کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

   

جهت تبلیغات در پرشین فروم کلیک کنید

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 13 , از مجموع 13

موضوع: معرفی و نقد کتب زیبای ادبیات ایران و جهان

  1. #1

    پیش فرض معرفی و نقد کتب زیبای ادبیات ایران و جهان

    سلام این قسمت رو با اجازه ی مدیران محترم بخش ادبیات ایجاد کردم واسه ی آشنا کردن بچه های سایت با کتابهای زیبای ادبیات فارسی.
    کتابهایی که حیفه آدم نخوندشون .
    واسه همین کسایی که کتابی رو دوست دارن معرفی کنند به شرط ادبی بودن و ربط داشتن اون کتاب با ادبیات فارسی می تونن قسمت جالبی از کتاب رو برای آشنایی دیگران و تشویقشون برای خوندن اون کتاب توی این قسمت بگذارن.
    در ضمن اگر در مورد اون کتاب نقدی از طرف یکی از منتقدین صورت گرفته بهتره نقد اون کتاب رو هم برامون بگذارید.
    در ضمن منبع مورد استفادتون رو هم ذکر کنید.
    با تشکر.
    :icon_pf (68)::icon_pf (68)::icon_pf (68)::icon_pf (68)::icon_pf (68)::icon_pf (68)::icon_pf (68):
    .................................................. .................................................. ...................................
    به من چه!
    :icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20):

  2. 6 کاربر برای این پست سودمند از my neverland عزیز تشکر کرده اند:


  3. Left Ad Image/Code 1 needs to be placed here, no larger than 260 pixels in height.
    Right Ad Image/Code 2 needs to be placed here, no larger than 260 pixels in height.
  4. #2

    پیش فرض چشمهایش

    چشمهایش
    نویسنده :بزرگ علوی


    کتاب روایت یکی از دوستداران نقاش معروفی به نام "ماکان" است که به دنبال راز مرگ مشکوک استاد در تبعید است. در خلال داستان آقای ناظم_ همان دوستدار استاد_ حدس می زند که راز مرگ استاد دریکی از تابلوهای ایشان که به خط خود استاد "چشمهایش" نامیده شده و در شخصیت مدل این اثر نهفته است. پس از آن سعی می کند با پیدا کردن زن به تصویر کشیده شده در تابلو به این راز دست پیدا کند و برای این کار ناظم مدرسه نقاشی ای می شود که آثار ماکان در آن به نمایش در آمده است. در ادامه با پیدا شدن فرنگیس پرده از راز مرگ ماکان برداشته می شود. اگر خیال می کنید داستان را لو داده ام کاملاّ اشتباه می کنید چرا که داستان تازه از اینجا شروع می شود!


    لینک دانلود کتاب چشمهایش
    قسمت اول:
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    قسمت دوم
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.




    بزرگ علوی

    بزرگ علوی از دوستان نزديک هدايت و يکی از اعضای گروه معروف به «ربعه» بود. او در يک خانواده تجارت پيشه به دنيا آمد. بعد برای ادامه تحصيل به آلمان رفت و دوره دبيرستان و بخشی از تحصيلات دانشگاهی خود را در آن جا به پايان برد. آنگاه به گروه مارکسيستی معروف به «پينجاه و سه نفر» به رهبری تقی ارانی پيوست. تمامی اعضای اين گروه در اسل ۱۳۱۶ دستگير و زندانی شدند. در سال ۱۳۲۰ بعد از فرار رضا شاه بر اثر اعلام عفو عمومی از زندان آزاد شدند. اين افراد هسته اصلی حزب توده را تشکيل دادند که تا سالهای بعد به فعاليت خود ادامه دادند. بعد از سقوط دولت مصدق در سال ۱۳۳۱ علوی به اروپا رفت و مجدداْ در آلمان به حالت تبعيد فعاليتهای علمی و ادبی خود را ادامه داد. از اين سال تا انقلاب اسلامی آثار او در ايران اجازه انتشار نداشت. در سال ۱۳۵۷ پس از پيروزی انقلاب اسلامی يک چند در ايران زيست و بار ديگر به آلمان بازگشت تا اينکه در سال ۱۳۷۵ در گذشت.
    علوی در سالهای نخستين فعاليتها ادبی خود رمان مشهور چشمايش (۱۳۳۱) را با الهام از زندگی و کارهای يک نقاش معروف عصر رضاشاه (ظاهراْ کمال الملک) نوشت. علوی در نوشتن اين رمان سبکی بديع استفاده کرد. به اين معنی که قطعات پراکنده يک ماجرا را کنار هم گذاشته و از آن طراحی کلی آفريده است که به حدس و گمان تکيه دارد.
    اين کتاب از معدود آثاری است که يک زن با تمام عواطف و نوسانهای روانی در مرکز آن قرار گرفته است. زنی که خطرناک و هوس باز که می داند استاد ماکان- نقاش قهرمان کتاب- هرگز به ژرفای روح و روان او پی نبرده است.
    پيش از انتشار رمان چشمايش علوی با نوشتن چند اثر ديگر قبلاْ به شهرت رسيده بود. سه مجموعه داستان کوتاه او يعنی چمدان (۱۳۱۳)، ورق پاره های زندان (۱۳۲۰)، و نامه ها (۱۳۳۰) هر سه قبل از رمان اصلی نوشته شده بود. بلافاصله که از زندان آزاد شد مجموعه داستانهای زندان نوشته خود را که عموماْ رو کاغذ پاره هايی از نوع پاکت سيگار و کاغذ قند يادداشت کرده بود با عنوان ورق پاره های زندان (۱۳۲۰) منتشر کرد. به علاوه گزارش جالبی از ماجراهای زندان گروه سياسی خود را با عنوان پنجاه و سه نفر (۱۳۲۱) انتشار داد و به عنوان يک نويسنده سياسی و مکتبی از ايدئولوژی خاصی تبعيت می کند و براساس آن هم می نويسد مشخص شد. از علوی يک سفرنامه با عنوان اوزبکها (۱۳۲۶) منتشر شده که گزارش سفر به شوروی و ديدار از اوزبکستان است. دو مجموعه ديگر به نام ميرزا و سالاريها نيز از وی منتشر شده که نسبت کارهای قبلی او ديدگاه و اهميت ويژه ای ندارد. تعدادی از آثار علوی و از جمله چشمايش به زبانی آلمانی ترجمه شده و مورد توجه خوانندگان اروپايی قرار گرفته است.
    آشنايی وسيع علوی با ادبيات ديگر ملل و اگاهی و تسلط او بر چند زبان اروپايی و به خصوص آلمانی، به وی امکان داده که ترجمه های خوبی از ادبيات ملل به زبان فارسی منتشر کند. باغ آلبالو از چخوف ، دوازده ماه از پريستلی از زبان انگليسی و دوشيزه اورلئان اثر شيللر و حماسه ملی ايران اثر تئودور نولدکه به زبان آلمانی از آن جمله اند.
    داستانهای کوتاه علوی وی را در مسير نويسندگی به شيوه رمانتيسم اجتماعی تا حد زيادی موفق معرفی می کند. اين توفيق در نوشتن داستان کوتاه «گيله مرد» از بقيه داستانهای او بيشتر است. مضمون اغلب داستانهای علوی از آرمانهای سياسی و حزبی او الهام می گيرد. قهرمانان او بيشتر انسانهای ناکامی هستند که دور از وطن در غربت و آوارگی سر می کنند.


    منابع:http://www.mashaheer.net/archives/000030.html

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.




    .................................................. .................................................. ...................................
    به من چه!
    :icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20):

  5. 4 کاربر برای این پست سودمند از my neverland عزیز تشکر کرده اند:


  6. #3

    پیش فرض روی ماه خداوند را ببوس

    روی ماه خداوند را ببوس!
    مصطفی مستور

    مصطفی مستور نویسنده‌ی کتاب در باره‌ی خود می‌نویسد:
    «اولین داستان را 1369 نوشتم و منتشر كردم. مجله‌ی كیان. دو چشمخانه خیس. اولین كتاب‌ام خرداد ماه 1377 منتشر شد: عشق روی پیاده‌رو. 12 داستان كوتاه. بعد كتاب‌های دیگر از راه رسیدند. و همه در روزهایی كه چه شتابناك می‏گذرند. انگار نیامده تمام شده‌اند. از طلوعی تا غروبی انگار فقط چند دقیقه است و من حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم سی و چند داستان كوتاه نوشته‌ام در چهار مجموعه داستان و دو داستان بلند و یک نمایش‌نامه و چهل یادداشت بر حواشی چهل عکس و یك كتاب درباره‌ی مبانی تئوریك قصه‌نویسی. ترجمه‌هایی هم داشته ام: بیست داستان كوتاه ـ همه از كارور ـ تعدادی شعر باز هم از کارور و یک کتاب در باره کیشلوفسکی، فیلم‌سازی که عمیقاً تحسین‌اش می‌کنم، كه برای همه‌ی عمر من كافی است.»
    جمیله دارالشفایی خلاصه‌ی داستان را به این‌گونه نقل می‌کند: یونس دانشجوی سال آخر دكترا در رشته‌ی پژوهشگری اجتماعی، مراحل اولیه پایان‌نامه دكترایش را پشت سر می‌گذارد. پایان‌نامه قرار است تحلیل جامعه‌شناسانه‌ای از علل گرایش دكتر پارسا، به خودكشی باشد، اما همه‌ی درها برای گشودن این راز، بسته است. پارسا، استاد دانشگاه، مجرد و 34 ساله است و با مادرش زندگی می‌كرده و ظاهراً مشكلی كه دلیل بر خودكشی‌اش باشد، نداشته است. از طرفی پدر متمول سایه (نامزد یونس) گرفتن مدرك دكترا را شرط ازدواج یونس با سایه قرار داده است. سایه نیز پایان‌نامه فوق‌لیسانس با عنوان مكالمات خداوند و موسی را تهیه می‌كند. یونس كه برای سایه الگوی خداشناسی و دینداری و ایمان است، تمام وجودش را شك به وجود خدا فرا گرفته و بیماری اطرافیانش (مادر، همسر سرطانی مهرداد و . . .) و به طور كلی درد و رنج‌های موجود در دنیا هر دم بر شك او می‌افزاید و صحبت‌های آرام‌بخش دوستش علی‌رضا هم تأثیر چندانی بر ناآرامی ناشی از دوری او از خدا ندارد سایه وقتی متوجه این شك می‌شود، درهم می‌شكند و به علی‌رضا پناه می‌برد تا شاید او بتواند آرامش كند. یونس با دو تن از دانشجویان پارسا آشنا می‌شود كه به تدریج راز خودكشی دكتر را برای او برملا می‌كنند. دكتر پارسا عاشق دختری به نام مهتاب شده بود. او در تمام طول زندگی فقط با دلیل و منطق سر و كار داشت. كتابی مبنی بر رابطه ریاضی خوشبختی با سایر عوامل نیز در دست نگارش داشت، تحمل این عشق افلاطونی برای وجود منطق باور او امكان پذیر نبود. گویا كمك‌های دختر برای آشنایی او با عشق هم كمكی نمی‌كند و دكتر زیر بار این فشار از پا درمی‌آید. درست زمانی كه یونس در مكالماتش با مهتاب و دوست او پی به راز زندگی دكتر پارسا می‌برد، سایه نیز با تمام عشقی كه در روابط آن‌ها موج می‌زند، او را ترك می‌كند. سایه اعتقاد دارد بین عشق به یونس و عشق به خدا باید یكی را انتخاب كند و به گفته خودش او دومی را برمی‌گزیند. در پایان داستان علی‌رضا به یونس پیشنهاد می‌دهد كه وجود خدا را در میان دست‌های بچه‌ها، نگاه‌ها و رفتار آن‌ها جست‌و‌جو كند. یونس به كودكی كمك می‌كند تا بادبادكش را هوا كند و كودك خوشحال می‌شود كه «بادبادكش به آسمان رسیده است، به خدا.»

    هر نقدی با هر درجه از بی‌طرفی باز درصدی از جهتگیری نقاد را با خود دارد و این خصلت علوم انسانی است.
    با گلشیری هم‌سو هستم وقتی می‌نویسد: «قبل از هر چیز باید بگویم که در عرصه‌ی نقد من به چگونه گفتن می‌نگرم و نه از چه گفتن و یا چرا گفتن. ...پس برای من اول متن مطرح است و بعد نویسنده و بعد زمانه‌ی او و بالاخره رابطه‌ی متن و نویسنده با روزگار ما.»
    درست است که داستان نه قالبی برای شرح واقعیت‌های زندگی آنچنان که اتفاق می‌افتند هست؛ ولی باید در نظر داشت که نباید از واقعیت هم به دور باشد. داستان قالبی است که تخیلات نویسنده، آنچنان در آن بیان می‌شود که خواننده آن را واقعی بپندارد؛ و اگر نویسنده‌ای موفق به این کار نشد که خواننده وقایع، ‌روابط و گفته‌هایش را باور کند در مقصود خود ناکام مانده است. در داستان بلند «روی ماه خداوند را ببوس» در جاهای بسیاری خواننده از داستان پرت می‌شود و از آن فاصله می‌گیرد چون که نمی‌تواند آن را باور کند. اجزای داستان، ‌روابط و شخصیت‌های آن به صورتی مصنوعی به هم ربط داده شده‌اند. هر جا نویسنده خواسته فضا را عوض کند و یا داستان را ادامه بدهد بی‌مقدمه و بدون توجه به جو داستان، ‌فرد یا فضای دیگری را وارد داستان کرده است. منصور دوست علی‌رضا (ص 46)، ‌دکتر میر نصر (ص 66)، پرویز (ص 75)، ‌جووانا دختر مهرداد (ص 63) و ... از این دست هستند. از نکاتی که نویسنده نتوانسته آنها را باور ساز نماید گردآمدن شخصیت‌های داستان کنار هم است. مهرداد تحصیل کرده‌ی نجوم از آمریکا می‌آید و دوست یونس است که دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی است و همسرش سایه نیز تحصیل کرده و دانشجوی کارشناسی ارشد الاهیات است. زن مهرداد سرطان دارد و به خدا شک کرده،‌ یونس در باره‌ی مرگ دکتر پارسا پایان‌نامه برداشته، ‌منصور رزمنده‌ی سابق می‌میرد. مادر یونس ناخوش احوال است و ... «داستان» برای انتقال یک مضمون خاص نیست که با هر وسیله‌ای شده حرف خودمان را بزنیم . در اینجا عناصر آن قدر شسته رفته در کنار هم قرار می‌گیرند که باورش برای خواننده مشکل است که شبیه آنها را با زندگی اطراف خود وفق دهد. همه چیز طوری طراحی شده که به یک نتیجه برسد و آن منظور نویسنده است.
    در همان اوایل داستان اشاره به این می‌شود که یونس تز دکترای جامعه‌شناسی خود را خودکشی دکتر پارسا استاد فیزیک کوانتم برداشته است(ص 10). هر آدم نیمه متخصصی می‌داند که سرانجام این پایاننامه چه می‌شود. جامعه‌شناسی با افراد سر و کار ندارد. علل خودکشی یک نفر به عهده‌ی روانشناس است نه جامعه‌شناس. نویسنده با آوردن عکس دورکیم (جامعه‌شناس فرانسوی 1917 – 1858)‌ سعی کرده به طور ضمنی تحقیق کلاسک دورکیم در مورد خودکشی را به یاد بیاورد غافل از اینکه دورکیم هیچگاه تحلیل فردی نکرد و کار او کاری در سطح کلان بود. در ادامه‌ی تحقیق یونس هم باز متوجه می‌شویم که او مثل یک کاراگاه رفتار می‌کند و از روش تحقیق جامعه‌شناسی کوچکترین اطلاعی ندارد و آخر هم همان می‌شود که اعتراف کند با جامعه‌شناسی نمی‌توان این قضیه را توجیه کرد(102). هر چند همین گفته‌ی او در متن بار ارزشی‌ی می‌یابد که نویسنده به دنبال آن بوده: ‌علم (جامعه‌شناسی)‌از درک این مسأله عاجز است.
    نکته‌ی دیگر این‌که: یونس با همه‌ی شاگردان دکتر پارسا مصاحبه می‌کند ـ به جز دو نفر که یکی دانشگاه‌اش را به اصفهان منتقل کرده و دیگری مرخصی تحصیلی گرفته ـ ولی از هیچ کدام سرنخی به دست نمی‌آید. کلید معما حتما باید پیش آن دو نفر باشد که حضور ندارند!!! در جای دیگر در اصفهان وقتی که به طور غیر‌منتظره یونس پیش خانم بنیادی در دانشگاه می‌رود و گرم صحبت می‌شوند، ‌خانم بنیادی از نامه‌ای که بین دکتر پارسا و معشوقه‌اش مهتاب رد و بدل شده حرف می‌زند و در دم آن را از کیفش بیرون می‌آورد(ص 96)!!! یا خانم بنیادی دستش را از روی روسری به شقیقه‌هایش فشار می‌دهد؛ که همه می‌دانیم در دانشگاه حجاب اسلامی مقنعه است نه روسری. (که البته این را می‌توان به حساب بی‌توجهی نویسنده گذاشت).
    روی شخصیت سایه نامزد یونس زیاد کار نشده است. سایه دختر ثروتمندی است، ‌در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده و ساده و بی شیله پیله است. در داستان به طور اغراق‌آمیزی به تأثیر‌پذیری سایه از اینکه یونس دچار شک به خداوند شده، ‌پرداخته شده است و از آن هم غیر باورتر سخنرانی سایه در صفحات 104 و 105 کتاب است. نکته‌ی کوچک دیگری که خالی از لطف نیست اسامی شخصیت‌های داستان است. در این جا هم به طور باورنکردنی اغلب اسم فامیلی‌ها بدون «ی» نسبت هست. یونس فردوس، کیوان بایرام، محسن پارسا، میرنصر، مهتاب کرانه. انگار آقای مستور اسم کاراکترهای‌شان را از ولایت دیگری آورده‌اند. از این قضایا باز در داستان وجود دارد که از آنها می‌گذرم.
    خواننده‌ی جدی امروزی تمایل به خواندن کتاب‌هایی دارد که مطلب آن، واضح و آماده، تحویلش داده نشود. خواننده دوست دارد وارد داستان بشود و همراه آن پیش برود. در ظاهر این داستان بلند با عنوانی که برای خود اختیار کرده باید چنین خصوصیتی را دارا باشد. اما متأسفانه با وجود مسأله‌ی فلسفی که به دنبال آن است ـ و می‌توانست خود دستاویز خوبی باشد ـ چنین اتفاقی نمی‌افتد. وقتی این ساده‌گویی را با داستان «هم نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» مقایسه می‌کنیم بهتر روشن می‌شود که چگونه می توان خواننده را نه به زور محتوا بلکه با فرم نوشته به دنبال خود کشید. آقای مستور به جای استفاده از تکنیک‌های متعدد در کارش تنها به گسست زمانی اکتفا کرده و آن را هم آنقدر در داستان‌شان استفاده می‌کنند که دیگر اثر خود را از دست می‌دهد و برای خواننده جذابیت ندارد( صص 30 تا 33، ص 38، صص 58 و 59 و...)
    درون‌مایه‌ی داستان یعنی بودن و نبودن خدا یکی از مسائل مشترک همه‌ی انسان‌هاست که اغلب در محدوده‌ای از سن خود به آن بر می‌خوردند و هر کسی به گونه‌ای به آن جواب می‌دهد. شاید آقای مستور واقعاً این داستان بلند را برای مخاطبان خاصی نوشته چونکه خواننده‌های جدی ادبیات داستانی با این دلایل ساده و پیش پا افتاده در رد و اثبات خدا قانع نمی‌شوند. مثلاً یونس مانند بچه نوجوان دبیرستانی به خدا فکر می‌کند در حالی که او لیسانس فلسفه بوده و بعد آن سال‌ها جامعه‌شناسی خوانده. دلیل شک کردن به خدا در یونس بسیار ساده است: ‌«اگر خدایی هست، پس این همه نکبت برای چیه؟» (ص 24) «کجاست آن دست مهربان که هر چه صداش می‌زنند به کمک هیچکس نمی‌آید؟» (ص 24) و «چرا معجزه رخ نمی‌دهد؟» این سؤال‌ها نمی‌تواند از کسی باشد که سال‌ها فلسفه و جامعه‌شناسی خوانده است. جای تعجب بیشتر این است که «اخلاق» در نزد یونس بسیار ابتدایی و بچه‌گانه است. او فکر می‌کند که اگر خدا را بر داریم می‌توان از هر لذتی بهره‌مند شد. در طول داستان هر جا که دلیلی در رد و یا اثبات خداوند شده از این مقوله است.(ص 72)
    داستان به طرز وحشتناکی دچار کلیشه است. این جملات کلیشه‌ای از همان اوایل داستان در صفحه‌ی 9 شروع می‌شوند و تا سطر آخر داستان (ص 113) ‌ادامه پیدا می‌کنند. سؤال یونس که «آیا خدا هست؟» ‌به جا و بی جا در کتاب آمده که هر چه بیشتر خواننده را عصبی می‌کند. داستان در بعضی جاها به خطابه (صص 85، 86 و 87) و گاه به گزارش (107،‌108، 109 و 110) تبدیل شده که از روانی داستان کاسته است. و اگر به صفحات 99 و 100 کتاب مراجعه کنید این کلیشه‌ای بودن بهتر به چشم می‌آید.
    مسأله‌ی دیگری که در خور اعتناست ایجاز و اطناب در این داستان بلند است. آقای مستور در بسیاری از جاها در حد تحسین از ایجاز استفاده کرده ـ هر چند در بعضی جا ها به متن لطمه زده ـ اما جای تعجب در این است که در چنین نوشته‌ای که ایجاز از خصوصیات آن است در جاهایی اطناب د رحد بالایی خودنمایی می‌کند. صفحات 104، 105 و 106 به راستی پُرگویی است. و این ایجاز و اطناب در یک نوشته به یک دستی آن لطمه زده ارزش کار را پایین می‌آورد.
    اما از نقطه قوت‌های کتاب روانی نثر آن است. کمتر کتابی می‌تواند خواننده را ـ به هر دلیلی ـ آن قدر به دنبال وقایع و حوادث خود بکشاند که تا کتاب را تمام نکرده است کنار نگذارد. این پی‌گیری البته بیشتر از اینکه به خاطر فرم داستان باشد به خاطر تم آن است که دغدغه‌ی بسیاری از هم وطنان ما با فرهنگی اسلامی‌ است. مردم با وجود دنیای مدرنی که به صورت نیمه ناقص به آنها معرفی شده و در واقع به دامش افتاده‌اند ایمان خود را از دست داده‌اند. آنها در جستجوی آرامش و یقین در دنیای کارخانه‌ای فعلی هستند و کتابی از این دست به آنها آرامش می‌دهد و به نظر من دلیل فروش خوب کتاب همین نکته است.
    با توجه به اینکه آقای مستور از نویسنده‌های پُر کار ادبیات داستانی ما نیستند (د رکل سه مجموعه‌ داستان چاپ کرده‌اند که «روی ماه خداوند را ببوس » دومین آنهاست) در آینده انتظار نوشتن داستان‌هایی را داریم که به فرم آن نیز توجه کافی شده باشد.

    پانوشت‌ها:
    1) هوشنگ گلشیری، ماهنامه‌ی کارنامه، دوره‌ی اول،‌شماره‌ی دهم،‌اردیبهشت 1379
    2) در باره‌ی مصطفی مستور، موجود در سایت مصطفی مستور
    3) جمیله دارالشفایی / ماهنامه‌ی فیلم نگار/ شماره 29، بهمن ماه 1383
    4) «روی ماه خداوند را ببوس»، مصطفی مستور، نشر مرکز،‌چاپ نهم


    دانلود کتاب روی ماه خداوند را ببوس
    لینک دانلود:
    قسمت اول:
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    قسمت دوم:
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.



    منبع:
    http://novel262.blogfa.com/post-6.aspx

    ویرایش توسط my neverland : 13-09-08 در ساعت 14:50
    .................................................. .................................................. ...................................
    به من چه!
    :icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20):

  7. 4 کاربر برای این پست سودمند از my neverland عزیز تشکر کرده اند:


  8. #4

    Red face

    نقل قول:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    سلام

    ضمن سپاس از دوست گرامی برای ایجاد این تاپیک مفید
    مطالعه رمان فوق را بنده به تمام عزیزان علاقه مند توصیه
    میکنم این رمان با قلم شیوایی خداوند را به شما معرفی میکند
    که هر چه بیشتر با اعتقادات دیگران و خود به خداوند آشنا گردید
    تجدید چاپ این رمان بی نظیر بوده


    روی ماه خداوند را ببوس

    چاپ اول؛ اسفندماه 1379

    چاپ دوم؛ مردادماه 1381

    چاپ سوم؛ مردادماه 1382

    چاپ چهارم؛ دی ماه 1382

    چاپ پنجم؛ اسفند ماه 1382

    چاپ ششم؛ خردادماه 1383

    چاپ هفتم؛ مردادماه 1383

    چاپ هشتم؛ آبان ماه 1383

    چاپ نهم؛ دی ماه 1383

    چاپ دهم؛ مردادماه 1384

    چاپ یازدهم؛ آبان ماه 1384

    چاپ دوازدهم؛ بهمن ماه 1384

    چاپ سیزدهم؛ مردادماه 1385

    چاپ چهاردهم؛ مهرماه 1385

    چاپ پانزدهم؛ آذررماه 1385

    چاپ شانزدهم؛ بهمن ماه 1385

    چاپ هفدهم؛ اسفندماه 1385

    چاپ هجدهم؛ اردی بهشت ماه 1386


    با سپاس

  9. 4 کاربر برای این پست سودمند از ali266 عزیز تشکر کرده اند:


  10. #5

    پیش فرض صد سال تنهایی

    نگاهی به رمان صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز
    ترانه جوانبخت

    گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دپلاگینده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دپلاگینده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.



    شخصیت های مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی به سفر می رود و بعد از بازگشت به دپلاگینده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دپلاگینده همه را از خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دپلاگینده است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دپلاگینده اختراعاتی را نشان می دهد که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.

    وقتی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا زمام امور شورشیان آزادیخواه را برعهده می گیرد و با متحد کردن آنها به قدرت می رسد به یک دیکتاتور تبدیل می شود و در اواخر دوره جنگ نسبت به همه حتی به مادر خود اورسولا نیز بدبین می شود طوری که وقتی وارد خانه می شود به اورسولا دستور می دهد از فاصله سه متر به او نزدیک تر نشود. او برای کسب قدرت از کشتن نزدیک ترین دوستان خود دریغ نمی کند و مارکز در خلال داستان نقل می کند که او در عمر خود به هیچ کسی حتی به زنهایی که مادر فرزندانش بودند واقعا دل نبست و زندگی را در جنون قدرت و بی اعتمادی به دیگران گذراند.

    ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت ها می افزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران کشته شدن همه پسران سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمده اند توسط افراد ناشناس از طربق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که علامت صلیب داشته و طعمه مورچه ها شدن آئورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا از این موارد است.

    شخصیت اورسولا و پیلار ترنرا از بقیه افراد خانواده تفاوت دارد زیرا این دو نفر با حس ششم خود و گرفتن فال ورق می توانند آینده افراد را پیش بینی کنند. بعد از مرگ اورسولا این فرناندا دل کارپیو است که کنترل زندگی افراد خانواده را برعهده می گیرد و نظراتش را بر آنها تحمیل می کند. چون او از ارتباط دخترش رناتا رمدیوس با مائوریسیا بابیلونیا ناراضی ست و نمی خواهد مردم دپلاگینده در جریان رابطه آن دو قرار بگیرند مرگ آن جوان را سبب می شود و دخترش را به یک صومعه پیش عده ای راهبه می فرستد تا در آنجا تا پایان عمرش بماند. وقتی راهبه ای به خانه فرناندا می آید و نوه او که فرزند رناتا و مائوریسیا است را با خود می آورد با وجود آن که فرناندا در ابتدا قصد کشتن آن کودک را دارد اما از فکر خود منصرف می شود و آن بچه در آن خانه بزرگ می شود.

    تغییراتی که کولی ها در زندگی خانواده بوئندیا می دهند نیز جالب است. ملکیادس جادوگر که به عنوان کولی همراه با کولی های دیگر وارد دپلاگینده ماکوندو می شود پس از مدتی در خانه بوئندیاها ساکن می شود و به نوشتن مکاتیبی به زبان سانسکریت می پردازد که خوزه آرکادیو و بعدها آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس با خواندن این مکاتیب سعی در بر ملا کردن راز آن نوشته ها می کنند اما خوزه آرکادیو ناموفق می ماند و آئورلیانو با خریدن تعدادی کتاب قدیمی از یک کتاب فروشی و خواندن آن کتاب ها به تدریج راز آن نوشته ها را کشف می کند. او در بخش پایانی داستان به نحوه مردن افراد خانواده بوئندیا از نوشته های ملکیادس پی می برد. ملکیادس نوشته است که اولین فرد خانواده یعنی خوزه آرکادیو بوئندیا با بسته شدن زیر یک درخت می میرد و آخرین فرد خانواده خوراک مورچه ها می شود. در پایان داستان طوفانی اتفاق می افتد که آئورلیانو در حین خواندن واقعه طوفان و مرگ خود در اثر طوفان در جریان نحوه مرگ خود قرار می گیرد و دیگر هرگز از اتاق ملکیادس خارج نمی شود چون با وقوع طوفان زندگی او نیز به پایان می رسد و داستان تمام می شود.

    تغییر ارتباط زنها و مردها از یک نسل خانواده بوئندیا به نسل دیگر در داستان جالب است. در نسل دوم پسرها ارتباطی باز با زنهای متعدد دارند به طوری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از داشتن این ارتباط های متعدد صاحب پسران بسیار می شود اما در نسل های بعدی می بینیم که از تعداد زنهای مربوط به هر مرد رفته رفته کم می شود تا جایی که گاستون شوهر بلژیکی آمارانتا اورسولا به داشتن همان یک همسر قناعت می کند و با وفاداری با او در دپلاگینده زندگی می کند و آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس نیز بعد از مراجعت گاستون به بلژیک برای خرید هواپیما و انتقال آن به دپلاگینده با آمارانتا اورسولا رابطه برقرار می کند. تغییر زندگی مردان خانواده بوئندیا از چند زنه بودن به تک زنه شدن را می توان در دو علت دید. سخت گیری مادرها در بزرگ کردن پسرهایشان و تحمیل نظراتشان به آنها یکی از این عوامل است و عامل دیگر چسبیدن شبانه روزی پسرها به نوشته های ملکیادس برای رمز گشایی از آنهاست که از ارتباط آنها با دیگر افراد به اندازه قابل توجهی کم می کند طوری که آنها فقط برای احتیاجاتشان از اتاق ملکیادس به آشپزخانه و توالت می روند و همه وقت خود را در اتاق ملکیادس برای خواندن نوشته هایش می گذرانند.

    سبک رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی ست. مارکز با نوشتن از کولیها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دپلاگینده را در خلال داستان کش و قوس می دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. فرود آمدن گل های زرد از آسمان تولد فرزند دم دار در اثر ازدواج فامیلی زنده شدن ارواح و گشت و گذار مردگان در خانه بوی رمدیوس و فرستادن مردها به کام مرگ توسط او وجود پروانه های زرد رنگ بالای سر مائوریسیا بابیلونیا که همراه او همه جا می روند مردن پرندگان در اثر آمدن هیولا به دپلاگینده بلند شدن مکاتبب ملکیادس کولی به هوا با نیروی نامرئی و فاحشه خانه خیالی که همه حوادث در آن غیر واقعی است بخش های جادویی این داستان را تشکیل می دهد.

    مارکز در چند جای رمان زمان را به عقب می برد اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری در انسجام روایت ها ندارد و باعث پیچیدگی داستان نمی شود.

    داستان تنها یک راوی دارد که سوم شخص است اما اگر مارکز در بخش های مختلف رمان روایت را به شخصیت های مختلف می سپرد با توجه به تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در عین حال از این سادگی روایت بیرون می آمد.

    رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دپلاگینده ای تصوری که به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در آن شرح داده شده است.

    منبع:
    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.

    صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه بهمن فرزانه- انتشارات امیر کبیر- چاپ چهارم- 1357- تهران

    دانلود کتاب صد سال تنهایی

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    .................................................. .................................................. ...................................
    به من چه!
    :icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20):

  11. 3 کاربر برای این پست سودمند از my neverland عزیز تشکر کرده اند:


  12. #6

    پیش فرض چراغ ها را من خاموش می کنم!

    چراغ ها را من خاموش می کنم!
    زویا پیرزاد



    رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم»، از نوع رمان‏هایی است که می‏توانند درشکل‏گیری یک بازار رمان در ایران نقش ایفا کنند. آشنا و در عین حال دور برای اینکه خواننده معمولی‏ وارد فضای داستان شود و با شخصیت‏ها زندگی کند و کنجکاو دنبالشان برود و به آنها علاقمند بشود و حوصله‏اش سر نرود. دورنمایه اصلی‏تر آن - یکی از چند تصویر این کتاب چند بعدی - عشق است ـ نیاز به عشق ـ که همان قصه است و اما هیچگاه مکرر نیست. در کنار آن، خانواده،زن و شوهر و بچه‏ها و دختری که سال‏هاست دنبال شوهر می‏گردد. رازهایی واقعی یا موهوم که ‏این یا آن شخصیت فامیل یا در و همسایه دارد ـ مادر امیل. فاقد آن ادا اطوارهای تکنیکی و تعلقات ایدئولوژیکی است که رمان‏نویسی فارسی را دارد تباه میکند و یا حداقل یکی از موانع ‏مهم تبدیل آن به یک کالای فرهنگی عام شده است. رمان‏نویسی در ایران اگر بخواهد از صورت ‏یکی شیئی لوکس مقدس متعلق به یک الیت محدود و عده‏ای «از مابهتران» خارج شود،بدون‏اینکه به ابتذال و سطحی‏گرایی بیفتد، نیاز به چنین رمان‏ها و نویسندگانی دارد.

    5 ـ آنچه در بالا گفته شد به معنای تخطئه و بی‏ارزش انگاشتن انواع مختلف رمان نیست،صرفاً تاکید بر این نکته است که تا زمانی که درِ رمان‏نویسی ایران بر همین پاشنه بچرخد، بازار رمان در این کشور شکل نخواهد گرفت. و اولین قربانیان این وضعیت، رمان‏های تجربی و کم‏خواننده هستند. رمان پرفروش مانند صنایعی از قبیل نفت و ذوب آهن و اتوموبیل است که‏ستون فقرات اقتصاد می‏شوند و در کنار خود ده‏ها و صدها شاخه تولیدی و اشتغال و غیره ایجادمی‏کنند و بازار را رونق می‏دهند.

    مدیره ایتالیایی «گالیمار» سال گذشته در مصاحبه‏ای با یک ماهنامه ادبی گفت: ما کتاب‏هایی‏چاپ می‏کنیم که پانصد هزار نسخه فروش می‏رود، ترجمه هاری پاتر را هم داریم که 7 میلیون‏نسخه از آن را فروختیم، رمان‏هایی هم چاپ می‏کنیم که فروششان به زحمت به دو هزار می‏رسد.مدیر و مالک «آلبن میشل» در همان مصاحبه می‏گوید: ما رمان واقعی برای خوانندگان واقعی‏ چاپ می‏کنیم. و غالب رمان‏های این انتشاراتی اخیر هم پرفروش هستند و هم از سطح قابل ‏قبول هنری برخوردار. در کنار این بزرگ‏ترین انتشاراتی‏های فرانسه، ده‏ها و شاید چند صد ناشردیگر وجود دارد که هر کدام حوزه‏ای را می‏پوشاند.

    6 ـ «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» از نوع «رمان‏های واقعی برای خوانندگان واقعی» است.در بند اول از تشابه احساسی که بخش 25 رمان درم ایجاد کرد نوشتم. اما، این روندشخصیت‏پردازی و پرورش واقعه که از ابتدای کتاب شروع می‏شود و خواننده را به این بخش‏می‏رساند، و از خلال دیالوگ‏هایی استادانه و تصویر کردن هوشمندانه حرکات و بیان جزئیاتی‏دقیق او را قاطی «تمام شهر» در این زندگی شرکت می‏دهد، با کمال حیرت، متکی بر نا ـشخصیت و نا ـ واقعه است. همه این آدم‏ها کاملاً معمولی هستند، هیچ چیز برجسته‏ای در آنهاوجود ندارد. تنها «المیرا سیمونیان» یک ماجرای دوردست عاشقانه جذاب و فراتر از زمان‏ خودش دارد، اما او یک شخصیت کاملاً حاشیه‏ای نسبت به وقایع رمان است. استثنائی است که‏قاعده را تأیید و پررنگ‏تر می‏کند. راوی - کلاریس - ، شوهرش، خواهر و مادرش، امیل و ویولت‏ ووو، آدم‏هایی کاملاً عادی هستند. آنچه که قرار است ماجرای عاشقانه بزرگ زندگی کلاریس‏بشود، تنها یک سوء تفاهم است. و بلافاصله در روزهای بعدش: «گوشی را گذاشتم و رفتم ‏اتاق ‏نشیمن. چرخ خیاطی روی میز ناهارخوری بود. لباس‏های جشن آخر سال دو قلوها رامی‏دوختم... حس می‏کردم همه این ماجرا فیلمی بوده که خیلی خیلی وقت پیش دیده‏ام وحوصله‏ی دوباره دیدنش را ندارم... به لباس‏ها نگاه کردم و فکر کردم برای تابستان تاجی باشمشاد درست می‏کنم.» به قالب کشیدن این زندگی‏های معمولی در یک رمان جذاب و هیجان‏انگیز به راستی که هنر است.

    7 ـ زبان نویسنده به نحوی خارق‏العاده مدرن و، بگذارید بگویم، شهری، غیر رمانتیک و وبلاگی است. کوچک‏ترین گرایشی به رمانتیسمی که تنها شیفته برخی کلمات و عبارات است‏ندارد. از وبلاگی منظورم کاربرد برخی کلمات یا ترکیب‏هایی است که زیاد در شعر و ادبیات‏حضور ندارند و ارائه تصاویری که آنها نیز «غیر ادبیاتی» هستند. البته فاقد شتاب اجتناب‏ناپذیری‏ که محصول خصوصیت تکنولوژیکی و وبلاگنویسی است. این رمان قابلیت پرفروش شدن دربازارهای اروپا و آمریکا را دارد.

    8 ـ قبلاً، پیش از خواندن رمان و با مشاهده عکس‏العمل‏ها درباره آن، کوتاه نوشتم که گویااین رمان حداقل در انتقال حس مکان وقوع - آبادان - بسیار موفق بوده است. با خواندن آن متوجه‏شدم که این حس مکان تنها در عناصر آشنای آبادان، بریم و بوارده و پالایشگاه و بازار کویتی‏ها وگرما نیست، در تار و پود ریتم زندگی و شباهت روزها و فضای عمومی رمان و بخش‏بندی آن‏بافته شده است. بخش‏های این کتاب، همان خانه‏های شبیه به هم و آرام و منظم بوارده و بریم‏هستند، گیرم یکی کمی بزرگ‏تر یا دیگری مختصری شلوغ‏تر.

    9 ـ می‏خواهم شماری از این ایده‏ها را باز کنم و نیز به‏ویژه روی بخش‏هایی از این رمان - اززبان گرفته تا شخصیت‏پردازی و دیالوگ‏ها و ارتباط ساختاری با کل رمان و غیره - با حداکثر جزئیات درنگ کنم.

    «چراغها را من خاموش می‏کنم» فرمی دایره‏ای دارد. با یک اسباب‏کشی بی سر و صدا و تقریباً نامرئی شروع می‏شود، مسیری را طی می‏کند، برمی‏گردد و چند ماه بعد، با یک‏اسباب‏کشی پنهانی دیگر پایان می‏یابد. نقطه پایان دایره دقیقاً همان نقطه آغاز نیست؛ گرچه‏ فاصله‏اش با آن هم اصلاً محسوس نیست و چندان به چشم نمی‏آید. انگار پرانتزی باز و بسته‏ شده است. اتفاق مهمی نیفتاده است و «ملالی نبوده جز دوری شما، به خیر گذشت». یک ‏ناشخصیت، یک ناواقعه، یک ناعشق یک ناخیانت. کلاریس، راوی داستان و زن خانه‏داری که‏ برای مدت کوتاهی در معرض وسوسه یک عشق ممنوعه - یا حداقل شروع یک رابطه احساسی ‏با مردی غیر از شوهرش - قرار گرفته است، بیش از حد عذاب نمی‏کشد. ناماجرا تمام شده است:«حالم خوب بود و خوابم نمی‏آمد چرا؟... شاید هم چون امروز صبح بیدار شدم و دیدم قورباغه ‏نیستم» ]چون کار بدی ـ خیانت ـ نکرده بودم‏[ - ص 270 - . همه چیز بی‏اهمیت و خرد است.آنچه بزرگ است، خود رمان است که از این مجموعه بی‏اهمیت‏ها یک مجموعه با اهمیت وباارزش معماری کرده است: تا اهمیت و ارزش پنهان موجود در آنها را نشان دهد. یا، دقیق‏تر،نگاهی را طراحی کند که به کمک آن همه افراد معمولی «شخصیت» و همه رویدادهای نامهم،«واقعه» بشوند.

    این کار را نویسنده از طریق سبک ـ نگاه جزئی بین راوی و زبان ساده و امروزی او که دربرآیندش گاهاً تپشی حیرت‏آور را منتقل می‏کند ـ انجام می‏دهد. «رومیزی‏ها و دستمال سفره‏هااز کتان سفید بودند. بشقاب‏های چینی با گل‏های نارنجی حتماً قدیمی بودند و حتماً گرانقیمت‏ولی بشقاب من دو جا لب پر بود... در نور شمع رومیزی سفید به زردی می‏زد. بیشتر از یکی دوجا لک داشت و جای سوختگی سیگار.» - ص 49 و 50 - تصفیه عبارات از حروف ربط و اضافه ‏و تقطیع عباراتی که می‏توانستند اجزایی از یک جمله باشند به صورت جملاتی مجزا، تاثیری‏ کوبنده به آنها می‏دهد؛ انگار که دوربین به جای نشان دادن چند نفر در یک کادر، نوبت به نوبت وناگهانی روی آنها بپرد و بر آنها زوم کند:
    «صندلی را عقب زدم و ایستادم.» به بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم‏کوتاهی کرد. آرتوش تکه نانی گاز زد» - ص 52 - به جای: صندلی را عقب زدم و ایستادم: «به‏بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد و آرتوش {هم‏} تکه نانی گاززد.» کاربرد زبان به این نحو،تپش درونی صحنه را به خوبی انتقال می‏دهد. در این صحنه کلاریس‏نگران است زیرا مدتیست از اتاق بچه‏ها صدایی نمی‏آید؛ بعلاوه المیرا سیمونیان میزبان شام،آنها را با گفتن اینکه نوه‏اش زود می‏خوابد تقریباً بیرون کرده است؛ همچنین آرتوش، بعد از فیوزپراندن از مشاهده بوسیده شدن دست زنش توسط امیل سیمونیان و خوردن یک خورش تند که‏اصلاً دوست ندارد یک بار دیگر با دیدن احترام اشرافی امیل، فیوز دیگری می‏پراند. نان گازمی‏زند تا طعم‏تندی را محو کند یا عصبی است یا خجالتزده یا حسود؟

    به سبک و نگاه ریزبین و زبان برمی‏گردیم.
    شیوه روایت، همچنان که در بیانیه‏های اعطا جوائز آمده، کلاسیک است. زمان در خطمستقیم به جلو می‏رود؛ بازگشت به گذشته در ذهن راوی زیاد نیست و بدون پیچیدگی خاصی‏روی می‏دهد؛ آینده تقریباً اصلاً حضور ندارد - این البته مربوط به اطمینان خاطر اجتماعی ناشی‏از کارمند شرکت نفت بودن هم هست - . شخصیت‏ها به تدریج معرفی می‏شوند و وقایع تقریباًمنظم و روشن - بدون پیچیدگی‏های غیر لازم و آلامد در بخشی از داستان‏نویسی ایرانی - شکل‏می‏گیرند و منکشف می‏شوند. فضای مکانی به خوبی تصویر می‏شود و کم‏کم خواننده با آن‏ارتباط ایجاد می‏کند. با این وجود کلاسیک بودن به معنای ممنوع بودن ابداع نیست. رمان خانم‏پیرزاد نسبتاً بلند است. به هر حال آنقدر بلند که بتواند شامل دو یا سه فصل - مثلاً هر کدام شامل‏16 بخش ـ توصیف مکان و شخصیت‏های محل، آمدن سیمونیان‏ها و نطفه‏بندی رابطه‏کلاریس با او، اوج ماجرا و پایان آن - بشود. تقسیم یک رمان به فصل تاکیدی بر یک گسست درتداوم است. از نظر ذهنی و روانی خواننده انتظار دارد که وارد مرحله یا سطح دیگری ازشکل‏گیری دنیای رمان بشود. عدم تقسیم این رمان به فصل یکی از هوشمندانه‏ترین کارهای‏نویسنده است. گسستی وجود ندارد، همه چیز با فراز و نشیبی نه چندان مهم تداوم دارد. دایره به‏نقطه آغاز بر می‏گردد و ادامه پیدا می‏کند. از نقطه‏ای متفاوت: کلاریس وسوسه را تجربه می‏کند واز سر می‏گذراند و حال خوشحال است که کار بدی نکرده و قورباغه نشده؛ و حالا آرتوش است‏که دو گلدان گل نخودی برای زنش کادو می‏خرد.

    چیزی دراماتیزه نمی‏شود و اغراقی در کار نیست. پل و برش و مرحله‏ای در کار نیست. صف‏ بخش‏هاست که دنبال هم ردیف شده‏اند. همچون خانه‏های منظم بوارده و بریم در آبادان. و این‏روح مکان در این رمان است. نظم خانه‏های شرکتی آبادان، و به‏طور کلی شرکت نفت درنقاطمختلف خوزستان، احساس نوعی زندگی مرتب و تضمین شده از تولد تا مرگ را منتقل‏می‏کرد. و زندگی در این رمان،همین تپش - نسبتاً - آرام و بی‏حادثه را دارد.

    داستان آرام آرام پیش می‏رود، درست در میانه رمان - صفحات 150 از رمان حدوداً 300صفحه‏ای - اوج می‏گیرد و بعد دوباره آرام آرام فروکش می‏کند. سکته‏ای در کار نیست. تا بخش‏23 شخصیت‏ها و روابط استادانه و بسیار زیبا ترسیم می‏شوند و زمینه برای رویدادهای بعدی‏آماده می‏شود.

    خلاء عاطفی کلاریس در رابطه با شوهرش، و نیز کاراکتر او که - احساس - تمایز نسبت به‏سایر زنان و غرق نشدن در زندگی روزمره را می‏طلبد، با طنز تصویر می‏شود. شوهر دارد روزنامه‏می‏خواند و زن در آخر یک روز کسل کننده که با کار خانه گذشته است تلاش می‏کند دیالوگی بااو برقرار کند:

    «رو به پنجره گفتم» جای نینا و گارنیک همسایه‏های جدید آمدند.»

    در کنار آشپزخانه که مرکز مکانی - و در عین حال از نظر نشان دادن موقعیت زن، سمبلیک وواقعی - رمان است، جاشکری هم - که بعضی وقت‏ها اسمش می‏شود شکردان - تبدیل به یک‏پرسوناژ مهم و متحول این رمان می‏شود. نوعی حلقه در رابطه بین کلاریس و آرتوش. جابجاوارد صحنه می‏شود و رابطه آنها را تصویر می‏کند.

    [آرتوش] صندلی را عقب زد ایستاد و از آشپزخانه بیرون رفت. جاشکری روی میز دمر شده‏بود. بغضم گرفت. ص 187

    آرتوش داشت شکردان را روی میز عقب جلو می‏کرد. خش، خش، خش. صبر کردم. صبرکردم. صبر کردم. بالاخره داد زدم «بس کن!» ص 249

    اوج این تصویرسازی، در صفحه 259 است: جمله‏ام را تمام نکردم و با دهان باز خیره شدم‏به آرتوش که در جاشکری را باز کرد و بی‏حرف. انگار باغچه آب بدهد، شکرها را پاشید روی‏میز و صندلی‏ها و کف آشپزخانه. بعد در جاشکری را بست، گذاشت روی میز و از آشپزخانه‏رفت بیرون.

    آرتوش داد نمی‏زند، مشت بر میز نمی‏کوبد، زنش را زیر مشت و لگد نمی‏گیرد، فقط«شکرپاشی» می‏کند زیرا مدرن است و نباید رفتار مردسالارانه داشته باشد. نتیجه این مردسالاری مدرن و - حدوداً! - احترام به برابری زن و مرد: بعد از دعوا با آرتوش، خودم و آشخن چندبار آشپزخانه را جارو کرده بودیم، ولی از صف دراز مورچه که هر صبح گوشه و کنار می‏دیدم‏معلوم بود جاهایی هنوز شکر هست.

    یکی از معدود جاهایی که دو قلوها همان چیز را نمی‏گویند و اختلافی جدی در نظراتشان‏بروز می‏کند، در رابطه با افسانه‏ای عاشقانه است: پاراگراف آخر صفحه 205. نفس وجود دوقلوها در رمان از همان سطور اول، به عنوان عنصر داستانی جذاب و پرکشش است.

    قیژ در فلزی حیاط و راه باریکه وسط چمن و اتوبوس و شمشادها... که به صورت ترجیع‏بندتکرار می‏شوند، در خلق فضایی آشنا بسیار موثرند. همچنانکه شکلات خوردن‏های آلیس و«بگو خرم»های مادرش و کلاً رابطه این دو. مادر نمکدان را کوبید روی میز. «یعنی تونمی‏فهمی...» آلیس کارد میوه‏خوری را محکم‏تر کوبید روی میز. «شماها نمی‏فهمید.» ص 156

    پاراگراف شبه کمدی بخش 24 خواندنی و خنده‏دار است.

    روزنامه خش خش کرد. «م م م...»

    فکر کردم بروم چمن و باغچه‏ها را آب بدهم. بعد یادم آمد چراغ‏های حیاط روشن‏نمی‏شوند... پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. «سیمونیان، می‏شناسی؟» روزنامه‏گفت «امیل سیمونیان؟»... «شاید هم خودش باشد»... روزنامه ورق خورد. «از مسجدسلیمان‏منتقل شده قسمت ما»... به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

    از زیر یکی از تشکچه‏های راحتی لنگه جوراب چرکی بیرون کشیدم... یاد روزی افتادم که به‏مادر و آلیس گفتم «متنفرم از زن‏هایی که خیال می‏کنند صبح تا شب پیشبند ببندند یعنی خیلی‏خانه دارند. آدم باید اول از همه برای خودش مرتب و خوش لباس باشد.»

    در بخش‏24 نطفه رابطه‏ای بین کلاریس و امیل سیمونیان بسته می‏شود. چه رابطه‏ای؟ عشق‏ممنوعه یک زن شوهردار؟ در بخش 25 اتفاقات مختلفی می‏افتد، همه چیز به هم می‏ریزد وشلوغ می‏شود و در عین حال سر نخ رابطه امیل با ویولت داده می‏شود. در بخش‏های بعدی‏شتاب داستان زیاد می‏شود و بسیاری چیزها روشن می‏شود و روابط مشخص‏تر. کلاریس درنوعی بحران فرو می‏رود.

    حضور امیل در زندگی این زن خانه‏دار، مسأله امکان عشق را مطرح می‏کند، پرتوی جدید برجایگاه خانواده در زندگی و ذهنش می‏اندازد و در عین حال وزن و معنایی دیگر به چشم‏اندازیک فعالیت اجتماعی - کار با خانم نوراللهی - می‏بخشد. کلاً مسأله معنای زندگی و هویت: «راه‏رفتم و فکر کردم مدام در خانه ماندن و معاشرت با آدم‏های محدود و کلنجار رفتن با مسایل‏تکراری کلافه‏ام کرده. باید کاری بکنم برای دل خودم.» ص 199

    دوباره به تدریج همه چیز آرام می‏شود. نه عیناً مانند سابق، اما در همان روال، آلیس ازدواج‏می‏کند. آرمن یک محبوبه جدید پیدا می‏کند. وبولت چند تا چینی می‏شکند و بعد امیل رافراموش می‏کند و گلویش پیش برادر همسایه طبقه بالا گیر می‏کند. کلاریس و آرتوش هم آشتی‏می‏کنند و: «به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر.» پایان کتاب

    تمام شخصیت‏ها در این رمان به نحوی بسیار زیبا و قابل لمس ترسیم شده‏اند و واقعاً - درعین مادرزن و خواهرزن و دختر دم‏بخت و پسر جوان و مرد خودخواه سیاسی و و و بودن - شخصیت هستند با خصوصیات جسمی و زبانی و اخلاقی ویژه‏شان.

    کتاب سرشار از ظرافت‏هایی واقعاً دلنشین و هوشمندانه است.

    رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» سرشار از زیبایی‏های زبانی و تصویریست. رمانیست‏که خواندن آن لذتبخش است، شخصیت‏ها همه آشنا و دوست داشتنی و واقعی هستند. منسجم‏و بدون دست‏انداز است. خواننده را دنبال خود می‏کشد. می‏توان و باید بسیار بسیار در مورد آن‏نوشت.

    در زیر این لایه اولیه روان و ساده و دلپذیر، مسائل مهمی مانند مسأله زن و کودک و خانواده‏و عشق و زندگی روزمره و هویت فردی و اجتماعی، در ابعاد و به اشکالی واقعی و با زبانی‏زمینی مطرح می‏شوند. راوی دارد برهه‏ای از زندگی خودش را تعریف می‏کند. قصد آموزش وتئوری‏بافی و فلسفه‏سازی ندارد اما مسائل او، مسائل میلیون‏ها زن دیگر هم هست که در او خودرا باز می‏شناسند، سر نخ‏ها را می‏گیرند و ادامه می‏دهند. کتاب که بسته می‏شود، دایره به آخرمی‏رسد و زندگی خواننده دوباره جریان پیدا می‏کند. سیر مارپیچی از ارتفاعی دیگر به راهش‏ادامه می‏دهد. نقطه آغاز بعدی همان نقطه شروع قبلی نیست.

    منبع:

    Link URL:
    لینک و متن درون کدها فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند قابل مشاهده است لطفا وارد شوید OR ثبت نام کنید.
    .................................................. .................................................. ...................................
    به من چه!
    :icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20)::icon_pf (20):

  13. 3 کاربر برای این پست سودمند از my neverland عزیز تشکر کرده اند:


  14. #7

    پیش فرض معرفي کتاب

    ميخوام اينجا بعضی از كتابهايی كه من خوندمشون رو معرفي کنم .شما هم اگه اهل كتاب خوندن هستيد اين فروم رو فعال نگه داريد و کتابهايي که خوندين رو معرفي کنيد.

  15. 3 کاربر برای این پست سودمند از navid1358 عزیز تشکر کرده اند:


  16. #8

    پیش فرض شيطان و دوشيزه پريم (نوشته: پائلو كوئليو)

    شيطان و دوشيزه پريم (نوشته: پائلو كوئليو)

    ص92:{شكارچي براي آموزش تيراندازي به جواني تازه كار ابتدا قوطي را هدف قرار داد و آنرا زد، سپس چشمانش را بست و از همان فاصله مجددان قوطي را نشانه گرفت ولي تيرش با فاصله زیاد از کنار هدف رد شد. } جوان گفت:گمان نميكنم شما بتوانيد چيزي به من بياموزيد.شكارچي جواب داد: همين حالا مهمترين درس زندگي را به تو ياد دادم. هرگاه ميخواهي به چيزي برسي چشمانت را باز نگه دار، تمركز كن، و مطمئن باش كه دقيقان مي داني كه چه ميخواهي. هيچكس با چشمان بسته به هدف نمي رسد

  17. 4 کاربر برای این پست سودمند از navid1358 عزیز تشکر کرده اند:


  18. #9

    پیش فرض بازی عشق و مرگ ( رومن رولان)

    بازی عشق و مرگ ( رومن رولان) (مترجم:م.آوبه آذين)

    ص۹۴: بدا به حال دل هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده اند.! هنگامی که سودا راه به دل باز میکند. آن که عفیف تر است، بی دفاع تر است.


    ص۳۳۷: جهان اگر از بالا بدان بنگرند،به غیر از آن است که از پايين نگريسته شود.

    ص۱۲۸۲:.... تنها کساني که عاشق هم اند مي توانند اين جور به هم کينه داشته باشند.

    ص۹۴۱: زندگي دزدي است. يا بدزد،يا جان بکن. آري،زيستن آن است که در گير ودار پيکار جاودانه ، پيش از کساني زنده باشيد که نفس را و جارا مي خواهند از شما بگيرند.هيچ موجودي زنده نيست مگر به زيان ميليونها موجودات ديگري که داوطلب زيستن اند......

  19. 4 کاربر برای این پست سودمند از navid1358 عزیز تشکر کرده اند:


  20. #10

    پیش فرض

    1- بيگانه 2- سقوط
    نويسنده : آلبر كامو
    مترجم 1 : جلال آل احمد، علي اصغر خبره زاده
    مترجم 2 :شورانگيز فرخ


    يك مرد
    نويسنده : اوريانا فلاچي
    مترجم : يغما گلرويي


    1-كوه پنجم 2- ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد
    نويسنده : پائلوكوئيلو
    مترجم : آرش حجازي


    سهم من
    نويسنده : پري نوش صنيعي


    پنج رساله
    نويسنده : افلاطون
    مترجم : محمود صناعي


    1- جان شيفته 2- بازي عشق و مرگ
    نويسنده : رومن رولان
    مترجم : م.ا.به آذين


    اتاقي از آن خود
    نويسنده : ورجنيا وولف
    مترجم :صنورا نوربخش


    حقيقت و واقعيت
    نويسنده : كريشنا مورتي
    مترجم : حبيب اله صيقلي


    آدميت
    نويسنده : لئوفليچه بوسكاليا
    مترجم : گيتي خوشدل

  21. 4 کاربر برای این پست سودمند از navid1358 عزیز تشکر کرده اند:


  22. #11

    پیش فرض

    کتاب : بازی عشق و مرگ
    نویسنده: رومن رولان مترجم: م.ا.به آذین

    ص24 : انسان چقدر دوست دارد به خودش دروغ بگوید! .
    ص24: زندگی جز با دوست داشتن زندگی نیست.
    ص63: با طنزی یخ بسته، خدا را به خودش رها کنیم! علاقه ایی به کارهای ما ندارد. خدا مال روسپی هاست


    کتاب : آواز سکوت
    نویسنده: اوشو مترجم: جواد سيد حسيني

    ص۲۰۸: فلسفه ها ربطي به واقعيت ندارند.
    فيلسوفان فکر ميکنند که نشاني خدا را مي دانند. در حالي که نمي دانند. و هر آنچه که ميدانند چرند است. اين چيزها زاده تخيل خودشان است.




  23. 4 کاربر برای این پست سودمند از navid1358 عزیز تشکر کرده اند:


  24. #12

    پیش فرض

    نوشته های بی سرنوشت

    دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

    کتاب نوشته های بی سرنوشت مجموعه مقالات و چندین ترجمه و شعر از استاد ندوشن است .

    کتاب از دو بخش تشکیل شده ، بخش نخست ( نوشته ها ) شامل : چند حرف از آنچه دیدیم و دیدند| نگاهی بر تاریخ و ادب| یاد یاران| سه نامه. و بخش دو ( ترجمه ها ) شامل: زندگی و مرگ، آزادی و علم | ترجمه های ادبی است.

    نویسنده در پیشگفتار مینویسد: " این مجموعه حاوی نوشته هایی است که نخستین آنها در سالهای بیست و پنج ، بیست و شش نشر گردیده است و آخرین آنها همین یک ماه پیش، بنابراین در مجموع، زمانی نزدیک سی سال را در بر میگیرد.

    این کتاب ، علقه ای خاطره انگیزتر از کتابهای دیگرم با من ایجاد میکند، زیرا جویباره ای است از سی سال گذر عمر، و هر قطعۀ آن یادآور دوره ای خاص، همراه با زیر و بم ها و غم و شادیهایی. "


    دیگرآثار نویسنده به صورت کتاب:

    در زمینۀ جامعه و فرهنگ
    ------------------------------
    ایران را از یاد نبریم.

    ایران لوک پیر.

    به دنبال سایۀ هُمای.

    در بارۀ آموزش.

    ذکر مناقب حقوق بشر در جهان سوم.

    سخنها را بشنویم.

    فرهنگ و شبه فرهنگ.

    گفتگوها؛ مصاحبه های مطبوعاتی.

    گفتیم و نگفتیم.

    در زمینۀ ادبیات و نقد ادبی
    -----------------------------

    آواها و ایماها.

    جام جهان بین.

    داستان داستانها ( در بارۀ رستم و اسفندیار ).

    دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز. گزیده های شعر اقبال لاهوری.

    زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه.

    سرو سایه فکن ( در بارۀ فردوسی و شاهنامه).

    ماجرای پایان ناپذیر حافظ.

    نامۀ نامور ( گُزیدۀ شاهنامه )

    نوشته های بی سرنوشت.

    داستان و نمایشنامه
    --------------------------------------

    ابر زمانه و ابر زلف ( نمایشنامه )

    افسانه و افسون ( داستان بلند )

    پنجره های بسته ( داستان های کوتاه )

    روزها ( سرگذشت )

    سفر نامه ها
    -------------------------------------

    آزادی مجسمه ( سفرنامۀ آمریکا )

    در کشور شوراها ( سفر نامۀ شوروی )

    صفیر سیمرغ.

    کارنامۀ سفر چین.

    ترجمه ها
    -----------------------------------

    آنتونیوس و کلئوپاترا ( شکسپیر )

    بهترین اشعار لانگ فللو ( همراه با متن انگلیسی )

    پیروزی آیندۀ دموکراسی ( توماس مان )

    شور زندگی ( ایروینگ استون )

    ملال بدی و گلهای بدی ( شارل بودلر )
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  25. 2 کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


  26. #13

    پیش فرض

    رگ تاک
    گفتاری در بارۀ نقش دین در تاریخ اجتماعی ایران

    دلارام مشهوری

    کتاب رگ تاک بررسی نقش دین در رویدادهای تاریخ معاصر ایران است که این پدیده را از

    دیدگاهی متفاوت به نقد و بررسی میکشد. این کتاب در دو جلد نوشته شده است.

    جلد نخست شامل هشت بخش است: تاریخنگاری و سیاست گذاری| اقلیتهای مذهبی در

    ایران| دین، فرد و جامعه| اوضاع سیاسی و اجتماعی در اوایل عصر قاجار| بر آمدن شیخیه|

    رستاخیز بابی| پیامد شکست قلعه ها| پایان سخن.

    جلد دوم شامل نُه بخش است: روشنگران و روشنگری در عصر قاجار| در آستانۀ انقلاب

    مشروطه| بازیگران انقلاب مشروطه| کارگردانان انقلاب مشروطه| بر آمدن بهائیت| پیکارگران

    انقلاب مشروطه| جلوه و عملکرد اجتماعی بهائیان در عصر قاجار| دوران رضاشاه| از شهریور

    بیست تا بهمن پنجاه و هفت.

    نویسنده در پیشگفتار جلد نخست از جمله چنین مینویسد: کتاب حاضر، در بر گیرندۀ

    پژوهشی در تاریخ اجتماعی ایران با توجه به نقش دین و اقلیتهای مذهبی است.

    آز آنجا که تاریخ نگاری در هر کشوری غالباً از دیدگاه اکثریت جامعه به روند کلی اجتماعی و

    سیاسی نظر دارد. پژوهش در بارۀ اقلیتها، چه قومی و چه مذهبی، با مشکلات ذهنی

    ( حساسیتها ) و موانع عینی ( کمبود اسناد ) روبرو است.

    شناخت حوزه های فرهنگی در شرق و غرب عالم و کُنشهای آنها، نه تنها از اهمیت فزایندهای

    برخوردار میگردد، بلکه کشاکش گروههای اجتماعی در درون هر جامعه ای نیز بیش از پیش

    برآیند سیر کلی حرکت اجتماعی را تعیین میکند.

    ...تاریخ پژوهی در ایران هنوز در دوران نوباوگی بسر میبرد و آنچه بعنوان کتابهای تاریخی در

    دسترس است، در خوشبینانه ترین برداشت بیشتر بیانگر بینش و روحیۀ نگارنده است تا واقع

    گرایی پویای تاریخی.

    بررسی حاضر نیز از این قاعده بر کنار نیست، در آن نگارنده نتایج بررسی های خود را از

    دیدگاهی « نامتعارف » با خواننده در میان میگذارد و هدف اصلی آن دامن زدن به تفکر در بارۀ

    مختصات اصلی تاریخ پر فراز و نشیب ایران است.
    آنجا که حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.
    عشق میهن به سر مرد بوَد تاج شرَف
    هر که این عشق ندارد ز شرَف بیخبر است.

  27. 2 کاربر برای این پست سودمند از Nick عزیز تشکر کرده اند:


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سید حسن خمینی: جنگ زیبا نیست، جهاد زیباست
    توسط چنگیز در انجمن اخبار علمی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 24-09-16, 02:23
  2. زیر دریایی 2 میلیون دلاری Orcasub: یک هواپیمای 2 نفره زیر آبی
    توسط @Min در انجمن دیدنی ها و شنیدنی ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-03-13, 17:41
  3. تصویر زیباترین زن دنیا با ترکیب صورت زیباترین سلبریتی ها
    توسط F A Я Z A M در انجمن اخبار و مطالب سینمای آمریکا و سایر نقاط جهان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 14-01-10, 11:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

دوستان ما
لینک های مفید
ابزار ها
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: