جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: درباره آرتور آراستگیسان و سینمایش

  1. #1
    مدیر انجمن گل و گیاه - شعر taha. آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    3,362
    Thanked: 5495

    پیش فرض درباره آرتور آراستگیسان و سینمایش


    کارگردان آرتور آراستگیسان اولین فیلم بلند خود را در سال ١٩٩٤به نام «کف دست» روانه اکران عمومی کرد، این فیلم با رویکردی غیر آشنا در فرم و اجرا تلاشی است برای به تصویر کشیدن رنج، رنج عظیم و دردناک مردم یک سرزمین، سرزمینی عبوس و بی حاصل، سرزمینی انباشته از کابوس، شبح و مرگ! اما فیلم قرار را بر این نمی گذارد تا راه های رفته شده را برای دیده شدنش انتخاب کند، فیلمساز در قدم اول رنگ را حذف می کند و سپس تمام حاشیه های صوتی و بعد موسیقی، واقعیت تلخ و عریان بی هیچ بزکی به نمایش درمی آید، نمایشی یکه، درست آن گونه که مردم آن سرزمین در حال گذران عمر هستند، بی رنگ، بی صدا، بی آوا، فقط گاهی بسیار کوتاه و گذرا قطعه ای از آهنگساز ایتالیایی جوزپه وردی شنیده می شود و گاهی بسیار آرام و محزون صدای کارگردان به صورت گفتار روی تصویر و نجواگونه به گوش می رسد.

    در چنین حال و هوایی فیلم متولد می شود و شکل می گیرد، یک مستند که قرار نیست به خصوصی سازی وقایع در جهت ارضای امیال شخصی کارگردان بدل شود، فیلم بنا ندارد که با فرمول های آشنا و آماده مخاطبان خود را به حیرتی کال و زودرس برساند و بعد کات و تمام! آراستگیسان با استفاده بجا از عوامل طبیعی (فصل- مناظر- نور- انسان- موقعیت جغرافیایی) و عوامل غیرطبیعی (فضای سیاسی- اقتصادی پس از فروپاشی شوروی- ابزار واردات مستعمل- ویرانی و تخریب) و استمرار هدفمند در قطع و تقطیع پلان ها و مهم ترین عامل جای درست دوربین که آداب ثبت درد را بلد است، مزاحمت ایجاد نمی کند، حد مابین خود و سوژه را رعایت می کند، دست به دخل و تصرف های جعلی نمی زند، برای ضبط و نمایش چنین موقعیتی اغراق نمی کند تا با سوژه هایش دست به تجارت بزند برای جایزه و افتخاری شخصی!


    به میزانسنی و فرم بصری درستی می رسد که تا انتهای فیلم یکدست و روان جاری و تاثیرگذار باقی می ماند! مخاطب از دریچه نگاه کارگردان به تماشای دهشتناک ترین، تلخ ترین و سیاه ترین تصاویر ثبت شده از زندگی دعوت می شود اما با نمایش یک حقیقت ساده دیگر در کنار چنین فضایی، امید، امید به فردایی بهتر و تن ندادن به شرایط موجود. فیلمساز مخاطب را به قلب فلاکت پرتاب می کند اما نه از این رو که ما را به اندوه و فغان وادارد، او در پی ایجاد تفکر در درون ما است، تفکر به احوالات برادر بزرگ تر که گویا سایه مستدامش دامن اکنون را هم گرفته!

    فیلم دندان طمع برای هیچ جایزه و جشنواره ای تیز نکرده؛ به تاریخ اکران فیلم و تاریخ فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ١٩٩١ دقت کنیم و همچنین به بازار گرم جشنواره ها برای دیدن تصاویری از سرزمینی سترون و محصور! فیلم آراستگیسان تنها برای مخاطبان ارمنی و روس زبان ساخته نشده! مخاطب فیلم هر انسانی می تواند باشد که خودکامه ای قلدر سرنوشتی را برایش رقم زده! ولی نمایش این حجم عظیم از ویرانی و تباهی و جنون تنها در راستای یک هدف است، تکثیر امید به برآمدن آفتاب از پس انجمادی مهیب و عبوس ٧٠ساله، امیدی که تا همیشه باعث زایش اندیشه می شود، اندیشه هایی راهگشا خارج از تمام پستوهای تاریک و کپک زده قُر و اعتراض، اندیشه هایی که پس از آن انجماد اصل را بر انسان بودن بنا می کند، اصل زیر نظر نداشتن هم، زخم نزدن به هم، نیازردن و نبلعیدن هم!

    دوربین فیلمساز [آراستگیسان به جز کارگردانی و نویسندگی فیلمنامه تصویربرداری اثرش را هم به عهده داشته] به مانند چشمی کاوشگر و حقیقت یاب روایتگر سرزمینی است که تا سرحد امکان انباشتی است از تعفن و تخمیر سرشار از زندگی های کال، رو به نیستی، مثله شده، کور و آغشته به نکبت.

    اما آن چیزی که در این گرداب با سماجت یک ابراراده زنده است و سینه خیز خود را به سمت روزنه نور می کشد، میل به زندگی و زنده ماندن است. در تمام لوکیشن های ویران و طاعون زده، موجوداتی [انسان هایی] را می بینیم دفرمه و خارج از هر قانون و قاعده زندگی طبیعی، اما امیدوار به بقا هستند چشم ها هرگز دروغ نمی گویند و در تمام چشم های این موجودات (که روزی شکل انسان بودند) شعف زندگی در جریان است و این همان آن جاودانی است که فیلم را از ورطه یک اثر معمولی و پیش پا افتاده سیاه نما نجات می دهد و اثر را از یک سلسله تصاویر پشت هم به نقدی تصویری بدل می کند، نقدی همچون یک شمشیر تیز و آخته که سیستم را بی هیچ ترسی هدف قرار می دهد، سیستمی که همچون یک برادر بزرگ تر مردم را رصد کرده و سعی در تهی کردن آنها از روح و تبدیل آنها به کالبدهای مکانیکی برای بقا خود داشت.

    فیلم روایت پدری است از زندگی برای کودک متولد نشده اش، نسل آینده! این واگویه به آرامی در سیاهی مطلق آغاز می شود و پدر هیچ گونه ضمانتی برای فردای بهتر پس از دوران انجماد به کودکش نمی دهد، اگر در آن تلاشی دوچندان برای بهبود نباشد، پدر روایتگر گذشته است برای نسل فردا که سراسرش امروز به دروغی بزرگ بدل شده، آرمانشهر های واهی فرو ریخته اند و حقیقت تلخ یک هیچ بزرگ که از ویرانه های سوسیالیسم جماهیری سر بر آورده است! تلخی سلطه برادر بزرگ تر سخت گزنده است! اولین مواجهه مخاطب با اثر یک لانگ شات است لانگ شاتی از یک شهر با تصاویری سیاه و سفید با کنتراستی بالا، نماهای معرف در سکوت، آسمان، بام ها، خانه ها، خیابان ها، کوچه ها، سنگفرش ها و آرام آرام جغرافیا در بی صدایی کامل و عدم رنگ که باعث می شود چشم به رنگ عادت کرده این روزهای ما همه چیز را در یک خاکستری بی کران تجربه کند و سکوت که گویا وظیفه شست وشوی گوش های مخاطب را دارد تا شاید بتواند از حجم عظیم آشغال های شنیداری که هر روز به خود تزریق می کنیم، بکاهد!

    فیلم سیاه و سفید تصویربرداری شده درست به سبک همان زندگی قبل از دسامبر ١٩٩١ میلادی، مخلوقات «آدم ها» به مخاطب معرفی می شود، آنان به دوربین نزدیک می شوند، خیره به لنز می مانند، گاه غریبگی می کنند، درنگ می کنند و عده ای هم هیچ عکس العلی نشان نمی دهند، آشفته حالی شان کاملا ملموس است، اما آن چیزی که هنوز در نگاه شان نمایان است، امید به زندگی است. فیلمساز هیچ گفت وگویی انجام نمی دهد زیرا لزومی به دیالوگ نیست تصاویر کامل هستند و گویای همه چیز. ساکنان این مغاک در حال زنده مانی روزمره خود ثبت می شوند بر نوار سلولید، ثبت انسان رها شده از تاریکی هفتادساله، دوربین به اولین چیزی که در اعماق این پلاسیدگی توجه می کند صورت انسان است، به راستی چه چیزی می تواند زیباتر و گویاتر از چهره یک انسان برای بیان داستانی باشد به قدمت یک زندگی؟ چهره هایی بی بزک و نقاب که روزگار بر آنان خش و چین های عمیقی انداخته است.

    مخاطب شاهد موجودات خوابگرد و خواب زده ای است که گویا در نگاه نخست همگی طعمه هایی برای مرگ هستند و هر آن کس که در این سرزمین زنده بماند دیر یا زود جنون گریبانش را خواهد گرفت و لاجرم مقصد تیمارستان است، اما قطعا جز این آشفتگی و ناسازی چیز دیگری در عمق در جریان است، در تک تک اجزای صورت این دوزخ نشینان میل به زندگی و تن ندادن به شرایط موجود دیده می شود، میل هستی بخش درک شدن توسط دیگران که قدم به این سرزمین می گذارند و این نکته که فیلمساز هرگز چنین مخلوقاتی را که تکثیر شده دوران اختناق هستند را متکدیان محبت نشان نمی دهد، آنان روح و جسم مجروح و تکیده ای دارند و گاهی از انجام ساده ترین مناسک زندگی ناتوان هستند.


    فیلمساز هرگز قصد تجارت با نمایش این اشباح سرگردان ندارد، چون خود برخاسته از همین اجتماع است، او صدای بلند بیداری مردم خویش است! خود را در کنار آنان می بیند؛ هم تراز و نه جدا و بالاتر، او بخت بد این سرزمین و انسان واره هایش را پایدار نمی پندارد، هول انگیز آن زمانی بود که این انسان واره ها امیدی به بازگشت به جهان انسان ها را نداشتند! فیلم در راستای ترمیم زخم ها گام برمی دارد و نه فقط نمایش عریان آنها، در جهت مبارزه و ترمیم اکنون برای آن فردای پیش رو. در پلان هایی از فیلم یک ماشین مکانیکی عظیم و غول آسا را نشان مان می دهد (بیل مکانیکی) که در حال شخم زدن و زیر و زبر کردن این جغرافیای سیاه و منحوس است، اما نه برای آبادانی تنها برای پاک کردن صورت مساله زیرا چنین مکانی نباید وجود داشته باشد، اتحاد جماهیر شوروی فرو ریخته اما گویا باید این سقوط حتی پرشکوه به نظر برسد! این هشدار فیلمساز به نسل بعد از پرده و مشت آهنین است ویرانه را ویران تر کردن برای نمایش یک تراژدی مصنوعی جماهیری دیگر هیچ معنایی ندارد جز یک دروغ! فیلمساز این پلان ها را با یک قطع ساده به چهره یک زن پیوند می دهد که چهل سال است هر روز در مکانی معین می نشیند به انتظار کسی. صدای آراستگیسان را می شنویم آرام و محزون؛ (او چهل سال منتظر مانده! ) این مکان معین در این مخروبه عظیم برای آن زن زیباترین مکان کائنات است، در زمانی دور کسی در این مکان به او قول وصل داده، در دو موقعیت متفاوت در زمانی واحد برای مخاطب، در پس زمینه هیولایی پولادین همه چیز را خرد و نابود می کند و در پیش زمینه یک انسان تکیده و فروریخته در تنهایی مطلق اما امیدوار به وصل!

    این پیوند امید به وصل و حجم تخریب وسیع که به زودی آن را هم دربرخواهد گرفت. تلخ است و یکه! ثبت ثانیه هایی از زندگی بدون هیچ شعبده و صحنه سازی! قاب به ظاهر ساده است ولی مخاطب ناگزیر احساس می کند که واقعیت تخریب ثانیه به ثانیه گسترده تر می شود. دوربین با ایست کامل بر دو سوژه متحرک و ساکن «حجم عظیم فولاد و یک انسان تنها» تنشی دیداری فراهم می کند که علت آن بازنمایی جهانی است که در یک آن شکل می گیرد. بی دخل و تصرف مصنوعی و فیلمساز با انتخاب محل دوربین و کادری درست و قطع به موقع نما، آن هستی ترسناکی را که در حال وقوع در جهان واقع است ثبت و از طریق بازنمایی اش بر پرده آن را منتقل می کند! در نمای بعدی دوربین آرام از لابه لای خانه های متلاشی شده عبور می کند و خود را به فضاهای درونی تر می رساند، مه سنگین و غلیظ را کنار می زند. پرچین ها را آهسته پشت سر می گذارد از ماند آب ها و کپک ها و پوسیدگی ها در سکوت محض عبور می کند، در این حضیض در این طبقه هفتم دوزخ دانته درباره ناجی تصویری از چهره یک انسان است، چهره متبسم یک کودک! کودکی که شفافیت پوست لطیفش در میان خیل عظیم ویرانی و زشتی گویا سیکلمه ای است که بی دریغ زندگی را از عطرش به لذتی می رساند دمادم، صدای آرام و محزون راوی «لبخند و امید ویرانگر هر سیستم خودکامه است» تصاویر فیلم راوی شبکه قدرت عظیمی است که اکثرا فروپاشیده، شبکه ای که ایادی اش ویران می کردند، نابود می کردند، مخفی می کردند، اما در هزارتوی قلب تمام آنانی که زنده مانده بودند سلول هایی تکثیر می شد با میل به امید و بقا با میل به آزادی و این برای بقای برادر بزرگ تر ترسناک بود!

    فیلم پلان به پلان جنونی همه گیر را به نمایش می گذارد که راه به فروپاشی کامل انسان می برد! نتیجه یا نیستی کامل است یا بدل به مهره ای شدن در ساختاری پیچیده برای فربه تر شدن سیستم اختناق. دوربین اما از کارش باز نمی ماند و در این جغرافیای عفونت انسانی را نشان می دهد که همواره به تن رندان می اندیشیده او مسوول لوازم و اشیا و لباس های مردگان این مکان است، آنها را تعمیر می کند، از نو می دوزد، طبقه بندی می کند و دوباره به چرخه حیات بازمی گرداند، برای او مرگ مفهومی ندارد زیرا کار خود را نوعی مبارزه با مرگ می داند. او چنین می گوید اینها با من حرف می زنند و همه یک چیز را می گویند؛ زندگی.

    و بلافاصله کات به موجودی دیگر «یک انسان به مانند نوسفراتو» که در دخمه ای زیرزمینی زندگی می کند، او از نور هراس دارد، زیرا او و هزاران هزار انسان واره دیگر دست پرورده ظلمت مطلق هستند، کور و کر، اخته و بی عمل و بی کنش، این توده به نوعی تربیت شده اند که تمام اعمال شان در راستای بقای سیستم باشد، اینان بی شمارند در دل این خاکستری راکد، بال نظر آنان شکسته اند، برای شان چرا و چگونه معنایی ندارد، راوی کوتاه سخن می گوید «انسان بمان» فیلمساز با اتصال این پلان ها به هم در تلاش برای آشکار کردن هرچه بیشتر خود و جامعه اش برای جهان است! دوربین و میزانسن به غایت واقع گرای آرستگیسان منظره ای را پیش چشم مخاطب به نمایش می گذارد که انسان هایش باید از دل جهان ایدئولوژیکی گذشته، رابطه های اجتماعی تازه و نوپایی را به وجود آورند! و این امر در قالب تصاویر برگرفته از واقعیت فیلمساز مکرر در مکرر آشکار است! فیلم این هشدار را می دهد برادر بزرگ تر حتی پس از نابودی فیزیکی اش امکان حیات را دارد و تلاشش چیزی نیست جز یک کوری عمومی، تنهایی و انزوایی بس عظیم، همه وابسته به عصای سفید که قدرت مرکزی با گشاده دستی آن را به رایگان هدیه می دهد! و تلاش برای نپذیرفتنش برابر است با نابودی کامل!

    فیلم فضایی را به تصویر می کشد که مخاطب شاهد یک توده مغزشویی شده تیزبین کامل است، یک توده بزرگ جماهیری، حتی خدایی هم وجود ندارد. انسان ها به صورت خانواده زیر یک سقف مشغول زندگی هستند اما کور و کر! تنهایی و زیر نظر داشتن یکدیگر امری است پذیرفته شده و نهادینه، فیلمساز خواندن را یکی دیگر از راه های مبارزه و بقا می داند، انسان واره ها برای سیستم اختناق فقط یک ابزار هستند! شیء نباش، بخوان و بخوان، کوری را هم چاره ای هست با سرانگشتانت بخوان این یکی از معدود فرصت های باقیمانده است یا به راحتی از دست می رود و یا سخت آگاهی می بخشد. خواندن، دانستن و سوال پرسیدن، اینکه چه هستیم؟ انسان یا توده ای بی شکل!؟ چرا بی شکل و خمیده؟ کوتاه و تهی و زمینگیر؟ خواندن با پرسش همراه است، پرسشی از سر میل به آگاهی، همان انتقامی که انجماد بزرگ سعی در نابود کردن آنها داشت، زیرا خوب می دانست انسان پس از پرسش، دیگر انسان سابق نیست! دوربین فیلمساز جهانی را نشان مان می دهد که از آن هیچ باقی نمانده از انسان ها هم نیز! مگر فضولات شان، کم کم هر کس در فضولات خود غرق خواهد شد تا مرگ. آموزش برخی کلمات قدغن می شود، جز آنانی که لازم است دایره واژگان محدود دارند، مکالمه ها کوتاه و بی حاصل اند، صداها به صورت نجوا هستند (زبان گنجشک ها را بیاموز). از پا ننشستن، مبارزه کردن، پناه نبردن به توهمات پررنگ و لعاب، امروز را با تمام کمبودها و تنگناها تن ندادن و خود را تسلیم شرایط نکردن، جوهره اصلی فریاد بلند کارگردان آراستگیسان است!

    اما لزوم دیدن چنین فیلمی برای چیست؟ چرا باید پای حرف کارگردانی نشست که این گونه یک جغرافیای سوخته و به زانو درآمده را نشان مان می دهد، سرزمینی که بساط فلاکت و تیره روزی اش چنین پهن و گسترده است چرا باید مهمان دنگال هایی شد که اثباتی است از اشمئزاز و کپک، ویرانی و سیاهی! بی شک برای مقایسه و تحلیل تصاویری که قبل از آراستگیسان توسط یک کارگردان به مثابه کل آثار تصویری یک قوم به ثبت رسیده! مقایسه حقیقت زشت این فیلم با دروغ های تصاویر پررنگ و لعاب یک جریان فکری خاص که او را به غلط میراث دار هنر سینمایی یک ملت (ارمنستان) می دانند‍!

    سایه سنگین سارکیس بر سر سینما دوستان سینمای ارمنستان مدتی است که دیگر سنگینی نمی کند و جهان سینما چشم بر فیلمسازان جوان و نوپا گشوده، مگر هنوز در بین سینمادوستان ایرانی، سارکیس هوسپی پاراجانیان یا همان سرگئی پاراجانوف به گمان نگارنده که خود در فرهنگ و فضایی مشترک با فیلمساز و آثارش رشد کرده و تمام اجزای تشکیل دهنده فیلم هایش را (نواها، رنگ ها، اشعار، سازها، زبان و خط، رسوم و سنن، خرده فرهنگ ها، اسطوره ها، حقایق، دروغ و ترانه ها، تعصبات غلط، عاشقانه ها و کینه ها و دوستی ها و عداوت ها و...) لحظه به لحظه زیست کرده، فیلم هایش امروز کالاهایی هستند که حتی عرضه رایگان آن برای عموم بهایی دارد بس بیهوده و گران.

    تصاویری خوش آب و رنگ آمیخته با نت های حزن انگیز که فقط راه به احساسات رقیقه و سطحی می برد، تصاویری مصادره به مطلوب شده از یک قوم و فرهنگ با رویکرد غلط و موهون نماد و نمادسازی! صدای حزن انگیز دودوک، انار- انگور لهیده مرگ ماهی ها، دشنه، کمانچه و اشعار سیات نووا که اگر زیرنویس را هم از آن حذف کنیم جز یک زیبایی باسمه ای بصری چه ارمغانی دارد؟ جان کلام اشعار سایات نورا و فهم آن به واقع برای کدام مخاطب غیرارمنی زبان اتفاق افتاد؟ در این چند سال برای مثال حتی یک مقاله آکادمیک هم درباره اشعار نووا در فیلم های پاراجانوف در ایران نوشته نشده! گویا کارگردان سرگئی همه تصاویر را برای خود کرده، آن هم تصاویری که فقط زیبا هستند و تا ندانی رمز این نقش نگار، باید هزار و یک دلیل غیرسینمایی آورد تا آثار فیلمساز را موجه، هنری، خاص و ناب و بی خدشه و یکه و یگانه توصیف کرد!

    هنوز هم تفکرات دیکتاتورمآبانه استالین در جای جای شوروی سابق پابرجا و مانا و جاری به حیات خود ادامه می دهد میراثی که به واسطه مکانیزم پویا اما منفی اش خود به خود، به روز می شود، خودش را می گستراند و باز نشر می کند، بدی و دهشت در حال تکثیر است زیرا توانسته روح زمانه را در مشت آهنینش برای ابد حبس کند، روح زمانه است، همان اکسیری است که آثار کارگردان پاراجانوف فاقد آن است و در عرض پویا ماندن و سیال شدن در زمان تبدیل به تصاویر متحرکی شده اند زمخت، تاریخ مصرف دار، غذای اندیشه نمی شود، زیر و رو نمی کند آن ذات همیشه کنکاشگر و جست وجوگر یک سینه فیل واقعی را، مارچینکا، نودار زالی کاشویلی یا حتی آن عاشق غریب دلباخته ماه گل دختر مخار و امروز بر پرده به چه کاری می آیند، آیا این انصاف در حق سینمای ارمنستان است؟ هنوز یک کشور و یک قوم را با یک کارگردان شناخت؟ و آثارش را با کارگردانان قبل و بعد خودش محک نزد؟ آثاری که به معنای واقع کلمه تبدیل به فسیل شده اند، فسیل هایی که حتی ارزش مطالعه و تحقیقی قوم نگاری هم ندارند!

    ارمنستان با اینکه کشور کوچکی است اما نمی توان و نمی شود کل سینمای آن را در یک اسم خلاصه کرد زیرا در این صورت باید چشم بر تمام زحماتی که دیگر فیلمسازان در ادوار مختلف چه ارمنستان آزاد و چه دوره اختناق کشیده اند چشم بست چه آنانی که قبل از پاراجانوف فیلم ساختند، چه همدوره های او و چه بعد از پاراجانوف، فیلم «کف دست» ساخته آراستگیسان تنها چند سال پس از مرگ پدرخوانده پاراجانوف ساخته و اکران شده فیلم سردر پی و شاعرانگی ندارد، فیلم در پی کشف و ضبط مساله ای بس بااهمیت تر و حیاتی تر و عمیق تر از شعر گفتن با دوربین و شاعرانگی کردن است، آراستگیسان در پی نمایشی ذات بی زوال زندگی است، زیرا این زندگی است که تمام عناصر دیگر را در خود جای داده است و در مدت زمان طولانی به رشد و کمال رسانده با به اوج یا حضیض سوق داده، زشت یا حتی زیبا جلوه داده این زندگی است که گذر خود در ادوار مختلف شعر و شاعرانگی را قدر و منزلتی بخشید، اگر یک فیلمساز تمام آنچه را محرک و منبع الهامی است زندگی نکرده باشد و آن را جعل کند!

    قطعا با اثری روبه رو خواهیم شد مثل عاری از زندگی و پویایی اثری که سقوطش نه در درازمدت که حتی قبل از تابیده شدنش بر پرده اتفاق می افتد ولاجرم اثری خواهد بود که مرده و متعفن از زهدان ذهن فیلمساز بیرون خواهد آمد. شاید بتوان زیرکی در سینمای جعلی انجام داد، زندگی را و حتی انسان را، اما نه دوامی خواهد داشت و نه کاربردی، مخاطب آگاه و هوشیار اما! هرگز فریب این سینما را نخواهد خورد، فیلم «کف دست» به راستی و بحق از چنین جعلی آزاد و رها است، زیرا فیلمساز می داند، نمایش دادن باید خود حقیقی باشد تا مخاطب بتواند راهی را که مولف برای رسیدن به نمایش یک حقیقت طی کرده است به راحتی بپیماید و تجربه کند!
    الکساندر اُوانسیان







    عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد



    زهری که رسد همچو شکر باید خورد


    هر چند ترا بر جگر آبی نبود

    دریا دریا خون جگر باید خورد









  2. یک کاربر برای این پست سودمند از taha. عزیز تشکر کرده اند:


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سینمای مستند باید به مساله زنان و مهاجرت توجه کند
    توسط رستم در انجمن اخبار سینما و تلويزيون
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-12-16, 17:22
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 13-11-16, 14:03
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 13-11-16, 13:06
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-06-14, 14:30
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 16-11-09, 21:49

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •