جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی

  1. #1

    پیش فرض دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی











    دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی
    به نام او به یاد او برای او
    تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
    حال که رفتیم همگی یار شدند مونس و یاور و غمخوار شدند
    قدر آیینه بدانید تا که هست نه در آن وقت که افتاد و شکست



    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
    در رگ ها نور خواهم ریخت
    و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
    خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
    زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
    کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
    دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
    رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کپلاگینشانی خواهم دادش
    روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
    هر چه دشنام از لب خواهم برچید
    هر چه دیوار از جا خواهم برکند
    رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
    ابر را پاره خواهم کرد
    من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
    و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
    بادبادک ها به هوا خواهم برد
    گلدان ها آب خواهم داد
    خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
    مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
    خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
    خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
    پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
    هر کلاغی را کاجی خواهم داد
    مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
    آشتی خواهم داد
    آشنا خواهم کرد
    راه خواهم رفت
    نور خواهم خورد
    دوست خواهم داشت
    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    دشت هایی چه فراخ
    کوه هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
    من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
    پی خوابی شاید
    پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
    پشت تبریزی ها
    غفلت پکی بود که صدایم می زد
    پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
    چه کسی با من حرف می زد ؟
    سوسماری لغزید
    راه افتادم
    یونجه زاری سر راه
    بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
    و فراموشی خک
    لب آبی
    گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است
    نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
    چه کسی پشت درختان است ؟
    هیچ می چرد گاوی در کرد
    ظهر تابستان است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پک
    کودکان احساس! جای بازی اینجاست
    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست سیب هست ایمان هست
    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
    در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
    و چنان بی تابم که دلم می خواهد
    بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
    دورها آوایی است که مرا می خواند
    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    بزرگ بود
    و از اهالی امروز بود
    و باتمام افق های باز نسبت داشت
    و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
    صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
    و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
    و دست هاش
    هوای صاف سخاوت را
    ورق زد
    و مهربانی را
    به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
    و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
    برای اینه تفسیر کرد
    و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
    و او به سبک درخت
    میان عافیت نور منتشر می شد
    همیشه کودکی باد را صدا می کرد
    همیشه رشته صحبت را
    به چفت آب گره می زد
    برای ما یک شب
    سجود سبز محبت را
    چنان صریح ادا کرد
    که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
    و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
    و بارها دیدیم
    که با چه قدر سبد
    برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
    ولی نشد
    که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
    و رفت تا لب هیچ
    و پشت حوصله نورها دراز کشید
    و هیچ فکر نکرد
    که ما میان پریشانی تلفظ درها
    رای خوردن یک سیب
    چه قدر تنها ماندیم
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    ابری نیست
    بادی نیست
    می نشینم لب حوض
    گردش ماهی ها روشنی من گل آب
    پکی خوشه زیست
    مادرم ریحان می چیند
    نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
    رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
    نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
    نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
    پشت لبخندی پنهان هر چیز
    روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
    چیزهایی هست که نمی دانم
    می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
    می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
    راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
    من پر از نورم و شن
    و پر از دار و درخت
    پرم از راه از پل از رود از موج
    پرم از سایه برگی در آب
    چه درونم تنهاست
    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    آسمان آبی تر
    آب آبی تر
    من درایوانم رعنا سر حوض
    رخت می شوید رعنا
    برگ ها می ریزد
    مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
    من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
    زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
    من ودا می خوانم گاهی نیز
    طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
    آفتابی یکدست
    سارها آمده اند
    تازه لادن ها پیدا شده اند
    من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
    خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
    می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
    مادرم می خندد
    رعنا هم
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
    شب سلیس است و یکدست و باز
    شمعدانی ها
    و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
    پلکان جلو ساختمان
    در فانوس به دست و در اسراف نسیم
    گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
    چشم تو زینت تاریکی نیست
    پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
    و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
    و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    اهل کاشانم
    روزگارم بد نيست
    تکه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
    مادري دارم بهتراز برگ درخت
    دوستاني بهتر از آب روان
    و خدايي که دراين نزديکي است
    لاي اين شب بوها پاي آن کاج بلند
    روي آگاهي آب روي قانون گياه
    من مسلمانم
    قبله ام يک گل سرخ
    جانمازم چشمه مهرم نور
    دشت سجاده من
    من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
    در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
    سنگ از پشت نمازم پيداست
    همه ذرات نمازم متبلور شده است
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
    من نمازم را پي تکبيره الاحرام علف مي خوانم
    پي قد قامت موج
    کعبه ام بر لب آب
    کعبه ام زير اقاقي هاست
    کعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
    حجرالاسود من روشني باغچه است
    اهل کاشانم
    پيشه ام نقاشي است
    گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
    تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
    دل تنهايي تان تازه شود
    چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
    پرده ام بي جان است
    خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
    اهل کاشانم
    نسبم شايد برسد
    به گياهي در هند به سفالينه اي از خک سيلک
    نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
    پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
    پدرم پشت زمانها مرده است
    پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
    مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
    پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
    پدرم نقاشي مي کرد
    تار هم مي ساخت تار هم ميزد
    خط خوبي هم داشت
    باغ ما در طرف سايه دانايي بود
    باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
    باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ايينه بود
    باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
    ميوه کال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
    آب بي فلسفه مي خوردم
    توت بي دانش مي چيدم
    تا اناري ترکي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
    تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
    گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
    شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
    فکر بازي مي کرد
    زندگي چيزي بود مثل يک بارش عيد يک چنار پر سار
    زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسک بود
    يک بغل آزادي بود
    زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
    طفل پاورچين پاورچين دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
    بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبک بيرون دلم از غربت سنجاقک پر
    من به مهماني دنيا رفتم
    من به دشت اندوه
    من به باغ عرفان
    من به ايوان چراغاني دانش رفتم
    رفتم از پله مذهب بالا
    تا ته کوچه شک
    تا هواي خنک استغنا
    تا شب خيس محبت رفتم
    من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق
    رفتم ‚ رفتم تا زن
    تا چراغ لذت
    تا سکوت خواهش
    تا صداي پر تنهايي
    چيزها ديدم در روي زمين
    کودکي ديدم ماه را بو مي کرد
    قفسي بي در ديدم که در آن روشني پرپر مي زد
    نردباني که از آن عشق مي رفت به بام ملکوت
    من زني را ديدم نور در هاون مي کوبيد
    ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود کاسه داغ محبت بود
    من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست
    و سپوري که به يک پوسته خربزه مي برد نماز
    بره اي را ديدم بادبادک مي خورد
    من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
    در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
    شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
    من کتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
    کاغذي ديدم از جنس بهار
    موزه اي ديدم دور از سبزه
    مسجدي دور از آب
    سر بالين فقيهي نوميد کوزه اي ديدم لبريز سوال
    قاطري ديدم بارش انشا
    اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
    عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
    من قطاري ديدم روشنايي مي برد
    من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
    من قطاري ديدم که سياست مي برد و چه خالي مي رفت
    من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
    و هواپيمايي که در آن اوج هزاران پايي
    خک از شيشه آن پيدا بود
    ککل پوپک
    خال هاي پر پروانه
    عکس غوکي در حوض
    و عبور مگس از کوچه تنهايي
    خواهش روشن يک گنجشک وقتي از روي چناري به زمين مي ايد
    و بلوغ خورشيد
    و هم آغوشي زيباي عروسک با صبح
    پله هايي که به گلخانه شهوت مي رفت
    پله هاي که به سردابه الکل مي رفت
    پله هايي که به قانون فساد گل سرخ
    و به ادرک رياضي حيات
    پله هايي که به بام اشراق
    پله هايي که به سکوي تجلي مي رفت
    مادرم آن پايين
    استکان ها را در خاطره شط مي شست
    شهر پيدا بود
    رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
    سقف بي کفتر صدها اتوبوس
    گل فروشي گلهايش را مي کرد حراج
    در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
    پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
    کودکي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي کرد
    و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
    بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
    چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
    مردگاريچي در حسرت مرگ
    عشق پيدا بود موج پيدا بود
    برف پيدابود دوستي پيدا بود
    کلمه پيدا بود
    آب پيدا بود عکس اشيا در آب
    سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون
    سمت مرطوب حيات
    شرق اندوه نهاد بشري
    فصل ولگردي در کوچه زن
    بوي تنهايي در کوچه فصل
    دست تابستان يک بادبزن پيدا بود
    سفره دانه به گل
    سفر پيچک اين خانه به آن خانه
    سفر ماه به حوض
    فوران گل حسرت از خک
    ريزش تک جوان ازديوار
    بارش شبنم روي پل خواب
    پرش شادي از خندق مرگ
    گذر حادثه از پشت کلام
    جنگ يک روزنه با خواهش نور
    جنگ يک پله با پاي بلند خورشيد
    جنگ تنهايي بايک آواز
    جنگ زيباي گلابي ها با خالي يک زنبيل
    جنگ خونين انار و دندان
    جنگ نازي ها با ساقه ناز
    جنگ طوطي و فصاحت با هم
    جنگ پيشاني با سردي مهر
    حمله کاشي مسجد به سجود
    حمله باد به معراج حباب صابون
    حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
    حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشي
    حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
    حمله واژه به فک شاعر
    فتح يک قرن به دست يک شعر
    فتح يک باغ به دست يک سار
    فتح يک کوچه به دست دو سلام
    فتح يک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
    فتح يک عيد به دست دو عروسک يک توپ
    قتل يک جغجغه روي تشک بعد از ظهر
    قتل يک قصه سر کوچه خواب
    قتل يک غصه به دستور سرود
    قتل مهتاب به فرمان نئون
    قتل يک بيد به دست دولت
    قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ
    همه ي روي زمين پيدا بود
    نظم در کوچه يونان مي رفت
    جغد در باغ معلق مي خواند
    باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
    روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
    در بنارس سر هر کوچه چراغي ابدي روشن بود
    مردمان را ديدم
    شهر ها را ديدم
    دشت ها را کوهها را ديدم
    آب را ديدم خک راديدم
    نور و ظلمت را ديدم
    و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
    جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم
    و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
    اهل کاشانم اما
    شهر من کاشان نيست
    شهر من گم شده است
    من با تاب من با تب
    خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
    من دراين خانه به گم نامي نمنک علف نزديکم
    من صداي نفس باغچه را مي شنوم
    و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
    و صداي سرفه روشني از پشت درخت
    عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
    چک چک چلچله از سقف بهار
    و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
    و صداي پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
    مترکم شدن ذوق پريدن در بال
    و ترک خوردن خودداري روح
    من صداي قدم خواهش را مي شونم
    و صداي پاي قانوني خون را در رگ
    ضربان سحر چاه کبوترها
    تپش قلب شب آدينه
    جريان گل ميخک در فکر
    شيهه پک حقيقت از دور
    من صداي وزش ماده را مي شنوم
    و صداي کفش ايمان را در کوچه شوق
    و صداي باران را روي پلک تر عشق
    روي موسيقي غمنک بلوغ
    روي اواز انارستان ها
    و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
    پاره پاره شدن کاغذ زيبايي
    پر و خالي شدن کاسه غربت از باد
    من به آغاز زمين نزديکم
    نبض گل ها را مي گيرم
    آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
    روح من در جهت تازه اشيا جاري است
    روح من کم سال است
    روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
    روح من بيکاراست
    قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
    روح من گاهي مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد
    من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
    رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
    هر کجا برگي هست شور من مي شکفد
    بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
    مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
    مثل يک گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
    مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
    مثل يک ميکده در مرز کسالت هستم
    مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به کشش هاي بلند ابدي
    تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تکثير
    من به سيبي خشنودم
    و به بوييدن يک بوته بابونه
    من به يک اينه يک بستگي پک قناعت دارم
    من نمي خندم اگر بادکنک مي ترکد
    و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي کند
    من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
    رنگ هاي شکم هوبره را اثر پاي بز کوهي را
    خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد
    سار کي مي ايد کبک کي مي خواند باز کي مي ميرد
    ماه در خواب بيابان چيست
    مرگ در ساقه خواهش
    و تمشک لذت زير دندان هم آغوشي
    زندگي رسم خوشايندي است
    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
    پرشي دارد اندازه عشق
    زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
    زندگي جذبه دستي است که مي چيند
    زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
    زندگي بعد درخت است به چشم حشره
    زندگي تجربه شب پره در تاريکي است
    زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
    زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد
    زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهايي ماه
    فکر بوييدن گل در کره اي ديگر
    زندگي شستن يک بشقاب است
    زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است
    زندگي مجذور اينه است
    زندگي گل به توان ابديت
    زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
    زندگي هندسه ساده و يکسان نفسهاست
    هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره فکر هوا عشق زيمن مال من است
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچ هاي غربت ؟
    من نمي دانم که چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است کبوتر زيباست
    و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
    چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
    واژه ها را بايد شست
    واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
    چترها را بايد بست
    زير باران بايد رفت
    فکر را خاطره را زير باران بايد برد
    با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
    دوست را زير باران بايد برد
    عشق را زير باران بايد جست
    زير باران بايد با زن خوابيد
    زير باران بايد بازي کرد
    زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
    زندگي تر شدن پي در پي
    زندگي آب تني کردن در حوضچه کنون است
    رخت ها را بکنيم
    آب در يک قدمي است
    روشني را بچشيم
    شب يک دپلاگینده را وزن کنيم خواب يک آهو را
    گرمي لانه لک لک را ادرک کنيم
    روي قانون چمن پا نگذاريم
    در موستان گره ذايقه را باز کنيم
    و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
    و نگوييم که شب چيز بدي است
    و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
    و بياريم سبد
    ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
    صبح ها نان و پنيرک بخوريم
    و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام
    و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت
    و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي ايد
    و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست
    و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند
    و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
    و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
    و بدانيم اگر کرم نبود زندگي چيزي کم داشت
    و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
    و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
    و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
    و بدانيم که پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
    و نپرسيم کجاييم
    بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را
    و نپرسيم که فواره اقبال کجاست
    و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
    و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
    پشت سرنيست فضايي زنده
    پشت سر مرغ نمي خواند
    پشت سر باد نمي ايد
    پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
    پشت سر روي همه فرفره ها خک نشسته است
    پشت سر خستگي تاريخ است
    پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سکون مي ريزد
    لب دريا برويم
    تور در آب بيندازيم
    وبگيريم طراوت را از آب
    ريگي از روي زمين برداريم
    وزن بودن را احساس کنيم
    بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
    ديده ام گاهي در تب ماه مي ايد پايين
    مي رسد دست به سقف ملکوت
    ديده ام سهره بهتر مي خواند
    گاه زخمي که به پا داشته ام
    زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
    گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
    و نترسيم از مرگ
    مرگ پايان کبوترنيست
    مرگ وارونه يک زنجره نيست
    مرگ در ذهن اقاقي جاري است
    مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
    مرگ در ذات شب دپلاگینده از صبح سخن مي گويد
    مرگ با خوشه انگور مي ايد به دهان
    مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
    مرگ مسوول قشنگي پر شاپرک است
    مرگ گاهي ريحان مي چيند
    مرگ گاهي ودکا مي نوشد
    گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
    و همه مي دانيم
    ريه هاي لذت پر کسيژن مرگ است
    در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
    پرده را برداريم
    بگذاريم که احساس هوايي بخورد
    بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
    بگذاريم غريزه پي بازي برود
    کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
    بگذاريم که تنهايي آواز بخواند
    چيز بنويسد
    به خيابان برود
    ساده باشيم
    ساده باشيم چه در باجه يک بانک چه در زير درخت
    کار مانيست شناسايي راز گل سرخ
    کار ما شايد اين است
    که در افسون گل سرخ شناور باشيم
    پشت دانايي اردو بزنيم
    دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم
    صبح ها وقتي خورشيد در مي ايد متولد بشويم
    هيجان ها را پرواز دهيم
    روي ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
    آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
    ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم
    بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
    نام را باز ستانيم از ابر
    از چنار از پشه از تابستان
    روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
    در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم
    کار ما شايد اين است
    که ميان گل نيلوفر و قرن
    پي آواز حقيقت بدويم
    کاشان | قريه چنار | تابستان 1343
    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
    آب درحوض نبود
    ماهیان می گفتند
    هیچ تقصیر درختان نیست
    ظهر دم کرده تابستان بود
    پسر روشن آب لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
    به درک راه نبردیم به کسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت
    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
    و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
    باد می رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می رفتم
    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
    آسمان مکثی کرد
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    نرسیده به درخت
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
    می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
    پس به سمت گل تنهایی می پیچی
    دو قدم مانده به گل
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
    و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
    در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
    کودکی می بینی
    رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
    و از او می پرسی
    خانه دوست کجاست؟

    ما همه میرویم مسافریم اینجا ......... خدا همه را رحمت كند


  2. 2 کاربر برای این پست سودمند از m@hyar عزیز تشکر کرده اند:


  3. #2

    پیش فرض

    سلام
    آقا من این آلبوم رو می خواستم
    ظاهرا لینک هاش کار نمی کنه
    اگه دارید لینک جدید بدید لطفا!
    با تشکر
    دلم می خواد یه آشنا قصه ی پروازُ بگه که تشنه ی شنیدنم
    دلم می خواد گل پونه و نرگس شیراز بیاره هر کی می آد به دیدنم

  4. #3

    پیش فرض

    من آلبوم جدید سعید آسایش به نام تب عشق رو میخوام. :icon_pf (17):مرسی

  5. #4

    پیش فرض

    با سلام لطفا لینک دکلمه ها را درست کنید یا آدرس جدیدی بگذارید با تشکر از شما:icon_pf (68):

  6. #5

    پیش فرض

    linkesh kar nemikoneeeeeeeeeeeeee
    babaaaaa linkesh kar nemikone

  7. #6

    پیش فرض

    سلام...چرا امکان دانلود اشعار سهراب سپهری با صدای زنده یاد شکیبایی نیست....شما اشعار رو گذاشتید و همچنین چهره زنده یاد شکیبایی رو ولی صدای ایشون کجاست؟؟؟
    لطفا لینک دانلود رو بگذارید....

  8. #7

    پیش فرض


    دکلمه شعرهای سهراب سپهری با صدای زیبا و دلنشین زنده یاد خسرو شکیبایی

    اشعاری که در این قطعه آهنگ، دکلمه شدند:

    روشني‌، من‌، گل‌، آب - و پيامي در راه - ساده رنگ - در گلستانه - پيغام ماهي ها - نشاني - شب تنهايي خوب - نداي آغاز - دوست


    با کیفیت 128KB

    حجم فایل: 28 مگابایت


    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.




    منبع:
    کد:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    اگر تا کنون در سایت ثبت نام نکرده اید با کلیک بر روی
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    کنید
    Only
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    Users Can See Links[/COLOR][/CODE]
    منسوب به حسین پناهی:

    ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!
    ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!
    ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :
    ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ !!"

    ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!
    ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!
    ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..
    ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!
    ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ



  9. 2 کاربر برای این پست سودمند از Gemini عزیز تشکر کرده اند:


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •