جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

صفحه 2 از 14 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 202

موضوع: شعرهای طنز

  1. #1

    پیش فرض سروده های نیمه شوخی!

    بیا تا گُل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
    «حافظ»

    حاضر جوابی
    -----------

    قلم از حافظ شیراز باشدجوهرش از من
    ز هر بیت اوّلش از اوست، جفت دیگرش با من

    بیا تا گُل برافشانیم و مِی در ساغر اندازیم
    تو پیدا کُن شراب کهنه اش را ساغرش با من

    اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
    مهیا کُن دلی عاشق،جواب لشگرش با من

    شراب ارغوانی را گُلاب اندر قدح ریزیم
    شراب ارغوانی جُو،گُلاب قمصرش با من

    چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
    که رِنگ جار مضراب از تو،رقص بندرش با من

    صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز
    که کشف روی او با تو،نظر بر منظرش با من

    یکی از عقل می لافد،یکی طامات می بافد
    خدایی ادعا داری اگر،پیغمبرش با من

    بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
    در میخانه را وا کُن،بهشت و کوثرش با من

    سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
    اگر شیراز شُد،شُد؛ورنه جای دیگرش با من

    بیا حافظ حوالت ده جسارت های «هالو» را
    به موی یارِ شیرازی،جواب مادرش با من

    « هالو »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  2. 21 کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  3. #16

    پیش فرض

    نمایندۀ مجلس
    *******************

    یک روز شدی گر که نمایندۀ مجلس
    از آنِ تو شد کُرسیِ آیندۀ مجلس

    بشنو ز من این پند حکیمانه: چو کردی
    بر قامت خود رَختِ برازندۀ مجلس

    هر وعده به ما داده ای از یاد ببر، چون
    شرمندۀ ما به که سرافکندۀ مجلس

    همرنگ جماعت شو و این کهنه مَثَل را
    مِثل همه کُن درج به پروندۀ مجلس

    بر سینه بزن سنگ چپ و راست که دیگر
    تنظیم شده خواب تو با دندۀ مجلس

    گِریند اگر مجلسیان، گریه کُن و چون
    خندند، بزن قهقهه با خندۀ مجلس

    گفتند «بله» گو «بله»، گفتند «نه» گو «نه»
    پیوسته نِگَر بر لبِ گویندۀ مجلس

    هرگز مَزَن آهنگ مخالف که کشانند
    پای تو به هر نطق پراکندۀ مجلس

    روزی اگر احوال تو پرسید کسی، گوی
    ما مخلص خلقیم، ولی بندۀ مجلس

    چون عمر نمایندگی تو به سر آمد
    با واسطه بازی، بشو رانندۀ مجلس

    تا مثل «رسولی» نشوی بَهر همیشه
    محروم از این نعمت پایندۀ مجلس.


    « رحیم رسولی »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  4. 2 کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  5. #17

    پیش فرض

    زایمان مستمر
    **************

    خواب دیدم دوش من هم چون زنان، زاییده ام
    گاهِ بیداری یقین شد بی گمان، زاییده ام

    گر چه میزایند زن ها بعدِ نُه ماهِ تمام
    بندۀ مخلص دمادم، بی امان، زاییده ام

    صبحگاهان چون ز خاور میزند سر ،آفتاب
    از نهیبِ همسر خود، ناگهان، زاییده ام

    این گرانی مَردُمِ ما را ز پا افکنده است
    بنده هم در زیر این بار گران، زاییده ام

    بس دویدم این وَر و آن وَر پی قند و شِکر
    گــَه برای این و گاهی بَهر آن، زاییده ام

    بس کشیدم انتظار روغن و ماندم به صف
    در صفِ روغن میانِ مَردمان، زاییده ام

    گر تخلّص باشدم «فارغ» عجب نَبوَد که من
    بیشتر از جمع زنهای جهان، زاییده ام.


    « فارغ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  6. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  7. #18

    پیش فرض

    مشکل شِکَر
    ******************

    شِکر گیرش نیامد، نِیشکر خورد
    بلانسبت همان چیزی که خر خورد

    به من گفتا چغندر بـِه ز قند است
    خودِ من آزمودستم، شِکر خورد!

