختري خوشش مياد و خيال ازدواج داره ولي حالا با ديدن ستاره جون مطمئن شدم كه انتخاب شايسته اي كرده.ما كه ستاره جون رو پسنديديم حالا...ببينيم شما...روزمهر منو قابل مي دونيد يا نه؟
    اين بار پدر ستاره به حرف در امد.پيدا بود كه سخت تحت تاثير سخنان پخته و متين خانم رخشان قرار گرفته است.او نيز با نگاهي پر محبت به ستاره گفت:
    -حرفهاتون واقعا دلنشين و متين بودند.
    خانم رخشان با مهرباني خاصي گفت:
    -خواهش مي كنم.
    مرتضي در ادامه گفت:
    -همون طور كه شما فرموديد اينده بچه ها هميشه براي پدر و مادرشون مهم و با ارزشه.پس بايد هميشه با چشم و گوش باز به همه چيز توجه كرد.اين در مورد ما هم صدق ميكنه.خصوصا كه تا به حال دختري هم شوهر نداديم.
    اقاي رخشان با حالتي طنز گفت:
    -پس بي حساب شديم.
    همه به سخن او لبخند زدند.مرتضي هم لبخندزنان گفت:
    -بله و به خاطر همين هم احتياج به مدت زمان بيشتري داريم.ستاره دختر بزرگ ماست و من و خصوصا خانم در تربيت اون كوتاهي نكرديم.اينطور هم كه پيداست جوونها همديگه رو پسنديده اند فقط اگه شما يه فرصت كوچيك براي فكر كردن و يه سري كارهاي ضروري به ما بديد...ما واقعا متشكر ميشيم.
    اقاي رخشان با محبت و به نرمي گفت:
    -اين... كاريه كه هر پدر و مادر مسئول و وظيفه شناسي انجام ميدن.چرا كه نه؟ما ادرس خونمون رو در اختيارتون قرار ميديم.مي تونيد به اونجا بياييد و از درو همسايه پرس و جو كنيد ولي هرچه زودتر جواب بديد براي ما بهتره.چون روزمهر فقط دوروز ديگه ايرانه و بزودي بر ميگرده.
    -حتما.
    اقاي رخشان به همسرش اشاره كرد و سپس رو به انها گفت:
    خب ديگه...با اجازه ما رفع زحمت مي كنيم.
    مرتضي و مرضيه نيز بلند شدند ومرتضي پرسيد:
    -حالا كجا به اين زودي؟شام تشريف داشته باشين.
    دست او را به گرمي فشرد و گفت:
    -متشكرم ولي بهتره زودتر رفع زحمت كنيم.بعدا...انشاءا...در فرصتهاي بهتر مزاحمتون مي شيم.
    دست اورا رها كرد و گفت:
    -شما مراحميد.حتما از ديدار مجدد شما خوشحال خواهيم شد.سرافرازمون مي كنيد.
    مرضيه هم كه تحت تاثير شخصيت والاي خانم رخشان قرار گرفته بود خداحافظي كرد و او با اجازه مرضيه گونه ستاره را بوسيد و با گفتن((خوابهاي خوب ببيني عزيزم))لب ستاره را سرشار از مهر كرد.روزمهر هم از خانواده خداحافظي كرد.سپس رو به ستاره با مهرباني گفت:
    -شب بخير و اميدوارم از تصميمتون بر نگرديد.
    با لبخندي گفت:
    -مطمئن باشيد.
    روزمهر هم با لبخند از او خداحافظي كرد و همراه خانواده اش از خانه خارج شدند.
    با رفتن انها همه به سالن پذيرايي رفتند.ستاره مشغول جمع اوري فنجانهاي خالي بود كه صداي مادرش را شنيد:
    -خانواده با شخصيتي بودند.
    صداي پدر را در جواب شنيد:
    -درسته!پسرشون هم ادم خوبي به نظر مي رسيد.
    سپس رو به ستاره گفت:
    -ستاره بيا چند لحظه بشين اينجا مي خوام باهات حرف بزنم.
    به بهانه شستن ظرفها گفت:
    -من ميرم ظرفها رو بشورم.
    پدر با نگاهي به او با محبت گفت:
    -اون كارو سپيده هم ميتونه بكنه.تو فعلا بيا اينجا بنشين.كارت دارم.
    بناچار قبول كرد.سيني را روي ميز گذاشت و روي مبلي نشست و سر به زير انداخت.پدر با نگاهي به صورت او پرسيد:
    -تو اونو مي شناسي؟
    همانطور سر به زير گفت:
    -بله.در كالج محل تحصيلم اونو چند بار ديده ام.
    -نظرت راجع به اون چيه؟
    كلامش سرخي شرم به گونه هاي ستاره اورد.با من من گفت:
    -چي بايد بگم؟
    -به نظرت براي اينده ات مرد مناسبيه؟
    صدايش از شدت شرم ضعيف به گوش مي رسيد:
    -خب اون پزشك متعهديه...تا اونجايي هم كه من ميدونم پسر خوبيه.استادها و دانشجويان كالج همه بهش علاقه دارن.
    -خودت چي؟مي توني بهش تكيه كني و براي اينده ات اونو انتخاب كني؟
    لختي فكر كرد سپس لبخند ملايمي بر لب اورد:
    -نظر شما برام خيلي مهمتره.
    -نظر خودت چيه؟
    -فكر ميكنم...مرد مناسبي باشه.
    مرتضي هم لبخند زد و گفت:
    -گمونم تصميم درستي گرفته باشي.تو مي توني بري به كارهات برسي.
    از جا برخاست و گفت:
    -متشكرم.
    -مي توني بري.
    فنجانها را برداشت و از سالن خارج شد.در حالي كه مرتضي به جمع بندي حرفها مي پرداخت.
    نتيجه تحقيقات به عمل امده مثبت بود بنابراين خانواده شريفي از خانواده رخشان دعوت كردند كه براي پاره اي از مذاكرات به خانه انها بيايند و البته انها نيز پذيرفتند.صحبتهاي خاص اينگونه مراسم صورت گرفت و بعد صيغه محرميت بين روزمهرو ستاره خوانده شد.خانم رخشان هم در كمال خوشحالي حلقه زرين و گرانقيمتي را كه با نگين هاي برليان اذين يافته بود به دست ستاره كرد و به عنوان اولين نفر اندو جوان شرمزده را غرق در تبريك كرد.
    بقيه هم به همين ترتيب البته سپيده حضور نداشت و اين جنبه جدي تري به جشن ميداد.قرار ازدواج و عقد دائم دو جوان به اوايل تير ماه سال جديد افتاد.
    روزمهر در فرصتي مناسب رو به ستاره گفت:
    -فردا براي بدرقه ام نيا.دوست ندارم موقع خداحافظي ببينمت.
    به شوخي گفت:
    -يعني اينقدر از ديدن من ناراحت ميشي؟
    با لحن خود او گفت:
    -نه.فقط موقع خداحافظي دل كندن سخت تره.
    -پس هرچي شما بگيد قبوله.
    -متشكرم.پس به اميد ديدار.
    -خداحافظ.
    -هيچ وقت نگو خداحافظ..اينطوري فكر مي كنم ديگه نمي بينمت.
    با ملايمت گفت:
    -باشه پس ميگم به اميد ديدار.
    از بقيه هم خداحافظي كرد سپس در كنار خانواده اش خانه شريفي ها را ترك كردند.
    *****
    پنج روز بعد ستاره به دنبال روزمهر راهي المان شد.راهي مكاني كه امتداد عشق بود و ادامه ان.سبكبال و پيروز از تصاحب مردي كه مي دانست اطمينان به او بهترين كار دنياست.
    بهار از راه رسيد.مي گويند بهار فصل عاشقان است.گويي با شكفتن يك شكوفه روي شاخه درخت يك احساس نو در انسان شكوفا مي شود.حسي كه هر بار عميق تر مي گردد.ستاره همين حس را داشت.او عاشق روزمهر شد.روزمهر با انهمه حرفي كه براي گفتن داشت.روزمهر با انهمه خاطره لطيفه و چيزهاي زيبا و هيجان انگيز.در گذشته حس مي كرد وقتي با او نامزد شود نمي تواند چون گذشته به درسها و كلاسهايش برسد ولي حالا متوجه مي شد كه كاملا اشتباه فكر مي كرده است.چون برنامه ريزي هاي روزمهر براي گشت و گذار در شهر هميشه طوري بود كه به هيچ كدام از دو طرف ضربه نمي زد و گذشته از ان برايشان مفرح و سرشار از نشاط و انرژي بود.روزمهر با وجودي كه هم در بيمارستان كار مي كرد و هم درس مي خواند لحظه اي از ستاره غافل نبود.اورا در فراگيري هرچه سريعتر زبان ياري مي داد در درسهايش كمكش مي كردو با حرفهاي بامزه اي كه مي گفت او را از بند هر چه غم بود رها مي كرد و بيشتر از انكه به خود برسد به او مي رسيد.حتي به او تعليم رانندگي داد و تشويقش مي كرد كه كارهاي ديگري جز درس خواندن هم انجام بدهد و البته تشويقهاي او بسيار موثر بودند.در عوض ستاره هم به خانه او مي رفت و خانه اش را تميز و مرتب مي كرد برايش غذا درست مي كرد كتابهايش را نظم مي بخشيد و خانه را با گل تزيين مي كرد.معمولا يكشنبه ها كه تعطيل بودند هردو بعد از انجام كارهايشان و رسيدگي به دسها به ديدار هم مي شتافتند.
    در اين روز اندو به ماشين سواري و گاهي به كنار رودخانه راين مي رفتند و در حال خوردن تنقلات كنار هم قدم مي زدند.هر يكشنبه از عكاس دوره گردي كه در بازار معرف شهر بود تقاضا مي كردند از اندو عكس بگيرد.مثل پسر و دخترهاي نوجوان از روزهاي خوش اينده صحبت مي كردند از خوشبختي حرف ميزدند و از اينده اي كه در انتظارشان بود و بعد از خوردن يك شام مفصل در رستوران به خانه بازمي گشتند.
    ستاره به كمدش نگاه كرد.كمدش پر از هداياي روزمهر بود.يك دست بلوز ودامن مهماني يك كيف پولك دوزي شده كفشهاي زيبا و پاشنه بلند كه وقتي به پا مي كرد حس مي كرد در اسمان حركت مي كند يك البوم تمبر يك ادكلن كه بويش ادمي را مست مي كرد يك جعبه موزيكال و خيلي چيزهاي تازه و هيجان انگيز ديگر.
    در كنار او كه بود زمان را حس نمي كرد و فاصله را.روزمهر تمام زندگيش را پر مي ركد.او با شوخيها و مزه پرانيهايش كه بعضي اوقات موجب ميشد از شدت خنده اشك از چشمانش سرازير شودو بعد با التماس از او بخواهد كه ديگر ادامه ندهد.
    در یکی از دیدارها برای او هدیه ای خرید تا جبران آن همه هدیه را بکند پیراهن مردانه آبی خوشرنگی كه مناسب سلیقه هر دویشان بود . آن را در زرورق خوشرنگ و زیبایی پیچید و بعد به خانه روزمهر رفت. کلید آن خانه را همان اولین روزهای نامزدیشان ، روزمهر به او داده بود. بنابراین ..با کلید خودش در را باز کرد ووارد شد.خانه مثل همیشه تمیز و مرتب بوداخلاق روزمهر بود كه همه چیز ، همواره تمیزباشد به اتاق بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند.بعد از تعویض لباسش،نگاهی به اتاق او کرد.به نظر میرسید نظرش را جلب کرده است.هوس کرد کمی در دکوراسیون اتاق تغییر به وجود آورد، بنابر این دست به کار شد.حتی جای تخت را عوض کرد.میز تحریر را کنار پنجره برد دوتا گلدان از آنهایی كه روی سکوی آشپز خانه بودند به اتاق آورد و در کنار در ، جایی كه زیبایی اتاق ورا بیشتر میکرد گذاشت و بعد به سراغ کتابهایش رفت.همه را از بزرگ به کوچک چید.به اتاق نگه کرد واقعا زیبا شده بود.لبخندی از سر رضایت زد.کیفش را در کمد او گذاشت و بعد از اتاق خارج شد و بعد از طی چند پله به آشپز خانه رفت.میدانست غذای مورد علاقه روزمهر چیست به ساعت نگه کرد متوجه شد كه فرصت زیادی نمانده است تا او بیاید،یکباره یاد زودپز افتاد.آن را از کابینت خارج کرد و بعد مواد مورد نیازش را از داخل یخچال بیرون آورد.وقتی کارش تمام شد، به آشپزخانه نگریست.عجیب بود،ولی در این خانه بسیار احساس راحتی میکرد انگار پر از انرژی میشد .
    به طرف میز غذا خوری رفت و جایش را عوض کرد.صندلی ها را مرتب کرد،سپس با دستمالی مرتب روی وسایل را تمیز کرد. به چند شاخه گل نیاز داشت،ولی در آن لحظه گلی نبود كه در گلدان پر آب بگذارد.با اندکی ناراحتی گلدانی چینی را از کابینت خارج کرد و وسط میز گذاشت.برای بزم امشب باید همه چیز را اماده میکرد بنابر این در یخچال را گشود و با نگاهی کوتاه به آن سبد میوه و جعبه شیرینی را برداشت و شروع به چیدن کرد. شیرینی را رویه میز گذاشت به سراغ میوها رفت. انها را دوباره شست همانطور كه در سبد چوبی كه با فرم قشنگی به شکل شکفته بود گذاشت.داشت بقیه میوها را میچید كه متوجه سنگینی نگاهی مشتاق شد.سرش را به راست چرخاند و روزمهر را دید كه دست به سینه به ستون تکیه داده و با اشتیاق ، او وحرکاتش را زیر نظر دارد.با دیدن او نفس اسوده ای کشید و سلام کرد.از ستون جدا شد و با لبخندی گرم جواب او را داد و گفت:
    اصلا متوجه حضورم نشدی.
    چنان غرق در چیدن میوها بودم كه چیزی رو حس نکردم.خسته نباشی .
    متشکرم.شما هم خسته نباشید . پیداست حسابی خودت رو خسته کردی
    با لبخند مهربانی گفت:
    .کتت رو بده ببرم به اتاقت.ابدا
    اخمی مصلحتی کرد و با لحن مهربانی گفت:
    مگه میشه؟باید خودم ببرم.تو هم این قدر زحمت نکش.من نمی فهمم که تو چرا از این همه کار خسته نمیشی؟
    با لبخند گفت:
    فضولی تو کار خانمها موقوف .
    کیف را از دست او گرفت و با محبت گفت :
    بهتره بری یه دوش بگیری تا خستگی از تنت در ره .تا اون موقع هم من یه سر سامانی به اوضاع در هم ریخته اینجا میدم
    روزمهرنفس عمیقی کشید و با رضایت گفت:
    بوش كه میگه عالیه.ممنون ستاره جان.مثل این كه حسابی به دردسر افتادی.
    تا یه دوش بگیری ،لباسهات رو آماده میکنم و برات میارم
    گفت: .
    این یه دستور:
    نگاهش به چشمان پر شیطنت روزمهر افتاد.بدون آنکه خودش را ببازد یا دروغی بگوید با جدیت گفت:
    دستور نه،هرگز!یه درخواست.
    از چه نوعش:
    از اونائی كه اگه گوش نکنی ،پشیمون میشی.زود باش دیگه.چرا انقدر معطل میکنی ؟
    جدی شد و گفت :
    چشم هر چه شما بفرماید.
    با نگه او را بدرقه کرد،سپس با کیف وارد اتاق شد، لباس های روزمهر را آماده کرد وا خود به آشپز خانه رفت.متوجه نشد او کی از حمام بیرون آمد و از خانه بیرون رفت.فقاهت با صدای شوخ و شیطنت آمیز به خود آمد :
    تقدیم با عشق!
    نگاهش به عقب برگشت وا از دیدن دست گلی از گلهای مورد علاقهاش كه در دست های روزمه بود،جا خورد .به سختی گفت:خدای من!این....
    به چشمان او مستقیم نگه کرد وا گفت:
    آه ....تو همیشه من رو غافلگیر میکنی .
    دست گل هنوز به طرف او دراز بود:
    اگه بدونی وقتی از ای چیزی غافلگیر میشی،چقدر زیبا تر میشی،بهم حق میدی كه غافلگیرت کنم .
    گلها را به بینی نزدیک کرد و بعد ازبوییدنشان با نگاهی به چشمان خماراوکه همیشه از شیطنت زیاد میدرخشیدند با محبت گفت:
    ازت ممنونم.اصلا انتظارش نداشتم.
    همین كه خوشحالت کردم برام کافی.
    گلدان چینی را از رویه میز برداشت و بعد از پر کردنش از آب در حال گذاردن انها، آن هم تک تک درون گلدان با نگاهی شیفته به گلها گفت:
    از کجا فهمیدی دست دارم موقع غذا چند شاخه گل رو میز باشه؟نکنه از گلدان خالی؟
    به او نزدیک شد و در حال تماشای حرکت ظریف و دلفریب او به هنگم جای دادن گلها ،با عشق خاصی گفت :ابدا ،چون به خودم گل دادم، همیشه موقع دیدن تو ،گل دستم باشه،این رو خریدم.امروز هم تقصیر تو بود كه دست خالی بودم.
    من عاشق گلم،خیلی زیاد.خیلی به خاطره گلها ممنونم.
    با دلخوری و حسادتی ظاهری گفت:
    دست شما درد نکنه. نو كه امد به بازار،کهنه میشه دل ازار.دیگه به خریدار گل،محل نمیذاری
    با نگاهی به صورت او،همره با لبخندی بازیش را از رویه لباس به نرمی فشرد :
    ارزش این گلها فقط به خاطرخریدارشونه. باور کن
    با لبخند دست رویه دست او گذشت و با مهربانی گفت :
    میدونم.خواستم شوخی کرده باشم به دل نگیر .
    سپس قیافه جدی به خود گرفت و بعد از برداشتن دستش پرسید :
    ببینم ناهار نداریم؟
    از تغیر ناگهانی او ترسید.دستپاچه گفت :
    چ ...چرا،الان...الان اماده میشه.
    روزمهر ناگهان خندید و خندیدنش،ستاره را به وحشت انداخت روزمهر بعد از خنده در حالی كه بقایای آن بر صورتش دیده میشد پرسید :
    ببینم یعنی صورت من وقتی جدی میشم این قدر ترسناک كه رنگ از روت میپره ؟
    نفس اسوده ای کشید و برای آن كه نشان دهد نترسیده است گفت :
    اشتباه میکنی من نترسیدم
    با شیطنت گفت :
    ولی رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر با این همه عیب نداره دخترک شجاع، قبول !
    گلدان را رویه میز گذشت كه روزمهر به کمکش آمد .دست او را گرفت بعد از عقب کشیدن صندلی او را نشاند و با ملایمت و به نرمی گفت :
    حالا تو میشینی تا من بقیه کارهارو بکنم .
    به نرمی گفت :
    ولی آخه ...
    همونی كه گفتم، از صبح تا حالا تو کار کردی.بعد از این نوبت منه.
    ولی تو تازه از سر کار برگشتی.خسته ای.
    با مهربانی گفت :
    اصلا خواسته نیستم،تو هم بشین ببین من چی کار میکنم
    با لبخند به او چشم دوخت و در هامان حال به خود گفت ((چقدر خوب است كه انقدر مهربان است))
    ناهار را در محیطی دلچسب خوردند .آن هم با سر به سر گذاشتنها و شوخیهای روزمهر كه پایانی نداشت .بعد از خوردن ناهار و جمع کردن و شستن ظرفها ، روزمهر گفت :
    میتونی بری اتاق من استراحت کنی . تا اون موقع من هم به درسم میرسم.
    با لبخند زیرکانه گفت :
    بدن شاید این کار رو کردم ،ولی قبلش میخوام یه چیزی نشونت بدم .
    روزنامه را کناری گذشت و پرسید :
    چه چیزی رو ؟
    همین جا باش الان میام .
    روزمهر موافقت کرد و ستاره به طرف اتاق او رفت . هدیه اش را در آور و بعد با هیجان یک دختر بچه پشت در آشپزخانه لحظاتی مکث کرد ، سپس هدیه اش را پشت سرش مخفی کرد و رو به روزمهر گفت :
    چشمات رو ببند .
    روزمهر متعجب نگاهش کرد . یک بار دیگه جمله اش را تکرار کرد.
    سردر گم از رفتار او پلک بر هم نهاد.ستاره چند قدم به او نزدیک شدو هدیه را روی میز و درست جلوی چشمان او گذشت و سپس گفت :
    حالا میتونی چشمات رو باز کنی.
    چشمایش را باز کرد میخواست چیزی بپرسد كه متوجه بسته کادوپیچ شد .متعجب پرسید :
    این چیه؟
    یه چیز واقعا ناقابل .امیدوارم كه خوشت بیاد .
    با شوقی وصف نشدنی پرسید :
    یعنی...این...مال من؟
    اگه قبول کنی،بله.
    لب به تشکر گشود و گفت :
    این چه کاری کردی ؟ اصلا انتظارش نداشتم.
    مستقیم به چشمان او كه حالت خوشایندی یافته بودند خیره شد و گفت :
    به قول خودت تو دنیا ،هیچی غیر منتظر نیست.
    با لبخندی ملایم گفت:
    بله،عجیب نیست كه من همیشه حرفای خودم رو فراموش میکنم .
    و عجیبتر از اون این نیست كه من همیشه اونهارو به یاد میسپارم؟
    بله همینطور ای کاش این خاطره ها هرگز از یاد نمیرفتن.
    خیلی ساده با آهنگی صادقانه گفت:
    من این خاطره ها رو در قلبم حک میکنم
    تو توی قلبت حک میکنی ولی من هم تو قلبم و هم تو ذهنم حک میکنم
    بی اختيار خنديد:
    به نظر من تو حاضر جواب ترين مردی هستی که در تم دنيا وجود داره
    با لحن عاشق شيفته و شوريده اي گفت:
    و به نظر من،تو بينظير ترين دختری هستی که در دنيا وجود داره.
    هميشه همين طور بود.پيدا بود روزمهر سخت به و دل بسته است و طاقت ناراحتيش را ندارد.رو به ستاره با مهربانی گفت:
    اجازه ميدی بازش کنم؟
    البته
    لفاف دور هديه اش را گشود و با ديدن پيراهن،چشمانش برقی از خوشحالی زد:
    ممنون ستاره جان،اين بهترين هديه ايه که در تمام عمرم از کسی گرفته ام.
    البته به آدمشم ربط داره.مثلاً اگه دختری مثل من باشه....
    بی اختيار دست او را گرفت و با فشار ملايمی گفت:
    بله.مثلاً اگه دختری چون تو باشه،خيلی بهتره.
    اگر زنگ ساعت نبود،مثلما صحبت هايشان ادامه پيدا ميکرد ستاره با نگاهی به ساعت دستش را از دست او بيرون کشيد و گفت:
    من ديگه بايد برم
    با تاسف گفت:
    به اين زودی؟
    لحنش طوری بود که قلب ستاره را لرزند.با محبت گفت:
    پس فردا يکشنبه است،تا اون موقع هردو صبر ميکنيم
    با اهنگی جدی گفت:
    البته ديگه نبايد کار کنی وگرنه توي خونه قرار نميزاريم
    باور کن من از کار در اينجا خيلی خوشحال ميشم.
    ميدونم،ولی من دوست ندارم با کار کردن،خودتو خسته کنی.
    مثل لحن روزمهر گفت:
    اين يه دستوره؟
    چون دوست دارم هميشه شاداب ببينمت ،بله،يه دستوره.
    با لبخند گفت:
    من ميرم لباس بپوشم و حاضر شم
    او نيز از رويه صندلی بلند شد و گفت:منم ميرم ماشين رو روشن کنم.
    با سر قبول کرد و به طرفه اطاق روزمهر به راه افتادصندوق مخصوص نامه ها را گشود و با ديدن نامه اي از طرف خانواده اش خوشحال شد بعد از برداشتن نامه با کليدش در صندوق را بست و به طرف اتاق به راه افتاد. با رسيدن به اتاق،کيفش را روی تخت انداخت و خوداش پشت ميز تحرير نشست.نامه را تانی گشود و خواند:

    ((ستاره عزيز سلام.اميدوارم که حالت خوب باشد.اگر از حال ما بپرسی سالم هستيم و ملالی نيست جز غم دوری تو.حالت چطور است؟خوب هستی؟روزمهر چطور است؟آيا به درست ميرسی؟اميدوارم که هميشه همان طور که در نامه هايت مينويسی،خوب و خوش باشيد.احتمالاً از ديدن نامه ما تعجب کردی.راستش ما برايت دو خبر داريم.يکی خوب و ديگری نسبتا' بد.چون ميدانم به خبر های خوب علاقه بيشتری داری ، پس اول از ان شروع ميکنم.سپيده در کنکور امسال شرکت کرده و قبول شده است.مطمئنم که تو نيز از اين خبر،خوشحال شدی .خصوصا که در رشته مورد علاقه اش شيمی پذيرفته شده و از مهر امسال نيز به دانشگاه ميرود و اما خبر باد براي پدرت کاری پيش آمده که مجبور به ترک تهران هستيم.تقريباً دو ماه از تابستان را در گيلان سپری ميکنيم.ميدانم که از اينموضوع ناراحت شدی.ولی اميدوارم مارا درک کنی.اين نامه به دو جهت نوشته شد:يکی برای اين که نامه هايت را به آدرس جديد بفرستی،ديگر اينکه بدانی خانه خودمان را اجاره ميدهيم و به آنجا تلفن نزنی.از ما دلگير نباش،ولی بدان که کار پدرت مهمتر از هر چی است.کار ديگری ندارم جز اينکه موظب خودت باشی.راستی آدرس جديد را بعد از استقرار در آنجا برايت مينويسم.

    دوستدار تو:مادر))




    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  8. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    نامه را روي ميز گذشت و به فکر فرو رفت آنقدر که مادرش فکر ميکرد ناراحت نشده بود چون به حال او فرقی نداشت.او نيز بايد تا دو سه روز ديگر براي رفتن به ايران آمده ميشد،چون تعطيلات تابستانی سال اوليها شروع شده بود ولی او به خاطره روزمهر که فقط دو هفته بعد از ان امتحاناتش تمام ميشدند، بايد ميماند.قرار بود اوخر خردادبه ايران برگردند..
    با اين فکر،نامه را تا کرد و دوباره در پاکت گذاشت سپس ان را در کشوی ميزش گذشت و از جا بلند شد تا به درسش برسد و مقدمات بازگشت به ايران را آمده سازد
    هنگام عبور از خيابان متوجه مغازه صوتی تصويری شد که چندين تلويزيون بزرگ هميشه جلوی ويترين روشن بود.به ان سو رفت و در حال تماشای تصاويری که از کانال های مختلف بود متوجه خبری شد که از ايران گرفته شده بود.گويا زلزله ای در نقاط مختلف کشور رخ داده بود.تصاوير متعلق به ديروز بود.پيين صفحه تلويزيون نوشته بود:گيلان،زلزله رودبار.
    رودبار....رودبار!چون تلنگری به مغزش خورد.رودبار در گيلان،گيلان،خوانوده.سریع ذهنش را به کار انداخت.سه روز از وصول نامه مادر گذشته بود.سه روز هم که نامه در راه بود.پس حتماً تا به حال به گيلان رفته بودند.يعنی....يعنی امکان داشت.دوباره نگاهش به تلويزيون افتاد.خانه هاي ويران و جنازه هايی که امداد گران از زير اوار بيرون ميکشيدند.بی اراده شروع به دويدن کرد.وقتی به خوابگاه رسيد،نفسش به شماره افتاده بود.مگی را که ديد رنگش آنقدر پريده و قرمز شده بود که مگی نگران شد و پرسيد:
    حالت خوبه؟
    نفس نفس زنان با سر اشاره کرد که خوب است.سپس رو به و در حال اشاره به تلفن پرسيد:
    اجازه هست؟
    بيخبر از احوال او،با فس فس زيادی که حرص ستاره را در اورد تلفن را به طرف او کشيد تلفن را با يک حرکت سری به طرف خود کشید،طوری که مگی مبهوت از قدرت او مسخ به صورتش نگريست شماره منزل عمه نگار را گرفت.حالا که سپهر و الهه در ايران نبودند اوضاع خرابتر ميشد.دو بقه آزاد ،سه بوق آزاد، چهارمی و...گوشی برداشته شد.صداي مردانه پويا را سریع شناخت.
    الو...بفرماييد
    نفشش هنوز جا نيامده بود.نفس زنان گفت:
    س...سلام پويا
    لحن جدی پويا باعث شد خودش را معرفی کند:
    سلام
    نشناختی پويا ستاره ام
    ستاره؟
    دستپاچه شده بود.کاملاً معلوم بود:
    شماييد ستاره خوانوم؟حالتون چطوره؟اتفاقی افتاده؟
    مگه بايد اتفاقی بيفته تا زنگ بزنم؟
    بله....يعنی نه...يعنی...نميدونم
    پويا...همين نيم ساعت پيش داشتم تلويزيون نگاه ميکردم راستش داشت صحنه ای از زلزله رو نشون ميداد خصوصا که زيرش نوشته بود گيلان و شهرهاي شمال.ميتونی لطف کنی شماره تلفن پدر و مادرم رو بدی.آخه هنوز نه بهم زنگ زدن و نه نامه فرستادن.
    هان؟شماره تلفن.؟نه....يعنی من ندارم.ببين ستاره ...ميدونی که نميخوام ناراحتت کنم ولی مجبورم که بهت بگم خصوصا که يک روز گذشته
    چی رو بهم مجبوری بگی؟بگو.
    بايد برگردی ایران.هر چه زودتر.
    يعنی اتفاقی براي خانواده ام افتاده؟
    با لحن تسلی بخشی گفت:
    نه...نه.....نگران نباش.اين طور که من شنيدم تويه بيمارستان.......
    ذهنش براي چند لحظه از کار افتاد.بيمارستان ياد اور حادثه اي شوم بود.بيمارستان....بايد ميرفت.گوشی!از دستش افتاد بايد به ايران ميرفت هر چه زودتر،ولی چطور؟روزمهر!چطور به اون فکر نکردم؟تماس با پويا قطع شده بود گوشی را دوباره برداشت و اين بار منزل روزمهر را گرفت هنوز سه شماره نگرفته بود که به ياد اورد او اين هفته کلاً شب کار است.قبلاً يکی دوبار مجبور شده بود به بيمارستان زنگ بزند به همين دليل بعد از قطع تماس شماره تلفن بيمارستان را گرفت بقدری متوحش بود که اصلاً متوجه نگاه های کنجکاو مگی نميشد.عاقبت گوشي برداشته شد و و خواست که دکتر رخشان را صدا کننّد پرستار با گفتن گوشی دستتون از اتاقشون صحبت ميکننّد او را پشت خط نگه داشت لحظاتی بعد صداي روزمهر که از ان خستگی ميباريد به گوش رسيد
    رخشان هستم بفرماييد
    با بغضی در گلو بسختی توانست بگويد
    سلام
    و صداي گريه اش بلند شد.روزمهر متعجب از تماس او و گريه اش پرسيد؟
    ستاره خودتی؟چی شده؟چرا گريه ميکنی؟
    صدايش هنگام ادای جمله اش می لرزيد:
    خانواده ام...اونا...اونا
    چی شده؟براي خانواده ات اتفاقی افتاده؟
    به جای جواب به سؤال او گفت:
    برام بليط بگير بايد برگردم ايران
    ايران؟ايران براي چی؟حالت خوبه ستاره؟
    براي اولين بار با خشمی وصف نشدنی فرياد زد؟
    فکر کردی ديوونه شدم؟دارم خانواده ام رو از دست ميدم...بايد برگردم ايران
    حرف بزن ببينم چی شده؟موضوع چيه؟ستاره تو داری منو گيج ميکنی.اصلاً معلوم هست چه اتفاقی افتاده که تو داری به خاطرش اين طور گريه ميکنی؟
    فقط کمکم کن من بايد برگردم ايران،بايد...!ميفهمی؟وگرنه.. .خواهش ميکنم روزمهر.کمکم کن.تو بايد کمکم کنی.
    من...آخه معنی اين حرفا چيه؟چرا نميگی موصوع چيه؟
    چيزی نپرس فقط برام بلیط بگير.خواهش ميکنم...
    آخه من....
    مثل دختر بچه هاي لجباز،پايش را به زمين کوبيد و گريه کنان گفت:بايد...بايد...!
    با استيسال و درماندگی گفت:
    باشه،باشه،فقط گريه نکن.صبر کن مرخصی بگيرم.زنگ ميزنم اجانس هواپيمايی ببينم ميتونم برات بليط بگيرم يا نه.
    فقط امشب.بايد همين امشب برگردم وگر نه...ميميرم.
    خودتو کنترل کن،اروم باش تا بيام اونجا
    اگه برام بليط نگيری با پای پياده ميرم.فهميدی؟
    خدای من حالا وقت کله شقی و لجبازیه؟باشه هر چی تو بگی حاضر شو بیام دنبالت.
    بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و بعد بي توجه به نگاه مگی به طرف اتاقش دويد هيچ کدام از ان سه در اتاق نبودند.ماری و جرجيا دو روز پيش از خوابگاه رفته بودند و سارا هم براي خريد سوقاتی بيرون رفته بود چمدانش را از زير کمد بيرون اورد و بعد از باز کردن در کمد لباس هايش را بيرون ريخت.هنگام برداشتن لباسهایش اصلاً حواسش نبود که حلقه نامزديش از دستش در آمدو لای لباس هايش افتاد پنج شش دست لباس در چمدان گذاشت و بعد از بستن بند های چرمی ان به انتظار نشست.چندين بار به کنار پنجره رفت تا شايد ماشين روزمهر را ببيند،ولی از و خبری نبود.روی تختش نشست سرش را بين دو دستش گرفت.ان چنان در افکارش غرق بود که صدای در را نشنيد.جوليا وارد شد با ديدن و گفت
    بيا پيين يکی کارت داره
    به خود آمد بعد از برداشتن چمدانش بسرعت از اتاق خارج شد پايين پله ها روزمهر به کمکش آمد و چمدان را از دستش گرفت و با ديدن چهره او با لحنی دلخور گفت
    ببين چه به روز خودت اوردی آخه تو که چيزی نميدونی
    گويا او نيز پی به ماجرا برده بود.روی صندلی ماشين نشست و با بغضی در گلو گفت
    اگه اتفاقی برای اونا بيفته،من...روزمهر....من......
    سرش را لای دستها پنهان کرد و گريست روزمهر دست روی دست او گذشت و با رافت گفت


    برای اونا هيچ اتفاقی نمی افته..مطمئن باش
    دستهايش را از جلوی صورت برداشت و با چشمانی اشک الود به او خيره شد و پرسيد
    برام بليط گرفتی
    آره،يکی بليطش رو پس داده بود.اون رو گرفتم
    از خوابگاه دور شده بودند که روزمهر گفت
    متاسفانه من نميتونم امروز باهات بيام
    چی؟
    تا دو هفته ديگه پروازی به مقصد ايران صورت نميگيره امروز هم فقط يه جای خالی اونم از شانس خوب تو بود،واقعا متاسفام
    توقع بيشتری از او داشت با اين حال بی تفاوت گفت
    مهم نيست
    ستاره
    خواهش ميکنم سریع تر برو بايد زود تر برسيم فرودگاه
    گريه اش روزمهر را سخت متاثر کرد ماشين را کنار جاده کشيد و مهربان گفت
    خواهش ميکنم ستاره...گريه نکن ميدونی که نيميتونم گريه ات رو ببينم
    اگه اتفاقی برای اونا بيفته...من....من.....
    بس کن.تا کی ميخوای از اين حرفاي نا اميد کننده بزنی؟هنوز که چيزی نشده.بيشتر از اين روی تو حساب ميکردم
    خشمگين گفت
    بعد از اين روی من هيچ حسابی نکن
    ناباورانه نگاهش کرد و نامش را خواند
    ستاره......
    بی اخطار اشک هايش سرازير شدند برای اولين بار به چيزی اعتراف ميکرد که در باورش نميگنجيد
    ميترسم...خيلی ميترسم
    روزمهر مثل بقيه مردها ميدانست وقتی دختری اعتراف به ترسش ميکند تنها دست های قوی مردش ميتواند تسلی بخش خاطرش شود.دستهاي او را در دست های گرمش گرفت و فشرد سپس با لحن نافذی گفت
    تو تنها نيستی که بترسی .بزودی ميام پيشت.فقط دو هفته بهم فرصت بده تا کارامو جور کنم.ميام کمکت.مطمئن باش
    ستاره بدون حرف گريه می کرد.انگار در ان لحظات به قدر يک دريا اشک داشت
    دستهای او را در دست گرفت و ملتمس گفت
    وقتی رسيدی ايران،تماس بگير تا از نگرانی بيام بيرون
    بسختی لبخند تلخی بر لب اورد
    باشه...فقط..............
    چشمان اشک الودش را به و دوخت و نجوا گونه گفت
    دعا کن...دعا کن سالم باشن.من بدون اونا ميميرم روزمهر،من،،،ميميرم.باور کن
    روزمهر دستهای و را محکمتر از قبل فشرد و گفت


    تو دختر قوی اي هستی .ميدونم که ميگم.تو بايد در هر شرايطی خودت رو کنترل کنی.باشه؟
    بغض الود گفت
    دعا کن
    بازو های او را در مشت فشرد شايد اگر در شرايط ديگری بودندصدای اخ ستاره در ميآمد،ولی ان لحظه واقعاً هيچ چيز را حس نميکرد.نافذ به چشم های او خيره شد و گفت
    تا برسم اونجا هيچ کری نميکنی فهميدی؟خودتو کنترل ميکنی
    خواست حرفی بزند که برای دومين بار از مسافرن خواستند به سالن پرواز بروند.بازوانش را از حصار دستهاي او بيرون کشيد و زير لب گفت
    خداحافظ
    و از روزمهر فاصله گرفت.روزمهر به او نگريست و ناگهان احساس کرد که قلبش چون گوی شيشه اي به زمين افتاد. شکست
    جلوی در منزل عمه اش ايستاد و دست به سوی زنگ برد و دکمه را فشار داد صدای مينا به گوش رسيد
    کيه؟
    با بی حالی گفت
    باز کن منم
    مينا با شگفتی گفت
    شما؟
    ستاره ام
    مينا با ناباوری شاسی را فشرد و در با صدای تيکی گشوده شد و ستاره چمدان به دست پا به درون خانه نهاد.خانه ميان ان همه سبزی و گل ميدرخشيد.مينا از ساختمان خارج شد و بعد از او،پويا آمد.دريا ديده نميشد و همين آرامش بيشتری به او ميبخشيد.پويا چمدان را از دست او گرفت و چشم به اندو دوخت.مينا با صميميت او را در اغوش گرفت،ولی با ديدن سستی او متوحش پرسيد
    چی شده ستاره جون؟چرا اين شکلی شدی؟
    حق داشت نگران حال او شود ، چون رنگ صورت ستاره با شال سفيدی که روی سرش انداخته بود مطابقت داشت و بر عکس پوست صورتش،سفيدی چشمانش به قرمزی ميزد.بازويش را در اختيار او گذشت و بی رمق گفت
    از ديروز تا حالا لب به چيزی نزده ام.گمونم به خاطر همون باشه
    .مينا با نرضايتی غر زد
    ميخوای خودتو بکشی؟چرا اين کار کردی؟
    دست او را گرفت و بر جا نگاهش داشت
    بالا نميام
    مينا اخمی بر پيشانی اورد و گفت
    بيا ببينم تا يه چيزی نخوری و خستگی در نکنی نميزارم از جات جم بخوری


    ببين مينا..........
    اين دفعه رو من نميبينم تو ببين!يه دفعه هم که شده به حرفم گوش کن.با اين حالو روز پاتو از خونه بزاری بيرون غش ميکنی و تازه معلوم نيست کارت به کجا بکشه،پس لطف کن بيا بلا
    .لطفاً ادرسون بيمارستان رو بنويس بايد زودتر به اونجا برم
    او را روی مبلی نشاند و گفت
    چه عجله اي داری تو؟پدر و مادر ما هم رفتن اونجا.البته اگه اجازه بدن از راه اصلی عبور کنن
    پويا با سينی حاوی فنجانی قهوه و چند عدد بيسکويت پا به اتاق گذشت و به لحنی که سعی ميکرد گرم باشد،گفت
    همين الان که نميشه بری اونجا.بهتره يه چند ساعتی استراحت کنی تا حالت جا بياد
    از روی مبل بلندشد.ولی سر گيجه اي ناگهانی باعث شد دوباره روی مبل بيفتد.بسختی ناليد:ادرسو بنويس.بايد برم
    ميخواست مانعش بشود،ولی لحن جدی و محکم ستاره مانع او شد.سينی را مقابل ستاره نهاد و گفت
    تا تو قهوه تو بخوری،ادرسو مينويسم
    با سر قبول کرد.پويا به اتاق خودش رفت تا آدرس را بنويسد.لحظاتی بعد با ورقه اي برگشت.ستاره داشت قهوه اش را همانطور تلخ مينوشيد و اصلاً حواسش نبود،چون هيچ مزه اي را حس نميکرد.با ديدن پويا به خود آمد و از تلخی نوشيدنی اش اشک در چشمانش جمع شد و سگرمه هايش در هم رفت.پويا ورقه را به سوی او گرفت و گفت
    بهتره کمی صبر کنی تا مامان و بابا برگردن
    سعی داشت آرام ولی محکم صحبت کند نميتونم ديگه باید برم
    تنهايی ؟تو که نميتونی ماشينی به مقصد اونجا گير بياری
    هان؟خدايا...پس چطوری؟...خوب با تاکسی ميرم
    با ماشين من برو
    ستاره نگاهش کرد غرورش اجازه نميداد بيشتر از ان،برای ان دو مشکل به وجود اورد،خصوصا که بارها پويا را ناخواسته از خود رنجانده بود اهسته گفت
    مزاحمت نميشم.از تعارفت هم ممنونم
    پويا جدی جلوی رويش ايستاد و گفت
    تعارف نکردم.کاملاً جدی گفتم.گويا چاره ايی نداشت با اين حال سر سختانه سر حرفش ايستد
    ممنونم.تنها ميرم
    نترس من با تو نميام.ميتونی تنها بری
    گويا پويا به معنی سرسختی او پی برده بود.ستاره گفت
    راضی نيستم که به خاطر من..........
    به خاطر تو نيست.مطمئن باش که به خاطر رضايت تو اين کارو نميکنم
    مجبور شد ان دروغ بزرگ را بگويد.ميدانست که هنوز هم مثل سابق ستاره را دوست دارد.در ادامه با لحنی نرم تر گفت
    ميرم ماشينو از پارکينگ خارج کنم
    محکم گفت
    پويا ...من............
    نگاهش به سوی او بزگشت.در عمق نگاه پويا همان نگاه سالها پيش را ميديد.پويا ناخواسته گفت
    تو يک دنده ترين و لجباز ترين دختری هستی که در تمام عمرم ديده ام،ولی...بهت اجازه نميدم در حالی که ميتونم کمکت کنم با کمکم مخالفت کنی
    و از جلوی چشمان ستاره گذشت و بيرون رفت.مينا بازوی او را به نرمی فشرد و با ملايمت گفت
    ناراحت نشو.منظور بدی نداشت
    کاش مينا ميفهميد برای چه اشکهايش سرازير شدند
    ناراحت نشدم
    پويا پژوی سبز رنگی را جلوی در گذشت.چمدان ستاره را در صندوق عقب ماشين گذاشت ستاره در جلو را باز کرد.با پويا فاصله داشت بنابر اين با صدای نسبتا بلند ،گفت
    سوييچ لطفاً
    پويا سييچ را به طرفش پرت کرد و ستاره ان را در هوا قاپيد.سوار شد و پويا لنگه راست در را بيرون کشيد ، مينا هم کنارش ايستاد.ماشين را روشن کرد و از خانه بيرون رفت.پويا سست و ناتوان به مينا نگاه کرد.مينا هم به او نگريست،سپس در دل گفت:اميدوارم از ديدن مناظر اونجا زياد شوکه نشه
    .نور آفتاب در وسط روز مستقيم به شيشه جلوی ماشين ميخورد و اشکش را که جلوی مينا و پويا در نميآمد ،در مياورد.سرعت ماشين را بيشتر کرد.سرش به شدت گيج ميرفت و جلوی چشمنش تار بود.ميدانست که راه اصلی بسته شده است،بنبر اين راه کوهستانی را انتخاب کرد.از نور گزنده آفتاب خسته شده بود.شايد اين به خاطره ابر های کبود رنگ و بارن زايی بود که جلوی خورشيد را گرفته بودند.عينک افتابيش را از روی چشم برداشت.نگاهش به فرمان افتاد و آنجا به دست چپش تنش يخ کرد.حلقه نامزدی اش در دستش نبود.با اين حال ان را زود فراموش کرد.خانواده اش بيشتر از يک حلقه اهميت داشتند


    باران شديدی شروع به باريدن کرد انگار آسمان هم گريه ميکرد.با رعد و برق هق هق گريه اش بيشتر شد.دستش لرزد و عينکش زير پايش افتاد.اندکی خم شد،عينک زير صندلی گير کرده بود.بسختی ان را بيرون اورد.در هم حال صدای بوق ماشينی توجهش را جلب کرد.بقدری از حظور يکباره و ناگهانی ان ماشين جا خورده بود که قدرت هر گونه عکس العملی از دست داد.کاملا بی اراده پا روی ترمز گذاشت،ولی ترمز نميگرفت.با وحشت سعی داشت ماشين را نگه درد،ولی نميشد.اگر هم چنان ماشين را ميراند با ماشين جلوی تصادف ميکرد.نفهميد چرا فرمان را به طرف چپ چرخاند.انگار از ياد برده بود که سمت چپش دره است.فرياد بلندی کشيد پا روی ترمز کوبيد،اما دير شده بود.ماشين داخل دره سقوط کرد.همزمان با واژگون شدن ماشين به علت سورخ شدن باک ماشين و جرقه های حاصله از اصطکاک موتور ماشين آتش گرفت.ميخواست خودش را از ماشين بيرون بياندازد که يکباره ماشين منفجر شد.تنها کاری که با ته مانده توانش توانست انجام دهد.باز کردن در بود.در حالی که تمام لباس هايش آتش گرفته بودند،خود را بيرون انداخت.روی سنگ های خيس از باران افتاد و سقوط کرد سنگ بزرگی جلوی چشمانش بود.به طرف ان پرت شد سرش محکم به سنگ خورد.فقط خون بود و باران بود و آتش بود و درد.درون چاله پر از آب غلتيد و ديگر هيچ نفهميد
    با هيجان زای الوصفی نزد شوهرش رفت.انگار داشت دعا ميکرد.صدايش کرد
    محمد علی،محمد علی
    نگاه محمد علی به طرف او چرخيد.گلی با هيجان وصف ناشدنی اي گفت
    مژده بده،مژده بده
    زنده موند؟
    آره.رضا خوب از پس اين کار بر اومد
    اه....خدايا شکرت....راستی...رضا نگفت کی به هوش مياد
    نه،هنوز هيچی معلوم نيست....ممکنه ضربه مغزی به خونريزی مغزی مبدل بشه که البته امکانش کمه.چند روزی تو کما ميمونه تا خدا چی بخواد
    محمد علی زير لب نجوا کرد،اميدوارم بد نخواد.در سکوت به او خيره شد.پليس که لحظاتی قبل برای هوا خوری به خارج بيمارستان رفته بود،بازگشت و به طرف ان دو رفت.محمد علی پرسيد
    به چه نتيجه اي رسيديد سرکار پاشايی ؟
    ترمز ماشين بريده بريده بود سرعت بيش از حد و رانندگی بی دقت هم مزيد بر علت بوده
    چيزی توی ماشين پيدا نکرديد؟
    خير سرهنگ.جز يه چمدون سوخته چيزی نبوده
    گلی با تشکری کوتاه از او به خاطر کمکش،چون بحث را جالب نديد از کنارشان با پوزشی کوتاه دور شد دخترک را به بخش انتقال داده بودند از پشت شيشه او را ديد همه بدنش زير پوششی از باند پنهان بود موهايش کوتاه شده و از لای باند ها بيرون آمده بود و اگر حرکت آرام قفسه سينه اش هنگام نفس کشيدن نبود. خيال ميکرد با جسدی موميايی طرف است.رضا ،جراح دختر،آرام کنارش ايستاد و پرسيد
    برنميگردی خونه
    با اهنگی بغض الود صدايش در گوش رضا طنين افکند
    نميتونم تا وقتی که از سلامتيش مطمئن نشم جرات بازگشت به خونه رو پيدا نميکنم
    اون حالش بد نيست.شايد چند روز ديگه به هوش بياد
    گلی زمزمه وار تکرار کرد
    شايد
    همه چی امکان داره.ممکنه هر اتفاقی بيفته
    ام....امکان داره که،،،بميره؟
    رضا با ملايمت و مهربانی گفت


    ببينيد
    گلی به طرف او باز نگشت.همان طور که نگاهش روی دختر بود با تحکم گفت
    بدون پرده پوشی جوابم رو بده
    رضا که در تنگنا قرار گرفته بود
    نميدونم هر چيزی ممکنه.فعلاً چيزی معلوم نيست فقط بايد دعا کرد
    چقدر
    چی چقدر؟
    اگه......اگه بخواد زنده بمونه تا چند وقت ديگه به هوش مياد؟
    فکری کرد و گفت
    يکی دو روزی وقت می بره تا از کما بياد بيرون، بعدش هم خدا ميدونه
    گلی قاطع گفت
    ميخوام پرستاريش رو به عهده بگيرم
    رضا با حيرت گفت
    چی
    ميخوام خودم پرستارش باشم
    ببين زن عمو، احساس شما قابل درکه،ولی اين کار از عهده شما خارجه
    گلی به چشمان او خيره شد و پرسيد
    منظورت اينه که سنم بالاست و ديگه پير شده ام
    زن عمو
    بس کن رضا.همون کاری رو که گفتم بايد انجام بدم.اين تنها کاریه که ميتونم براش بکنم
    ما پرستار های زبده اي رو مامور مراقبت از اون ميکنيم.مطمئن باشيد
    مطمئنم که اين کارو ميکنيد، ولی من بايد پيشش باشم ميفهمی؟بايد
    رضا فکری کرد و گفت
    حالا که اين طور ميخوايد ديگه اصرار نميکنم که بريد.با رييس بيمارستان صحبت ميکنم و اجازشو ميگيرم
    و از او فاصله گرفت هنوز چند قدمی دور نشده بود که او خيلی اهسته گفت
    از اين که کمکم ميکنی متشکرم
    لبخندی زد و بدون گفتن حرفی به راه خود ادامه داد
    گلی کنار پنجره ايستده بود و به محوطه بيمارستان مينگريست.با وجود گذشت 2 روز از روز حادثه هنوز عکس العمل قابل توجهی از سوی دختر بروز نکرده بود.به سمت جسد باند پيچی شده روی تخت برگشت.عميقاً دلش برای او ميسوخت.بدنش آنقدر شکسته بود که حتی در تصور نميگنجيد به گردنبندی که روز عمل رضا به دستش داده بود خوب نگاه کرد.شکل گردن بند طرح ان و سنگينی بيش از حدش نشان از ان داشت که دخترک بيچاره به خوانوده اي ثروتمند از طبقه مرفه آين جامعه تعلق درد. گردنبند را دوباره در کيفش گذشت و نزد دختر رفت.متوجه دخترک شد.پلک هايش داشتند از هم باز ميشدند.
    پلک های او به سختی از هم گشوده شدند.انگار داشت به هوش ميآمد.فقط سياهی بود سياهی.چند بر پلک زد.هيچ چيز نميديد.دوباره همان کار را تکرار کردو بعد نور شديدی چشمانش را زد و موجب شد پلک هايش دوباره روی هم بيفتد.صدای سر خوش گلی موجب شد بسختی سرش را روی متکا بچرخاند.گلی با شادمانی گفت
    بالاخره به هوش امدی؟خدا رو شکر!
    به چهره نا آشنای او خيره شد و از فکرش گذشت
    او کيست
    نگاهش طوری بود که گلی را به حرف گرفت
    چيزی ميخوای عزيزم
    لبان سوخته و خشکش را به حرکت داد
    ا....آب
    گلی خيره نگاهش کرد و گفت
    يه چند لحظه صبر کن الان برات ميآرم
    ليوانی را پر از آب کرد و با قاشق کوچکی کمی آب در دهن او ريخت.با تکان سر ليوان را روی کشوی کنار تخت گذشت و پرسيد
    خوبی
    پلک هايش به نشانه تايد روی هم افتادند
    گلی گفت
    صبر کن الان با دکترت ميام
    و به سرعت از اتاق بيرون رفت.لحظاتی بعد،با رضا وارد اتاق شد.رضا لبخندی به سرعت او پاشيد و گفت
    به نظر بهتر از قبل ميای
    چشمان متعجبش روی او ثابت ماند.رضا به قصد معاينه کنار او رفت که با تمام توانش و با صدای نسبتا بلند گفت
    نه
    جای بخيه هايش ذوق ذوق ميکردند ولی او بی توجه بود.رضا ايستاد و سر در گم به گلی چشم دوخت
    گلی کنار او ايستاد و گفت
    اون پزشک معالجته
    بايد معاینه ات کنم
    با تکان سرش به پایين پلک هايش روی هم افتادن.رضا که آرامش را در رفتار او مشاهده کرده بود،کنارش آمد.
    بعد از انجام معاينه اي دقيق بی اخطار گفت
    خوبه چشمات سالمه.اين يه معجزست.بدنت هم خوب واکنش نشون ميده.اين عاليه.برات يه مسکن مينويسم که همين الان خوانم صابری زحمتش رو ميکشه
    نگاهش را به روی او دوخت.درد شديدی را به روی استخان هايش حس ميکرد.چشمانش و خصوصا سمت چپ صورتش بد جوری ميسوخت.ناليد
    دارم ميسوزم.گرمه.خيلی گرمه
    رضا به صورت رنگ پريده گلی نگريست،سپس با نگاه او را به بيرون اتاق کشاند
    با مسکن تزريقی خانم صابری درد را فراموش کرد و دوبره به خواب رفت

    در پايان هفته اول توانست روی تخت بنشيند و به ديگران چشم بدوزد.هيچ کس برايش آشنا نبود ذهنش خالی بود.خالی از اسم،حرف،آدم و کلاً همه چيز.انگار ذهنش را شست و شو داده بودند.گلی به نظر آشنا بود.فکر کرد حتماً او ميتواند کمک کند.گلی که در آخرين روز او را ساکت تر از هميشه ميديد،صندلی کنار تخت را عقب کشيد و بعد از نشستن پرسيد
    حالت خوبه؟
    نگاهش کرد و با اندوه گفت
    بله
    خوبه،پس حالا ميتونی به من بگی که چند روز پيش با اون سرعت سر سام اور زير اون بارون سخت کجا ميرفتی و اصلاً توی جاده کوهستانی چه ميکردی؟
    با دهن باز به اون نگريست.عاقبت با صدايی که گويی از ته چاه بيرون می آمد پرسيد
    شما چه نسبتی با من داريد؟
    ما.... خوب...ما با تو تصادف کرديم
    متحير به او چشم دوخت و نابور نجوا کرد
    يعنی......منو نميشناسيد؟
    گلی متعجب به او نگاه کرد و پرسيد
    مگه بايد بشناسيم؟
    پس.پس من کيم؟
    گلی چنان از روی صندلی بلند شد که صندلی افتاد
    منظورت چيه؟
    زمزمه ور گفت
    من..خودم رو نميشناسم...نمی...نميدونم کيم.....من هيچی يادم نميآد.هيچی
    گلی بی اختيار گفت
    خداوندا....
    به گريه افتاد.صورت باند پيچی شده اش را ميآن دو دست پنهان کرد و گريست.در ان ميان،گلی نميدانست بايد او را دلداری دهد يا بيرون برود و شوهرش را صدا کند.عاقبت راه دوم را برگزيد و از کنار ان دور شد.لحظاتی بعد همراه محمد علی و رضا باز گشت.محمد علی با احتياط پرسيد:
    دخترم آيا چيزی رو به ياد نداری؟آيا گلنار راست ميگه
    جواب او اشک هايی بودند که باند ها را تر ميکردند.رضا گفت
    گريه نکن.برات خوب نيست.کمی به مغزت فشار بيار.حتماً چيزی رو به ياد ميآری
    سرش را تکان داد و شديد تر از قبل گريست.ديگر هيچ ابايی از شنيده شدن ضجه هايش نداشت
    هيچی...هيچی!من خودم رو فراموش کردم....فراموش!
    گلی با دلسوزی به طرف او رفت.ملافه را روی سرش کشيد با تحکم گفت
    از ترحم بيزارم
    من..
    بريد بيرون
    گلی از روی ملافه دست او را لمس کرد دست گلی را پس زد و ميان گريه محکمتر از قبل دستور داد
    بريد بيرون..همتون...................
    کلام درد ماند او با بغض اميخته شده بود.هر سه آرام و بی صدا از اتاق خارج شدند.وقتی در بسته شد ،گويی اوار بر سرش خراب شده باشد سرش را در متکا فرو برد و از ته دل گريه کرد
    پشت در اتاق گلی مستاصل قدم ميزد چند بار خواست به اتاق برود ولی هر بار رضا و محمد علی مانع ميشدند.با ناراحتی روی نيمکتی که مابين دو اتاق بود نشست سرش را بين دو دست گرفت.همان طور که زير پايش را ميکاويد،اهسته پرسيد
    حالا چی ميشه
    رضا به ديوار تکيه داد و دست هايش را در جيب های عمودی روپوش پزشکی اش فرو بر و گفت نميدونم
    اگه تو نميدونی پس کی ميدونه
    از دست من يا هيچ کس ديگه هيچ کاری بر نمياد.باور کنيد زن عمو
    گلی از خود بيخود فرياد زد
    پس اون دختر بدبخت چی ميشه
    لب به دندان گرفت.حق نداشت سر رضا،ان هم بعد از ان همه زحمتی که کشيده بود،داد بزند.رضا اگاه به روحیات او،بدون کوچک ترين اخمی گفت
    دختر بعد اقباليه.شکستگی دست راستش،پای چپش،مچ پاش.سرش،اين هم از حافظه اش که از دست داده و اون هم از صورتش که سمت چپش از بين رفته
    گلی در جدال با وجدانش گفت
    تقصير ما بود،ولی نه همش.به خدا قسم اون درست رانندگی نميکرد و بعد اون به خاطر نجات ما
    ديگر نتوانست ادامه دهد و گريه اش اوج گرفت.محمد علی با ملايمت دست دور شانهاي او حلقه کرد و با لحنی تسلی بخش گفت
    چيزيه که شده.از دست هيچ کس هم کاری بر نمياد..بايد به خدا توکل کنيم.ما هر کاری که از دستمون بر مياد بايد براش بکنيم و ميکنيم
    گلی سر بلند کرد و با چشمانی اشک الود به رضا نگريست.رضا سرش را به نشانه تاييد سخنان عمويش تکان داد و گلی بعد از پنهان کردن سرش روی سينه محمد علی باز گريه کرد
    **************************************************
    فرانک به طرف پله ها رفت تا به روز مهر سر بزند.حدسش درست بود،چون روزمهر لب پنجره نشسته بود و به بيرون چشم داشت.وقتی شب بخير گفت،نگاه متعجب روزمهر را ديد.روزمهر پرسيد
    تو اينجا چه کار ميکنی
    به او نزديک شد و پرسيد
    تو اون جا چکار ميکردی؟مرد حسابی ريخت و قيافه خودت رو تو آينه ديدی
    از چی داری حرف ميزنی
    حق هم داری يادت نياد.اون قدر نوشيده بودی که اسم خودت رو هم از ياد برده بودی
    صورتش رنگ باخت مثل اينکه واقعاً هيچ چيز از ان موزوع به ياد نداشت با لحنی به سردی فرانک گفت
    در اين صورت تو اينجا چه کار ميکنی؟ميتونستی منو بزاری اونجا و بيای.کسی ازت درخواست کمک نکرده بود
    فرانک ناباور به او نزديک شد و پرسيد
    به خاطر چی روزمهر؟به خاطر اون دختر؟ستاره
    صورتش از شدت خشم قرمز شد. با نگاه تهديد اميزی گفت
    اسم اونو تو دهن کثيفت نيار.اون پاک ترين موجود دنياست
    اون پاک ترين موجود دنيا بود ولی ديگه نيست يعنی مرگ اون اين قدر برات تلخ بود که به خاطرش به مشروب پناه اوردی
    تو هيچی نميدونی
    بله نميدونم .خدای من....هنوزم باورم نميشه.روزمهر،ميدونی من تو رو توی چه حالی ديدم؟باور کن مثل اين بود که يه پتک سنگين به مغزم کوبيده باشن
    نگاهش همان طور بيرون را ميکاويد.فرانک نزديکش ايستاد و گفت
    فکر کردم اشتباه ديدم،ولی خودت بودی.توی اون همه کثافت.بين اون همه اشغال.خداوندا...........آدما بعضی اوقات توی زندگيشون چه چيز های حيرت اوری رو که نميبينن.اونم چه چيزا
    پلک هايش را روی هم گذاشت
    بس کن!
    بسردی گفت
    پاشو به سر و وضعت برس و يه حموم بگير و صورتتو اصلاح کن تا من غذارو گرم کنم
    ميلی به غذا ندارم.ميخوام بخوابم
    تو بايد غذا بخوری.رنگت اون قدر پريده که اگه اين همه مزخرف نميگفتی ،حس ميکردم مردی
    شايد به مردم بيشتر از خودم احترام بزاری
    با نفرت گفت
    تو حالاشم مردی روزمهر،بهتره بری حمام تا بوی تعفن رو از خودت دور کنی.اون موقع شايد بشه گوشه چشمی بهت انداخت
    از جا بلند شد و به طرف او رفت،به چشمان او زل زد و گفت
    حقش به خاطر مهملاتت بکشمت،ولی به جاش به حرفت گوش ميکنم
    فرانک بی اختيار لبخند زد حرف های او و روزمهر هميشه با اين نوع کلمات شروع و با آنها هم تمام ميشدند.اندو براستی از دو برادر به هم نزديکتر بودندند،هر چند هيچ وقت به اين حقيقت اعتراف نميکردند روزمهر از کنار او گذشت و فرانک لحظاتی پس از رفتن او صدای ريختن آب در وان را شنيد.

    با نگاهی به ظاهر روزمهر،با تبسمی کمرنگ گفت
    حالا کمی شکل آدميزاد شدی
    داشت با غذايش ور ميرفت،پوزخند تمسخر اميزی بر لب اورد
    فرانک اشاره به غذا کرد و گفت
    از رستوران هميشگيمونه چرا نميخوری؟بخور،خوشمزه است
    قاشق و چنگال را در ظرف گذشت و خود به عقب تکيه داد.فرانک هم دست از لودگی برداشت و با اهنگی جدی گفت
    ميشه بهم بگی چرا عين برج زهرمار شدی
    با کينه و خصومت نگاهش کرد و با لحنی چندش اور رو به فرانک گفت
    از اين که کسی مرتب توی کارهای خصوصيم دخالت کنه بيزارم
    فرانک هم با لحنی چون او گفت
    فکر کردم آدم شدی ولی تو هنوز هم که هنوزه يک دنده و کله شق و ديوونه اي
    تو حق نداری به من توهين کنی
    توهين؟اين کلمه راجع به تو جوک بامزه ايه ،باور کن
    اگه نخوام باور کنم بايد کيو ببينم
    تو ديوونه اي روزمهر
    مشت گره کرده اش را روی ميز کوبيد و با عصبانيت گفت
    پس چه چيز آدمی مثل من باعث شده تو دست از سرم بر نداريی ميشه جوابمو بدی
    فرانک هم به تبعيت از او مشتی به ميز کوبيد طوری که لياون نوشابه واژگون شد و روی ميز پخش شد
    د....همين ديوونه بازی هاته که باعث ميشه آدم دلش به حالت بسوزه
    به دلسوزی هات احتياجی ندارم خودت ميدونی
    متوجه سردی لحن روز مهر بود.به همان سردی گفت
    آره خوب ميدونم که اونقدر مغروری که از نوک دماغت اون طرف تر نميتونی ببينی
    اين قضاوت ظالمانه نتيجه چيه
    فرانک به عقب تکيه داد و ناتوان گفت
    چرا ما هيچ وقت نميتونيم مثل آدم حرف بزنيم
    شايد به خاطر دخالتهای بی جای تويه
    خفه شو
    از اين جور کلمات نميرنجيدند،چون حتی در شوخی هم به کار می بردند.ان قدر به هم نزديک بودند که اين چيزا باعث ناراحت شدنشان نميشد.فرانک در ادامه گفت
    ميدونی به چی فکر ميکنم روز مهر؟به اين که يازده سال از عمرم رو با موجودی به ضعیفی تو.....پشت سر گذاشتم.موجودی که به خاطر يه دختر..........
    صدای روزمهر با تاسف و اندوه اميخته بود
    اون يه دختر معمولی نبود
    به چشمان او خيره شد.غم عجيبی در چشمان روزمهر مج ميزد.با همان لحن گفت
    حتا اگه يه فرشته هم بود فکر ميکنی با اين کارات زنده ميشه و برميگرده اگه اين اينطور فکر ميکنی بايد بگم يه احمق درست و حسابی هستی
    مواظب حرف زدنت باش
    با لبخندی تلخ گفت
    حقيقته!نميدونم چه چيز اون دختر اين قدر برای تو جذبه داشته واقعاً نميدونم
    اه عميقی از سينه کشيد حرف های فرانک آتش زير خاکستر مانده وجودش را شعله ور ميکرد.فرانک در ادامه گفت
    برای مراسم تدفينش رفتی
    تا جای که به ياد داشت نه.اين روزا کنار راين،محل مورد علاقه خودش و ستاره بود يا در کافه.نجوا کرد
    نه!
    پس تو ديگه واقعاً بدبختی.توی اين يه ماه چی کار کردی
    مجبورم جواب بدم
    دست به سوی يقه او برد و سر او را به سوی خود برگرداند و جدی گفت
    هی پسر!به نعفته که باهام حرف بزنی خيال ندارم هر شب تورو از کافه ها جم کنم
    يقه اش را مرتب کرد و در حال شل کردن گره کرواتش با نگاه تندی به او گفت
    تصادفی بود
    با تمسخر تکرار کرد
    تصادفی حد اقل به کسی بگو که باور کنه.يه بچه دو ساله هم حال تو رو ميفهميد.اون قدر خورده بودی که راه هم نميتونستی بری.
    ليون آب يخ را لا جرعه سر کشيد.ليون خالی را روی ميز گذشت و در حال برخاستن از روی صندلی به سردی گفت
    ميدونی که اتاق اضافی برای مهمون ندارم.نيست
    پوزخندی از سر تمسخر بر لبانش جاری شد
    ميدونم
    نگاهش کرد و همان قدر سرد و بی روح گفت
    پس ....دليلی نميبينم توی خونم ببينمت
    با خونسردی ليوانی نوشيدنّی برای خود ريخت
    درسته.پس من روی تخت ميخوابم تو روی کاناپه
    ابرو هايش از شدت حيرت بلا رفت.فرانک با لبخندی موزيانه گفت
    ظواهر امر نشون ميده زياد از پيشنهادم خوشحال نشدی
    روی صندلی افتاد و با يک دست موهای تابدارش را به عقب راند کلافه به او نگاه کرد و پرسيد
    فرانک چطور ميتونم از شرت خلاص شم
    فرانک هم دوباره روی صندلی نشست و گفت
    فقط بهم بگو چرا اين شکلی شدی؟و چرا ديگه به بيمارستان نميای ميدونی چقدر به وجودت احتياج دارن يا نه
    بی حوصله گفت
    ديگه از اينکه صبح تا شب توی بيمارستان علاف بشم.....حالم به هم ميخوره آدم بايد به اميدی کار کنه نه؟
    يعنی اون دختر تمام اميد تو بود
    نفس بلندی کشيد و اهسته گفت
    بيشتر اون تمام زندگی من بود
    ولی تو قبل از اون هم زندگی ميکردی
    انقدر کليشه ايی حرف نزن فرانک.ميدونی که ادبياتم صفره و هيچی از اين حرفا نميفهمم
    به خدا تو يه ديوونه درست و حسابی هستی پسر.کاش حد آقل بچه بودی يا نو جوان اون وقت ميگم احساساتی شدی ولی با اين سن و سال
    ميدونی که چقدر از نصيحت بدم مياد.نميدونی
    فردا ميای بيمارستان.خودم ترتيب کار هارو ميدم
    نگاهش کرد و گفت
    من ميگم نره تو ميگی بدوش ميگم حال و حوصله مريض هارو ندارم تو ميگی بيا بيمارستان
    اين جوری سرت گرم ميشه و کمتر از اين ديوونه بازی ها در ميآری
    پاک خل شدی فرانک.شايد باورت نشه ولی........حس ميکنم ديگه نميتونم زندگی بکنم
    زندگی با مرگ يه آدم تموم نميشه ميفهمی


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  10. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  11. #6
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    اخ چه کلمات اديبانه اي!فرانک به نظر من..............تو استعداد شگرفی در ادبيات داری
    داشت با مسخره کردن او خود را از مهلکه رها ميکرد.فرانک چشمان سبز و نافذش را به او دوخت و گفت
    ميبينم شوخيت گل کرده.حرف های قشنگ ميزنی.بهتره بدونی که فردا توی بيمارستان منتظرم
    لطف ميکنی،ولی مطمئن باش علف هم زير پات سبز بشه ،منو نميبينی
    به خدا تو ديوونه اي
    به شوخی گفت
    اين سومين باريه که داری اين جمله رو تکرار ميکنی
    جدی گفت
    بس کن روزمهر!عوض لودگی کمی جدی باش
    با اهی عميق به عقب تکيه داد و گفت
    فردا ميآم بيمارستان،ولی نه به خاطر تو،به خاطر خودم.خوب فکر ميکنم خسته باشه.ميتونی بری روی تختم بخوابی
    فرانک از جا برخاست و گفت
    متشکرم ولی ميخوام برم خونه ام.نيلو حتماً از دستم دلخور ميشه.اگه امشب هم به خونه نرم
    پس ميبينمت
    زياد خوشحال نشو به اين راحتی ها نميرم
    باز دمش را بيرون فرستاد
    برای خلاص شدن از دست تو هر کاری ميکنم
    با لبخندی شيطنت بار گفت
    ميدونم پس بايد بهم يه قولی بدی
    نگاهش کرد
    و اون قول
    ديگه اون طرفا نبينمت
    يعنی اين قدر نگران منی
    متوجه بود که مسخره اش ميکند،با اين حال گفت
    بيشتر از اونی که فکرش رو بکنی
    دست او را به نشانه خداحافظی فشرد
    راجع بهش فکر ميکنم
    به شوخی گفت
    دم در خونه توی ماشين کشيک ميدم
    بسختی لبخند زد
    زودتر برو وگرنه ميترسم نظرت برگرده
    از در خارج شد و گفت
    راحت بگير بخواب فردا ميام دنبالت
    سرش را تکان داد
    برو.ميبينمت
    بعد از رفتن فرانک به خود انديشيد.اطمينان داشت که ان ندای قلبی را شنيده بود.صدای ستاره در قلباش طنين انداخته بود.
    قبول کن،بخواطرمن
    به در تکيه داد ناتوان انديشيد:فقط به خاطر تو
    گچ پایش را باز کردند. حدودا یک ماه از سانحه تصادف می گذشت. و بنیه قوی اش موجب شده بود که زودتر از آنچه که تصورش را می کرد روبه راه شود. گلی و محمد علی بعد از مشورت با رضا تصمیم گرفتند او را به خانه شان ببرند تا از محیط سرد و خشک بیمارستان با آن انضباط سختش رهایی یابد.
    گلی بعد از آن که او را صندلی عقب ماشین نشاند، خودش هم جلو و کنار محمد علی نشست. با روشن شدن ماشین و فاصله گرفتن از بیمارستان، بی اختیار نفس اسوده ای کشید. با ترس و علاقه ای توام با هم به مردم، به کوچه و به شهر و اسمان روشن آبی رنگ می نگریست. با خود اندیشید،(( آیا ممکنه پدر مادر یا حتی خواهر و برادرهای احتمالی من، منو ببینن، آه... چطور؟ چطور از لابه لای این همه باندها می تونن منو تشخیص بدن؟کاش این باندها نبودنف حداقل... شاید با دیدن صورتم می تونستم پی ببرم که کیم و چیم. باید هرچه زودتر با گلی صحبت کنم و از اون بخوام که باندهای صورتم رو باز کنه. هرشب که خوابم احساس می کنم روی صورتم خنک می شه و بعد دوباره اونو بانداز می کنن. چقدر دلم می خواد خودم رو ببینم. شاید با دیدن صورتم همه چیز رو به یاد بیارم.))
    او چنان در افکار خود غرق بود که اصلا متوجه نگاه های گلی نمی شد. گلی تمام حرکات او را از آینه جلویی ماشین زیر نظر داشت. ماشین به طرف خانه ای بزرگ با نمای سنگی نزدیک می شد. در این میان، او بی تفاوت نشسته بود و به درختان سرسبز چنار چشم داشت.
    با رسیدن مقابل در بزرگ و سفید رنگی، ماشین ایستاد. محمد علی پیاده شد و با کنترل کوچکی در را گشود. در، در یک چشم برهم زدن، در شکاف دیوار جای گرفت. گلی به چشمان متحیر و گرد شده او از فرط تعجب نگریست و از تاثیر نگاه او، ناخواسته لبخند زد. خانه از آن محل، زیاد مشخص نبود.
    محمد علی ماشین را به طرف پارکینگی برد. پارکینگی که با شیب ملایمی رو به پایین می رفت. با خاموش شدن ماشین، گلی سریع پیاده شد و به کمک دختر شتافت. خانه شکل بهشت بود. سرسبز و زیبا. فواره هایی که جلوی خانه بودند اب را به بالا می ریختند و او نفهمید چطور یکباره مبهوت آنجا شد.
    برای انکه زیاد دست و پایش را گم نکند، نگاهش را از آنجا برگرفت و پایین انداخت. گلی بازوی او را گرفته بود و سعی می کرد گامهایش را با گامهای پر از تردید او وفق دهد. ساختمان و محیط برایش بی تفاوت بودند. انگار برایش مهم نبود که بهشت برود یا... به جهنم. از پله هایی که ساختمان را از سطح صاف زمین جدا می کردند، بالا رفتند. گلی به سرعتدر را باز و او را به داخل هدایت کرد. به سالن نشیمن روبه رویش چشم دوخت. دکوراسیون آن سالن بنحو خیره کننده ای زیبا و دلنشین بود. چندین در کرم رنگ هم به سالن باز می شد که کلی بلافاصله سراغ نزدیکترین در رفت و بعد از گشودنش، او را وارد اتاق کرد. ابتدا روی صندلی کنار میز مطالعه نشاند، سپس به طرف تخت رفت و بعد از کنار زدن ملافه، به سمت او رفت. تخت در قسمتی واقع شده بود که اگر روی ان می نشستی، می توانستی راحت منظره حیاط خانه را هم ببینی. فضای اتاق به خاطر وجود گلهای تازه چیده شده رز، عطراگین و معطر بود و او، متاثر از آن نفسهای عمیق می کشید. گلی به سرعت تخت را مرتب کرد و به طرف او رفت تا کمکش کند که صدایش درامد:
    اجازه بدید خودم بیام.
    با محبت خاصی گفت:
    ولی تو خیلی ضعیف هستی عزیزم. پات هنوز ضعیفه. نباید زیاد بهش فشار بیاری.
    با تکیه بر میز، سرپا ایستاد و دست به دیوار گرفت:
    مواظبم.
    گلی کنار او رسید تا اگر تعادلش را از دست داد، به زمین نیفتد. با تکیه به دیوار، به تخت نزدیک شد. به تاج تخت تکیه کرد تا نفسی تازه کند. گلی کف بلندی برایش زد و با مهربانی گفت:
    تحسینت می کنم. تو دختر با اراده ای هستی.
    به گفتن متشکرم اکتفا کرد. گلی کمکش کرد تا روی تخت دراز بکشد. معذب و ناراحت از این همه دردسر که برای او به وجود آورده بود گفت:
    گلی خانم...!
    ملافه را تا زیر گلوی او برد و در حال صاف کردن چینهای اطراف آن، لبخندی به صورت او پاشید و با محبت گفت:
    جانم!
    نگاهش را به گوشه ای دیگر دوخت، سپس آهسته گفت:
    خیلی بهتون زحمت دادم. به خاطرش هم متاسفم و هم متشکرم. نمی دونم آیا می تونم این لطفتون رو جبران کنم یا نه. واقعا شرمنده ام.
    گلی بی اختیار خندید و گفت:
    کدوم زحمت عزیزم؟ فراموش کردی که تو دوست منی؟
    از جا برخاست و در ادامه گفت:
    می رم برات یه لیوان شیر بیارم تا قرصهات رو بخوری.
    و از اتاق خارج شد. با خروج او، جراتی یافت تا به اطراف نگاهی بیندازد. اتاق سرویسی آبی داشت. انگار این رنگ سرویس، مناسب روحیه اش بود، چون او عاشق رنگ ابی بود، هرچند دلیلی برای آن نمی یافت. فرش دستباف و خوش طرحی با بافت ریز که رنگ و نگارش چشم را نوازش می کرد، در اتاق پهن بود و دو قالیچه گرد و کوچک که یکی شکل ببری اماده حمله و دیگری تصویر قدیسی با دو بال سفید و لباسی بلند و موهایی طلایی که روی شانه هایش ریخته بود، روی دیوار دیده می شدند. تابلوی بزرگیی از بهار و تصویر دیگری از خزان روی دیوار نصب شده بودند. پوسترهای بزرگی از ماشینهای مسابقه ای، بسکتبالیستهای بزرگ و امضای چندتن از بزرگترین فوتبالیستهای قدیم که قاب شده و روی میز کار تخت بود، بقیه اتاق را تزئین می کرد. عکس پسر نوجوانی در قاب زیبایی روی عسلی کنار تخت بود و این حدس او را، در این که صاحب قبلی اتاق، پسری بوده است، بیشتر کرد. ورود گلی او را از نگاه کردن باز داشت. گلی با لبخند گرمی بر لب در حالی که لیوانی شیر را در پیشدستی چینی گذاشته بود و پلاستیکی از قرصهای خوشرنگ پا به درون اتاق گذاشت. لب تخت و کنار او نشست و کپسولی را از زرورقش خارج کرد و به طرفش گرفت. با اشاره به لیوان شیر گفت:
    بگیرف شیر رو هم روش بخور.
    وقتی قرص را با شیر نوشید، با شرم خاصی گفت:
    گلی خانم!
    گلی با محبت به چشمان او نگاه کرد:
    بله؟
    می شه بپرسم... بانداز صورتم رو کی باز میکنید؟
    متوجه نبود که رنگ گلی تغییر کرد. شاید چون حواسش جای دیگری بود. گلی با دستپاچگی برای آنکه او را از فکر بیرون بیاورد، قرص دیگری به طرفش دراز کرد و با صدایی که اندکی مرتعش بود گفت:
    زود... خیلی زود.
    بقیه قرصها رو هم به خورد او داد. هنگام خارج شدن از اتاق، دوباره صدای او را شنید:
    گلی جون!
    احساس کرد از جای بلندی به پایین پرت شده است. بسختی بر خود مسلط شد. منتظر شد تا او حرفش را بزند. با شرمی دلچسب و صداییلطیف گفت:
    حالم خیلی بهتر شده. دیگه زحمت کارهای منو نکشید. خودم می تونم کارهام رو انجام بدم.
    تشکرهای پی در پی او، گلی را به خنده انداخته بود. اخم ظریفی کرد و گفت:
    یه بار دیگه با من تعارف کنی، حسابت رو می رسم.
    با تبسمی کمرنگ، سرش را تکان داد. گلی از اتاق خارج شد. روی تختش دراز کشید، اما هر کاری کرد خوابش نبرد. به دنده چپ چرخید و نگاهش به پنجره افتاد. بی حوصله روی تخت، نیم خیز شد و بعد از روی تخت پایین آمد و بدون به پا کردن دمپایی های راحتی، تخت را دور زد و کنار پنجره رفت. بالکنی که وجود داشت کنجکاویش را برانگیخت. وقتی پنجره را باز کرد و با دقت به محدوده ساختمانها نگاه کرد و متوجه شد که ساختمان حدودا دومتری از سطح زمین ارتفاع دارد و احتمالا ان دو متر، زیر زمین ساختمان بود. نگاهش به سوی باغ کشیده شد. درختهای میوه زیادی در باغ وجود داشتند و بیشترشان هم به بار نشسته بودند. گیلاسها و انارهایی که شکوفه های قرمزشان می درخشیدند. از همه چشم نوازتر منظره انگورها بود که حتی نرسیدنشان هم، آب دهان را راه می انداخت. سطح زمین چمن بود و گویی فرش سبز رنگی گوشه راست و چپ آن جاده سنگی را مفروش ساخته بود. دو نیمکت چوبی به رنگ سبز زیر سایه درختهای چنار گذاشته شده بود.نگاهش به تاب قشنگی افتاد که همرنگ در و پنجره های خانه بود و لابه لای درختها قرار داشت و زیر نور می درخشید. در خیال احساس کرد سه بچهدر حال بازی هستند. چشمانش تار می دید. آنها را بست و دوباره گشود. دیگر از بچه ها خبری نبود. به امید دیدن بچه ها، نگاهش را چرخاند. استخر بزرگ و مستطیل شکلی درست روبروی ساختمان قرار داشت و سه فرشته سنگی زیبا که روی پله هایی با حالتی مارپیچ که وسط استخر بود نشسته بودند. هرکدام جز کوچکترین فرشته، کوزه آبی به دست داشتند. اب از کوزه اولی به دومی و سپس به پیاله فرشته سوم می ریخت. بالهای سفید فرشتگان، زیر نور مستقیم خورشید می درخشیدند و چشم را می زدند. آلاچیقی چوبی چون کلبه های جنگلی، گوشه دیگر حیاط را به خود اختصاص داده بود و پیچک و نیلوفری که دور چوبهایش روئیده و پیچیده شده و منظره ای بدیع به وجود آورده بودند. چتری نیز درست زیر سقف خانه و روی تراس بود که چندین صندلی را حتی از جنس چوب بامبو زیرش خودنمایی می کرد. همه جا به شکل رویایی، زیبا بود. پاهایش درد گرفته بودند. با خستگی خودش را روی تخت انداخت. به ساعت کنار تخت نگریست که شکل دلقکهای سیرک بود. ساعت یازده بود. بی حال پلکهایش را روی هم انداخت و زودتر از آنچه فکرش را می کرد به خواب رفت.
    *********
    با نوازش دستی مهربان، دیده از هم گشود و گلی را دید. گلی با محبت مادرانه ای گفت:
    معذرت می خوام که از خواب بیذارت کردم، ولی مجبور شدم. وقت غذا و داروهاته.
    به ساعت نگاه کرد. روی تخت به کمک گلی نیم خیز شد و بعد با به یادآوردن مطلبی گفت:
    می بخشید یادم رفت. روزبخیر.
    روز تو هم بخیر. پاشو بریم آشپزخونه. غذا رو اونجا چیدم.
    بازوی او را گرفت و بازو به بازویش به طرف آشپزخانه رفت. روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. انگار خواب ندیده بود. پرده ای از ستاره جلوی چشمانش عبور کرده بود، ولی... چرا. یک جفت چشم سیاه و نگران و البته اشنا. یعنی چشمهای که بود؟ با صدای گلی به خود آمد:
    به چه فکر می کنی؟
    متوجه او شد. همچنان خیره نگاهش می کرد:
    هیچی.
    سوپت رو بخور، سرد شد. نکنه دوست نداری؟
    سرش را پایین انداخت و بعد به علامت نفی، چندبار سرش را به راست و چپ چرخاند. گلی که او را ساکت دید پرسید:
    موضوعی پیش امده؟
    در حال هم زدن سوپش، به بخار سفیدی که از آن بلند می شد، چشم دوخت و محجوبانه گفت:
    نه.
    گلی پرسید:
    پس چرا با غذات بازی میکنی؟ من به رضا قول داده ام که از تو خوب نگهداری کنم.
    قاشقی از غذا به دهان گذاشت. بعد از فرو دادنش ، با شرم و خجالتی که در رفتارش به چشم می خورد گفت:
    می بخشید گلی خانم، ولی من... اجازه دارم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم؟
    سوپش را کنار گذاشت و دو دستش را به حالت دعا در هم حلقه کرد و زیر چانه اش گذاشت و گفت:
    البته. بپرس.
    با احتیاط پرسید:
    دکتر... با شما چه نسبتی دارن؟ راستش خیلی کنجکاو شدم بدونم، چون رفتارشون با شما و جناب سرهنگ خیلی صمیمانه و خودمونیه. البته... من قصذ فضولی ندارم و ...
    گلی نگذاشت او بیشتر از ان ادامه دهد. با لبخندی گرم گفت:
    این چه حرفیه؟ فضولی نیست. چیز مهمی توش نیست که بخوایم ازت پنهان کنیم.
    سالاد را جلوی او گذاشت و کمی سس روی آن ریخت و گفت:
    رضا... برادرزاده سرهنگه. از بچگی پیش ما زندگی می کرد، چون پدر و مادرش رو در یک سانحه هوایی از دست داده. صورت گلی به هنگام ادای جملاتش، در هاله ای از غم فرو رفت. خشمگین از دست خود برای این که او را ناراحت کرده است، گفت:
    متاسفم. نباید ازتون می پرسیدم.
    گلی لبخندی زد و گفت:
    تو خیلی تعارفی هستی، می دونستی؟ آخه دختر خوب، سوال پرسیدن که عیب نیست. هست؟
    با آهنگی ساده و بچگانه گفت:
    نمی دونم.
    جواب کودکانه و صادقانه او، گلی را به خنده انداخت. دستمال سفره را برداشت و دور لبش را پاک کرد. ظرف غذایش را هم برداشت و در ظرفشویی گذاشت. با نگاهی به او، او را هم چنان در فکر دید. آهسته پرسید:
    حالت خوب نیست؟
    لبخند اندوه باری بر لب اورد:
    چرا، خوبم.
    از روی صندلی بلند شد و با مهربانی خاصی رو به گلی گفت:
    ممنون گلی جونف غذای خوشمزه ای بود.
    گلی به ظرف تقریبا دست نخورده او نگاه کرد، سپس با پوزخندی زیرکانه، گله مند گفت:
    خوبه. خوشمزه بود که این همه خوردی، بدمزه بود چه کار می کردی؟
    دسته صندلی را گرفته بود تا زمین نخورد. هنوز هم موقع ایستادن حس می کرد زانوانش می لرزند:
    اشتها نداشتم باور کنید.
    گلی زیر بازوی او را گرفت و گفت:
    باور می کنم، به شرطی که برای شام اشتها داشته باشی. می خوام آش درست کنم.
    در این چند روز آن قدر آش و سوپ خورده بود که حتی از اسمش هم حالش بد می شد. بی میل گفت:
    باور کنید اصلا راضی نیستم به خاطر من به زحمت بیفتید.
    تو هم باور کن که برای من هیچ زحمتی نیست. اگه دخترم... شیرین بودی هم، همین کارو می کردم.
    وقتی اسم دخترش را می آورد، اشک در چشمانش جمع شده بود و صدایش می لرزید، با این حال خیلی زود بر خود مسلط شد و او را در رفتن به اتاقش یاری داد. بعد از نوازشی مادرانه، سیل خواب به چشمانش سرازیر شد.
    خانوم خانوما کجایی؟ نمیای کمک؟
    صدای بلند محمد علی بود که پاک حضور دخترک را از یاد برده بود. گلی از اتاق او بیرون رفت و با ظاهری ناراحت، دست روی لب گذاشت یعنی((ساکت باس)). محمد علی با نرمش، صدایش را پایین آورد و گفت:
    حق با توئه. پاک فراموش کرده بودم مهمون داریم .
    خریدهایی را که کرده بود روی زمین گذاشت و لحظاتی بعد با گلی آنها را به آشپزخانه انتقال دادند. محمد علی در حال آب زدن به دست و صورتش پرسید:
    چیزی از قلم نیفتاده؟
    نگاهی سطحی به مواد داخل نایلونها کرد و بسته ای گوشت حاضری مخصوص بیفتک را از نایلون سیاه خارج کرد و پشت به او پرسید:
    با ناصر صحبت کردی؟
    بسته شیر را از دست او گرفت و در یخچال گذاشت. سپپ چندبار سرش را به نشانه آری تکان داد:
    آره. وقت گرفتم هفته ای یک بار بره پیش اون. می گم خودمونیم ها گلی جان... این که آدم توی فامیل هم پزشک حاذق داشته باشه و هم روان پزشک، خیلی خوبه ها.
    میوه ها را داخل لگن ظرفشویی که پر از آب کرده بود، ریخت و بعد از اضافه کردن چندقطره مایع ضدعفونی کننده پرسید:
    ناهار خوردی؟
    نه، توی اداره میلم نمی کشید، به دو اومدم دست پخت همسر عزیزم رو نوش جان کنم.
    با لبخند، لوبیا پلویی را که آماده کرده بود، از یخچال بیرون آورد و روی گاز گذاشت. محمد علی گفت:
    اگه زحمتی نیست یه لیوان اب خنک هم بهم بده. ممنونم .
    گلی بلند خندید. سرهنگ متعجب از خنده او پرسید:
    چیز خنده داری گفتم؟
    در حال مهار خنده اش، مقداری شربت در لیوان کریستالی ریخت و گفت:
    می بخشی، ولی تعارف کردی خنده ام گرفت. اخه امروز این چندمین باره که جمله((زحمت نکش)) رو می شنوم.
    برای کمک به او، آبکشی فلزی را از کابینت خارج کرد و در حال باز کردن شیر ظرفشویی پرسید:
    مگه هنوز هم تعارف می کنه؟
    آهی کشید و گفت:
    اره. نمی دونی چقدر حساس و قدرنشناسه. امروز چند دفعه ازم تشکر کرد. شاید باورت نشه، ولی گریه ام گرفته بود.
    در حال آب کشیدن میوه ها گفت:
    در مورد وضعیت... راستی ما باید اونو چی صدا کنیم؟
    شیرین! این چطوره؟ چون هم دختر شیرینیه و هم...
    یاد شیرین رو زنده می کنه. آره؟
    نمک به زخمم نپاش. تو که می دونی چرا می پرسی؟
    بازوی گلی را به نرمی فشرد و گفت:
    این قدر خود خوری نکن. همه اش تقصیر خود شیرین بود که بدون پرسیدن نظر ما با اون پسره ازدواج کرد و بعدش هم....
    خودکشی کرد و مرد. آره؟
    بیا اونو فراموش کنیم. داشتم می گفتم... که راجع به وضعش با ناصر صحبت کردم.
    ظرف غذا را جلوی روی او گذاشت و نوشابه را هم از یخچال خارج کرد و کنار ظرف غذا گذاشت:
    و اون چی گفت:
    گفت این جور بیماریها که بر اثر ضربه یا شوک ناگهانی به شخص وارد می شه بر اثر یه ضربه یا شوک دیگه برطرف می شه و یا ....
    و یا چی؟
    بدون نگاه کردن به چشمان او گفت:
    متاسفم... اون می میره.
    متحیر پرسید:
    چی؟ تو... چی گفتی؟
    می دونم چی می خوای بگیف ولی این... عین حقیقته.
    غمزده گفت:
    باشه. خب... اگه با من کاری نداشته باشی می رم اتاقم. باید استراحت کنم.
    حال او را درک می کرد. با سر موافقت کرد و گلی راهش را به سوی اتاق خواب کج کرد.
    ********
    شیرین خسته و کلافه به اینه نگریست. دوماه از ان سانحا می گذشت و او تا به حال صورتش را ندیده بود. باید بالاخره بانداژهای صورتش را می گشود، اما قبل از آن باید از گلی اجازه می گرفت. در اتاق را باز کرد و از پله ها پایین رفت. از وقتی تمام گچ های بدنش باز شده بودند و حالش رو به بهبود گذاشته بود، اتاقش را عوض کرده و اتاقی در طبقه بالا به او اختصاص داده بودند.
    طبق معمول، گلی را مشغول مطالعه دید. از او خوشش می آمد. به نظر زن با فرهنگی می امد. معلومات وسیعی داشت و حرف جوانها را خوب می فهمید. در چند موسسه خیریه به عنوان عضو داوطلبف مشغول به کار بود و در کنار ان از همسرش نیز به خوبی نگهداری می کرد. محیط خانه اش هم همیشه مثل یک دسته گل مرتب بود. همچنان که او را نگاه می کرد، گلی متوجهش شد. لبخند گلی به او جرات بخشید تا حرفی بزند. با خجالت پرسید:
    مزاحمتون شدم؟
    گلی لبخند دیگری تحویلش داد و گفت:
    نه، چه مزاحمتی؟ چرا ایستادی؟
    به مبلی نزدیک خودش اشاره کرد و گفت:
    بنشین. ایستاده خسته می شی.
    شیرین روی مبلی نشست. گلی به گرمی پرسید:
    چی شده که حصار اتاقت رو ترک کردی شیرین جان؟ دیگه امیدی به پایین اومدنت نداشتیم.
    مگه عموجون هم خونه هستن؟
    گلی کتاب را بست. از جا برخاست و به طرف کتابخانه شیشه ای رفت و بعد از گشودن درش، کتاب را سرجایش گذاشت. همان طور که نیم رخش به طرف او بود گفت:
    آره. رفته یه دوش بگیره و بیاد.
    شیرین معذب روی مبل جابه جا شد. علامت سوالی که در چشمانش بودف گلی را واداشت تا بپرسد:
    چیزی می خوای بگی یا بپرسی؟
    با دستپاچگی گفت:
    من... نه... یعنی آره... یعنی....
    این بار بلند شد. این حق او بود که بپرسد. نباید احساس ناراحتی می کرد. مستقیم به چشمان گلی چشم دوخت، بعد خیلی جدی گفت:
    اگه یه چیزی ازتون بپرسم... راستشو بهم می گین؟
    گلی لبخند ملایمی زد و گفت:
    چه دلیلی داره که نگم؟
    چرا صورت من توی بانده و دستهام؟ یعنی بعد از دوماه هنوز خوب نشده؟
    رنگ پریده گلی را خوب می دید. گلی به طرف پنجره قدی رفت و پرسید:
    چرا این سوال رو پرسیدی؟ دلیلی برای ناراحتی داره؟
    سعی کرد لحنش هم چنان نرم و آرام ولی جدی باشد.:
    من خسته شده ام. می فهمید؟ خسته! از این باندها، از این مخفی کردن مسائل از من! من چمه؟ چرا این باندهای لعنتی رو هنوزم با خودم دارم؟
    ببین شیرین جون... ما...
    شما چی؟ چرا ادامه نمی دین؟
    گلی زیر فشار سنگین آن راز در حال نابودی بود. معذب گفت:
    تو چیزیت نیست، یعنی چیز مهمی نیست.
    شیرین مستقیم به چشمان او خیره شد و پرسید:
    اگه چیز مهمی نیست، پس چرا چیزی بهم نمی گید؟
    گلی آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و گفت:
    خب... خب اخه... الان خیلی... خیلی زوده که بدونی...
    چی رو بدونم؟
    گلی از کنار او رد شد:
    من نمی تونم اینو بگم... نمی تونم.
    شیرین مبهوت به حرفهای بی سر و ته گلی می اندیشید. به هیچ نتیجه ای نرسید. دنبال او راه افتاد. سرهنگ تازه از حمام درآمده بود و روی مبلی کنار پنجره بزرگ نشسته بود و زیر آفتاب ملایم تابستانی موهایش را خشک می کرد. بادیدن او، جلو رفت و در گوشی چیزی به او گفت. شیرین ادب را حفظ کرد و بعد از روزبخیر گفت:
    عافیت باشه.
    سرهنگ با لبخندی مهربان گفت:
    سلامت باشی. چی شده؟ چرا ناراحتی شیرین جان؟
    شیرین به گلی نگریست، ولی او از نگاه کردن به شیرین حذر می کرد. مستاصل گفت:
    خاله جون... شما بگید چرا؟
    گلی به سرهنگ نگاه کرد و ناراحت گفت:
    شیرین جون می خواد حقیقت رو بدونه.
    در حال پاک کردن گوشش گفت:
    کدوم حقیقت؟
    بانداز صورتم رو... لطفا.
    سرهنگ جا خورد. پیدا بود اصلا به این موضوع فکر نکرده بود. شیرین دقیق به آندو نگریست. دلشوره غریبی ازارش می داد. نگران گفت:
    خواهش می کنم یکی به من بگه اینجا چه خبره. چه موضوعی پیش اومده که گفتنش، جرات می خواد؟ اخه چی شده؟ چرا هیچ کدومتون جوابی بهم نمی دید؟
    سرهنگ به گلی نگاه کرد. ظاهرا لحظه ای که هر دو از ان می هراسیدند، فرا رسیده بود. نفس تازه کرد و گفت:
    بشین شیرین خانم تا ما قضیه رو بهت بگیم.
    ممنون، ولی سرپا راحت ترم.
    گلی هم، همچون او سرپا ایستاده بود. شرین از سکوت ممتد آندو خسته شده بود. قبل از آن که حرفی بزند، سرهنگ به حرف امد:
    ببین شیرین جان... امیدوارم بعد از شنیدن این حرفها از ما متنفر نشی.
    خواهش میکنم ادامه بدید.
    خب... ما باید قبلا اینو بهت می گفتم، البته حالاشم دیر نیست. راستش من و گلی جراتش رو نداشتیم. حقیقت اینه که تو...
    من؟! من چی عمو؟
    صورت تو... کمی... فقط سمت چپش... سوخته.
    فریاد خفه ای از گلویش بیرون جهید:
    چی؟ سوخته؟ اما... اما این... امکان نداره.
    سرهنگ بدون آنکه بداند با گفتن این حرف، چه به روز او آورده است، با لحنی آکنده از تاسف گفت:
    توی اون حادثه، ماشین تو آتیش گرفت. تو هم خودتو کمی دیر از ماشین بیرون انداختی. از این گذشته در طی این دو ماه، بدنت مدام در حال ترمیم قسمتهای شکسته بود. بنابراین...
    بلند فریاد زد:
    دروغه... همه اینها یه دروغ کثیفه... صورت من سالمه، سالم!
    ببین... ما می تونیم کمکت کنیم.
    بلندتر از قبل گفت:
    چه جوری؟ مثل این که شما فراموش کردید من، حافظه ام رو از دست داده ام.
    گلی جلو آمد و گفت:
    اجازه بده با یه صورت دیگه...
    فریاد زد:
    صورت یه آدم زنده رو... یا یه آدم مرده رو؟
    عقب عقب رفت و زیر لب گفت:
    از شما بیزارم... بیزارم.
    گلی گفت:
    صبر کن شیرین. بذار ما حرف بزنیم.
    بلند فریاد زد:
    دیگه نمی خوام ببینمتون، هرگز. هیچ وقت.
    صبر کن!
    بدون توجه به او به طرف در ورودی دوید. م یخواست دیگر آنها را نبیند. از همه چیز متنفر شده بود. اندیشید،(( خدایا... دروغ باشه... دروغ باشه.))
    چنان از پله ها پایین می امد که نفهمید دامن بلندش زیر پایش رفت. برای لحظاتی تعادلش را از دست داد و با سر به پایین پرت شد. صدای جیغ گلی را همزمان با حلقه آشنای خون که جلوی چشمش را گرفت، شنید و بعد ناتوان اندیشید،((دارم می میرم)) و از هوش رفت.
    آسمان صاف بود و پراز ستاره. ستاره ها آن قدر به زمین نزدیک بودند که حس می کرد اگر دستش را بلند کند، می تواند آنها را از دل آسمان بچیند. هیچ ابری در آسمان نبود و مته نقره فام و زیبا با شعاع خوشرنگی از نور مهتاب که دور و برش را پر کرده بود در آسمان می درخشید. نسیم ملایمی در لا به لای برگهای درختان می وزید و برگها را تکان می داد. وارد خانه ای شد که به نظرش بسیار آشنا بود و آدمهایی با لباس را حتی و... جیغ کشید. هیچ کدام از آدمها، صورت نداشتند. به طرف پله ها دوید. باید از آنها دور می شد. به اتاق روبه روی پله ها نزدیک شد. دست روی سینه گذاشت تا نفس تازه کند و بعد داخل شد. در نزد، نمی دانست چرا این کار را نکرد، فقط همین را می دانست که در خانه، احساس غریبی نمی کند. دو تخت در دو گوشه اتاق قرار داشتند و دختری که پشت به او روی صندلی نشسته بود و نامه می نوشت. از پشت به دختر نزدیک شد و بعد چند قدم از پهلو. باید صورت او را از نیم رخ می دید، ولی در صورت او چیزی نبود. چشمانش را بست و دوباره باز کرد. یک قدم دیگر هم به او نزدیک شد. می خواست او را بنامد. چیزی چون نوایی خفه به قلبش تلنگر می زد، ولی به زبان نمی آمد. انگار دختر متوجهش شده بود، چون نگاهش به عقب برگشت و با دیدن او خندید. از ترس گامی به عقب گذاشت. نه... نه این امکان نداشت. نه... نه...! باید از او دور می شد و از آن خانه فرار می کرد. عقب عقب می رفت که صدای خنده ای سرخوش برجا میخکوبش کرد. یک خنده بلند، یک سلام و دوباره خنده،(( می بخشید خانم...))
    چشمانش را بست و آرام آرام به عقب برگشت. دلش می خواست اگرصحنه وحشتناکی مثل صحنه های قبل دید نترسد و عجیب بود که احساس ترس هم نمی کرد. چشمانش را گشود، ولی کسی را ندید. اینجا کجاست؟ حرکت کوکی مانند مردمف توجهش را جلب کرد. کسی محکم به او تنه زد. روی زمین افتاد. وقتی برای دومین بار چشمانش را گشود جای دیگری بود. نالید،((خدایا....!)) خودش را دید که شاهد صحنه سوختن ماشین است دختری که به سنگها می خورد. سریع به طرف او دوید. همه استخوانهای بدنش شکسته بود. جلوی او زانو زد و صورتش را به طرف خود برگرداند. وحشتزده فریاد زد، (( نه...!)) و از خواب رید.
    گلی و پرستار بالای سرش بودند. گلی با محبت شانه اش را لمش کرد و گفت:
    چیزی نیست کابوس دیدی.
    محیط بیمارستان برایش وهم آور بود و سرش درد می کرد. دست روی پیشانی کشید که گلی گفت:
    از پله ها افتادی پایین، سرت زخمی شد. مجبور شدیم برسونیمت بیمارستان.
    با چشمانی پر از اشک به او خیره شد. گلی نگاهش را به نقطه ای دیگر دوخت و آهسته گفت:
    کمکت می کنیم. مطمئن باش سلامتیت رو بهت بر می گردونیم.
    بدون توجه به او، سرش را زیر ملافه فرو برد و گفت:
    تنهام بذارید.
    دست او را از روی ملافه احساس کرد. دستش را پایین کشید و گفت:
    خواهش می کنم تنهام بذارید.
    انگار از شدت بغض داشت خفه می شد.
    **********
    ماسک بیهوش کننده را روی دهانش گذاشتند، چشمانش خواب آلود شدند و بعد شیرینی عجیبی به وجودش ریخت و با تبسمی بر لب به خواب رفت. هشت ساعت بعد او را از اتاق عمل خارج کردند و گلی برای بار دوم، پرستاری از او را به عهده گرفت. این فقط به خاطر رهایی از عذاب وجدان بود. عاقبت آن قدر خسته شد که همان طور که روی کاناپه نشسته بود به خواب رفت.
    شیرین اواخر شب به هوش آمد. به خاطر بی حس کننده ای که به گردنش زده بودند اصلا سرش را حس نمی کرد. برای لحظاتی فکر کرد مرده است، ولی با دیدن گلی، نفس آسوده و خسته ای کشید و دوباره پلک بر هم نهاد.
    صبح روز بعد وقتی هنوز شیرین خواب بود، رضا برای معاینه اش وارد اتاق شد. گلی تازه از خواب بیدار شده بود. کنار او که مشغول معاینه شیرین بود، رفت و پرسید:
    حالش چطوره رصا؟
    رضا با خستگی، خمیازه اش را مهار کرد و گفت:
    فعلا که خوبه. خوبتر هم می شه، لطفا وقتی به هوش آمد صدام کنید بیام دوباره بهش یر بزنم. باید ازش چندتا سوال بپرسم .
    گلی با سر موافقت کرد و بعد از تشکر، او را تا کنار در بدرقه کرد. سپس خود به طرف شیرین برگشت. به جز چشم ها، حفره های بینی و لبهای او، همه جای صرت شیرین زیر باند بود. اندیشید،(( دخترک بیچاره!)) کنار پنجره رفت ونیم رخ به طرف شیرین ایستاد. از گوشه چشم نگاهش کرد. او را بلند قامت، خوش اندام و جذاب می دید. مطمئن بود اگر کسی از پشت شیرین را ببیند، ناخوداگاه کنجکاو می شود بداند پشت این اندام زیبا چه صورت پری رویی نهفته است. همان طور که محو جمال شیرین بود، متوجه پلکهایش شد. انگار داشت بیدار می شد. سلامی کرد که نگاه شیرین را به سمتش کشاند. برقی که از چشمان شیرین جهید از دیدگانش پنهان نماند. در همان حال صدای خوش او را شنید:
    غافلگیرم کردید گلی خانم. هیچ فکر نمی کردم با وجود اون رفتارم، بازم کنارم ببینمتون.
    گلی دست او را گرفت و چند ضربه ملایم و آرام روی آن زد و بعد به شوخی پرسید:
    هیچ می دونستی چه دختر بی مزه ای هستی؟
    اره. اینو قبلا از یکی شنیدم که من، بی مزه ترین موجود دنیام.
    و همین طور شیرین ترین.
    این دیگه تقصیر من نیست که شما اسمم رو شیرین گذاشتید.
    ای دختر...
    بی اختیار گفت:
    یادمه مادرم همیشه می گفت وروجک شیطون!
    با چشمانی گرد شده از فرط حیرت نگاهش کرد. حرفش معنای عجیبی داشت. انگار گذشته را به یاد آورده بود. شیرین اصلا متوجه نگاه گلی نشد، فقط صدای او را شنید:
    من می رم رضا رو صدا کنم.
    و از اتاق خارج شد.
    رضا با خوشحالی و شادی کاملا محسوسی بعد از معاینه او، گوشی معاینه را دور گردن انداخت و گفت:
    بدنت واکنش نشون می ده و این خیلی خوبه.
    برقی در چشمان شیرین جرقه زد. بعد از ماهها، این اولین خبر شادی بخش و رضایت آمیز برایش بود. گلی پرسید:
    کی می تونه از تخت بیاد پایین؟
    رضا فکری کرد و گفت:
    فعلا تا مدتی نباید زیاد به بدنش فشار بیاره. خصوصا این چهار روز اول رو که احتمالا تب هم می کنه. بعد از یک هفته، اجازه داره بیاد پایین.
    گلی مجددا پرسید:
    می تونیم مرخصیش رو بگیریم و توی خونه ازش پرستاری کنیم/
    رضا کنار او به طرف در می رفت و در همان حال گفت:
    باید از رئیس بیمارستان بپرسم. با این حال مطمئنم که تا یکی دو هفته اینجا مهمون ما هستن. شما که اعتراضی ندارید، ما میزبانتون باشیم شیرین خانم؟
    جمله آخرش با شیطنت و کنجکاوی همراه بود. شیرین با لبخند گرمی گفت:
    ابدا. حداقل به خاطر گلی خاتم.
    گلی با مهربانی تشکر کرد و رضا این بار از اتاق خارج شد.
    دو هفته بعد، شیرین از بیمارستان مرخص شد و سه هفته بعد از آن با شرمی دلنشین از گلی در خواست کرد که اجازه استفاده از پیانویی را که در سالن نشیمن بود به او بدهد. گلی بی اختیار او را در آغوش کشید و گفت:
    این چه حرفیه که تو می زنی عزیزم. تو دیگه عضوی از این خونواده هستی. البته که می تونی.
    ممنونم گلی جون. لطفتون رو هرگز فراموش نمی کنم.
    اگه بخوای می تونم بهت یاد بدم.
    با نهایت ادب و احترام گفت:
    شما خیلی کار دارید. نه... مزاحم شما نمی شم.
    پس برات یه معلم استخدام می کنم.
    بعد از مدتها شادی به وجود شیرین دوید:
    احتیاجی نیست. خودم کاملا واردم.
    و بعد اولین بار، گونه گلی را بوسید. لبخند بر لبان گلی خشکید، (( اون چی گفت؟ مگه اون حافظه اش رو از دست نداده؟ یعنی امکان داره چیزی رو به یاد آورده باشه؟ چیزی که به ما نگفته باشه؟))
    سر میز هنگام غذا خوردن، گلی به صورت او چشم دوخته بود. می خواست از رفتارش، درستی با نادرستی حدسهایش را امتحان کند، ولی وقتی در یک لحظه چشمان معصوم شیرین را که در آنها صداقت موج می زد دید، شرمزده نگاهش را برگرفت و به ظرف غذایش چشم دوخت. شیرین به خاطر سکوت سر میز، بی حوصله به نظر می رسید. برای آنکه کارش توهینی به گلی محسوب نشود، سیر شدن را بهانه کرد و بعد از گذاشتن ظرف غذایش در ظرفشویی، از آشپزخانه خارج شد. سرهنگ هم متاثر از سکوت گلی، بعد از گذاشتن ظرف غذایش در ظرفشویی، شیرینی کوچکی به دهان گذاشت و سپس آشپزخانه را ترک کرد. در سالن نشیمن روی مبلی نشست و با در دست گرفتن کنترل، تلویزیون را روشن کرد.
    *******
    همه جا در نور خورشید می درخشید، ولی خورشید بی رمق در آسمان حرکت می کرد. تکه ابری روی خورشید را پوشانده بود و شاید به همین خاطر بود که آسمان گرفته به نظر می رسید. صدای خنده و شادی از گوشه و کنار آن خانه بلند بود. وارد حیاط شد و از کنار چند نفر گذشت، انگار کسی حضور رویایی او را حس نمی کرد، اما نه... انگار کسی... فقط یک نفر او را می دید. مردی جلو آمد و با خوش رویی دسته گلی از گلهای مورد علاقه اش را به طرفش گرفت.
    صورت او در مه پنهان بود، با این همه نترسید و دست دراز کرد تا دسته گل را بگیرد، ولی یکی زودتر از او، آن را گرفت. به طرف کسی که گل متعلق به او را گرفته بود، برگشت تا اعتراض کندکه... تکان خورد. او خودش بود. چرا او دوتا بود؟دختر دوم لبخند می زد.صورتش در مه بود، با این همه لبان زیبا و خندانی داشت. گوشش درست کلمات را نمی شنید، چون همه در حال صحبت بودند. با دخترها به طبقه بالا رفت. اینجا که همان محل قبلی است! یکی دستش را کشید و او را به اتاق برد. مبهوت می نگریست. پاهایش بی اراده به آن سمت کشیده شدند. دخترها با ادا درآوردن، مشغول آراستن خودشان بودند. صدای نواری عاشقانه از پایین می آمد. یعنی چه خبر بود؟ میان دخترها یکی می درخشید. دقت که کرد دید خودش است. به طرف او رفت که متکایی به طرفش پرت شد. غافلگیر شد و روی زمین افتاد. از سرش خون آمد. بی اختیار گفت،(( چه خونی!)) دیدن خون، حالش را بد کرد. به طرف دستشویی دوید و بعد از گشودنش، بالا آورد. وقتی راحت شد به طرف اتاق بازگشت، ولی اتاق خالی شده بود. فقط خودش بود و او، که او هم کنار آینه مشغول برس کشیدن به موهایش بود. می خواست صورت او را ببیند و صورت خودش را. حالا هردو جلوی آینه ب.ودند. چشمانش را بست و بعد گشود. آینه ترک خورده بود و غبار گرفته به نظر می رسید. با دست وسط آینه را تمیز کرد. صدایی از پایین آمد:
    زود باش بیا پایین. جشن شروع شد.
    الان میام.
    هردو به آینه خیره شدند و او ناگهان جیغ کشید. وحشتناکترین صحنه عمرش را در آینه دیده بود. بلند فریاد کشید:
    نه...!
    و از خواب پرید. چیزی عوض نشده بود. او در اتاقش بود و روی تخت اش به خواب رفته بود. به تقویم ساعتش نگاه کرد. سه ماه از عملش گذشته بود. امروز آخرین روز بود و باید صورتش را باز می کرد. تا دیشب واهمه داشت، ولی حالا... دیدن اون کابوس او را بی تفاوت کرده بود. هرچند همه به او امیدواری می دادند که عمل موفقیت آمیز بوده، با این حال خودش چندان امیدی نداشت. از روی تخت پایین آمد و به طرف حمام رفت تا دوشی بگیرد و از آن حال بیرون بیاید. مشغول ماساژ دادن موهایش بود که صدای گلی بلند شد:
    شیرین جون... عزیزم!
    در اتاقش را با پشت دست می زدو در همان حال صدایش می کرد. صورتش باند نداشت. انگار فراموش کرده بود که موقع حمام کردن، آنها را کف حمام انداخته بود. به طرف در رفت و آن را گشود:
    بله خاله جون.
    گلی مبهوت به او خیره شد. تازه به خود آمد و حوله را با وحشت، سریع روی صورت کشید. گلی با هیجان دست او را گرفت و با صدایی که خوشحالی زیاد از سر و روی آن می بارید گفت:
    خدایا... شیرین جون، حوله رو بردار، صورتت رو ببینم.
    با ترس گفت:
    نه، نه می ترسید.
    ترس؟ خدای من... نه، صورتت درست شده. باورکن.
    حوله را طوری پایین کشید که بتواند مقابلش را ببیند و به طرف اینه رفت. حوله را آهسته و آرام پایین کشید. پیشانیش صاف و نسبتا بلند بود و بعد ابروانی کشیده و کمانی و چشمانی که بعد از عمل هم همان حالت غزال گونه را در صورت حفظ کرده بودند و گونه هایی مورب و خوش تراش و بینی و لبی کوچک و خوش طرح و چانه ای لطیف و کشیده. پوستش هم برق می زد و کنار لبش هم خال سیاه و کوچکی بود. حالا حوله را کاملا پایین کشیده بود. موهای خیس و مواجش که بعد از چند ماه بلند شده بودند، دور و بر شانه هایش را پر کرده بودند. گلی با حیرت به نیمرخ او نگریست و گفت:
    زیبا شدی... خیلی زیبا. درست شکل ستاره.
    به طرف او برگشت. بغض کرده بود و چانه اش با حرکتی ملایم می لرزید. وقتی حرف می زد، گونه هایش چال می افتادند:
    من... خوب شدم... خوش.
    گلی او را بغل کرد و محکم به خود فشرد. اشکش بی اختیار جاری شد:
    البته عزیزم... البته. تو لیاقتش رو داشتی.
    باورم نمی شه خاله جون...! یعنی این منم؟! شیرین!
    البته شیرین جون. تو خودتی. خدای من... کمی برو عقبتر، صورتت رو خوب نگاه کنم.
    شیرین با لبخندی زیبا، گامی پا پس نهاد. گلی نگاهش کرد و گفت:
    درست مثل ستاره شدی. عین خود ستاره.
    فکر نمی کردم خوب شده باشم. همه اش توی کابوسهام یه صورت وحشتناک رو می دیدم.
    گلی دست او را گرفت و گفت:
    بیا... بیا به سرهنگ هم نشونت بدم. حتما خیلی خوشحال می شه.
    گونه های شیرین را سرخی خوشرنگی پوشاند:
    نه، نه خاله جون. من... من این جوری خجالت می کشم... بیام پایین.
    گلی آنقدر خوشحال بود که اصلا نمی دانست چه بگوید. دست او را محکمتر از قبل در دست فشرد:
    امشب باید مهمانی راه بیندازیم و یه جشن سه نفره کوچیک بگیریم. آه خدای من... انگار یه بار سنگین رو از روی دوشم برداشتن. بیا... بیا بریم پایین.
    اما من... من...
    این قدر من من نکن... بیا باید به محمد علی نشونت بدم.
    پس بذارید لباس بپوشم. این جوری مناسب نیست.
    گلی گونه لطیف و نرم او را با ملایمت بوسید:
    هرکاری دوست داری بکن، فقط زودتر.
    و خود از اتاق خارج شد، در حالی که شیرین با نگاهی دوباره به آینه، نگاهش تار شد.
    محمد علی هم از دیدن او در آن لباس نقره ای رنگ بلند، بقدری جا خورد که حد نداشت. شیرین نهایت سلیقه را به کار بسته بود و ظاهری شیک و آرام برای خود درست کرده بود. آن پیراهن بلند و آن روسری و شال همرنگش و کفشهای سفید پشت باز، از او فرشته ای ساخته بودند زیبا و دیدنی که انگار برای ماموریتی زمینی به آنجا آمده است. گلی هم با دیدن او جا خورد. او به چهره ای می نگریست که روزی زنده بود و قرار بود عروس آینده اش بشود. گلی با شور و اشتیاق به محمد علی نگاه کرد که نگاهش را از شیرین برگرفته بود. آرام گفت:
    خیلی خوب شده، نیست محمد علی؟
    محمد علی به او نگریست و لبخند زد و با تکان سر، تایید کرد. آن روز همه آن قدر خوشحال بودند که شیرین دست به کار شد و کیکی درست کرد. شوخی هایشان موقع درست رکدن کیک، مالیده شدن مقداری خمیر کیک به گونه شیرین و بعد خامه که از دست سرهنگ به زمین افتاد و هر سه به جای اخم، به خنده افتادند، همگی روز را شیرین کردند و عاقبت هر سه با شب بخیری گرمتر از شبهای پیش به طرف اتاقشان روان شدند.
    شیرین روی تاب نشسته بود و کتاب می خواند. آرام پاهایش را روی زمین تکان می داد و تاب جلو و عقب می رفت. گلی همان طور که از پشت پنجره به او می نگریست، با نیم نگا هی به سوی سرهنگ پرسید:
    به نظرت چطور میاد؟
    سرنگ سر از روی روزنامه اش برداشت و با نگاهی به او پرسید:
    چی چطور میاد؟
    شیرین. به نظرت چطور میاد؟
    خب... خیلی خوب! آرام و باوقار. با متانت یک ملکه.
    فکر می کنم بتونیم پیش خودمون... برای همیشه نگهش داریم؟
    سرهنگ متعجب با چشمانی گردشده از فرط حیرت، نگاهش کرد و پرسید:
    منظورت چیه گلی؟
    گلی با لحنی ملتمسانه گفت:
    از وقتی اون پاشو به این خونه گذاشته، زندگیمون روح پیدا کرده. دیگه هیچ چیز زندگیمون یکنواخت نیست. اون... شاد و پر تحرکه، مهربون و خوش رفتاره و از همه بهتر... هیجان انگیزه. نمی بینی چه کار می کنه؟ هر روزمون با دیروز فرق داره. روزامون اصلا با گذشته قابل قیاس نیست.
    عزیزم... مطمئنی که منظورت دقیقا نگه داشتن اون توی این خونه است؟
    منظورم دقیقا همینه. اون چیزی یادش نمیاد. خب جایی رو هم که نداره، می تونه....
    سرهنگ روزنامه را با حرص روی میز کوبید و گفت:
    می فهمی چی می گی گلی؟ اون پدر و مادر دارهف خانواده داره، ممکنه حتی شوهر و بچه ام داشته باشه....
    گلی حرف او را برید و با نرمش گفت:
    اون ازدواج نکرده.
    تو از کجا می دونی؟
    همه طلاهای اونو موقع عمل به من دادن. بین طلاهاش، حلقه ای وجود نداشت.
    خب عزیز من... ممکنه حلقه اش رو گم کرده باشه یا یه اتفاقی واسه حلقه اش افتاده باشه یا شاید هم حلقه شو به دست نکرده بوده.
    ولی من دلیل دیگه ای هم دارم.
    موشکافانه نگاهش کرد و پرسید:
    چه دلیلی؟
    بنرمی گفت:
    من... چند پیش اونو بردم پیش دکتر زنان.
    با حیرت پرسید:
    چی کار کردی؟
    فقط به خاطر سلامتی خودش این کار رو کردم. می خواستم مطمئن بشم که چیزیش نیست و سالمه.
    و بعد...؟
    لبخندی زد و گفت:
    حدسم درست بود. اون هنوز ازدواج نکرده.
    با عجز نجوا کرد:
    خدای من...!گلی!
    من مطمئنم که اون می تونه...
    گلی خواهش می کنم این قدر خودخواهانه راجع به اون حرف نزن. اون دختر جذابیه، بله... من اینو قبول دارم. خوشرفتاره و مثل اهنربا، آدمو به سوی خودش می کشه، ولی اون متعلق یه ما نیست. ما چیزی از گذشته اون نمی دونیم و اینکه با اون سرعت دیوانه وار توی جاده و توی هوای بارونی چه کار می کرده.
    اون دختر نجیب و پاکیه.
    گلی... منطقی باش!
    غمزده و با صدایی بغض آلود گفت:
    من به اون علاقه دارم. اون درست مثل شیرینه. همون شیطنتها، همون بچگی ها، همون رفتار...! باور کن وقتی اونو نگاه می کنم یاد شیرین می افتم.
    سرهنگ با لحنی آرامتر از قبل گفت:
    من به چشم دخترم به اون نگاه می کنم، ولی حقیقت اینه که اون دختر ما نیست و بالاخره یه روزی، امروز یا فردا، خودش را پیدا می کنه. تو هم نباید بذاری علاقه ات به اون ریشه دار بشه، چون برای خودت دردسر به وجود میاره.
    محمد علی... من همه چیمو از دست داده ام. شیرین رو و روزمهر رو.
    حالا که یه شیرین دیگه اومده، زندگی برام شیرین تر شده. باور کن. شیرین که مرده من حالا همه اش به شیرین دروغ میگم. می گم توی بمب باران وقتی که بچه بوده مرده، ولی حقیقت اینه که به خاطر اون پسرهف همه زندگیشو و ما رو گذاشت و رفت. اون هم از روزمهر که قبل از این که رنگ حجله رو ببینه، ستاره مرد. آخ عجب بخت نحسی دارن بچه های ما... من توی دنیا فقط روزمهر رو دارم. فقط روزمهر رو بس! اون که حالا شکل دیوونه ها شده. اصلا انگار مرده. قبلا وقتی زنگ می زدم و سر به سرم می ذاشت، ولی حالا فقط بنا به عادت بهم زنگ می زنه و هیچی نمی گه جز سلام، حالت چطوره، خوبمف خداحافظ، به سلامت. آه محمد... اگه اونو از دست بدم، می میرم.
    آرام و با مهربونی گفت:
    عزیزم... روزمهر که بچه نیست.
    بله... بچه نیست، ولی کارهای بچه گانه می کنه. خودشو توی کار غرق کرده. قبلا مثل یه تومار برنامه می نوشت، ولی حالا فقط می نویسه سلام و سالمم، تا بعد. آخ محمد علیف نمی دونی چه می کشم، نمی دونی...!
    روزمهر قویه. پسر منه، می شناسمش. اون حتما موفق می شه همه چی رو از نو درست کنه. مطمئنم. اگه غیر این بود تا به حال دوام نمی آورد.
    صدای شیرین ان دو را به خود آورد:
    خاله جون، می یاید کمکم؟ باید گردوها رو بچینم.
    گلی پنجره را باز کرد تا صدایش به او که پایین پنجره ایستاده بود، برسد:
    نمی خواد زحمت بکشی. مشدی خودش آخر هفته میاد واسه میوه چینی.
    شیرین با شیطنت و لحنی کشیده گفت:
    ولی خاله جون... با دست چیدن که لطفش بیشتره.
    سرهنگ با لبخندی گفت:
    شیرین خانم، منظور گلی اینه که خسته می شی.
    من که خسته نشدم و نمی شم. در ضمن... فکر می کنم بد نباشه شما هم برای کمک بیایید.
    پدر آمرزیده، نکنه می خوای منو مرد خانه دار بکنی؟
    با شیطنت گفت:
    مگه عیبی داره؟ کمک حال گلی جونم می شید. نیست گلی جون؟
    گلی و سرهنگ با نگاهی به هم خندیدند. سرهنگ دست زیر بازوی گلی انداخت، سپس رو به شیرین پرسید:
    معنی این حرف یعنی اعتراض بی اعتراض؟
    دقیقا.
    گلی گفت:
    تو همون جا باش، ما هم الان میایم پیشت.
    پس لطفا دوتا سبد هم بیارید.
    گلی موافقت کرد، سپس به سرهنگ نگاه کرد. چشمان او هم برق می زدند. با آهنگی محزون پرسید:
    رفتارش تورو یاد کی می اندازه؟
    دقیقا یاد شیرین!
    لبخند تلخی بر لبانش جای گرفت و دنبال سرهنگ، وارد آشپزخانه شد تا دستور شیرین را انجام دهد.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  12. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  13. #7
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    شیرین گوشی تلفن را روی دستگاه گذاشت. شادی و غم هردو با هم، با این تماس به قلب او فشار آورده بود. مطمئن بود دادن این خبر گلی و سرهنگ را خوشحال می کند و او را غمگین. عاقبت به خاطر آن دو از خود گذشت. از جا برخاست و به طرف آشپزخانه رفت. گلی و سرهنگ درکنار هم مشغول تهیه غذا بودند. سرهنگ با دیدن او، آرام پرسید:
    کی بود شیرین جان؟
    روی صندلی کنار او نشست و بعد از برداشتن چاقو، خیاری نیز از درون سبد میوه برداشت و تا پوست بگیرد. آهسته گفت:
    یه آشنا!!
    کی؟!
    بی اختیار به شوق آمد. طنین صدای آن غریبه، قلبش را به هیجان آورده بود. با لحن با مزه ای گفت:
    گیرنده فرمودند دلشون برای پدر و مادرشون تنگ شده و ....
    صدای فریاد شوق گلی و سرهنگ به هم بلند شد:
    روزمهر بود؟!بله. فرمودند آقای رخشان هستند.
    چی گفت؟ آه... چرا بهمون نگفتی؟
    چون ایشونکار داشتن و گفتن زود قطع می کنند.
    سرهنگ به گلی نگاه کرد. نگاه گلی معترض بود. برای آنکه راه را برای شروع غر غر او ببندد گفت:
    اشکالی نداره، دفعه بعد باهاش حرف بزن.
    گلی پرسید:
    چی گفتی؟
    لبخند دلنشینی بر لب آورد:
    فرمودند به پدر و مادرم بگید خودشون رو برای پذیرایی از من، آماده بفرمایند.
    فریاد گلی به هوا برخاست:
    داره برمی گرده؟!
    بله. تقریبا همینو گفتن!
    کی...؟! کی برمی گرده؟! نگفت؟
    با نشاط گفت:
    چرا. اتفاقا مطلع فرمودند اواخر همین ماه، اوایل برج آذر تشریف می یارن.
    گلی با هیجان که باناباوری ژرفی آـمیخته شده بود به سرهنگ نگاه کرد. او نیز دست کمی از خودش نداشت. رو به شیرین گفت:
    تو چقدر خوش خبری شیرین جون. ممنونم.
    لبخند ملیحی بر لب آورد. گلی گفت:
    نیمه گمشده من و محمد علی داره بر می گرده.
    محمد علی در ادامه گفت:
    پسرک شیطون تو که قاطعیت و سماجتش به من رفته و صراحتش به تو.
    شیرین خندید و گفت:
    یعنی تلفیقی از هردو.
    گلی نفس عمیقی کشید و گفت:
    خوشحالم. خیلی خوشحالم که داره بر میگرده. از وقتی که رفته سیزده سالی می گذره. بزودی برمی گرده حتی فکرش هم باعث می شه از خوشحالی احساس کنم دارم توی آسمون پرواز می کنم. باید برای ورودش جشن بگیریم. محمد علی بچه ام حتما خیلی خوشحال می شه. راستی شیرین جون... تاریخ دقیق ورودش رو نگفت؟
    نه فقط گفتن که میان. فرمودند یک بار دیگه تماس می گیرن تا شماره پروازشون رو اعلام کنن.
    وای خداجون شکرت. هیچ فکر نمی کردم برگرده.
    شیرین خیلی ساده پرسید:
    چرا؟!
    سرهنگ و گلی هردو به او نگاه کردند. گلی آهی غمناک کشید و گفت:
    قضیه اش خیلی مفصله. بعدا اگه وقت شد برات می گم.
    شیرین از روی صندلی بلند شد و به طرف یخچال رفت تا مخلفات سالاد را بیرون بیاورد سپس گفت:
    من سالاد رو درست م یکنم.
    صدای سرهنگ باعث شد برجا بایستد:
    نه، چون من شما دوتا خانم متشخص رو به صرف ناهار در یک رستوران درجه یک دعوت میکنم. اگه قبول کنید نیازی به پختن غذا نیست. از این گذشته باید قبل از ورود روزمهر، یه جشنی هم واسه خودمون بگیریم و تقویت بشیم.
    شیرین با شادی گفت:
    خیلی خوبه. پس من می رم حاضر بشم.
    و سریع ا زمقابل چشمان خندان آنها دور شد. گلی رو کرد به سرهنگ و گفت:
    خیلی با نشاطه. آدمو به شوق میاره.
    سرهنگ با محبت تمام گفت:
    اون، آئینه تمام نمای توئه. باور کن.
    و گلی با اشتیاق بیشتر از قبل خندید.
    ********
    خانواده رخشان برای استقبال از روزمهر به فرودگاه رفتند. در این میان شیرین با شرم و خجالتی زیاد از همراهی با آنها سرباز زد. گلی هم که اصرار را بی فایده می دید، بعد از توصیه خانه و خودش، به همراه سرهنگ از خانه خارج شدند.
    شیرین که خانه را خلوت دید، پشت پیانو نششست. خانه در سکوت فرو رفته بود و این برای او که مدتها بود در جستجوی سکوت و آرامش بود، فرصتی دلچسب محسوب می شد. چقدر در آن لحظات احساس تنهایی می کرد. دوست داشت به باغ خانه می رفت و فریاد می زد، (( چرا؟ چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفته؟ آخه چرا من نباید بدونم کی هستم و توی دنیای به این بزرگی کجا وایساده ام؟ چرا باید حتی ندونم اسمم چیه؟ یا صورتم چه شکلی بوده؟ چرا باید از یاد ببرم که پرد و مادرم کیا هستن؟ چرا نباید بدونم که آیا خواهر و برادری دارم یا نه؟ و یا چرا حتی نباید بدونم که آیا توی این دنیا یکی چشم انتظار منه یا نه؟ آیا پدر و مادری دارم که دلتنگم باشن. آره؟ آه خدایا... آخه چرا...؟ چرا؟ چرا؟))
    چرای بزرگی در مغزش حک شده بود. بی اختیار فکری را که از ذهنش گذشت با فریاد برزبان جاری ساخت،(( مگه من چه گناهیداشتم؟ چه گناهی اینقدر بزرگه که به خاطرش باید اینطور عذاب بکشم؟ اخه... چه گناهی)) گریه بی صدایش به هق هق مبدل شد. انگشتش غفلتا روی کلید پیانو خورد و صدای ناهنجار و گوشخراشی از آن خارج شد. بی اعتنا به آن، این بار مشت گره کرده اش را روی کلیدهای پیانو زد. صدای بلند و وحشتناکی از آن خارج شد. انگار آن لحظه بیشتر از آنکه تنها باشد، دل گرفته و مغموم بود. دلش به اندازه تمام دنیا گرفته بود. گویی بار سنگینی را روی دوش حمل می کرد. وقتی به طرف پیانو چرخید آن را تنها همدرد خود یافت. در حال نواختن، زیر لب گفت، (( گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم. فردا... آه فردا. فردایی که چون دیروز پنهان است. پنهان در مه. غم غربت را در گلویم خفه می کنم تا کی گل واژه امید، قلب سردم را به تپش وادارد و منادی بهار باشد. تا کی نوید فردای روشن را با پرستوی عاشق در میان بگذارد. می خواهم بگویم از تنهایی، از بی کسی و از غریبی. از غربتی که تمام وجودم را انباشته، تمام وجودم را. آیا فرا می رسد؟ آیا فرا می رسد روزی که اندیشه هایم چون حباب نباشند، زودگذر و ناپیدا؟
    آه بیا. بیا ای تک سوار سفید پوش بیا. بیا و اندیشه های بی سامانم را سامان بخش و فکر گمشده ام را به جاده خیس عشق بازگردان.
    آه لحظه ها، اندکی آرامتر. اندکی آرامتر تا او بیاید و دستهای خیس و نازکم را در دست بگیرد و با نثار بوسه اس بر سرانگشتان لرزانم، نوید آینده ای پر امید را به من تنهای محزون بخشد و امیدم دهد به فردایی که می آید. می آید و مرا با خود به فاصله ها... به فاصله ها می برد))
    اشکهای داغش که روی دستهایش می ریختند، او را به خود آورد. دست از نواختن کشید. پیانو را بست و از جا برخاست. باید قبل از حضور میهمانها، همه آن چیزی را که در ذهن داشت مهیا می کرد. این تنها کار نشاط بخش و امید دهنده برای او بود. هیجان زده کردن دیگران.
    ********
    قلب گلی وقتی روزمهر را در آغوش گرفت می لرزید. چقدر بزرگ شده بود. اشکش بی اختیار جاری شد. روزمهر همان طور که مادرش را در آغوش داشت او را دلداری می داد و سعی می کرد از گریستن او جلوگری کند. آرام در گوش مادر زمزمه کرد:
    خواهش می کنم مادر... خودتون رو کنترل کنید. جلوی دیگران خوب نیست. به خاطر من...! می دونید که طاقت اشکاتون رو ندارم.
    گلی سر از شانه روزمهر برداشت. چقدر روزمهر مایه افتخارش بود. اون با آن اندام خوش تراش در آن کت و شلوار شیری و خوش دوخت و آن پیراهن شکلاتی تیره با آن کراوات رنگ کتش، چقدر جذابتر شده بود. این بار سرهنگ جلو آمد. دست دو مرد در هم گره خورد و این دستها صمیمیتی در خود داشت که آغوش دو مرد را می طلبید. سرهنگ او را در آغوش گرفت و محکم به خود فشرد. شاید می خواست به این وسیله دوری سالها جدایی از فرزند را اندکی تسکین بخشد. رضا و عموی دیگرش به همراه دختر عمویش لیدا هم آمده بودند. ابتدا لیدا را نشناخت، ولی وقتی با دسته گل بزرگی به او نزدیک شد او را بجا آورد. ناباور گفت:
    چقدر بزرگ شدی لیدا. پس اون لیدا کوچولوی بازیگوش، حالا این خانم باوقاره؟
    با لبخندی شرم اگین او را با نگاه برانداز کرد و گفت:
    ورودت را خوش آمد می گم روزمهر.
    اصلا باورم نمی شه. چقدر بزرگ شدی.
    خب... ادمها بزرگ می شن و تغییر میکنن.
    سرش را به نشانه تایید تکان داد:
    درسته. همین طوره که می گی.
    گلی دست زیر بازوی روزمهر انداخت و گفت:
    عزیزم بقیه صحبتها رو بذار برای خونه. فعلا همگی تشریف ببرید طرف ماشینهاتون. می ریم خونه.
    همه پشت سر آنها، به راه افتادند. سوار ماشین که شدند، روزمهر کمی شیشه را پایین کشید و در حال به ریه کشیدن هوای شهر گفت:
    چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.
    گلی با مهربانی پرسید:
    برای ماها چطور؟
    نیازی نیست به زبون بگو عاشقتونم. هست؟
    خوبه که زبون بازیت رو هیچ وقت ترک نمی کنی وگرنه اصلا بهت نگاه نمی کردم.
    ماشین همچنان پیش می رقت. روزمهر با نگاهی به چهره دوست داشتنی و مهربان پدر و مارش گفت:
    پس ارزش من فقط به زبونه؟!
    گلی خندید و گفت:
    قربون ادم چیز فهم.
    هنوز هم صریح و رک هستید مادر. همون صفتی که من عاشقشم.
    پس تو هم عاشق خودم نیستی، عاشق زبونمی.
    با شیطنت گفت:
    به قول خودتون... قربون آدم چیز فهم.
    صدای سرهنگ در آمد:
    مادر و پسر خوب گرم گرفتید. کسی به فکر من نیست.
    شما هم بفرمایید پدر. حرف شما که از همه مهمتره.
    از اونجا بگو. اونجا چه کارها می کردی؟
    شروع به صحبت کرد. وقتی سوالهای پدر ته کشید، مقابل خانه بودند. با نگاهی به نمای ان، زیر لب گفت،(( ای مدفن عشق، سلام!)) گلی به محض خاموش شدن ماشین، پیاده شد و او را در پیاده شدن یاری داد و همان طور که دست روزمهار را دور کمرش احساس می کرد به طرف خانه به راه افتاد. ریسه های رنگی ای که لابه لای شاخ و برگ درختها بسته شده بود، حیاط تاریک خونه را چون روز روشن کرده بودند. حواس روزمهر که مشغول حرف زدن با مادرش بود، با دیدن این صحنه پرت شد:
    چرا این قدر به خودتون زحمت دادید؟ این چه کاری بود که کردید؟
    گلی با صدایی که شادی دیدار فرزندش پس از سالها در آن موج می زدگفت:
    قرار نبود از اول کار منو ناراحت کنی یا باهام تعارف کنی. فراموش کردی که من مادرتم؟
    فشار ملایمی دور کمر مادر وارد کرد و گفت:
    قصدم چیز دیگه ای بود. لطفا اگه باعث ناراحتیتون شدم عفوم کنید.
    گلی گوش او را در دست فشرد و گفت:
    هیچ می دونستی دل منو با این حرف زدنت می بری؟
    خنده ای ملایم کرد و گفت:
    منظورتون اینه که دیگه این جوری حرف نزنم. آره؟
    گوش او را رها کرد و گفت:
    تو هم که منتظری از آب گل آلودماهی بگیری.
    صورتش این بار حالتی جدی گرفت:
    راستی مادر... بقیه کجا هستن؟ دایی، بچه های دایی، خاله رزی خبری نیست؟
    چرا. قراره بعد از ما بیان.
    در سالن را باز کرد و در حال تعارف کردن میهمانها، روبه روزمهر گفت:
    بیا تو پسرم. می خوام اولین کسی که میاد تو، تو باشی.
    روزمهر پا به درون نهاد، ولی با دیدن ان صحنه، درجا میخکوب شد.
    صدایش بهت زده، ناباور و سرشار از هیجان و اشتیاق بود:
    اینجا چه خبره مادر؟ درست مثل اینه که پاییز با خونه قهر کرده و جاش بهار اومده. این همه گل لاله و یاس. خدای من... مادر...!!
    گلی همچون او مبهوت ماند. وقتی می رفتند به یاداشت این گلها نبودند، حتی گلدانهای چینی ای که گلها درونشان قرار داشتند. روزمهر ناگهان تکان خورد. عید آن سال به ایران امده بود. ترکیب وسایل خانه و دکوراسیونش را به یاد داشت، ولی حالا آن ترکیب به هم خورده بود. چند تا چیز به انجا افزوده و چند تا چیز هم از آنجا کم شده بود. گلی با وجود شگفتی بسیاری که داشت میهمانها را دعوت به نشستن کرد و بعد به روزمهر نگریست. او کنار مبلی نزدیک عمویش نشسته یبود، ولی پیدا بود حواسش جای دیگری است. روزمهر متحیر بود. ترکیب قرار گرفتن وسیله ها، خصوصا وجود گلها و آن گلدان چینی سلیقه کسی را به یادش اورده. فقط او، چنین ذوق هنری داشت و این چنین سلیقه ای با این حال سعی کرد با جواب دادن به سوالهای عمویش، خود را از آن برهوت فکری برهاند. گلی نیز با عذرخواهی کوتاهی و تعارف شیرینی ای که روی میز به حالت زیبایی چیده شده بود، از سالن خارج شد و به آشپزخانه رفت. دلش می خواست با دستش گردن شیرین را با یک حرکت بشکند. دخترک با آن اندام ظریف آیا نفهمیده که جابجایی آن وسایل سنگین تا چه حد برایش ضرر دارد. گذاشته از ان، این کارش او را سخت به هیجان آورده بود، ولی وقتی وارد آشپزخانه شد، مسخ شده به منظره جلوی چشمانش نگریست.
    او را در لباسی بلند به رنگ آسمان دید. داشت برگهای پرتقال را لای میوه ها جای می داد تا سلیقه بیشتری نشان دهد. برای لحظاتی مبهوت به او و حرکات ظریفش چشم دوخت. ناتوان با خود اندیشید، (( آیا قادرم ذره ای او را از خود ناراحت کنم یا گرد اندوه بر صورتش ببینم آن هم وقتی این قدر خوب و مهربان است؟))
    نگاه شیرین به طرف او برگشت و با دیدن او، یکی از شیرین ترین لبخندها و عمیق ترین نگاههایش را تحویل داد و گفت:
    سلام. خسته نباشید. دیر کردید. دیگه داشتم نگران می شدم.
    گلی با تردید به او نزدیک شد:
    سالن... کار توئه؟!
    سر به زیر انداخت:
    معذرت می خوام. می دونستم ناراحت می شید، ولی دست خودم نبود. خندید. خنده ای از سر تعجب. چقدر شیفته این صداقت شیرین شده بود.
    تو دیوونه ای شیرین. یاور کن دختر. تو چطور تونستی در عرض کمتر از سه ساعت کایر رو بکنی که من در عرض سه روز نتونستم بکنم؟
    یعنی... شما ناراحت نشدید؟
    ناراحت؟! بیشتر از اینکه ناراحت بشم بهت زده شدم. اوه عزیزم... تو مثل همیشه سلیقه به خرج دادی.
    با لبخندی گرم گفت:
    خوشحالم که اینو می شنوم. فکر می کردم ناراحت می شید.
    دست او را فشرد و گفت:
    ابدا. خوشحال هم شدم.
    سینی چای را از روی کابینت برداشت و به طرف او گرفت. گلی متعجب پرسید:
    مگه تو نمیای؟
    صورتش گر گرفته و گونه هایش گل انداخت:
    جمعتون خانوادگیه. من مزاحمتون نمی شم.
    جمع خانوادگی یعنی چی؟ تو هم جزئی از خانواده ی ما هستی.
    نمی دانست چطور موضوع را به او بگوید:
    راستش من... من هنوز هم خجالت می کشم.
    خجالت؟! اما عزیزم اونا فامیلهای نزدیک ما هستن. می تونی باهاشون آشنا هم بشی. حاضر هم که شدی. پس...
    با شرم سرش را پایین انداخت:
    باید ببخشید ولی... بازم جوابم منفیه. شما برید و از جشن لذت ببرید من همین جا هستم.
    گلی سرش را به نشانه تاسف تکان داد:
    تو مطمئنی که....
    آخرین تیر را از کمان رها کرد و گونه گلی را با محبت خالصانه ای بوسید:
    کاملا. لطفا خودتون رو به خاطر من ناراحت نکنید. من همین جا هستم.
    بوسه او کار خودش را کرد. گلی لبخندی زد و گفت:
    پس از خودت غافل نمون. ما اونجا، تو هم اینجا، از خودت پذیرایی کن.
    لبخند ملایمی بر لب آورد و او را تا کنار دیوار همراهی کرد. درست تا جایی که پرده هاف آشپزخانه را نمایش می دادند. برای لحظه ای تصمیم گرفت که تا کنار در برود و میهمانها را ببیند، ولی منصرف شد. کمی پرده را جلو کشید و دوباره سر جایش برگشت.
    در تمام مدت میهمانی، شیرین خود را در آشپزخانه مخفی کرده بود حتی وقتی زن دایی های روزمهر برای کمک در پذیرایی میهمانان به گلی پیوسته بودند او خود را به باغ رسانده و لابه لای درخت ها پنهان شده بود.
    بعد از صرف شام، میهمانها تک تک از میزبان به خاطر پذیرایی گرمش تشکر کرد و با خداحافظی و سلامت باشید و زنده باشی از خانه خارج شدند. وقتی آخرین میهمانان که خانواده عموی بزرگ روزمهر بودند از خانه خارج شدند، شیرین که نگران به نظر می رسید از حیاط و لابه لای درختها بیرون آمد و از در پشتی خود را به آشپزخانه رساند. جرات رفتن به سالن پذیرایی را نداشت، چون می ترسید ورودش نابهنگام باشد و با خشم پسر رخشانها مواجه شود. عاقبت دل به دریا زد و وارد سالن شد و پا به پذیرایی گذاشت. اولین چیزی که در آنجا جلب توجه می کرد آشفتگی آن محیط بود. گویی پا به جمعه بازار نهاده بود. پیشدستی های پر از پوست میوه، وضعیت به هم ریخته ای که روی مبلها به چشم می خورد، دود سیگار و بوی تند توتون، خلاصه آنقدر نامرتب بود که بی گمان اگر همان خانه نبود گمان می کرد اشتباهی آمده است. هاج و واج به اطراف می نگریست که صدای خوش طنینی از پشت مخاطبش قرار داد:
    می بخشید خانم...
    انگار این صدا در جایی از مغزش، در گوشه ای از تاریکترین نقطه ذهنش بایگانی شده بود. به عقب برگشت و بعد هردو با دیدن هم، در جا میخکوب شدند.
    ********
    روزمهر نمی توانست باور کند که او، هموست. دختری که روبرویش ایستاده بود ظاهرا ستاره بود، ولی هیچ نشانی از اشنایی در چشمانش دیده نمی شد. دختری با نگاهی سرد و گونه هایی که به خاطر نگاه خیره اش، گل انداخته بود و ملتهب به نظر می رسید. شیرین به خود آمد. نگاهشان به هم ثابت مانده بود. انگار با نیرویی به طرف هم کشیده می شدند. نیرویی آندو را به خود می کشید، نیرویی که نه قابل لمس بود و نه قابل رویت. انگار در چشمان هر کدام از اندو آهنربایی بود که طرف دیگر را به خود می کشید. سرش را به سختی روی گردن خشکیده اش تکان داد و پایین انداخت. صدایش بزور شنیده شد:
    سلام...!!
    (( حتی تن صدایش هم مثل ستاره بود.)) روزمهر مسخ شده بود. انگارباور نداشت که او جسم است. فکر کرد حتما خیال می کند یا شاید روح ستاره است. در آن لحظه خبر مرگ ستاره را دو هفته بعد از رفتنش به ایران که با تلفن به او اطلاع داده بودند و اینکه در دیا غرق شده بود را فراموش کرده بود. شیرین سربلند کرد، ولی وقتی نگاه او را دید متوحش، گا می به عقب گذاشت. یک فکر در ذهن خفته اش بیداد می کرد،(( قبلا این نگاه رو دیده ام. قبلا... بارها... بارها این نگاه رو دیده ام. ))
    وحشت زده مثل بچه خرگوشی که از حمله ببر می ترسد به سمت چپ نگاه کرد و بعد نگاهش را به روزمهر دوخت. روزمهر نفهمید او زیر لب چه گفت. شاید گفت، (( معذرت می خواهم)) چون شیرین سریع از کنارش گریخت و به اتاق خودش رفت. بسته شدن در، او را به خود آورد. ناباور به انچه بین خودش و او گذاشته بود اندیشید. در جدال فکری با خود، گرمای دست مادر را روی بازویش احساس کرد. گلی با مهربانی پرسید:
    خسته شدی؟
    روزمهر سرش را تکان داد و زمزمه وار گفت:
    نه!
    اما صورتت خسته است. چرا اینجا ایستادی؟ اتاقت رو آماده کرده ام. برو استراحت کن. پس چرا مات موندی؟
    چهره روزمهر با یادآوری دوباره آن اتفاق، سرخ شد. لب زیرینش را گزید و گفت:
    هیچ. دارم به اینجا نگاه می کنم.
    گلی به وضعیت نابسامان سالن پذیرایی نگریست و گفت:
    فردا اینجا رو تمیز می کنیم. راستی... تو شیرین رو ندیدی؟ غیبش زده.
    روزمهر متعجب تکرار کرد:
    شیرین...؟
    آخ فراموش کرده بودم... تو قضیه شو نمی دونی.
    کدوم قضیه رو؟
    صورت دختری که باهاش تصادف کرده بودیم سوخته، حافظه اش رو هم از دست داده بود مجبور شدیم، صورت ستاره رو...
    یعنی... منظورتون اینه که...
    آره. تو دیدیش؟
    به دروغ گفت:
    نه. ندیدمش. اگه با من کاری ندارید برم اتاقم. احساس خستگس میکنم.
    می خوای برات یه قرص بیارم؟
    لبخندی خسته به صورت نگران و در هم مادرش پاشید و گفت:
    نه احتیاجی نیست. فکر میکنم به خاطر کم خوابیه. توی هواپیما هم نخوابیدم.
    گلی دست او را کشید و به طرف اتاقش برد و گفت:
    در این صورت باید خوب استراحت کنی.
    جلوی در بودند روزمهر اندکی سرش را خم کرد و گونه مادرش را بوسید. گلی هم صورت او را بوسید و با شب بخیری گرم، راهی اتاقش کرد. در را بست و به اطراف نگریست. دستهایش را پشت کمر و به در تکیه داد و خود به آنها تکیه کرد. هیچ چیز در اتاقش عوض نشده بود. همه چیز مثل سابق بود. گویی زمان از اتاقش عبور نکرده بود. دستهایش را از در جدا کرد و به طرف پنجره کشویی جلوی تختش رفت. با یک حرکت سریع، آن را کنار زد سوز پنجمین روز آذر را حس می کرد. چقدر تنهایی برایش شکنجه آور بود. بی اختیار به یاد ستاره افتاد و قرارشان. قرار بود سه ماه قبل از این، آن دو ازدواج کرده باشند. او حالا می باید مرد خانه می بود نه پسری که همه چیزش را از دست داده بود.
    به طرف چمدانش رفت و بعد از کشیدن زیپش، قاب عکس ستاره را بیرون آورد. لحظاتی به تماشای عکس پرداخت. عکس ستاره با آن صورت ملایم و دلنشین جلوی رویش بود. قاب عکس را به سینه گذاشت و محکم به خود فشرد. یاد جمله ای که ستاره به او گفته بود افتاد و لبانش با لبخند حالتی زیباتر یافت. لباس اهدایی ستاره هم در چمدان بود. آن را بیرون آورد و با نوک انگشتانش لمس کرد. انگار موهای ستاره زیر انگشتانش بود. وقتی فکر می کرد می دید موهای ستاره هم به همین نرمی بوده است. آنها را برداشت. عکس ستاره را روی میز مطالعه گذاشت و لباس اهدایی اش را داخل کمد.
    یاد ستاره، مثل سیلی محکمی بود که به صورتش زده می شد. با بی حالی روی تخت نشست. یکباره یاد عکسهایی افتاد که در میز توالت گذاشته بود. از تختش به زیر آمد و به آنجا رفت. کشو را باز کرد، ولی قبل از هر چیز، چشمش به دفتر نسبتا کوچکی افتاد. به یاد نمی آورد آن دفترچه را او آنجا گذاشته باشد. دفترچه را با کنجکاوی به دست گرفت و به اولین صفحه آن نگاه کرد. هیچ اثری از نام نویسنده در آن نبود، جز یک جمله که با دست خطی اشنا نوشته شده بود،(( پنهان در مه)) با خود اندیشید،(( عجیبه! این اینجا چه کار میکنه؟)) دفتر را به ست گرفت و صندلی میز توالت را عقب کشید و روی آن نشست دفترچه رادوباره باز کرد. می خواست بداند این دفترچه متعلق به چه کسی است و خواند. (( باورم نمی شود. باورم نمی شود که من انسانی پاک باخته باشم. انسانی که دیگر چیزی ندارد. انسانی بدون هویت، بدون فکر و اندیشه. انسانی که تنها و غریب در اقیانوس بی انتهای فکرش غوطه ور است. من تنها هستم. به قدر یک دنیا تنهایم. همه درها به رویم بسته شده اند. گویی خدا هم مرا فراموش کرده است. آخر چرا در بین این همه آدم من باید گرفتار این بلا شوم؟ بلایی که مثل خوره، تمام وجودم را می خورد. تمام وجودم را. من همه چیز را از یاد برده ام. اینکه پرد و مادرم چه کسانی هستند و اینکه خودم چه کسی هستم. براستی از یاد برده ام که حتی خودم که هستم. من انسانی هستم به ظاهر چون دیگران، ولی در باطن با همه فرق دارم. من فراموش شده ام. فراموش در دنیای افکار. افکاری که در آن هیچ نیست جز یک صحرای خشک. انگار همیشه در صحرای افکارم دنبال یک نشانی می گردم. آنقدر دویده ام که پاهایم تاول زده اند و لبانم خشکیده اند. فکر می کنم... فکر می کنم من حتما باید ادم گناپلاگیناری باشم که خداوند اینگونه عذابم می دهد. فکر می کنم من حتما باید گناپلاگینارترین موجود دنیا باشم، ولی ایا واقعا اینگونه است؟ آیا من براستی گناپلاگینارم و اگرگناپلاگینارم، گناهم چیست؟ حتی نمی دانم مرتکب چه خطایی نابخشودنی ای شده ام. حتما گناه بزرگی است که این گونه شکنجه می شوم. گناهی که شاید با آب زمزم هم پاک نشود. وقتی برای اولین بار فهمیدم که خود را به یاد ندارم گریستم. آری من... من خودم را از یاد برده بودم. خودم را و هویتم را.
    من دیدنی بودم و زنی که این را فهمید دیدنی تر. طفلک نزدیک بود در جا سنکوپ کند. حتما با خود فکر کرده با من چه کند. اری او بیچاره است، ولی من بیچاره تر. روزهای اول به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم جز خودم. خودم و خودم! آنقدر فکر م یکردم که خسته می شدم و در میان گریه به خواب می رفتم. می گریستم، در حالی که نمی دانستم چرا و به چه گناهی. انگار مرده ام. مرده ای که فقط نفس می کشد. مرده ای بدون روح و قلب. یکباره نور شدیدی چشمانم را زد و بعد دوباره پرت شدم. مثل اینکه با چراغ قوه، چشمانم را تحریک می کردند. ناله ای کردم و این بار به خواب رفتم. خوابی که مدتها بود با ان بیگانه بودم. خوابی سرشاز از آرامش.
    عجب سماجتی!! منظورم گلی است. چند روز تمام است که از من می خواهد قبول کنم و به خانه آنها بروم. نمی دانم چطور او می تواند بدون شناخت من و روحیاتم چنین تقاضایی از من بکند. موجود قابل ترحمی شده ام که همه خیال ترحم به من دارند. آه گلی نمی داند که من می دان به خاطر آرامش روحش و رهایی از عذاب وجدان می خواهد مرا به خانه شان ببرد. در هر حال جوابم یکی است. نه!! اما مثل اینکه او سرسخت تر است. هر چقدر من بیشتر مخالفت می کنم، او بیشتر راغب می شود که درخواستش را تکرار کند. دفعه اخر با ناراحتی گفتم:
    خواهش می کنم خانم رخشان، فکر منو نکنید من همین جا راحتم.
    لب تختم نشست و با نگاهی دقیق به چشمانم گفت:
    دروغ گوی خوبی نیستی. چون خوب می دونم که اینجا راحت نیستی.
    من....
    حرفم را قطع کرد و گفت:
    اگه راست می گی به چشمانم نگاه کن و بگو.
    دروغ بگویم، آنهم چشم در چشمش؟ حتی تصورش هم خنده دار است. نگاهم را به زیر انداختم و آهسته پرسیدم:
    چه اصراری دارید من بیام خونه شما؟
    پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
    اینم شد سوال، که چه اصرار دارم تو پیش خودم باشی؟
    عصبانی شدم و گفتم:
    اگه به نظرتون احمقانه است جواب ندید.
    با حیرت گفت:
    اخر تو خودت قضاوت کن ما باعث این اتفاق شدیم...
    ترحم؟هرگز!!
    با تحیر تکرار کرد:
    ترحم؟ تو از چی صحبت می کنی؟ ترحم دیگه چیه؟ این وظیفه ماست.
    به متکای پشت سرم تکیه دادم و غمزده گفتم:
    شما هیچ وظیفه ای در قبال من ندارید. مقصر اصلی آن حادثه، من بودم نه شما. نباید خودتون رو به خاطر اتفاقی که کس دیگه ای توش مقصر بوده سرزنش کنید. تا حالا هم خیلی به خاطر من توی دردسر افتادید.
    از راه دیگری وارد شد و پرسید:
    چرا از این کار سرباز می زنی؟ ایا فکر می کنی در خانه ما، اتفاقی برای تو می افتد؟
    تند و سریع گفتم:
    خدای من... نه!!( خودم هم نفهمیدم چرا این جمله را گفتم)
    در ادامه گفت:
    پس چی؟ چرا دلیلش رو به من نمی گی؟
    در حال تماشای محوطه بیمارستان گفتم:
    من یه مزاحم بیشتر نیستم. موندنم هم توی خونه شما موقتی به. فقط تا وقتی که زخمهام خوب بشن و بعد از اون...
    با ناراحتی حرفم را قطع کرد و گفت:
    تو فکر کردی ما این قدر پست و بی صفت هستیم که دختری رو که می دونیم پناهی نداره بیرون بندازیم. جدا اینطور فکر می کنی؟
    با خونسردی گفتم:
    در هر حال فرقی نمی کنه. چه شما منو از خونه بیرون بندازین یا نندازین، من خودم نمی تونم سربار کسی بشم.
    تکرار کرد:
    سربار...؟! خدای من... تو اثلا متوجه هستی چی می گی؟ خونه ما اونقدر بزرگه که حتی در تصورت هم نمی گنجه. ما اگه دو طرف خونه باشیم و داد هم بزنیم صدای همدیگه رو نمی شنویم. قبول کن. هیچ مشکلی برات پیش نمیاد. مطمئن باش ما کسی رو نداریم. خانواده پر جمعیتی هم نیستیم. فقط منم و سرهنگ. قبول کن که با ما باشی. مطمئن باش از قبول پیشنهادم پشیمان نمی شی.
    مجبور بودم بپذیرم. دیر یا زود بالاخرخ باید از بیمارستان مرخص می شدم و جایی را هم که نداشتم بروم. مجبور بودم. بالاجبار گفتم:
    قبول، ولی به یه شرط.
    چشمانش برقی از شادی موفقیتش داشت.
    هرچی باشه قبوله.
    قاطع گفتم:
    به خاطر من، هیچ کاری نکنید. فکر کنید عضو جدیدم. اگه قبول کنید هیچ مخالفتی نخواهم داشت.
    با تردید نگاهم کرد و بعد ارام گفت:
    ولی اخه...
    نگذاشتم دلیلی بتراشد. با تحکم گفتم:
    فقط همین. در غیر این صورت نه. لبخند تصنعی ای بر لب اورد و گفت:
    باشه!!
    نمی دانم چرا حس کردم قلبم فرو ریخت.
    حس می کنم که محتاجم. محتاج به نوایی چون موسیقی. نوایی که لحظاتی چند از خود بیخودم کند و مرا به جایی ببرد که دیگر تنها نباشم. خودم باشم و خدایم. یاد خدا افتادن لذت وافری به من می بخشد. پیانویی که گوشه سالن نشیمن است از همان لحظه اول ورود توجهم را به خود جلب کرده است. جوری... حس میکنم به نواختن آن احتیاج دارم. خسته ام، خیلی خسته. خسته از یکنواختی زندگی. وجودم تشنه جرعه ای از محبت نابی است که پیدا نمی کنم. می دوم و سراب می بینم. ولی با رسیدن به ان...آه! سخت است. سخت است یک عمر دنبال نیازی باشیف ولی من هستم. وسوسه فکرم را مختل کرده. وسوسه نواختن آن پیانوی زیبا. یک روز اجازه گرفتم، ولی خجالت می کشیدم. گلی جون انگار فهمیده بود با من من چه می خواهم بگویم، چون پرسید:
    بالاخره چی...؟ می زنی یا نه؟!
    با شرم سرم را کمی بالا آوردم و گفتم:
    اگه دوست داشته باشید... چرا که نه!
    با شادمانی روی صندلی نشست و دستهایش را در هم گره کرد و روی پاها گذاشت و با اشاره به پیانو گفت:
    خیلی خب... پس زودتر شروع کن که دفعه قبل خیلی قشنگ زدی.
    اخر یک بار بدون اجازه زده بودم و او غافلگیرم کرده بود. لبخندی زدم و روی صندلی نشستم. نفسی تازه کردم و با نهیبی برخورد با نگاهی به کتابچه شروع به زدن کردم. دقایقی بعدف با صدای سرهنگ به خود آمدم:
    خدای من... خارق العاده است.
    احساسم قابل تشریح نبود. بقدری از حضور ناگهانی او متحیر شده بودم که حد نداشت. از طرفی بقدری خجالت می کشیدم که جرات بالا آوردن سرم را نداشتم. خاله به کمکم امد و رو به او پرسید:
    کی اومدی؟
    عمو با گیجی ای که نمی دانم به خاطر چه بود با تکان سرش گفت:
    چند دقیقه ای می شه. صدای پیانو رو که شنیدم باورم نشد. فکر کردم اشتباهی اومده ام.
    گلی با هیجان گفت:
    خیلی قشنگ و با احساس می زنه. نیست؟
    عمو کمی سرش را تکان داد و گفت:
    بله. خیلی خوب.
    بوی سوختگی آمد. گلی وای بلندی گفت و به آشپزخانه رفت. من و عموجان هم دنبالش رفتیم. در قابلمه را برداشت و با نگاهی به آن، با ناامیدی سرش را تکان داد و گفت:
    سوخته!!
    عمو موذیانه گفت:
    پس یعنی غذا بی غذا؟
    گلی با شرمندگی نگاهش کرد و گفت:
    متاسفم محمد علی. چنان محو نوای موسیقی شده بودم که غذا از یادم رفت.
    عمو پرسید:
    حالا برای ناهار... باید چه کار کنیم؟
    گلی با ناراحتی گفت:
    شما بنشینید پشت میز. همین حالا حاضری ها را در می آورم.
    عمو با اغماض نگاهش کرد و گفت:
    حاضری که ناراحتی نداره. مشکلی نیست.
    گلی همان طور ناراحت گفت:
    مشکلی نیست، ولی ناراحتی داره.
    سرهنگ با شیطنت گفت:
    و من چون نمی خوام شما رو ناراحت ببینم دعوتتون می کنم بریم به یه رستوران زیبا که غذاهاش محشره!
    گلی با شادمانی گفت:
    تو بی نظیری محمد علی!
    عمو به شوخی گفت:
    البته پول میزرو تو باید پرداخت کنی.
    صورت گلی هنوز همانطور شاد و بی خیال به نظر می رسید. با خونسردی گفت:
    چرا چیزی رو میگی که می دونی امکان نداره. آخه من که می دونم اول و آخر تو پول میز رو پرداخت می کنی. پس غصه چیزی رو نخواهم خورد.
    عمو به طرفم برگشت و گفت:
    می بینی شیرین خانم؟ این گلی فکر همه چیز رو میکنه الا جیب تار عنکبوت بسته من رو.
    گلی اخمی تصنعی کرد و به نظر من به صورت قشنگش نمی آمد. او هم قشنگ بود و هم مهربان و گفت:
    اگه جیب ات خالی بود خب پیشنهاد نمی دادی. مگه من مجبورت کرده بودم؟
    عمو بشوخی گفت:
    با نگاهت مجبورم کردی.
    گلی با ناراحتی نگاهش کرد، طوری که عمو به خنده افتاد، سپس رو به من کرد و گفت:
    اوضاع منو می بینی شیرین خانوم؟چهار میخه زیر تسلط خانم هستم و تازه جرات ندارم از گل نازک تر هم بهش بگم.
    خنده ام آندو را خوشحال کرد. گلی دستم را کشید و گفت:
    بیا بریم شیرین جون. کنار این سرهنگ بمونی حتی شک می کنی که اسمت چی بود.
    نمی دانم چرا بی اختیار از جمله اش رنجیدم و دلم گرفت، درست مثل این بود که وسط تابستون یک سطل آب جوش صد درجه روی سرم ریخته باشند. با عذرخواهی کوتاهی به سردی گفتم:
    معذرت می خوام. من نمی تونم با شما بیام.
    گلی با تعجب پرسید:
    د... چرا؟
    دلیلم کاملا معلوم بود، با این حال خجالت مانع از آن شد که آن را برزیان بیاورم. آهسته گفتم:
    گرسنه نیستم.
    با شگفتی گفت:
    گرسنه نیستی؟ ولی تو که صبحانه هم چیزی نخورید. شام رو هم که به خاطر رزیم مخصوصت بی غذا موندی. چطور گرسنه ات نیست.
    آرام گفت:
    باور کنید گرسنه نیستم.
    جدی و محکم گفت:
    باور نمی کنم گرسنه نباشی. بیشتر از دوازده ساعته که لب به یه غذای درست و حسابی نزدی. حتما باید گرسنه باشی.
    سعی داشتم با نرمش صحبت کنم:
    ولی من...
    محکم و قاطع سرش را تکان داد و گفت:
    تو با ما میایی. حتی یه آدم سیر هم با دیدن اشتهای بقیه، اشتهایش باز می شه، پس بی خود نگران این نباش. زودتر برو به اتاقت تا لباست رو بیارم.
    حیرت را در چشمانم خواند و گفت:
    چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟ تو که نمی تونی با لباس خونه بری بیرون.
    حس می کنم برق چشمانم را دید، ولی به روی خودش نیاورد. دلم می خواست بغلش کنم و صورتش را غرق بوسه سازم. چقدر خوب توانسته بود به افکارم پی ببرد و متوجه بشود که از بیرون رفتن با آن لباس سفید که درست مثل کفن مرده است بیزارم.
    *******
    وقتی که از خواب بیدار شدم صورتم خیس عرق بود و نفسهایم سنگین و سخت بالا می آمدند. مثل اینکه در تمام مدت نفس نکشیده بودم. عجیب بود. نمی فهمیدم چرا هربار وقتی ذره ای شادی و نشاط در زندگیم احساس می کردم، کابوس می دیدم. کابوس آدمها، مکانها،... صدای مردی که با تکیه بر او بر مشکلاتم فائق می آیم و آن گاه...! نگاه سیاه و مغرور اویی که حتی در خیالم از تصور رویارویی با او می لرزیدم و احساس شادمانی می کردم. می توانم به او تکیه کنم اما... چه تکیه گاه ناامنی چون هربار بعد از تکیه کردن به او، به زمین سقوط می کردم و بی اختیار به گریه می افتادم. گریه ای از سر بی پناهی!!
    صدای ویرازهای سهمگینی از دور می آمد که کم کم نزدیک شد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که ترسیدم و بی اختیار همه بسته های خرید از دستم رها شدند.
    نمی دان چرا فکر می کردم که آنها، بسته های خرید بودند. حس کردم قلبم فرو ریخت. عصبانی روی زمین نشستم تا آنها را جمع کنم که یک نفر به کمکم آمد. صورتش ناپیدا بود. او هم در مه سختی پنهان بود. خشمگین هرچه را که در دستش بود قاپیدم و از جا بلند شدم که بروم اما... سنگ جلوی پایم را ندیدم و محکم به زمین افتادم. خون بطرز وحشتناکی از پیشانی ام جاری بود. احساس تنهایی و ضعف آزارم می داد. ناگهان نور چراغ یک ماشین، امیدی بر جانم نشاند. یکی به طرفم امد. کسی در ماشین نشسته بود. خواستم به سوی او بروم که یکباره به چاه عمیقی سقوط کردم. چیزی درست مثل یک حس ناشناخته وادارم می کرد دفاعی نکنم. به جایی چنگ نمی زدم، چون مطمئن بودم خواهم مرد. آه که مرگ چقدر دوست داشتنی به سویم آغوش گشوده بود. چشمانم را بستم و نفسم را نگه داشتم. تا چند دقیقه دیگر از این دنیا می رفتم. عجب لذتی، ولی... چرا هیچ اتفاقی نمی افتاد. چشمانم را گشودم که نگاهم به او افتاد. دستم را گرفت. از زیر پوستش چیزی مثل یک نیروی ناشناخته وارد بدنم شد. چیزی عجیب و نادیدنی. چشمانم را بستم. حس کردم هر لحظه امکان دارد که دوباره ببینمش، ولی وقتی چشم گشودم او رفته بود مرا تنها گذاشته و رفته و عیچ چیز برای من برجا نگذاشته بودف جز یک انتظار. کتاب حافظ روی عسلی کنار تختم بود. آن را برداشتم و بعد از نیت خواندم:
    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
    چقدر خوشحال شدم. ای کاش می توانستم این را با صدای بلند، فریاد بزنم. بروم بر فراز بام تهران و از انجا فریاد بزنم که آی آدمهای بی غم... من هم روزی به جمع شما خواهم پیوست. روزی که چندان دور نیست. من چقدر بچه ام. خنده ام گرفته. عجیب نیست که اینقدر کودکانه فکر می کنم چون ذاتم با آن پیچیده شده است. لبخندی زدم و حافظ را دوباره سرجایش گذاشتم. شنیده بوده ام که می گفتند حافظ راست می گویدف پس این هم راست بود. یعنی امکان داشت که من هنوز روزی خودم را پیدا کنم چقدر به انتظار آن لحظه بودم. پاهایم توان نداشتند، ولی مجبور بودند که بایستند. کاش همه فالهایم این قدر خوب از اب درمی آمدند، جوری که روی اعصابم تاثیر مثبت می گذاشتند نه منفی...
    *********
    عکس ستاره!! عکس دختری زیبا، ولی غمگین. غمی در نگاهش موج می زند که نمی دانم چرا هیچ کس جز من نمی فهمد. گویی با من حرف می زند و از چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. ستاره یک راز است. رازی سر به مهر که باید کشفش کنم. وقتی قرار بود صورتم را جراحی پلاستیک کنند، گلی آن را به دستم داد و گفت:
    این... صورت جدید توست.
    نتوانستم از تحسین خودداری کنم. با وجود تمام خویشتن داری ام گفتم:
    چه قدر قشنگه، اما این کیه که این طور با نگاهش، آدم را جادو می کنه. نگاهش آروم، ولی پر از شیطنته.
    با آهی کوتاه و با لحنی غم افزا گفت:
    این ستاره است. قرار بود عروسم بشه.
    نگاهش کردم و با کنجکاوی تکرار کردم:
    قرار بود؟
    سرش را با یاس تکان داد و گفت:
    بله، ولی متاسفانه دیگه نمی شه.
    کنجکاویم گل کرده بود. مثل کارآگاههای جوان که می خواهند همه چیز را بفهمند پرسیدم:
    اما... آخه چرا؟
    ضربه ای ملایم به پشت دستم زد و گفت:
    اون دختر خوبی بود، ولی...
    سکوتش وادارم کرد تا بپرسم:
    ولی چه؟
    آه کوتاه و عمیقی کشید و گفت:
    ولی دیگه نیست. اون رفته. راستش رو بخواهی... مرده.
    با ناراحتی گفتم:
    مرده.
    سرش را تکان داد با ناراحتی گفت:
    بله، خیلی جوان بود. هنوز برای زندگی فرصت داشت، ولی خب... فرصت زندگی پیدا نکرد.
    به سختی پرسیدم:
    چطور مرد؟!
    آه دیگری کشید و گفت:
    نمی دونم. تنها چیزی که شنیدم اینه که توی دریا غرق شده. دختر بیچاره... توی مراسم دفنش حضور داشتم. دختر پاکی بود. خیلی معصوم و پاک. خب دیگه، خدا بنده هاش رو گلچین می کنه.
    دوباره به عکس ستاره نگاه کردم. انگار زنده بود. بی اختیار گفتم:
    مثل اینکه چشمانش حرف می زنه.
    با تعجب نگاهم کرد. نفسی تازه کردم و گفتم:
    باور کنید جدی می گم. در عمق نگاهش چیزی فریاد می کنه. مثل اینکه زنده اس.
    دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
    تو دختر با احساسی هستی و ....
    نگذاشتم احساساتم را به جای منطق بگذارد. قاطع و جدی گفتم:
    این به احساس ربطی نداره. کاملا جدی گفتم مثل اینکه چیزی می خواد بگه، ولی چیزی رو... نمی دونم!
    شانه ای بالا انداخت و گفت:
    نمی دونم. شاید هم حق با تو باشه.
    با لحنی نیمه شوخی و جدی گفتم:
    شاید نه، حتما.
    لبخندی زورکی زد و گفت:
    شاید هم حتما.
    به خنده اش خندیدم. عمو به اتاقمان آمد و چون ما را در حال صحبت دید به شوخی گفت:
    شما خانمها چقدر حرف واسه گفتن دارید. تموم بشو نیست؟
    گلی با لحن خود او گفت:
    چه کنیم دیگه. نمی تونیم که با در و دیوار حرف بزنیم.
    عمو جلو آمد و گفت:
    پس من اینجا چه کاره ام.
    گلی با لبخندی به سوی من به طرف او برگشت و با حالت طنزی گفت:
    بلبل شیرین که از کنارمان رفت با تو صحبت می کنم.
    از روز اولی که به این خانه آمده بودم، آنها مرا به جای دخترشان که مرده است، شیرین می نامند عمو با لحن بامزه ای گفت:
    پس یعنی بی خیال معاشرت.
    گلی خندید و گفت:
    بی خیال بی خیال.
    عمو نگاهی به من کرد و گفت:
    شما قضاوت کن شیرین خانوم، ببین این گل چطور منو سنگ رو یخ می کنه؟
    لحنش به قدری با مزه بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناخواسته خندیدم.آندو هم به خنده افتادند. باید بگویم که عمو به نظر خشک و سرد می آمد، ویل در اصل مرد گرم و مهربانی بود. شاید شغلی که دارد موجب شده بود این طور فکر کنم. با این حال او سرهنگ مقتدر و پرانرژی ای است.
    و اما... حالا که راجع به او حرف زدم بهتر است در مورد گلی هم بنویسم. او را زنی یافتم مهربان و خونگرم با محبتی مادرانه و البته بسیار با فرهنگ. هفته ای نیست که به عیادت سالمندان و مریضان نرود و یا کمک های انسان دوستانه ای از قبیل وجه نقد یا کمک های معنوی و یا خیلی چیزهای دیگر نکند. او را مثل مادرم که نه... ولی خیلی زیاد دوست دارم. همین طور عموجان را. هردوی آنها، انسانهای خوب و با فضیلتی بودند که خیلی هم به یکدیگر علاقه دارند و تا آنجا که از زندگی آندو فهمیدم با عشقی دوجانبه با هم ازدواج کردند و حاصل ازدواجشان هم یک دختر و پسر بود. آقای رخشان کوچک در خارج تحصیل می کند و دخترشان شیرین که هشت سال پیش مرده است. امیدوارم خدا گناهان او را و گناهان همه را بیامرزد.
    گاهی اوقات از خودم تعجب می کنم و از تواناییهایم در انجام بعضی کارهای غافلگیرکننده مثل خواندن انگلیسی، آلمانی و فرانسه درست مثل زبان مادری. مشغول گردگیری اتاق عمو بودم که متوجه آن مجله ها شدم. آنها را اول با بی اعتنایی، ولی بعد با دقت نگاه کردم. تیتر اصلیش وادارم کرد آن را بردارم و ورق بزنم. از آن مجله هایی بود که مسلما در خارج طرفداران زیادی دارند. وقتی به خود امدم مجله تمام شده بود و کارگردگیری مانده بود. سریع بقیه کارها را کردم و از اتاق خارج شدم. گلی در آشپزخانه نشستهبود و مشغول پوست کندن سیب زمینی بود. ضربه ای با پشت دست به در زدم و وارد شدم. باشنیدن صدا سرش را بالا کرد و لبخندی به صورتم پاشید و پرسید:
    چیزی می خواستی شیرین جان؟
    با شرم گفتم:
    می خواستم اگه... اجازه... اجازه بدید چند کتاب از کتابخونه تون بردارم.
    لبخند گرمی زد و گفت:
    این که اجازه نمی خواد عزیزم. می تونی برداری.
    با خوشحالی تشکری کردم و از آشپزخانه خارج شدم. تا مجله پزشکی و چندین کتاب در مورد شیمی برداشتم و به حیاط رفتم روی تاب نشستم و مشغول خواندن شدم. با صدای گلی به خود آمدم:
    شیرین!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  14. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  15. #8
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    شیرین گوشی تلفن را روی دستگاه گذاشت. شادی و غم هردو با هم، با این تماس به قلب او فشار آورده بود. مطمئن بود دادن این خبر گلی و سرهنگ را خوشحال می کند و او را غمگین. عاقبت به خاطر آن دو از خود گذشت. از جا برخاست و به طرف آشپزخانه رفت. گلی و سرهنگ درکنار هم مشغول تهیه غذا بودند. سرهنگ با دیدن او، آرام پرسید:
    کی بود شیرین جان؟
    روی صندلی کنار او نشست و بعد از برداشتن چاقو، خیاری نیز از درون سبد میوه برداشت و تا پوست بگیرد. آهسته گفت:
    یه آشنا!!
    کی؟!
    بی اختیار به شوق آمد. طنین صدای آن غریبه، قلبش را به هیجان آورده بود. با لحن با مزه ای گفت:
    گیرنده فرمودند دلشون برای پدر و مادرشون تنگ شده و ....
    صدای فریاد شوق گلی و سرهنگ به هم بلند شد:
    روزمهر بود؟!بله. فرمودند آقای رخشان هستند.
    چی گفت؟ آه... چرا بهمون نگفتی؟
    چون ایشونکار داشتن و گفتن زود قطع می کنند.
    سرهنگ به گلی نگاه کرد. نگاه گلی معترض بود. برای آنکه راه را برای شروع غر غر او ببندد گفت:
    اشکالی نداره، دفعه بعد باهاش حرف بزن.
    گلی پرسید:
    چی گفتی؟
    لبخند دلنشینی بر لب آورد:
    فرمودند به پدر و مادرم بگید خودشون رو برای پذیرایی از من، آماده بفرمایند.
    فریاد گلی به هوا برخاست:
    داره برمی گرده؟!
    بله. تقریبا همینو گفتن!
    کی...؟! کی برمی گرده؟! نگفت؟
    با نشاط گفت:
    چرا. اتفاقا مطلع فرمودند اواخر همین ماه، اوایل برج آذر تشریف می یارن.
    گلی با هیجان که باناباوری ژرفی آـمیخته شده بود به سرهنگ نگاه کرد. او نیز دست کمی از خودش نداشت. رو به شیرین گفت:
    تو چقدر خوش خبری شیرین جون. ممنونم.
    لبخند ملیحی بر لب آورد. گلی گفت:
    نیمه گمشده من و محمد علی داره بر می گرده.
    محمد علی در ادامه گفت:
    پسرک شیطون تو که قاطعیت و سماجتش به من رفته و صراحتش به تو.
    شیرین خندید و گفت:
    یعنی تلفیقی از هردو.
    گلی نفس عمیقی کشید و گفت:
    خوشحالم. خیلی خوشحالم که داره بر میگرده. از وقتی که رفته سیزده سالی می گذره. بزودی برمی گرده حتی فکرش هم باعث می شه از خوشحالی احساس کنم دارم توی آسمون پرواز می کنم. باید برای ورودش جشن بگیریم. محمد علی بچه ام حتما خیلی خوشحال می شه. راستی شیرین جون... تاریخ دقیق ورودش رو نگفت؟
    نه فقط گفتن که میان. فرمودند یک بار دیگه تماس می گیرن تا شماره پروازشون رو اعلام کنن.
    وای خداجون شکرت. هیچ فکر نمی کردم برگرده.
    شیرین خیلی ساده پرسید:
    چرا؟!
    سرهنگ و گلی هردو به او نگاه کردند. گلی آهی غمناک کشید و گفت:
    قضیه اش خیلی مفصله. بعدا اگه وقت شد برات می گم.
    شیرین از روی صندلی بلند شد و به طرف یخچال رفت تا مخلفات سالاد را بیرون بیاورد سپس گفت:
    من سالاد رو درست م یکنم.
    صدای سرهنگ باعث شد برجا بایستد:
    نه، چون من شما دوتا خانم متشخص رو به صرف ناهار در یک رستوران درجه یک دعوت میکنم. اگه قبول کنید نیازی به پختن غذا نیست. از این گذشته باید قبل از ورود روزمهر، یه جشنی هم واسه خودمون بگیریم و تقویت بشیم.
    شیرین با شادی گفت:
    خیلی خوبه. پس من می رم حاضر بشم.
    و سریع ا زمقابل چشمان خندان آنها دور شد. گلی رو کرد به سرهنگ و گفت:
    خیلی با نشاطه. آدمو به شوق میاره.
    سرهنگ با محبت تمام گفت:
    اون، آئینه تمام نمای توئه. باور کن.
    و گلی با اشتیاق بیشتر از قبل خندید.
    ********
    خانواده رخشان برای استقبال از روزمهر به فرودگاه رفتند. در این میان شیرین با شرم و خجالتی زیاد از همراهی با آنها سرباز زد. گلی هم که اصرار را بی فایده می دید، بعد از توصیه خانه و خودش، به همراه سرهنگ از خانه خارج شدند.
    شیرین که خانه را خلوت دید، پشت پیانو نششست. خانه در سکوت فرو رفته بود و این برای او که مدتها بود در جستجوی سکوت و آرامش بود، فرصتی دلچسب محسوب می شد. چقدر در آن لحظات احساس تنهایی می کرد. دوست داشت به باغ خانه می رفت و فریاد می زد، (( چرا؟ چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفته؟ آخه چرا من نباید بدونم کی هستم و توی دنیای به این بزرگی کجا وایساده ام؟ چرا باید حتی ندونم اسمم چیه؟ یا صورتم چه شکلی بوده؟ چرا باید از یاد ببرم که پرد و مادرم کیا هستن؟ چرا نباید بدونم که آیا خواهر و برادری دارم یا نه؟ و یا چرا حتی نباید بدونم که آیا توی این دنیا یکی چشم انتظار منه یا نه؟ آیا پدر و مادری دارم که دلتنگم باشن. آره؟ آه خدایا... آخه چرا...؟ چرا؟ چرا؟))
    چرای بزرگی در مغزش حک شده بود. بی اختیار فکری را که از ذهنش گذشت با فریاد برزبان جاری ساخت،(( مگه من چه گناهیداشتم؟ چه گناهی اینقدر بزرگه که به خاطرش باید اینطور عذاب بکشم؟ اخه... چه گناهی)) گریه بی صدایش به هق هق مبدل شد. انگشتش غفلتا روی کلید پیانو خورد و صدای ناهنجار و گوشخراشی از آن خارج شد. بی اعتنا به آن، این بار مشت گره کرده اش را روی کلیدهای پیانو زد. صدای بلند و وحشتناکی از آن خارج شد. انگار آن لحظه بیشتر از آنکه تنها باشد، دل گرفته و مغموم بود. دلش به اندازه تمام دنیا گرفته بود. گویی بار سنگینی را روی دوش حمل می کرد. وقتی به طرف پیانو چرخید آن را تنها همدرد خود یافت. در حال نواختن، زیر لب گفت، (( گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم. فردا... آه فردا. فردایی که چون دیروز پنهان است. پنهان در مه. غم غربت را در گلویم خفه می کنم تا کی گل واژه امید، قلب سردم را به تپش وادارد و منادی بهار باشد. تا کی نوید فردای روشن را با پرستوی عاشق در میان بگذارد. می خواهم بگویم از تنهایی، از بی کسی و از غریبی. از غربتی که تمام وجودم را انباشته، تمام وجودم را. آیا فرا می رسد؟ آیا فرا می رسد روزی که اندیشه هایم چون حباب نباشند، زودگذر و ناپیدا؟
    آه بیا. بیا ای تک سوار سفید پوش بیا. بیا و اندیشه های بی سامانم را سامان بخش و فکر گمشده ام را به جاده خیس عشق بازگردان.
    آه لحظه ها، اندکی آرامتر. اندکی آرامتر تا او بیاید و دستهای خیس و نازکم را در دست بگیرد و با نثار بوسه اس بر سرانگشتان لرزانم، نوید آینده ای پر امید را به من تنهای محزون بخشد و امیدم دهد به فردایی که می آید. می آید و مرا با خود به فاصله ها... به فاصله ها می برد))
    اشکهای داغش که روی دستهایش می ریختند، او را به خود آورد. دست از نواختن کشید. پیانو را بست و از جا برخاست. باید قبل از حضور میهمانها، همه آن چیزی را که در ذهن داشت مهیا می کرد. این تنها کار نشاط بخش و امید دهنده برای او بود. هیجان زده کردن دیگران.
    ********
    قلب گلی وقتی روزمهر را در آغوش گرفت می لرزید. چقدر بزرگ شده بود. اشکش بی اختیار جاری شد. روزمهر همان طور که مادرش را در آغوش داشت او را دلداری می داد و سعی می کرد از گریستن او جلوگری کند. آرام در گوش مادر زمزمه کرد:
    خواهش می کنم مادر... خودتون رو کنترل کنید. جلوی دیگران خوب نیست. به خاطر من...! می دونید که طاقت اشکاتون رو ندارم.
    گلی سر از شانه روزمهر برداشت. چقدر روزمهر مایه افتخارش بود. اون با آن اندام خوش تراش در آن کت و شلوار شیری و خوش دوخت و آن پیراهن شکلاتی تیره با آن کراوات رنگ کتش، چقدر جذابتر شده بود. این بار سرهنگ جلو آمد. دست دو مرد در هم گره خورد و این دستها صمیمیتی در خود داشت که آغوش دو مرد را می طلبید. سرهنگ او را در آغوش گرفت و محکم به خود فشرد. شاید می خواست به این وسیله دوری سالها جدایی از فرزند را اندکی تسکین بخشد. رضا و عموی دیگرش به همراه دختر عمویش لیدا هم آمده بودند. ابتدا لیدا را نشناخت، ولی وقتی با دسته گل بزرگی به او نزدیک شد او را بجا آورد. ناباور گفت:
    چقدر بزرگ شدی لیدا. پس اون لیدا کوچولوی بازیگوش، حالا این خانم باوقاره؟
    با لبخندی شرم اگین او را با نگاه برانداز کرد و گفت:
    ورودت را خوش آمد می گم روزمهر.
    اصلا باورم نمی شه. چقدر بزرگ شدی.
    خب... ادمها بزرگ می شن و تغییر میکنن.
    سرش را به نشانه تایید تکان داد:
    درسته. همین طوره که می گی.
    گلی دست زیر بازوی روزمهر انداخت و گفت:
    عزیزم بقیه صحبتها رو بذار برای خونه. فعلا همگی تشریف ببرید طرف ماشینهاتون. می ریم خونه.
    همه پشت سر آنها، به راه افتادند. سوار ماشین که شدند، روزمهر کمی شیشه را پایین کشید و در حال به ریه کشیدن هوای شهر گفت:
    چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.
    گلی با مهربانی پرسید:
    برای ماها چطور؟
    نیازی نیست به زبون بگو عاشقتونم. هست؟
    خوبه که زبون بازیت رو هیچ وقت ترک نمی کنی وگرنه اصلا بهت نگاه نمی کردم.
    ماشین همچنان پیش می رقت. روزمهر با نگاهی به چهره دوست داشتنی و مهربان پدر و مارش گفت:
    پس ارزش من فقط به زبونه؟!
    گلی خندید و گفت:
    قربون ادم چیز فهم.
    هنوز هم صریح و رک هستید مادر. همون صفتی که من عاشقشم.
    پس تو هم عاشق خودم نیستی، عاشق زبونمی.
    با شیطنت گفت:
    به قول خودتون... قربون آدم چیز فهم.
    صدای سرهنگ در آمد:
    مادر و پسر خوب گرم گرفتید. کسی به فکر من نیست.
    شما هم بفرمایید پدر. حرف شما که از همه مهمتره.
    از اونجا بگو. اونجا چه کارها می کردی؟
    شروع به صحبت کرد. وقتی سوالهای پدر ته کشید، مقابل خانه بودند. با نگاهی به نمای ان، زیر لب گفت،(( ای مدفن عشق، سلام!)) گلی به محض خاموش شدن ماشین، پیاده شد و او را در پیاده شدن یاری داد و همان طور که دست روزمهار را دور کمرش احساس می کرد به طرف خانه به راه افتاد. ریسه های رنگی ای که لابه لای شاخ و برگ درختها بسته شده بود، حیاط تاریک خونه را چون روز روشن کرده بودند. حواس روزمهر که مشغول حرف زدن با مادرش بود، با دیدن این صحنه پرت شد:
    چرا این قدر به خودتون زحمت دادید؟ این چه کاری بود که کردید؟
    گلی با صدایی که شادی دیدار فرزندش پس از سالها در آن موج می زدگفت:
    قرار نبود از اول کار منو ناراحت کنی یا باهام تعارف کنی. فراموش کردی که من مادرتم؟
    فشار ملایمی دور کمر مادر وارد کرد و گفت:
    قصدم چیز دیگه ای بود. لطفا اگه باعث ناراحتیتون شدم عفوم کنید.
    گلی گوش او را در دست فشرد و گفت:
    هیچ می دونستی دل منو با این حرف زدنت می بری؟
    خنده ای ملایم کرد و گفت:
    منظورتون اینه که دیگه این جوری حرف نزنم. آره؟
    گوش او را رها کرد و گفت:
    تو هم که منتظری از آب گل آلودماهی بگیری.
    صورتش این بار حالتی جدی گرفت:
    راستی مادر... بقیه کجا هستن؟ دایی، بچه های دایی، خاله رزی خبری نیست؟
    چرا. قراره بعد از ما بیان.
    در سالن را باز کرد و در حال تعارف کردن میهمانها، روبه روزمهر گفت:
    بیا تو پسرم. می خوام اولین کسی که میاد تو، تو باشی.
    روزمهر پا به درون نهاد، ولی با دیدن ان صحنه، درجا میخکوب شد.
    صدایش بهت زده، ناباور و سرشار از هیجان و اشتیاق بود:
    اینجا چه خبره مادر؟ درست مثل اینه که پاییز با خونه قهر کرده و جاش بهار اومده. این همه گل لاله و یاس. خدای من... مادر...!!
    گلی همچون او مبهوت ماند. وقتی می رفتند به یاداشت این گلها نبودند، حتی گلدانهای چینی ای که گلها درونشان قرار داشتند. روزمهر ناگهان تکان خورد. عید آن سال به ایران امده بود. ترکیب وسایل خانه و دکوراسیونش را به یاد داشت، ولی حالا آن ترکیب به هم خورده بود. چند تا چیز به انجا افزوده و چند تا چیز هم از آنجا کم شده بود. گلی با وجود شگفتی بسیاری که داشت میهمانها را دعوت به نشستن کرد و بعد به روزمهر نگریست. او کنار مبلی نزدیک عمویش نشسته یبود، ولی پیدا بود حواسش جای دیگری است. روزمهر متحیر بود. ترکیب قرار گرفتن وسیله ها، خصوصا وجود گلها و آن گلدان چینی سلیقه کسی را به یادش اورده. فقط او، چنین ذوق هنری داشت و این چنین سلیقه ای با این حال سعی کرد با جواب دادن به سوالهای عمویش، خود را از آن برهوت فکری برهاند. گلی نیز با عذرخواهی کوتاهی و تعارف شیرینی ای که روی میز به حالت زیبایی چیده شده بود، از سالن خارج شد و به آشپزخانه رفت. دلش می خواست با دستش گردن شیرین را با یک حرکت بشکند. دخترک با آن اندام ظریف آیا نفهمیده که جابجایی آن وسایل سنگین تا چه حد برایش ضرر دارد. گذاشته از ان، این کارش او را سخت به هیجان آورده بود، ولی وقتی وارد آشپزخانه شد، مسخ شده به منظره جلوی چشمانش نگریست.
    او را در لباسی بلند به رنگ آسمان دید. داشت برگهای پرتقال را لای میوه ها جای می داد تا سلیقه بیشتری نشان دهد. برای لحظاتی مبهوت به او و حرکات ظریفش چشم دوخت. ناتوان با خود اندیشید، (( آیا قادرم ذره ای او را از خود ناراحت کنم یا گرد اندوه بر صورتش ببینم آن هم وقتی این قدر خوب و مهربان است؟))
    نگاه شیرین به طرف او برگشت و با دیدن او، یکی از شیرین ترین لبخندها و عمیق ترین نگاههایش را تحویل داد و گفت:
    سلام. خسته نباشید. دیر کردید. دیگه داشتم نگران می شدم.
    گلی با تردید به او نزدیک شد:
    سالن... کار توئه؟!
    سر به زیر انداخت:
    معذرت می خوام. می دونستم ناراحت می شید، ولی دست خودم نبود. خندید. خنده ای از سر تعجب. چقدر شیفته این صداقت شیرین شده بود.
    تو دیوونه ای شیرین. یاور کن دختر. تو چطور تونستی در عرض کمتر از سه ساعت کایر رو بکنی که من در عرض سه روز نتونستم بکنم؟
    یعنی... شما ناراحت نشدید؟
    ناراحت؟! بیشتر از اینکه ناراحت بشم بهت زده شدم. اوه عزیزم... تو مثل همیشه سلیقه به خرج دادی.
    با لبخندی گرم گفت:
    خوشحالم که اینو می شنوم. فکر می کردم ناراحت می شید.
    دست او را فشرد و گفت:
    ابدا. خوشحال هم شدم.
    سینی چای را از روی کابینت برداشت و به طرف او گرفت. گلی متعجب پرسید:
    مگه تو نمیای؟
    صورتش گر گرفته و گونه هایش گل انداخت:
    جمعتون خانوادگیه. من مزاحمتون نمی شم.
    جمع خانوادگی یعنی چی؟ تو هم جزئی از خانواده ی ما هستی.
    نمی دانست چطور موضوع را به او بگوید:
    راستش من... من هنوز هم خجالت می کشم.
    خجالت؟! اما عزیزم اونا فامیلهای نزدیک ما هستن. می تونی باهاشون آشنا هم بشی. حاضر هم که شدی. پس...
    با شرم سرش را پایین انداخت:
    باید ببخشید ولی... بازم جوابم منفیه. شما برید و از جشن لذت ببرید من همین جا هستم.
    گلی سرش را به نشانه تاسف تکان داد:
    تو مطمئنی که....
    آخرین تیر را از کمان رها کرد و گونه گلی را با محبت خالصانه ای بوسید:
    کاملا. لطفا خودتون رو به خاطر من ناراحت نکنید. من همین جا هستم.
    بوسه او کار خودش را کرد. گلی لبخندی زد و گفت:
    پس از خودت غافل نمون. ما اونجا، تو هم اینجا، از خودت پذیرایی کن.
    لبخند ملایمی بر لب آورد و او را تا کنار دیوار همراهی کرد. درست تا جایی که پرده هاف آشپزخانه را نمایش می دادند. برای لحظه ای تصمیم گرفت که تا کنار در برود و میهمانها را ببیند، ولی منصرف شد. کمی پرده را جلو کشید و دوباره سر جایش برگشت.
    در تمام مدت میهمانی، شیرین خود را در آشپزخانه مخفی کرده بود حتی وقتی زن دایی های روزمهر برای کمک در پذیرایی میهمانان به گلی پیوسته بودند او خود را به باغ رسانده و لابه لای درخت ها پنهان شده بود.
    بعد از صرف شام، میهمانها تک تک از میزبان به خاطر پذیرایی گرمش تشکر کرد و با خداحافظی و سلامت باشید و زنده باشی از خانه خارج شدند. وقتی آخرین میهمانان که خانواده عموی بزرگ روزمهر بودند از خانه خارج شدند، شیرین که نگران به نظر می رسید از حیاط و لابه لای درختها بیرون آمد و از در پشتی خود را به آشپزخانه رساند. جرات رفتن به سالن پذیرایی را نداشت، چون می ترسید ورودش نابهنگام باشد و با خشم پسر رخشانها مواجه شود. عاقبت دل به دریا زد و وارد سالن شد و پا به پذیرایی گذاشت. اولین چیزی که در آنجا جلب توجه می کرد آشفتگی آن محیط بود. گویی پا به جمعه بازار نهاده بود. پیشدستی های پر از پوست میوه، وضعیت به هم ریخته ای که روی مبلها به چشم می خورد، دود سیگار و بوی تند توتون، خلاصه آنقدر نامرتب بود که بی گمان اگر همان خانه نبود گمان می کرد اشتباهی آمده است. هاج و واج به اطراف می نگریست که صدای خوش طنینی از پشت مخاطبش قرار داد:
    می بخشید خانم...
    انگار این صدا در جایی از مغزش، در گوشه ای از تاریکترین نقطه ذهنش بایگانی شده بود. به عقب برگشت و بعد هردو با دیدن هم، در جا میخکوب شدند.
    ********
    روزمهر نمی توانست باور کند که او، هموست. دختری که روبرویش ایستاده بود ظاهرا ستاره بود، ولی هیچ نشانی از اشنایی در چشمانش دیده نمی شد. دختری با نگاهی سرد و گونه هایی که به خاطر نگاه خیره اش، گل انداخته بود و ملتهب به نظر می رسید. شیرین به خود آمد. نگاهشان به هم ثابت مانده بود. انگار با نیرویی به طرف هم کشیده می شدند. نیرویی آندو را به خود می کشید، نیرویی که نه قابل لمس بود و نه قابل رویت. انگار در چشمان هر کدام از اندو آهنربایی بود که طرف دیگر را به خود می کشید. سرش را به سختی روی گردن خشکیده اش تکان داد و پایین انداخت. صدایش بزور شنیده شد:
    سلام...!!
    (( حتی تن صدایش هم مثل ستاره بود.)) روزمهر مسخ شده بود. انگارباور نداشت که او جسم است. فکر کرد حتما خیال می کند یا شاید روح ستاره است. در آن لحظه خبر مرگ ستاره را دو هفته بعد از رفتنش به ایران که با تلفن به او اطلاع داده بودند و اینکه در دیا غرق شده بود را فراموش کرده بود. شیرین سربلند کرد، ولی وقتی نگاه او را دید متوحش، گا می به عقب گذاشت. یک فکر در ذهن خفته اش بیداد می کرد،(( قبلا این نگاه رو دیده ام. قبلا... بارها... بارها این نگاه رو دیده ام. ))
    وحشت زده مثل بچه خرگوشی که از حمله ببر می ترسد به سمت چپ نگاه کرد و بعد نگاهش را به روزمهر دوخت. روزمهر نفهمید او زیر لب چه گفت. شاید گفت، (( معذرت می خواهم)) چون شیرین سریع از کنارش گریخت و به اتاق خودش رفت. بسته شدن در، او را به خود آورد. ناباور به انچه بین خودش و او گذاشته بود اندیشید. در جدال فکری با خود، گرمای دست مادر را روی بازویش احساس کرد. گلی با مهربانی پرسید:
    خسته شدی؟
    روزمهر سرش را تکان داد و زمزمه وار گفت:
    نه!
    اما صورتت خسته است. چرا اینجا ایستادی؟ اتاقت رو آماده کرده ام. برو استراحت کن. پس چرا مات موندی؟
    چهره روزمهر با یادآوری دوباره آن اتفاق، سرخ شد. لب زیرینش را گزید و گفت:
    هیچ. دارم به اینجا نگاه می کنم.
    گلی به وضعیت نابسامان سالن پذیرایی نگریست و گفت:
    فردا اینجا رو تمیز می کنیم. راستی... تو شیرین رو ندیدی؟ غیبش زده.
    روزمهر متعجب تکرار کرد:
    شیرین...؟
    آخ فراموش کرده بودم... تو قضیه شو نمی دونی.
    کدوم قضیه رو؟
    صورت دختری که باهاش تصادف کرده بودیم سوخته، حافظه اش رو هم از دست داده بود مجبور شدیم، صورت ستاره رو...
    یعنی... منظورتون اینه که...
    آره. تو دیدیش؟
    به دروغ گفت:
    نه. ندیدمش. اگه با من کاری ندارید برم اتاقم. احساس خستگس میکنم.
    می خوای برات یه قرص بیارم؟
    لبخندی خسته به صورت نگران و در هم مادرش پاشید و گفت:
    نه احتیاجی نیست. فکر میکنم به خاطر کم خوابیه. توی هواپیما هم نخوابیدم.
    گلی دست او را کشید و به طرف اتاقش برد و گفت:
    در این صورت باید خوب استراحت کنی.
    جلوی در بودند روزمهر اندکی سرش را خم کرد و گونه مادرش را بوسید. گلی هم صورت او را بوسید و با شب بخیری گرم، راهی اتاقش کرد. در را بست و به اطراف نگریست. دستهایش را پشت کمر و به در تکیه داد و خود به آنها تکیه کرد. هیچ چیز در اتاقش عوض نشده بود. همه چیز مثل سابق بود. گویی زمان از اتاقش عبور نکرده بود. دستهایش را از در جدا کرد و به طرف پنجره کشویی جلوی تختش رفت. با یک حرکت سریع، آن را کنار زد سوز پنجمین روز آذر را حس می کرد. چقدر تنهایی برایش شکنجه آور بود. بی اختیار به یاد ستاره افتاد و قرارشان. قرار بود سه ماه قبل از این، آن دو ازدواج کرده باشند. او حالا می باید مرد خانه می بود نه پسری که همه چیزش را از دست داده بود.
    به طرف چمدانش رفت و بعد از کشیدن زیپش، قاب عکس ستاره را بیرون آورد. لحظاتی به تماشای عکس پرداخت. عکس ستاره با آن صورت ملایم و دلنشین جلوی رویش بود. قاب عکس را به سینه گذاشت و محکم به خود فشرد. یاد جمله ای که ستاره به او گفته بود افتاد و لبانش با لبخند حالتی زیباتر یافت. لباس اهدایی ستاره هم در چمدان بود. آن را بیرون آورد و با نوک انگشتانش لمس کرد. انگار موهای ستاره زیر انگشتانش بود. وقتی فکر می کرد می دید موهای ستاره هم به همین نرمی بوده است. آنها را برداشت. عکس ستاره را روی میز مطالعه گذاشت و لباس اهدایی اش را داخل کمد.
    یاد ستاره، مثل سیلی محکمی بود که به صورتش زده می شد. با بی حالی روی تخت نشست. یکباره یاد عکسهایی افتاد که در میز توالت گذاشته بود. از تختش به زیر آمد و به آنجا رفت. کشو را باز کرد، ولی قبل از هر چیز، چشمش به دفتر نسبتا کوچکی افتاد. به یاد نمی آورد آن دفترچه را او آنجا گذاشته باشد. دفترچه را با کنجکاوی به دست گرفت و به اولین صفحه آن نگاه کرد. هیچ اثری از نام نویسنده در آن نبود، جز یک جمله که با دست خطی اشنا نوشته شده بود،(( پنهان در مه)) با خود اندیشید،(( عجیبه! این اینجا چه کار میکنه؟)) دفتر را به ست گرفت و صندلی میز توالت را عقب کشید و روی آن نشست دفترچه رادوباره باز کرد. می خواست بداند این دفترچه متعلق به چه کسی است و خواند. (( باورم نمی شود. باورم نمی شود که من انسانی پاک باخته باشم. انسانی که دیگر چیزی ندارد. انسانی بدون هویت، بدون فکر و اندیشه. انسانی که تنها و غریب در اقیانوس بی انتهای فکرش غوطه ور است. من تنها هستم. به قدر یک دنیا تنهایم. همه درها به رویم بسته شده اند. گویی خدا هم مرا فراموش کرده است. آخر چرا در بین این همه آدم من باید گرفتار این بلا شوم؟ بلایی که مثل خوره، تمام وجودم را می خورد. تمام وجودم را. من همه چیز را از یاد برده ام. اینکه پرد و مادرم چه کسانی هستند و اینکه خودم چه کسی هستم. براستی از یاد برده ام که حتی خودم که هستم. من انسانی هستم به ظاهر چون دیگران، ولی در باطن با همه فرق دارم. من فراموش شده ام. فراموش در دنیای افکار. افکاری که در آن هیچ نیست جز یک صحرای خشک. انگار همیشه در صحرای افکارم دنبال یک نشانی می گردم. آنقدر دویده ام که پاهایم تاول زده اند و لبانم خشکیده اند. فکر می کنم... فکر می کنم من حتما باید ادم گناپلاگیناری باشم که خداوند اینگونه عذابم می دهد. فکر می کنم من حتما باید گناپلاگینارترین موجود دنیا باشم، ولی ایا واقعا اینگونه است؟ آیا من براستی گناپلاگینارم و اگرگناپلاگینارم، گناهم چیست؟ حتی نمی دانم مرتکب چه خطایی نابخشودنی ای شده ام. حتما گناه بزرگی است که این گونه شکنجه می شوم. گناهی که شاید با آب زمزم هم پاک نشود. وقتی برای اولین بار فهمیدم که خود را به یاد ندارم گریستم. آری من... من خودم را از یاد برده بودم. خودم را و هویتم را.
    من دیدنی بودم و زنی که این را فهمید دیدنی تر. طفلک نزدیک بود در جا سنکوپ کند. حتما با خود فکر کرده با من چه کند. اری او بیچاره است، ولی من بیچاره تر. روزهای اول به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم جز خودم. خودم و خودم! آنقدر فکر م یکردم که خسته می شدم و در میان گریه به خواب می رفتم. می گریستم، در حالی که نمی دانستم چرا و به چه گناهی. انگار مرده ام. مرده ای که فقط نفس می کشد. مرده ای بدون روح و قلب. یکباره نور شدیدی چشمانم را زد و بعد دوباره پرت شدم. مثل اینکه با چراغ قوه، چشمانم را تحریک می کردند. ناله ای کردم و این بار به خواب رفتم. خوابی که مدتها بود با ان بیگانه بودم. خوابی سرشاز از آرامش.
    عجب سماجتی!! منظورم گلی است. چند روز تمام است که از من می خواهد قبول کنم و به خانه آنها بروم. نمی دانم چطور او می تواند بدون شناخت من و روحیاتم چنین تقاضایی از من بکند. موجود قابل ترحمی شده ام که همه خیال ترحم به من دارند. آه گلی نمی داند که من می دان به خاطر آرامش روحش و رهایی از عذاب وجدان می خواهد مرا به خانه شان ببرد. در هر حال جوابم یکی است. نه!! اما مثل اینکه او سرسخت تر است. هر چقدر من بیشتر مخالفت می کنم، او بیشتر راغب می شود که درخواستش را تکرار کند. دفعه اخر با ناراحتی گفتم:
    خواهش می کنم خانم رخشان، فکر منو نکنید من همین جا راحتم.
    لب تختم نشست و با نگاهی دقیق به چشمانم گفت:
    دروغ گوی خوبی نیستی. چون خوب می دونم که اینجا راحت نیستی.
    من....
    حرفم را قطع کرد و گفت:
    اگه راست می گی به چشمانم نگاه کن و بگو.
    دروغ بگویم، آنهم چشم در چشمش؟ حتی تصورش هم خنده دار است. نگاهم را به زیر انداختم و آهسته پرسیدم:
    چه اصراری دارید من بیام خونه شما؟
    پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
    اینم شد سوال، که چه اصرار دارم تو پیش خودم باشی؟
    عصبانی شدم و گفتم:
    اگه به نظرتون احمقانه است جواب ندید.
    با حیرت گفت:
    اخر تو خودت قضاوت کن ما باعث این اتفاق شدیم...
    ترحم؟هرگز!!
    با تحیر تکرار کرد:
    ترحم؟ تو از چی صحبت می کنی؟ ترحم دیگه چیه؟ این وظیفه ماست.
    به متکای پشت سرم تکیه دادم و غمزده گفتم:
    شما هیچ وظیفه ای در قبال من ندارید. مقصر اصلی آن حادثه، من بودم نه شما. نباید خودتون رو به خاطر اتفاقی که کس دیگه ای توش مقصر بوده سرزنش کنید. تا حالا هم خیلی به خاطر من توی دردسر افتادید.
    از راه دیگری وارد شد و پرسید:
    چرا از این کار سرباز می زنی؟ ایا فکر می کنی در خانه ما، اتفاقی برای تو می افتد؟
    تند و سریع گفتم:
    خدای من... نه!!( خودم هم نفهمیدم چرا این جمله را گفتم)
    در ادامه گفت:
    پس چی؟ چرا دلیلش رو به من نمی گی؟
    در حال تماشای محوطه بیمارستان گفتم:
    من یه مزاحم بیشتر نیستم. موندنم هم توی خونه شما موقتی به. فقط تا وقتی که زخمهام خوب بشن و بعد از اون...
    با ناراحتی حرفم را قطع کرد و گفت:
    تو فکر کردی ما این قدر پست و بی صفت هستیم که دختری رو که می دونیم پناهی نداره بیرون بندازیم. جدا اینطور فکر می کنی؟
    با خونسردی گفتم:
    در هر حال فرقی نمی کنه. چه شما منو از خونه بیرون بندازین یا نندازین، من خودم نمی تونم سربار کسی بشم.
    تکرار کرد:
    سربار...؟! خدای من... تو اثلا متوجه هستی چی می گی؟ خونه ما اونقدر بزرگه که حتی در تصورت هم نمی گنجه. ما اگه دو طرف خونه باشیم و داد هم بزنیم صدای همدیگه رو نمی شنویم. قبول کن. هیچ مشکلی برات پیش نمیاد. مطمئن باش ما کسی رو نداریم. خانواده پر جمعیتی هم نیستیم. فقط منم و سرهنگ. قبول کن که با ما باشی. مطمئن باش از قبول پیشنهادم پشیمان نمی شی.
    مجبور بودم بپذیرم. دیر یا زود بالاخرخ باید از بیمارستان مرخص می شدم و جایی را هم که نداشتم بروم. مجبور بودم. بالاجبار گفتم:
    قبول، ولی به یه شرط.
    چشمانش برقی از شادی موفقیتش داشت.
    هرچی باشه قبوله.
    قاطع گفتم:
    به خاطر من، هیچ کاری نکنید. فکر کنید عضو جدیدم. اگه قبول کنید هیچ مخالفتی نخواهم داشت.
    با تردید نگاهم کرد و بعد ارام گفت:
    ولی اخه...
    نگذاشتم دلیلی بتراشد. با تحکم گفتم:
    فقط همین. در غیر این صورت نه. لبخند تصنعی ای بر لب اورد و گفت:
    باشه!!
    نمی دانم چرا حس کردم قلبم فرو ریخت.
    حس می کنم که محتاجم. محتاج به نوایی چون موسیقی. نوایی که لحظاتی چند از خود بیخودم کند و مرا به جایی ببرد که دیگر تنها نباشم. خودم باشم و خدایم. یاد خدا افتادن لذت وافری به من می بخشد. پیانویی که گوشه سالن نشیمن است از همان لحظه اول ورود توجهم را به خود جلب کرده است. جوری... حس میکنم به نواختن آن احتیاج دارم. خسته ام، خیلی خسته. خسته از یکنواختی زندگی. وجودم تشنه جرعه ای از محبت نابی است که پیدا نمی کنم. می دوم و سراب می بینم. ولی با رسیدن به ان...آه! سخت است. سخت است یک عمر دنبال نیازی باشیف ولی من هستم. وسوسه فکرم را مختل کرده. وسوسه نواختن آن پیانوی زیبا. یک روز اجازه گرفتم، ولی خجالت می کشیدم. گلی جون انگار فهمیده بود با من من چه می خواهم بگویم، چون پرسید:
    بالاخره چی...؟ می زنی یا نه؟!
    با شرم سرم را کمی بالا آوردم و گفتم:
    اگه دوست داشته باشید... چرا که نه!
    با شادمانی روی صندلی نشست و دستهایش را در هم گره کرد و روی پاها گذاشت و با اشاره به پیانو گفت:
    خیلی خب... پس زودتر شروع کن که دفعه قبل خیلی قشنگ زدی.
    اخر یک بار بدون اجازه زده بودم و او غافلگیرم کرده بود. لبخندی زدم و روی صندلی نشستم. نفسی تازه کردم و با نهیبی برخورد با نگاهی به کتابچه شروع به زدن کردم. دقایقی بعدف با صدای سرهنگ به خود آمدم:
    خدای من... خارق العاده است.
    احساسم قابل تشریح نبود. بقدری از حضور ناگهانی او متحیر شده بودم که حد نداشت. از طرفی بقدری خجالت می کشیدم که جرات بالا آوردن سرم را نداشتم. خاله به کمکم امد و رو به او پرسید:
    کی اومدی؟
    عمو با گیجی ای که نمی دانم به خاطر چه بود با تکان سرش گفت:
    چند دقیقه ای می شه. صدای پیانو رو که شنیدم باورم نشد. فکر کردم اشتباهی اومده ام.
    گلی با هیجان گفت:
    خیلی قشنگ و با احساس می زنه. نیست؟
    عمو کمی سرش را تکان داد و گفت:
    بله. خیلی خوب.
    بوی سوختگی آمد. گلی وای بلندی گفت و به آشپزخانه رفت. من و عموجان هم دنبالش رفتیم. در قابلمه را برداشت و با نگاهی به آن، با ناامیدی سرش را تکان داد و گفت:
    سوخته!!
    عمو موذیانه گفت:
    پس یعنی غذا بی غذا؟
    گلی با شرمندگی نگاهش کرد و گفت:
    متاسفم محمد علی. چنان محو نوای موسیقی شده بودم که غذا از یادم رفت.
    عمو پرسید:
    حالا برای ناهار... باید چه کار کنیم؟
    گلی با ناراحتی گفت:
    شما بنشینید پشت میز. همین حالا حاضری ها را در می آورم.
    عمو با اغماض نگاهش کرد و گفت:
    حاضری که ناراحتی نداره. مشکلی نیست.
    گلی همان طور ناراحت گفت:
    مشکلی نیست، ولی ناراحتی داره.
    سرهنگ با شیطنت گفت:
    و من چون نمی خوام شما رو ناراحت ببینم دعوتتون می کنم بریم به یه رستوران زیبا که غذاهاش محشره!
    گلی با شادمانی گفت:
    تو بی نظیری محمد علی!
    عمو به شوخی گفت:
    البته پول میزرو تو باید پرداخت کنی.
    صورت گلی هنوز همانطور شاد و بی خیال به نظر می رسید. با خونسردی گفت:
    چرا چیزی رو میگی که می دونی امکان نداره. آخه من که می دونم اول و آخر تو پول میز رو پرداخت می کنی. پس غصه چیزی رو نخواهم خورد.
    عمو به طرفم برگشت و گفت:
    می بینی شیرین خانم؟ این گلی فکر همه چیز رو میکنه الا جیب تار عنکبوت بسته من رو.
    گلی اخمی تصنعی کرد و به نظر من به صورت قشنگش نمی آمد. او هم قشنگ بود و هم مهربان و گفت:
    اگه جیب ات خالی بود خب پیشنهاد نمی دادی. مگه من مجبورت کرده بودم؟
    عمو بشوخی گفت:
    با نگاهت مجبورم کردی.
    گلی با ناراحتی نگاهش کرد، طوری که عمو به خنده افتاد، سپس رو به من کرد و گفت:
    اوضاع منو می بینی شیرین خانوم؟چهار میخه زیر تسلط خانم هستم و تازه جرات ندارم از گل نازک تر هم بهش بگم.
    خنده ام آندو را خوشحال کرد. گلی دستم را کشید و گفت:
    بیا بریم شیرین جون. کنار این سرهنگ بمونی حتی شک می کنی که اسمت چی بود.
    نمی دانم چرا بی اختیار از جمله اش رنجیدم و دلم گرفت، درست مثل این بود که وسط تابستون یک سطل آب جوش صد درجه روی سرم ریخته باشند. با عذرخواهی کوتاهی به سردی گفتم:
    معذرت می خوام. من نمی تونم با شما بیام.
    گلی با تعجب پرسید:
    د... چرا؟
    دلیلم کاملا معلوم بود، با این حال خجالت مانع از آن شد که آن را برزیان بیاورم. آهسته گفتم:
    گرسنه نیستم.
    با شگفتی گفت:
    گرسنه نیستی؟ ولی تو که صبحانه هم چیزی نخورید. شام رو هم که به خاطر رزیم مخصوصت بی غذا موندی. چطور گرسنه ات نیست.
    آرام گفت:
    باور کنید گرسنه نیستم.
    جدی و محکم گفت:
    باور نمی کنم گرسنه نباشی. بیشتر از دوازده ساعته که لب به یه غذای درست و حسابی نزدی. حتما باید گرسنه باشی.
    سعی داشتم با نرمش صحبت کنم:
    ولی من...
    محکم و قاطع سرش را تکان داد و گفت:
    تو با ما میایی. حتی یه آدم سیر هم با دیدن اشتهای بقیه، اشتهایش باز می شه، پس بی خود نگران این نباش. زودتر برو به اتاقت تا لباست رو بیارم.
    حیرت را در چشمانم خواند و گفت:
    چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟ تو که نمی تونی با لباس خونه بری بیرون.
    حس می کنم برق چشمانم را دید، ولی به روی خودش نیاورد. دلم می خواست بغلش کنم و صورتش را غرق بوسه سازم. چقدر خوب توانسته بود به افکارم پی ببرد و متوجه بشود که از بیرون رفتن با آن لباس سفید که درست مثل کفن مرده است بیزارم.
    *******
    وقتی که از خواب بیدار شدم صورتم خیس عرق بود و نفسهایم سنگین و سخت بالا می آمدند. مثل اینکه در تمام مدت نفس نکشیده بودم. عجیب بود. نمی فهمیدم چرا هربار وقتی ذره ای شادی و نشاط در زندگیم احساس می کردم، کابوس می دیدم. کابوس آدمها، مکانها،... صدای مردی که با تکیه بر او بر مشکلاتم فائق می آیم و آن گاه...! نگاه سیاه و مغرور اویی که حتی در خیالم از تصور رویارویی با او می لرزیدم و احساس شادمانی می کردم. می توانم به او تکیه کنم اما... چه تکیه گاه ناامنی چون هربار بعد از تکیه کردن به او، به زمین سقوط می کردم و بی اختیار به گریه می افتادم. گریه ای از سر بی پناهی!!
    صدای ویرازهای سهمگینی از دور می آمد که کم کم نزدیک شد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که ترسیدم و بی اختیار همه بسته های خرید از دستم رها شدند.
    نمی دان چرا فکر می کردم که آنها، بسته های خرید بودند. حس کردم قلبم فرو ریخت. عصبانی روی زمین نشستم تا آنها را جمع کنم که یک نفر به کمکم آمد. صورتش ناپیدا بود. او هم در مه سختی پنهان بود. خشمگین هرچه را که در دستش بود قاپیدم و از جا بلند شدم که بروم اما... سنگ جلوی پایم را ندیدم و محکم به زمین افتادم. خون بطرز وحشتناکی از پیشانی ام جاری بود. احساس تنهایی و ضعف آزارم می داد. ناگهان نور چراغ یک ماشین، امیدی بر جانم نشاند. یکی به طرفم امد. کسی در ماشین نشسته بود. خواستم به سوی او بروم که یکباره به چاه عمیقی سقوط کردم. چیزی درست مثل یک حس ناشناخته وادارم می کرد دفاعی نکنم. به جایی چنگ نمی زدم، چون مطمئن بودم خواهم مرد. آه که مرگ چقدر دوست داشتنی به سویم آغوش گشوده بود. چشمانم را بستم و نفسم را نگه داشتم. تا چند دقیقه دیگر از این دنیا می رفتم. عجب لذتی، ولی... چرا هیچ اتفاقی نمی افتاد. چشمانم را گشودم که نگاهم به او افتاد. دستم را گرفت. از زیر پوستش چیزی مثل یک نیروی ناشناخته وارد بدنم شد. چیزی عجیب و نادیدنی. چشمانم را بستم. حس کردم هر لحظه امکان دارد که دوباره ببینمش، ولی وقتی چشم گشودم او رفته بود مرا تنها گذاشته و رفته و عیچ چیز برای من برجا نگذاشته بودف جز یک انتظار. کتاب حافظ روی عسلی کنار تختم بود. آن را برداشتم و بعد از نیت خواندم:
    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
    چقدر خوشحال شدم. ای کاش می توانستم این را با صدای بلند، فریاد بزنم. بروم بر فراز بام تهران و از انجا فریاد بزنم که آی آدمهای بی غم... من هم روزی به جمع شما خواهم پیوست. روزی که چندان دور نیست. من چقدر بچه ام. خنده ام گرفته. عجیب نیست که اینقدر کودکانه فکر می کنم چون ذاتم با آن پیچیده شده است. لبخندی زدم و حافظ را دوباره سرجایش گذاشتم. شنیده بوده ام که می گفتند حافظ راست می گویدف پس این هم راست بود. یعنی امکان داشت که من هنوز روزی خودم را پیدا کنم چقدر به انتظار آن لحظه بودم. پاهایم توان نداشتند، ولی مجبور بودند که بایستند. کاش همه فالهایم این قدر خوب از اب درمی آمدند، جوری که روی اعصابم تاثیر مثبت می گذاشتند نه منفی...
    *********
    عکس ستاره!! عکس دختری زیبا، ولی غمگین. غمی در نگاهش موج می زند که نمی دانم چرا هیچ کس جز من نمی فهمد. گویی با من حرف می زند و از چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. ستاره یک راز است. رازی سر به مهر که باید کشفش کنم. وقتی قرار بود صورتم را جراحی پلاستیک کنند، گلی آن را به دستم داد و گفت:
    این... صورت جدید توست.
    نتوانستم از تحسین خودداری کنم. با وجود تمام خویشتن داری ام گفتم:
    چه قدر قشنگه، اما این کیه که این طور با نگاهش، آدم را جادو می کنه. نگاهش آروم، ولی پر از شیطنته.
    با آهی کوتاه و با لحنی غم افزا گفت:
    این ستاره است. قرار بود عروسم بشه.
    نگاهش کردم و با کنجکاوی تکرار کردم:
    قرار بود؟
    سرش را با یاس تکان داد و گفت:
    بله، ولی متاسفانه دیگه نمی شه.
    کنجکاویم گل کرده بود. مثل کارآگاههای جوان که می خواهند همه چیز را بفهمند پرسیدم:
    اما... آخه چرا؟
    ضربه ای ملایم به پشت دستم زد و گفت:
    اون دختر خوبی بود، ولی...
    سکوتش وادارم کرد تا بپرسم:
    ولی چه؟
    آه کوتاه و عمیقی کشید و گفت:
    ولی دیگه نیست. اون رفته. راستش رو بخواهی... مرده.
    با ناراحتی گفتم:
    مرده.
    سرش را تکان داد با ناراحتی گفت:
    بله، خیلی جوان بود. هنوز برای زندگی فرصت داشت، ولی خب... فرصت زندگی پیدا نکرد.
    به سختی پرسیدم:
    چطور مرد؟!
    آه دیگری کشید و گفت:
    نمی دونم. تنها چیزی که شنیدم اینه که توی دریا غرق شده. دختر بیچاره... توی مراسم دفنش حضور داشتم. دختر پاکی بود. خیلی معصوم و پاک. خب دیگه، خدا بنده هاش رو گلچین می کنه.
    دوباره به عکس ستاره نگاه کردم. انگار زنده بود. بی اختیار گفتم:
    مثل اینکه چشمانش حرف می زنه.
    با تعجب نگاهم کرد. نفسی تازه کردم و گفتم:
    باور کنید جدی می گم. در عمق نگاهش چیزی فریاد می کنه. مثل اینکه زنده اس.
    دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
    تو دختر با احساسی هستی و ....
    نگذاشتم احساساتم را به جای منطق بگذارد. قاطع و جدی گفتم:
    این به احساس ربطی نداره. کاملا جدی گفتم مثل اینکه چیزی می خواد بگه، ولی چیزی رو... نمی دونم!
    شانه ای بالا انداخت و گفت:
    نمی دونم. شاید هم حق با تو باشه.
    با لحنی نیمه شوخی و جدی گفتم:
    شاید نه، حتما.
    لبخندی زورکی زد و گفت:
    شاید هم حتما.
    به خنده اش خندیدم. عمو به اتاقمان آمد و چون ما را در حال صحبت دید به شوخی گفت:
    شما خانمها چقدر حرف واسه گفتن دارید. تموم بشو نیست؟
    گلی با لحن خود او گفت:
    چه کنیم دیگه. نمی تونیم که با در و دیوار حرف بزنیم.
    عمو جلو آمد و گفت:
    پس من اینجا چه کاره ام.
    گلی با لبخندی به سوی من به طرف او برگشت و با حالت طنزی گفت:
    بلبل شیرین که از کنارمان رفت با تو صحبت می کنم.
    از روز اولی که به این خانه آمده بودم، آنها مرا به جای دخترشان که مرده است، شیرین می نامند عمو با لحن بامزه ای گفت:
    پس یعنی بی خیال معاشرت.
    گلی خندید و گفت:
    بی خیال بی خیال.
    عمو نگاهی به من کرد و گفت:
    شما قضاوت کن شیرین خانوم، ببین این گل چطور منو سنگ رو یخ می کنه؟
    لحنش به قدری با مزه بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناخواسته خندیدم.آندو هم به خنده افتادند. باید بگویم که عمو به نظر خشک و سرد می آمد، ویل در اصل مرد گرم و مهربانی بود. شاید شغلی که دارد موجب شده بود این طور فکر کنم. با این حال او سرهنگ مقتدر و پرانرژی ای است.
    و اما... حالا که راجع به او حرف زدم بهتر است در مورد گلی هم بنویسم. او را زنی یافتم مهربان و خونگرم با محبتی مادرانه و البته بسیار با فرهنگ. هفته ای نیست که به عیادت سالمندان و مریضان نرود و یا کمک های انسان دوستانه ای از قبیل وجه نقد یا کمک های معنوی و یا خیلی چیزهای دیگر نکند. او را مثل مادرم که نه... ولی خیلی زیاد دوست دارم. همین طور عموجان را. هردوی آنها، انسانهای خوب و با فضیلتی بودند که خیلی هم به یکدیگر علاقه دارند و تا آنجا که از زندگی آندو فهمیدم با عشقی دوجانبه با هم ازدواج کردند و حاصل ازدواجشان هم یک دختر و پسر بود. آقای رخشان کوچک در خارج تحصیل می کند و دخترشان شیرین که هشت سال پیش مرده است. امیدوارم خدا گناهان او را و گناهان همه را بیامرزد.
    گاهی اوقات از خودم تعجب می کنم و از تواناییهایم در انجام بعضی کارهای غافلگیرکننده مثل خواندن انگلیسی، آلمانی و فرانسه درست مثل زبان مادری. مشغول گردگیری اتاق عمو بودم که متوجه آن مجله ها شدم. آنها را اول با بی اعتنایی، ولی بعد با دقت نگاه کردم. تیتر اصلیش وادارم کرد آن را بردارم و ورق بزنم. از آن مجله هایی بود که مسلما در خارج طرفداران زیادی دارند. وقتی به خود امدم مجله تمام شده بود و کارگردگیری مانده بود. سریع بقیه کارها را کردم و از اتاق خارج شدم. گلی در آشپزخانه نشستهبود و مشغول پوست کندن سیب زمینی بود. ضربه ای با پشت دست به در زدم و وارد شدم. باشنیدن صدا سرش را بالا کرد و لبخندی به صورتم پاشید و پرسید:
    چیزی می خواستی شیرین جان؟
    با شرم گفتم:
    می خواستم اگه... اجازه... اجازه بدید چند کتاب از کتابخونه تون بردارم.
    لبخند گرمی زد و گفت:
    این که اجازه نمی خواد عزیزم. می تونی برداری.
    با خوشحالی تشکری کردم و از آشپزخانه خارج شدم. تا مجله پزشکی و چندین کتاب در مورد شیمی برداشتم و به حیاط رفتم روی تاب نشستم و مشغول خواندن شدم. با صدای گلی به خود آمدم:
    شیرین!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  16. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  17. #9
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    سربلند کردم و نگاهش کردم. افزود:


    غذا حاضره. بیا تا از دهن نیفتاده.


    کتابی را که زیر دستم بود برداشتم و داخل ساختمان رفتم. موقع ناهار، عمو پرسید:


    چی می خونی شیرین خانوم؟


    سرم را از روی کتاب برداشتم. سر میز هم نمی توانستم از کتاب دل برکنم. جلدش را نشان دادم و او بعد از خواندن نامش گفت:


    کتاب سنگینیه. مطمئنی که می تونی از مطالبش سردربیاری؟


    لبخندی زدم و ورقی زدم و بدون نگاه مردن به و گفتم:


    البته که مطمئنم. اینو قبلا خونده ام. با وجود حجمش مطالب جالبی داره.


    متوجه شان نبودم، ولی صدای شگفت زده گلی را شنیدم:


    یعنی قبلا این چیزها رو خوندی؟


    بدون نگاه کردن به مخاطبم کمی سرم را تکان دادم و گفتم:


    مطلب دشواری نیست خب بله.


    صدای عمو را شنیدم:


    کمی عجیبه.


    با تشکر بعد از غذا از روی صندلی برخاستم و کتاب را برداشتم و گفتم:


    اگه کتاب خوندن اینقدر عجیب باشه همه آدمهای دنیا، انسانهای عجیبی محسوب می شن.


    گلی گفت:


    ولی تو از همه عجیب تری.


    به شوخی گفتم :


    این حرف رو به خاطر می سپارم. حالا اگه اجازه بدید برم حیاط. باید ادامه شو بخونم.


    گلی با سردرگمی سری تکان داد و اجازه دا. تشکری کردم و از آشپزخانه خارج شدم. با تاریک شدن هوا، کتاب زیر دستم نصفه و نیمه ماند. در زیر نور مهتاب نمی توانستم بقیه اش را بخوانم. ناچار از برخاستم و به اتاقی که به من اختصاص داده بودند رفتم. دوباره دچار همان حس شده بودم. همان حس عجیب. من با تمام این جمله ها آشنا هستم. آشنای اشنا.


    ********


    از کتابخانه که بر می گشتم پیاده بودم. بوق ماشینی از پشت سر توجهم را جلب کرد، با این حال چون مطمئن بودم امکان ندارد کسی با من باشد، همچنان بی تفاوت و خونسرد به راهم ادامه می دادم که صدایی در گوشم پیچید:


    شیرین خانوم.


    به عقب برگشتم. آقا رضا بود. با دیدنش لبخند کمرنگی زدم و سری به نشانه ادب تکان دادم. ماشین را کنار جاده کشید و بعد از احوالپرسی پرسید:


    تنهائید؟


    نگاهی به دوروبرم کردم و با آهنگ طنز گفتم:


    می بینید که!


    در ماشین را برایم باز کرد و گفت:


    سوار شو. می رسونمت.


    سرم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم:


    لطف دارید، ولی مزاحم شما نمی شم.


    لبخند دیگری زد و گفت:


    اصلا مزاحم نیستی. تا خونه عموجون می برمتون. اتفاقا خودم هم به اونجا می رفتم، می تونم شما رو هم ببرم.


    بناچار پذیرفتم و روی صندلی کنارش نشستم. ماشین را راه انداخت. بین راه پرسید:


    مشکلی دارید؟


    متعجب گفتم:


    نه! در چه مورد؟


    شیشه ماشین را کمی پائین کشید و گفت:


    دیگه نمی آئید طرف بیمارستان ما، فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده باشه.


    به شوخی گفتم:


    می ترسم بیام بیمارستان، اون وقت شما دیگه اجازه بازگشت بهم ندید.


    خنده ملایمی کرد و گفت:


    شما بیائیدف مطمئن باشید اجازه ی برگشتتون رو، برخلاف میلم خواهم داد.


    متوجه منظورش نشده بودم. عاقبت پرسیدم:


    بر خلاف میلتون!؟ یعنی اینقدر علاقه مند به دیدن من به عنوان یه مزاحم، روی تخت بیمارستان هستید؟


    با لحنی مرموز گفت:


    شما دختر ایده آلی هستید.


    نیازی نبود به خودم زحمت بدهم و خود را به نادانی بزنم و منظور اصلی اش را بپرسم ب این حال نمی دانم چرا اختیار زبانم را از دست دادم و پرسیدم:


    منظورتون چیه؟


    نگاهم کرد و پرسید:


    متوجه نشدید؟


    شانه هایم را با لاقیدی بالا انداختم وگفتم:


    من که علم غیب ندارم متوجه بشم دیگران چه فکری می کنن.


    این بار دقیقتر نگاهم کرد و گفت:


    به نظر دختر باهوشی می ائید.


    لبانم با پوزخندی کج شد.


    این به هوش من ربطی نداره، چون من غیبگو نیستم.


    با لبخند و لحن معنا داری گفت:


    یه روزی متوجه می شید.


    ماشین را گوشه خیابان نگاه داشت. می خواستم بپرسم چرا که با عذرخواهی کوتاهی گفت:


    همین حالا برمی گردم.


    و از ماشین پیاده شد. مرد جوانی کنار جاده و نزدیک ماشین ایستاده بود. مثل اینکه با هم دیگر اشنا بودند، چون احوالپرسی گرمی کردند. نگاهم به ساعت افتاد. اگر معطل چاق سلامتی کردن و کمک آنها به هم می شدم، مسلما تا شب هم به خانه نمی رسیدم، این بود که از ماشین پیاده شدم. نگاه مرد به طرفم برگشت و نمی دانم چرا حس کردم جا خورده است. حس بدی نسبت به او نداشتم. یک حس آشنا نسبت به او در خودم احساس می کردم. رضا دست به کمر او زد و گفت:


    معذرت می خوام که شماهارو با همدیگه اشنا نکردم. شیرین، با فریبرز آشنا بشین. ایشون یکی از بهترین دوستان من هستند. سری به نشانه ادب تکان دادم و البته او نیز همان قدر ادب به خرج داد و جوابم را زمزمه وار داد و گفت:


    خوشوقتم.


    رضا رو به من پرسید:


    چرا پیاده شدین؟


    گفتم :


    دیگه راهی نمونده. بقیه راه رو پیاده می رم.


    گفت:


    صبر کن می رسونمتون.


    سرم را به نشانه رد درخواستش تکان دادم و گفتم :


    نه متشکرم. دیگه راهی نمونده. پیاده برم بهتره. یه نوع ورزش هم هست.


    پرسید:


    مطمئنید؟


    لبخند زورکی برلبانم جای گرفت. از اینکه این همه خشک و سرد رفتار می کردم خوشحال نبودم، ولی خب... بعضی اوقات هم این گونه بی حوصله می شدم. آهسته گفتم:


    بله. مطمئنم.


    سرش را تکان داد و بعد از نگاه دقیق به چشمانم گفت:


    باشه. پس مواظب خودتون باشین. خداحافظ.


    از مرد کناری او هم خداحافظی کردم و به راه افتادم، در حالی که چیزی مثل یک شمع در تاریک خانه ذهنم روشن شده بود. من فریبرز را شناختم. مطمئن هستم که او را قبلا جایی دیده ام.


    *******


    الان که دارم می نویسم ساعت تقریبا هفت بعدازظهر است. گلی و عموجان برای استقبال از پسرشان تقریبا دو ساعت پیش خانه را ترک کرده اند. گلی اصرار کرد با آنها همراه شوم ولی خب... به خودم که نمی توانم دروغ بگویم. من می ترسم. هرکسی را وقتی برای اولین بار می بینم می ترسم، البته فامیلهای آنها ترسناک نیستند، ولی چون تا به حال آنها را ندیده ام و با آنها همکلام نشده ام احساس ترس می کنم. سکوت وحشت آفرینی است. حالا که تنها هستم احساس پشیمانی می کنم. باید سر خودم را به نحوی گرم کنم تا متوجه این سکوت نشوم....


    ******


    ساعت تقریبا چهار بامداد بود و روزمهر همچنان بیدار زیر نور چراغ مطالعه به صفحات باقی مانده دفتر نگاه می کرد تا اگر چیزی دیگری نوشته شده است بخواند، ولی چیزی ندید. دفتر را بست و به عقب تکیه کرد. سرش به خاطر بیخوابی و خستگی درد می کرد و چشمانش می سوختند. حالا متوجه می شد که این دفتر متعلق به چه کسی است و به خاطر آن خود را سرزنش می کرد. او بدون اجازه شیرین به دفتر خاطرات او دست زده بود و شیرین مسلما از این کار او ناراحت می شد. سعی کرد فکر فضولی را از سر بیرون کند و طور دیگری به این کارش بنگرد. او از لابلای همین صفحات فهمیده بود که شیرین دختری مهربان و حساس، قدرشناس و صبور است که گاهی اوقات علائق خود را پشت نقابی از خونسردی و ب یتوجهی پنهان می کند. فکر شیرین، چنان ذهنش را مشغول کرده بود که بقیه چیزها را از یاد برده بود. به خود آمد. نباید تا این حد به او فکر می کرد. در قاموس او این کار گناه بود. گناهی نابخشودنی.


    از جا برخاست تا به آشپزخانه برود و لیوانی آب بنوشد که قاب عکس ستاره که درست روی لبه میز بود به زمین افتاد. خم شد و عکس را برداشت و نگاه کرد و بعد آن را سرجایش گذاشت. به آشپزخانه رفت و بعد از نوشیدن جرعه ای آب به اتاقش بازگشت. عکس ستاره هنوز آن جا بود. آهسته با لبخند نجوا کرد،(( هنوز هم تو سلطان قلب منی عزیزترین شب بخیر.)) روی تخت دراز کشید و پلک برهم نهاد و خیلی زودتر از آن چه فکرش را می کرد، به خواب رفت.


    ********


    شیرین از پله ها پایین آمد. درست در همان لحظه، روزمهر با موهایی ژولیده که در حال مرتب کردنشان بود از اتاقش خارج شد. برای لحظاتی، نگاهشان در هم گره خورد و هر دو همانطور ایستادند و به چشمان همدیگر خیره شده بودند. یکباره شیرین به خود امد و نگاهش را دزدید و سریع سلام کرد. روزمهر هم به خود آمد. عجیب نبود که نمی توانست نگاهش را از او برگیرد. جواب سلام او را داد و به طرف آشپزخانه رفت. هردو در یک زمان کنار در آشپزخانه بودند. روزمهر آداب را حفظ کرد و کناری ایستاد تا اول شیرین وارد شود و بعد از ورود شیرین، وارد آشپزخانه شد. صدای سلام روزمهر با صبح بخیر شیرین درهم آمیخت و این با لبخند سرهنگ و گلی همراه بود. جوابشان را دادند و آن دو روی صندلی نشستند. گلی فنجان چای هرکدام را جلوی رویشان گذاشت و خود نیز با صبحانه اش سرگرم شد. روزمهر دست از خوردن کشید و با مهربانی رو به مادرش که کنار شیرین نشسته بود گفت:


    متشکرم مادر.


    نوش جانت عزیزم. راستی...


    روزمهر برجا ایستاد. گلی رو به آندو پرسید:


    شما دو تا با همدیگه آشنا شدید؟


    روزمهر نیم نگاهی به شبربن کرد. ظاهرش خونسرد و بی تفاوت می نمود. با پوزخندی گفت:


    اونقدر از ایشون صحبت کرده بودید که دیگه نیازی به معرفی حضوری نبود. این طور نیست شیرین خانوم؟


    شیرین دستپاچه شده بود، با این حال زود به خود مسلط شد و سرش را تکان داد و هیچ نگفت. روزمهر با تشکری مجدد از اشپزخانه خارج شد. شیرین هم بعد از او جا بلند و بعد از تشکر از گلی، خطاب به او پرسید:


    اجازه می دید امروز یه سر به اسایشگاه بزنم؟


    گلی داشت با چاقو کره را روی نان می مالید. سرش را تکان داد و گفت:


    البته. فقط دیر نکنی.


    چشم .


    سپس خطاب به سرهنگ پرسید:


    عموجان اشکالی نداره ماشینو...


    سرهنگ نگذاشت او بیشتر از ان ادامه دهد. از جا بلند شد و گفت:


    نه اشکالی نداره. می تونی ببریش. فقط مواظب باش مثل اون دفعه توی جاده گیر نکنی.


    حتما. از توصیه تون هم متشکرم.


    می خواست از آشپزخانه بیرون برود که سینه به سینه روزمهر گرفت. سرووضعش مرتب بود و بوی ادکلن مردانه ای که به خود زده بود بیکباره فضای آشپزخانه را پر کرد. روزمهر بدون آنکه او را نگاه کند کنار کشید و رو به مادرش پرسید:


    مادر... سوئیچ کجاست؟


    گلی با مهربانی پرسید:


    جایی می خوای بری؟


    بله. می خوام برم شهر. بالاخره نگفتید سوئیچ کجاست.


    گلی مانده بود چه بگوید که شیرین به کمکش آمد و گفت:


    من با تاکسی می رم.


    گلی گفت:


    روزمهر می رسوندت.


    بدون کوچکترین مکث با فکر کردن گفت:


    نه نه متشکرم. به ایشون زحمت نمی دم. تنها می رم.


    با روزمهر برو عزیزم. می تونی کمک حال اون هم باشی تا شهر رو یاد بگیره.


    ولی...


    تا تو حاضر بشی روزمهر ماشینو روشن می کنه.


    بالاجبار پذیرفت و از آشپزخانه خارج شد در حالی که ابدا متوجه نگاه خصمانه روزمهر به مادرش نشد.


    روزمهر به عقب تکیه داد و آهی کوتاه برکشید. سخت است آدم در جمع باشد، ولی باز احساس تنهایی کند. او در جمع کانون گرم و پرمهر و محبت خانواده اش بود، با این حال خود را تنها می دید. عاشقان راستین همیشه تنهایند. تمام فکر و ذهن و نگاهشان را معشوق می پوشاند. بدون او خود را تنها و غریب می بینند روزمهر چنین حالتی را داشت. جدا چقدر تنها بود. صدای ضربه ملایمی که به شیشه ماشین خورد او را از فکر بیرون آورد. سرد و بیروح نگاهی به بیرون کرد و شیرین را دید. مشخص بود تابع مد روز است، ولی سادگی عجیبی همراه با نوعی حالت خاص در او دیده می شد که روزمهر را وادار می کرد بیشتر نگاهش کند. این حس را فقط وقتی کنار ستاره بود پیدا می کرد. ستاره به طرز عجیبی جذاب بود. جذابیت بی نظیر ستاره، همیشه مایه شگفتی اش می شد. حالت خاصی در ستاره وجود داشت که مثل آهنربا همه را به طرف خود می کشید. نوعی عشوه زنانه با زیرکی خاصی در او همراه بود.


    در را باز کرد و شیرین به سبکی نسیم روی صندلی کناری نشست. محجوب به نظر می رسید، ولی خجالتی یا دست و پا چلفتی نه! انگار اطمینان داشت همه چیز زیر سیطره اش است. و چقدر این اطمینان به او ظاهر اسطوره ای می بخشید. طبیعی به نظر می رسید. مثل اینکه سالها با روزمهر آشنا است. راحت بود، ولی کمی دستپاچه به نظر می رسید که البته قابل درک بود. روزمهر ماشین را روشن و آن را از خانه خارج کرد. سکوت بینشان حاکم بود که با صدای روزمهر شکست:


    شما کجا می رید؟


    آسایشگاه سالمندان لطفا.


    می دونید که آدرس ها رو بلد نیستم. لطفا راهنمائیم کنید.


    سرش را به نشانه قبول درخواست او تکان داد. روزمهر به یکباره پرسید:


    گفتید آسایشگاه سالمندان؟ این طور نیست؟


    کمی جا خورد، ولی خود را کنترل کرد.


    بله. همین طوره.


    چرا اونجا؟


    یه جور حس دلبستگی، شاید هم وابستگی.


    دنیای پیرها رو دوست دارید؟


    سوالش صریح و رک بود. خوب بود که مثل دیگران همه چیز را در ابهام مخفی نمی کرد:


    نه، ولی توش احساس بیگانگی هم نمی کنم. من جزئی از اونها شده ام.


    شما خیلی جوانتر از اونی هستید که از این حرفها بزنید.


    فرق زیادی با اونها ندارم. اینو مطمئنم.


    روزمهر خیلی ناگهانی پرسید:


    تا به حال چیزی از گذشته به خاطر آورده اید؟


    سوالش به طرز وحشتناکی صریح بود. کاملا روشن. به روشنایی اب و البته شیرین خیلی از این نحوه صحبت جا خورد. خودش را به سختی کنترل کرد. خیلی وقت بود که به این موضوع فکر نکرده بود. به سختی گفت:


    نه چندان.


    بدجنسی روزمهر گل کرده بود:


    و اگه چیزی رو به یاد بیارید ایا به پدر و مادرم می گید.


    دلیلی نمی بینم نگم.


    روزمهر ماشین را بی هدف می راند.


    حتی اگه چیزی در گذشته تون وجود داشته باشه.


    متوجه نمی شم


    منظورم اینه هرچی که باشه بهشون می گید.


    بله. هرچی که باشه، چون مطمئنم از خبر بدست آوردن سلامتیم خوشحال خواهند شد.


    عجیب بود. چرا نمی توانست جلوی شیطنتهایش را بگیرد؟ در این شش ماه خود را مخفی کرده بود و دیگر کافی بود. حس عجیبی در وجودش مجبورش می کرد با بدجنسی و شیطنت با شیرین حرف بزند:


    و اگر چیزی در گذشته تون وجود داشته باشه که شما رو ناراحت کرده باشه و به خاطر همون ناراحتی هم تصادف کرده باشید... چی؟


    شاید همه چیز رو بهشون نگم، ولی خبر بدست آوردن سلامتیم رو ازشون پنهان نمی کنم.


    روزمهر خونسرد بود. نمی دانست چرا، ولی بدش نمی آمد سر به سر دخترک بگذارد. دوباره پرسید:


    خیلی خب، حالا ما فرض رو بر این میگیریم که شما حافظه تون یا در واقع سلامتیتون رو به این زودی به دست نیارید... در این صورت باز هم همین طور قاطع صحبت می کنید؟


    حس کرد چیزی مثل آتش داغ و سوزان جلوی چشمش را گرفته است. آن گرمی از جلوی چشمانش کنار رفت و بر گونه ها جا خوش کرد. دلش می خواست گریه کند. کلام روزمهر با تمسخر و تحقیر همراه بود. حس کرد عرق از روی گردن و ستون فقراتش سر خورد تا پایین رفت. چندشش شد. هنوز در خیابان اصلی بودند و اصلا نمی دانستند کجا می روند. بسختی و با صدایی مرتعش گفت:


    نگه دارید. پیاده می شم.


    روزمهر با بدجنسی گفت:


    جواب سوالم را ندادید. چه کار می کنید؟


    اعصابش بشدت تحریک شده بود و قلبش درست مثل اسفنج خیسی بود که آبش را می گرفتند. چقدر احساس ضعف و ناتوانی می کرد، با این حال خودش را نباخت. بغض کرده بود، ولی اهمیتی به آن نداد. با عصبانیتی پنهان، محکم و مرتعش گفت:


    نگه دارید.


    روزمهر به سوی او چرخید، ولی بعد به سرعت نگاهش را از او برگرفت. ماشین را گوشه خیابان نگه داشت. شیرین از ماشین پیاده شد و در را برخلاف میلش که دوست داشت محکم بکوبد، آرام رها کرد و با گامهایی شتابان از ماشین او فاصله گرفت. روزمهر درست مثل کسی که هیچ خبری از ماجرا ندارد، مجددا ماشین را روشن کرد و بی خیال از جلوی پای شیرین رد شد.


    *********


    وارد مغازه گل فروشی شد. صاحب مغازه سلامی کرد و جوابی گرفت. روزمهر به طرف گلدانهای بزرگی که سمت راست مغازه را پوشانده بود رفت و از هر گلدان چند شاخه گل برداشت: ارکیده، سرخ، گلایول، مینا و گل رز و آنها را به دست مغازه دار سپرد. گلفروش بسرعت دسته گلی برای او تهیه کرد، سپس بالبخند و نگاه معناداری گفت:


    مبارک باشه.


    متعجب به مرد نگاه کرد. مرد خود را موظف دید توضیح دهد:


    حتما برای یه امر خیره!


    پوزخندی تمسخر آمیز لبانش را از هم گشود. با خود تکرار کرد، (( امر خیر. )) دست در جیبش کرد و کیفش را از ان درآورد و با خونسردی گفت:


    این طور نیست خب... پول گلها چند می شه؟


    مرد با چرب زبانی گفت:


    قابل شما رو نداره.


    حوصله تعارف نداشت. بی حوصله پرسید:


    چند؟!


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  18. 2 کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  19. #10
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    مغازه دار از صراحت او تعجب کرد و قیمت را گفت. سریع چند هزاری نو و تا نشده از کیف پولش خارج کرد و روی پیشخوان گذاشت. بیشتر از مبلغ درخواستی بود، با این حال چون عجله داشت فرصت نکرد باقیش را بگیرد. دسته گل را برداشت و از مغازه خارج و سریع سوار ماشین شد. حتی صدای صاحب مغازه را نشنیده انگاشت و بعد از چند استارت، ماشین را روشن کرد و از گلفروشی فاصله گرفت. بین راه نگاه دقیقی در آینه به خود کرد. آیا ظاهرش مناسب این دیدار بود؟ آیا او را اینگونه می پذیرفت یا از پذیرفتنش سرباز می زد؟ لبخند تلخی بر لبانش نقش بست. نسبت به شش ماه گذشته چقدر شکسته شده بود. انگار این اولین باری بود که به خود نگاه می کرد. چطور متوجه آن چند تار موی سفید که لابه لای موهای سیاه و براقش می درخشیدند نشده بود؟ آنقدر در تنهایی غرق بود که بزحمت غذا می خورد، پس چطور می توانست به ظاهر خود توجه کند. به چشمانش نگاه کرد. زیر چشمانش گود افتاده بودند و دیگر مثل گذشته شاد و شوخ به نظر نمی رسید. هوا را باسنگینی بلعید و سرعت را زیاد کرد و به طرف بهشت زهرا راند. جلوی بهشت زهرا پیاده شد. اواسط هفته بود و عده زیادی برای زیارت اهل قبور نیامده بودند، همین به آرامش بیشتری می بخشید. دسته گل را برداشت و روی سقف ماشین گذاشت، سپس درها را قفل کرد. دسته گل را دوباره به دست گرفت و بعد به بینی نزدیک کرد و لحظاتی چند بوی سکر آورد و شادی بخش گل را استشمام کرد. در آن وقت از روز کمتر کسی آن دور و اطراف دیده می شد وگرنه حتما هم متوجه مرد جوان و خوش اندامی می شد که ظاهر آراسته و شیکش و صورت زیبا و جذابش در آن لحظه هرکسی را به سوی خود می کشید. روزمهر به قطعه ای که قبلا آدرسش را از سپیده گرفته بود رفت. پس اینجا بود! چقدر خسته بود. چفدر رنجور و چه اندازه غم گرفته. غباری از اندوه صورتش را پوشاند. آهسته از کنار قبرها می گذشت و همانطور که آنها را می شمرد نامشان را هم می خواند: هفت، هشت، نه و... نفسش بالا نمی آمد ادامه بدهد،(( یعنی او اینجاست؟ زیر این خاک؟))
    ستاره زیبای او با آن قامت رعنا و پری پیکر در این یک وجب زمین، جای گرفته بود؟ اما اینجا که مختص به کودکان است. این قبر کوچک نمی تواند قبر تمام زندگی او باشد. قبر ستاره پر فروغ او همین اندک جاست؟ بغضی سنگین گلویش را می فشرد،(( اینجایی؟!)) پاهایش یارای پیش رفتن نداشتند. باید به سوی او می رفت، ولی نمی توانست. نهیبی به خود زد. اگر ستاره او را در آن حال می دید حتما می گفت،(( سعی کن بر اعصابت مسلط باشی)) ولی در آن لحظه به هیچ چیز نمی توانست فکر کند. به هیچ جیز جز اینکه هستی و زندگی او مرده و در این خاک ماوا یافته است. جلوی قبر او ایستاده. درست آمده بود. همه چیز درست بود. (( ستاره شریفی)).روی قلبش احساس سنگینی می کرد. با یک حرکت روی زمین نشست. دسته گل را به سستی روی سنگ مرمر قبر گذاشت چقدر سنگ مرمر او سفید بود. تازه به یاد می آورد که ستاره پوستی به شفافی و سفیدی همین سنگ مرمر داشت. پس باید باور می کرد. مرگ او را و تنهایی خودش را.
    اندیشید،(( یعنی اون الان زیر این سنگه؟ ستاره من... زیر این سنگ به خواب ابدی فرو رفته؟)) روبان دور گلها را باز کرد و بعد گلها را به طور منظم روی سنگ قبر چید. لحظاتی بعد از پایان کارش به قبر او نگاه کرد. انگار قبر او، با گل پیوند بسته بود. ستاره عاشق گل بود. این را بارها اعتراف کرده بود. سنگ قبر را لمس کرد و بعد زیر لب شروع به خواندن فاتحه، لبخندی زد. حیف بود الا که به اینجا آمده بود لبخندی را از او دریغ می کرد. با محبت و مثل اینکه ستاره را روبروی خود می بیند گفت،(( سلام ستاره من... معشوقه جفا پیشه من، معبود قشنگ و بی وفای من... دیروز از آلمان برگشتم. از همون جایی که تورو برای اولین بار دیدم و بعد... دلم رو سپردم بهت. آه... کاش می دونستم دل به چه موجود ستمکاری سپرده ام تا عاشقت نمی شدم...))
    درست مثل این بود که ستاره زنده است و دارد با نگاه او را سرزنش می کند. چشمانش را بست و او را در لباسی به سفیدی برف و به قشنگی عشق پاکش مجسم کرد. بنرمی خندید و گفت،(( پوزش می خوام منو عفو کنید بانو که بهتون توهین کردم، ولی آخه خودتون قضاوت کنید. اسم این کارتون چیه؟ اسم اینکه دل یه عاشق رو بشکنی و بعد تنهاش بذاری، وفاداریه؟!...آه! ستاره گاهی اوقات از ته دل آرزو می کنم ای کاش تو رو نشناخته بودم. ای کاش باور می کردم که تو اون دختر محجوب توی کالج نیستی. که می فهمیدم زیر نقاب حجب و حیا چه طوفانی در خودت داری. تو با من چه کار کردی؟ اصلا به من فکرکردی؟ وقتی اون کارو کردی به فکرت رسید که یه نفر اون طرف دنیا نگرانته؛ که داره از غصه دق می کنه؛ که نمی دونه کسی مثل تو... این طور تنهاش گذاشته و بی کس و آواره رهاش کرده. آره، این فکر رو گردی؟ حالا من اینجا... تو اونجا. تو در قلب من زنده ای، ولی من مرده ام. باور نمی کنی؟ نه! شاید هم حق داشته باشی که باور نکنی، اون روزمهر همیشه خندان و شوخ کجا و این روزمهر ماتم و غم گرفته کجا. یادته یه بار بهت گفتم من از تو عاشق ترم؟ می بینی، عاشقترم چون هنوز مرگ تن تورو باور نکرده ام. حس می کنم که زنده ای. که وجود داری. چون هنوز نبضت رو و بوی تنت رو احساس می کنم. اون ترنم صدا، اون شعر بخصوص، همه چی رو حس م یکنم. آخه چطور باور کنم که تو دیگه نیستی؟ مثل اینکه دارم به قلب خودم نیشتر می زنم. هیچ وقت نتونستم بهت بگم که طاقت غصه ات رو ندارم، چون قبل از اینکه تو ناراحت بشی خودم ناراحت می شم. آه... ستاره کجایی؟ اینجا یا...))
    به قلبش اشاره کرد و گفت،
    (( اینجا! می خوام حست کنم. دلم برات تنگ شده ستاره، خیلی تنگ. از همیشه تنهاترم. قلبم تنهاست و تو نیستی. یادته؟ یادته ما الان باید ازدواج کرده باشیم. اون وقت تو می شدی خانم خونه و منم می شدم مرد خونه. خنده داره... نه؟!))
    اشک از چشمانش فور می چکید. چقدر برای این لحظه ثانیه شماری کرده بود. زمزمه وار ادامه داد،
    (( هیچ وقت نتونستی حس کنی و باور کنی که چقدر دوستت دارم. نه. دوستت ندارم، عاشقتم. عاشق اون رفتارهات، اون مزه پرونیهات، شیطنتهات و اون حالت بچگانه که در تمام عمرم در هیچ دختری جز تو ندیده بودم. کاش درک می کردی وسعت تمام لحظه های با تو بودن رو. بلحظه هایی که فکر نمی کنم دیگه در تمام عمرم تکرار بشن. هرگز و هیچ وقت... آه... دریچه قلبم مسدود شده. نسیم عشق تو قلبم رو نرم کرد و طوفان عشقت اونو سفت و سخت. تمام لحظه هام، فکرم و اندیشه هام، متوجه دختر بی وفائیه که اون قدر صبر نکرد تا ببینمش و لمسش کنم. تا سرش رو، روی شانه ام احساس و موهای پریشونش رو با نوک انگشتام مرتب کنم...آه ستاره...! اونقدر دوستت دارم که نمی تونم به خاطر اون کارت، به خاطر نابود کردن غرور من و احساساتم، به خاطر نابود کردن آینده ام و خوشبختیم و بخاطر کار احمقانه ای که با خودت کردی فراموشت کنم. حتی نمی تونم از فکرت برای یه ثانیه بیام بیرون، چه برسه به اینکه فراموشت کنم. تمام ذهنم و فکرم، چشمان سیاه توئه. نگاه اولین روز. همون وقتی که کتابت رو به دستت دادم. وقتی چشمانت رو دیدم باورم نشد. چشمانی رو می دیدم که همیشه توی خواب دیده بودم. مسخ شدم. باورم نمی شد که تورو دیده باشم. چرا تو رو دیدم و عاشقت شدم؟ کاش نگاهم نمی کردی، ولی شاید هم تقصیر تو نبود. تقصیر من بود که عاشق چشمان پاک تو شدم. اون روز توی نگاهت یه جذبه بود. یه مغناطیس. یه نیروی غیر قبل کنترل. یه نیرویی که هیچ اسم بخصوصی نداره. نیرویی که یه وقت اسم عشق به خودش می گیره یه بار تعلق خاطر شایدم دلبستگی، گاهی اوقات هم وابستگی. من این همه دوستت داشتم و تو باور نکردی. بی وفا...! یعنی اون قدر ارزش نداشتم که به خاطرم صبر کنی؟ به اندازه یه هفته یا نه... یه دقیقه... یه تلفن. یعنی به این اندازه هم ارزش نداشتم؟ یه تلقن با یه کلمه و فقط روزمهر. آخ ستاره... دلم گرفته. به اندازه تمام عالم... دلم گرفته. تنهام ستاره. خیلی تنها. اون قدر توی این تنهایی غرقم که هیچ چی رو نمی بینم. توی تو حل شده ام و حالا دارم خودم رو پیدا می کنم. از ذره های وجود تو. از ذره هایی که هیچ وقت جرات لمسشون رو پیدا نکردم.))
    شما آقای درخشان هستید؟
    صدای زنانه ای روزمهر را به خود آورد. اشک از گونه هایش جاری بود. آنها را با پشت دست زدود و سرش را کمی به عقب متمایل کرد. دختر جوان و سیاه پوشی با دسته گلی پشت سرش ایستاده بود. معلوم بود برای روی قبر آورده است. باید مقابل پای او بلند می شد، ولی توان انجام این کار را نداشت. نگاهش را دوباره متوجه قبر کرد و آهسته گفت:
    بله!
    دختر که کسی جز سپیده نبود، روبروی او در طرف دیگر قبر نشست و بعد از گذاشتن گل، روی قبر، نجواگونه گفت:
    ستاره خیلی از شما برام حرف زده بود.
    نگاه اشک آلود و تار روزمهر به طرف او چرخید. او را شناخته بود با این حال تردید داشت، آرام گفت:
    شما...؟!
    سپیده با صدای بغض آلود گفت:
    من... پسیده هستم. خواهر کوچکتر... ستاره!
    صدایش هنگام ادای جمله اش می لرزید و مرتعش بود:
    فکر نمی کردم شما رو... اینجا زیارت کنم.
    با شنیدن صدای روزمهر، سربلند کرد و به او خیره شد. چقدر غمگین و گرفته بود. با آن چیزی که ستاره برایش تعریف کرده بود و لحن صدایش، زمین تا آسمان فرق داشت. زمزمه کرد:
    من هم همین طور.
    خیلی وقته که اینجائید؟
    سپیده آهی کشید و روبان دور گلها را باز کرد و آهسته گفت:
    نه زیاد...! اولش که شما رو دیدم فکر کردم اشتباه آمده ام، ولی بعد...
    روزمهر بغضش را فرو خورد و گفت:
    دیروز از آلمان برگشته ام. متاسفانه شب بود وگرنه زودتر از اینها اینجا می آمدم.
    صدای سپیده گرفته و بغض الود به گوش رسید. انگار داشت گریه می کرد.
    با این کارتون روح ستاره رو شاد می کنید.
    روزمهر با آهنگی ساده گفت:
    هیچ وقت طاقت ناراحتی ستاره رو نداشتم.
    سپیده به سختی خود را کنترل می کرد:
    اون... خیلی... خیلی... به شما...
    بغضش ترکید و اشک از چشمانش بیرون تراوید. روزمهر دستمال ابریشمین تمیزی از جیب کتش خارج کرد و به طرف او گرفت. سپیده با دستانی لرزان، دستمال را از او گرفت و اشکهایش را با آن پاک کرد. روزمهر با آهی عمیق گفت:
    ما هر دو به همدیگه علاقه داشتیم. خیلی زیاد. زیادتر از اونی که بشه به زبونش آورد.
    سپیده در حال گریستن به سختی گفت:
    اون بارها برام از شما صحبت کرده بود. محبت اون به شما خالص بود.
    روزمهر سرش را تکان داد محزون گفت:
    نبود! باور کنید که نبود وگرنه اون کارو نمی کرد.
    اون دهتر حساسی بود. همین طور خیلی احساساتی.
    بله. در همه چیز احساساتی بود جز من.
    سپیده بشدت نفی می کرد. سرش را تکان داد و گفت:
    نه. اصلا این طور نیست. اون...
    روزمهر نگذاشت او بیشتر از آن ادامه بدهد. غمگین و غم گرفته گفت:
    همین طوره. اون منو و عشق پاک و بی آلایشم رو ندیده گرفت. من اونو واقعا دوست داشتم. شاید بتونم به جرات بگم که با تمام وجود به اون وابسته بودم. به اون با تمام شیطنت ها و بچگی هاش. با تمام جدیتها و شوخیهاش. سپیده خانم، من اونو به خاطر خودش می خواستم، به خاطر وجود خودش، نه به خاطر چیز دیگه ای، اما اون باور نکرد. نمی دونم برای چی. یعنی این قدر مرموز بود؟
    سپیده ناراحت گفت:
    یکطرفه به قاضی نرید آقای درخشان. اون بارها پیش من اعتراف کرده بود که تا چه حد به شما علاقه داره. اینو باور کنید.
    پس چرا اون کار احمقانه رو کرد؟ جز اینه که فکر می کرده من اونو تنها می ذارم؟ جز اینه که باور نکرده بود عزیزترین عزیزهای منه؟
    صدای بغض آلود سپیده در گوش روزمهر طنین انداخت:
    اون... همیشه یه چیزی رو برام می خوند، می گفت... اینو شما بهش گفتید.
    چشمان روزمهر با برق اشکی می درخشید. از آن شیطنتی که همیشه در چشمانش می رقصید، چیزی بر جا نمانده بود. به سپیده خیره شد. سپیده و ستاره اصلا به هم شبیه نبودند. هر چقدر ستاره ظاهر شرقی داشت سپیده به غربیها شبیه بود. روزمهر نگاهش را از او برگرفت. سوالی ذهنش را به خود مشغول کرده بود. آهسته پرسید:
    شما... اونو موقع دفن دیدید؟
    سپیده هم آهسته گفت:
    نه. در واقع چیزی ازش باقی نمانده بود که ببینمش. ماهیها... نصف بدنشو خورده بودند.
    روزمهر متعجب پرسید:
    پس چطور فهمیدید که اون ستاره است؟
    سپیده غمگین گفت:
    از دوازده فاکتور اصلی شناسایی... هفت تاش درست بود. مادر نمی دونست. وقتی فهمید اجازه نداد جنازه رو بیشتر تیکه تیکه کنن. این بود که بقیه فاکتورها نرسیده و اونو... همون جوری دفن کردن.
    یعنی... حتی نتونستید به من خبر بدید؟
    لحنش سرزنش بار و ملامتگر بود. سپیده همان طور سر یه زیر گفت:
    باور کنید نشد. این کار برای شما زحمت داشت.
    روزمهر ناباورانه و ملامتگر گفت:
    زحمت؟ از چی صحبت می کنید خانم؟ ستاره نامزد من بود و قرار بود ما با هم ازدواج کنیم. اون وقت شما از زحمت صحبت می کنید؟ شما... شما...
    می فهمم آقای رخشان، ولی... باور کنید نتونستم. همه چیز خیلی اتفاقی و پشت سر هم رخ داد. دنیا آمدن حامد پسر سپهر، مرگ ستاره همه چیز مارو گیج کرده بود. بقدری سریع پشت سر هم ردیف شدن که... ما همه گیج شده بودیم. تازه بعد از دفن ستاره بود که متوجه شدیم چه اتفاقی افتاده.
    خانواده تون...؟!
    از هم پاشیده. همه چیز نابود شده. انگار ستاره با مرگش همه رو از همدیگه ناراحت کرده. روح خانه ما ستاره بود و حالا که اون نیست انگار خونه بدون روحه. من اصلا لذت عمه شدن رو نچشیدم، چون در فراق از دست دادن ستاره آن چنان غرق بودم که چیزی رو حس نمی کردم. همه چیز به هم ریخته. خونه ما مکانی شده مثل ماتمکده. هیچ چیز نظم و ثبات نداره. همه از دست همدیگه خسته شدن.
    همیشه اینجا می آئید؟ یا فقط امروز؟
    سپیده پوزخندی تلخی زد و گفت:
    همیشه؟! آره شاید بشه گفت همیشه. اینجا تنها جائیه که توش احساس آرامش می کنم. حداقل از گریه های مادر، سکوت پدر و گوشه گیری بقیه توش خبری نیست. بی موقع به حرفها و درد دلهام گوش می ده و با سکوتش بهم مجال فکر کردن می ده. ما تا چند ماه پیش خیلی خوشبخت بودیم آقای رخشان، خیلی. ولی بعد زمونه به ضرر ما چرخید. ما توی بدبختی ها گم شدیم. همه چیز نابود شده. نابود!!
    متاسفم که این چیزها رو می شنوم. هیچ فکر نمی کردم که در این مدت این اتفاقها براتون پیش بیاد و گرنه زودتر از اینا...
    سپیده حرف او را قطع کرد و گفت:
    شما دیگه وظیفه ای نسبت به ما ندارید. قرار بود یه روزی با ستاره ازدواج کنید، ولی حالا دیگه همه چیز تموم شده.
    از نظر من تموم نشده. من دینی نسبت به ستاره دارم که باید اداش کنم.
    سپیده بی اختیار پرسید:
    چه دینی؟
    نمی تونم بگم. کمکم کنید. باید ادای دین کنم.
    سپیده نگاهش کرد و گفت و بعد مردد پرسید:
    چرا؟!
    خودم هم نمی دونم. فقط حس می کنم با این کار آرامش روح برای خودم می خرم.
    سپیده چشمان عسلی رنگش را به او دوخت. اشک در چشمانش جمع شده بود. سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد از جا بلند شد و منتظر ماند تا روزمهر نیز بلند شود. روزمهر زیر لب جمله ای گفت، سپس بلند شد. تقریبا ظهر شده بود. کنار هم از کنار قبرها گذشتند. روزمهر گفت:
    ماشین دارید؟ اگه ندارید شما رو تا خونه می رسونم.
    سپیده سرش را تکان داد و با شرم گفت:
    نه ندارم، ولی مزاحم شما هم نمی شم.
    شما هم مثل ستاره تعارفی هستید. هیچ زحمتی برام نیست. از این گذشته می خوام خونه جدید شما رو هم یاد بگیرم.
    سپیده دیگر سرسختی نکرد و با تکان سر موافقت کرد. بعد از سوار شدنشان در ماشین، مدتی سکوت بینشان حاکم شد که با صدای سپیده شکسته شد:
    می تونم بپرسم چرا به ایران برگشتید؟
    من برای کشورم به اونجا رفته بودم. برای کشورم هم برگشتم.
    قصد دارید در ایران چه کار کنید؟ ماندگار می شید؟
    در مورد سوال اولتون باید بگم که بزودی یه مطب دایر می کنم، اما قبلش باید نظام پزشکیمو بگیرم. در مورد سوال دومتون هم باید بگم که اینجا تعلقاتی دارم که دیگه نمی تونم ترکشون کنم.
    خوش به حالتون! برای آینده تون برنامه ریختید.
    شما خیال انجام چه کاری رو دارید؟
    من...؟! طبق معمول توی دانشگاه درس می خونم. این طوری حداقل چند ساعتی رو از محیط غم افزای خونه دور می شم.
    فکر نمی کردم اوضاع این قدر خراب باشه. مثل اینکه در این میون شما هم ضربه کمی نخوردید.
    اون خواهر من بود آقای رخشان. اوون نه تنها خواهرم، که بهترین دوستم، تنها محرم رازم و سنگ صبورم بود. جدایی از اون برم خیلی گرون تموم شد و بعد از مرگ نابهنگامش.
    فکر میکردم در این حادثه تنها من یه همچین ضربه مهلکی خورده ام. هیچ فکر نمی کردم که دیگران هم احساسی مشابه احساس من و شاید قوی تر از من داشته باشن.
    سپیده لبخند تلخی زد و گفت:
    باورش خیلی مشکله. با وجودی که تقریبا شش ماه از اون ماجرا می گذره،با این حال هنوز هم که هنوز فکر میکنم که انگار همین دیروز بود که اون خبر وحشتناک رو بهمون دادن.
    روزمهر با دست موهای حلقه ای و پریشانش را که روی پیشانی افتاده بود عقب زد. شرح غمها و ناراحتیهای دیگران همیشه او را اندوهگین می کرد. او روح لطیف و حساسی داشت و کوچکترین غمیف روحش را می آزرد. آندو مثل دو دوست قدیمی که بعد از مدتها یکدیگر را دیده باشند با هم حرف زدند. در این میان، روزمهر بیشتر شنونده بود تا گوینده. به سخنان او گوش می کرد و با سکوتش اجازه می داد که او عقده اش را فرو بنشاند. مقابل خانه که رسیدند سپیده با تشکر پیاده شد و از روزمهر دعوت کرد وارد خانه بشود، ولی روزمهر با رد در خواست او و موکول کردن آن به فرصتی دیگر، از او خداحافظی کرد. بعد از رفتن سپیده، روزمهر میان اندوه با خود اندیشید،(( انسان بی غم در دنیا پیدا نمی شود.))
    شیرین با خشم و ناراحتی ای که هیچ گاه در خود ندیده بود، با گامهایی محکم به طرف پارک به راه افتاد. خنکای عجیبی از سوی فواره های وسط پارک، صورتش را نوازش میکرد، ولی او در آن لحظه به قدری پریشان بود که هیچ چیز را حس نمی کرد. فقط حرفهای روزمهر در گوشش طنین می انداخت، صدایی که در آن تحقیر و تمسخر با هم موج می زد،(( اگه حافظتون رو بدست نیارید چی؟)) یاداوری دوباره حرفهای روزمهر، او را تا حد جنون و بیزاری پیش برد. احساس می کرد خرد شده است. غرور او به دست روزمهر و تنها با چند کلمه حرف ساده خرد شده بود و این تنها چیزی بود که او را دیوانه می کرد. هیچ کس تا آن هنگام جرات نکرده بود با او این چنین صحبت کند. با خشم پیش خود گفت،(( پسرک دیوانه احمق... چطور جرات کرد با من... با من با اون لحن گزنده صحبت کنه؟ اونم من... منی که هیچکس جرات نداشت به من کمتر از گل بگه. به حسابت می رسم جناب اقای رخشان. به حسابت می رسم. کاری می کنم که روزی صد دفعه طلب بخشش کنی. فکر کردی چون از خارج اومدی هرکاری دلت خواست می تونی انجام بدی؟ نه... به خیالت رسیده. خودت ادبم می کنم. جوری هم ادبت می کنم که دیگه شهامت انجام یه همچین کاری رو با هیچ دختری نداشته باشی. مرتیکه...))
    تلاش کرد چیزی بگوید. لقبی بدهد که درجه ناراحتیش را نسبت به روزمهر نشان دهد، ویل در آ« لحظه چیزی پیدا نکرد. شاید هم دلش نیامد چیزی بگوید. به گفتن(( روانی)) دل خوش کرد و با نقشه ای که کشیده بود به خانه بازگشت.
    به بهانه اینکه قبلا چیزی را در اتاق روزمهر گذاشته و حالا فراموش کرده است، آن را بردارد به اتاق او رفت. واکس سفیدی را که در دست داشت محکمتر از قبل در مشت فشرد و بعد به سراغ کمد رفت لباسهای روزمهر همگی تمیز و مرتب روی چوب قرار داشتند. لباسها را کنار زد و پایین آنها را دید. کفشهای روزمهر همگی نو و مشکی در جعبه شان قرار داشتند. سه جعبه را برداشت و روی زمین گذاشت. واکس را باز کرد و بعد مشغول به کار شد. واکس سفید را بطرز ناشیانه ای روی کفش زد. روی کفش کاملا دورنگ شده بود. سیاه براق با مخلوطی از سفید. کاملا از ریخت افتاده بودند. کفشها را جفت کرد و با لذت به تماشا نشست. کار خوبی نکرده بود، ولی مجبور بود. روزمهر او را تحقیر کرده بوداو هم این گونه تلافی کار او را درمی آورد. صدای گلی را شنید که با صدای بلندتر پرسید:
    چیزی که می خواستی برداشتی شیرین؟
    (( وای خدای من!))
    با این نهیب کفشها را با عجله در جعبه گذاشتو سرجایشان قرار داد، بعد با صدایی که سعی می کرد مرتعش نباشد گفت:
    بله، بله پیداش کردم.
    در کمد را بست. باید چیز را پیدا و از اتاق خارج می شد تا گلی مشکوک نشود. همان لحظه صدای ماشین به گوشش رسید. به طرف پنجره رفت و با دیدن روزمهر، حس کرد قلبش فرو ریخت. روزمهر داشت از ماشین خارج می شد. لای در را کمی باز کرد. گلی هم در سالن نشسته بود. باید چیزی را پیدا می کرد. به طرف عسلی کنار تخت نگاه کرد. هیچ چیز نبود. کشوی میز توالت را کنار کشید و داخلش را وارسی کرد و زیر لب و با حرص گفت،(( مثلا مرده. ببین چقدر وسایل توالت صورت داره.))
    چیزی نبود.(( پشت آینه. حتما اونجا چیزی پیدا می شه.))
    پشت آینه را هم نگاه کرد، ولی آنجا هم چیزی نبود. به طرف میز مطالعه رفت و قفسه کتابها را وارسی کرد. هیچ کدام مال و نبود. کشوی میز مطالعه را کنار کشید و در کمال تعجب، دفتر خاطراتش را آنجا دید. با دهان باز به دفتر نگریست. زیر لب با خود گفت،(( این... اینجا چه کار می کنه؟))
    سریع فکرش را به کار انداخت و به یاد آورد دیروز در همین اتاق نشسته و مشغول نوشتن بود که صدای افتادن جسمی باعث شده بود با وحشت دست از نوشتن بردارد و دفتر خاطراتش را در کشوی میز توالت بگذارد، اما اینجا که میز توالت نبود. از فکرش گذشت،(( نکنه اینو خونده باشه؟))
    ولی بعد به خود امیدواری داد که امکان ندارد او چنین کاری بکند. با این فکر به خود آرامش بخشد. صورتش آرامتر از قبل نشان می داد. نفس عمیقی کشید و دفتر را به دست گرفت و به طرف در رفت که در گشوده شد و روزمهر در آستانه اتاق نمایان شد. برای لحظاتی کوتاه، نگاهشان در هم گره خورد. گره کوری که امیدی به باز شدنش نبود، تا این که روزمهر به خود آمد و رو به شیرین با خونسردی گفت:
    چیزی می خواستید؟
    (( آه خدای من... نه... حالا حتما متوجه میشه))
    من... نه یعنی بله...
    به خود مسلط شد و سرد و جدی گفت:
    منظورم اینه که دفترم رو اینجا جا گذاشته بودم. اومدم بردارم.
    روزمهر به دستهای او دقیق شد، خود را کنار کشید تا او راهی برای خروج بیابد، سپس پرسید:
    همیشه همین قدر فراموشکارید؟
    لحنش با تمسخر همراه بود. نتوانست بدون جواب از کنار او بگذرد.
    از نظر شما اشکالی داره؟
    با همان تمسخر جوابش را داده بود. صدای او را شنید:
    نه. ولی براتون خیلی خوب نیست فراموشکاری خصیصه بدیه. باید فراموشش کنید.
    اگه به نصایحتون احتیاج داشتم، قبلا بهتون می گفتم با...
    دلش می خواست به او بگوید بابا بزرگ و چهره او را عصبانی ببیند، ولی نتوانست. روزمهر بی اختیار و مستقیم به چشمان او خیره شد و گفت:
    از صراحت من نرنجید. من خیلی رکم.
    بله. می دونم.
    پس شما غیب گو هم بودید و ما خبر نداشتیم.
    فکر نمی کنم لزومی داشته باشه بهتون جواب پس بدم.
    روزمهر ابرویی بالا انداخت. وقتی خیال داشت کسی را مسخره کند یا دست بیندازد، بی اختیار یکی از ابروهایش بالا می رفت، با تمسخر گفت:
    جدا؟ باید بترسم؟
    نوعی طنز امیخته با خصومت در حرفش بیداد می کرد. گفت:
    فکر نمی کنم این قدر ترسناک باشم.
    به نظر من، شما بیشتر از آنکه ترسناک باشید، لوسید!
    احتیاج به جواب دندان شکنی داشت تا دیگر با او، اینطور صحبت نکند:
    از شما نظر نخواستم.
    در این صورت باید موجود خودخواهی باشید. نیست؟
    نزدیک بود به گریه بیفتد. گیر عجب موجودی افتاده بود! هرچه می گفت، روزمهر دوبرابرش را، آن هم با تمسخر تحویلش می داد. بی اختیار عصبانی شد. انگار فراموش کرده بو که روزمهر چه کسی است و او در خانه آنها چه جایگاهی دارد.
    مواظب حرف زدنتون باشید. من جواب توهین رو با توهینمی دم.
    روزمهر مثل کسی که به هدفش رسیده باشد گفت:
    پس بی ادبی هم به بقیه خصوصیاتتون افزوده شد.
    نفهمید چطور یک لحظه آن قدر عصبانی شد، طوریکه کنترل خودش را از دست داد و با صدایی بغض آلود و مرتعش گفت:
    شما... بی ادب تری و... پرروترین و... و...
    دیگر نتوانست ادامه بدهد و به طرف پله ها رفت، در حالیکه اشکی نابهنگام، از لابلای مژگان بلندش فرو چکید.
    ********
    داشت شام درست می کرد که روزمهر وارد اشپزخانه شد. در چهره اش هیچ چیز خوانده نمی شد. حالت گنگی در چهره اش وجود داشت. روبه شیرین، موذیانه پرسید:
    شام چی داریم؟
    با نوعی کندی، انگار می دانست این حرکتش چقدر روزمهر را اذیت می کند در کمال خونسردی گفت:
    خورشت بادمجان.
    می دونید، من یه چیزی از کسی شنیدم که می گفت وقتی بادمجان می خوری منتظر عواقب وخیمش هم باش.
    بی اختیار نگاهش به طرف او برگشت. در عمق چشمان روزمهر، شیطنت غریب و آشنایی می رقصید. روزمهر با شیطنت گفت:
    شام امشب حتما تلفات خواهد داشت. مطمئن باشید.
    از خودم و از دست پختم مطمئنم.
    زیلد مطمئن نباشید. نمی دونم کجا خوندم که اطمینان بیش از حد همیشه ضرر داره. باید به گلی جون بگم که چه فرزند خوش بینی دارن!
    روزمهر، متوجه تمسخر کلام او بود:
    شما لطف دارید، ولی بهتر به جای اینکه با این حرف خودتون رو بیشتر ناراحت کنید به عواقب کار فکر کنید.
    (( حتما نقشه ای توی سرشه وگرنه اینطور پاپیچم نمی شد.)) در آن دو روز او را خوب شناخته بود. بی اختیار پرسید:
    عواقب کدوم کار؟
    نمی دونم، ولی می گم بهتره که بیشتر مواظب باشید. بزودی خواهید فهمید.
    با کینه و خصومت گفت:
    پس بهتره بیشتر مواظب خودتان باشید.
    جدا فکر کردید من اینقدر بچه ام؟
    با تمسخر پرسید:
    نکنه شما این فکر رو راجع به من کردید؟
    روزمهر با بدجنسی گفت:
    که شما بچه اید!؟
    با عصبانیت به طرف او برگشت. چشمانش برق می زد. به هم خیره شدند. نسبت به این کلمه، حساسیت داشت:
    نه به بچگی شما.
    روزمهر صندلی کنار میز غذا خوری را عقب کشید و روی آن نشست و بعد از لم دادن، با لبخندی موذیانه گفت:
    اگه فکرکردید با این حرفاتون عصبانی می شم باید بگم سخت در اشتباهید. زیر گاز را بسختی خاموش کرد. دستهایش به خاطر تحریک اعصابش بشدت می لرزید. پشت به او بود که گفت:
    از این فکرهای بچه گانه نمی کنم.
    با بدجنسی پرسید:
    پس می شه بفرمائید از کدوم فکرها می کنید؟ از ظواهر امر پیداست که خیلی ذهنتون رو به خودش مشغول کرده.
    بسختی از ریزش اشکش جلوگیری می کرد. با صدایی که به خاطر بغض در گلو نشسته، دورگه و گرفته به نظر می رسید گفت:
    به این که شما تا چه حد... تا چه حد بی ادب و... بی ادب و گستاخ و...
    روزمهر به شوخی گفت:
    می خواید چندتا کلمه هم من روش بذارم؟ این طور که پیداست نمی تونید بیشتر از این ادامه بدید.
    بی اختیار محکم شد. دلیل نداشت این قدر در مقابل حرفهای او، عاجز و ضعیف به نظر برسد. مگر چه چیزی از او کم داشت که باعث می شد با شنیدن صدای او و لحنش این طور به گریه بیفتد؟ ناخودآگاه گفت:
    به فکر خودتون باشید. از نصایحتون بی نیازم.
    حتی بزرگترین آدمها هم به نصیحت احتیاج دارن، مگه اینکه چشم عقلشون کور باشه.
    به طرف او برگشت. اشک در چشمانش می درخشید. قلب روزمهر برای یک لحظه ای از حرکت بازایستاد. این منظره را قبلا یک بار دیده بود. چشمانی اشک آلود. شیرین با عصبانیت به او زل زد، سپس با خشم و بی آنکه بداند چرا گفت:
    از شما بیزارم. بیزار.
    روزمهر به خود آمد. او هرکه بود، ستاره نبود. دلیلی نداشت دلش به حال او بسوزد. با خونسردی عجیبی گفت:
    فکر می کنید از کوره در می رم؟
    پوزخندی از سر حرص برلبانش جای گرفت:
    در مورد شما هیچ فکری نمی کنم جز این که با بی خیالترین و بی ادبترین موجود دنیا طرفم.
    لبخندی شیطنت امیز برلبان خوش ترکیب و گوشتی روزمهر نقش بست. از روی صندلی بلند شد و گامی به او نزدیک شد. شیرین، بی اختیار یک گام به عقب رفت و در کمال وحشت درست به یخچال چسبید. روزمهر پوزخندی تمسخرآمیزی زد و بعد سرتاپای او را برانداز کرد. درست مثل اربابی که قصد خرید غلامی را دارد. سپس گفت:
    جدا؟! هیچ می دونستید چقدر شبیه بچه کوچولوهای یکساله هستید؟ درست مثل دختربچه لوسی که کاری جز بغض کردن نداره. انگار اسباب بازی مورد علاقه تون رو ازتون گرفتن.
    از شدت عصبانیت در حال انفجار بود. به جای جواب به او توپید:
    اگه یک بار دیگه به من بگید بچه، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.
    ومنتظر نشد تا ببیند روزمهر چه می خواهد بگوید و از کنار او گذشت.
    روزمهر به سمت او نگاه کرد و بعد گفت:
    حتی قهر کردونتون هم... مثل بچه هاست.
    آنقدر عصبانی و ناراحت بود که حتی به عقب برنگشت تا نیم نگاهی به او بیندازد یا جواب دندان شکنی نثارش کند. انگار به اندازه یک کوه، چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد.
    *********
    نگاه روزمهر سرمیز شام به نحو عجیب و چشم گیری همراه با شیطنت بود. در واقع برق بدجنسی از دیدگانش ساطع بود و همین، شیرین را دچار دلشوره می کرد. با این حال، بی خیال، صندلی جلوی گلی را کنار کشید و نشسست. روزمهر با شیطنت تکه ای نان از سبد برداشت و به شیرین چشم دوخت. سرهنگ مقداری غذا در ظرف مقابلش ریخت و با نگاه سپاس گذارانه ای رو به شیرین گفت:
    بوش که می گه خیلی خوشمزه است.
    شیرین لبخند کمرنگی زد و نگاهش را پایین انداخت. گلی در ادامه افزود:
    آشپزی تو یکِ یکه.
    نه به خوبی شما. هر چقدر هم که تلاش کنم نمی تونم به گرد آشپزی شما برسم.
    سرهنگ با مهربانی و شوخ طبعی ذاتیش گفت:
    تعارف را کنار بذارید خانمها. به نظر من دستپخت هردوی شما عالیه. خصوصا دست پخت تو شیرین خانوم که حرف...
    جمله اش تمام نشده بود که صورتش تغییر رنگ داد. دست جلوی دهان گذاشت و بسرعت از جا برخاست و به طرف دستشویی دوید. گلی و شیرین مات و مبهوت با نگاه او را دنبال کردند و بعد نگاهشان متوجه غذای داخل ظرف شد. شیرین که هنوز از رفتار او بهت زده بود گفت:
    چی شد؟ چرا عموجون... یه دفعه این طوری کردن؟ چرا... غذاشون رو نخوردن؟
    روزمهر با بدجنسی گفت:
    حتما توی غذا یه چیزی ریختید.
    با خشم نگاهش کرد. چشمانش برق خاصی داشت:
    محض اطلاع شما... خیر.
    روزمهر به غذا اشاره کرد و گفت:
    پس اثبات کنید.
    من...
    روزمهر با زیرکی حرف او را برید و گفت:
    آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.
    حرف او برایش گران تمام شد. عصبانی به عمق چشمان او نگریست. قاشقی را از غذا پر کرد و گفت:
    مطمئن باشید که پاکه.
    غذا از گلویش پایین نرفته بود که صورت او هم تغییر رنگ داد. آنقدر بدمزه و تلخ بود که اشک در چشمانش جمع شد. زیر چشمی به روزمهر نگاه کرد. مسلما منتظر این بود که او از سر میز بلند شود و خودش مشغول مسخره کردنش بشود. غذا را بزور فرو داد. جا خوردن روزمهر را دید. روزمهر شگفت زده به او می نگریست. انگار برایش باور کردنی نبود. اندیشید،(( دختره ی مغرور سر سخت. ببینم برای بقیه هم همین طور رفتار می کنی.))
    شیرین قاشق را کناری گذاشت و با لبخندی زورکی گفت:
    گفتم که پاکه.
    پس غذاتون رومیل بفرمائید تا پردر بیاد.
    به تلافی حرف او گفت:
    شما چرا میل نمی کنید؟
    تا پدر نیاد من لب به چیزی نمی زنم. صدای گلی درآمد:
    شما دوتا چرا اینفدر با هم دیگه تعارف می کنید؟ اصلا من شروع می کنم.
    شیرین با عجله حرف او را برید. هنوز هم نوک زبانش به خاطر آن همه تندی می سوخت:
    نه نه خاله جان... نه.
    گلی نگاهش کرد و پرسید:
    چیزی شده؟
    خصمانه به روزمهر نگاه کرد. سعی در رفع و رجوع حرفش داشت.
    نه چیزی نیست، فقط...
    فقط چی؟
    با خود گفت،(( لعنت به تو روزمهر!!)) بالاجبار گفت:
    نه فقط فکر می کنم کمی... برای شما مزه اش تند اشه.
    از کجا می دونی. فکر نمی کنم این طور باشه. قاشقی از غذا به دهان گذاشت، ولی رنگ صورت او هم تغییر کرد. بدون حرف از سر میز بلند شد و شتابان به دستشویی رفت. سرهنگ هم هنوز انجا بود. به روزمهر نگاه کرد. انگار بی گناه بود. بغضی گلویش را به سختی می فشرد. دوست داشت می توانست مشت محکمی به زیر چانه او بکوبد. نگاه اشک آلودش هنوز روی او بود. یکباره از سر میز بلند شد و بعد گریان به اتاق خودش رفت. لحظاتی بعد سرهنگ و گلی سرمیز بازگشتند. گلی رو به روزمهر گفت:
    نمی خوای بپرسی غذا چطوری شده؟
    با عکس العمل شماها معلوم بود چطور شده.
    سرهنگ گفت:
    از شیرین بعیده این همه فلفل و نمک بریزه اون هم توی غذایی مثل خورشت بادمجان.
    خب این از آشپزهای نماشی که اصلا به عواقب کار فکر نمی کنن و تازه زیادی هم به خودشون مطمئن هستن، بعید نیست.
    صدای روزمهر آنقدر بلند بود که شیرین بتواند از طبقه بالا آن را بشنود. در حالیکه در اتاقش راه می رفت فکر می کرد چگونه از آن پسرک نیمه دیوانه انتقام بگیرد، اما هیچ چیز به فکرش نرسید. عاقبت با ناراحتی خودش را روی تخت انداخت. آن حس تنهایی باز هم به سراغش آمده بود. انگار از هرچه می ترسید به سرش می آمد.
    ******
    با صدای تقه ای به در از خواب بیدار شد. گلی صدایش می کرد:
    شیرین جون... شیرین بیداری؟
    چشمانش را بست و خود را به خواب زد. گلی در ار باز کرد و با دیدن او که مثل بچه ها، معصوم به خواب رفته بود از اتاق خارج شد. با خیال راحت از اینکه دیگر کسی مزاحمش نخواهد شد به همان حالت ماند. با خود می اندیشید،(( بلایی به سرت بیارم جناب رخشان که خودت حظ کنی. منو دست میندازی؟ تو به غذای من... تو به دست پخت من ایراد می گیری و تازه بدون خجالت، سرم داد هم می زنی. نشونت می دم. بلایی به سرت بیارم... بلایی به سرت بیارم که مرغهای زمین و آسمون با هم به حالت گریه کنن. خودتو برای پیکاری سخت آماده کن. جنگ تازه شروع شده . نشونت می دم برنده کیه.))
    با این فکر آماده شد. باید پیش روانپزشک می رفت. به ساعت نگاه کرد.نیم ساعت دیگر باید در مطب حضور پیدا می کرد. چطور این قدر خوابیده بود؟ سریع لباس پوشید و به طرف در رفت. فکر اینجا را نکرده بود. چطور باید از اتاق خارج می شد که کسی او را نبیند؟ گلی! گوش کرد. صدای جارو برقی از پایین می آمد. سرهنگ هم که تا به حال حتما به اداره رفته بود. می ماند روزمهر که او خم... جهنم. هرچه باداباد. بگذار هر چه دوست دارد بگوید.
    لای در را کمی باز کرد و بعد با نگاهی به اطراف، از اتاق خارج شد. با ترس و لرز و روی پنجه پا تا در سالن پیش رفت. خدا را شکر... تا آن لحظه هیچ کس را ندیده بود. نفس آسوده ای کشید و دست روی دستگیره گذاشت، اما قبل از آنکه دستش تکانی بخورد، صدایی از پشت مخاطبش قرار داد:
    صبح بخیر.
    روزمهر بود. با همان صدای بم مردانه و آهنگین که متاسفانه در قالبی از طنز و تمسخر فرو رفته بود. تمام وجودش از شدت خشم برای چند لحظه لرزید. جوابش را نداد.
    روزمهر گفت:
    هیچ می دونستید که این نهایت بی ادبیه اگه به سلام و صبح بخیر کسی پاسخ ندید.
    صورتش از شدت خشم برافروخته شد. نباید جا می زد. به عقب برگشت و با آهنگ تمسخرآلودی پرسید:
    شما که لالایی بلدید، چرا خوابتون نمی بره؟
    روزمهر با تمسخر گفت:
    برای اینکه لالایی گفتن را دیر شروع کردم وگرنه حتما خوابم می برد.
    پوزخندی تمسخر آمیز برلبهای شیرین نقش بست:
    بزک نمیر بهار میاد کمبوزه با خیار می یاد.
    روزمهر با لحنی آمیخته با طنز و تمسخر گفت:
    مسابقه ضرب المثله؟ از اول صبح تا به حال دارید به من ضرب المثل تحویل می دید.
    می بینم زبونتون حداقل در این یک مورد کوتاهه.
    ناراحتید؟
    هرچه می خواهد دل تنگت بگو.
    نه. مثل اینکه جدی جدی داریم مسابقه می دیم. پس در اولین قدم باید گفت من دلم تنگ نیست....
    نگذاشت ادامه بدهد. با تمسخر گفت:
    نکنه دادید تا خیاط یه کم براتون گشادش کنه.
    روزمهر با پوزخندی تمسخرآمیز سرتاپای او را از نظر گذراند سپس گفت:
    جدا که بچه ای!
    با عصبانیت حرف او را قاپید و گفت:
    چطور جرات می کنی بگی من بچه ام در حالی که رفتارهای خودت کاملا بچه گانه است.
    می شخ بفرمائید رفتار کی؟ من یا شما؟
    پوزخندش بوی حرص می داد. انگار آماده بود تا او را بکشد. روزمهر در ادامه گفت:
    می خواستم از شام دیشبتون تشکر کنم. البته کسی چیزی نخورده، ولی در عوض اشغالی خیلی خوشحال شد و از شما قدردانی به عمل آورد.
    کاسه صبرش لبریز شده بود. دلش می خواست می توانست مشت محکمی به دهان او بکوبد. با تمسخر گفت:
    از کفشهای خوش رنگ شما تعریف نکرد که رنگش حسابی توی ذوق می زنه؟
    آتش درونش سرکش بود، ولی به تندی لحظات قبل نبود. روزمهر خندید. این احمقانه ترین کاری بود که می توانست انجام دهد، البته از نظر شیرین، ولی خیلی زود متوجه شد که خنده او بیشتر جنبه تمسخر دارد تا تخلیه روانی.
    هیچ می دونستید چه روانشناس قابلی هستید؟ از کجا می دونستید که من تا این اندازه به این رنگ علاقه دارم؟
    چشمانش با برقی از سر انتقام بدخواهانه درخشیدند:
    به این حرفتون که اطمینان ندارید؟
    برعکس. اطمینا کامل دارم.
    فکر می کنم همین دیشب بود که شما بهم گفتید که اطمینان زیاده از حد به یه چیز آدمو متضرزر می کنه. سپس حتما بزودی چهره شکست خورده شما را خواهم دید.
    شما ممکنه خیلی خوابهای دیگه هم ببینید، ولی بهتر نیست عوض گستاخی و سرکشی مثل مادیان، کمی از خودتون نرمش نشون بدید.
    دهانش برای گفتن بدترین چیزها باز شد، ولی حضور یکباره گلی مانع شد. در را باز کرد و سالن را ترک گفت و تازه در این هنگام بود که روزمهر به خود امد. متعجب به خود نگریست. چرا در صحبت با او جانب احتیاط را نگه نمی داشت؟
    متحیر با چشمانی گرد شده به کت خوش دوختش خیره شد، (( این آدامس چیه))؟! آدامسی روی کتش چسبیده بود. دیگر نمی توانست آن کت را به تن کند. بهترین کتش با مرغوبترین جنس به این روز افتاده بود. لبهایش را با خشم برهم فشرد و کت را گوشه ای پرت کرد. از جا بلند شد وکنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و دست به سینه به بیرون خیره شد. شیرین داشت در هوای سرد اولین ماه زمستان قدم می زد. به او دقیق شد. با ان لباس سیاهی که پوشیده بود کمی رنگ پریده به نظر می رسید، ولی زیر نور ماه مثل مروارید می درخشید. تعجبی نداشت. صورتش را از روی صورت ستاره باسازی کرده بودند. در فکر نقشه ای به حرکات او دقیق شد. ملاحت و وقار خاصی در حرکاتش به چشم می خورد. مثل اینکه آفریده شده بود تا چشمها را به خود خیره کند. خونسرد و بی تفاوت نسبت به عالم راه می رفت. انگار می دانست هیچ کس نمی تواند او را تسخیر کند. هیچ چیز خاصی در او دیده نمی شد. شیرین سربرگرداند و روزمهر خود را کنار کشید.

    از کنار پنجره دور شد و خود را روی صندلی انداخت. نگاهش روی کتابها افتاد. چرا که نه. این بهترین کار بود. شیرین هر هفته به کتابخانه می رفت و کتابهای زیادی برای خواندن به خانه می آورد. همه را هم امانت می گرفت. می توانست چندتا از کتابهای او را خراب کند. این جوری شیرین زیر سوال می رفت. با این فکر از جا بلند شد. چسب دوقلو را برداشت و به طبقه بالا رفت. اتاق او درنهایت سلیقه با سادگی آراسته شده بود. اولین باری بود که بعد از مدتها به این اتاق می آمد. جای خیلی چیزها عوض شده بود و البته خیلی چیزها هم به اتاق افزوده شده بودند. به طرف کتابها رفت. از هر نوع کتابی چندتا در کتابخانه دیواری وجود داشت. معلوم بود که دختر با معلوماتی است. اکثر اوقات او را کتاب به دست می دید. حتی گاهی اوقات به اطر تمام کردنیک کتاب، سرمیز غذا هم حاضر نمی شد. یکی از کتابهای کلفت را که می دانست قیمت زیادی هم دارد و خیلی هم نایاب است برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. در مورد پزشکی بود به ود گفت،(( یعنی چیزی از اینها متوجه می شه؟)) به سایر کتابها نگاه کرد. تقریبا می شد گفت کتابخانه او پر یود از این نوع کتابها. اگر کسی معلومات کمی داشت مسلما نمی توانست حتی یک صدم مطلب آنها را بفهمد. یعنی او می فهمید که چه مطالب سنگینی را مطالعه می کند. کتاب را باز کرد که ورق کاغذی از لای آن بیرون افتاد.(( عجب خط آشنایی!!)) ورق را برگرداند. چیزهای نامفهومی روی آن نوشته شده بود. یک گوشه آن نوشته شده بود:

    (( به نظرم او دیوانه ای بیش نییست.))

    کمی ورق را کج کرد و خواند،(( پسرک جذابی است، ولی بی ادب و مغرور. ادب کردنش خیلی سخت است.))

    با پوزخندی قسمتی دیگر را خواند،(( می خواهم حسابی اذیتش کنم، ولی حس عجیبی مانع می شود!)) جایی دیگر نوشته شده بود، (( موجود سرسختی است. کاش می توانستم بفهمم پشت این چهره سرد و خشک چه چیزی وجود دارد. دارم از دستش دیوانه می شوم. امروز حسابی اذیتم کرد. کتاب را که می خوانم او را می بینم. مسخره ترین موجود دنیا به نظر من، اوست.))
    متعجب به لغات آلمانی چشم دوخت. تقریبا مفهوم آنها نیز کم و بیش همین مطالب بود. ورقه را روی میز گذاشت و اندیشید،(( عجب موجود عجیبیه! یعنی اون هم مثل من، در خلوت به انتقام گرفتن فکر میکنه؟ تمام این جمله ها که دال بر این مطلبه. به گمانم، چیزی رو میدونه، ولی نمی تونه بگه. یعنی چه چیزی؟))
    به خود آمد. برای فکر کردن که به اتاق او نیامده بود. چسب را باز کرد و لای ورقه ها ریخت. با آبرنگی هم که روی میز بود رویشان را رنگ آمیزی کرد. به کتا که نگاه کرد، باورش نشد. این کار را چه کسی کرده بود؟او؟ یعنی از کی تا به حال دچار این حالات کودکانه شده بود؟ شانه ای بالا انداخت و با خود گفت،(( موجود متکبر و سرسختی مثل اون رو باید این طور ادب کرد)) با این فکر سعی کرد عذاب وجدان را از خو دور کند. کتاب را سرجایش گذاشت و از پله ها پایین رفت. روی مبلی نشست و روزنامه را به دست گرفت. این کار فقط برای این بود که وقتی شیرین کتاب را دید، صورت حیرت زده و اشک آلودش را خوب تماشا کند. دقایقی بعد، شیرین در را باز کرد و وارد سالن شد. بازهم چند کتاب دستش بود. انگار عادت کرده بود همه چیز را با هم از خانه خارج کند. از زیر چشم نگاهش کرد. کی از خانه خارج شده بود که حالا با کتاب برگشته بود کتابهای دستش زیاد بودند، ولی آنقدر مغرور بود که نمی توانست از روزمهر که بی خیال روی مبل نشسته بود کمک بخواهد. می خواست در سالن را با پا ببندد که بند کیفش به دستگیره گیر کرد و همه کتابها، غفلتا از دستش رها شدند و روی زمین افتادند. بدتر از این نمی شد. تنها همین مانده بود که جلوی روزمهر دست و پاچلفتی هم به نظر بیاید. نگاهش با غیض به روزمهر افتاد. حالت تمسخرآمیزی در چهره اش دیده می شد. با عصبانیت روی پا نشست تا کتابها را بردارد. روزمهر هم که تا آن لحظه تماشاچی بود نتوانست بیشتر از آن طاقت بیاورد. بناچار روزنامه را کناری گذاشت و از جا برخاست و به طرف شیرین رفت. در سالن هنوز باز بود و باد سردی که از لای آن وارد سالن می شد، عرق روی پیشانی شیرین را خشک می کرد. روزمهر ناخواسته، بی آنکه دلیل کارش را بداند خم شد و آخرین کتاب را که درست جلوی پایش بود برداشت. در نگاه شیرین، ناباوری و بهت با هم دیده می شدند. فکر می کرد همین حالاست که نیش زبان روزمهر را بشنود. از طرفی روزمهر به گمان اینکه با این کار خودش را جلوی او خرد کرده است، کتاب را در دستش سبک و سنگین می کرد. برای لحظاتی کوتاه، نگاهشان در هم گره خورد. روزمهر تاب مقاومت مقابل هرچیزی را داشت جز نگاه او که یادآور ستاره بود. بدون حرفی و درست یر خلاف میلش کتاب را به طرف او گرفت. شیرین مبهوت و مسخ شده در چشمان او به دنبال جواب سوالش می گشت و نمی یافت. به سختی صدایی از گلویش خارج شد:
    متشکرم! شاید تشکر او بود که چون آواری بر سر روزمهر خراب شد. حس می کرد سالهاست که با این نگاه و این تن صدا آشناست. بی اختیار گفت:
    احتیاج به کمک داشتید؟
    نیش زبان او را تا عمق وجودش حس کرد. باید جوابش را می داد:
    از کسی کمک نخواسته بودم.
    همیشه این قدر متکبرید؟
    نزدیک بود از شدت عصبانیت منفجر شود:
    فقط وقتی که با آدمهای متکبر سرو کار دارم.
    روزمهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
    خوبه که اعتراف می کنید چقدر بی ادب تشریف دارید.
    تما وجودش از تنفر به او لبریز بود و چانه اش از بغض سنگینی می لرزید. نگاهش کرد. هنوز هم ظاهرش بی خیال و خونسرد نشان می داد:
    از اینکه با آدمی به بی ادبی شما همکلام بشم احساس شرم می کنم.
    خونسرد گفت:
    جدا منو بی ادب می دونید خانم؟ خب... محض اطلاع شما باید بگم که من هرچی که هستم به خودم مربوطه.
    شیرین با تمسخر نگاهش کرد و گفت:
    پس باید گفت که شما نه تنها بی ادب که...
    به عطسه افتاد و نتوانست بیشتر از آن ادامه بدهد. روزمهر یک گام به او نزدیک شد و شیرین از ترس رنگ باخت و بی اختیار گامی به عقب گذاشت. روزمهر با لبخندی تمسخرآمیز در سالن را بست و بعد به او خیره شد. درست یک سروگردن از شیرین بلندتر بود و شیرین خود را در مقابل با او دختر بچه ای بیش نمی دید. چطور تا آن هنگام متوجه نشده بود که روزمهر تا چه اندازه قدرتمند به نظر می رسد. روزمهر با صدایی خفه و گرفته گفت:
    لطفا تشریف ببرید اتاقتون. مایل نیستم با نگهداشتنتون، اونم در اینجا، بیشتر باعث سرماخوردنتون بشم.
    و خود از کنار او دور شد و به طرف اتاق خودش رفت، در حالیکه شیرین با ناباوری می اندیشید، (( این اتفاق، قبلا یه جایی افتاده، مطمئنم که افتاده!))


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  20. یک کاربر برای این پست سودمند از Tamara عزیز تشکر کرده اند:


  21. #11
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    صدای نگران مادر و تکانهایی که به بدنش می داد، روزمهر را از خواب بیدار کرد. بازویش را روی چشمهایش گذاشت و متعجب به او که لبه تخت نشسته بود نگریست و گفت:
    صبح بخیر.
    گلی بی آنکه جواب او را بدهد گفت:
    معذرت می خوام که بیدارت کردم، ولی مجبور شدم.
    کمی چشمانش را مالید و بعد به ساعت نگاه کرد. چقدر زمان زود گذشته بود. انگار همین چند ثانیه پیش بود که به خواب رفته بود. سری تکان داد و گفت:
    اشکالی نداره حالا چی شده؟
    شیرین بدجوری مریض شده. هرچند به روی ما نمی یاره، ولی کاملا معلومه. رنگ و روش حسابی پریده و مدام توی دستشویی عق می زنه.
    روی تخت نیم خیز شد و در حال مرتب کردن موهایش با دست گفت:
    نگران نباشید. حتما سرما خورده.
    اون در مقابل این جور مریضیها خیلی زود از پا در میاد. باید معاینه اش کنی.
    خیلی خب. الان میام.
    پس زودتر.
    سری تکان داد وبهد از خروج گلی به سراغ لباسهایش رفت. حاضر شد و بعد از برداشتن کیف پزشکی اش از اتاق خارج شد. پشت در اتاق شیرین، لحظه ای مکث کرد و بعد در زد. شیرین به گفتن(( بیا تو)) اکتفا کرد. وارد اتاق شد، ولی با ورود او اخمهای شیرین درهم رفت. گلی حق داشت نگران حال او بشود. شیرین کاملا رنگ پریده بود و گونه های خوشرنگش به سفیدی می زد. شیرین با وجود تمام ضعفی که داشت، محکم و مغرور پرسید:
    برای چی اومدید اینجا؟
    روزمهر شانه ای بالا انداخت و بعد کیفش را روی میز کنار در اتاق گذاشت و با بی تفاوتی خاصی گفت:
    به اصرار مادرم اومدم تا شما رو معاینه کنم.
    مگه شما دکترید؟
    روزمهر به او که روی صندلی گهواره ای نشسته بود نزدیک شد و گفت:
    محض اطلاع شما باید بگم که بله... من دکترم.
    با این حال من یادم نمیاد که از شما تقاضای کمک کرده باشم. در ضمن، به یه موجود متکبر و مغرور و بی ادب هم کمک نمی کنن.
    هان! پس دارید مقابله به مثل می کنید؟
    اسمشو هرچی دلتون می خواد بزارید، برام مهم نیست.
    ولی برای من مهمه، چون مادرم ازم خواسته به دختربچه لوسی که فکر می کنه همه چی رو می دونه کمک کنم.
    می خواست جواب دندان شکنی نثار او کند، ولی نتوانست، چون به سرفه افتاد. روزمهر در یک قدمی او ایستاد و پرسید:
    از کی بیمار شدید؟
    نگاهش کرد. چون همیشه مغرور و سرد نگاهش می کرد. به سختی گفت:
    مجبورم جواب بدم؟
    چه جواب بدید و چه ندید، بالاخره متوجه می شم. نبضتون رو ببینم.
    سرش را به سوی دیگری چرخاند و گفت:
    از اتاقم برید بیرون. به کمک شما احتیاج ندارم.
    روزمهر پوزخندی از سر تمسخر زد. بازهم ابروهایش بالا رفتند. با خود اندیشید،(( وای خدایا... نکنه باز خیال داره مسخره ام کنه. در این صورت بازنده بیچاره منم))
    روزمهر به طرف در رفت، ولی از آن خارج نشد، بلکه به دیوار کنار در تکیه داد و دستهایش را روی سینه جمع کرد و با نگاهی به او که هنوز هم سرسخت و مغرور بود گفت:
    در مورد اول هیچی نمی گم، ولی در مورد دومی سخت در اشتباهید. من اونقدر اینجا وایمیستم تا شما خودتان به زبون بیاید و ازم خواهش کنید که معاینه تون کنم.
    شیرین از روی صندلی بلند شد. پاهایش تحمل وزن بدنش را نداشتند، یا این حال به سختی سرپا ایستاد و محکم گفت:
    به همین خیال باشید که یه روزی بشنوید من از شما خواهش م یکنم. هرچقدر هم دلتون خواست می تونید اینجا وایستید. اصلا اونقدر اینجا وایستید که علف زیر پاتون سبز بشه، ولی من... اینجا نمی مونم.
    و م یخواست از کنار او رد شود که یکباره چیزی جلویش را گرفت. دست روزمهر مثل دیواری در را در پناه خود گرفته و راه را بر او سد کرده بود. محکم به نظر می رسید. خیلی محکم. محکمتر از آن که شیرین، با حرفهایش بتواند در هم بکوبدش. با لحن نافذی گفت:
    دختر بچه مغروری هستی، ولی نمی دونی کی باید ازش استفاده کنی. تو... اونقدر مغروری که چشمت هیچی رو نمی بینه. حتی کمک اطرافیان رو.
    شیرین هم به محکمی او گفت:
    کمک، ترحم یا تمسخر. کدومش؟
    هرکدوم که دلت می خواد فرض کن. برام مهم نیست. حالا بنشین. می خوام معاینه ات کنم.
    لازم نکرده. خودم می دونم چمه!
    جدا؟ پس می شه به من هم بگید تا بدونم.
    یه سرماخوردگی جزئیه. فقط همین.
    دستش را از جلوی چشم شیرین برداشت. هنوز هم احساس می کرد قلبش به خاطر این همه نزدیکی به او، بتندی می تپد:
    واقعا؟ ولی رنگ و روی شما و حرارت نفسهاتون چیزی جز این رو می گه.
    اینا به خاطر مریضی نیستند.
    روزمهر با شیطنت گفت:
    اگه به خاطر مریضی نیستند، پس می شه بفرمائید به خاطر چی هستن؟ از جمله ای که بی اختیار بر زبانش جاری شده بود پشیمان بود. درصدد جبران اشتباهش نگاهش را به او دوخت و گفت:
    نمی دونم. شاید به خاطر هوای خفه اتاق باشه.
    روزمهر لبخندش را دوباره تکرار کرد . بی اختیار گفت:
    قبوله! حالا اگه لجبازیتون خاتمه پیدا کرده بنشینید روی صندلی. باید معاینتون کنم. از این گذشته فکر می کنم علف هم زیر پام سبز شده باشه.
    ناخودآگاه نگاهش کرد. در چشمان روزمهر اثری از تمسخر و دست انداختن به چشم نمی خورد. بناچار روی صندلی نشست و بعد آرام گفت:
    من لجباز نیستم. فقط کاری رو می کنم که فکر میکنم به صلاحمه!
    و در این راه از هیچ کس نصیحت نمی پذیری؟
    فکر میکنم خودم صلاح کارم رو بهتر از دیگران بدونم.
    قصد ناراحت کردن شما رو ندارم، ولی این رفتارتون ابدا شایسته نیست. این نهایت غرور و خودبرتربینی یک شخصه.
    حالا اگه شما ناراحت نمی شید باید بگم جمله تون کاملا در مورد خودتون مصداق پیدا می کنه و... شاید هم بیشتر.
    روزمهر وری برگه چیزی نوشت، سپس با نگاهی به صورت مهتابگون و بی رنگ شیرین گفت:
    فکر نمی کردم روزی برسه که کسی بخواد منو نصیحت کنه.
    نه اینکه شما خیلی نصیحت پذیرید!
    نگاهشان در هم گره خورد. انگار هردو فقط به آزار همدیگر می اندیشیدند. روزمهر تسلیم نگاه او نشد، ولی حالتش خصمانه هم نبود. آرام گفت:
    ناراحتید؟
    شیرین به شوخی گفت:
    اگه همیشه همین طور آمرانه صحبت کنید باید بگم ناراحت نشدن از دست شما، امکان نداره.
    روزمهر ضربه ای ناگهانی خورد. این جمله را قبلا یک بار شنیده بود. سعی کرد لرزش صدایش مشهود نباشد. پشت به شیربن کرد و گفت:
    منمی رم داروهاتون رو بگیرم. شما هم استراحت کنید. از قرار معلوم دیشب روی تخت نخوابیدید. بله...! روی بالکن خوابیدم.
    متحیر به عقب برگشت. یک تای ابرویش خود به خود بالا رفته بود:
    کجا؟!
    خونسرد و بی خیال گفت:
    روی بالکن!
    روزمهر با ناباوری و بهت پرسید:
    مگه جای دیگه ای نبود که روی بالکن خوابیدید؟
    شیرین با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    چرا... بود، ولی من بی خواب شده بودم. روی بالکن کتاب می خوندم که همونجا خوابم برد.
    به بقیه صفاتتون بی احتیاطی رو هم باید اضافه کرد. نیست؟
    تمسخر آمیخته با طنز و شوخی در جمله اش شنیده می شد. اندیشید، (( کاش دست از این غرورش بر می داشت.))
    اگه مایل باشید این کار رو بکنید اصراری نیست. می تونید.
    جوابش چون او در پوششی از طنز فرو رفته بود.
    به جای حاضر جوابی بهتره برید رختخواب تون. این جوری حداقل از حرارت بدنتون کاسته می شه.
    چطور می تونم از محبتتون.... سپاسگذاری کنم؟
    بزحمت کلمه سپاسگذاری را بر زبان آورد. مغرورتر از این حرفها بود.
    نیازی به تشکر نیست. فعلا سلامتی شما بیشتر از این حرفها اهمیت داره.
    شیرین به او که از اتاقش خارج می شد نگریست و بعد لبخندی بی اختیار، لبانش را از هم گشود. شاید این، آغاز یک دوستی بود.



    سه روز بعد در طول راه رسیدن به خانه، چند شاخه گل برای مادرش گرفت. می دانست خبر گرفتن نظام پزشکیش او را خوشحال خواهد کرد، ولی وقتی رسید، گلی را آشفته و نگران دید. ماشین را خاموش کرد و رو به او پرسید:
    چی شده مادر؟ چرا ناراحتید؟
    گلی با نگرانی گفت:
    شیرین... شیرین...
    شیرین چی؟ اتفاقی براش افتاده؟
    رفته. برای همیشه رفته. لباسهایش رو هم برداشته و رفته. حالا مونده ام کجا رفته. اون که جایی رو نمی شناسه. حتی قرضش رو هم به ما ادا کرده. دلواپسم روزمهر. اون طفلک که جایی رو نمی شناسه که بره.
    روزمهر مجددا سوار ماشین شد. گلی پرسید:
    تو دیگه کجا می ری؟
    می رم دنبال شیرین. این وقت شب ممکنه گیر افراد ناباب بیفته.
    صبر کن من هم حاضر بشم باهات میام.
    دست او را به نرمی فشرد و گفت:
    احتیاجی نیست. من می رم و تا اون پیدا نکنم برنمی گردم. منتظر تماسم باشید. پیداش می کنم.
    آخه تو که نمی دونی اون کجا رفته.
    روزمهر با قاطعیت در حالی که حدس می زد که او چرا این کار را کرده است، گفت:
    نمی دونم، ولی پیداش می کنم. می دونم به خاطر چی رفته. پیداش می کنم مادر مطمئن باشید.
    دست او را رها کرد و ماشین را از مقابل پای او به حرکت در آورد و از خانه خارج شد. به هرجایی که فکرش را می کرد سر کشید، ولی شیرین را نیافت. گویی قطره ابی شده و به زمین فرور فته بود. از یکی زا خیابانها گذشت که موجود مچاله شده ای را روی سکوی خانه ای دید. چشمانش را تنگ کرد و با دقت نگریست.(( امکان داره که خودش باشه؟)) با این فکر ماشین را گوشه خیابان کشید و پیاده شد. دستش را روی در گذاشت و ارام گفت:
    شیرین خانوم... شمائید؟
    این بار او را کاملا ایستاده دید. او از جا برخاست و بسرعت بنای راه رفتن نهاد. روزمهر دوباره سوار ماشین شد و آن را آهسته کنار او به حرکت درآورد و بی حوصله گفت:
    بچگی رو کنار بذار. بیا سوار شو.
    بدون هیچ عکس العملی فقط به سرعت قدمهایش افزود. وارد خیابان اصلی شدند. روزمهر سر از پنجره بیرون کرد و گفت:



    تو هنوز حالت خوب نشده... لجبازی نکن. بیا سوار شو. دوباره مریض می شی ها.
    شیرین بیکباره ایستاد. روزمهر به گمان موفقیتش، ماشین را گوشه خیابان کشید و آن را پارک کرد. به طرف ماشین برگشت. نور مهتاب به صورت او تابید و روزمهر برای یک لحظه چهره گلگون شیرین را که از شدت خشم و سرما سرخ شده بود، دید با عصبانیت چمدان بزرگی را که در دست داشت روی زمین می کشید و به طرف ماشین روزمهر می آورد. روزمهر متوجه منظور او نشده بود، فقط همین را فهمید که این یک اعلان جنگ است. از ماشین پیاده شد و به او چشم دوخت. شیرین بسختی چمدان را جلوی پای او گذاشت و رو به روزمهر با عصبانیت و تحکم گفت:
    توش رو موارسی کنید. ببینید غیر از لباسهای خودم هیچی توش نذاشته ام. بگردید دیگه. چرا معطلید؟
    روزمهر با خشم در ماشین را محکم کوبید و در با ناله کم جانی بسته شد. سپس با خشنونت گفت:
    به من توهین می کنی؟
    شیرین از خود بی خود فریاد کشید:
    توهین...؟ من...؟
    شیرین عصبانی تر از همیشه فریاد زد:
    من توهین م یکنم یا شما؟ من مسخره می کنم یا شما؟ من اذیت می کنم یا شما؟ مگه من توی خونه شما زیادی نیستم؟ خب... حالا دارم می رم. پس دیگه چی ازم می خواید؟
    روزمهر سعی داشت با نرمش با او صحبت کند. ببین من...
    نگذاشت او بیشتر از این ادامه بدهد. با تمسخر افزود:
    هان... فراموش کردم بگم. حتما می خواید برگردم خونه تون تا دوباره مسخره ام کنید. پس بهتره این پنبه رو از توی گوشتون دربیارید تا بشنوید که من حاضرم بمیرم، ولی دیگه توی خونه شما پا نذارم. فهمیدید...؟
    بدون چمدان دوباره به راه افتاد. ابرهایی که در آسمان بودند به هم خوردند و بعد از رعد و برقی پر سر وصدا، باران ریز و تندی شروع به بارش کرد. داشت از روزمهر فاصله می گرفت. روزمهر به سرعت سوار ماشین شد. چند بار استارت زد، ولی ماشین روشن نمی شد. مشتی به فرمان اتومبیلش زد و بعد از آن پیاده شد. شیرین خیلی از او دور شده بود. مثل تیری که ازچله کمن رها شده باشد به طرف او رغت و صدایش کرد. شیرین بی توجه به او همچنان راه می رفت. باد سردی که به صورتش می خورد باعث بهم خوردن دندانهایش می شد، ولی او بی اعتنا به آن، همچنان به راه خود ادامه می داد. روزمهر دوباره صدایش کرد:
    شیرین!
    این بار یه طرفش برگشت. خشم پنهانیش از پرده برون افتاده بود. همان خشمی که وقتی علم طغیان برمی داشت همه را از او می ترساند:
    چه کارم داری؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ دیگه چی از جونم میخوای؟ هان... چی؟!
    خواهش می کنم شیرین، بذار من هم حرف بزنم.
    عصبانی تر از قبل گفت:
    تو هیچ حرفی واسه گفتن نداری. چی می خوای بگی؟ اینکه چرا غرور منو مضحکه دست خودت کردی؟ اینکه منو به قدر تموم دنیا خرد کردی؟
    بی آنکه بداند با او صمیمانه صحبت می کرد. روزمهر گامی به او نزدیک شد. باران موهای خوش حالتش را روی پیشانی چسبانده بود. با مهربانی غریب گفت:
    می دونم... تو حق داری، ولی من حق دارم. تو که...
    هنوز حرفش را تمام نکرده بود که شیرین ناباور و بهت زده، خشمگین و ناراحت پاهایش را به زمین کوبید و مثل دختر بچه ها، با صورتی قرمز شده گفت:
    حق داری؟ تو... تو به چه حقی به خودت جرات می دی اسم حق رو به زبون بیاری؟ تو می دونی با من... با احساسم... و با غرورم چه کار کردی؟ حالا برای چی اومدی دنبالم؟ چرا...؟ چرا...؟!
    آخرین کلماتش میان بغض شدیدی که گلویش را می فشرد بسختی شنیده می شد. انگار از فشار این حرفها داشت خفه می شد. بغضی که راه گلویش را مسدود کرده بود شکست و اشک چون سیلی از چشمانش فرو چکید. نمی خواست روزمهر یا هیچ کس دیگری اشکهایش را ببیند. پشت به او کرد و بعد از پوشاندن صورتش میان دو دست با صدای بلند گریست. احساسات او به دست روزمهر خدشه دار شده بود و هیچ چیز نمی توانست در آن لحظه او را آرام کند یا مرهمی برای زخم درونش باشد. به خود آمد. از این که این قدر بیچاره شده بود که جلوی روزمهر از خود ضعف نشان می داد، از خودش بدش آمد. دستهایش را از جلوی صورت برداشت. بینی اش را بالا کشید و بعد یه راه افتاد. روزمهر با نرمش بخصوصی دنبال او حرکت کرد:
    صبر کن شیرین... یکطرفه به قاضی نرو. اجازه بده من هم حرف بزنم. آخه تو که چیزی نمی دونی.
    سعی داشت همان ظاهر سرد و بیروح را حفظ کند. شانه اش را بالا انداخت و گفت:
    برام مهم نیستن که به خودم زحمت گوش کردنشون رو بدم.
    بذار من هم حرف بزنم. تو که هنوز حرفهای منو نشنیدی!
    سرد و بی تفاوت با آهنگی که در آن رد غرور شنیده می شد گفت:
    لازم نکرده چیزی بگی. اصلا اهمیتی نداره.
    روزمهر بی اختیار بازوی او را گرفت و او را به سوی خود چرخاند و محکم گفت:
    تو هیچی نم یدونی، پس نم ستونس در مورد من ظالمانه قضاوت کنی.
    بازویش را از دست او بیرون اورد و خشمگین گفت:
    تو حق نداری با من حرف بزنی فهمیدی؟ حق نداری.
    جلوی روی شیرین ایستاد و راه را بر او سد کرد و محکم گفت:
    اگه می تونی رد شو.
    از سر راهم برو کنار.
    با تمسخر گفت:
    اگه نرم؟
    محکم و خشن گفت:
    بهت گفتم برو کنار.
    روزمهر هم محکم و مغرور گفت:
    تا وقتی که به حرفهام گوش نکنی اجازه نمی دم رد بشی.
    مثل اینکه زمان انتقام فرا رسیده بود. برقی از نفرت از چشمانش جهید. براق به چشمان او خیره شد و گفت:
    برای چی باید این کار رو بکنم؟ ممکنه توی این جاده هزار نفر مثل تورو پیدا کنم که بخوان برای یه شب بهم پناهی بدن.
    مثل این بود که با این حرف روزمهر را به بی غیرتی متهم کرده باشد. با خشم دستش را بلندکرد و سریع روی صورت شیرین فرود آورد و خشمگین گفت:
    خفه شو!
    صورت مبهوت، چشمان اشک الود و نگاه ناباور و بهت زده شیرین روزمهر را به خود آورد. اندیشید،(( تو چه کار کردی؟ به صورت او سیلی زدی؟ چطور این کار رو کردی؟ برای چی؟))
    ناباورانه گامی به عقب رفت و به شبربن خیره شد. شیرین لب برهم فشرد تا اشکش جاری نشود. سرش را پایین انداخت و بعد به طرف ماشین روزمهر عقب گرد کرد. سیلی روزمهر سخت بود، ولی حالا حداقل متوجه شده بود که برای او ارزش دارد. انقدر که نگرانش کرده و دنبالش آمده بود، آنقدر که سیلی محکمی را به خاطر حرف او و به خاطر پایین آوردنش از کوه غرور به صورتش زده بود.
    در ماشین را باز کرد و سوار شد. بغض سنگینی گلویش را می فشرد. اشک در چشمانش جمع شده بود و منتظر یک تلنگر بود تا جاری شود. روزمهر به خود آمد. به دستش نگاه کرد. داشت می لرزید. یعنی او چنین کاری را آن هم با یک دختر کرده بود. باورش نمی شد، ولی شیرین کاملا باور کردنی به طرف ماشین رفته و سوار شده بود. آرام به راه افتاد و به طرف ماشینش رفت. قدمهایش دیگر مثل قبل محکم و استوار نبودند. سست و بی حال بودند. در ار باز کرد وکنار شیرین نشست. صورت شیرین به طرف دیگری بود، اما صدای گریه او را می شنید. حس می کرد که چطور دختری در نهایت بی پناهی مثل بچه ها در کنارش نشسته و گریه می کند. به جای این که او عذرخواهی کند، شیرین به زبان درآمد:
    ناراحتتون کردم. متاسفم.
    نگاهش ناخوداگاه به طرف او برگشت و با دیدن او در آن حال حس کرد قلبش فرو ریخت. سرش را به طرف پنجره چرخاند و سکوت کرد. شیرین بسختی توانست با بغضی در گلو بگوید:
    متاسفم که...
    صورتش را با دو دست پوشاند و با صدا گریست. روزمهر با خود در جنگ بود. به خاطر رفتاری که با او کرده بود از دست خودش ناراحت بود. نگاهش به طرف شیرین برگشت. بشدت می گریست. چقدر دلش می خواست می توانست او را آرام کند. کاش می توانست بازوهای او را در مشتهای محکمش بفشارد و حتی به قیمت از دست دادن غرورش هم که شده، به او التماس کند که دیگر گریه نکند. شیرین همچنان گریه می کرد. بی اختیار گفت:
    ببین... معذرت می خوام. نمی خواستم... ناراحتت کنم.
    صدایش مثل خون در رگهای شیرین می دوید. چقدر این صدا برایش آشنا بود. روزمهر در ادامه گفت
    خیال اذیت کردنت را نداشتم. شیرین... قسم می خورم.
    شیرین بدون آنکه حرفی بزند گریه می کرد.
    دوست نداشت این قدر ضعیف باشد که سر هر چیزی گریه اش بگیرد، ولی وقتی آن لحن غریب و آشنا به گوشش می رسید، اراده این کار از او گرفته می شد. روزمهر کمی شانه او را فشرد و گفت:
    بس کن... باور کن قصدم اذیت کردن تو نبود. من... فقط می خواستم به صلاح تو عمل کنم.
    با صدای بغض آلودی که به خاطر گریه دورگه شده بود، به حرف آمد و گفت:
    صلاح من؟ چه مصلحتی در این کاره که خودم نمی دونم؟ آخه چه مصلحتی؟
    تو... هیچی نم یدونی.
    چرا نمی گی تا بدونم برای چه گناهی باید خرد بشم؟ به چه گناهی باید تحقیر بشم ؟ آخه چه گناهی مرتکب شده ام؟ شاید گناه من از دست دادن هویتمه و اینکه کیم، چیم و چرا وبال گردن خانواده شما شده ام؟ نیست؟
    لحن روزمهر، غم گرفته و محزون بود. دوست داشت می توانست او نیز گریه کند، با این حال بسختی خود را کنترل می کرد:
    این طور نیست.
    اگه این طور نیست پس چطوریه؟ چرا نمی گید تا من هم بدونم چه مصلحتی باعث می شه رفتار ما با هم اینقدر خصمانه باشه. آخه چی؟ چرا؟
    نمی تونم بهت بگم. شیرین ازم نپرس. دوست ندارم این تتمه غرورم رو هم از دست بدم. فقط درک کن که این کار به صلاح هردومون بود. خصوصا تو.
    من... نم یفهمم.
    غمگین گفت:
    هیچ کس نمی فهمه. باورش خیلی سخته. خیلی، ولی فقط تو باورکن که قصد من خرد کردن شخصیت تو یا غرورت نبود. این باور کن.
    نگاه تار و اشک آلودش را به بیرون چرخاند. باران چند لحظه ای می شد که بند آمده بود. حس می کرد فضای داخل ماشین برایش تنگ است. در ماشین را باز کرد و خود را بیرون انداخت. هوا پاک بود و اسمان میان نور مهتاب و ستاره ها می درخشید. نفس عمیقی کشید و. سعی کرد بغض اش را فرو دهد، ولی نمی شد. حس کرد چیزی روی شانه هایش افتاد، ولی تکان نخورد. روزمهر کتش را روی شانه او درست کرد و غم زده گفت:
    مواظب خودت باش. هوا الان... خیلی سرده.
    لب برهم فشرد و بسختی برخود مسلط شد. روزمهر محزون ادامه داد:
    بنشین توی ماشین. می برمت پارک دست و صورتت رو بشوری.
    بسختی گفت:
    اگه... اگه حرفاتون درست باشه... بهتره که من... دیگه نیام خونتون.
    پوزخندی اندوهبار بر لبان روزمهر جای گرفت:
    بهتره فراموش کنی من چه حرفهایی بهت زدم.
    ولی... من نمی خوام مایه عذاب کسی باشم.
    عذاب؟
    آهی کشید و در ادامه گفت:
    فراموشش کن. حالا بهتره سوارشی. باید برگردیم. دیروقته. حتما تا به حال مادر خیلی نگرانمون شده.
    روزمهر به طرف در سمت راست راننده رفت. می خواست در را باز کند که شیرین صدایش کرد:
    روزمهر!
    قلبش در جا فرو ریخت. حس می کرد چیزی مثل یک میله داغ محکم در قلبش فرو کرده اند. شیرین بی آنکه به عقب برگردد با صدای گرفته ای گفت:
    نمی دونم... یعنی دوست ندارم بدونم لحظاتی قبل چه حرفهایی بهتون زدم، فقط... می خوام بگم متاسفم. از دلایل شما چیزی نمی دونم، فقط می گم که... اگه با حرفام سبب رنجش شما شدم، معذرت می خوام.
    برایش سخت بود از کسی معذرت خواهی کند، ولی عجیب بود که جلوی روزمهر این حس را نداشت. روزمهر برای لحظاتی از پشت به او خیره شد. شیرین به عقب برنگشت. روزمهر گفت:
    فراموشش کنید. بهتره سوار شید. باید برگردیم.
    یعنی... منو بخشیدید؟
    روزمهر در را رها کرد و به طرف او رفت. نگاه شیرین هنوز جاده را م یکاوید. جلوی او ایستاد و محکم گفت:
    می تونی به صورتم سیلی بزنی تا تلافی اون سیلی ناحق رو که به صورتت زدم دربیاری، ولی اینو ازم نخوای.
    سر شیرین پایین بود چانه شیرین را با دست بالا آورد. این بار چشمان روزمهر اشک آلود بود. اشک آلودتر از چشمان شیرین. آهسته پرسید:
    می تونی منو ببخشی؟
    لب به دندان گرفت تا اشکش جاری نشود و در را باز کرد و سوار شد. لبخند تلخی بر لبان روزمهر جای گرفت. آه بلندی کشید و به سمت دیگر رفت. لحظاتی بعد دو جوان، با دو غم بزرگ در جاده پیش می رفتند.
    در مطب روزمهر باز شده بود. شیرین و گلی با کمک هم وسایل را در آن جا به جا می کردند. بعد از مرتب کردن وسایل به سلیقه شیرین، او با تبسمی دلنشین به گرمی گفت:
    من از همین حالا بهتون تبریک م یگم دکتر. مطب واقعا زیبایی دایر کردید.
    روزمهر شاد و سرحال نشان می داد. با لبخندی دوستانه گفت:
    این لطف شما رو می رسونه که از همین اول کار، منو دلگرم می کنی.
    گلی دست او را به دست گرفت و در حالی که سعی می کرد اشکش روی گونه جاری نشود با مهربانی گفت:
    باور نمی شه که روزمهر من... یه همچین مردی شده باشه.
    روزمهر ملامتگر، ول یمهربان گفت:
    مادر!
    این اشک شوق عزیزم. آخه هیچ باور نم یکردم که تورو یه روزی توی این لباس ببینم.
    روزمهر را بغل کرد و گفت:
    خواهش می کنم مادر... گریه نکنید. می دونید که طاقت دیدن اشکاتون رو ندارم.
    گلی میان گریه خندید و گفت:
    وای از دست تو...! تو از همون بچگی همه کارهارو با این زبون چرب و نرمت راه می انداختی.
    با تبسمی پر مهر گفت:
    شما که حالا اونو از خاصیت انداختید.
    گلی کمی گردن او را فشرد و گفت:
    ای پسره شیطون...! باید بدونی که حنات دیگه پیش من رنگی نداره.
    یعنی می گید بده کهخ اینقدر دوستتون دارم؟
    صدای شیرین که از اتاق دیگری خارج می شد، آندو را متوجه کرد. شیرین پرسید:
    می بخشید، ولی می شه بپرسم اینجا رو از کی باز می کنید؟
    روزمهر شوخی را کنار گذاشت و جدی شد و گفت:
    از همین فردا. راستی... من یه پیشنهادی برای شما دارم.
    شیرین وگلی هردو با هم به او خیره شدند. روزمهر دست به سینه ایستاد. هروقت می خواست جدی راجع به چیزی صحبت کند این کار را می کرد. با کمی دقت به شیرین نگاه کرد. سپس گفت:
    همون طور که می بینید من منشی ندارم. در عرض یک روز هم نمی تونم منشی ای برای مطبم پیدا کنم، اینه که از شما می خوام موقتا تا وقتی که یه منشی پیدا کنم اینجا کار کنید.
    شیرین با حیرت نگاهی به گلی و به سمت روزمهر کرد، سپس انگشت اشاره اش را به طرف خود گرفت و آرام پرسید:
    من؟ منظورتون من هستم اقای رخشان؟
    روزمهر با ونسردی از دیوار جدا شد و گفت:
    قبلا که عرض کردم... بله.
    شیرین که از پیشنهاد غیر مترقبه و ناگهانی او هنوز هم کمی مبهوت بود گفت:
    ولی من تا به حال چنین کاری نکرده ام. مایل نیستم باعث فرار مریضاتون بشم.
    نمی شید. در ضمن همونطور که عرض کردم فقط برای یه مدت کوتاه، اونم تا وقتی که من یه منشی دائمی استخدام کنم.
    شیرین در جستجوی راه فرار بود:
    من... چیزی از منشی گری نمی دونم. اصلا... اصلا نم یدونم کار یه منشی چیه و فکر نمیکنم بتونم از پسش بربیام.
    کار زیاد سختی نیست. کمی پشتکار و حوصله می خواد که مطمئنا در شما پیدا می شه.
    گلی گفت:
    قبول کن شیرین جون. مگه تو دنبال کار نمی گشتی؟ خب... اینم کار.
    مادر، ایشون رو مجبور نکنید. اگه خودشون مایل بودن جواب مثبت می دن، در غیر این صورت...
    شیرین با کمی تفکر پرسید:
    اجازه می دید کمی فکر کنم؟
    روزمهر نگاه کوتاهی به او کرد و گفت:
    تا شب می تونید بهش فکر کنید، چون فردا کار شروع می شه.
    شیرین سری به نشانه موافقت تکان داد. گلی نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:
    وقت ناهاره. فکر نمی کنم محمد علی دیگه پیداش بشه.
    بیاید ما بریم رستوران نبش خیابون تا پدر بیاد.
    اگه ببینه نیستیم شاید ناراحت بشه!
    نه، فکر نمی کنم چون قبلا بهشون گفتم اگه اینجا نبودیم می تونه کجا پیدامون کنه.
    نگاهی به آندو کرد و افزود:
    تا شما سوار ماشین بشید من هم درهارو قفل می کنم و میم.
    گلی موافقت کرد و زودتر از آندو از مطب خارج شد. شیرین نیم نگاهی به اطراف کرد و در کنار روزمهر از در مطب بیرون آمدند. روزمهر آرام گفت:
    ناراحت به نظر می رسید. چیزی شده؟
    بی انکه به او نگاه کند:
    نه، چطور مگه؟
    هیچی. برای یه لحظه فکر کردم موضوعی ناراحتتون کرده.
    موضوعی که قابل ذکر هم بود چیزی به من نمی گفتید.
    ما باید هردو عادت کنیم که دور از هم باشیم.
    در کنار او از پله ها پایین می آمد در همان حال پرسید:
    از چه نظر؟
    نمی دونم چه اصراری دارید که همیشه وانمود کنید که ازهمه چیز بی خبرید.
    فراموش نکنید که من هم انسانم و انسانها غیب گو نیستند.
    ولی شما که غیب گوی خوبی بودید.
    متوجه نمی شم.
    باور کنم که متوجه منظورم نشدید؟
    جلوی در اصلی بودند. روزمهر بعد از دو هفته از آن ماجرا، مستقیم به چشمان او نگریست، سپس با لحنی کاملا جدی گفت:
    باورکنید.
    شاید اگر در شرایط دیگری بود یا حداقل کمی شهامت داشت می گفت باور نمی کنم، ولی در آن لحظه فقط به گفتن(( امیدوارم همین طوری که می گید باشه)) اکتفا کرد و با تعارف دست روزمهر، زودتر از او از در بیرون رفت.
    زمان چقدر سریع می گذرد. با نگاهی به تقویم به این نتیجه رسید. با امروز نزدیک به نه ماه از حادثه تصادفش می گذشت، در حالیکه تا کنون چیز چندانی به یاد نیاورده بود. هر روز بی حاصل تر از روز قبل به پیش می رفت. با وجودی که دو ماه از استخدامش می گذشت با این حال او تا آن زمان چیزی به شیرین نگفته بود. این که منشی دائمی مطب کی خواهد آمد و کی او خواهد رفت. شاید از کارش راضی بود چون وجود شیرین در مطبش نوعی تازگی در آن به وجود می آورد. شیرین مهربان و پرمحبت بود. با بیماران رفتاری پر مهر داشت و همیشه مراعات حال آنها را می کرد. همیشه طوری به مطب پا می گذاشت، انگار این اولین باری است که پا به آنجا می گذارد. چنان با شوق و اشتیاق صندلیها را مرتب می کرد یا گلهایی را که همیشه در گلدان روی میز اتاق کار روزمهر بود مرتب می کرد که در وصف نمی گنجید. در حرکاتش ظرافتی آشکار وجود داشت، مثلا در یکی از روزها، روزمهر کاملا تصادفی او را در حال مرتب کردن گلها دید. برای هر گل ، طوری وقت صرف می کرد و علاقه، که در باور نمی گنجید. لحظاتی از پشت به او و حرکات دلفریبش چشم دوخت.
    شیرین با انرژی و محبت تمام به همه چیز نگاه می کرد. انگار ایمان داشت که همه چیز، حتی گلهای درون گلدان هم در برابرش سر تعظیم فرود خواهند آورد. لبخندی زد و بعد به عقب برگشت که دو چشم سیاه و مشتاق را دید. گونه هایش گر گرفتند و صورتش گل انداخت. روزمهر که متوجه حالت او شده بود، با چندگام به او نزدیک شد و پرسید:
    خلوتتون را به هم زدم؟
    شانه اش کمی به بالا تمایل پیدا کرد:
    خلوتی نبود که به هم اش بزنید.
    چه گلهای با طراوتی! اینا رو من نخریدم پس کی...
    من خریدم.
    کاملا بی اختیار از دهانش بیرون پرید. شرمزده به نظر می رسید. روزمهر متحیر پرسید:
    شما؟
    سعی کرد کارش را بی اهمیت جلوه دهد:
    خب... گلهای دیروزی پژمرده شده بودند. مسلما اگه باز هم در اتاقتون بودند روح اتاق رو غمگین و افسرده می کردن.
    از اینکه به فکر من هستید ازتون متشکرم.
    فقط می خواستم...
    متوجه شده بود او چه می خواهد بگوید. به طرف پنجره رفت و با دو انگشت بین کرکره ها فاصله ایجاد کرد سپس کمی به طرف او چرخید و با مهربانی گفت:
    بله، متوجه شدم. به هر حال یک دوست برای دوستش نگران خواهد شد.
    لحن شیرین نرمتر از همیشه به گوش رسید:
    از اینکه متوجه منظورم شدید، خوشحالم.
    صورتش این با رجدی به طرف شیرین برگشت. انگار لحظاتی قبل این خود او نبود که با لحن مهربان صحبت می کرد:
    اگه کار دیگه ای ندارید تشریف ببرید پشت میزتون. الانه که مریضها پیداشون بشه.
    جا خورد، با این حال به روی خود نیاورد. دلخور از اتاق کار روزمهر خارج شد.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  22. #12
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    هنگام بازگشت به خانه، شیرین از شدت خستگی پلک برهم نهاد و به صندلی تکیه داد. روزمهر به سوی او چرخید و بعد از نگاهی کوتاه نیمرخ مهتابگون او، با تبسمی کمرنگ پرسید:
    خسته شدید؟
    پلکهایش هنوز روی هم بودند:
    از کار نه، ولی از دست بعضی مریضها سمج چرا.
    روزمهر موذیانه و شیطنت آمیز گفت:
    یعنی بازم خواستگار؟
    پلکهایش را بی رمق از هم گشود و با نارضایتی پرسید:
    استراق سمع می کنید؟
    روزمهر با لبخندی بر لب گفت:
    اسمش را هرچی دوست دارید می تونید بذارید، ولی این نه. چون خیلی تصادفی شنیدم.
    پوزخندی نمکین، چهره اش را از هم باز کرد.
    جدا...؟ ولی لحن شما چیزی جز این رو می گه.
    روزمهر به جای آنکه پاپی او شود پرسید:
    جواب این یکی رو چی می خواید بدید؟ مثل بقیه یا...
    با شیطنت پرسید:
    خودتون چی فکر می کنید؟
    رنگ از روی روزمهر پرید، با این حال زود بر خود مسلط شد. شانس آورده بود که شیرین اصلا نگاهش نمی کرد. با لبخندی زورکی گفت:
    من که توی فکر شما نیستم بدونم چه جوابی می خواید بهش بدید.
    شیرین چشم به بیرون دوخته بود. نزدیک به عید بود و جنب و جوش مردم در خیابان، او را به نشاط می آورد. بی اخنتیار گفت:
    خیلی شادی بخشه!
    روزمهر طور دیگری از حرفهای او برداشت کرد. فرمان را بشدت در دست می فشرد. با صدایی گرفته گفت:
    مبارکه! به سلامتی کی شیرینی شما رو می خوریم؟
    شیرین ابدا متوجه منظور او نشده بود. با شادی کاملا محسوسی گفت:
    خیلی زود. به سلامتی توی همین تعطیلات عید.
    روزمهر از حال خود متعجب بود. چرا از حرف او رنجیده بود؟ مگر آرزوی رفتنش را نداشت؟ با تمسخر گفت:
    چقدر خوشحالید.
    باید دوست خوبی باشید که متوجه خوحالیم شدید.
    پوزخندی تمسخر آمیزی بر لب آورد و گفت:
    خیلی با عجله تصمیمتون رو گرفتید. نکنه ترسیدید شاداماد از دستتون فرار کنه؟
    تازه متوجه منظور او شده بود. شیطنتش گل کرده بود. هوس کرد کمی سربه سر او بگذارد و هردویشان را از خمودی بیرون بیاورد. موذیانه گفت:
    کاش شما هم بودید و می دید که اون بیچاره بقدری پابند شده بود که راه رو بزور می رفت، چه برسه به فرار.
    ابروهای روزمهر بالا رفتند. مثل اینکه باز خیال داشت مسخره کند. با تمسخر گفت:
    یه ضرب المثلی هست که می گه، تب تند، زود عرق می کنه.
    به شوخی و با شیطنت یک دختربچه گفت:
    اتفاقا براش چندتا قرص و شربت تب بر تجویز کردم، چون مرتب در حال پاک کردن عرق سر و صورتش بود.
    مثل اینکه اخلاق بد من به شما هم سرایت کرده.
    با لحن با مزه ای با حاضر جوابی گفت:
    هرچه از دوست رسد، نیکوست.
    روزمهر گله مند گفت:
    دوست؟ شما به خودتون می گید دوست، درحالی که اونقدر برای این دوستی ارزش قائل نبودید که حتی با من مشورت هم بکنید.
    هنوز هم آثاری از شیطنت در صدایش شنیده می شد، با این حال دیگر شوخ نبود:
    دیگه نیازی به شور و مشورت نبود. من خیلی وقت بود که تصمیمم رو گرفته بودم.
    به خانه رسیدند. روزمهر با پوزخندی تمسخرآمیز ماشین را وارد پارکینگ کرد و بعد از خاموش کردن آن به سوی شیرین برگشت و گفت:
    پس براتون خوشحالم.
    با لبخندی موزیانه، گفت:
    متشکرم، چون خودم هم به خاطر خودم خوشحالم.
    روزمهر پوزخند تمسخرآمیز دیگری زد و خیال داشت خودش هم از ماشین پیاده شود که صدای شیرین مانع شد:
    مگه یکراست به بیمارستان نمی رید؟
    با لحنی نیش دار، همراه با کنایه گفت:
    نخیر. یک هفته مرخصی گرفتم. برای شما هم خوبه. حداقل در تعطیلات عیدی، خسته و خواب آلود نخواهید بود.
    متوجه منظور او که بعمد روی کلمه تعطیلات عیدی تاکید کرده بود شده بود، با این حال خود را به نادانی زد و پرسید:
    مگه در تعطیلات عیدی قراره چه اتفاقی بیفته که ممکنه من به خاطرش خسته یا خواب آلود بشم؟
    روزمهر با تمسخر نگاهش کرد و گفت:
    چقدر شما فراموشکارید! منظورم قضیه ازدواجتونه.
    سعی کرد لبخندش را کنترل کند. در پناه نور کمرنگ لامپ سقف اتاقک ماشین می توانست صورت درهم روزمهر را خوب ببیند. با ظاهری بی خبر و متعجب گفت:
    ازدواج؟ حالا کی گفته که من قراره ازدواج بکنم؟
    روزمهر با لبخندی عصبی گفت:
    یعنی منکر می شید که چند لحظه قبل چه حرفهایی به من می زدید؟
    در ماشین را باز کرد و پیاده شد. کیفش هنوز در ماشین بود. کمی خم شد و کیف را برداشت. نگاهشان درهم گره حورد. با شیطنت گفت:
    نخیر. فراموش نکردم، ولی من که یادم نمیاد بین حرفام، جمله ای راجع به ازدواجم به شما گفته باشم. گفتم؟
    روزمهر مات و مبهوت به او چشم دوخت. یعنی از او رو دست خورده بود؟ لبخند شیرین غلیظ تر شد. در ماشین را بست و خیال خارج شدن از پارکینگ را داشت که صدای گرفته روزمهر متوجهش کرد. صدایش لحن عجیبی داشت.
    شیرین.
    برجا میخکوب شد. این اولین بار بود که روزمهر او را بدینگونه صدا می کرد و روزمهر با صدایی دورگه شده و گرفته گفت:
    یه چیز رو باید بدونی، تو بی مزه ترین و لوس ترین و لجبازترین و مغرورترین دختری هستی که در تمام عمرم دیده ام. با این همه، نمی دونم چرا تا این اندازه جلوت نرمش نشون می دم.
    حتی برنگشت تا او را نگاه کند. لبخندی برلبانش نقش بست و بعد شتابان از پارکینگ خارج شد.
    *********
    گلی مشغول صحبت بود. وقتی دید روزمهر به هیچ وجه توجهی به حرفهایش ندارد و مشغول تماشای تلویزیون است، با دلخوری پرسید:
    تو گوش نمی کنی روزمهر؟
    وقتی دید روزمهر متوجه سوالش نشده است، سوالش را دوباره تکرار کرد . روزمهر به خود آمد و نگاه از تلویزیون برداشت و به او چشم دوخت. گلی پرسید:
    هیچ معلومی هست حواست کجاست؟ یه ساعته دارم صدات می کنم.
    پوزش خواهانه گفت:
    معذرت می خوام حواسم نبود. با من کاری داشتین؟
    نه، ولی دیدم اصلا به حرفام گوش نمی کنی.
    متاسفم، اصلا اینجا نبودم. حالا در مورد چی حرف می زدید؟
    یه سفر.
    روزمهر با خونسردی به عقب تکیه داد و گفت:
    خب؟
    گلی ادامه داد:
    یه جای خوش اب و هوا... مثلا... کیش چطوره...
    روزمهر با بی تفاوتی گفت:
    هرجا که دوست دارید، ولی به نظرتون کمی دیر نمی رسیم. تعطیلات عیدی از روز سوم، قرعه اش به نام من افتاده و باید زود برگردم.
    پس کجا؟
    یه جای نزدیکتر... به نظرتون شمال چطوره؟
    بعد از زلزله رودبار فکر نمی کنم بتونیم جایی رو که مناسب باشه پیدا کنیم.
    مطمئن باشید که پیدا می شه. خب حالا اگه دوست ندارید یه جای دیگه رو بگید.
    نه نه منظورم این نبود. بهتره نظر پدرت رو هم جویا بشیم. تو چه می گی محمد علی؟
    سرهنگ شانه اش را بالا انداخت وگفت:
    هرجا شما صلاح بدونید. راستی این شیرین کجاست؟ سرشام هم ندیدمش.
    خسته بود زودتر به رختخواب رفت. عجیبه. این روزا فکر می کنم خیلی رنگ پریده است.
    روزمهر رو به او با کنجکاوی پرسید:
    منظورتون چیه مادر؟
    شام نمی خوره. بزور سرپا وایمیسه. مدام سرش رو با دو دست فشار می ده. زیر چشماش هاله کبود تشکیل شده. اینا همه اش نشونه مریضیه.
    اگه مریض باشه حتما پیش دکتر می ره یا حداقل به من می گه.
    اینطور نیست. اون دختر توداریه و تا خودش چیزی بزور نده هیچ کس، هیچی متوجه نمی شه. اون همه اش در فکر شاد کردن بقیه است و من می ترسم به خاطر این، خودش رو فراموش کنه.
    نگران نباشید. اون، اونقدر عاقل و بالغ هست که بدونه چه کاری به صلاحشه.
    فکر می کنم کار توی مطب خسته اش کرده. این روزا بیشتر از هشت ساعت توی مطبه. طبیعیه اگه خسته بشه. برای تو هم نگرانم.
    روزمهر با مهربانی گفت:
    نگران من نباشید. من کاملا خوبم. راستش با این حرفهای شما، کمی نگران حال شیرین شدم، اگه... یادم موند و فراموش نکردم فردا معاینه اش می کنم.
    سرهنگ از جا برخاست و گفت:
    شما می خواید همین جا بنشینید؟
    گلی هم متعاقب او را روی مبل بلند شد و گفت:
    من هم میام. حس می کنم به خواب احتیاج دارم. تو چی روزمهر؟ تو نمیایی؟
    روزمهر سری تکان داد وگفت:
    نه... من حالا حالاها اینجا هستم. شما برید.
    پس شب بخیر.
    به صندلی تکیه زد و گفت:
    شب شما هم بخیر. خوب بخوابید.
    بعد از رفتن آنها، چشم به تلویزیون دوخت. حواسش اصلا یه برنامه تلیویزیون نبود. مرغ خیالش به عقب پر می کشید. یعنی امکان دارد که در دنیا دو نفر مثل هم باشند؟ رفتارها، عقاید، کردار، عادات و حتی سلایق. یاد دو هفته پیش افتاد وقتی که شیرین، ساکت و محزون در ماشین نشسته بود و او پرسید:
    چیزی شده؟ ساکتید!
    شیرین به جای جواب دادن به او پرسید:
    آیا تا به حال شده فکر کنید یا یه جایی سالهاست که آشنایید، ولی درواقع برای اولین باره که به اونجا می رید؟
    خب آره، زیاد.
    من این جوریم. جایی رفتم که برای اولین باره، ولی... حس می کنم... حس می کنم با اونجا سالهاست که اشنام ولی... همیشه می خوام بدونم. کجا؟ چطوری... چطوری با اونجا آشنام. حس عجیبیه. انگار بار همه دنیا روی دوشمه. تنهایی و یه صحرای خشک... یه زمین بدون حاصل.
    انگار حرفهای زیاد برای گفتن دارید.
    پوزخند تلخی زد و گفت:
    مدتهاست که همه چی رو توی قلبم انبار کرده ام.
    و من آماده ام که انبار قلب شما رو خالی کنم. دعوت منو به صرف یه نوشیدنی می پذیرید؟
    حرفهای من ارزش کگوش کردن نداره.
    اینو من باید بگم یا شما؟ به نظر من خیلی هم با ارزش هستن. پس قبوله؟
    با موافقت شیرین، او را به مکان دنج و خلوتی برد. وقتی هردو پشت میز نشستند، شیرین سکوت اختیار کرد. روزمهر خیره نگاهش می کرد، ولی نگاه شیرین که لحظه ای به رویش افتاد باعث شد نگاهش را از او برگیرد. آرام پرسید:
    می خواید من بگم دوست دارید از چی حرف بزنید؟
    با صدایی بغض الود پرسید:
    شما چی می دونید؟
    تقریبا همه چی و هیچ چی. ببینید، من کاملا به احساسات شما واقفم. می دونم احساساتتون اونقدر لطیف و پاکه که دچار احساس می شید.
    شما یا هیچ کس دیگه نمی تونید حال منو درک کنید. من یه ادم فراموش شده ام آقای رخشان. یه آدم تنها که توی دنیای فکرش گم شده. یه پا کباخته. من... من توی شطرنج زندگی کیش ومات. ماتِ مات.
    روزمهر با محبتی غریب گفت:
    این قدر ناامید نباشید. همه چیز بالاخره حل می شه.
    اگر هر چیزی هم که هست حل بشه وقت تلف شده این چند ماه نه!
    شیرین خانوم... ببینید من مطمئنم اگه شما کمی به مغزتون فشار بیارید حتما چیزی رو به یاد خواهید آورد.
    شیرین به تلخی لبخند زد و گفت:
    نه. هیچ چی.
    آیا جلسات روان درمانیتون کمکی به حالتون نمی کنه؟
    با پوزخندی استهزا آمیز، پلکهایش را روی هم انداخت و گفت:
    جلسات روان درمانی! کاش حداقل یه چیز بهتر می گفتید. این تنها چیزیه که هیچ کس کمکی نم یکنه، الا یه کمک اونم خالی کردن جیب منه، سرهرماه.
    روزمهر بی اختیار خندید. کنار شیرین امکان نداشت احساس کند که غمگین یا دلمرده شده است. شیرین در جدیترین مسائل هم، شوخی را به کار می برد، حتی اگر آن مساله جدی مرگ یک انسان بود. چنان با مهارتی خاص، طنز را در آن به کار می برد که شخص فراموش می کرد لحظاتی قبل چه اندوه طاقت فرسایی داشته است. بعد از خنده گفت:
    نا امیدی دشمن آدمه.
    پوزخند محزونی زد و گفت:
    البته وقتی که آدم امید داشته باشه.
    همه ما آدمها به امید زنده ایم. اگه امید نبود هیچ کس زنده نمی موند.
    حرفتون رو باور می کنم چون... به شما اطمینان دارم.
    روزمهر لبخندی زد و گفت:
    از اینکه مورد اطمینانتون واقع شدم خوشحالم. اوه راستی چایی هامون... سرد شده. صبر کنید الان می دم عوضشون کنن.
    شیرین با لبخند گرمی گفت:
    نه منون. من چای سرد رو بیشتر دوست دارم.
    دست روزمهر به همان حال ماند. این جمله را قبلا شنیده بود. مطمئن بود. شیرین بعد از نوشیدن جرعه ای از چایش از جابرخاست و روزمهر هم ناچار بلند شد، درحالیکه فکر می کرد این جمله قبلا در گوش جانش طنین افکنده است.
    صفحه برفکی روی تلویزیون، روزمهر ار به خود آورد. به ساعت دیواری نگاه کرد. از دوازده گذشته بود. از جا برخاست و با خستگی حرکتی به گردنش داد و با کنترل تلویزیون را خاموش کرد، سپس به طرف اتاقش به راه افتاد تا دمی بیا ساید.
    صدای زنگ تلفن، روزمهر را از خواب بیدار کرد. دیشب که برای خوردن لیوانی آب به آشپزخانه آمده بود، دیگر به اتاقش نرفته و روی مبل خوابیده بود. به ساعت نگاه کرد. تازه هشت شده بو.د. متعجب از اینکه چه کسی این وقت روز با خانواده کار دارد از جا بلند شد و کش و قوسی به اندام خود داد تا خستگی را از تن بزداید. زنگ تلفن همچنان سمج می زد. گوشی را برداشت و با صدایی خواب آلود گفت:
    بله؟
    سلام اقای رخشان. صبح بخیر.
    با تردید گفت:
    سلام. صبح شما هم بخیر خانم. شما؟
    نشناختین؟ من سپیده هستم. شریفی.
    آه بله. به جا آوردم. معذرت می خوام فراموش کردم بپرسم. حالتون چطوره؟
    خوبم ممنون. شمکا چطورین؟
    من هم خوبم.
    آقای رخشان واقعا متاسفم که این وقت روز بهتون زنگ زدم و مزاحمتون شدم، ولی باید قبل از همه شما موضوعی رو بدونید.
    خواهش می کنم. چه مزاحمتی. حتما چیز مهمی بوده که این موقع صبح تماس گرفتید.
    سپیده با شادمانی گفت:
    بله. بله خیلی مهم و البته هیجان انگیز.
    کنجکاوم کردید. چی شده؟
    ما باید زودتر از اینها... این موضوع رو می فهمیدیم.
    با سردرگمی گفت:
    کدوم موضوع؟ شما از چی صحبت می کنید؟
    سپیده با هیجان خاصی گفت:
    از ستاره.
    قلب روزمهر فرو ریخت:
    چی...؟! ستاره؟ ستاره چی؟
    سپیده با لحنی شاد و کمی بغض آلود گفت:
    اون نمرده. زنده است.
    روزمهر بسختی نفس می کشید. بیحال خودش را روی مبل کنار تلفن انداخت و بی رمق پرسید:
    شما چی دارید می گید؟ حالتون خوبه؟
    بله بله من کاملا خوبم. هیچ وقت به این خوبی نبوده ام. باور کنید هذیان نمی گم. این عین حقیقته.
    اما آخه این چطور ممکنه؟ پس اون قبر؟
    نگذاشت روزمهر بیشتر از آن ادامه دهد. حرف او را قطع کرد و گفت:
    متوجه م چی می خواید بگید. ولی اون قبر ستاره نیست. اون اصلا دختر نیست. یه زن بوده.
    متوجه نمی شم خانوم. چی دارید می گید؟
    بله متوجهم. ما خودمون هم متوجه نمی شدیم، ولی قضیه خیلی راحته. ببینید قبلا به شما گفته بودم که قرار بود بقیه فاکتورها آزمایش بشه، اما به اونجا نرسید، یعنی مادر نذاشت که برسه، اما یکی از دکترهای آزمایشگاه دندونهای جسد رو برای تحقیق بیشتر برداشته و توی سردخونه گذاشته بود. قضیه تا مدتی راکد می مونه تا اینکه اون خیلی اتفاقی اونو آزمایش می کنه و متوجه می شه که اون اصلا دندون ستاره نیست. بلکه دندون یک زن سی ساله است.
    روزمهر میان حیرت و ناباوری پرسید:
    پس یعنی ستاره؟
    درسته آقای رخشان. ستاره زنده است.
    اما آخه این چطور ممکنه. اگه زنده است پس کجاست؟ چرا هیچ خبری ازش نیست.
    نمی دونم، ولی مطمئنا از ما رنجیده. ما اون رو با یه مرده مساوی فرض کردیم. براش مجلس ختم گرفتیم. همه جا هم پخش کردیم که اون مرده. پس اون چطوری می تونسته برگرده پیشمون.
    خدای من... این... این باور نکردنیه. یعنی ستاره من الان یه گوشه این کشوره. اون خدایا...
    صدایی از آن سر سیم نمی آمد. روزمهر به گرمی پرسید:
    خانواده تون... اونا چطورن؟
    صدای سپیده با اشتیاق خاصی شنیده می شد.
    اونا خوبن. همه خوب هستن. اوضاع مادر هم بهتر از سابق شده. همه چیز داره درست می شه. آقای رخشان... راستی شما کمکمون می کنید تا اون رو پیداش کنیم؟
    البته. چرا که نه؟ ببینم شما که هنوز کاری نکردید؟
    اتفاقا چرا پدر و سپهر منتظرن اداره ها باز بشن تا عکس ستاره رو توی روزنامه ها چاپ کنن. سپهر هم گوشه و کنار سپرده که یه کاری بکنن.
    روزمهر متوحش شد. بیکباره یاد شیرین افتاد و گفت:
    خدای من... شما نباید این کار را بکنید.
    ببخشید... شما چی گفتید آقای رخشان؟
    معذرت می خوام خانم، ولی آخه شما یه موضوعی رو نمی دونید. یعنی دلیل نداشت که بدونید.
    از چی صحبت می کنید آقای رخشان؟ من متوجه نمی شم.
    بهتون می گم خانم؛ ولی الان وقتش نیست چون هم شما کار دارید و هم من.
    پس منتظر هستیم. آدرس خونه مارو که بلدید؟
    بله کاملا. کاری با من ندارید؟
    نه. متشکرم.
    خداحافظ.
    خدانگهدار.
    تلفن را که قطع کرد، حس کرد شوری پنهان در رگهایش به جنبش درآمده است. لبخندی زد و گوشی را سر جایش گذاشت. بی آنکه بداند چرا، بیکباره اشکی به وسعت قلبش، از دیده فرو چکید.
    ********
    خسته تر از همیشه، کم طاقت تر از هر وقت دیگر و افسرده تر از معمول به خانه می آمد. روزها همه جای تهران را زیر پا می گذاشت تا شاید اثری از ستاره بیابد، ولی بی فایده بود. حتی چند نفر به دروغ گواهی داده بود که دختری با مشخصات ستاره را در شهرهای دیگر دیده اند، ولی ستاره آن جاها نبود. از آن روز روزمهر همیشه مرتب و شیک، روزمهر تکیده و رنجوری برجای مانده بود که غذا را بزور در دهان می گذاشت و خیابان گردی تنها کاری بود که قادر به انجام دادنش بود. دیگر حتی به مطب هم نمی رفت و متوجه شیرین هم نبود. شیرین هم روز به روز ضعیف تر می شد. با این حال نقابی از بی تفاوتی و خویشتن داری سعی می کرد این ضعف را از دیده ها مخفی نگه دارد. این روزها به کار در جایی دیگر همت گمارده بود. بی گمان با ورود عروس خانواده رخشان، او دیگر جایی در آن خانه نداشت، پس باید سعی می کرد تا قبل از آمدن او شغلی ثابت و خانه ای برای خود بیابد. سخت یه دنبال یافتن مکانی مناسب برای خود بود، اما با خود اندیشید با مهری که از روزمهر بر دل دارد چه کند؟ او ناخواسته به روزمهر دل بسته بود. به آن مرد هزار رنگ و هزار قصه. تنها کسی که توانسته بود در مقابلش مقاومت کند و زود تسلیم نشود، روزمهر بود. با او چه باید می کرد؟ با خود فکر می کرد،
    (( باید احساسم را دفن کنم. زیر دقایق و لحظه ها. باید فراموش کنم که او کیست و من در این مدت کوتاه از او چه ها آموخته ام؟))
    او یک روز حافظه اش را از دست داده بود و حالا قلبش را از دست می داد. برای او چه فرقی می توانست بکند؟ به ره حال او به روزمهر نمی رسید. آهی از سینه برکشید. چقدر این یک ماه زود گذشت. انگار همین دیروز بود.
    یک روز که در اوج تنهایی و خستگی به خانه آمد، رضا را دید. او را بعد از قضیه خواستگاری از شیرین که در آن جواب منفی گرفته بودند ندیده بود. به سردی با او احوالپرسی کرد و بعد خود را روی مبلی نزدیک در ولو کرد. بعد از خانواده، تنها کسی که قضیه ستاره و گم شدن و پیدا شدنش را می دانست رضا بود. او محرم اسرار خانواده محسوب می شد و هیچ رازی از او مخفی نمی ماند. رضا با نگاه دقیق به او پرسید:
    خسته شدی. نه؟
    با دست به مالش شقیقه هایش پرداخت و همزمان با ان هم سرش را تکان داد و آهسته گفت:
    خیلی. زیادتر از اونی که فکرش رو بکنی. هر روز ناامیدتر از روز قبل می شم. هیچ اثری ازش نیست. هیچ جا اسمش نوشته نشده. هیچ جا.
    شاید اصلا تهران نباشه.
    صاف روی مبل نشست و گفت:
    غیر از تهران جایی رو نداره که بره.
    امکان نداره یه اتفاقی براش افتاده باشه؟
    رنگ از روی روزمهر پرید:
    منظورت چیه؟
    رضا با دلگرمی گفت:
    خیال ندارم ناراحتت کنم یا نفوس بد بزنم، ولی... خب هزار و یک اتفاق ممکنه براش افتاده باشه. شاید ایران نباشه یا شایدم تصادف کرده باشه.
    روزمهر زیر لب زمزمه کرد:
    تصادف؟ ولی... اون که ماشین شخصی نداشت.
    اون کی به ایران آمد؟ تاریخ دقیق ورودش رو می دونی؟
    سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:
    متاسفانه تاریخش یادم نیست.
    وقتی رسید تهران کجا رفته؟ پیش کی بوده؟ باید از یکی آدرس می گرفته یا نه؟
    روزمهر گیج و منگ جواب داد:
    آره. تو راست میگی. چرا اینا به فکر خودم نرسید؟
    رضا سرخوش خندید و بعد موذیانه گفت:
    خب اگه من هم مشغله فکری تو را داشتم بدتر از تو می کردم، هرچند حالا هم کم مشغله نیستم.
    با وجودی که فکرش جای دیگر بود، با این حال چون آدم ریزبینی بود متوجه ی منظور او نشد و با نگاهی به او پرسید:
    چه مشغله ای؟
    رضا به شوخی گفت:
    دارم قاطی مرغا می شم پسر. از همه بی خبری، از من هم آره.
    لبخندی مردانه ولی خسته، چهره غبار گرفته اش را باز کرد.
    به جان خودت اونقدر فکرم مشغوله که هیچی رو متوجه نمی شم. حالا طرف کی هست؟
    رضا با شیطنت گفت:
    آشناست. دختر عموی خودمونه. لیدا.
    لیدا؟ خدای من باورم نمی شه.
    چرا باورت نمی شه؟ مگه من چمه؟ کج و معوج که نیستم، تحصیلات عالیه هم که دارم. شغل مناسب هم که رو شاخشه، دیگه چی می گی؟
    این حرفا رو ول کن. بهت تبریک می گم، اما چه بی خبر. به من که نگفتی پس به کی گفتی؟
    می گم از همه جا بی خبری باورت نمی شه. همین هفته پیش دعوتتون کردیم جشن نامزدیمون تو نیومدی و شیرین خانوم. اون که عذرش موجه بود، ولی تو چی؟ بی معرفت مثلا تک پسر عموی من و لیدایی.
    باور کن اصلا توی این دنیا نیستم. تازه همین حالا دارم می فهمم. امیدوارم خوشبخت بشید. در مورد حرفات هم فکر می کنم. شاید حق با تو باشه.
    رضا از جا برخاست و گفت:
    اتفاق تازه ای افتاد خبرم کن. من که به وظیفه ام عمل کردم و اومدم تا ببینم تو چه می کنی؟
    مطمئن باش از توصیه هات هم ممنونم. سعی می کنم در اسرع وقت بهشون فکر کنم.
    باشه، پس تا بعد...
    صدای گلی درامد:
    اوا... رضا کجا می ری تازه دارم برات چایی میارم.
    رضا چشمکی زیرکانه زد و گفت:
    ممنون زن عمو جان، ولی دیگه رفع زحمت می کنم. اومده بودم روزمهر رو ببینم که دیدم.
    باهاش حرف زدی؟ نصیحتش کردی که از این ریخت و قیافه دربیاد بیرون؟
    رضا دستی به شانه روزمهر زد و گفت:
    روزمهر خودش عاقل و بالغه. صلاح کارش رو هم بهتر از هزکسی می دونه. با این حال، من نصیحتش کردم.
    گلی سینی چای را روی میز گذاشت وگفت:
    اقلا یه چایی می خوردی بعدا می رفتی.
    نه دیگه بیشتر از این شما رو به زحمت نمیندازم. دیگه باید برم. انشاءا... یه فرصت دیگه با لیدا خدمت می رسیم.
    گلی دستی به سر و لباسش کشید و گفت:
    خدمت از ماست. هر وقت که بیائید قدمتون سر چشم.
    رضا گفت:
    پس با اجازه تون من دیگه برم.
    با مهربانی لبخندی زد و چند قدم به طرف او رفت و گفت:
    برو به امان خدا.
    پس همین جا خدانگهدار.
    در کنار روزمهر از ساختمان خارج شدند. رضا در ماشینش را باز کرد، ولی با لحظه ای مکث گفت:
    راستی... دیدم مطب بسته است. تعطیلش کردی؟
    مادر بهت گفت؟
    نه گذرم از اون ورا افتاد. دیدم تخته شده کنجکاو شدم. حالا واقعا بستی؟
    روزمهر آهی کوتاه کشید و گفت:
    آره. حال و حوصله رسیدن به مطب رو نداشتم، این بود که درش رو بستم.
    اگه عشق اینه من از هرچی عشقه فراریم.
    با تمسخر به چهره پرمدعای رضا نگریست و بعد پرسید:
    اینو جدی گفتی؟
    اگه جدی می پرسی جدی بگم نه. به قول یک ادیب فاضل، عشق آتشی است که تا پوست و استخوان نفوذ می کند و تمام وجود شخص را تحت سیطره خود می گیرد.
    به سختی لبخندی زد و گفت:
    سوار شو برو. این قدر هم سخنان ادیبانه تحویلم نده شکسپیر.
    رضا گفت:
    منطقی فکر کن پسرعمو. نامزدت تورو این جوری ببینه تخته گاز در می ره. درست شدی مثل مجنون، آواره خیابون. یه کم هم به خودت فکر کن. این جوری خودت رو از بین می بری.
    دست او را به دست گرفت و گفت:
    از اینکه همیشه به فکرمی و با حرفات راهنمائیم م یکنی ازت متشکرم. به هر حال من این جوریم. عوض بشو هم نیستم که نیستم.
    در هر صورت من بهت گفتم.
    مطمئن باش ناامیدتون نمی کنم.
    به خودت بیشتر برس. این جوری از پا درمیاری.
    لبخند خسته ای زد و گفت:
    چقدر سفارش می کنی پسرعمو، مثل اینکه پاک از یاد بردی خود من هم دکترم.
    رضا به شوخی گفت:
    به نظر من هرکی تورو دکتر کرده، دیوانه ای بیش نبوده. تو مریضی داداش... مریض!
    در ماشین را بست و گفت:
    روشن کن و برو. از طرف من هم به لیدا سلام برسون. بگو از اینکه نتونستم توی جشنتون شرکت کنم واقعا متاسفم.
    حتما. تو هم مواظب خودت باش.
    از ماشین او فاصله گرفت و به تکان سری اکتفا کرد. در همان حال دستش را برای او تکان داد و گفت:
    باشه. خدانگهدار.
    بعد از خارج شدن ماشین رضا از حیاط به خانه بازگشت. یاد سفارش و حرفهای رضا افتاد. تصادف! یعنی امکان داشت که او خود ستاره باشه؟ به طرف اشپزخانه رفت. مادرش سبزی پاک می کرد. آرام گفت:
    خسته نباشید.
    نگاه ناراضی گلی به طرف او برگشت:
    سلامت باشید. چی شده ما حضرت اجل، مجنون سرگشته و در آشپزخانه دیدیم؟
    روی صندلی کنار مادرش نشست و دستهای او را در دستهای مردانه اش گرفت و با لبخندی محبت آمیز گفت:
    مادر... شما که می دونید، دیگه چرا می پرسید؟
    گلی هم لبخندی زد و گفت:
    پسر شیطون من...! ببینم باز توی چه فکری هستی؟
    با محبت گفت:
    هیچی. فقط دلم می خواد ببینمتون.
    فقط دیدن من؟
    دیدن شما و یه پرسش.
    گفتم که. من توی شیطون رو خوب می شناسم.
    دستهای گلی را بوسید و با محبت گفت:
    مادر؟
    تو هم می دونی وقتی این جوری صدام می کنی دست و دلم می لرزه. بعمد این جوری خطابم می کنی.
    با محبت خاص خودش گفت:
    باور کنید می پرستمتون.
    با شیطنت گفت:
    ولی من که می دونم رقیب دارم پسرک شیطون!
    دندانهای سفیدش که مثل مروارید می درخشیدند با خنده ای بلند نمایان شدند. دستهای گلی را محکتر فشرد و گفت:
    اتفاقا می خواستم راجع به رقیبتون چندتا سوال بپرسم.
    از من؟ ولی چرا از من؟
    برای اینکه فکر می کنم اونو پیدا کرده ام.
    با حیرت به روزمهر نگاه کرد. روزمهر پرسید:
    مادر، شما گفتید با شیرین توی جاده گیلان تصادف کردید. درسته؟
    گلی با کمی فکر کردن گفت:
    خب آره.
    پیش شیرین، بین وسایلش چیزی نبود. یه چیزی که نسوخته باشه یا توی آتیش از بین نرفته باشه؟
    منظورت یه چیز فلزیه؟
    بله. تقریبا همین طوره.
    گلی فکری کرد و بعد گفت:
    اتفاقا چرا. روزمهر، یادته شیرین سال پیش چند روزی مریض شد؟
    روزمهر کمی فکر کرد. سپس به آرامی گفت:
    بله یادمه.
    و یادته که بعد از خوب شدنش گذاشت از خونه رفت؟
    روزمهر با بی حوصلگی گفت:
    بله مادر. من همه این چیزا رو می دونم، ولی اینه چه ارتباطی به سوال من دارن؟
    گلی با لبخندی گفت:
    اگه عجله نمی کردی بهت می گفتم. اون روز شیرین تنها چیزی رو که بعد از سانحه تصادفش براش مونده بود به عنوان ادای قرض کنار نامه اش گذاشته بود.
    چه چیزی رو؟
    یه گردنبند طلا که مشخص بود خیلی قیمتیه. گردنبندی سنگین با نقوشی عجیب.
    روزمهر متحیر زمرمه کرد:
    یه گردنبند؟ بله گردنبندی زیبا و بسیار سنگین.
    اون پیشتونه؟
    البته. اونو گذاشتم توی جعبه جواهراتم تا هر وقت که حافظه اش رو به دست آورد دوباره بهش پس بدم.
    نشونم می دید؟ می خوام اونو ببینم.
    گلی متعجب از حرکات شتابزده او، با خوشرویی گفت:
    چرا که نه. با من بیا.
    روزمهر به همراه گلی از آشپزخانه خارج شد و به اتاق او رفت. گلی جعبه قلمکار زیبایی را که مخصوص جواهراتش بود از طبقه بالای کمد بیرون آورد و بعد از بازکردن در آن، گردنبند را خارج کرد و مقابل چشمان متحیر روزمهر گرفت و پرسید:
    زیبا نیست؟
    چشمان روزمهر آنچه را که می دیدند باور نداشت. با چشمانی فراخ به گردنبند که میان انگشتان مادر پیچ و تاب می خورد نگریست. بزحمت دست به سوی او دراز کرد و زمرمه وار گفت:
    اونو... بدیدش به من.
    گلی متعجب از رفتار او، گردنبند را به طرفش گرفت. اشک در چشمان روزمهر حلقه بسته بود. گردنبند را میان انگشتان خود لمس کرد. قلب گردنبند با نوایی آرام گشوده شد و آهنگی گوش نواز و عاشقانه به گوش رسید. عکسی از روزمهر در یکی از دوطرف قلب گشوده شده قرار داشت. روزمهر میان ریزش اشک نجواکنان گفت:
    اون... هر... هرگز نتونست پی به این کار من ببره.
    گلی با حیرت و دهانی باز به عکس ها و از ورای آن به روزمهر نگریست. روزمهر سربلند کرد و مستقیم به چشمان گلی نگاه کرد، سپس با صدایی مرتعش و لرزان گفت:
    مادر اون... ستاره... ستاره منه.
    ********
    گلی متعجب و متحیر و روزمهر سخت ناباور و منفعل به یکدیگر نگریستند. عاقبت روزمهر مادرش را در آغوش گرفت و سرش را روی سینه او گذاشت تا غرور مردانه اش جلوی چشمان او آب نشود. گلی میان گریه گفت:
    خدای من... این... باور نکردنیه. یعنی... شیرین عروس منه؟ اون... عروس منه؟
    روزمهر همان طور که او را در آغوش می فشرد می گریست. باور نمی کرد که در تمام این مدت ستاره اش کنارش بوده و او را نشناخته باشد. یعنی عشقی که او از وسعتش حرف می زد اینقدر کم بود؟ به قول ستاره عاشق بوی معشوقش را حس می کند. اگر این طور بود پس یعنی او عاشق نبود، ولی نه، او دیوانه وار عاشق ستاره بود. حالا باید چه کار می کرد. به یاد کارهایی افتاد که با او کرده بود او را اذیت کرده بود از خود آزرده بود. او را با نیش زبانها و مسخره کردنها ناراحت کرده بود. عشقش را با یک مرده مساوی پنداشته بود. میان گریه گفت:
    مادر... اون زنده بود، کنار ما بوده و من احمق... من متوجه نشدم. آه خدایا... منوببخش. به خاطر تمام گناهام منو ببخش.
    گلی میان گریه خندید و در حال زدودن اشک از گونه هایش گفت:
    عزیزم ما هیچ کدوم اونو نشناختیم.
    روزمهر با هیجان پرسید:
    مادر... اون... اون کجاست؟ ستاره... اون کجاست؟
    رفته بیرون کمی هوا بخوره.
    مادر... چه کار کنم؟ اون منو یادش نمیاد، باید چه کار کنم؟
    باید بهش بگی. اون باید بفهمه کیه و ما می شناسیمش.
    نه مادر، باور نمی کنه. شما و همه به اون گفتید که ستاره مرده. حالا هم که فهمیده زنده است باور نمی کنه. اگه بهش بگیم خودشه، باور نمی کنه. براش یک شوک محسوب می شه. باور نمی کنه.
    عزیزم امتحان کن.
    روزمهر ناامید از روی تخت بلند شد و گفت:
    نه مادر. نه! نمی خوام اونو برای همیشه از دیت بدم. اون حالا هیچ احساسی به من نداره. دلم نم یخواد مجبورش کنم به خاطر گذشته بهم احساسی داشته باشه.
    ولی عزیزم...
    روزمهر حرف او را برید و با صدایی بغض آلود گفت:
    نه مادر حتی بهش فکر هم نکنید. این جوری... خیلی بهتره.
    گلی از روی تخت بلند شد و گفت:
    اما روزمهر...
    روزمهر نگاه تار و اشک آلودش را از او برگرفت. شاید گلی انتظار داشت روزمهر به آغوشش پناه ببرد و در آغوش او بار خود را کمتر کند، اما روزمهر به جای آن از مقابل چشمان او گریخت و به اتاقش رفت و در را به روی خود بست. گلی با خود اندیشید،(( حتی غرورش هم به پدرش رفته.))
    *******
    فریبرز در حال قدم زدن در پارک، نگاهی به ساعت کرد. با خود زمزمه کرد، (( مثل همیشه...!! انگار از آزار دادن من خوشش می یاد. اگه می دونست به خاطر چی می خوام ببینمش با کله خودش رو می رسوند، ولی به خاطر دیدن من... نیم ساعت تاخیر... عجب موجودیه.))
    صدایی رشته افکارش را از هم گسست. طبق معمول همان صدا با همان لحن بچگانه که با نوعی شیطنت آمیخته شده بود:
    سلام آقا فریبرز.
    ناراحت به عقب برگشت و لبان او را چون همیشه پر از خنده دید. با دیدن او با نارضایتی گفت:
    چه عجب... سرکار خانوم پیداشون شد. علف زیر پای بنده درخت شد.
    سپیده با خنده کنار او رسید و گفت:
    ضرب المثل هم که بلد نیستی. من مونده ام تو با این همه هوش چطور توی رشته شیمی قبول شدی.
    سری جنباند و گفت:
    خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تو جزو ممتحن ها نبودی وگرنه من باید هرسال پشت دانشکده درجا می زدم.
    پرتوقع نگاهش کرد و بعد با غمزه ای دلفریب و با ناز گفت:
    پس من اینجا چه کاره ام؟ خودم می شدم پارتیت.
    تو لطف کن کمتر از من ایراد بگیر پارتی بودنت رو بی خیال.
    سپیده با ناراحتی نگاهش کرد و گفت:
    تو که هنوز این لغات رو کنار نذاشتی.
    یه این دفعه رو بی خیال باش عزیزم. حالا اگه جسارت نباشه می تونم بپرسم چطور نامزد علیا مخدر بنده به درخواستم پاسخ مثبت دادند و تشریف فرما شدند؟
    با شیطنت گفت:
    با اون عجز و لایه ای که تو پشت تلفن راه انداخته بودی، مامانم هولم داد وسط خیابون که برو فریبرز چه کارت داره. حالا چه کاری داشتی که این قدر با عجله احضارم فرمودی؟ نکنه جنگی، زلزله ای، چیزی شده و جناب مفتش خبردار شدن؟
    این جوری قدر منو می دونی بی وفا؟
    سپیده به خنده افتاد. با نگاهی به دور و اطراف، نیمکت خالی ای را نشان او داد وگفت:
    فعلا بریم اونجا که می خوام باهات یه دعوای حسابی بکنم.
    فریبرز به شوخی گفت:
    ای داد برمن. باز چی شده؟
    روی نیمکت نشست و کیفش را روی پاهایش گذاشت و با نگاهی به او گفت:
    مگه قرار نبود خانواده ات برای تعیین روز و ماه عقد و عروسیمون بیان خونه ما؟
    خب آره.
    این دیگه اره داره؟ پس چی شد؟ کی انشاءا... چشم ما به جمال بی مثال خانواده جنابعالی روشن می شه؟
    دفعه قبل فرق می کرد. اون دفعه معلوم نبود ستاره کجاست، ولی حالا حداقل می دونیم یه گوشه این شهره.
    حالا چی؟
    جدی شد و گفت:
    ادای آدمهای دیوونه رو درنیار... لطفا.
    چشم. حالا میشه بفرمائید چه مناسبت فرخنده ای رخ داده که این دوشیزه محترمه و مکرمه، یادی از بنده حقیر کردن؟
    با شیطنت و کمی بدجنسی گفت:
    هیچ. فقط احساسم طغیان کرده بود.
    فریبرز لبخند ملایمی زد و گفت:
    نه بابا... پس تو هم بلدی چندتا کلمه شاعرانه و آنتیک...
    سپیده با تغیر حرف او ر ا قطع کرد و گفت:
    فریبرز!
    فریبرز دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
    خب خب ببخشید. قول می دم تکرار نشه.
    با غیض گفت:
    این صدمین دفعه است که قول می دی. هربار هم اونو شکستی.
    فریبرز با شیطنت گفت:
    چه کنم دیگه؟ وقتی زلیخای پری رویی مثل تورو می بینم هرچی قول داده ام فراموشم می شه.
    به خیالت رسیده با بچه طرفی؟
    نه عزیزتر از جانم. این چه حرفیه؟ می خواستم بگم که تو چه شاعرانه و رمانتیک حرف می زنی.
    سپیده با لبخند کنترل شده ای بر لب گفت:
    حالا حالت چطوره؟ تو که اصلا حال منو نمی پرسی.
    فریبرز ضربه ای به پشت دستش زد و گفت:
    ای دل غافل. آخ آخ باز آداب ام فراموشم شد. سلام و حال شما چطوره.
    بی نمک!
    مادرم میگه ماهای اولی که ن به دنیا اومده بودم منو توی آب نمک خوابونده بودن، اون وقت تو می گی بی نمک؟
    هر گردی گردو نیست آقا فریبرز.
    فریبرز به شوخی گفت:
    پس چیه؟ کره زمین؟
    می دونی فریبرز، من گاهی اوقات شک میکنم که تو قد یه آدمیزاد زبون داشته باشی. برم برات اسپند دود کنم تا چشم نخوری. آفتاب پرست رو با اون زبون درازش رو سفید کردی.
    دست شما درد نکنه. حالا دیگه ما آفتاب پرست هم شدیم.
    سرشما درد نکنه. ضمنا، این یه مثل بود.
    فریبرز به تلافی حرف او گفت:
    راستی بهت گفتم که چند روز پیش با موتورم تصادف کردم؟
    سپیده خیلی ناگهانی به طرف او چرخید و گفت:
    چی...؟ تصادف کردی...؟ چیزیت که نشد؟ ای خدا... حالا می گی؟
    فریبرز ناخودآگاه به خنده افتاد. بین خنده گفت:
    چیز مهمی نبود. با یه دوچرخه تصادف کرده بودم.
    سپیده با ناراحتی سرش را به سوی دیگری چرخاند و گفت:
    بی مزه لوس. نزدیک بود... فریبرز نگذاشت او بیشتر از آن ادامه بدهد. با اشتیاق و سرخوش گفت:
    از ترس از حال بری. مگه نه؟
    به تلافی حرف او گفت:
    نخیر، که از خوشحالی زیاد غش کنم.
    فریبرز دلخور گفت:
    چقدر بهم لطف دارید سپیده خانم.
    خواهش می کنم فریبرز خا. حالا گذشته از شوخی، جدی می پرسم واقعا تصادف کردی؟
    لحنش نرم بود و همین فریبرز را از شیطنت بازمی داشت. با لحنی مهربان گفت:
    نه عزیزم نگران نشو. باز این موتور توی جاده بازی درآورده بود.
    تو به اون ابوقراضه می گی موتور؟ من که خیلی ازش می ترسم. می ترسم یه وقت خدای ناکرده تصادف کنی.
    حداقل شاید اون موقع تورو مهربونتر از حالا ببینم.
    یعنی می گی من نامهربونم؟
    فریبرز به شوخی در حالی که چشم به ناز و غمزه او دوخته بود، گفت:
    چقدر زود پی به منظورم بردی. بازم تاخیر داشتی. دلم هزار راه رفت.
    پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    لازم نکرده دلت هزار اره بره، من می دونم و اون، دل هم این قدر سرخود؟
    فریبرز با لحن بامزه ای گفت:
    چه کنه دیگه؟ عاشقته.
    به حای این همه صغری کبری چیدن برو سر اصل مطلب و بگو ببینم چی شده که فیلت یاد هندوستان کرده و یاد این نامزد گوشه نشینت افتادی؟
    دلم واست تنگ شده بود. گناهه؟
    اگه کس دیگه ای جز تو این حرف را می زد، شاید باور می کردم...
    پس یه بارکی بفرمائید ما شدیم چوپان دروغگو دیگه. آره؟
    مزه نریز، جوابم رو بده. چی تو رو این قدر به هیجان اورده؟
    اگه غش نکنی و کار دستم ندهی بهت می گم.
    سپیده انگشت اشاره اش را به جانب خود گرفت و بعد گفت:
    من و غش؟ از محالاته. ما دوتا سایه همدیگه رو با تیر می زنیم. خب... من سراپا گوشم.
    فریبرز به شوخی گفت:
    بپا گوش ات زیر پام لگد نشه.
    بی مزه.
    فریبرز خندید و بعد گفت:
    قضیه مربوط به خواهرته.
    سپیده چرخش سیصد و شصت درجه ای کرد و متحیر گفت:
    ستاره؟
    فریبرز سرش را تکان داد و گفت:
    اره، همون!
    خب. خب....
    خب این که فکر می کنم اونو دیدم.
    کجا؟
    توی جاده. با یکی از دوسان قدیمیم.
    چی؟ با یه مرد؟
    آره. اسم دوستم رضا رخشانه. وقتی خواهرت رو معرفی می کرد گفت شیرین، ولی من مطمئنم که خواهر توبود.
    سپیده زیر لب زمزمه کرد:
    رخشان؟
    آره دقیقا همینو گفت.
    به صورت فریبرز خیره شد و پرسید:
    تو... از کجا فهمیدی که اون خواهر منه؟
    از تکبری که توی چشمانش بیداد میکرد.
    با نگاه ناراضی سپیده به خودآمد و بعد از کنار گذاشتن شوخی، جدی شد:
    مطمئنم سپیده، با خواهرت مو نمی زد.
    آخه... امکان نداره ستاره توی این شهر باشه و بعد با ماه هیچ تماسی نگیره. مگه می شه؟
    می فهمم، ولی حالا که می بینی شده. سپیده اینو مطمئنم. چهارماه پیش اونو دیدم، ولی چون نمی دونستم خواهرت زنده است پاپی نشدم، ولی حالا... مطمئنم که اون روز خود اونو دیدم. اون هم منو نگاه کرد و مطمئنم منو شناخت، چون با تمام تلاشی که کرد نتونست جا خوردنش رو از دیدنم مخفی کنه.
    سپیده سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:
    نه... این طور نیست.
    قبول کن که همین طوره. اگه باور نداری تورو می برم پیشش ببینیش.
    کی؟
    امروز می تونی؟
    نگاهی به ساعتش کرد و از روی نیمکت بلند شد و گفت:
    نه متاسفانه فقط برای نیم ساعت اجازه گرفته ام.
    بی انصاف، یعنی فقط نیم ساعت برای خاطر دل گرفته من وقت گذاشتی؟
    بیشتر از این نتونستم. باورکن. تو که می دونی اوضاع خونه مون چه ریختیه.
    باشه. اشکالی نداره حالا برمی گردی خونه/
    در کنار او به راه افتاد. با نگاهی به صورت او، آرام گفت:
    آره.
    با موتور موافقی؟
    با نارضایتی دستهایش را به هوا برد و گفت:
    می دونی که ریخت موتور رو که می بینم از ترس غش می کنم. مه. همین جا خداحافظی می کنم.
    یه امروز رو با ماشین اومدم. می تونم برسونمت.
    چه عجب! ما تورو دیدیم پشت رل یه ماشین بنشینی.
    بذار ازدواج کنیم اصلا برای تو یه دونه ماشین صفر کیلومتر می خرم. خوبه؟
    لبخندی بر لبانش نقش بست:
    نمی خواد زبون بریزی. یه کمی یواشتر راه برو. من که نمی تونم با این کفشها بدوم.
    ای به چشم.
    لحظاتی بعد سوار بر ماشین فریبرز به طرف خانه به راه افتادند.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  23. #13
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض

    دوستی بین فریبرز و سپیده و همین طور نامزدیشان کاملا اتفاقی و با یک اتفاق خیلی کوچک شروع شد. از یک تصادف کوچک با موتور فریبزر و ریختن جزوه های امتحانی سپیده در جوی خیابان. فریبرز که کمی در ترساندن او زیاده روی کرده بود، حالا پشیمان، در پی جبران خطایش بود. مبارزه لفظی بین آن دو آغاز شد که تسلیم به شدن فریبرز انجامید. عاقبت بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای از هم جدا شدند، در حالیکه فریبرز قسم خورده بود که جزوه های سپیده را تا دو روز دیگر تحویل بدهد. اتفاقا همین طور هم شد. یک حرف، یک کناسه و بعد یک خواستگاری غیر مترقبه چاشنی آن ریخته شدن جزوه در جوی بود و البته جواب سپیده منفی بود. فریبرز یک بار در گذشته به خواستگاری او رفته بود، ان هم فقط برای دیدن سپیده، ولی بعد به او علاقه مند شده بود. سپیده تا حدودی براش جذبه داشت. حرکاتی در او دیده می شد که در کمتر دختری یافت می شد و فریبرز ناخواسته شیفته همین حالات او شد. با جواب منفی سپیده، فریبرز تمام تلاش و همتش را به کار بست تا رضایت او را به خود جلب کند و در این راه از هیچ کوششی مضایقه نکرد.
    عاقبت در یک بعدازظهر تابستانی برای بار دوم از او تقاضای ازدواج کرد و سپیده فقط به گفتن نه اکتفا کرد، بلکه با یک مزه پرانی بیجا نسبت به لباس تازه فریبرز، او را وادار به گرفتن انتقام کرد. مسخره کردن های آندو در قبال یکدیگر به جمع دیگر دوستانش هم سرایت کرد و یک نوع دو دستگی بین بچه های دانشجو به وجود آمد. البته هیچ کس نمی دانست شروع این ماجرا چگونه بوده است، فقط دخترها می دانستند که باید به خاطر حقوقشان، مقابل پسرهای دانشکده ایستادگی کنند و پسرها هم به خاطر اینکه میدان زیادی به دخترها نداده باشند از خود دفاع می کردند.
    عاقبت با تعریف یک جوک با مزه و بی ربط از طرف فریبرز در جمع دخترها و صدای خنده آنها، دعوا بین دو گروه دانشجو خاتمه یافت و صلح به فضای دانشکده بازگشت. البته سپیده همچنان سرسخت بود، ولی او هم تحت تاثیر حرکات بامزه و همیشه شاد فریبرز، کم کم به او تمایل پیداد کرد و این تمایل به یک دوستی ساده منجر شد. عاقبت با شنیدن خبر زنده بودن ستاره، فریبرز به خود جراتی داد و همراه خانواده اش، آن هم بدون اطلاع قبلی به انه آنها رفت. مراسم نامزدی ساده آنها برای همه حیرت انگیز بود، ولی عشق و علاقه ای که فریبرز از خود نشان می داد و تعریفها و حرفهای بامزه و خنده دارش این حیرت را به باور مبدل کرد. با گذشت زمان کمی از نامزدی انها، سپیده هم احساسی مشابه احساس او یافت، هرچند هیچ کدام به روی یکدیگر نمی آوردند که تا چه حد به یکدیگر علاقه مند شده اند، ولی رفتارهای پر مهر آنها و حرفهایشان که هیچ وقت حالت جدی به خود نمی گرفت و هنوز حالت دوستانه را در خود حفظ کرده بود، این حس را کاملا آشکار می کرد. سپیده از ماشین پیاده شد و بعد از خداحافظی و قول یک هفته بعد او را ترک کرد.
    *********
    سر میز شام، نگاه گلی و سرهنگ به شیرین ، عجیب بود. شیرین زیر چشمی به آندو می نگریست و در همان حال با غذای ظرفش ور می رفت. گلی که متوجه شده بود با دستپاچگی پرسید:
    غذا خوب نشده عزیزم؟
    سری تکان داد و قاشقی از غذا را به دهان گذاشت و با بی میلی فرو داد و گفت:
    اتفاقا برعکس. خیلی هم خوشمزه شده.
    گلی دیس پلو را جلوی او کشید و با محبت گفت:
    کمی هم از این بکش. بخور.
    ممنونم خاله جان، ولی دیگه سیر شدم.
    اما آخه تو که چیزی نخوردی.
    نگاهش به گلی افتاد.
    چهره او دستپاچه نشان می داد. انگار داشت از میهمانی عالی قدر که سرنوشتش به دست اوست پذیرایی می کند.
    باور کنید سیر شدم. شما هم که به ظرف غذاتون دست نزدید.
    سرهنگ نخودی خندید و رو به گلی گفت:
    بفرمائید گلی جون. جواب بدید.
    چشم غره ای به او رفت و بعد با لبخندی زورکی رو به شیرین گفت:
    من... خب منم زیاد اشتها ندارم.
    محجوبانه گفت:
    شاید به خاطر روزمهر خانه. ایشون با امروز دو روزه که از اتاقشون بیرون نیامدن.
    گلی با مهربانی گفت:
    سرش کمی درد می کرد، رفت اتاقش استراحت کنه.
    شیرین ظرف غذایش را برداشت و داخل ظرفشویی گذاشت. نمی دانست چطور باید بپرسد، با این حال بسختی پرسید:
    مریض که نشدن؟
    نه. اتفاقات این چند روزه بدجوری رو اعصابش تاثیر گذاشته . اینه که دچار سردرد شده. راستی می خواستم ازت خواهش کنم که غذای روزمهر رو ببری اتاقش. می تونی؟
    متعجب از خواسته او، خیلی راحت گفت:
    بله. چرا نتونم؟
    سینی غذاکنار گازه. اونو وردار.
    اطاعت کرد و با سینی از آشپزخانه خارج شد. گلی پس از آنکه از خروج او اطمینان حاصل کرد، با شادمانی و هیجان به سرهنگ نگاه کرد و گفت:
    دیدی چقدر ناز بود؟ عین فرشته ها؛ ظریف و دوست داشتنیه.
    سرهنگ از لحن او به خنده افتاد. در حال کنترل خنده اش، نگاهی به صورت ناراضی گلی به خاطر خنده بی موقعش انداخت و گفت:
    عزیزم مگه این اولین باری بود که اونو می دیدی؟ خوبه الان بیشتر از یکساله که پیشمونه.
    گلی با هیجان گفت:
    آره درسته، ولی من هیچ وقت به اون به چشم یه عروس نگاه نکرده بودم. واقعا که خیلی قشنگ و پاکه. اون گل سرسبد عروسهای فامیل می شه. مطمئنم. هیچ وقت فکر نمی کردم روزمهر همچین سلیقه ای داشته باشه. از هر انگشت ستاره هزار و یک هنر می ریزه.
    خانم چه خبرته؟ مگه جنس می فروشی؟
    این جنس نیاز به تعریف نداره. همین جوریش هم همه طالبشن.
    سرهنگ با قیافه ای حق به جانب گفت:
    سلیقه پسر یه در می ره.
    پس بالاخره اعتراف کردی که من چه گوهر نایابیم!
    سرهنگ میان خنده، نگاه پر مهری به او انداخت و گفت:
    من که همیشه گفته ام شما تکی و همتا نداری.
    خدای من! روزمهر زبونش رو هم از تو به ارث برده.
    یعنی بده این قدر خوب حرف می زنه؟
    خدایا...! آه، امان از دست تو و اون پسرت سرهنگ.
    صدای خنده سرهنگ به هوا برخاست و همزمان با آن گلی هم خندید.
    شیرین چند ضربه ملایم به در زد. هیچ صدایی نشنید. یک بار دیگر در ار کوبید. این بار صدای گرفته روزمهر به گوش رسید:
    مادر... من که گفتم مزاحم نشید.
    با شیطنت گفت:
    واقعا متاسفم که بدموقع مزاحم شدم، ولی مجبورم کردن.
    روزمهر خیلی ناگهانی در را باز کرد و با دیدن او دستپاچه و خیره نگاهش کرد و پرسد:
    شما... شمائید؟
    سین یغذا را به طرف او گرفت و محجوب گفت:
    مزاحمتون شدم، ولی واقعا نمی دونستم.
    روزمهر سریع حرفش را قطع کرد و گفت:
    نه نه خواهش می کنم. چه مزاحمتی.
    پس اگه مزاحم نیستم این سینی غذا رو از دستم بگیرید. سنگینه.
    روزمهر متوجه سینی شد و یا صدای زیری پرسید:
    چرا شما زحمت کشیدید؟
    کس دیگری جرات نداشت پا به خلوت شما بذاره. البته جسارت منو ببخشید، ولی این عین حقیقته.
    از این که به فکر من هستید ممنونم.
    قابلی نداشت.
    از او فاصله گرفت. روزمهر بی اختیار صدایش کرد:
    ستا... شیرین!
    متعجب بر جا ایستاد و آرام گفت:
    بله؟
    روزمهر به خود آمد. داشت کنترلش را از دست می داد. سرش را کمی تکان داد تا به خود آید:
    از بابت زحمتی که کشیدید ممنونم.
    به طرف او برگشت. نگاه روزمهر معذبش می کرد. تا به حال او را با این نگاه ندیده بود.
    زحمتی نبود.
    فردا مطب را باز می کنم. شما با من می یاید؟
    مگه قرار نبود یه منشی جدید استخدام کنید؟
    چرا، ولی منصرف شدم. فعلا تا مدتی شما سرکار خواهید بود.
    می خواست به او بگوید که دیگر نمی تواند به مطب بیاید و کنار او به کار مشغول شود، ولی نتوانست. اندیشید قبل از رفتنم از خانه، بین راه به او خواهم گفت. با این فکر گفت:
    ممنونم آقای رخشان. با من دیگه کاری ندارید؟
    به سختی و بر خلاف میلش سرش را تکان داد و گفت:
    نه.
    پس من می رم کمک خاله جون. لطفا وقتی برمی گردم ظرف غذاتون خالی شده باشه.
    روزمهر ناخودآگاه لبخند زد و سپس پرسید:
    دارید تمرین خانه داری می کنید؟
    بی آنکه متوجه منظور او شده باشد گفت:
    اشکالی داره شما به جای یه منشی ساده، یه خانه دار ساده ببینی؟
    نه چه اشکالس؟ البته اگه ساده بود، ولی حالا...
    به طرف او برگشت و پرسید:
    حالا چی؟
    یه روزی بهت می گم.
    و در را بست. در حالیکه شیرین میان حیرت با خود می اندیشید،(( این نگاه را قبلا دیده ام. ایمان دارم که دیده ام))
    *********
    دو هفته از زمانی که خانواده رخشان پی برده بودند که شیرن همان عروسشان است می گذشت، ولی در این مدت هیچ موضوع تازه ای پیش نیامده بود. شیرین هنوز هم چون گذشته رفتار می کرد و روزمهر مایوس، ولی مشتاق او را دنبال می کرد. می خواست به هر نحوی که شده او را به زندگی حقیق بازگرداند. بیشتر وقتش را با او صرف می کرد. آن هم طوری که شیرین پی به ماجرا نبرد، ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. شیرین فاصله اش را با او حفظ می کرد و به هیچ طریقی راضی نمی شد این فاصله را کم کند و همین، روزمهر را رنجور و افسرده می کرد، با این حال دست از تلاش بر نمی داشت و کاملا رسمی و در عین حال دوستانه با او صحبت می کرد. حتی حالا متوجه حرفهای ستاره می شد که در دفترچه خاطراتش نوشته بود. این موضوع نشاطی وصف ناشدنی به روزمهر بخشیده بود. یک روز که به خانه باز می گشت، شیرین با کنایه پرسید:
    دیگه دنبال نامزدتون نمی گردید؟
    دیگه دلیل برای دنبال کردنش نمی بینم، چون پیداش کرده ام.
    رنگ از رویش پریده بود، بسختی پوزخند تلخی زد و گفت:
    خوشحالم که پیداش کردید. پس حتما بزودی ایشون رو به خونه میارید.
    امیدوارم. آخه می دونید، اون زیاد به این مساله راغب نیست.
    حسادت گونه هایش را اتش زده بود. نگاهش را متوجه بیرون کرد و سعی کرد با نقابی از خویشتن داری، رازی را که در دل داشت پنهان کند. بسختی گفت:
    پس... واجب شد من زودتر وسایلم رو به اپارتمانم ببرم.
    روزمهر به یکباره پا روی ترمز کوبید، طوری که صدای کشیده شدن لاستیکها روی جاده به گوش رسیده و سرش شیرین با شدت به شیشه جلوی ماشین برخورد کرد. روزمهر متحیر و بهت زده نگاهش کرد. با دیدن او که دست روی جای ضزبه گذاشته بود و آن را می فشرد گفت:
    چی شد؟
    با ناله ای دردناک گفت:
    چیزی نیست.
    روزمهر به خود آمد و رو به او پرسید:
    تو چی گفتی؟
    گفتم که چیزی نیست.
    نه، قبل از اون. تو می خوای بری، آره؟
    نگاهش را متوجه جای دیگری کرد. روزمهر شانه او را با دست فشرد و جدی گفت:
    جواب منو بدده. خیال داری کجا بری؟
    من دیگه باید برن.
    باید بری؟ مگه دست توئه؟ اصلا من می خوام بدونم چرا یکدفعه این تصمیم رو گرفتی؟
    آرام گفت:
    من مدتها بود که یه همچین تصمیمی گرفته بودم.
    با تمسخر گفت:
    مدتها بود این تصمیم رو گرفته بودی بله؟ پس چرا یکدفعه عملیش کردی؟ اصلا تو چت شده؟ برای چی می خوای بری؟
    دلیل خاصی نداره. بالاخره می رفتم. هرچه زودتر بهتر.
    پس به این فکر نکردی که من اجازه این کار رو بهت نمی دم. بله؟
    نگاهش کرد و مغرور گفت:
    شما هیچ نسبتی با من ندارید، پس نمی تونید برای من تعیین تکلیف کنید.
    که این طور. پس من هیچ نسبتی با تو ندارم. ولی من به تو اجازه این کار رو نمی دم.
    من از شما اجازه نمی گیرم. همین امشب می رم.
    روزمهر خنده ای عصبی کرد و گفت:
    که امشب تشریف می برید، بله؟ ولی من اجازه نمی دم که تو حتی پاتو از خونه بیرون بذاری.
    بی اختیار گفت:
    من بچه نیستم. شما هم قیمم نیستید.
    پس منو ببخشید که در کارتون دخالت می کنم، اینو بدونید که تا وقتی من زنده ام اجازه نمی دم بدون اطلاعم به جایی برید. متوجه شدید؟
    در ماشین را باز کرد و غم گرفته گفت:
    دلم می خواست خداحافظی دوستانه ای با هاتون داشته باشم، ولی شما اونو خراب کردید.
    دستش را گرفت و او را با خشونت به طرف صندلی پرت کرد و گفت:
    بهت گفتم بنشین سرجات.
    ناخودآگاه عصبانی شد. با چشمانی براق نگاهش کرد و گفت:
    شما وکیل وصی من نیستید که بگید چه کار باید بکنم و چه کار نباید بکنم. من تصمیم خودم را گرفته ام و اونو عملیش هم می کنم.
    ولی من حق عملی کردنش رو بهتون نمی دم.
    شما هیچ حقی نسبت به من ندارید.
    خیلی خب... حالا که دویت داری بری م یخوام بدونم چرا؟ برای چی یکدفعه این تصمیم رو گرفتی؟
    این یه تصمیم آنی و یکباره نبود. من بادی می رفتم و حالا هم دارم می رم.
    باید؟! چه کسی تو رو مجبور کرده که بری؟ مگه تو، توی خونه ما مشکلی داری.
    بغض عجیبی گلویش را می فشرد. بسختی از ریزش اشک اش جلوگیری می کرد. آهسته گفت:
    نمی خوام بیشتر از این اسباب زحمت کسی رو فراهم کنم.
    روزمهر با تمسخر و ناباوری گفت:
    اسباب زحمت؟ هیچ معلوم هست چی می گی؟
    خشمگین به صورت او چشم دوخت و گفت:
    شما خوب می دونید که من دارم از چی حرف می زنم. پس لطفا دست از سرم بردارید.
    حالا که اینقدر سرخود شدی، باشه، می ذارم بری، ولی خودم هم باهات میام.
    بالاجبار گفت:
    به شما چه ارتباطی داره که من می خوام برم؟ اصلا دیگه دوست ندارم شما رو ببینم. اصلا از... از شما بیزارم. می خوام برم، پس می رم.
    روزمهر با بهت و ناباوری و دیدگانی اشک الود نگاهش می کرد. نگاه او قلبش را به درد آورد. از ماشین پیاده شد. اشکهایش چون باران بهاری از دیدگانش جاری بود. با پاهایی خسته و ناتوان در طول پیاده رو به حرکت درآمد. حتی برنگشت تا به روزمهر نگاه کند. حس می کرد خسته است، خیلی خسته. آنقدرخسته که نای انجام کاری ندارد. از خودش مطمئن بود که اگر یک لحظه بیشتر از آن، نگاه تار و اشک آلود روزمهر را ببیند تاب و توان از کف می دهد و همه حرفهایش را پس می گیرد. اندیشید،(( شاید این طوری بهتر باشه.))
    روزمهر به دنبالش نمی رفت. انگار مسخ شده بود. انتظار شنیدن آن حرف، آن کلمه و آن نگاه غضب آلود و خشمگین ستاره را نداشت. سرش را روی فرمان گذاشت و اشکی نابهنگام جلوی دیدش را گرفت.
    شیرین با گامهایی بی حال و کند و نزدیک به میله ای سبز رنگ پارک شهر هم چنان راه می رفت که صدای مهیبی از خیابان، او را به وحشت انداخت. یک کامیون از فرعی پیچید و با یک تاکسی تصادف کرد. صحنه تصادف چیزی را مثل جریان گرم و شدید حالت تهوع به طرف صورتش آورد. کنار جوی خیابان نشست و بالا اورد. عرق سردی از پیشانی اش روی گونه سر خورد. حس می کرد بی حال است، خیلی بی حال. همه آدمها به نظرش تیره و تار می آمدند. انگار همه به طرفش هجوم می آوردند. چیزهایی درست مثل یک حلقه فیلم بسرعت از جلوی چشمش می گذشت. خسته بود، خسته تر از آنی که بتواند روی پا بایستد. پلکهای بی رمقش بسختی باز بودند و دهانش تلخ و بدمزه بود نگاهش به جلو افتاد. روزمهر در دوقدمیش بود. روی زانو خم شد و بعد...
    *********
    فریبرز و سپیده به طرف منزل رضا می رفتند. فریبرز در طول راه همه چیز را در مورد شیرین یا در واقع همان ستاره گفت. اینکه او نیمی از صورتش سوخته و آن را عمل کرده اند، اینکه حافظه اش را از دست داده است و حالا با نام شیرین در منزل رخشان ها زندگی می کند. سپیده میان حیرت گفت:
    پس روزمهر به اطر همین اصرار داشت چیزی از ستاره توی روزنامه چاپ نکنن.
    شاید این طور که تو می گی باشه.
    فریبرز منو ببر. سریعتر برو. من باید اونو ببینم. اوه خدایا، کاری کن خودش باشه... فریبرز تند باش. سریعتر.
    باشه باشه این قدر هولم نکن دارم می رم.
    سپیده دست به دعا برداشت. چنان غرق در دعا بود که متوجه نشد کی به مقصد رسیدند. فقط با صدای فریبرز به خود آمد:
    پیاده شو. رسیدیم.
    فکر می کنی خونه باشه؟
    فریبرز لحظه ای مکث کرد، سپس رو به او گفت:
    نمی دونم. تو همین جا باش برم ببینم هست یا نیست.
    رفت و برگشت فریبرز بیشتر از چند دقیقه طول نکشید. مجددا سوار ماشین شد و در حالی که ان را عقب عقب می برد گفت:
    باید بریم مطبش. خونه نبود.
    سرعت زیاد او سپیده را به وحشت انداخت. با کمی ترس گفت:
    فریبرز یه کم یواشتر. این جوری من سر سالم به گور نمی برم.
    مگه من مرده ام عزیزم؟ خودم می رسونمت. فقط کمربندت رو محکم ببند، می خوام تخته گاز برم.
    گواهینامه داری اقای سوپرمن؟
    بله. آکبنده.البته هنوز نگرفته ام، در راه تولیده.
    یا خدا. پس مرگمون حتمیه. جلو تو بپا.
    تقصیری ندارم، وقتی که تو کنارم می شینی انگار دارم پرواز می کنم.
    به شوخی گفت:
    مواظب باش پرواز زمینیت به اسمانی منجر نشه.
    خودم پیش مرگت. خوبه؟
    نگاهی به جلو کرد و گفت:
    درست رانندگی کن نیازی نیست خودت رو قربانی من بکنی.
    فریبرز با لحن با مزه ای گفت:
    خب عشقه و هزار درد بی درمون.
    از ماشین پیاده شم حسابت رو می ذارم کف دستت.
    فریبرز به شوخی گفت:
    اگه فریبرز ساربونه، می دونه شتر رو کجا باید بخوابونه.
    ماشینی از جلو با سرعت می آمد. از شدت ترس صورتش را پوشاند و با وحشت گفت:
    فعلا که به جای شتر داره دو تا آدم رو تو قبر می خوابونه.
    دستش را از جلوی صورت برداشت، ولی بعد دوباره صورتش را پوشاند و گفت:
    ای مواظب باش. فریبرز فرمان را به راست چرخاند و گفت:
    عشق کردی جانم؟ دست فرمونم بیسته.
    نفس اسوده ای کشید و سپس معترض گفت:
    دیوونه. نزدیک بود بریم شکم کامیونه. هیچ معلوم هست حواست کجاست؟
    سپیده اگه بدونی چه لذتی داره وقتی مثل زن خونه منو استنطاق می کنی.
    پشت چشمی نازک کزد و گفت:
    به جای مزه ریختن مواظب جلوت باش. ما رو به کشتن ندی. من هنوز خیلی جوونم و هزار تا امید و ارزو دارم.
    ای به چشم دلبندم.
    ماشین را نگه داشت و سپیده متوجه نئون بزرگی شد که با نام رضا رخشان بر سر در مطبی آویزان بود. از ماشین پیاده شد. فریبرز هم متعاقب او ماشین را ترک گفت، سپس رو به سپیده گفت:
    برات یه سورپریز دارم.
    نگاهش کرد و پرسید:
    چی؟
    کاملا روشنه. پدر و مادرم جمعه همین هفته یه همراه مردگان و زندگان فامیل شرفیاب می شن.
    صورت سپیده رنگ شادی گرفت. با خوشحالی پرسید:
    راس می گی فریبرز.
    دروغم چیه عزیزم؟ حاضرم سرم رو هم براش بدم.
    سپیده از خود بی خود کیفش را به طرف او پرت کرد و فریبرز هاج و واج آن را در هوا قاپید. سپیده شادمان دستهایش را به هم کوبید و گفت:
    قربون خدا برم که داره همه چی رو با هم درست می کنه.
    فریبرز به شوخی گفت:
    اگه می دونستم این قدر خوشحالت میکنه زودتر از اینا می گفتم.
    ذوق نکن. حالا من یه چیزی گفتم، ببین چه افتخار هم می کنه.
    فریبرز کنار در ایستاد تا او اول وارد شود، سپس معترض گفت:
    تو هم همش بزن توی ذوق ما، ولی خب چه می شه کرد، خاطرخواتم دیگه.
    بقدری جمله اش صادقانه و با مزه ادا شد که سپیده فرصت هیچ گونه اعتراضی نیافت و صدای شلیک خنده اش به هوا برخاست.
    با سوزشی که در کاسه سرش حس کرد، پلکهایش از هم گشوده شدند. اولین کسی را که دید روزمهر بود. با صورتی نگران و رنگ پریده. با دیدن او لبخن محوی برلبانش جای گرفت. روزمهر بی اختیار دست او را به دست گرفت و با نثار چند بوسه بر آن با صدای بغض الودی گفت:
    خوشحالم که به هوش اومدی.
    هنوز هم سرش درد می کرد. با یک دست کاسه سرش را فشرد و بعد نگاهش را در اطراف به گردش درآورد. محیط بیمارستان برایش ناآشنا بود. می خواست روی تخت نیم خیز شود که صدا و دست روزمهر مانع شد:
    هنوز حالت جا نیومده. باید یه مدت دیگه دراز بکشی.
    دوباره روی تخت افتاد و با نگاه به صورت او گیج و گنگ گفت:
    من اینجا چه کار می کنم روزمهر؟
    اولین باری بود که بعد از مدتها او را با نام کوچکش صدا می کرد. روزمهر با محبت دست او را در دست گرفت و گفت:
    داشتیم می رفتیم خونه که حالت بد شد و از هوش رفتی.
    مبهوت به او خیره شد و از فکرش گذشت،(( او راجع به چه چیزی صحبت می کند؟)) با صدایی ناله مانند گفت:
    ولی من که با تو نبودم... من... من داشتم می رفت رودبار که یه دفعه... پرت شدم دره و بعد...
    روزمهر با شادمانی گفت:
    خدای من. ستاره! تو خودتی؟
    از چی حرف می زنی؟ معلومه که خودمم. من داشتم می رفتم رودبار.
    روی تخت نیم خیز شد و با وحشت گفت:
    من اینجا چه کار می کنم؟ من داشتم می رفتم کمک خانواده ام که بعد... افتادم... افتادم دره و ماشین... ماشین آتش گرفت. سرم به یه تیکه سنگ...
    سرش را محکم بین دو دست فشرد و پرسید:
    چرا دیگه چیزی یادم نمیاد؟ تو کی برگشتی ایران؟ چند روز گذشته؟ من از کی اینجام؟
    روزمهر سرخوش، دست او را روی گونه گذاشت و گفت:
    باورم نمی شه ستاره من... تو... تو دوباره خودت شدی. ستاره... ستاره من... آه خداوندا... ازت متشکرم.
    ستاره مات و مبهووت، دستش را از دست او بیرون کشید و پرسید:
    تو از چی داری حرف می زنی روزمهر؟ حالت خوبه؟
    بهتر از حالا نمی شه عزیزم. تو هیچی نمی دونی، ولی به زودی می فهمی.
    خانواده ام. اونا به کمک من احتیاج دارن باید برم... ولی زود.
    اونا حالشون خوبه. خوبتر از خوب. اونا همه اینجان.
    تب داری روزمهر؟ تو داری از چی حرف می زنی؟ من نمی فهمم فقط می دونم که باید برم کمک اونا.
    دستهای ستاره را گرفت و با مهربانی گفت:
    من تورو پیش خانواده ان می برم. قول می دم.
    از روی تخت پایین آمد. به خاطر تزریق سرم هنوز احساس سرگیجه می کرد. به سختی گفت:
    پس زود باش. باید اونا رو ببینم. هرچه زودتر.
    باشه. تو همین جاباش تا من اجازه ات رو از دکتر بگیرم.
    نه. من هم باهات میام.
    ولی عزیزم...
    نگذاشت بیشتر از آن ادامه بدهد. معصومانه تر و نافذتر از همیشه گفت:
    میام. باید...
    ولی هنوز ضعف داری!
    نه. حالم کاملا خوبه.
    قبل از آنکه حرف دیگری بزنند، دکتر جوانی وارد شد و با دیدن ستاره که روی پا ایستاده بود و به بازوی راست روزمهر تکیه داشت. رو به آندو گفت:
    گویا خانم حالشون خوب شده.
    روزمهر با محبت نگاهی به عمق چشمان ستاره کرد و در جواب با لحن سپاسگزارانه ای گفت:
    بله... به لطف شمت. می تونن مرخص بشن؟
    البته. شما تشریف ببرید صندوق و پول رو پرداخت کنید، بعد از اون هم می تونید برید.
    با تشکری مجدد، از کنار پزشک جوان گذشتند. روزمهر پول را به صندوقدار تحویل داد، سپس زیر بازوی ستاره را گرفت و او را کمک کرد تا از پله ها پایین برود و سوار ماشین بشود. ستاره با دلتنگی گفت:
    خیلی دلم واسه شون تنگ شده. تو می دونی اونا چطور نجات پیدا کردن. نیست؟
    ماشین را روشن کرد و گفت:
    اره... می دونم. بزودی وقتی رسیدیم خونه تون خودشون برات قضیه رو تعریف می کنن.
    اشک ستاره سرازیر شد. روزمهر با آهی بلند دستهای او را به دست گرفت و با عطوفت گفت:
    اوه ستاره... قصدم ناراحت کردن تو نبود، ولی خودت این طور خواستی.
    با چشمانی اشک آلود به چشمان او خیره شد و گفت:
    منو ببر خونه مون روزمهر. زودباش.
    خیلی خب... می برم. فقط گریه نکن. باشه؟
    مثل بچه ها گفت:
    باشه.
    روزمهر بوسه ای بر پشت دست او نواخت و بعد ماشین را روشن کرد. بعد از آن خبر مرگ دروغین ستاره، خانواده، خانه شان را عوض کرده بودند. روزمهر هم با علم به این موضوع، ستاره را به خانه جدیدشان برد. وقتی مقابل آن ساختمان سه طبقه ایستادند، اشک از چشمان ستاره جاری شد. روزمهر از ماشین پیاده شد و او را هم در پیاده شدن کمک کرد. لبخند گرم روزمهر قوت قلبی برای ستاره محسوب می شد. هنوز هم احساس ضعف می کرد. بازوی روزمهر را گرفت و تا جلوی در خانه رفتند. جلوی در، روزمهر زنگ را فشرد. صدایی از اف اف شنیده شد:
    کیه؟
    ستاره با هیجان رو به روزمهر گفت:
    الهه است.
    صدا یک بار دیگر بلند شد.
    بله؟
    این بار روزمهر گفت:
    باز کنید لطفا.
    و الهه مردد گفت:
    شما؟
    رخشان هستم.
    می بخشید که به جا نیاوردم آقای رخشان. بفرمائید.
    صدای تیکی آمد و بعد در باز شد. ستاره با اشتیاق وارد حیاط شد. خانه بوی غم می داد. دست روزمهر را روی بازویش حس می کرد. الهه برای استقبلا از روزمهر از در ساختمان خارج شد که با دیدن ستاره در کنار او، در جا میخکوب شد.
    ستاره دست روزمهر را رها کرد و بعد با هیجان زایدالوصفی نام الهه را بر زبان آورد. الهه متحیر و بهت زده به روزمهر و بعد از آن به ستاره نگاه کرد. انگار باید باور می کرد. ستاره به سویش می آمد. با چندگام بلند خود را به او رساند و او را در آغوش گرفت. صدای گریه شان با هم به هوا برخاست. الهه او را از خود جدا کرد و بعد از تماشای صورت او، دوباره در آغوشش گرفت و میان گریه گفت:
    خدایا... ستاره خودتی یا یکی دیگه است؟
    ستاره نگاهش کرد و با هیجانی همراه با بغض گفت:
    خود خودمم الهه. ستاره.
    باورم نمی شه ستاره. چطور اینجا آمدی؟ اصلا کجا بودی؟
    ستاره خودش را از آغوش او بیرون آورد و گفت:
    بعدا می گم. فعلا می خوام بقیه رو ببینم. مادر... سپیده...!!
    الهه با صدایی بغض آلود گفت:
    مادرت بالاست. داره با حامد بازی می کنه.
    ستاره آندو را فراموش کرد و به طرف در دوید. در را باز کرد و وارد هال شد. کسی آنجا نبود. صدای خنده بچه ای از طبقه بالا می آمد. پله ها را دوتا یکی طی کرد و خودش را به طبقه بالا رساند و درها را یکی یکی باز کرد تا در اتاق آخری...
    مرضیه، مادرش در حال بازی کردن با حامد بود. همان شعرهایی که روزی برای او می خواند، حالا برای حامد می خواند. ناتوان به در تکیه داد و از پشت او را تماشا کرد. مرضیه که سنگینی نگاهی را روی خود احساس کرده بود سرش را به عقب برگرداند و با دیدن او، مات و مبهوت ماند. هیچ صدایی جز صدای ماما ماما گفتن حامد شنیده نمی شد. مرضیه به سستی از روی صندلی بلند شد و ناباور نام او را صدا کرد:
    س... ستاره!
    این برای باور بخشیدن به هردویشان کافی بود. ستاره میان گریه جلو آمد و او را محکم بغل کرد. مرضیه همچنان مبهوت بود. چشمانش در هاله ای از برق اشک می درخشیدند. از طرفی ستاره او را بغل کرده بود . او این را حس می کرد. گرمای تن ستاره و رطوبت اشکهای او، به مرضیه جرات بخشید تا لمسش کند و بعد صدای ناله اش به هوا برخاست:
    ستاره!
    مرضیه او را از خود جدا کرد و با دقت به صورتش خیره شد. دست بر سر و صورت ستاره کشید. حالت زائری را داشت که دست به شیء مقدسی می کشد. نگاهش تار و چشمانش در قابی از اشک براقتر به نظر می رسید. ستاره را دوباره بغل کرد. روزمهر و الهه به آن منظره زیبا می نگریستند. الهه میان سیل اشک با بغضی در گلو گفت:
    من... می رم به سپهر و پدر... اطلاع بدم.
    روزمهر لبخندی زد و الهه را با بغض خفته اش راهی سالن کرد، در حالی که خود، چشم به منظره بدیع و بی نظیری دوخته بود که احساس پاکش را قلقلک می داد.
    **********
    برای هیچ کس باور کردنی نبود که ستاره برگشته است. خانواده رخشان هم حضور یافته بودند و هرکدام حرفی می زدند. گلی من باب شوخی گفت:
    من هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که اعتراف کنم مثلهای ما ایرانیها حقیقت محضه. مثل اون مثل که میگه:
    آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
    یار در خانه ما گرد جهان م یگردیم
    ستاره جون تمام اون مدت کنار ما بود و ما بی خبر از وجودش در کنارمون، همه جارو زیرورو می کردیم.
    سپهر که روی مبلی کنار روزمهر نشسته بود گفت:
    الان فقط جای یکی خالیه که با داد و فریادش به همه بقبولونه که ستاره پیشمونه.
    ستاره که در حلقه الهه و مادرش محاصره شده بود با محبت دستش را به دست حامد داد و د رحال تماشای صورت معصوم او پرسید:
    راستی این سپیده کجاست؟ از وقتی اومدم. ندیدمش.
    الهه گفت:
    بعدازظهری قبل از اومدن تو گفت یه کار مهم براش پیش آمده که ممکنه کمی طول بکشه. حالا این کار مهم چیه...؟
    کمی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    نمی دونم.
    آقای شریفی بلند شد و با نگاهش سپهر را هم به دنبال خود کشید. سرهنگ به حرف آمد گفت: از مصاحبت با ما اینقدر خسته شدید که دارید فرار می کنید؟
    اقای شریفی هم با همان خوشرویی سرهنگ گفت:
    اختیار دارید. این چه فرمایشیه؟ الان خدمت می رسم.
    سپهر با یک عذرخواهی از جمع خارج شد و بیرون رفت. ستاره رو به الهه، آرام گفت:
    من می رم یه چیزی برای شام درست کنم.
    الهه هم در گوشش گفت:
    احتیاجی نیست. سپهر رفت و از بیرون بگیره. اگه می خوای پاشو بریم سالاد و برانی درست کنیم.
    با موافقت ستاره از جا برخاستند که گلی پرسید:
    شما دیگه کجا می رید؟ زحمت نکشید.
    ستاره نگاهش کرد. روزمهر درست جلوی دیدش بود و با لبخندی زیرکانه و چشمانی مشتاق حرکاتش را می پائید. از تتاثیر نگاه و لبخند او، گونه هایش گر گرفت و لپهایش گل انداختند.
    چه زحمتی؟ وظیفه مونه.
    تورو خدا به خاطر ما زحمت نکشید. راضی به زحمت شما نیستیم.
    مرضیه به جای ستاره گفت:
    اختیار دارید خانم. زحمتی نیست. خونه خودتونه. تورو خدا بفرمائید میوه، ما اونقدر هیجان زده بودیم که اصلا فراموش کردیم از شما پذیرایی کنیم. بفرمائید خواهش می کنم...
    تعارفهای آنها که گل انداخت، ستاره و الهه به طرف آشپزخانه رفتند. ستاره مشغول تهیه سالاد شد الهه هم مواد لازم برانی را از فریزر خارج کرد و دست به کار شد. صدای برهم خوردن در حیاط آندو را متوجه کرد ستاره کنار پنجره ایستاد. با دیدن سپیده، دستهایش را زیر اب گرفت و بعد بسرعت از آشپزخانه خارج شد. سپیده با هیجان در را باز کرد و بعد از پرتاب کیفش گوشه دیوار بلند گفت:
    مامان... الهه... سپهر... همگی مژده بدید.
    با دیدن خانواده رخشان حرفش را فرو خورد و صورتش از خجالت قرمز شد:
    س... سلام.
    گلی بسختی خود را کنترل می کرد تا با دیدن حالت بچگانه او به خنده نیفتد:
    سلام.
    مادر چشم غره ای نثار سپیده کرد که او را به خود آورد. با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت:
    می بخشید... نمی دونستم مهمان داریم.
    تا این وقت شب کجا بودی سپیده جون؟
    لحن مادر ملامتگر و سرزنش آمیز بود، با این حال ارزشش را داشت. با شادمانی گفت:
    باور نمی کنید، ولی من... ستاره رو پیدا کرده ام.
    ستاره درست پشت سرش ایستاده بود، با شیطنت و صدایی کشدار گفت:
    مگه من گم شده بودم؟
    سپیده مثل آدمی که شوک الکتریکی به اووارد کرده باشند یکباره به عقب برگشت. صدایی خفه از گلویش خارج شد:
    ست... ستاره!
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    قبل از اینکه بپرسی باید بگم من خود ستاره ام، روح نیستم. از عالم ارواح هم نیامده ام و الان کاملا حقیق و باور کردنی جلوی روی تو ایستاده ام.
    سپیده بی توجه به نگاه های بقیه، دوان دوان از اتاق بیرون رفت و به اتاقش پناه برد. رفتارش کمی غیرعادی بود. ستاره عذرخواهی کوتاهی از جمع کرد و بعد به دنبال او از پله ها بالا رفت. سپیده خود را روی تخت انداخته بود و می گریست. با نوازش دست ستاره روی موهایش سرش را برگرداند و بعد او را بغل کرد، سپس میان گریه گفت:
    خدایا... ستاره تو اینجایی اون وقت من...
    دیگر نتوانست ادامه بدهد. ستاره در حال نوازش موهای خرمائی رنگ او گفت:
    دیگه مهم نیست. می دونم چی می خوای بگی. من برگشته ام. برای همیشه برگشته ام.
    باورم نمی شه ستاره.
    برای خنداندن او گفت:
    این صدمین دفعه است که جمله باورم نمی شه ستاره رو شنیده ام. می خوای گونه ات رو گاز بگیرم تا باورت بشه؟
    لطف می کنی. چون واقعا باور نکردنیه.
    ستاره او را بغل کرد و گفت:
    اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود، قد دنیا.
    سپیده موهای سیاه او را نوازش می کرد و در همان حال گفت:
    من دلم برات یه ذره شده بود. از غصه دوریت داشتم دق می کردم.
    ستاره ضربه ای به شانه او زد و گفت:
    اونقدر برات حرف دارم که به اندازه هزار و یک شب وقت می بره اون موقع شاید وجودم رو باور کنی.
    تو چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
    بو کشیدم. پیداتون کردم.
    با شیطنت گفت:
    بو کشیدید، مگه نه؟ روزمهر خان رو توی سالن دیدم.
    گوش او را با دو انگشت فشرد و گفت:
    تو که هنوز دست از این شیطنت هات برنداشتی.
    سپیده میان گریه خندید و گفت:
    چه کنم دیگه. به قول خودشون مجنون دور از لیلی.
    از روی تخت بلند شد و گفت:
    من که دارم می رم کمک الهه. تو نمیای؟
    تو برو. من هم لباس بپوشم، میام.
    با سر موافقت کرد و سپیده به خروج او از اتاق نگریست سپس گفت:
    خداجون متشکرم.
    *********
    بعد از صرف شام در محیط دلچسب خانوادگی و صحبتهای متفرقه، خانواده رخشان از جا برخاستند و آهنگ بازگشت کردند. آقای شریفی دست سرهنگ را در دست فشرد و گفت:
    کجا به این زودی؟ تازه سرشبه.
    سرهنگ هم دست او را فشار داد و گفت:
    نه دیگه. کم کم باید رفع زحمت کنیم. حتما شما خیلی حرفها واسه گفتن دارید.
    در گوشه ای دیگر، مرضیه رو به گلی گفت:
    واقعا نمی دونم گلی خانم با چه زبونی باید ازتون تشکر کنم. ستاره درست مثل روز اولش شاداب و سرزنده است.
    گلی کفشش را به پا کرد و در همان حال با مهربانی گفت:
    نیازی به تشکر شما نیست. اون که باید تشکر کنه ما هستیم که می باید به خاطر دختری به خوبی و خانمی ستاره جون به شما تبریک بگیم. واقعا که ستاره جان یه خانم به تمام معناست. در تمام مدتی که پیشمون بود زندگیمون روح پیدا کرده بود، حالا که بدون اون داریم برمی گردیم خونه احساس می کنم دارم از دختر خودم دور می شم.
    شما لطف دارید. ستاره من باید افتخار کنه که این مدت با شما زندگی کرده. حتما هم کلی بهتون زحمت داد.
    گلی در جستجوی ستاره، نگاهش به او و روزمهر افتاد که گوشه ای ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. با لبخند معناداری گفت :
    نه خانم چه زحمتی. ستاره جون رحمت بود. اون گل خونه ما بود. راستی خانم شریفی می خواستم یه موضوعی رو بهتون بگم. البته شاید الان مناسب نباشه که بگم...
    مرضیه با خوشرویی و محبت گفت:
    خواهش می کنم خانم اختیار دارید.
    گلی با مهربانی گفت:
    شما صاحب اختیارید. راستش م یخواستم ازتون خواهش کنم اگه اشکالی نداشته باشه جمعه همین هفته برای صحبت در مورد یه امر خیر مزاحمتون بشیم.
    خواهش می کنم خانم. خجالت زده مون نکنید. قدمتون سرچشم. هرچند ما یه بار به شما جواب دادیم و کاملا هم مشخصه.
    بله، فرمایش شما متینه، ولی خب... حالا که یه سالی از اون موقع می گذره می خواستم خواهش کنم دوباره خدمت برسیم. البته اگه اشکالی نداشته باشه.
    چه اشکالی ممکنه وجود داشته باشه؟ باعث افتخار ماست که بازم شما رو زیارت کنیم.
    خواهش می کنم خانم. ما دیگه همین جا از شما خداحافظی می کنیم. شما دیگه تشریف نیارید.
    تا کنار ماشین تون می یایم. بفرمائید.
    کمی دورتر، روزمهر در گوش ستاره گفت:
    امشب که توی خونه نمی بینمت حتما برات دل تنگ می شم.
    با مهربانی بازوی او را فشرد و گفت:
    تا فردا صبح منتظر می مونم.
    حتما. سرساعت ده بهت زنگ می زنم. مطب که میای؟
    فکر نمی کنم. با این همه سعیم رو می کنم. شاید دوسه روز دیگه چون در تمام این مدت باید بنشینم و از خودم برای بقیه بگم.
    باشه. هرجور میلته. چیزهایی رو که توی خونه داری فردا برات میارم.
    زحمت نکش. نیاز به چیزی ندارم.
    حتی به گردنبند؟
    با تردید زمزمه کرد:
    گردنبند؟
    همون چیزی که پارسال بهت دادم.
    ستاره با یاد آوری آن، با لبخندی زیبا گفت:
    آه... بله تازه یادم آمد. چرا... اونو می خوام.
    پس من فردا اونو با یه هدیه غافلگیر کننده برات میارم. چطوره؟
    لبخند شیرینی بر لبانش نقش بست.
    عالیه. اما به یه شرط.
    چه شرطی؟
    اون لباسی رو که سال پیش بهت هدیه دادم یادته؟
    آره.
    فردا اونو بپوش چون با دیدنش یاد بهترین روزهای زندگیم می افتم.
    لبخند مردانه ای برلبان روزمهر جای گرفت:
    جان نثارم قربان. شما امر بفرمائید، اوامرتون اجرا می شه. خب... من هم دیگه برم. کاری نداری؟ نه!
    پس خداحافظ.
    به امید دیدار.
    هنوز روزمهر چندگامی از او فاصله نگرفته بود که صدایش کرد:
    روزمهر!
    روزمهر به طرفش برگشت. زیر نور کمرنگ سردر حیاط و نور ملایم مهتاب از همیشه جذابتر و مردانه تر دیده می شد. لبخندی زد و گفت:
    جانم. شرم به وجودش ریخت و گونه هایش ناخوداگاه گل انداختند و لپهایش چال افتادند:
    به خاطر تمام کمکهات ممنونم.
    لبخندی مهربان به صورت شرمزده او پاشید و گفت:
    خواهش می کنم. قابل شمارو نداشتن.
    چند قدم به عقب گذاشت. هر وقت این شیطنت را در نگاه روزمهر می دید سردش می شد. به سختی گفت:
    پس تا بعد.
    خداحافظ.


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...

  24. #14
    مدیر انجمن عشق و دلدادگى Tamara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تو قلب عشقم
    نوشته ها
    6,951
    Thanked: 16819

    پیش فرض


    یکباره هردو همزمان با هم گفتند:
    مواظب خودت باش.
    لبخندی بر لبانشان نقش بست. روزمهر طبق عادت معمولش گفت:
    خوابای خوب ببینی ستاره من.
    دستش را برای او تکان داد و بعد بی اختیار دست روی گونه اش گذاشت. مثل کوره داغ بود.
    با سپیده مشغول صحبت بود که تلفن زنگ زد. سپیده با نگاهی به او که بی خیال در مبل لمیده بود و ژورنال ورق می زد، از جا برخاست و به سوی تلفن رفت. بعد از چند لحظه، گوشی را برعکس روی میز گذاشت و گفت:
    بیا. کارت دارن.
    متعجب به او چشم دوخت. بلند شد و پرسید:
    کیه؟
    سپیده با شیطنت گفت:
    فرمودند فرهاد دور از شیرین.
    با اخمی مصلحتی و لبخندی کمرنگ گوشی را برداشت. دست روی دهانه ی آن گرفت و رو به او پرسید:
    تو چرا اینجا وایسادی؟ مگه کار و زندگی نداری؟
    صحبتهاتون محرمانه است؟
    معترض گفت:
    سپیده!
    سپیده دو دستش را پشت سر حلقه کرد و گفت:
    ببین اسیر شدم. چشم رفتم.
    و از اتاق خارج شد. بعد از خروج او، گوشی را کنار گوش گرفت و با محبت گفت:
    بله؟
    سلام و صبح شما بخیر.
    اوه، تو هستی؟ سلام.
    صدای روزمهر مثل همیشه پر از مهر و طنز بود:
    حالتون چطوره پرنسس زیبا روی من؟ خوب هستید؟
    بله، خوب خوب. شما چطورید؟
    طبق معمول خوب و خوش. ببینم عروس بی وفا، دلتون واسه من تنگ نشده که از دیشب به فکرتونم.
    خنده ای کرد و گفت:
    بگی نگی. کجایی؟
    توی کتابخونه. داشتم کتاب می خوندم که یاد تو افتادم.
    به شوخی گفت:
    یعنی من شکل کتابم؟
    اختیار دارید. کتاب شما رو می بینه فرار می کنه.
    با همان لحن گفت:
    آدم اگه یه دوست مثل شما داشته باشه دیگه احتیاجی به دشمن نداره.
    آدم اگه یه دوست مثل من داشته باشه باید خیلی کم لطف باشه که دنبال دشمن بگرده.
    من که از تیکه های شما چیزی نمی فهمم. می شه واضحتر صحبت کنید تا من هم متوجه بشم.
    دلم واست تنگ شده بود حالا فهمیدی؟
    به این زودی؟ ما که همین دیروز رفته بودیم خیابنگردی و خرید. دلتنگی واسه چی؟
    دوری از نامزدی به بی احساسی تو.
    هان...! پس این همه گله گزاری برای این بود؟
    تو که به فکر ما نیستی پس باید خودمون به فکر دلمون باشیم. این دل بدمصب....
    نگذاشت او بیشتر ادامه بدهد و گفت:
    خیلی کوچیکه و زودی هم می شکنه. مگه نه؟
    این دفعه رو باید به تو بگم عجب فکر خون دقیقی هستی!
    خندید و گفت:
    هر چی باشه یه مدت با یه فکر خوان زیر یه سقف زندگی کرده ام نیست؟
    روزمهر با شیطنت گفت:
    بله و مثل اینکه حسابی هم تاثیر خودش رو گذاشته. باید به این همنشینی ادامه داد.
    گاهی اوقات از صراحت تو بهت زده می شم روزمهر.
    مواظب باش به خاطر این بهت زدگی روانه موزه ملی باستانشناسی نشی، چون ابدا مایل نیستم به خاطر هر بار دیدنت صدتومن پول بدم.
    از حرف زدن با شما هیچ نتیجه ای نمی تونم بگیرم جز اینکه از پس زبون شما برنمیام.
    اوه... چه عجب لطفی کردید و تعریفی از بنده حقیر فرمودید. فکر می کردم بید تا ابد در حسرت شنیدنش بسوزم.
    خدای من... روزمهر این دومین دفعه است که دارم می گم تو پرتوقع ترین مردی هستی که رد تمام عمرم دیده ام.
    و فکر می کنم این دومین دفعه ای باشه که من دارم به تو می گم؛ جلوی تو... نمی تونم کم توقع باشم. حالا... اگه کاری نداری آماده شو از بیمارستان یه راست میام دنبالت.
    باز می خوای منو کجا ببری؟
    می برمت خونه خودمون. اونجا یه چیزی انتظارت رو می کشه.
    با کنجکاوی پرسید:
    چی هست؟
    با شیطنت و مهربانی گفت:
    عجله نکن فقط می تونم بگم خودم بعد از دیدنش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از حیرت دهانم بازموند.
    تو و حیرت...؟ از محالاته. تو خودت حیرتی.
    لطف داری عزیزم. حالا به در خواست بنده چه پاسخی می فرمائید. بیام دنبالتون یا نه؟
    فکری کرد و گفت:
    صبر کن ببینم می تونم از مادر اجازه شو بگیرم یا نه؟
    باشه. پس زودباش.
    حتما.
    گوشی را برعکس گذاشت و نزد مادرش رفت، سپس با نظر مثبت او دوباره گوشی را برداشت و گفت:
    جواب مثبته. اجازه داری بیای دنبالم.
    پس آماده شو. فکر کنم... یک ربع دیگه اونجام.
    یه لحظه صبر کن ببینم. از کجا داری تماس می گیری؟
    ناراحت نمی شی؟
    بگو ببینم.
    با شیطنت گفت:
    از تلفن همگانی سر خیابون بغل دست کتابفروشی.
    بی اختیار فریاد زد:
    بدجنس.
    صدای خنده روزمهر بلند شد:
    واقعا خیلی زرنگی که متوجه شدی من نمی تونم مسافت بیمارستان تا خونه شما رو یه ربعه بیام.
    فقط... فقط می تونم بگم تو... بدجنس ترین مرد روی کره زمینی.
    برای این تحسین جانانه، جوابی ندارم. خب حاضر شو که بیام دنبالت.
    نگفتی چه سورپریزی در نظر گرفتی.
    با زیرکی و شیطنت گفت:
    الان نمی گم. باید ببینیش. دیگه باید قطع کنم. کاری نداری؟
    نه . مواظب خودت باش.
    تو هم همین طور. تا بعد.
    صدای زنگ در که آمد شتابان به آن سمت دوید و در را باز کرد. با دیدن او لبخندی زد و روزمهر بعد از بوسیدن گونه اش پرسید:
    حالت چطوره؟
    دست او را گرفت و در حال کشیدنش به داخل خانه گله مند گفت:
    تو که همین یه ربع پیش تماس گرفته بودی. اشکالی داره اینقدر حالت رو می پرسم؟
    نه. چه اشکالی؟ حالا بیا تو.
    دست او را گرفت و برجا نگه داشتش و گفت:
    نه دیگه. باید زودتر بریم.
    بیا تو. مامان می خواد تو رو ببینه.
    چرا؟ نکنه می خواد به خاطر یه شوخی کوچولو پشت تلفن منو روونه زندان کنه؟
    اوه. لوس نشو. بیا دیگه.
    قبل از اینکه حرف دیگری بزند خانم شریفی روی پلکان ظاهر شد. روزمهر با دیدن او سلامی کرد و بعد از پرسیدن حالش پرسید:
    خانم... اجازه می دید ستاره رو یه چند ساعتی از شما قرض بگیرم. این که همین جوری نمیاد.
    مرضیه با مهربانی گفت:
    می تونی ببریش، فقط مواظبش باش. می دونی که چقدر شیطونه.
    دسته گل را به دست ستاره داد و گفت:
    خیالتون جمع باشه. چهار چشمی مواظبشم.
    ستاره دسته گل را به طرف مادرش گرفت و گفت:
    ما دیگه می ریم مامان. کاری ندارید؟
    نه عزیزم. خدا پشت و پناهتون.
    پس خداحافظ.
    مواظب خودتون باشید.
    در ماشین که بودند، ستاره گوش روزمهر را گرفت و بعد از کشیدنش گفت:
    پشت تلفن، منو مسخره می کردی؟
    روزمهر در حال خنده، نگاهی به او کرد و گفت:
    فقط خواستم بخندونمت. حالا جان من گوشم رو ول کن. تصادف م یکنیم.
    گوش او را رها کرد و بعد پرسید:
    نمی گی این سورپریزت چیه؟
    تبسم معنا داری بر لب آورد و پرسید:
    چرا حدس نمی زنی؟
    می دونی که در حدس زدن هیچ مهارتی ندارم. خودت بگو.
    امتحان کن.
    اذیت نکن روزمهر. بگو چی گرفتی؟
    به جای جواب به پرسید:
    دو روز دیگه چه روزیه؟
    خب معلومه. روز عروسیمونه.
    لباس عروسیت کجاست؟
    بی اختیار فریاد کوتاهی کشید و بعد با شعف پرسید:
    لباس اومد؟
    روزمهر به شوخی گفت:
    مگه لباس پا داره که بیاد؟
    انقدر خوشحال بود که شوخی او را بی پاسخ گذاشت و گفت:
    شوخی نکن. حالا جدی لباس وارد شد؟
    با رضایت خاطر گفت:
    بله. درست همین دو ساعت پیش.
    بی اختیار موهای او را با دست پریشان کرد و با خنده گفت:
    تو محشری روزمهر.
    آخ آخ... مواظب باش. من که نمی وام در حسرت شب عروسی بمونم.
    ستاره با شادی روی صندلیش جای گرفت. از خوشحالی در جا بند نبود.
    با رسیدن به خانه، همه جا را برای مراسم دو روز بعد آماده دید. گلی به پیشوازش آمد و بعد از رو بوسی رو به روزمهر گفت:
    بهش که چیزی نگفتی؟
    روزمهر سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
    از زیر زبونم کشید بیرون.
    وای از دست تو. مگه نگفتم می خوام یه دفعه هیجان زده اش کنم.
    فراموش کنید مادر. حالا بهتره راهنمائیش کنید بره لباسش رو بپوشه. بعدا هم می تونید سرزنشم بکنید.
    گلی که هنوز هم کمی دلخور به نظر می رسید، دست ستاره را به دست گرفت و او را به اتاق سابقش برد.
    لحظاتی بعد، ستاره با لباس خانه بیرون آمد. روزمهر با دیدن او، سرخوش پرسید:
    چطور بود؟
    عالی بود.
    بدجنس بازی درآوردی نذاشتی ببینمت.
    خندید و گفت:
    روز عروسی تلافیش رو درمیارم.
    صدای سرهنگ آندو را به خود آورد.
    شما دو تا چرا اینجا وایسادید؟
    چه کار کنیم پدر؟
    برید بیرون. دو روز دیگه این آزادی حالا رو نخواهید داشت.
    روزمهر به ستاره نگاه کرد و پرسید:
    تو چی می گی ستاره جون؟
    متوجه منظور او شده بود. با لحن بامزه ای گفت:
    ما قلبهامون در بند همه، نه دست و پامون.
    روزمهر با شوخی حرف ستاره را تکرار کرد.
    سرهنگ با لبخندی پدرانه گفت:
    با این همه بهتره برید بیرون و یه گشتی توی شهر بزنید.
    روزمهر به ستاره نگریست و پرسید:
    تو چی می گی ستاره؟
    با نظر پدرتون کاملا موافقم.
    روزمهر رو به پدرش گفت:
    پس ما می ریم بیرون. با اجازه.
    صدای سرهنگ و گلی با هم درآمد:
    مواظب خودتون باشید.
    هردو دستی برایشان تکان دادند و رفتند. گلی با هیجان نگاهی از پشت به ظاهر برازنده پسرش و عروسش اداخت و گفت:
    چقدر به هم می یان.
    سرهنگ با شیطنت گفت :
    درست مثل ما.
    صدای خنده گلی همزمان با شلیک خنده سرهنگ، فضای خانه را پر کرد.
    جشن عروسی روزمهر و ستاره با شکوه تمام برگزار شد. میهمانی تا ساعتی از شب گذشته ادامه داشت. با نزدیک شدن به شب، عروس و داماد از جا برخاستند. منقل اسپند و عود بود که برفراز سرشان به گردش درمیآمد. اعضای فامیل کف زنان، آندو را به سمت ماشین هدایت کردند. ماشینی زینت یافتع با گلهای سرخ و دونوار توری سرخ رنگ در انتظار اندو به سر می برد. روزمهر در سمت ستاره را باز کرد و بعد از نشستن او، خود به طرف سمت راننده رفت. مادر صورت دختر و دامادش را بوسید و گفت:
    خوشبخت بشی عزیزم.
    ستاره با آهنگی بغض الود تشکر کرد. مرضیه رو به روزمهر گفت :
    مواظب این دختر ما باش. ستاره هنوز کمی سر به هواست.
    روزمهر با تواضع و فروتنی کمی سرش را خم کرد و گفت:
    حتما خانم.
    گلی هم صورت اندو را بوسید و بعد رو به ستاره گفت:
    برات آرزوی خوشبختی می کنم عزیزم.
    ممنونم خاله جان.
    از روزمهر من هم غافل نشو. می دونی که خیلی لوس و...
    مادر...
    صدای معترض روزمهر، گلی را به خنده انداخت. گلی میان خنده گفت:
    منظورم این بود که مواظبت باشه.
    روزمهر با نشاط دست ستاره را در دست گرمش فشرد و با لبخندی مهربان رو به آندو گفت:
    ما هردو مواظب همدیگه هستیم. نگران نباشین.
    گلی از ماشین آنها فاصله گرفت و گفت:
    پس به امید دیدار بعد از ماه عسل.
    روزمهر و ستاره هردو دستهایشان را تکان دادند، سپس روزمهر ماشین را روشن کرد. بقیه ماشین ها هم که قرار بود برای بدرقه شان تا مسافتی بروند به دنیال ماشین عروس، از خانه خارج شدند. صدای بوق ماشینها کر کننده بود. ستاره با یکی از دستهایش، گوشش را پوشاند و رو به روزمهر، در حالی که سعی می کرد صدایش به گوش او برسد گفت:
    عجب صدای بلندی.
    روزمهر با سرخوشی گفت:
    عروسیه. فراموش که نکردی؟
    نه... ولی می گم... خوبه که ما بوق نمی زنیم.
    روزمهر با چشمانی شیطنت بار، موذیانه گفت:
    خوب شد یادم انداختی. پاک از یاد برده بودم.
    متحیر نگاهش کرد و بعد مردد و ناتوان گفت:
    روزمهر... تو که نمی خوای؟
    روزمهر نگذاشت او بیشتر از آن ادامه بدهد. دستش را به لب نزدیک کرد و بوسید و بعد با شادمانی دست روی بوق گذاشت و گفت:
    اتفاقا چرا.
    و این بار ستاره با هر دو دست گوشخایش را پوشاند.
    با ورود به ساختمان ویلایی که قرار بود دو هفته ماه عسلشان را در آن بگذرانند ستاره مبهوت ماند.
    همه چیز در نهایت سلیقه و زیبایی اراسته شده بود. در حالیکه سعی می کرد هیجانش را زیاد بروز ندهد، چند گام از روزمهر فاصله گرفت و تا وسط سالن رفت. نگاهش به روزمهر افتاد. به ستونی گچ بری شده تکیه داده بود و دست به سینه، حرکات او را بازیرکی تمام و با لبخندی معنی دار می پائید. ستاره هیجانزده گفت:
    اینجا... خیلی قشنگه.
    روزمهر با شیطنت و محبت گفت:
    قابل تورو نداره. هدیه منه به تو.
    ناباور، چندگام دیگر در آنجا به پیش رفت. سپس به طرف روزمهر برگشت و او را در حال تماشای خود دید. با رضایت خاطر گفت:
    باورم نمی شه که حقیقت داشته باشه. این... بیشتر به یه رویا شبیه تا واقعیت.
    روزمهر با چندگام سبک خود را به او رساند. درست کنارش ایستاده بود سرش را کمی خم کرد و گفت:
    رویا یا واقعیت... به سرزمین عشق من... خوش امدی.
    نگاهش کرد وزیرکانه لبخندی زد و با شیطنت گفت:
    خیلی بدی که اینو تزم مخفی کردی. تو بدترین...
    روزمهر نگذاشت او بیشتر از آن ادامه بدهد. او را بغل کرد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد:
    و تو بهترین زنی هستی که من در تمام عمرم دیدم.
    خنده اش گرفته بود. اهسته خودش را از بند دستهای او جدا کرد و سرخوش پرسید:
    کی اینجا رو مرتب کردی؟
    می پسندی؟
    مگه یه تخته ام کمه که نپسندم؟ اینجا با سلیقه کی مرتب شده؟
    مادر و کمی هم من.
    بازوی او را گرفت و سرخوش گفت:
    عجب سلیقه خوبی داشتی و من خبر نداشتم.
    اولین سلیقه من... انتخاب تو بود.
    خندید و گفت:
    تو که باز بلبل زبونی کردی.
    با شیطنت گفت:
    بده دارم با تمام وجود، عشق و علاقه مو بهت ابراز م یکنم؟
    خندید و گفت:
    امان از دست تو. خب جناب عاشق، منو به اتاقم راهنمایی نم یکنید؟ باید لباسم رو دربیارم. این جوری خراب می شه.
    دستش را به طرف او دراز کرد و با لبخندی گفت:
    چرا که نه؟
    به چشمان او نگاه کرد و بعد تبسمی شیرین برلبانش جای گرفت. دستش را در دست روزمهر گذاشت و او با چشمانی که برق می زد دست او را محکمتر از قبل فشرد و او را به طرف اتاقی در طبقه بالا برد. با گشودن در اتاق، منظره ای چشم نواز، دیدگانش را نوازش کرد. اتاقی با سرویس تقریبا صورتی رنگ مقابل دیدگانش بود. روزمهر ستاره را راهنمایی کرد و بعد با مهربانی دستهای او را به دست گرفت و گفت:
    تا تو لباست رو عوض کنی من هم یه دوش می گیرم.
    با لبخندی به همراه تکان سر موافقت کرد. روزمهر تادرگاه در پیش رفت، ولی بعد نگاهش به عقب برگشت:
    راستی...
    نگاهشان درهم گره خورد و هردو شرمگینانه به روی هم لبهند زدند. محجوبانه گفت:
    بله؟
    بهت گفتم امشب چقدر زیبا شدی؟
    نه... این اولین اعترافه.
    با گفتن این حرف یاد یه چیزی افتادم.
    چه چیزی؟
    تماس تلفنی ای که قبل از نامزدیمون باهات داشتم.
    ستاره ناخودآگاه خندید: چقدر صراحتت متعجبم کرده بود. طوریکه آب دهانم پایین نمی رفت.
    روزمهر با مهربانی گفت:
    تو خیلی بی دقتی وگرنه می تونستی صورت گلگون منو بعد از شنیدن صدات ببینی.
    از پنجره به بیرون نگاه کرد و زمزمه کنان گفت:
    متشکرم.
    روزمهر لبخندی زد و این بار از اتاق خارج شد. لباس درآوردنش و پوشیدن و پاک کردن آرایش صورتش، بیشتر از چند دقیقه طول نکشید. کنار پنجره رفتو پرده توری آن را کناری زد. ویلایشان درست کنار دریا بود. از طرف راست به دریا مشرف بود و از سمت چپ به جنگل. چقدر اشتیاق لمس دریا را داشت. صدای تقه ای به در، نگاهش را به در دوخت. روزمهر پرسید:
    اجازه هست؟
    دستی به موهای بازش که شانه هایش را پرکرده بودند کشید. سپس گفت:
    بیا تو.
    روزمهر آرام در را باز کرد و بعد به سبکی رویا وارد شد. نگاهش را از او برگرفت و به بیرون دوخت. همان یک لحظه هم توانسته بود ببیند که او هم کت و شلوارش را از تن بیرون آورده و لباس راحتی پوشیده است. روزمهر با گامهایی نرم و سبک به طرفش رفت. لحظه ای بعد گرمای دستش را دور کمرش احساس کرد. روزمهر سرش را به گوش او نزدیک کرد و نجوا کرد:
    عروس قشنگ من... به چی فکر می کنه؟
    لبخند دلفریبی بر لبانش جای گرفت:
    به اینکه جناب داماد چقدر لوسش می کنه.
    روزمهر خندید و بعد از چرخاندن او به سوی خود، گفت:
    مگه اون نمی دونه... لوس هم بشه باز برای اون عزیزه.
    خنده اش روزمهر را به اشتیاق آورد. روزمهر گونه او را بوسید و بعد با محبت گفت:
    می خوای بهم چیزی بگی؟ اینطور نیست؟
    ناخودآگاه آرزویی را که بردل داشت به زبان اورد:
    دلم میخواد برم توی ساحل قدم بزنم.
    روزمهر متحیر پرسید:
    حالا؟
    اگه اشکالی نداشته باشه.
    ولی... ولی آخه چرا؟
    نگاهی به منظره بیرون کرد. ابرهای کبود تغییر رنگ می دادند. با احساس زمزمه کرد:
    دوست دارم... دریا رو با پوستم حس کنم. قبول می کنی؟
    روزمهر با لبخندی پر محبت گفت:
    قبوله، ولی الان هوا کمی سرده. بهتره یه چیزی برداری.
    حالا که تو با خواسته ام موافقت کردی، چاره ای نیست. قبوله.
    پس تو یانجا باش تا من برم برات شنل بیارم.
    دست او را گرفت و برجا نگهداشتش و با مهربانی گفت:
    نه... تو امشب به اندازه کافی زحمت کشیدی. خودم میارم.
    روزمهر با لبخندی دست او را روی گونه اش گذاشت و بعد بوسه ای نرم بر پشت آن گفت:
    زحمتی نیست. همین جا وایسا. الان میام.
    و از ستاره فاصله گرفت. رفت و برگشتش حتی به یک دقیقه هم طول نکشید. شنل قرمزی را روی شانه های ظریف ستاره انداخت و با شیطنت، بند آن را گره زد و پرسید:
    راستی ستاره... تو شنیدی خواهرت لحظه آخری چی در گوشم زمزمه کرد؟
    با کنجکاوی نگاهش کرد و پرسید:
    چی؟
    گفت حسابی مواظب باشم.
    حتما برای اینکه ندزدنت.
    نه برعکس. برای اینکه تورو ندزدن.
    خندید و گفت:
    تو که هنوز دست از این حرفهای ابکی برنداشتی.
    باور نمی کنی؟
    متوجه منظور او شده بود:
    باور می کنم.
    با شیطنت پرسید:
    چی رو؟ باور نکردنیهات رو.
    روزمهر با احساس بازوهای او را گرفت و خودش چرخاند و بعد با شوق گفت:
    تو شیطون ترین دختری هستی که در تمام عمرم دیدم.
    سرش را به خاطر چرخش دور اتاق گیج می رفت. بی اختیار بازوی او را گرفت تا برجا بایستد. روزمهر که متوجه گیجی او بود بغلش کرد. با خنده ای نمکین گفت:
    چه جالب! داشتم فکر می کردم از یاد بردی که ما با هم چه نسبتی داریم.
    روزمهر پیشانی او را بوسید گفت:
    از یاد نبرده بودم. منتظر یه فرصت بودم.
    خودش را از بغل او بیرون اورد و با حالتی کودکانه پرسید:
    منو به دریا نمی بری؟
    با محبت خاصی گفت:
    البته که می برم. دست زیر بازوی او انداخت و با سرخوشی گفت:
    پس پیش به سوی دریا!
    همگام با او از ساختمان ویلا خارج شدند. بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی به ساحل رسیدند. صدفها و گوش ماهیهای روی شنها، چشم را نوازش می کردند و امواج آبی رنگی که گاهی روی انها بوسه می زدند، خوشایند به نظر می رسیدند. ستاره بازوی روزمهر را رها کرد و مشتاق خود را به دریا رساند. با کفش نمی شد رطوبت دریا را حس کرد به همین خاطر کفشهای راحتی را از پا کند و بعد از بالا زدن پاچه شلوارش به سوی دریا دوید. انگار می خواست دیا را با محبت در آغوش بگیرد. موجهای کوتاه و بلند دریا به پای او می خوردند، گویی می خواستند به عروس دریا تبریک بگویند. ستاره پا در اب گذاشت و اندکی خم شد و دستهایش را به اب زد. حس نشاطی در رگهایش دوید. با شیطننت مشتی اب به دست گرفت و بعد به هوا پاشید. رفتار او و معصومیتی که در حرکات کودکانه و بی ریایش به چشم می خورد. روزمهر را به هیجان می آورد. او نیز کفشهای راحتی اش را از پا درآورد و پا به آب گذاشت. ستاره از ته دل می ندید. مشتی آب روی روزمهر پاشید که او را غفلگیر کرد. خنده ای از سر شوق کرد و گفت:
    اگه بدونی چقدر قشنگ شدی روزمهر.
    روزمهر از آن حال بیرون آمد. با سرمستی دستهایش را از اب پر کرد و گفت:
    اگه قشنگ شدم پس بذار تورو هم قشنگ کنم.
    با خنده از کنار او دور شد و در حال بالا بردن دستهایش گفت:
    نه نه ممنون. من به اندازه کافی قشنگم.
    صدای فریاد روزمهر بلند شد:
    مگه اینکه خودت بگی.
    پاشیدن اب به صورتش، شیطنتش را برانگیخت. این حقیقت داشت که حتی یک پیرمرد نود ساله هم کنار ستاره، احساس می کرد جوانی بیست ساله است. ستاره مشتی آب برداشت و به صورت او پاشید و گفت:
    منو خیس میکنی؟ نشونت می دم.
    صدای خنده های سرخوششان محیط ساکت ساحل را پر از صدا کرده بود. عاقبت ستاره تسلیم شد و گفت:
    خواهش می کنم بس کن. خیس خالی شدم.
    روزمهر دست از بازی برداشت. شنل ستاره را که روی شنها انداخته بود برداشت و به طرف او رفت و دور شانه های او انداخت و گفت:
    بنداز روی دوشت سرما نخوری.
    ستاره بند شنلش را بست. روبروی هم ایستادند. متوجه آسمان شد رو به روزمهر گفت:
    نگاه کن. خورشید داره طلوع م یکنه.
    روزمهر هم متوجه اسمان شد. رنگ آبی آسمان، آرامشی در قلبشان کاشت. دست در جیبهای شلوارش کرد و با نفسی عمیق، هوای پاک صبحگاهی را به ریه کشید. ستاره به او نگاه کرد. در آن لحظه او را به قدر تمام دنیا می خواست. او را قدرتمندترین و پرشکوه تر از همیشه در آن مکان به یاد ماندنی دید. بی اختیار گفت:
    این... قشنگترین طلوعیه که در تمام عمرم دیده ام.
    روزمهر لبخندی زد و با احساس گفت:
    شاید این طلوع عشق ما باشه.
    می دونی، من... طلوع خورشید رو بارها و بارها دیده ام، ولی هرگز اینقدر زیبا نبوده.
    اولین روز زندگی ما داره شروع می شه. شاید به خاطر همین هم دیدگاه هامون هم تغییر می کنه؟
    دیدگاه تو... به من چیه؟
    روزمهر ناخودآگاه نگاهش کرد. سوال او صریح بود. نیمرخ ستاره را در آن طلوع باشکوه، زیبا و جادویی یافت. زمزمه وار گفت:
    یه شکر، یه تشکر مخصوص، یه دعا.
    بیا هردو با هم در این دعا سهیم باشیم.
    بیا تا از خدا بخوایم عشقمون زنده باشه. تا ابد. تا ابد!
    و ازش بخوایم که زندگی رو و عشق رو تو قلبهامون جا بده.
    خورشید کاملا طلوع کرده بود. لبخند آن را می شد احساس کرد. انگار به آنها نوید آینده ای روشن و تابناک را می داد. آینده ای که هر دو در انتظارش بودند. ستاره آهسته بازوی او را گرفت و روزمهر با نگاهی گرم از عشق به رویش لبخند زد و آهسته بازوی او را فشرد. ستاره به او تکیه داد. هیچ گاه تکیه گاهی چنین محکم به خود ندیده بود. مطمئنا اگر کسی آن صحنه را می دید، در مقابل شکوه عشق آندو، سرتعظیم فرود می آورد.
    پایان


    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی...
    آغاز اصالت خوب همین است که...
    نخواهی چیزی باشی که نیستی...