    برو تا می توانی زور و زر جوی
    چو من بی زور و زر خون جگر خورد

    یکی دیگر به کِشت و کار پرداخت
    یکی دیگر بَرَش را مُستمَر خورد

    ورامینی سَرِ جالیز جان داد
    اِماراتی خیارش را دَمَر خورد!

    بَمی در کِشت بادمجان سقَط گشت
    بَرَش را مسقطی بی دردسر خورد

    هلو را مشهدی چون شَهد پروَرد
    ولی آنرا کویتی چون بَقَر* خورد

    خلاصه " بچه قصری" هر چه کِشتیم
    تمام حاصلش را جانور خورد.

    *بقر: گاو



    « کیومرث عباسی »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  8. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  9. #19

    پیش فرض

    تازگیها همه چیز را سیاه میبینم!

    ********************************

    من سیاهم، سیاه می بینم
    دائما اشتباه می بینم
    خنده در گوش بنده چون گریه
    ناله را قاه قاه می بینم
    پیرزن های کوچه مان را هم
    دختر پادشاه می بینم
    ظهر ها در نماز شب،غرقم
    نیمه شب را پگاه می بینم
    خانه ی امن من سرِ صخره ست
    دشت را پرتگاه می بینم
    هر کجا بیوه ی مسلمانی ست
    باب عقد و نکاح می بینم!
    عِرق ملّی و مذهبی دارم
    رخش را ذوالجناح می بینم
    بند تنبان خویش، حبلِ متین
    کفش ها را کلاه می بینم
    ابن ملجم فدایی مولا
    شمر را عذرخواه می بینم
    سگ اصحاب کهف را انسان
    آدمی را گیاه می بینم
    فرق که بین خلق و سیّد نیست
    "فیض" را "روح ماه" می بینم
    ظلم در ذهن من خود عدل است
    کوه را مثل کاه می بینم
    مردمِ مانده زیر خطّ فقر
    همه را در رفاه می بینم
    آبها جملگی گل آلودند
    وضع را دلبخواه می بینم
    وای بر عالِمان عالَم که
    عمرشان را تباه می بینم
    عدّه ای بی سواد و نادان را
    صاحب فرّ و جاه می بینم
    زاهد و شیخ و محتسب را هم
    مهدی دین پناه می بینم
    شهرت احمدی نژاد، امروز
    رفته تا مهر و ماه می بینم
    هستم از عاشقان بن لادن
    بوش را بی سپاه می بینم
    دشمن عشق و دوستی هستم
    جنگ را به صلاح می بینم
    دشمن کهنه می شمارم من
    هرکه را یک نگاه می بینم
    شاعران زشت و نفرت انگیزند
    خونشان را مباح می بینم
    روزنامه نگار را دشمن
    قلمش را سِلاح می بینم
    من به جنّ و به اِنس مظنونم
    همه جا را سیاه می بینم.

    « ؟ »
    ویرایش توسط Nick : 05-08-08 در ساعت 21:29
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  10. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  11. #20

    پیش فرض

    بر وزن سرودۀ « زمستان » از « مهدی اخوان ثالث » خوانده شود.

    هوا سرد است!
    ***************

    هوا «چوخ» ناجوانمردانه سرد است، آی...
    «منیم دیل دان»
    که یعنی از دل من
    ( فارس ها گویند!)

    بر آید ناله ای پُر سوز
    از این سرمای وحشتناک مثل «بوز»
    یعنی یخ!

    به روی شانه ام صاندوخ های پارتاخال مانده ست
    و یک مأمور شهریدار
    - که یعنی شهرداریلار -
    همین امروز
    ز سوی دکه تا منزیل مرا رانده ست!
    و من افسوس، گمگینم!
    ازین سنگینی «داش» سار صاندوخ لار
    در این سرمای پُر از «گار»
    - یعنی برف!

    به منزیل میرسیم، هِشکیم میان منزیل ما نیست
    ندا در میدهم:
    فریاد بر گوش تو ای اینسان!
    عظیما، جعفرا، گول باجیا، مش ممَّدا،
    جبّار و جیرانا!
    کَسی آنجاست!؟
    اولوم من( من بمیرم)
    هیچکس آیا میان بیز اویمیز نیست؟
    کسی «بوردا» نمی آید که صاندوخ مرا «ال دن» فرو گیرد؟!
    خدایا...
    من چی تنهاییم!

    صدایی در نمی آید ز یک «بیل بیل»
    مرا تنهاست اکنون «دیل»
    ( که این «دیل» را که من می گویم اینک
    این همان،
    در فارسی «گَلب» است
    همان، کو می شود اعمالی جرّاحی به روی آن!)

    هاوا، دیلجیر
    خیابان، تنگ
    «گاپ»لار، بسته
    «شوشه» لار، شکسته
    و «اوشاقلار» رفته از «بوردا» به «هاردا»یی که می دانید
    ولی جیران
    کوجا رفته است؟
    هاوا سرد است!

    «ابراهیم نبوی»
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  12. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  13. #21

    پیش فرض

    اعترافات
    **********

    مدعی دید کراواتم و غرّید چو شیر
    گفت: این چیست که بر گردن توست ای اکبیر؟

    گفتمش: چاکرتم، نوکرتم، سخت مگیر!
    می کنم پیش تو اقرار که دارم تقصیر

    کآنچه اسباب گرفتاری هر مرد و زن است
    همه تقصیر کراوات من است!


    لکۀ غرب به دامان شما اصلاً نیست
    نام دختر، کتی و مرسده و ژیلا نیست

    کُت خوش فـُرم شما، طرح فرنگی ها نیست
    جینِ آن تازه جوان تحفۀ آمریکا نیست

    این کراوات فقط کار سوییس و ویَن است
    همه تقصیر کراوات من است!


    گر که سیمرغ نشسته است سر قلّۀ قاف،
    کُنَد از یاریِ مرغانِ دگر استنکاف،

    گر که اَصناف ندارند اثری از اِنصاف،
    گر کُنَد بخش خصوصی به خلایق اِجحاف،

    گر فلان گردنه در دست فلان راهزن است
    همه تقصیر کراوات من است!


    آن سخن های غم انگیز که مَردُم گویند،
    آنچه از شدت بحران توَرُم گویند،

    آنچه از روی تأسف به تألُم گویند،
    یا که از راه تمسخُر به تبسم گویند،

    وآنچه نُشخوار زن و مرد به هر انجمن است
    همه تقصیر کراوات من است!


    گر، به هر کوچه زباله است چو خرمن توده،
    گر در این شهر ز بس گشته هوا آلوده،

    دمبدم دود به حلق تو روَد یا دوده،
    کارها گر همه پیچیده به هم چون روده،

    جوی ها گر همه آکنده ز لای و لجن است،
    همه تقصیر کراوات من است!


    خیط ، گر وضع اتوبوس بوَد داخل خط
    یا اگر مثل غریقی تو، گرانی است چو شطّ

    گر خرِ کَل حسن از گرسنگی گشته سقَط ،
    اگر آن لامپ، که روزی، سه تومن بود فقط

    این زمان قیمت او بیشتر از صد تومن است،
    همه تقصیر کراوات من است!


    « ابوالقاسم حالت »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  14. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  15. #22

    پیش فرض

    خوانِ نعمتِ سابق!
    *****************

    دوش یاری درِ سرا زده بود؛
    بخت بیدار از در آمده بود

    پیش از این می نشاندمش به نشاط
    بر خوانی که رَشک مایده بود

    ما حَضَر هیچ، گر چه پیش از این
    ناز و نعمت به محضرم رده بود

    مِی؟ چه گویم که شرم بود و عرق،
    گر چه زین پیش خانه میکده بود

    گوشت، دیدم که خُردکی چربی،
    خُردکی استخوان یخ زده بود

    کَره شاید نصیب من می شد
    گر امیدم به عُمر یک سده بود

    میوه چون شهد، لیک در بازار
    بهرۀ ما را ازو مشاهده بود

    حال ناگفته آشکارا شد
    که زبان مُرده بود و زایده بود

    گفت: کو پای راه پیمایَت؟
    گفتم: ای کاشکی قلم شده بود!.


    « سیمین بهبهانی »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  16. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  17. #23

    پیش فرض

    بر اساس شعر « مهتاب » ار « فریدون مشیری » خوانده شود!.

    On line
    **********

    بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
    همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم

    شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
    شدم آن User ديوانه که بودم

    وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد
    Ding صد پنجره پيچيد
    شکلکی زرد بخنديد

    يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم
    Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
    لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم

    تو و Yahoo و Ding و دنگ
    همه دلداده به يک Talk بد آهنگ
    Windows و Hard و Mother Board
    اريا دست برآورده به Keyboard

    تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
    من بدنبال معنای کلامت

    يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن
    لحظه ای چند بر اين Room نظر کن
    Chat آئينه عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
    باش فردا که PM ات با دگران است
    تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن
    باز گفتم حذر از Chat ندانم
    ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

    روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
    مثل Spam تو Inbox تو نشستم
    تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم
    باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
    تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
    تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم

    Room ی از پايه فرو ريخت
    Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت
    Hard بر مهر تو خنديد
    PC از عشق تو هنگيد

    رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
    نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
    نکنی دگر از آن Room گذر هم
    بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

    « ؟ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  18. #24

    پیش فرض

    در روزگار قحطی وجدان

    ************************

    آن روزها که فیلـَـم یادِ هندوستان نکرده بود
    شعرهایم را درِ کوزه می گذاشتم
    و آبش را با اجازه می خوردم
    و امروز می خواهم شاعری باشم
    با شمشیر وجدان در دست
    و واژه هایم را به مؤاخذه بگیرم.

    گریستن
    نخستین قطعۀ کودکانۀ من بود
    و فقر
    تنها همبازی آن روزهایم
    با پدری که دلش می خواست
    یک ریال را بین دو برادر
    به عدالت قسمت کند.

    ما با یک سماور برقی متمدن شدیم
    و یاد گرفتیم بگوييم :
    -مرسی، عالیجناب!

    و امسال سال قحطی عاطفه بود
    سالی که آخرین بازمانده های انوری
    دیوانشان را چاپ کردند
    و رفوزه های هُنری
    با تک مادۀ دیپلم افتخار قبول شدند
    و هیچکس به ریش دارانِ بی ریشه نگفت:
    بالای چشمتان ابروست!

    جنگ که تمام شد
    عمو جان هم از فرانسه برگشت
    هنرمندان برای گاو مَش حسن رمان نوشتند
    و بر اساس یه قـُل دو قـُل
    آخرین فیلمشان را ساختند
    و هنرمندان دلسوز
    در فضای ملکوتی چوب گردو
    به مصاحبه نشستند
    و باز همان آش بود و همان کاسه
    و سان گلاسه
    کافه گلاسه
    کاپوچینو
    و بستنی های هفت رنگ ایتالیایی
    کفارۀ این همه غفلتمان بود
    وقتی دندان عقلمان عاریه ای باشد
    باید هم عکس هنرپیشه ها را بزرگ کنند،
    و سردمداران یونسکو
    برای حفظ پرستیژ حافظ
    عکس شهیدان دانشگاه را جمع کنند
    و روزنامه ها بنویسند:
    « خانمها برای تناسب اندام
    از یوگا استفاده کنند.»
    من بعضی وقتها در خیابان
    دنبال یک سر سوزن غیرت می گردم.

    بیا بی خیال باشیم
    در روزگار چرخش های صد و هشتاد درجه
    در روزگار جوک و غیبت.

    یادش به خیر،
    تلخ و شیرین
    داریوش و گوگوش
    نعمت نفتی
    گـُل گـُفتی!

    روزگار دمپایی های لاانگشتی
    آدمهای لاابالی
    بیا به امامزاده داوود برویم
    کباب برّه اش معرکه است!
    اطمینان داشته باشید بد نمیگذرد
    هوای آزاد کوههای دربند حرف ندارد.
    آرامش رویایی
    در بعد از ظهرهای کنار دریا فراموش نشدنی است.

    بیا به فکر تمدّن باشیم
    وقتی تابوت شهید نمی آید!

    این همه خون حجامت ملـّت بود
    تا حاج آقا همچنان چلوکباب سلطانی کوفت کُند
    تا قلیان بکشد
    به تسبیح شاه مقصودش بنازد
    و با تلفن زیمنس معامله کند
    و گاه که هوس تمدّن به سرش می زند
    به فرنگ برود
    و از شب نشینی هایش فیلم ویدیویی بگیرد
    تا اگر نانش آجر شد
    آجر را گرانتر از نان بفروشد!

    این همه خون، حجامت ملّت بود
    تا یک موی سبیل حاج فلان
    سه دانگ فلان بانک باشد!
    تا در اداره ها حق و حساب بگیرند
    و قایم باشک بازی کنند
    تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید:
    «اصلاً تو را چه به این فضولی ها...»

    راستی چرا بعضی
    از سادگی مردم سوء استفاده می کنند؟

    دانشگاه به کلیله و دمنه معتاد است.
    معلم ها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند
    و هنرمندان مرتب برای هم
    جادو و جنبل می کنند.

    همسایۀ بغلی ما شخص شریفی است
    با هشتصد متر زیر بنا
    به دنیا اعتقاد ندارد،
    یک پایش این دنیاست
    یک پایش آن دنیا.
    او در پاک کردن حساب مردم، مهارتی خاص دارد
    و از ولاالضالین همه ایراد می گیرد
    هر وقت جنگ جدّی میشد
    به جبهه میرفت
    و یک تغار آب پرتقال تگری می نوشید.
    او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است
    و خاطرخواه جیب های برآمده است.
    بی خبر از همه جا
    برای بنیاد نبوت صلوات می فرستد،
    و گاه مارکوس را محکوم می کند
    تا سیاستش عین دیانتش باشد!

    بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود،
    بگذار چانۀ شاعری درد بگیرد
    قانون ماست مالی شود.

    بگذار حاجی آقا برای امام حسین بوقلمون بکُشد
    و مرغ کوپنی
    برایش واژۀ خنده داری باشد

    بگذار سارا سر بچه هایش را
    با سیراب شیردان گرم کند،
    شهین همچنان پیه آب کند،
    مادر سه شهید دق کند،
    پدر خون دل بخورد،
    پروانه به خاک سیاه بنشیند،
    و حاجی آقا صیغۀ چهاردهمش را بخواند!

    خدایا! به ما اسلام ناب محمدی عطا کن
    تا از هر اتهامی مُبرّا باشیم!



    « علیرضا قزوه »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  19. یک کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  20. #25

    پیش فرض

    ای کاروان آهسته ران سوی پکن
    ********************************


    اي کاروان آهسته ران ســـــــوي المپيک پکن
    من يک مدير ارشدم، جا کن مرا در خويشتن!

    خودکار بيت المال خود، در گـــــاوصندوقي نهم
    بي دغدغه همراه تو چندي شوم دور از وطن

    در بين ورزشکارهـــــــــا من باعث روحيه ام
    استاد تقليد صدا، همراه جوکهـــــــــاي خفن

    آنها پي کسب مدال بنده هلاک عشق و حال
    گيرم همه پشت سرم " گويند هر نوعي سخن"

    من يک مديــــــــر گردشي، البته فعلا ورزشي
    از آن مهم تر ارزشي،حالي به من ده خواهشن(!)

    بهر رژه اي باصفـــــــــا! رد کن بيايد بهـــــر ما
    از آن کت و شلوارها همراه کفش و پيرهن

    خوب است آنجا بودنم چونکه شده همراه هم
    يک عده ورزشکار مرد، يک عده ورزشکار زن

    بهر من و امثال من در ليست گر جايي نبود
    از اين مربّي هايمان يک چند تايي خط بزن

    خود بهر کشتي گيرهــــــا آموزش فيتو دهم
    توي فتيله پيچ هم الحـــــــق منم استاد فن

    از بهر بوکسورهاي تيم دارم کوچينگي بي نظير:
    يک مشت، اول زير چشم، وان ديگري توي دهن!

    "چون مي روي بي من مرو، اي جان‌جان بي تن مرو"
    بگذار همراهت شوم سازم فدايت جـــــان و تن


    « ؟ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  21. #26

    پیش فرض

    به تو مربوط نیست!
    *********************

    من اگر خر پولم و دارا به تو مربوط نيست

    يا که دارم برج و هم ويلا به تو مربوط نيست

    اين همه مال و منال و ثروت سرشار را

    از کجا من کرده ام پيدا به تو مربوط نيست

    گر که بيکاران فراوانند، اما در عوض

    بنده دارم شفل چندين جا به تو مربوط نيست

    يک شبه پيموده گر بعضي ره صد ساله را

    گفته باشم از همين حالا به تو مربوط نيست

    رابطه بنشسته جاي ضابطه گر يک کمي

    علتي دارد که اي آقا به تو مربوط نيست

    گر که بيکاري، گراني و تورم، ارتشاء

    کرده عاصي مردم ما را به تو مربوط نيست

    مفسدان اقتصادي را نکردند عاقبت

    نام آنها را اگر افشا به تو مربوط نيست

    بهر وامي فسقلي گر مفلس بيچاره را

    هي کنند امروز و فردا به تو مربوط نيست

    هي نگو از چه فلان نشريه هم تعطيل شد

    اين غلط هاي بسي بيجا به تو مربوط نيست

    گرچه پرسش هاي بي پاسخ فروان است، ليک

    اين سوالات، اين معماها به تو مربوط نيست

    تا که با نشر اکاذيبت نکردم متهم

    رو مزن اين حرفها زيرا به تو مربوط نيست!




    « ؟ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  22. #27

    پیش فرض

    مناجات نامه خواجه عبدالله رایانه
    ********************************


    ای خداhard دلم format مکن
    fild من را خالی برکت مکن


    option غم را خدایا onمکن
    fileاَشکم راخرایا runمکن

    deltree کن شاخه های غصه را
    سردی و افسردگی را هر سه را


    jumper شادی بیا تا set کنیم
    سیستم اندوه را reset کنیم


    نام تو password درهای بهشت
    آدرس e-mail سایت سرنوشت


    ای خدا روز ازل cad داشتی
    mouse بود اما مگر padداشتی


    که چنین طرح 3d می زدی
    طرح خود بر روی cd می زدی


    تا نیفتدbug در اندیشه مان
    تا که ویروسی نگردد ریشه مان


    ای خدا از بهر ما ایمن فرست
    بهر دلهای پر آتش fan فرست


    ای خدا حرف دلم با کی زنم
    help می خواهم که f1 میزنم


    « خواجه عبداله رایانه »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  23. #28

    پیش فرض

    خودسازی
    *****************

    سحرگاهان به قصد روزه داري
    شدم بيدار از خواب و خماري

    برايم سفره اي الوان گشودند

    به آن هرلحظه ای چيزي فزودند

    برنج و مرغ و سوپ وآش رشته

    سُس و استيك با نان برشته

    خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم
    كمي از اين كمي از آن چشيدم

    پس از آن ماست را كردم سرازير
    درون معده ام با اندكي سير

    وختم حمله ام با يك دو آروغ
    بشد اعلام بعداز خوردن دوغ

    سپس يك چاي دبش قند پهلو
    به من دادند با يك دانه ليمو

    خلاصه روزه را آغاز كردم
    براي اهل خانه ناز كردم

    براي اينكه يابم صبر و طاقت
    نمود م صبح تا شب استراحت

    دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا
    كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا

    به افطاري برايم شد فراهم
    زدم تو رگ كمي از زولبيا هم

    وسي روزي به اين منوال طي شد
    نفهميدم چسان آمد و كي شد

    به زحمت صبح خود را شام كردم
    به خود سازي ولي اقدام كردم

    به شعبان من به وزن شصت بودم
    به ماه روزه ده كيلو فزودم

    اگرچه رد شدم در اين عبادت
    به خود سازي وليكن كردم عادت

    خدايا اي خداي مهر و ناهيد
    بده توش و تواني را به« جاويد»

    كه گيرد ساليان سال روزه
    اگرچه او شود از دم رفوزه


    « محمد جاوید »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  24. #29

    پیش فرض

    بر اساس شعر « صدای پای آب » و با پوزش از سهراب سپهری.

    اهل دانشگاهم
    *****************

    اهل دانشگاهم

    رشته ام علافي‌ست

    جيب‌هايم خالي ست

    پدري دارم حسرتش يك شب خواب!

    دوستاني همه از دم ناباب

    و خدايي

    كه مرا كرده جواب.

    اهل دانشگاهم

    قبله‌ام استاد است

    جانمازم نمره!

    خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست

    من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند

    مرد تاجر خوب است

    و مهندس بي‌كار

    وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست!

    ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))

    بايد از آدم دانا ترسيد!

    بايد از قيمت دانش ناليد.


    « ؟ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  25. #30

    پیش فرض

    غزلی از تمساح در وصف شئونات شخصی و علائق فردی
    ************************************************** ****

    من زبوی خو ش گلزار بدم می آید
    از گل سرخ به دیوار بدم می آید

    عاشق رنگ سیاهی و شب و تیرگی ام
    از سرور و شعف ای یاربدم میآید

    با من از مر گ بگو خوشترازینم نبود
    من از این زندگی و کار بدم می آید

    تیره خواهم شب و انده زده نیمه شبان
    من از این صبح شرربار بدم میآید

    گریه کن، سینه بزن، غصه بخوردرهمه عمر
    من ز لبخند گنه کار بدم می آید

    عاشق کرکس و کفتارو مگس ، عقرب ومار
    من از آن بلبل بیعار بدم می آید

    نوحه میخوان و قمه میزن و زاری میکن
    که من از چنگ و دف و تار بدم می آید

    ای ضعیفه به تنت رخت عزا کن هرروز
    من زپیراهن گلدار بدم می آید

    خوشترین ساعت من دیدن سرها ست به دار
    چون زاندیشه بیدار بدم می آید

    الغرض شیخم و از هرچه نکوییست بری

    سنگ گورم زچمنزاربدم می آید

    صلح و آرامش و شادیست کنون دشمن ما
    من از این دشمن غدار بدم می آید

    عاشق جنگم و در آرزوی بمب اتم
    من از این صلح دل آزار بدم می آید

    شاعرم شخص «فلان» است وجفنگیاتش
    غیرآن از همه اشعار بدم می آید

    من از آن مولوی و سعدی وهم فردوسی
    هم از آن حافظ و عطار بدم می آید

    توزتمساح شنو راحت خود را مفروش
    مرده خوارم من و از کار بدم می آید.

    « ؟ »
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

صفحه 2 از 14 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

30a, 703, car, center, color, donkey, font, head, http, jpg, key, net, size, url, فیلم, فراز, قيمت, قبیله, قربان, قطبی, كن, كند, كه, كهن, كار, كرد, كرده, من, موي, میخواد, مانده, مادر, ماشین, مثل, مرکز, مشکل, نمود, نمایید, نيست, نیمه, نیست, نگاهت, نام, نباشد, چتر, نداشت, نره, چرا, چشمان, چشمات, نشان, هم, همه, همان, همسایه, ها, های, هر, هرگز, ولنتاین, وصال, يافت, یونجه, یکی, کمی, کن, کنار, که, کیس, کافی نت, کام, کادو, کتاب, گربه, گشت, پول, پيرزن, پیش, پالان, پای, پات, پس, پسر, works, آمد, آيد, آیا, آب, آداب, امید, امشب, او, اين, این, ایشان, اکنون, اگر, ات, از, بفهمه, بچه, به, بهم, بهتر, بهر, بود, بیا, بگیم, بپرسید, با, بابات, بار, باشد, بدم, بدونه, بدونی, بدیم, بر, برو, بریم, بزرگان, بسوی, بشم, تن, تو, تویی, تیپ, تازه, تشکر, جان, جای, حال, خلاف, خنده, خواهد, خواستگاری, خود, خورد, خوشگل, خیره, خانم, خبر, خر, خرید, خریداری, خرس, دلم, دهی, دون, دوست, دوشنبه, دوشیزه, ديوانه, داخل, داد, دارم, داری, رفتی, رخت, رسم, زمین, زمانه, زن, زنم, زیبایی, زیر, زد, سلام, سينما, سانتافه, سر, سروده, سرش, شو, شوخی, شیرین, شادمانی, شادی, شب, شبها, شدم, شدند, شعر, شعرهای, طلا, طنز, عاقد, عاشق, عروس, عشق, عطر, غير, غرور

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •